برای تو که یادت و خاطراتت همیشه و همیشه تا هستم با من خواهند بود.
....از بام پر کشید، آن مرغکِ سپیدپرِ مهربانِ من.
تا خواستم طلوع رُخَش بنگرم، دریغ؛ ناگه غروب کرد.
چون گل شکفت و ریخت.
من خود به گوش خویش شنیدم که ناگهان،
.ناقوس هجر، تا انتهای گنبد نیلی طنین فکند.
لرزید پشت من،
فرمان حق، ندای حق از ره رسیده بود...»
(سپیده کاشانی)