در جریان بازی الاتحاد و پرسپولیس, طرفداران این تیم ناصر حجازی راتشویق کرده و برای بهبودیش دعا کردند .
به قلم بهناز شفیعی (همسر ناصر حجازی)کوچه ای هست که قلب من آن را // از محلههای کودکی ام دزديده است
به قلم بهناز شفیعی (همسر ناصر حجازی)
تیم ملی ما یکبار دیگر از جام ملتهای آسیا بیرون افتاد ود ست و از پا درازتر بر میگردد با پوزش از دوستان و هموطنان عزیزم با آنکه خود فوتبال دوستم و خود شاهد هر سه دوره قهرمانی جوانان باغیرت میهنم بوده و از پیروزیشان لذت برده ام و میدانم چقدر شیرین است بر قله فوتبال آسیا ایستادن متاسفانه باید بگویم خوب شد که بیرون افتادیم چرا که این قهرمانی بیشتر از شهدش برای مردم شرنگ داشت و بهانه ایی میشد برای خیلی گنده گویی ها و نسبت دادنش به معجزه های ریز و درشت و خیلی سو استفاده های دیگر و صحه ایی به ادامه دادن همین شیوه ضد ورزشی و کنار گذاشتن نخبه ها و بکار گیری بیخردان و نا واردانی به فوتبال همان کسانی که قبل از منصوب شدنشان به توپ پسر عمو میگفتند. آری خوب شد که یکبار حسرت به دل ماندیم تا بدتر از دست اندر کاران, ورزشی نویسانی که آنها هم آگاهیشان جای پرسش دارد تا جوهر در قلمشان بخشکد و قیل و قال و همهمهشان در گلو خفه گردد وواژه هادر زبان مدیحه سرای شان یخ زند. آری همان ورزشی نویسانی که در وبسایت هایشان و جریده های بی ارزش تر از خودشان حتی تاریخ فوتبال کشور را هم تحریف میکنند وقتی لیست شگفتیهای این جام و رکورد دارها را مینویسند و تصاویری را ضمیمه میکنند مانند عکس عربستان بعنوان پر افتخارترین تیم و کارلوس آلبرتو بهترین مربی بخاطر دوبار بردن جام وقتی به بازیکن میرسد ناچارا اشاره ایی گذرا به پرویز خانی میکنند ولی دریغ از عکسی از این هم میهن افتخار آفرینشان که باید بگویم بکوری چشم اینان پرویز قلیچ خانی بازیکن و کاپیتان افسانه ایی ما هنوز در تاریخ این جام همچنان تنها بازیکنی است که سه دوره قهرمان شده و این جام را در دست گرفته و بالا برده است . در انتها باید اینرا اضافه کنم که این نوشته برای بی ارزش کردن کار بچه های تیم ملی نیست چه بسا همه میدانیم حسابشان از بقیه کاروان ورزشی تحمیل شده به آنها جداست و اینرا هم میدانیم که عده زیادی از این جوانان باغیرت خود دلی پرخون دارند و اگر عشق به میهن و ملت نبود اینهمه خواری و ناملایمتی ها و حق کشی ها را هرگزبه جان نمیخریدند و درهیچ ورزشگاهی هم ظاهر نمیشدند.
از زمانی که مربی تیم آلمان بازیکنان منتخب خودرا اعلام کرد من بدون تاخیر به تمام دوستان و همکاران آلمانی خود گفتم نهایتا یک هشتم ایستگاه آخر خواهد بود و باخت آلمان در دور اول و بازی ضعیفشان باغنا باعث شدند که بیشتر از پیش به پیش بینی خود پافشاری کنم . خب بازیکنان آلمان مانند فریدریش که تیم باشگاهیش به دسته دوم رفت پودولسكي هم در بایرن بازیکن درجه دو بود و بالاخره به کلن هم که پیوست انتظارات را برآورده نکرد وکلوزه هم در آلمان در طول فصل پیش بازیکن ذخیره بایرن مونیخ بود, دروازه بان جوان هم که ناچارا به تیم آورده شد فاقد تجربه و مولر که غوغا کرده تا پارسال که در تیم دسته چندمی بازی میکرد و به بایرن آمد برای همه نامی گمنام بود و بالاک هم که به خاطر آسیب دیدگی جا ماند خلاصه در مقابل غولهایی چون مسی و رونالدو و کاکا و رونی . . . مفسران آلمانی حتی خوشبین ترینشان هم نهایتا بازی یکچهارم را, بازی آخر تیمشان در این دوره میدانستند که با بازی انگلیس ورق برگشت و حالا بد بینها شروع کردند که با خطای داوری که صورت گرفت کار بزرگ آلمانها را کم رنگ جلوه دهند که بازی امروز تیم نشان داد برنده شدنشان در برابر انگلیسها اتفاق نبوده و این شیوه تیم ملی آلمان از دوره های پیشین بوده که تیمش مرحله به مرحله در طول بازیها صیقل میخورد مانند همان سال 74 که با باخت در برابر الجزایر قهرمان جهان شدند و در سال 90 هم که برای بار سوم جام را بردند شروع ضعیفی داشتند . حال تیم ملی آلمان در پایان بازیهاهر عنوانی را بدست آورند کاری کرده اند کارستان که در تاریخ فوتبال این کشور ثبت خواهد شد .
نوشته های آخرم جملگی از امیریه بودند و از زمانهایی دیگر, برای اینکه دوستان کسل نگردند مصمم بودم, که سوژه امروزم خارج و بدور از آن باشد که گویی نیرویی نا مریی جز این میخواست .نه دلیلش میهمانبرنامه صدای آمریکا بود کسی که نه تنها افتخار امیریه بلکه تمامی میهن و حتی آسیا بود و هست و برای شخص من که عمریست تاجیم (استقلالش مینامند)جدای بچه محلی بازیکن تیم محبوبم بود. آری این میهمان عزیز برنامه ناصر حجازی بود .
از دوروز مانده به پخش این برنامه که برای دیدنش لحظه شماری میکردم شده بودم پسرک سیزده چهارده ساله آنزمانهای شاد و بیدغدغه . . , درست همان حال و هوایی را داشتم که با دوستم مهرداد زمانی که خبرنگار افتخاری مجله دختران پسران بودیم وناصر حجازی میهمان ماه دعوت شده از طرف موسسه در دهه اول پنجاه بود, که من و دوستان خبرنگار دیگر باید با مصاحبه میکردیم و یادگار آنروز عکسی با او بود که متاسفانه مثل خیلی چیزهای دیگردر گذر زمان از دست رفته است. باری برای این دیدار تازه با دروازه بان تیم تاج و ملی اینبار بر صفحه مونیتورو دنیای مجازی لحظه شماری میکردم و بیقرار بودم و همین بیقراریها در طول این دوروز گاهی پرتابم میکردند به امجدیه که اورا میدیدم با یارانش آندرانیک , کارو , پرویز ,مهدی, اکبر و غلامحسین . . . وارد میدان میشوند و ما آبیهای آنزمان یکصدا در جواب لنگیها میگوییم تاج سرورته و آنها با گفتن شش تایی ها از پس بسکوت در آوردن ما و ما دقیقه نود و رنگ آبی اسمان رابرخ آنها میکشیم
و یا مرا میبرد به امیریه و منیریه به خیابان میامی که نشانش نانوایی سنگی سر وساندویچی شوخ با الویه خوشمزه اش که در شهر یکتا بود که دبیرستان ابومسلم که اورا به ورزش ایران هدیه کرده بود در این خیابان فرعی قرارداشت وبیاد میاورم آقای بهلولی معلم ورزش زحمتکش آنجا را که شاگردان دبیرستان به نام بهلولی کچل بین خودشان مینامیدنش این مرد ورزش دوست برای بچه های تیمش از جیب خودش نان بربری میخرید و جمعه ها در همان امجدیه با پرچمی در دردست کمک داوری میکرد و خط نگهدار حاج ابوالحسن داور بود همان داوری که لنگیها وقتی خلاف میلشان سوت میزد تاج ابوالحسن میگفتندش و بازیاد حسین معلم تجدیدیهایم و تاجی شدنم میفتم که جدای از خویشاوندی دوستم بود و او بود که پایم را به امجدیه باز کرد و مثل اکبر افتخاری چپ قوی داشت با او که در کوچه درگاهی مینشستند وخانه آنها بودم برای خرید آدمکهای فوتبال دستیش از قصد راهمان را بسمت مسجد فخریه کج میکردیم که شاید ناصر را در بنگاه پدرش ببینیم وسلامی بدهیم و اگر نبود در برگشت به بستنی فروشی سر البرز میرفتیم تا به بهانه خوردن بستنی هویج شاید آنجا پیدایش کنیم و راجع به بازی جمعه بپرسیم. آری این دوروز را با تمامی این افکار و بیاد آوردنها پشت سر گذاشتم تا اینکه لحظه موعود رسید. با پخش موزیک برنامه ریتم طپش قلب منهم عوض میشد با آنکه عکسش را بارها اینجا و آنجا دیده بودم ومیدانستم برف گذشت روزگار بر بام بدن او هم چون من نشسته و ردش بر چهره اش جاگذاشته اما با تمام این دیدنش و شنیدن صدایش بعد از سالها آنهم در غربت لطف دیگری داشت تا اینکه بالاخره بر صفحه حاضر شد در آغاز برنامه من شده بودم همان پسرک سیزده چهرده ساله چند دهه پیش ولی با شنیدن حرفهای قهرمان که با بزرگواری غم درون را پنهان میکرد طنین صدایش اورا لو میداد و همین بهانه ایی میشد به امروزم برگردم و اورا با بازیکنانی که دراین سرزمینی که اینک خانه من شده آنهایی که هم زمان با او توپ میزدند و به اندازه او و یارانش برای میهنشان افتخار کسب نکرده اند چگونه میرسند و ارج قربی دارند ودر سرزمین من در طول این سالها با او و یارانش و اصولا تمام ورزشکارانی که در میادین و استادیومهای جهان سبب به صدا در آمد سرودمان و به اهتزاز در آمدن پرچممان شده اند چه کرده و میکنند. غرقه در این افکار و اندوهی که وجودم را در بر گرفته صدای مجری که اعلام میکند بیننده ایی از طریق تلفن پرسشی دارد مرا از آن افکار می رهاند که میشنوم این بیننده که در همین سرزمین عاریه ایی من سکونت دارد شکوه و گلایه میکند, که چرا میهمان برنامه در برابر پرسشهای سیاسی محافظه کاری میکند و به شعار دادن نمیپردازد ,که از نظر من و حتی مجری بیطرف برنامه این ایراد گرفتن یخ و بی مزه ایی از جانب کسی که در جایی امن و امان زندگی میکند و معلوم نیست , او خود و هم فکرانش چه گام مثبتی برای میهنشان برداشته اند و گلی بسرش زده اند که چنین انتظاری از او و یارانش دارند .آیا به حاشیه رانده شدنشان توسط نامحرمان ورزشی مسلط به سازمان ورزش که آنها وادار به گوشه عزلت نشینی و یا به خانه بدوشی آواره جهان گشتن نمودند, کافی نیست ؟که ماهم نیشی و نیشتری به زخمهایشان بزنیم. برای من از حبیب که جانش را داد تا پرویز که هنوز هم بی پروا حرفش را میزند تا ناصر که سکوت میکند وغمش را به درون دلش میریزد وتمامی این عزیزان که نان به نرخ روز نخوردند و رنگ عوض نکردند پیوسته قهرمان بوده و خواهند بود.

برخی از روی حساسیت و یا نادرستی و یا دلایل دیگر از نگاهی هم به سایتهای دولتی ویا وابسته پرهیز میکنند که بنظر من اشتباه میباشد آری منهم میدانم که خبرهایی را که درج میکنند عاری از واقعیت و یا تحریف شده است و بویژه آمار وارقامی که ارایه میدهند اما از قدیم گفتند کاچی به از هیچی چرا که حال میتوانی با آن بکوبیشان نقد کنی و زبانشان را ببندی که نگویند اپوزیسیون یا فریب خوردگان و عنواین دیگری که بیشتر شایسته خودشان است جعل نموده ویا از خودساخته اند با استناد به نوشته خودشان و همان آمار ضعیف شده بعبارتی با دست پر به مصافشان رفتن آری بنا بر عادت که به این خبرگذاریهای دولتی سرک میکشم و نگاهم همیشه به قسمت اجتماع وجامعه آنان میباشد تا ببینم مردم بیچاره میهن طاعون زده ام روزگارانشان را چگونه میگذرانند امروز چشمم افتاد به این گزارش در ایسنا 14 تن از ورزشکاران ملی کشور در دام اعتیاد که تیتر خبر مرا که در محلی رشد کرده ام که میتوانم بجرات بگویم که به اندازه مساجد محله باشگاه ورزشی داشبیم از باشگاه پولاد با زورخانه اش تاباشگاه تهران فردوسی سعدیان ایزد فردوسی و. . که یکی از ثمره هایش جهان پهلوان تختی بود از محسن فره وشی تا برادران عبدالباقر در کشتی از ناصر حجازی تا بهتاش فریبا و محسن یوسفی که این یکی هم دبیرستانی بودیم در فوتبال و ورزشهای دیگرسالی نبود چندین بار در محل ورود قهرمان و یا نایب قهرمان جهانی را جشن نگیرند منقلبم کرد و کنجکاو که بخوانم ببینم چه برسر جوانان ما آمده و یاآورده اند که شروع به خواندن و بعد از هر سطری غمگین تر از سطر پیشین و جاهایی هم دچار وحشت که مشتی از خدا بیخبر از خامی جوانان برای رسیدن به اهداف پلید خود چه مادی و چه معنوی مانند شوروی سابق و شرکاسواستفاده میکنند مگر میشود از 9 ورزشکار اعزامی به خارج 8 نفردوپینگی باشند و گروه همراه خبر نداشته باشند از قول گوینده عین عبارت :

نوشته زیررا قبل از بازی استقلال و پرسپولیس نوشتم برای اولین بار در مهاجرت بازی این دو را بعد از سالها تماشا کردم دروغ چرا هنوز مانند گذشته هیجان داشتم اما متاسفانه آنگونه که انتظارش را داشتم نبود بازی حساب شده ایی بود که قرمز ها برای برد به میدان آمده بودند و تیم محبوب من برای نباختن و در آخر هم مساوی حق هر دو بود و در ادامه چه پنهان که حسرت حظور در آنجا تمام وجودم را در بر گرفته بود.
اولین بار که قدم به استادیوم گذاشتم تقریبا اواسط دهه چهل بود که دوستی نازنین که دوسالی از من بزرگتر بود و هم نام خودم و هم از منصوبین مرا با خود امجدیه بردهرگز آن لحطه را فراموش نمیکنم که آن فضا با آنهمه آدم که من تنها تا آنزمان در عاشورا چنین جمیعتی را دیده بودم اما با این تفاوت که اینجا همه شاد بودند آری این فضا مرا گرفت و همین نگاه اول بود آتش این عشق را در من شعله ور کرد که یک دل نه چند دل عاشقش شدم چرا که تنها چیزی بود که هاله تنهایی هایم را شکست و خوبیش این بود مادر بزرگ بینوا که پول دادن به سینما را برباد دادن آخرت خود میدانست برای امجدیه و فوتبال مانعی نمیدید و تماشای بازی آخر هفته و طرفداری و بحث با دوستان هم سن و سال و انتظار بازی بعد جای خالی رادیو تلویزیون وگرام رادر زندگی من پر میکرد. 
همراه های تیم به دنبال کوله پشتی او میگشتند چرا که عکسی را که او در این یکسال همواره همراهش بود در آن قرار دارد و میخواهد در این لحظه پر شکوه نیز همراهیش کند وقتی مدال را برگردنش آویختند و دسته گل سرخ را بدستش دادند او با خلوص نیت و دنیایی از عشق و وفاداری در یکدست مدال وگلهای اهدایی و در دست دیگر عکس سوزانش را گرفت و به جهانیان نشان داد آنهایی که داستان زندگی زناشویی کوتاه اورا میدانستند از روی شوق وهم تاثر اشک ریختند و انهایی هم نمیدانستند بادیدن عکس تحسینش کردند