۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

ارغوان

ارغوان، شاخه همخون جدا مانده
 من آسمان تو چه رنگ است امروز؟
 آفتابی ست هوا؟
  یا گرفته است هنوز ؟

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

عکاسخانه



عکاسان این کسبه خاطره ساز که خود حال خاطره هستند!!!
همانطور که میگویند حرف حرف را میاورد گویی خاطره هم خاطره را بیاد میاورد. از روزی که صفحه فیسبوک امیریه راه اندازی شد بچه های امیریه یکی یکی از داخل و برون و از چهار گوشه عالم مانند پرندگان مهاجر در حال بازگشت به آشیانه اند وسالها غیبتشان در محله محبوب خود را با عکسی و قصه ایی از روزگارانی خوش موجه میکنند و بعد هم به کوچه پسکوچه های آن سرک کشیده و دنبال گمشده های خود میگردند. همانطور که قبلا هم اشاره کردم حال از اینکه این همه یار و یاور دارم و بار امیریه را بتنهایی بدوش نمیکشم احساس سبکی میکنم .
در فیسبوک امیریه در کنار دیدنی ها و گفتنی ها برای ارج نهادن اهالی و کسبه اول با عکاس های امیریه شروع کردم و با عنوان این کسبه خاطره ساز که حال خود خاطره ایی هستند تنها به قرار دادن عکسی از عکاسخانه وویترین آنها بسنده کرده ام.تا اینکه متوجه شدم در مطلبی در صفحه فیسبوک نام عکاسی ژان که این یکی در خیابان شاهپور (وحدت اسلامی) سرفرهنگ واقع شده, بمیان آمده است و بچه محلی دوستدار امیریه خاطره ایی را در انجا نقل کرده بود که عینا درجش میکنم:
((و اما عکاسی ژان . سال آخر دبیرستان محمودزاده بودم که از همه دانش آموزان شش قطعه عکس خواستند ، تعداد زیادی از همشاگردی ها عکاسی ژان را انتخاب کردند و علتش هم این بود که عکس سیاه و سفید را طوری رتوش میکرد که چشمها زاغ نشان داده میشد و آن زمان دختر ها دوست داشتند ، عکاسی ژان کارش بالا گرفت بخاطر همین هنرش .ولی داغ داشتن چنین عکسی بدل من ماند . چون مادرم مذهبی بود و اجازه نداد مرد از من عکس بگیرد و من تنها دختر چشم قهوه ای آنسال در دبیرستان بودم .))
باری همین خاطره زیبای هم محله ایی عزیز جرقه ایی شد که قطار قطار خاطره زنده گردند و هم بهانه ایی که یاد این صنف که نسبت به طول امیریه تعداشان کم نبود بیفتم . عکاسی فرشته سر امیریه گمرک اگر چه عکس میانداخت اما بیشتر فروشنده وسایل و لوازم عکاسی بود بعد عکاسی های ترقی و دریا و هما و مایاک (که بنا بر مقتضیات زمان نامش ادراک شد)و رویا افهمی که چهار تا اولی عکاسی هایی بودند از لحاظ قیمت و سرعت دادن عکس مناسب که بیشتر برای عکسهای شش در چهاره اوراق شناسایی مردم مراجعه میکردند که عکاسی هما مشتریش بودم که به همراه یک قطعه کارت پستالی هم میداد اما عکاسی رویا افهمی که از تمامی عکاسان امیریه بیشترین سهم را در خاطرات ما بچه مدرسه ایی های آنزمان داردزیرا هرسال به تمام مدارس ناحیه رفته و از همه کلاسها عکس میانداخت که خود من چند تایی را هنوز دارم.عکاسی شیوا که روتوش و کارش باعث شده بود که کلاس کارش بالاتر از همه باشد و برای مناسبتهای ویژه مردم سراغ اوبروند که سالهایی یکه تازی میکرد که خانواده من از مشتری های او بود بطوری که هر ساله در تولد دو خواهرم کیک تولدشان را به لادن سر معز السلطان سفارش میدادیم و با قرار مدار قبلی با شیوا که در چند قدمی قنادی بود کیک را به آنجا برده و او عکس تولد را میانداخت و به تعداد خاله و عمه و دایی . . . چاپ میکرد . شیوا رفته رفته معروف تر شد و مغازه ساده او مبدل به آتلیه ایی مدرن شد و چند کارمند هم استخدام کرده دیگر صاحبش خود بندرت پشت دوربین قرار میگرفت و به تاریک خانه میرفت البته ما استثنا بودییم که با گذشت زمان معذبی او و رودربایستی اش را احساس میکردیم تا اینکه مادر خدا بیامرز عکاسی ژان که تا زه ظهور کرده بود را کشف کرد که کارش هم ردیف شیوا بود که تنها سختی حمل کیک از چهارراه معزالسلطان به شاهپور سر فرهنگ بود . در این دوران که این دو عکاس خوب در شاهپور و امیریه ترکتازی میکردند عکاسی کتایون سر البرز سر و کله اش پیدا شد و از همان اول ویترین خود رابا کارهای خوبش و قاب کردن پرتره جوانان خوش تیپ آن راسته مانند زنده یاد ناصر حجازی ودو برادررضا و محمود و برو وبچه های پر کرد , که محمود پایش به بازی در فیلمهای تبلیغاتی باز شد وهمبازی مهناز و هاله گردید و همین معروف شدنش دلیلی شد که تصویر او مدتها در ویترین کتایون جا خوش کند . در همان سالها با مادر بزرگ سفری به تبریز داشتیم که در خیابان فردوس آنجا در ویترین مغازه ایی عکس محمود را در قابی دیده و با تعجب مادر بزرگ را صدا کرده نشانش دادم که موجب حیرت او هم شد چرا که خانواده محمود ترک نبودند و تبریز هم جایی نبود که او به آنجا آمده باشد . موقع مراجعه به خانه دایی که میزبان ما بود موضوع عکس را مطرح کردیم که پسر دایی که هم سن و سال محمود بود و اورا هم میشناخت راز عکسش را گفت که عکاسی مزبور از کتایون خریده تا با قرار دادن آن در ویترینش وجهه کاریش را بالا ببرد که توضیح داد که خیلی از عکاس های شهرستان ها همین کار را میکنند. موقع بازگشت به تهران خبرش را به محمود رساندیم.اما خاطره دیگری که شنیدنش خالی از لطف نیست و ربطی هم به عکاسهای محل ندارد دوستی با اب وتاب از یک عکاسی تعریف میکرد که مانند گفته دوست ما چشم تیره رنگ را روشن میکنه چشم سیاه را ذاغ و چاله چوله های صورت مانند جای آبله مرغان را از بین میبره که به اتفاق او به مغازه مزبور رفتیم او در اتاق دوربین جلوی آیینه سر و روی خود را مرتب کرده و بنا به فرمان عکاسباشی ژستی آبدوغ خیاری گرفته که بعد از اتمام کارش مرا تشویق به انداختن عکسی در آنجا که از او اصرار و از من انکارتا بالاخره رضایت داد و دست از سرم برداشت. موقع خداحافظی خواسته هایش را به آقای فتو ابلاغ کرد و او هم از دوست ما خواست فردا زنگی بزند که با خبر شود عکس خوب افتاده یانه که تاریخ تحویلش را مشخص کند البته تا زمانی که از هم جدا بشیم همچنان از کار عکاس تبلیغ میکرد و مرا طوری سرزنش میکرد که گویی لگد به بخت خود زده ام . روز موعود بنا به اصرار ش با او همرا ه شده برای دریافت عکس راه افتادیم تا به آنجا برسیم باز تعریف و تمجید و . . .بالاخره رسیدیم عکاس باشی پاکت عکسها را داد و دوست من صورت بصورت من دست کرد عکس را بیرون آورد وقتی چشممان به عکس افتاد او در حال مجادله باخود که غضبش را کنترل کندو منهم با خنده خود کلنجار میرفتم که مانعش گردم عکس روی هم رفته خوب بود و رنگ چشم هم روشن شده بود اما یکی از چشمان شبیه چشمان کیایی های امامزاده داوود شده بود که وقتی دوستم اعتراض کرد آقای محترم من کجای چشمم چپه بنده خدا عکاسباشی برای اینکه اورا آرام کند به کارگری که نداشت یعنی بخودش ناسزا داده ومیگفت این شاگرد پدر سگ من خودش چشاش لوچه چشم مردم را مانند خودش چپ روتوش میکنه حالا بیا بریم تو دوباره بیاندازم اینبار خودم کارهایش را میکنم و هم فردا . . . که دوستم با قهر آنجا را ترک کرد .

گریه


بچه بودی گریه میکردی بازیت ندادند , حال که بزرگ شدی گریه میکنی که بازیت دادند .



کبریت

چقدر غریب است حال کبریتی که...
می داند "ساخته" می شود ... که "سوخته" شود...

۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

Happy new year


سال نو مبارک



۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

سایه



وقتی از سایه ام جلو میفتم از پشت نهیب میزند که چقدر تنهایی , وقتی من از او عقب میفتم صدایش میکنم و میگویم چقدر تنهاییم .
(25 آذر 92)

۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

کریسمس مبارک


از قیسبوک امیریه 
https://www.facebook.com/pages/Amirieh

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

یک خاطره

قبلا را جع به آقای مهاجر یکی از کسبه های محله ما یا خیابان مهدیخانی ( مهدی موش )  در اینجا نوشتم که لینکش را زیر این مطلب برای کسانی که مایلند قرار میدم باری خانه قدیمی او که سالها حتی بعد از فوتش پا بر جا بود در هفته های گذشته کوبیده شد که بنایی نو بسازند اگر چه این امری طبیعی بود اما باز آه از نهاد کسانی مانند من که خاطره ایی داریم بر آورد  و همینطور دلیلی شد که همه آن خاطره های شیرین دوباره زنده گردند و یکیش هم همین خاطره است که امروز در فیسبوک امیریه نوشتم حیفم اومد که در وبلاگ امیریه ثبت نشود  


این عکس مرا یاد خاطره ایی و مهر و معرفت اهالی و کسبه محل میاندازد انگار همین دیروز بود با آنکه دقیقا پنجاه سال گذشته اتفاقا همین ایام از سال بود که خانه عمو میهمان بودم و او با ماشینش منو به خانه برگرداند آنموقع خیابان دوطرفه بود و زنده یاد آقای مهاجرهم هر دو دکان را داشت و آقای ماهرو با برادرش هنوز در مغازه کوچکشان شریک بودندو در جوارشان هم خسرو شاهی ها پدر و پسر دکان باریک پارچه فروشیشان بودو در قسمت دیگر کنار سقا خانه کارگاه نجاری بود و کنار آنهم نانوایی سنگکی و بعدش هم قهوه خانه که بر کوچه آریان پوربود. نانوایی لواشی و ساندویچی اینور خیابان هنوز پیدا نشده بودند بجاش دکان جعفر سماور ساز بود من هم شاید یکسالی بود که ساکن مهدی موش شده بودم و هیچکس بجز یکی دو تا از همسایه ها کسی مرا نمیشناخت باری بعد از اینکه از ماشین عمو پیاده شدم او برای آنکه راه بندان ایجاد نکند حرکت کرد رفت و من که عجله داشتم همینطور به ان طرف خیابان راهی شدم که برم کوچه سعادت که ماشینی به آرامی به من زد و من که زمین خورده بودم و ترسیده بودم مثل فنر از جا برخاسته و دو پا داشت و دو پا هم قرض کرده که از آنجا فرار کنم در یک آن چند تا از کسبه راننده بیچاره را نگاه داشتند و چند تایی هم به دنبال من راهی شدند و مانع رفتنم که ببینند سالمم یا شوک وادار به حرکت نموده منکه بالاخره حدود شاید شش سال داشتم بغضم ترکید که چیزیم نیست بنده خدا ها که متوجه شدند واقعا بخیر گذشته هر کدام به مغازه های خود برگشتند و از همان لحظه پایه دوستی و آشنایی با آنها نیز ریخته شد یاد تک تکشان بخیر آنهایی که نیستند روحشان شاد و آنهایی هم که مانده اند عمرشان دراز باد .

پینوشت
اینهم لینک نوشته قبلیم : آقای مهاجر
http://amiryeh.blogspot.de/2008/11/blog-post_22.html  

۱۳۹۲ تیر ۱۷, دوشنبه

چشمان منتظر

از فیسبوک امیریه

بازهم بیاد گذشته ها و خاطره هایش و روزگاران خوش . . .با تشکر از محمد رضای نازنین یکی از خاطره های تلخ و شیرین من از فروشگاه بزرگ را میتوانم چشمان منتظر بنامم :
تقریبادر اواخر دهه چهل شایدهم اوایل دهه پنجاه با دوست و همکلاسی سالهایم مهرداد تصمیم گرفتیم برای گردش و همینطور دیدن فروشگاه بزرگ به سه راه شاه بریم از مهدی موش که پیاده راهی شدیم بعد از میدان منیریه نزدیکی های البرز سگ ولگردی را دیدیم هر دوی ما اگر چه شدیدا دوستدار گربه بودیم با حیوانات دیگر هم میانه خوبی داشتیم باری با دیدن سگ ولگرد موچ موچی کردیم و همین باعث شد سگ بیچاره دنبال ما روان بشه هر کاری میکردیم دست بسرش کنیم مث کنه بما چسبیده بود خلاصه اینکه با هر قدمی مهرش به دل ما بیشتر مینشست بعد از جامی و نرسیده به کوچه وزیری فکر کردیم حال که دوست دارد ما را دنبال کند بحال خودش بگذاریم وقتی بریم فروشگاه میرود دنبال کار خودش تا اینکه به سه راه شاه رسیدیم آنجا هم با ما از خیابان شلوغ گذشت و ما داخل فروشگاه بزرگ شدیم و حدود یکساعتی شاید هم بیشتر تمام فروشگاه حتی قسمت تره بارش را هم نگاه کردیم و با بگو و بخند از فروشگاه که بیرون آمدیم سگ بیچاره را دیدیم در گوشه ایی نشسته و گویا منتظر ما بود دلمان سوخته نزدیکش رفتیم که دوباره با موچ موچ کردن با خودمان بسمت محله همراهش کنیم که نگاهی بما کرد و بسمت شیخ هادی و چهارراه یوسف آباد راهی شد حال من و مهرداد اصرار میکردیم و صدایش میزدیم اما او همچون کسی که قهر کرده باشد پشت سرش را هم نگاه نمیکرد و ما هر دو غمگین بسمت خانه راهی شدیم و در تمام راه با اندوه و ناراحتی از سگ ولگر حرف میزدیم و کنجکاو که کجا رفت .

۱۳۹۲ تیر ۲, یکشنبه

من و خروس قندی

با سپاس از مهین عزیز

قبل از اینکه به رابطه من و خروس قندی بپردازم و بگویم چرا این تنها یک خوراکی کوکانه برایم نیست بلکه گوشه ایی کوچکی از زندگی من میباشد باید بگویم حال با گذشتن دهه ها قصدم بقول عوام ننه من غریبم گویی نیست بلکه میخواهم بگویم که یک نشانه کوچک یک چیزی که برای همه یک چیز پیش افتاده ایی بیش نیست برای کس دیگری میتواند زندگی یا قسمتی از زندگی باشد, باری حکایت من و خروس قندی بر میگردد به اواخر دهه 30 که دو سال بیشتر نداشتم  من و برادر نزد  پدر بعد از متارکه اش با مادر زندگی میکردیم و او برای اینکه جای خالی مادر را پر کند  از هیچ دریغ نمیکرد و برای شاد کامی ما و شاید شیرینی به زندگی ما بدهد هر شب موقع بازگشت از مغازه سر راه برایمان خروس قندی میخرید منکه بیاد ندارم اما بیقین هر شب انتظار او و خروس قندیش را کشیده ام.  برای این  بیاد ندارم که متاسفانه همان دوران شیرینی که با خروسک شکری داشتیم هم 2 سال بیشتر دوام نیاورد و پدر رفت و خروس های قندی را هم با خود برد و من حتی فرصت اینرا هم پیدا نکردم تا شکل و قد و قواره پدر را بخاطر بسپارم و تنها یادگاری هایی که از او برایم  ماند چند شکلک خاکستری وتصاویر گنگ مه آلودی از گربه خانه و کوزه سفالی که عجبا همان شب ساعتی قبل از هجرت پدر شکست . . . و همین خروس قندی که در سالهای اولیه ایی که به مادر بزرگ پیوسته بودم او برایم گاهی میخرید حال آیا همان مزه خانه پدری را میداد یانه چندان مهم نبود که متاسفانه با پیشرفت تکنولوژی و پیدا شدن کارخانه ها متعدد آبنبات و شکلات سازی آبنباتهای رنگ وارنگ و پیچیده شده در زرورق ساخت داخل و خارج بازار را گرفتند و کارگاه های خروس قندی ساز یکی پس از دیگری بسته شدند و برای من هرچه رنگ خروس قندی کمرنگ تر میشد و از بساط هله هوله فروشها دور میشد اندوهی وجودم را میگرفت, حس میکردم برگ هایی نایابی از   دفتر چه زندگیم را از دست میدهم که بخاطر همین هر وقت هر جا در بساط شانسی فروش کودکی یا هله هوله فروش کنار مدرسه ایی اگر میدیدم میخریدم  و زمانی که چوبش را دست میگرفتم و چشمانم را میبستم به اندازه عمر خوردنش خودرا درآنروزگاران حس میکردم و پدر را سایه میدیدم که عاقبت از خروس همان دسته چوبیش در دستم مانده بود و از پدر هم خاطرات خروس قندیش که آن دوران هم عمری کوتاه داشتن با هجرتم بپایان رسیدند و در این سی سال دوری از یار و دیار در کنار همه دلتنگی هایم خروس قندی هم جای خودش را دارد

۱۳۹۲ خرداد ۲۵, شنبه

از چهارراه گمرک تا کاخ مرمر

 



یک خاطره

از چهارراه گمرک تا کاخ مرمر

درزمستان سال 1356 که یکسالی از سر بازی من در کلانتری 16 میگذشت و در حوزه حفاظتی ما تنها قسمت پایین امیریه از چهارراه گمرک تا میدان راه آهن قرار داشت من هنوز در قسمت انتظامی که گشت در حوزه بود خدمت میکردم باری در یکی از شبهای زمستان آنسال رییس پاسدار ما زنده یاد استوار احمدی به من و ماموری که باهم بودیم و در جایی دیگر پست ما بود خبر داد که نوبت شبانه ما استثنا در قسمت بالای امیریه از چهارراه گمرک تا چهارراه پهلوی پایین یا سپه که کاخ مرمر واقع میباشد هست یعنی اینکه مارا به کلانتری 12 قرض داده اند بخاطر دیدار فردای شاه از آرامگاه پدرش رضا شاه که اخرین دیدارش هم بود در محدوده یاد شده با موتور گشت بزنیم و مانع پارک ماشین ها شویم و همچنین اگر با شیی و بسته مرموز برخورد کردیم خبر بدهیم باری از اولین ساعات نیمه شب ماموریت ما شروع شد که امیریه گویی بخواب رفته بود و تنها گهگاهی کسی را در تردد و عبور ماشینی را میشد دید و در اول ابوسعید در طبقه دوم هر از گاهی سرهنگ ازغندی رییس کلانتری12 از پشت پرده جلوی پنجره ظاهر میشد و گشت ماموران را برانداز و کنترل میکرد و همین امر باعث میشد که نتوانیم لحظه ایی جایی توقف کرده و استراحتی بکنیم و بد تر از همه اینکه بارش باران شدیدی هم شروع به باریدن کرده بود که هر دقیقه به وزن پالتوی ضخیم بر تن من میافزود که بطوری که مانع از تکان خوردنم میشد و بی خوابی و خیسی چنان کلافه کرده بود که هر دو تنها آرزویمان سحر شدن آنشب بود که بالاخره با هر جان کندنی بود شب را صبح کردیم و زمانی که مامور همراه مرا در سر مهدیخانی پیاده کرد حالا پالتوی خیس وزن قالیچه خیسی را پیدا کرده بودکه کشان کشان خودم را به خونه در کوچه سعادت رساندم و از خستگی تا غروب در خواب بودم خلاصه فردا که به کلانتری رفتم با ماموری که همراهش بودم روبرو شدم که با دلخوری خبر داد که گشت ما بیهوده بوده چرا که بنا به مصلحت شاه با هلی کوپتر به مزار پدرش رفته که باشنیدن این خبر لحظه ایی وا رفتم و یاد این که در ان شب کذایی که هر لحظه منتظر صبحش بودیم افتادم و. . . خلاصه مدتها حتی بعد از دگرگونیها با تلخی از آن شب امیریه و ظلمی که بما روا رفته بود بارها برای دوستان تعریف کرده ام و حالا بعد از سه دهه دوری باز هم نق میزنم که ایکاش آنشب سحر نمیشد و تامن همچنان در محله محبوبم بودم .

   از فیسبوک امیریه

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

برای حال و هوای این روزها


شقایق

فریاد سرخ فام بهارانم
سرکش
گرمای قلب خاک
گیرانده شب چراغ پریشانم
فریاد سرخ فام بهارانم
برخاسته ز سنگ
با من مگو ز حادثه می دانم
آری که دیر نمی مانم
اما به هر بهار سرودم را
چون رد خون آهوی مجروح
بر هر ستیغ سهم می افشانم
آنگاه عطر تلخ جوانم را
با بال بادهای مهاجم
تا ذهن دشتهای گمشده می رانم

(سیاوش کسرایی)