‏نمایش پست‌ها با برچسب از گفتنیها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از گفتنیها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

گریه


بچه بودی گریه میکردی بازیت ندادند , حال که بزرگ شدی گریه میکنی که بازیت دادند .



۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

سایه



وقتی از سایه ام جلو میفتم از پشت نهیب میزند که چقدر تنهایی , وقتی من از او عقب میفتم صدایش میکنم و میگویم چقدر تنهاییم .
(25 آذر 92)

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

امیریه تافته همیشه جدا بافته . . .

در سالهای تقریبا دور بین دهه30 و 40 که تهران به بزرگی الان نبود چهارراه پهلوی پایین . تقاطع امیریه و پهلوی و سپه را مرکز تهران میگفتند که با رشد طبیعی کم کم به سه راه شاه و چهارراه پهلوی بالا و بالاخره در آستانه دهه پنجاه که از گوشه و کنار مردم به پایتخت سرازیر شدندو رشد سریع تری پیدا کرد مرکزیت شهر به میدان ولیعهد رسید. خب همین دهه هم مقارن بود با ساخت فیلم قیصر وکپی ها و دنباله رو های آن که همگی روی جوانمردی ولات بازی و چاقو کشی و غیره دور میزد و بدون استثنا هم قصه ها در محله های جنوبی اتفاق میفتادند و هم قهرمانان مثبت و منفی هم از ساکنین این محلات بودند . همین امر هم موجب شد که اصطلاح پایین شهری و بالا شهری اگر تنها در نوشته ها گاها دیده میشد حال نقل مجالس شده و مردم کوچه و بازار شهروندان را به جنوب شهری و شمال شهری تقسیم کنند بطوریکه این تقسیم بندی تاثیر نامطلوبی در جامعه گذاشته بود . اهالی بالا فکر میکردند تمام پایینی ها آدمهایی هستند با دهانی بی چاک و بست و هر کدام ضامنداری در جیب و قمه ایی در آستین دارند و در مقابل پایینی ها هم بالایی ها را مشتی فوفول و سوسول و بچه ننه و مامانی و . . . میدانستند . باری در این وانفسا و این جدا سازی محله ما هم جنوب شهر محسوب میشد که اگر جایی پرسشی پیش میامد و ما بچه های امیریه از فروتنی و شکسته نفسی و یا بعضا برای خودی نشان دادن وقتی از ما پرسیده میشد بچه کجایی, میگفتیم پایین یا جنوب شهر, طرف که حس کنجکاویش ارضا نشده بود و دقیقا میخواست بداند کجا ,وقتی میگفتیم امیریه طرف بیدرنگ تا واژه ما بپایان نرسیده میپرید وسط میگفت امیریه ,اونجا که جنوب شهر حساب نمیشه و خود شروع میکرد مسلسل وار تمام محسنات محله ما از آغاز تا امروزش را از زمانی که جای شاهزاده ها و شازده ها و درباری ها بوده تا اینکه بعد از آنها هرچه بازاری درست حسابی جایشان راگرفته که هنوز هم در آنجا خانه داشته و دارند و ده ها تعریف دیگر که روح ما از آن خبر نداشته را ردیف میکرد و دست اخر هم پرانتزی باز میکرد و امیریه را داخل آن میگذاشت و بعضی از آنها حتی کاسه داغ تر از آش شده ما را توپ وتشری هم میزدند که برویم تاریخچه محلمان را بخوانیم تا چنین افترای بزرگی به آن نزنیم .

تافته جا بافته بودن امیریه که ورد زبان همگان بود باعث شده بود باز در همان دهه پنجاه که تمام لوازم و اسباب کیف و حال برقرار بود و دیسکو ها هم براه بودند دختران و پسرانی که میخواستند با هم دوست بشوند و از بخت بد مال پایین شهر بودند مانند بچه های نازی آباد و جوادیه و قلعه مرغی و آن حوالی که به امیریه نزدیک بودند از مصونیت آن سود برده برای اینکه طرف مقابل به ذوقش نخورد خود را از اهالی امیریه جا میزدندکه جنوب شهر محسوب نمیشد و نکته جالب اینکه هنوز هم خیلی ها امیریه را با همان دید مینگرند .

۱۳۹۱ فروردین ۵, شنبه

عیدانه . . .

در آستانه عید جلال این عکس را برایم فرستاد که برای خودش عیدی بزرگی بود . راستش وقتی اسمش را دیدم طوری شوکه شدم که آدمی مرده ایی را زنده ببیند چرا که همینطور هم بود .
دبیرستان اقبال آشتیانی که بین بچه ها به اقبال گدا مشهور بوداز لحاظ موقعیت مکانی براحتی میشود گفت چشم امیریه بودزیرا نبش پل امیر بهادر از سمتی با ظروف ابوالصدق واز سمت دیگر کفش پروین همسایه بود . در آخرین سالهای دهه چهل بعد از اتمام دبستان اولین منزلگاه من بود . راستش اوایل درست از زمان ثبت نام تمایلی به آنجا نداشتم چرا که بیشتر همکلاسیها و دوستانی که با خیلی از آنها از کلاس اول تا پایان که شش سال بطول کشیده بود عده زیادی به ابو مسلم و عده دیگری هم به رهنما رفته بودند و من فکر میکردم در آنجا غریبه ایی بیش نخواهم بود اما بعد از شروع سال تحصیلی دیدن مهرداد که او هم تمام دبستان با من بود در آنجا و آشنایی با بچه های دیگر و مخصوصا کثرت معلمین که هر کدام درسی را برعهده داشت بر خلاف ابتدایی که یکی تقریبا همه را درس میداد و همینطور عدم تنبیه های فیزیکی که در دبستان رایج بود, دست در دست هم دادند تا آنجا را دوست داشته باشم و به آن عادت کنم و از اینکه اقبال گدایی هستم بخود ببالم و با بچه های مدرسه حکیم نظامی که آنهم به حکیم گدایی شهرت داشت کلنجار بروم که این پسوند گدا بیشتر زیبنده مدرسه ماست که در واقع انصافا آنها گدا تر بودند چون هم ساختمان دبیرستانشان فرسوده تر از مابود و هم در شاهپور ته کوچه زاهدی واقع شده بود و هم مانند مدرسه ما سر راه لااقل ده دبیرستان دخترانه از حمیده مولوی و ستوده و خسر وخاور و محمود زاده و . . . واقع نشده بودند .در همین سال اول یا دوم دبیرستان بود که با خبر شدیم دبستان مولوی محبوب ما که زیباترین خاطرات کودکیمان را از آن داشتیم که آنهم ساختمان قدیمی و فرسودهو کلنگی داشت منحل شد وماتمش وجود مارا گرفت غافل ازاینکه سالی دگر همین اقبال گدا و حکیم گدایی نیز به آن خواهند پیوست .باری بالاخره آن تابستان شوم فرارسیدو مدرسه بسته شد بازقصه پر غصه جدایی خیلی بچه ها بود که در این مدت دوستی را شروع کرده بودند و هم از خیلی از اولیا دبیرستان که به همدیگر انس بسته بودیم که بد نیست چند تایی که نامشان را بیاد دارم یادی بکنم خانم شبنم دفتر دار که تنها بانوی مدرسه بود, شبیری مدیر, محسنی ناظم بعد از انحلال معلم ورزش دبیرستان دخترانه شرف شد,زنده یاد رهگذرمعلم ادبیات و عربی ( از اهالی محل و بچه ترجمان) طالقانی معمم دینی , پور رضا با لهجه شیرین شمالی ادبیات , قطبی , رفیعی ورزش که در دبستان هم معلمم بود , روشن و صفوی هر دو دانشجو , امیدوار بحث آزاد این درس جایگزین انقلاب سفید شده بود , کازرونی و دماوندی انگلیسی که یاد همگیشان بخیر, آنهایی که نیستند روحشان شاد و آنهایی که هستند عمرشان پر دوام باد .
در ادامه دبستان مولوی اگر منحل شد بعدها حسینیه شد و اینطوری تقریبا زنده ماند و این امکان بود در مناسبتهایی وارد شویم و تجدید خاطره کنیم ولی اقبال آشتیانی تابلو یش را هم کندند و تا زمانی که من مهاجرت کردم همچنان مخروبه ایی مانده بود راستش سالها حتی ناراحتی وجدان داشتم که شایدهمین گدا خواندن ما و تبلیغمان مسبب انهلالش گردید و نام این مرد بزرگ از امیریه پاک شد مردی که بچه سنگلج بود و متاسفانه دور از دیار به دیار باقی شتافت . اما حالا از اینکه میبینم احیا شده ودوباره بر امیریه نقش بسته بسیارخوشحالم که براستی عیدی بزرگی بود .

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

نجوای بهاری . . .

روی شاخه سبز , در درون قفس . . . و حتی روی چوب پرده , میتوان نجوا کرد و از عید و بهار و عشق و رهایی گفت.

توضیح : این دو پرنده دوست داشتنی میشا و زیبا میباشند و به دوست عزیزی تعلق دارند نکته قابل توجه دو یا سه گربه در کنار این دو در کمال آزادی زندگی مسالمت آمیزی را میگذرانند که بزودی حتما تصویرشان را خواهم گذاشت تا باشد الگویی برای آدمیان شوند.

۱۳۹۰ دی ۱۳, سه‌شنبه

بدون زهرا . . .

طبق عادت ایملهایی که عکسی از محل, پیوستشان میباشد قبل از اینکه مطلبش را بخوانم اول سراغ عکسش میروم که بازش کنم و ببینم از کیست و یا از کجاست که در یکی از همین ایملها با این عکس روبرو شدم فکر کردم مسجدی یا تکیه ایی میباشد که در این سالها که من نیستم روییده که در دل به فرستنده ایمیل نیمچه غری زده و گفتم اینهمه سوژه, دوست من گشته میان پیامبران جرجیس را انتخاب کرده است. از این رو بر خلاف همیشه که تصویر دریافتی را اگر نشناسم بزرگش میکنم و با ماوس به جانش میفتم تا هوش خودرا بیازمایم و بعد بسراغ مطلب میروم تا ضمن خواندن متوجه بشم که حدسم چقدر درست بوده, اینبار تصویر را بسته شروع به خواندن نوشته کردم که متوجه شدم که ای دل غافل این دبیرستان من است که همزمان با اختتام آن دبیرستان اقبال آشتیانی (اقبال گدا ) سر پل امیر بهادرکه من شاگردش بودم به همراه دبیرستان حکیم نظامی (حکیم گدایی) در شاهپور کوچه زاهدی منحل شدند و ما محصلین هردو دبیرستان به آنجا منتقل شدیم . دبیرستان جدید ما پایین تر از میدان شاهپور جنب بیمارستان رازی , زهرا ملک پور نام داشت وبسیار مدرن با ناهارخوری و آزمایشگاه و غیره ساخته شده بود البته چقدر رنج کشیدیم تا با مدرسه ایی که مناسب با استانداردهای آموزشی بود و کلاس بدون بخاری نفتی و نور کافی و . . . عادت کنیم خود قصه جداگانه ایی دارد. راستش مدرسه ما و همچنین راهنمایی دخترانه پیروزی نفت و دبیرستان دخترانه شرف و ناحیه 8 آنزمان در منیریه که همگی یک مجموعه بودند به همراه دانش سرای تربیت معلم در محل دبیرستان رازی فرانسوی ها در خیابان فرهنگ که مدتها بصورت مخروبه ایی در کوچه طبرستان افتاده بود , سهم ناحیه ما از 2500 مدرسه و مراکز آموزشی که به میمنت جشنهای دوهزار و پانصد ساله که با همیاری مردم خیر ساخته شد ,بود. از مشخصه های این مدارس تلفیق معماری قدیم و مدرن بود که نمای آجری آن باکاشی های سنتی ایرانی هم تزیین یافته بود و زیبایی خاصی به آنها بخشیده بود وکار زیبای دیگر هم بجای استفاده از تابلوهای مرسوم مدارس در آنها قسمت فوقانی بنا مختصری از علت و تاریخچه ساخت مدرسه و در قسمت پایین نام مدرسه با خطی زیبا روی کاشیها درج شده بودند. بیشتر این مدارس برای قدر دانی بنام اهدا کننده ها مانند دبیرستان خود ما زهرا ملک پور نامگذاری شده بود. باری از شرف و پیروزی نفت نه از شکل و نه از نام امروزشان اطلاعی ندارم اما دانشسرای تربیت معلم گویی نامش بلال حبشی شده که چرایش و رابطه اش را نمیدانم. دبیرستان فلک زده ما که عکس فوق بیانگر حال زارش میباشد, خب در قسمت بالا اگر بجای تاریخچه و علت ساخت آن در زمان حاضر جایش را به سخنی منصوب به پیامبر داده را میتوان امری طبیعی دانست و خرده ایی هم نگرفت اما آنچه از لحظه دیدن این عکس باعث تعجب و پرسش من گردیده حذف نام زهرا میباشد که هنوز هیچ توجیحی نه برای آن و همینطورنه دلیلی برای شادی از بودن مدرسه ام بدون زهرا پیدا کرده ام .

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

وبلاگستان . . .

ادامه حکایت شروع شده را ناچارا باید به تاخیر بیاندازم زیرا که امروز در آخرین مطلب وبلاگ نق نقو که مربوط به یک بازی مجازی بود که نگارنده در لابلای نوشته خوبش با ظرافتی خاص با واژه زیبای بچه مهدی موش هم یادی از من و هم از وبلاگ امیریه نموده که همین هم باعث شد برای قدر دانی از دوست و بچه محل نازنینم که شاید بارها در نانوایی سنگکی زیر چارسوق چوبی جر زنی کردیم و نقشه نوبت همدیگر را کشیدیم و غافل از آنکه روزی روزگاری با وجود فاصله های چند هزار کیلومتری بهم نزدیک تر از پیشخوان نانوا ی محله گردیم.


حتما دوستان یادشان میاید در مدرسه مخصوصا در دبستان طفلک بچه هایی که تازه پا میگذاشتند بچه هایی که حتی تنها یک کلاس بالاتر بودند آنها را جوجه مینامیدند و در گروه یا بازیهای خود راهشان نمیدادند و این رفتار در سربازی نیز رایج بود که سربازانی که تنها چند ماهی زودتر لباس خدمت را بتن کرده بود به سربازانی که تازه میرسیدند و یا کمتر از او خدمت کرده بودند را آش خور مینامیدند و به جمع خودشان راهش نمیدادند و همین داستان در بازی فوتبال کوچه نیز حاکم بود بچه کوچکتر اگر لطفی بهشان میشد اجازه داشتند توپی که اوت شده را بیاورند مگر زمانی برای بازی یار کم داشتند و پسر بزرگی که بچه محل بود و با والدین جوجه فسقلی سلام و علیکی داشت و رودربایستی, از بقیه اجازه میگرفت که او را در دروازه قرار دهد که ایکاش اصلا به بازی گرفته نمیشد که بجزاینکه درد شوتهایی که به بدنش میخوردند را باید به روی خودش نمیاورد تازه باید با هر گلی که وارد دروازه میشد, کاسه و کوزه هایی که سرش میشکستند راهم نا دیده میگرفت. نکته مشترک جوجه دبستان و بچه فسقلی بازی فوتبال این بود که هر دوی آنها نه از بزرگان مدسه و نه کوچه دلخور نمیشدند مگر از خودشان که چرا اینقدرکوچکند و بزرگ نیستند و یا اصلا این صف کشیدنها برای چه مگر بزرگان خود زمانی کوچک نبودند ولی نکته ظریف آن مربوط میشد به زمانی که همگی بالاخره بزرگ میشدند و بزرگانی که زمانی آنها را به بازی نمیگرفتند به خاطر شور و نشاط و . . . کوچکتر ها دنبالشان موس موس میکردند.

باری در وبلاگ بزرگان یا پیشکسوتان دلایل افول ستاره وبلاگستان را خواندم که ادب حکم میکند به دلایل دیگران احترام گذاشت و آنرا پذیرفت اگرچه دل جدای از آنرا طلب میکند,در مورد امیریه یا خودم باید بگویم که در این مدت اگر کم کار بودم اما بیکار نبودم و علت آنهم فیلتر شدن امیریه میباشد اگرچه با راه اندازی امیریه 2 . محله ما و محله که مطالبم را بصورت پارالل با امیریه در آنها قرار میدادم تا دوستان داخل برای ورود به امیریه دست به دامان فیلتر شکن نشوند و بزحمت نیفتند که متاسفانه هرکدام از آن وبلاگهای آلترناتیو یکی بعد از دیگری فیلتر شدند و منهم راستش دیگر خجالت میکشیدم که هر از چند گاهی آدرس جدیدی را به دوستان بدهم . خلاصه وقتی تعداد رجوع کننده های داخل را با بیرون میسنجیدم با تحلیل رفتن مراجعین بویژه بیرونی ها توان منهم تحلیل میرفت ولی از آنجایی که نق مقوی نازنین اشاره کرده بیماری مزمن به پا نگاهداشتن وبلاگ باعث شد که بخاطر امیریه که این وبلاگ برای احیای آن و خاطرات خوشش بود و معرفیش به نسلی که تنها از آن نامی شنیده اند لاکپشت وار به حرکتم ادامه بدهم . در پایان باید بگویم که دوستان فکر نکنند که چون نخود آش پریدم وسط ودر میهمانی که دعوت نشدم خود را جا دادم بلکه مهر بچه محل نازنینم که از من و امیریه نام برده بود را به حساب به بازی گرفته شدن همان فسقلی فوتبال قلمداد کردم .

پینوشت: با تشکر از جلال بخاطر عکس خیابان ما مهدی موش.

۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

خرداد ها . . .

امروز خردادی دیگر اما متاسفانه با حکایاتی تلخ عمرش در حال بسر آمدن میباشد ,خردادی که میتوانست زیباترین غزل های بهاری و شیرین ترین خاطره ها . . . را داشته باشد که در هر صورت هر آنچه بود تمام شد . بقول مادربزرگ یا نصیب و یا قسمت که خرداد بعدی را بتوان دید شاید هم برای همین هم است دل آدمی از رفتنش میگیرد . آنموقع ها که مدرسه ایی بودم همه ما بچه ها خرداد ها را با وجود دلهره امتحانات آخر سال و ترس ازکارنامه, با تمام اینها دوستش داشتیم . خرداد برایمان ماه رهایی بود که ما را چه از شر تکالیف تحمیلی و چه از دیدن چهره عبوس و دوست نداشتنی برخی از اولیا مدرسه اگرنه برای همیشه اما چند ماهی راحتمان میکرد .حال که سالها ازآن خرداد ها گذشته و ما هم دیگر بچه محصل نیستیم اما باز هم از خردادها انتظار داریم که ماه رهایی باشند و اینبار نه برای چند صباحی که برای همیشه راحتمان کند که متاسفانه تا بحال آسوده مان که نکردند چند سالیست هر کدام از خرداد هایی راکه پشت سر گذاشتیم غم هایی را هم بر غم هایمان نیز افزوده اند, اما اینها هیچکدام دلیلی نمیشوند که امیدمان را از دست بدهیم . بقول عوام الناس دنیارا چه دیدی خرداد بعدی, همانی نگردد که انتظارش را میکشیم .

۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

آرزوها و حسرتها ( 1) . . .


قسمت اول

بهار امسال بویژه خردادش مانند خیلی از این سالها باز مالامال دردها ی جانگداز و سینه سوز بود که اینبار سه عزیز را از دست دادیم زنده یادان حجازی که سه دهه در تب اینکه آموخته ها یش را به نسل حاضر بدهد و سحابی که زندان دو حکومت را برای آرمانهایش به جان خرید که بالاخره آزادی خانه پدریش را ببیند وهاله که جانفشانی میکرد تا صلح و آرامش قهر کرده از میهنش را دوباره باز آورد.متاسفانه این سه عزیز به آنچه که میخواستند دست که نیافتند و مانند اسلافش در طول این سالها با حسرتها و آرزوهایشان رفتند و همین هم غم و اندوه را برای بازماندگان دوچندان میکند. خلاصه وقتی نگاه که میکنیم میبینیم گاها سرزمین ها هم مانند جسم انسان بیمار, درد ها یشان آنقدر زیادند که آدمی نمیداند کدام را بگوید و برای کدام چاره ایی کند و یا از کنار کدام بگذرد که هرکدام برای خود ضرر و زیان غیر قابل جبرانی دارند. متاسفانه در مورد سرزمین محبوبم همانگونه که همه میدانند حال سالهای سال است که پیکرش همواره پر از درد و رنج است مانند بدنی شده است که به انواع سرطانها مبتلا که هر روز هم نوعی تازه ترش هم به جانش میفتند که اگر چه هر کدام دردهایی هستند طا قت فرسا که بر خلاف سرطان ها که درمان ناپذیر میباشند اما بیماری وطن موقتیست و خوشبختانه قابل علاج میباشد , این ادعای من نیست بلکه تاریخ پر بارش میگوید که بار ها و بارها بر چنین مصیبتهایی غالب شده و سالم برون آمده است . اینبار هم چنین خواهدشد. ایمان داشته باشید


ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود
خون دل ها خورده ایم

خون دل ها خورده ایم
بشنویید

۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

از دل نرود هر انکه از ديده برفت

خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه



این چند روزه یعنی از روزی که عقاب پرواز کرد حال و روز خوشی نداشته و رغبتی برای نوشتن هم ندارم . تنها مشغولیتم خواندن مطالبی که در مورد او و برای او, بود و آنها هم از اندوهم که نکاستند بلکه بر آن افزودند و بدتر اینکه همانطور که به خیلی واقعیتها و غفلتها رسیدم که نتیجه اش این بود که دریابم ناصر نازنین بجز اسطوره, نمونه ایی از حق کشی ها و یکی از بیشمار قربانیان انقلابهایی بود که بعد از انقلاب شکل گرفتند و چه بسا از اولین هایش که متاسفانه ذوق زدگی و یا همان انقلاب زدگی باعث شد که اکثر غریب به اتفاق نفهمیدیم وحتی گاهی هلهله کنان هورا هم کشیدیم و صحه گذاشتیم .
از انقلاب فرهنگی دانشگاه ها تا انقلاب اداری و . . . که در مورد فوتبال انقلاب ورزشی با نام طرح 27 ساله ها غالب شد که غافل از این بودیم که این ها همگی غربال کردن و یار گیری بود که ثمره تمام آنها ویرانی های بجا مانده میباشد که اگر ورزش مختصری وضع بهتری داشته باشد تنها بر میگردد به همان غیرت جوانان و پیشکسوتان و حمایت مردم که این چند روزه شاهد آن بوده و هستیم که همین نصب بنر ناصر حجازی در لندن در بازی دیشب و یا پوشیدن لباس حجازی پرسپولیسی ها در بازی امروز نمونه هایی از همین همبستگی میباشد که باید قدرش را دانست و از آن آموخت
در این چند روزه بارها این ترانه را که گویی برای این مصیبت خوانده است را گوش کردم که میتوانید در اینجا
بشنویید

۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

نوروز نامه ایی دیگر . . .


عید نوروز از همان بدو ورود به اینجا که حال در آستانه پشت سر گذاشتن سومین دهه اش میباشم همواره از چند ماه مانده رسیدنش را روز شماری میکردم چرا که بیشتر از هر زمانی و هر بهانه ایی فرصتی بود که بجز خاطرات شیرینی که در گذشته از آن داشتم برایم زنده میکرد بلکه به یادم می آورد که کیستم و به کجا تعلق دارم و ریشه ام را در کجا جا گذاشته ام. در آن سالهای اولیه که هنوز از امکانات امروزی خبری نبود و تلفن هم براحتی و هم به ارزانی حال نبود دوستان و یاران را تقسیم کرده بودم, برای برخی نامه و برای عده دیگری کارت تبریکی و نزدیکترین ها را هم با تلفن برای عید دیدنی بسراغشان میرفتم و عده ایی هم به همین روش من به دیدارم میشتافتند و از غم غربتم میکاستند. همین امر باعث شده بود که روزی چندین بار بسراغ صندوق پستی خانه بروم و یا گوش بزنگ صدای تلفن بمانم . خلاصه آن حال و هوا هم برای خودش دنیایی بود عالمی داشتند که بخاطراتم پیوستند .اما جدای از اینها فراهم کردن فضای خانه که بوی عید بدهد هم از مشغولیات دیگرم بود که گاهی تنها سمبلی که دیده میشد سبزه ایی بود که سبز میکردم و این خواسته مادر بزرگ بود که اعتقاد شدیدی به آن داشت و انصافا تا زمان ازدواج هرگز سال نو را بی سبزه نگذاشتم البته چند عیدی هم با جر زدن و جانشین سازی سین هایی ,هفت سینی هم چیدم که بعدها با ورود همسر به زندگی هفت سین بصورت کلاسیکش به من بازگشت و خانه بیشتر از پیش بوی عید را داد و میده, اما افسوس که بازار نامه و کارت پستال کساد شد و ایمیل ها کوتاه که تنها برای انجام وظیفه و خالی نبودن عریضه رد و بدل میشوند جایگزینشان شدند و از طعم و مزه عید هایم کاستند وبدنبال آن هم همین سرعت انتقال اخبار که متاسفانه همگی یا بیشترشان هم خبرهای ناگواری میباشند تتمه آنرا هم که مانده بود گرفتند مانند همین دو عیدی که پشت سر گذاشتیم, بویژه عید امسال که از مصیبت ژاپن گرفته تا به خاک و خون کشیده شدن مردم بیگناه کشورها که برخا آنقدر غم انگیزند که آدمی درد خودش را از یاد میبرد . این نوشته و عکس بالا در جواب دوستانیکه از من پرسیده بودند که آیا به مراسم سنتی و فرهنگی ابا اجدادی خود پایبند هستم و آنها را برگزار میکنم یانه میباشد . باری تصویر بالا سفره امسال ما میباشد که نکته جالب آن وجود ماهی ها میباشد که برای دقایقی از دریایی که برایشان ساختیم جدایشان کرده و داخل تنگشان نمودییم وپای سفره آوردیم و نکته جالبترش داستان آنهاست که بترتیب قد بزرگتره سومین عیدش و متوسطه دومین و بالاخره کوچکه هم اولین عیدش بود که بگونه ایی حالا این سه از اهل بیت محسوب میشوند . خب حرف اهالی خانه شد و برای اینکه فرقی نگذاشته باشم باید بگویم که اگر ماهی ها زیبایی را به خانه و سفره هفت سین ما اهدا میکنند دو موجود دوست داشتنی دیگری هم هستند (قناری هایمان ) که یکی از آنها از چند هفته مانده به بهارو عید مژده آمدنش را با آواز هوش ربای روح انگیزش میدهد که متاسفانه پارسال این ماموریت را بوبوش و دخترک که در طول سال هر دوی آنها یکی بعد از دیگری بسوی ابدیت پرواز کردند, بعهده داشتند که امسال جایشان بسیارخالی بود اگر چه جانشینان دوست داشتنی آنها انگوری آوازه خوان و دوست زیبایش کاکلی در نغمه سرایی و آوردن بهار برایمان سنگ تمام گذاشتند.


برای دیدن تصاویر در اندازه اصلی روی آنها کلیک کنید



۱۳۹۰ فروردین ۴, پنجشنبه

زیباترین چشمهای دنیا . . .

اخبار تلویزیون سراسری یا ملی آلمان که تنها یا بیشتر به خبرهای سیاسی روز آلمان و دنیا میپردازد به ندرت اتفاق میفتد خبری جانبی و غیر سیاسی را مطرح کند . در هفته ایی که گذشت برنامه خبر متاسفانه دو خبر ناگوار را به اطلاع عموم رساند اولی مربوط به کنوت Knutخرس سفید باغ وحش برلین بود و دومین خبر در گذشت الیزابت تیلور هنر پیشه معروف هالیوود بود .

1. زیباترین چشمان جهان برای همیشه بسته شد این عین واژه هایی بود که گوینده با تصویری از لیز تیلور , خبر مرگ او را به بینندگان داد. روزنامه ها وتمامی رسانه ها ی امروز آلمان هر کدام با تیترهایی از قبیل آخرین الهه هالیوود هم رفت , آخرین بازمانده بزرگان هالیوود بار سفر بست , ماتم در هالیوود برای الهه ایی با چشمان بنفش و . . . چه این چند عنوان و یا تمامی عناوین و تیترهایی را که رسانه تصاویر این بزرگ سینما را تزیین نمودند ,انصافا فراخور وی بود . الیزابت تیلور اگر چه دو دهه ایی که بعنوان زیباترین زن دنیا محسوب میشد و فیلمهایش مملو از طرفدارانش بود که همزمان با سینماهای جهان در کشور ما هم به روی اکران میرفت, مربوط میشود به سالها قبل از تولد من و همین امر هم باعث شده بود که او هنرپیشه محبوب من نباشد اما بالاخره در اکرانهای مجدد در ایران و یا در تلویزیون المان بارها فیلمهایی از او و حتی سریالی که همبازیش سگی بنام لسی Lassie بود را دیده ام و بالاخره دریافت دو جایزه اسکار را حق وی میدانم . اما آنچه که مرا فریفته این زن بزرگوار نمود یکی فعالیت او در حتی در دوران بیماریش برای بیماری ایدز و از همه بیشتر زمانی که مایکل جکسون که در شرایط بدش بخاطر پرونده سازی ها حالت آدمی زمین خورده را پیدا کرده بود که هر کسی لگدی میزد و میگذشت حتی خانواده اش برای منافع مالیشان نقل مجلس رسانه ها شده بودند و گاها ضد او نیز حرفی زده و افشاگری میکردند , الیزابت تیلور مانند خواهری و یا مادری مهربان اورا به آغوش کشید و سپر بلایش و تنها تکیه گاه و حامیش شد که تا مرگ مایکل همچنان دوست و یاورش بود . او با این حمایتش از مایکل و یا پرداختنش به بیمارهای ایدزی و غیره نشان داد که جوانمردی و یاری به همنوع را اگر در فیلم هایش خوب میتوانست بازی کند , این نقشش را در زندگی روزمره اش خیلی بهتر از روی پرده سینما اجرا میکرد .
برای اطلاع دوستان جوان , هم سن و سالهای من بیاد میاورند در دوران خوش گذشته در اوایل دهه پنجاه زمانی که هنوز لیز جزو ستارگان سینما بحساب میامد مانند ده ها و صد ها هنرمند مشهور مانند شارل آزناوور, نانا مسکوری, دمیس روسس, مارکاریان , آنتونیونی , کارایان ,آدامو, آلبانو و رومینا پاور ومیرل ماتیو . . . . سفری به ایران و چندین شهر از میهنمان داشت و تمام روزنامه ها و مجلات آنزمان پر بود از تصاویر و مصاحبه های وی که یاد او و ان دوران خوش یاد باد.

2. در شب عید ما , در برنامه ویژه خبری که مربوط میشد به مصیبت ژاپن وکه همراه بود با گزارشها و مصاحبه هایی با اهل فن, گوینده برنامه در قسمتی از آن اعلام کرد خبری را که میدهد اگرچه مربوط به این فاجعه نیست اما یکجورایی مربوط میشود و ادامه داد که کنوت خرس معروف باغ وحش برلین که سمبل واقعی برلین که سمبلش خرس میباشد بود, حال که چهار ساله شده بود درگذشت او ادامه داد از این رو به ژاپن مربوط میشود که از بیش از یک میلیون نفری که برای دیدن کنوت به باغ وحش یاد شده آمده بودند تعدادی هم از مردم ژاپن بودند .اما آنچه که مرا وادار کرد اشاره ایی به این دو خبر داشته باشم حقی هست که این دو موجود بر گردن آدمیان داشتند آنها هم موجب شادمانی بودند و هم هر کدام وجودشان و محبوبیتشان باعث میشد سفره هایی نان داشته باشند خواه فروشنده بلیط بازار سیاه فیلم لیز تیلور یا فروشنده کارت پستالهای کنوت دوست داشتنی بعبارتی آنها نفع داشتند که زیانی نداشتند و بی انصافی بود که بسادگی میگذشتم .

پینوشت :خبر خوش


Wir sind die neuen Knuts

این دوبرادر زیبا که بتازگی در باغ وحش شهر نورنبرگ بدنیا آمده اند به مردم دلداری میدهند نا راحت نباشید, حالا ما کنوت شما هستیم. در نوشته های بعدی در باره این دو موجود دوست داشتنی حتما خواهم نوشت .

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

از امیریه . . .

کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست

make gif
محله دوست داشتنی من این تصاویر تعدادی از عکسهاییست از تو , که بچه محل نازنینی دیروز برایم فرستاد و من بارها نگاهت کردم و حسرتت را خوردم و 28 سال با تو بودن را بیاد آوردم و به تمامی آنچه که ربع قرنی مرا از تو دور ساخت لعنت فرستادم , اما دروغ چرا هر بار که نگاهت کردم دلم سوخت که به چنین روزی افتاده ایی که شناختت برای منکه عاشقت بوده و هستم هم سخت است ,حتما تو هم بسادگی من میخندی که از خود خبر ندارم و میگویی باز چند بنایی و تابلویی هستند که معرف من باشند تو چه داری و از تو چه مانده که نشان دهد مال این آب و خاکی و از امیریه ا یها . . .
پینوشت :
با سپاس از هم محله ایی نازنیم که با تصاویر ارسالیش امیریه را به غربت من آورد .

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

پر پرواز . . .

ما همچنان بیشماریم !!!

از یاد نبریم که هرکدام از ما پر پرواز پرنده صلح و آزادی هستیم .

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

آزادی . . .


برای زندگی زنده بودن کافی نیست. پروانه میگوید: خورشید ,آزادی و یک گل کوچک لازمه اش میباشد.
(هانس کریستین آندرسون)
* * *
هر چقدر قفس تنگ تر گردد عظمت آزادی بیشتر میگردد.
(ناشناس)
* * *
آزادی یعنی احساس مسولیت کردن و به همین دلیل خیلی ها از آن میترسند.
(برنارد شاو)
* * *
کسی که آزادی را قربانی امنیت خویش میکند آخر سر هر دو را از دست میدهد
(فرانکلین)
* * *
هنر یکی از فرزندان آزادیست.
(شیللر)
* * *
از محسنات آزادیست که آدمی به کسی که آنرا دارد و یا در حال بدست آوردنش میباشد حسودی نمیکند بلکه حسرتش را میخورد و آرزویش را میکند.
(خودم )

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

یاسمن و . . .

درست ساعتی بعد از آخرین مطلبم ترانه یا سرود مرغ سحر کامپیوترم دچار دل پیچه الکترونیکی شد و مرا برای چند روزی از دنیای مجازی دور ساخت و خانه نشین جهان عینی نمود و مجبورم ساخت تا برای آگاهی یا همراهی با روزمره های گیتی و همچنین برای کاستن از اندوه دوری از یاران نازنین دنیای مجازی به جعبه جادویی متوسل شوم.اولش خوش آغاز شد مقارن بود با شکوفایی غنچه های یاسمن تونس که گویی از جعبه جادویی من گذشته به فضای اتاقم رخنه میکردو با آه و حسرت مرا میبرد به جلوی بساط کتابفروشی های دانشگاه در سالهای هزاران امید تا کتاب بر میگردیم گل نسترن بچینیم بخرم مانند خیلی از هم نسلانم با این آرزو که باغچه خانه ماهم روزی غرق نسترن گردد دریغا که لاله زار شد آنهم چه لاله زاری . . .
هر روز که میگذرد جعبه جادویی من خبرهای خوشی میدهد تا جایی که من سرکوفت صفحه اش را به صفحه مونیتور بیمار کامپیوترم میزنم که تا قبل از نقاهتش همواره پر بود از خبرهای بد و یاس آور حال جعبه سحر آمیز من خبر از این میدهد که یاسمن تونسی همچو پیچکی از دیوار بالا رفته و بر کوچه فرود آمده و عطرش مانند یاس امین الدوله نه کوچه که خانه همه همسایه ها را فرا گرفته از این همه خبر خوش به وجد میام اما وقتی بیاد جوانه نورس سبز خانه میفتم که خیلی زودتر از بوته یاسمن تونسی سر از خاک بر افراشت اما افسوس شکوفه نداده تبرها به جانش افتادند . روز بعد روز بدی بود به خانه که میرسم برای اینکه خبری را از دست نداده باشم ویدیو تکس را باز میکنم دعوت به راهپیمایی یک میلیونی و کلی تبلیغ و تعریف غربی ها لجم میگیرد یاد سه و چند ملیونی خودمان و کم محلیشان میفتم که در قسمت پایین صفحه ناگهان چشمم میفتد به خبری که گویی برای خالی نبودن عریضه نوشته شده زنی از سلاله ما و همچو ما آواره و غربت نشین به جمع لاله ها پیوست با آنکه تصمیم گرفته بودم تا رفع نقاهت کامپیوترم وارد دنیای مجازی نشوم با دیدن این خبر ناگوار راهی اینترنت کافی ( کافی شاپ ) میشوم در آنجا همینطور که فهرست وار عناوین اخبار و مطالب را میخوانم با خبر بد دیگری مواجه میشوم داریوش همایون هم رفت برای فقدانش همانقدر ناراحت میشوم که در طول این سالها برای مرگ خیلی از بزرگان بویژه آنهایی که دور از یار و دیار بار خود را بستند .او کسی بود که روزنامه اش دانشگاهی برای فراگیری علم خبرنگاری بود و یادگارا نش هم بیشمارخبرنگاران زبده ایی که داشته و داریم و دیگر اینکه او تنها وزیری از وزرای شاه بود که تا واپسین لحظه حیاتش به میهنش اندیشید و قلمزد ( روحش شاد و یادش گرامی باد) باری صفحه مونیتور آنجا هم عین مونیتور من پر از غم و اندوه بود و حسرت مثل درد دل دختر بازمانده آن بانو که به حق میپرسید آیا این حق را نداشته در اخرین لحظه حیات مادرش اورا ببیند و من در دنیای فانتزی خود مادر را مجسم میکنم که اگر دخترش را میدید حتما برایش مرا ببوس گلنراقی را میخواند. اما آنچه در آن وقت کم در اینتر نت کافی در اینجا و آنجا دیدم و مسخره بود دعوای دو گروه که این دگرگونی ها را در گوشه و کنار عالم را به خود نسبت میدادند یکی صدور انقلابش مینامید و دیگری کپی برداری از حرکتی که متاسفانه بیحرکت ماند . دیروز با رفع نقاهت کامپیوترم با جعبه جادویی ام وداع کردم به امید اینکه روزی نه در دور دست عطر یاسمن خانه ما را به اتاقم ساطع کند.

۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

شاهزاده کوچک . . .

از روزی که این اتفاق ناگوار افتاد تا دیروز که در خبر ها خواندم و شنیدم که بنا به حکم قاضی امروز یعقوب . . . در ملا عام به دار آویخته میشود همواره بخود میگفتم اگر ماموران انتظامی وظیفه نشناسی که از پول ملت تغذیه میشوند که حافظ مال و جان مردم باشند و مردم به اصطلاح مسلمان حاضردر صحنه اقدامی میکردند هم مضروب, مقتول و هم ضارب ,قاتل نمیشد و حال هر دو زنده بودند وهم وابستگانی سیاه پوش عزیزانشان نمیشدند . دیشب را با امید به اینکه شاید تا اجرای حکم فرجی بشود و این بنده خدا که خود قربانی بیش نیست بالای دار نرود به رختخواب رفتم.
امروز4 صبح قبل از زنگ ساعت بیدار شدم و با ترس ولرز کامپیوتر را روشن کردم تا قبل از خارج شدن از خانه سر خط خبر ها رانگاهی بیاندازم که آن لحظه هنوز خبری از اجرای حکم در سایتی که بودم نبود ولی خبری دیگر سحر گاهم را بهم ریخت و آنهم خودکشی علیرضا پهلوی پسر کوچک شاه فقید که راه خواهر کوچکش را انتخاب کرد غمی سنگین بردلم نشست و بغضی گلویم را فشرد بیاد برخی از مراسم دربار افتادم که چقدر کوچک بود و شیطنت کودکانه اش را میشد دید که با چه زجری کنترل میکند و هم نسل های من بخوبی بیاد دارند روزی که با خانواده اش ایران را ترک میکردند هنوز کودکی بیش نبود . در همان زمان کم که باید از خانه خارج میشدم در سایتها مرگ اورا دنبال کردم و چون در طول این سالها خبری از او نداشتم کنجکاو بودم ببینم چه میکرده که وقتی دیدم این پسر از فرط علاقه اش به سرزمین ابا اجدادی خود ایرانشناسی و فلسفه خوانده و آنرا هم در دانشگاهی چون هاروارد تدریس میکرده اینجا بود که وفای او به کشورش و علاقه اش به تاریخ سرزمینش جگرم را آتش زد و حالم را بیش از پیش منقلب ساخت یاد مادرش افتادم که در عرض هشت سال برای بار دوم باید در داغ فرزندی دیگر بنشیند.
در طول راه و در تمام ساعاتی که کار میکردم به شاهزاده فکر میکردم که او نیز قربانی بی خردی شخص یا اشخاص دیگری شد و اینبار اگری دیگر گریبانم را گرفته بود اگر شاه بعد از بازگشتش سال 32 عطای قدرت را به لقایش میبخشید و مانند شاهان و ملکه های اینجا به شکل سمبلیک رضایت میداد دختر و پسرش مانند مضروب و مقتول بالا زنده بودند و هم خود و خانواده اش چنین روزی نداشتند و نه ملتش چنین روزگاری . . .
بعد از ظهر که بخانه رسیدم بیدرنگ وارد اینتر نت شدم که دیدم متاسفانه در حق آن بینوا فرجی نشد, اخبار مربوط به خودکشی پسر شاه را دنبال کردم مطالب نوشته شد ه را خواندم و برخی برنامه های تلویزیونی را دنبال کردم اما آنچه که در برخی کامنتها و یا تماسهای تلفنی اشکم را در آورد مرگ اخلاق بود که کسانی که خود را انسان مینامند نوشته بودند و یا بیان میکردند مانند همین تصویر که اینبار نه برای گرفتن ساندیس و کیک و سیب زمینی این جماعت جمع شده بودند بلکه برای دیدن جوانی بر بالای چوبه دار که چگونه جانش گرفته میشود و نفرین بر انگشتان خبرنگارانی که باید درد مردم را با دوربین خود بتصویر بکشد از لحظه لحظه چنین تراژدی های غیر انسانی عکس میگیرند .
پینوشت:
دوستان عزیز مطلب دیگری در نظر داشتم بنویسم که باعث شادیتان گردم از روزگاران خوش گذشته به امید اینکه روزی بازگردند که با این اتفاقاتی که روی داد نوشته بالا رانوشتم چرا که نمینوشتم هم دچار ناراحتی وجدان میشدم وهم خودرا از همان گروه بد اخلاق وبی اخلاق میدیدم چرا که اعتقاد دارم و بر آن نیز پای میفشارم که ایران عزیزم به همه وهمه که ایرانیند هرجا که باشند و هرچه باشند تعلق دارد و پروانه هایش هم برایم با هر نقش و نگاری و رنگی که داشته باشند پروانه اند و برای تمامشان که بیگناه در طول این ایام سوخته اند با تمام وجود احترام گذاشته و سر تعظیم فرود میاورم . روحشان شاد
برای شاهزاده کوچولو و تمام آنهایی که به این سرزمین عشق میورزند گوش کنید . . .

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

از بوبی تا کاکلی یا چرخه زندگی . . .

تدارک برپایی جشن سال نو و پشت سر گذاشتن اولین دهه قرن جدید میباشند متاسفانه همچنان طبق معمول این سالها همچنان شاهد خبرهایی ناگوار از میهن و هم میهنانمان میباشیم که همین باعث شده که تمام رسانه ها از هر نوعش پر از این اخبار باشند که وبلاگها و وبسایتها نیز از این امر مستثنی نیستند برای همین فکر کردم که لااقل مطلب من تا حدودی خارج از این حال و هوا باشد اگرچه میدانم ناگزیر و ناخواسته و با تمام سعی و کوششم باز قلمم به آنسو کشیده خواهد شد .

1/ قبل از اینکه حکایت عکس بالا را بیان کنم لازم میدانم اشاره ایی داشته باشم به علاقه ام به حیوانات که برمیگردد به دوران طفولیتم که البته مقداری هم تقصیر ژن میباشد.خلاصه در طول زندگیم بجرات میتوانم بگویم بیشتر از آنچه من به این دوستان زبانبسته داده باشم ازشان دریافت کرده ام و چه بسا در سخترین دوران چون دوستان شفیقی همراهم بودند . از زمانی که بیاد دارم دوستدار گربه و گربه سانان و پرندگان بودم که متاسفانه موقعیت زندگی با مادر بزرگ اجازه داشتنشان را نمیداد . مادر بزرگ خود که علاقه فراوانی به گربه داشت میگفت در خانه اجاره ایی حتی صاحبخانه هم راضی باشد کار درستی نیست و در مورد پرنده که آنزمان نگاهداشتن کفتر (کبوتر) در محله داستان پیش و پا افتاده ایی بود اما مادر بزرگ آنرا دور از شان خانوادگیمان میدانست . چند سالی در ایام بهار به داشتن کرم ابریشم دل خوش میکردم و وجود این موجودات کوچولو و وول خوردنشان روی برگ توت تمام تنهایی هایم را در خانه مادر بزرگ پر میکردند که بعدها که جوجه ماشینی به بازار آمد و گهگاهی مادر بزرگ برایم میخرید آن لحظه اوج خوشبختیم بود, که اتفاقا اولین بار هم تلخی از دست دادن چیزی که دوستش داری را بمفهوم واقعی کلمه در همان دوران فهمیدم. قصه ربوده شدن زیبا توسط گربه ولگرد محله که قبلا در اینجا نوشته ام.بعد ها که بزرگتر شدم اگرچه هنوز حیوانات را دوستشان داشتم ولی داشتن سرگرمیهای دیگر و بیرنگ شدن تنهایی هایم و دلخوشیها, این فرصت را بمن نمیداد که در فکر نگاهداریشان بیفتم تا اینکه اوضاع دگر گون شد و تمام همان چیزها که مانع شده بودند یعنی دلخوشیها یکی بعد از دیگری محو و از صفحه روزگار پاک شدند و بجایشان یاس و نومیدی جایگزین شدند واز شهر زیبا تنها نامی ماند و از مردمان مهربانش نیز تنها یادی در اینجا بود که برای ماندن و تحمل فکر چاره ایی بودم که به سراغ دوستانی که همیشه آرزوی داشتنشان را داشتم ولی نداشتم رفتم و در فاصله زمانی کوتاه خانه شد خانه وحش شد .از گربه که سوگلیم بود گرفته تا پرنده هایی از طوطی و سره و فنچ تا ماهی های آب شیرین . . . جملگی شدند اهل بیت و برخلاف بیرون از خانه که ادمیان بجان هم جنسان خود افتاده بودند و نامش را ذوق زدگی انقلابی مینامیدند در مقابل ساکنان منزل در صلح و صفا همزیستی مسالمت آمیزی را هم زندگی میکردند وسوای آنکه زیبایی های زندگی را به رخ ما میکشیدند به من نیز میاموختند, که انصافا نقش اصلی آن صحنه را گربه ام دخی ایفا میکرد که متاسفانه با عمر کوتاه دخی قصه آن ایام هم کوتاه شد.

2/سالهای اولیه غربت با هیجانها و دلهره ها و بلاتکلیفی هایش مجال داشتن حیوانی را از ما گرفته بود ولی بعد ها که تا حدودی با اینجا انس گرفتیم و فهمیدیم که حالا حالاها باید ماندگار باشیم خواهر بزرگم که مدتها هم خانه بود گربه ایی آورد و تا زمانی که ازدواج باعث جدایش از ما شد, به برکت وجود او در خانه همیشه گربه ایی داشتیم که بچه دار شدنهایشان و صاحبی برای طفلان پیدا کردن دست به دست هم داده باعث میشدند که مقداری از درد فراغ یار و دیار و . . . کم شود که با جابجایی خواهر خانه یکهو خالی شد و برادر کوچکتر اگر چه پیشم بود ولی او سرگرم مدرسه و دوستانش و بازی بود . باز برای چندمین بار برای رهایی از تنهایی باز هم بسراغ دوستان قدیم رفتم که گربه ایی که صاحبش سانچو نامیده بود را آوردم و این درست مصادف با اواسط دهه نود بود که آوردن سانچو و دوران زندگیش با ما خود داستانیست که اگر فرصتی و مناسبتی بود در آینده خواهم نوشت . باری متاسفانه بعد از مدتی گربه دوست داشتنی من هم به سفری بی بازگشت رفت و این سفر او بنحوی فجیع بود و اندوه بار که با خود پیمان بستم که دیگر هر گز گربه ایی نداشته باشم .

بعد از مرگ سانچو به شهر مجاور نقل مکان کردم اما با وجود این جابجایی هنوز از غم سانچو بطور کامل رها نشده بودم البته دلیل دیگر شاید برای این بود که آلترناتیوی برایش پیدا نکرده بودم . برادر که خود بعد از سالها گربه و سگ داشتن حال بناچار قناری را جایگزین آنها کرده بود و از اینکه بالاخره قناریهایش جوجه ایی به او هدیه کرده بودند بسیار شاد بود و حتی افتخار هم میکرد . مهر برادری اورا واداشت تا علاقه اش را برای داشتن جوجه قناری هایش را زیر پا گذاشت و با خرید قفسی و جفتی برای او بدون آنکه خبری داشته باشم روزی برایم آورد تا مرا از آن حال و هوا در بیاورد . الان حدود دوازده سیزده سالیست از آن زمان میگذرد. میهمانهای اولیه من که در تصویر دیده میشوند بوبی و همسرش میباشند که با پرواز آنها به ابدیت دوستان دیگرشان بوبوش و دخی

جایشان را گرفتند و در حال حاضر هم انگوری وکاکلی که تصویرشان در آغاز مطلب میباشد بعنوان نسل سوم هم خانه ما میباشند. کاکلی قناری نارنجی رنگ که پشت به دوربین میباشد را روز کریسمس در زیر بارش برف خریدیم تا بوبوش و انگوری که چند وقتی بود هم خانه خودرا از دست داده بودند تنها نباشند. وقتی کاکلی را در قفس رها کردم همینطور که قفس را نگاه میکردم و به چرخه زندگی فکر میکردم که چگونه در عرض چند سال مهره ها جابجا میشوند و چه کسانی جایگزین چه کسانی بحق و ناحق میشوند با همین افکار همان موقع که وارد اینتر نت شدم دیدم هم محله عزیزم نق نقو مطلبی تحت عنوان چهار سو چوبی را درج کرده که هنوز هم در سایتش هست که تاریخچه کوچه ما و مردمانش در چندین دهه پیش میباشد که بعدها در روزگاری دیگر من و اهالی محل جایشان را گرفتیم و حال هم عده دیگری جای مارا گرفته اند . مطلب نق نقو هم تلخ بود و هم شیرین, دیداری بود با محله که در مجموع باعث دلتنگی و غم و اندوه بودودستاویزی برای لعن و نفرین به چرخه زندگی که آدمی را به کجاها که پرتاب نمیکند و انگیزه ایی برای این نوشته ام شد.


۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

فرانک ( Frank) . . .

1 . امسال ننه سرما گویی مانند ما در خانه اش دلش گرفته بوده که بر خلاف معمول زودتر زده بیرون واز همان موقع هم لحافش را شکافت تا پنبه هایش بر آسمان شهر هم چون پروانه های سفیدی به پرواز در آیند . آنها با یک هارمونی خاصی هم چون رقصنده های هنرمندی در فضا میرقصیدند وهمچون پروانه های سفید پرهای خود را گشوده و خودرا در بست در اختیار باد قرار داده بودند تا هرجا که دوست دارد با خودش ببرندشان و من مانند همیشه مانند دوران امیریه محونگاه کردنشان و در آرزوی اینکه باد همه آنها را بسمت من بیاورد الان هم مثل همون موقعها لجوج و یکدنده نه چتری در دست و نه کلاهی بر سر دارم مثل همان زمانها که مادر بزرگ با قربون صدقه رفتن میخواست کلاهم را بر سر بگذارم ولی من دوست داشتم برفها روی سرم بشینند که هم چون او سپید موی باشم و اما حالا که سالها گذشته موی سپید را دارم که نیازی به ننه سرما و برف نداشته باشم ولی افسوس مادر بزرگ نیست که با او رقابتی کنم. با صدای همسراز گذشته و امیریه جدا میشوم با هم راهی میشوییم ولی پروانه های سفید همچون رفیق همراهی ,دنبالم میکنند و با مهر بر سر و رویم مینشینند و شاید هم برسم خودشان غرقه بوسه ام میسازند و من نمیدانم . برای کوتاه شدن راه با همسر پل عابر پیاده را انتخاب میکنیم که آخرش ختم میشود به پاساژی که مرکز خرید شهر است خوشحالم که پل سقفی ندارد تا درب ورودی پاساژ آنها همچنان میتوانند همراهم کنند ولی من در فکر اینم که یادم باشد که قبل از وارد شدن با آنکه دل کندن سخت است اما همه شان را از خود دور بکنم تا در گرمای پاساژ کشته نشوند. روی پل مخصوصا وسط آن که بالای خیابان میباشد و زیبایی این پدیده زیبای آسمانی به اوج خود رسیده و اینجاست که جدا شدن از پروانه های سفید سخت تر اما متاسفانه این رسم روزگار است که جایی که دوست داری بمانی باید بروی و جایی که دوست داری بروی مجبوری که بمانی و منهم بناچار به تاسی از این رسم ناگوار ادامه میدهم و زیر لب به اجبارهای تحمیلی وناخواسته نفرین میکنم و درست در همین لحظه که چند قدمی به درب ورودی مانده درکنار دیواره پل روی زمین چندین شمع که بجز یکی دوتا همگی خاموش بودند وچند ورق کاغذ نوشته شده که این شمعها را در قبرستان ها استفاده میکنند توجهم را جلب میکند با کنجکاوی خودرا به آنجا میرسانم روی کاغذها تنها نوشته شده بیاد فرانک(Frank) تنها میتوانم حدس بزنم که فرانک شاید گدای شهر مان باشد که بنده خدا ییلاق و قشلاقی برای خودش داشت هوا که گرم بود اینجا مینشست و اگر سرد یا بارانی در قسمت دیگر ورودی پاساژ که مسقف بود. رو به همسرم کرده از او میپرسم یادت میاید اینجا کی مینشست او هم میگوید بیاد میاورد ادامه میدهم فکر میکنم خدایی ناکرده اتفاقی برایش افتاده این قضیه هم شادی لحظه های قبلیم را از من میگیرد و هم مانع از این میشود از تزیین زیبای پاساژ که مدیریت و کسبه پاساژ برای عیدی که در راه است سنگ تمام گذاشته اند ودیدن مردمی که در این سرما و بارش برف در تلاش تهیه هدایا هستند و شادی بچه ها از خرید والدینشان لذت ببرم.
2. در خونه تمام ذکر و خیرم از فرانکی که نمیشناختم بود و آرزومیکنم حدسم درست نباشد آنهم در چنین ایامی که مقارن با جشن تولد مسیح وسال نو میباشد . راستش یک کمی هم ناراحتی وجدان داشتم که آن بیشتر عذابم میداد چرا که دو سه باری از گدای شهرمان که نمیدانستم اسمش چیست و کیست در جمع دوستان انتقاد کرده بودم. او مردی بود که بر خلاف چهره ظاهریش که دلیلش ظلمی بود که خودش بر خود روا داشته بود و شکسته اش کرده بود شاید دهسالی از من کوچکتر بود اما از لحاظ قد و قواره خیلی درشت تر و بزرگتر از من بود .ریشی پر پشتی داشت مانند رنگ روشن موهایش که چند تایی سفید شده که بیشتر شبیه تولستویش کرده بودند. در جاهایی که در بالا اشاره کردم و گویی سرقفلیش را داشت ظرفی برای کمک جلویش میگذاشت و بدون آنکه از کسی درخواست کمکی کند مینشست و معمولا یعنی تقریبا مرتبا در لیوان کاغذی بزرگی کاپوچینو میخورد و گهگاهی با برخی از رهگذران زن یا مرد که با او دوستی پیدا کرده جلوی بساطش می ایستادند وبا او خوش و بش میکردند.
3.در چند روز گذشته در خانه و محل کار همچنان به این متوفی ناشناس فکر میکردم اما نه فرصتی پیدا کردم و نه راهم بسمت پل یاد شده کج شد, تا اینکه پنجشنبه که باز ننه سرما پنبه های لحافش را بیشتر از چند روزپیش بیرون ریخته و سوز و سرما نیز هجوم آورده بودند در حوالی مرکز خرید بودییم که برای فرار از سرما خود را به پل رساندییم من اینبار بالای پل تمام حواسم بجای تماشای برف و لذت بردن به مکان شمعها بود که هنوز دیده میشدند بسرعت خودم را به آنجا رساندم. چندین شاخه گل سرمازده و چند نوشته جدید اضافه شده بود و همچنان یکی از شمعها روشن بودند و دیگر چیزی که اضافه شده بود و دلم را سوزاند قاب عکس سفیدی بود که عکس فرانک با خنده ایی که بسیار زنده بود در آن قرار داشت و برفی که باد با خود به آنجا آورده بود به آن یک تکه کوچک یاد بود حالت غیر قابل توصیفی داده بود. حالا این حقیقت تلخ روشن شد که حدسم درست بوده فرانک همان گدای محبوب شهر بود .بغضی گلویم را گرفته بود و همان عذاب وجدان بیشتر از پیش آزارم میدهد که درسته بدگویی آنچنانی نکرده بودم اما چرا همان انتقاد . . . الان بجز غم در گذشت فرانک که به همسرم میگویم در این ایام عیدی که کمک مردم که بیشتر میشود جایش خالیست کاش بود و لذتی میبرد, حسرت مردم شهر را میخورم که آنقدر آزادند برای گدای شهرشان در گوشه ایی بساط یاد بودی راه بیاندازند و عکسی بگذارند و شمعی روشن کنند و مدیریت پاساژ خرید با آنکه به زیبایی آنجا لطمه میزند اما برای احترام به احساسات مردم نادیده میگیرد ولی در سرزمینهایی مانند سرزمین من برای عالمی و ادیبی و کسانی که خدمتی کرده اند, نمیتوان ادای دین کرد و یاد بودی گرفت.
4. از دیروز هوای بسیار گرم شد ه است که این دگرگونی به قیمت محو شدن برفهای زیباتمام شد که امروز که از قصد بسمت پل رفتم نه از برف خبری بود و نه دیگر از عکس و شمع فرانک اما میدیدم رهگذران وقتی به محل او میرسیدند لحظه ایی توقف میکنند که نشانگر این بود برای مردم شهرفرانک برف نبود با ذوب شدنش از یاد برود بلکه حالا حالا ها در دل مردم جای دارد که یادش را گرامی بدارند.
5. الان که نوشته ام تمام شد در گوگل ردش را دنبال کردم و به مطلبی راجع به او بر خوردم که در روزنامه محلی چاپ شده بود و علت مرگش را عفونت ریه نوشته بود و سطر جالب توجه این گزارش نظر خانمی بود که اورا تنها گدای سوگلی خودش و انگیزه ایی برای بیداری وجدانش برای کمک کردن نامیده بود . یادش گرامی باد. . .

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

از انسانیت . . .

امروز یک هفته است که دختر ما برای همیشه از پیش ما پرواز کرد تا به همسرش بوبی بپیوندت خب من و خانم دو سه سالی بود به او عادت کرده بودیم و ناراحتی و دلتنگیمان به اوامری طبعیست و اگر غیر این بود غیر طبیعی میبود .بالاخره او یادگاری بوبی بود که من و همسر نه اینکه اورا فراموش نکرده اییم که گاه و بیگاه ازاو با تاثر و تاسف یاد میکنیم از خصوصیات منحصر بفردش و مخصوصا شاد ترین روز زندگیش که بعد از مدتها که همسرش را از دست داده بود وتنها بود روزی که این دختره را خریدم آوردم که عین پروانه دور سر او میچرخید و دانه نهانش میگذاشت و صدها خاطرات تلخ و شیرینی که در طول دهسالی که با ما بود .
اما غرض از نوشتن این مطلب ناراحت کردن شما برای مرگ پرنده ام نیست (هرچند وقتی یکی میمیره و ماهم برای آنکه دیگری تنها نباشه یکی دیگر میخرییم و داستان همچنان با اشکها و لبخندها ادامه داره) بلکه هدفم چیز دیگریست در هفته پیش در هر رسانه ایی از هر قماشی تا دنیای مجازی خبری که در آن پخش شده بود و دل آدمی را بدرد میاورد و احوالش را منقلب میساخت حادثه چاقو کشی بود که متاسفانه با آنکه میتوانست چنین فرجام تلخی نداشته باشد اگر انسانها به وظیفه انسانی خود عمل میکردند بود . باری در چنین زمانی هفته پیش جمعه که از سر کار به خانه بازگشتم دو قناری نر که با آمدن من شروع به آواز خوانی میکنند یا جیک جیکی بنوعی که بخواهند خوشحالیشان را بیان کنند. هردو ساکت و آرام بودند با آنکه عجیب بود و سابقه نداشت من متوجه نشدم چرا چنینند وآنرا به حساب پر خوری و خستگیشان گذاشتم . تمام حواسم به شنیدن اخبار بود با آنکه میدانستم این دو هرگز پیش هم نمیشینند آنموقع ساکت کنار هم بودنداین امر عجیب هم مرا متوجه وضع غیر عادی قفس نکرد, تا اینکه موقع شام برایشان برنج آوردم تازه دیدم دخترک ته قفس افتاده و این دو غمگین روی چوبی که بالا سر اوست نشسته اند . همیشه چنین موقعی هرکدام سر ظرفهایشان میروند تا بخورند ولی نه برنج ونه تکه سیب و خیار هر آنچه را که دوست دارند را بردم سراغش نرفتند و همچنان پیش هم نشسته بودند. من جسد دختر را از قفس برداشتم حالا هردو به جای خالی او ذل زده بودند . انگوری که نام یکی از پسرهاست در هر حالی با موزیک شروع به خواندن میکند هر ترانه ایی را که میدانم دوست دارد را گذاشتم تا از آن پریشان حالی در بیاید, اما او هم چنان ساکت بود البته انگوری رابطه بسیار خوبی بر خلاف بوبوش با او داشت طوری که شبها به هم میچسبیدند و میخوابیدند ناراحتیش را میتوانستم درک کنم اما بوبوش که با او خوب نبود اندوهش و دلتگیش باورش برایم سخت بود. خلاصه خاک قفس را عوض کردم دانه تازه ریختم اما این دو رفیق وفادار همچنان در سوگ دوستشان نشسته بودند. شب موقع خواب که رسید اوج ناراحتی و غم من و همسر گشت چرا که انگوری با صدایی که تا آنموقع از اونشنیده بودییم معلوم بود دخترک را صدا میکرد و با چشمانش درون قفس و حتی بیرون دنبال او میگشت و بوبوش که منظور اورا میفهمید او هم بدنبال دخترک بود و مثل انگوری با لحنی متفاوت صدایش میکرد به همسرم گفتم انسانیت بمفهوم واقعی کلمه را باید از این دو پرنده که با همدیگر چند گرمی بیش نیستند آموخت این عکس العمل این دو نسبت به مرگ هم جنس و هم قفسشان و آن واکنش آدمها از حافظ قانون گرفته تا رهگذر و غیره در سرزمین محبوبم که قاتل با چاقویش و بقیه با اهمالشان جوانی را کشتند و هم خانواده ایی را و هم انسانیت را سیاهپوش کردند. اگر یادتان باشد چند ماه پیش در همینجا از گربه فداکاری که یک تنه با چندین سگ غول پیکر در افتاد تا جان صاحبش را نجات دهد نوشتم و فیلمش را هم گذاشتم وقتی آن حیوان را که بتنهایی خود را بخطر انداخت را با جمع آن تماشاچی ها که به خود زحمت ندادند تا جلوی فاجعه را بگیرند از اینکه بخواهم آنها را با حیوانی بسنجم احساس شرم میکنم چرا که با این دو حکایتی که من گفتم وحکایاتی که هر کدام از شما دوستان از مهر و صفاو وفاداری این زبانبسته ها میدانید , آری احساس شرم میکنم آنها را حیوان بنامم یا با حیوانات بسنجم زیرا که حیوان بودن نیز برای خود کلاسی دارد و ظرفیتی که برخی از آن هم بی بهره اند.