‏نمایش پست‌ها با برچسب از آرشیو امیریه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از آرشیو امیریه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ دی ۲, شنبه

کریسمس , ژانویه


در روزگاران نه چندان دور مرز بندیهای دینی وجود نداشت و کسی هم به خاطر باورش مزیت بر دیگری نداشت ما مسلمانان که بخاطر کثرتمان اکثریت جامعه را تشکیل میدادیم و بقیه هم میهنان عزیزهم بنا بر اعتفادات مذهبی خود که تعدادشان اندک بود اقلیتهای دینی نامیده میشدند ولی این دلیلی نمیشد شهروندان درجه دو تلقی گردند و مانعی گردد که نتوانند رشد و ترقی کنند  یا وارد مراکز آموزشی در هر سطحی گردند و همان آزادیهایی که ما داشتیم از برگذاری مراسم دینی و غیره آنها هم نداشتند باشند بجز آنکه قانون  حامی آنان بود ومدافع حقوق شهروندیشان بود ما مردم همواره به آنها و باورهاشان احترام میگذاشتیم و آنها راهمواره هم میهن خود میدانستیم و میدانیم و امروزه که عده ایی از این عزیزان که مجبور به ترک خانه و آشیانه شده اند بدانند که هرجای این گیتی که باشند و به هر آیینی و مسلکی که گرایش داشته باشند آنها را تکه ایی جدا شده از وجود خودمان میدانیم خم دلتنگ خودشان و هم روزگارانی که باهم و درکنار هم داشتیم میباشیم هدف از این نوشته بعد از مقدمه بالا از آنجایی که این روزها هموطنان مسیحی آماده برگذاری سالروز تولد پیامبر صلح دوستشان و سال نو میلادی میباشند بهانه ایست که من و آنانی که مانند من شاهد این ایام در دوران خوش گذشته بوده ایم مروری در خاطرات خود داشته باشیم و بیاد بیاوریم دورانی که بدون دغدغه و بغض و نفرت بود ,چه ساعات خوشی را در کنار هم داشتیم 
اصولا شب کریسمس مختص ارامنه و آسوری و. . پیروان حضرت عیسی بود ولی ژانویه اگرچه بنام آنها بود اما بیشتر بکام ما بود و با گذشت هر سال عمومی تر از پیش میشد که مطمعنااگر اوضاع و احوال بهم نمیخورد و با وضعیت فعلی دنیا و جهانی شدنها چه بسا شاید به تعطیلات رسمی افزوده هم میشد باری ازاوایل آخرین ماه پاییزی میشد با جنب وجوشی که بوجود میامد بوی عید را میشد حس کرد از تبلیغات هتلها رستورانها دیسکو ها و بویژه کاباره ها که خبر از برنامه ها و هنرمندان خود در شب ژانویه میدادند از سلطان جاز تا شاه ماهی هنر ایران و غیره که لازم به ذکر است که شاید تعداد انگشت شماری از هم میهنان مسیحی شرکت میکردند و در بست در اختیار مسلمانان بود مخصوصا کاباره ها که خیلی از حاجی بازاریها از قبل رزرو میکردند خلاصه همه در این عید زیبا سهیم میشدند واز برکتش لذتی میبردند و بقیه هم که اهل این حرفها نبودند در خانه از برنامه های متنوع تلویزیون که آنهم هرساله بهتر و حجم برنامه هایش بیشتر میشد سهمی از این شادی نصیبشان میگشت.
در بالا از جنب و جوش شهر گفتم که باید اضافه کنم که سوای آن در محلات مسیحی نشین بویژه محدوده حافظ از چهار راه عزیزخان تا شاهرضا چهار راه کالج از خیابن نادری و قوام سلطنه که خوشبختانه در نزدیکی ما بود وقتی وارد آن منطقه میشدی که پر از مغازه های متعلق به مسیحیان بود و خانه هایی که در آنجا بودند از نقاشی های روی شیشه تا لامپهای رنگی کوچک و تزیین ویترینها مخصوصا اسباب بازی فروشیهای خیابان نادری و قرار دادن مجسمه ها و یا نصب تصاویر بابا نویل صف قهوه قروشی ریو در چهار راه استانبول و یا در پیاده روهای چهارراه کالج که مملو از درخت کاج بود و و . . اینها نه اینکه بوی عید را میداد بلکه در اینجا عید را با تمام وجود میشد حس و لمس کرد .
در ادامه یادی و خاطره ایی از دوستانی که همواره یادشان بخیر, زیر پل حافظ بین چهارراه یوسف آباد و استادیوم فرح یا چهار راه فرانسه کوچه ایی بود که نبش آن مغاذه آغذیه فروشی بود که به یک زوج ارمنی سالخورده ایی تعلق داشت که با شکل و شمایل اغذیه فروشی های آنزمان خیلی فرق داشت که هر وقت که سر راهم قرار میگرفت بدون برو برگرد وارد آنجا میشدم چه این مغازه و اشیا موجود در آن و چه این زوج خود نوستالژی بودند دکان از تمیزی بقول عوام الناس همیشه برق میزد از ساعت دیوار تا یخچال پت و پهن آمریکایی آن تا پیشخوان چوبی و حتی چافویی که نان بورکی با آن بریده میشد تا تابلوهای تبلیغی کالاها و . . همگی متعلق به زمانهای دوری بودند و مانند مادام و عینکش که وفتی مشتری نبود با آن روزنامه آلیک را میخواند سنه های فراوانی را پشت سر گذاشته بودند و تنها و تنها وسیله نویی که وجود داشت تقویم میلادی روی دیوار بود و بس ,آنجا را بخاطر این خصوصیاتش دوست داشتم و همیشه هم سعی میکردم که گرسنگی خود را به آنجا ببرم تا با ساندویچی که موسیو یا مادام درست میکردند آن را رفع کنم آنها که دیگر آفتاب عمرشان لب بوم بود و گهگاهی بیماری باعث غیبت یکی از آنها , اما این دکان بی وقفه باز بود با آنکه چه بخاطر پرت بودن جایش و چه بعلت محدود بودن کالامشتریان زیادی نداشت اما این زن وشوهربرحسب عادت دیرینه و هم برای سرگرم نمودن خود و با باقیمانده توانشان مغازه را رو پا نگاه داشته بودند و همان چند کالایی را هم ارایه میکردند از بهترین نوع آن اجناس در آنزمان بود از ژانبون ومارتادلا و . . تولیدی میکاییلیان خیارشور نول درجه یک تا . . من ساندویچی را که مادام درست میکرد طور دیگری دوست داشتم چرا که او با موهای خاکستری که پشت سر خود جمعشان کرده بود و آن دامن فراخ مشگی زیرزانو و پیشبند ی که روی آن بسته بود و با آنکه کهولت باعث کندی او شده بود و سعی و کوشش او که میخواست که بنحو احسن آنرا درست کند مخصوصا از دورانی که بیشتر آشنا شده بودیم یک رابطه دوستی بین ما سه نفر نقش بسته بود وقتی مادام ساندویچ مرا تمام میکرد و با لهجه شیرین خود مرا خسین صدا میکرد آنرا دستم میداد همان احساسی را داشتم که در خانه گرفتن لقمه از دستان مادر بزرگ داشتم . بیاد میاورم در دهه پنجاه بود و دیماه وسط چله بزرگه نزدیکهای غروب که وارد مغازه آنها شدم مادام با همسرش هر کدام صفحه ایی روزنامه در دست داشتند با ورود من که با برفهایی که بر من نشسته بود ند شبیه آدم برفی متحرکی شده بودم واین باعث خنده هردوی آنها شد .مادام دستمالی آورد تا سر وصورتم را خشک کنم و موسیو هم فنجانی قهوه روی پیشخوان نهاد بعد هرسه روی صندلی کنار پنجره نشستیم و بارش برف را نگاه میکردیم و گپی میزدیم و گهگاهی مشتری می آمد چیزی میخرید و میبرد که صحبت برف شد که به مادام گفتم همیشه این روز که روز تولدم میباشد از خدا میخواهم برایم برف بفرستد و چقدر خوشحالم که امسال هم آرزویم را بر آورد با شنیدن حرفهای ما موسیو بلند شد رفت پشت پیشخوان و با سه استکان و شیشه ایی و دکا نزد ما بازگشت و هر دو برای سلامتی من نوشیدند و تا زمان تعطیل مغازه گپ زدیم و آنها از گذشته ها یشان گفتند و از خاطراتشان از جنگ جهانی و اقوامی که در برون مرز داشتند و . . که بعد از خداحافظی در تمام طول راه به این میاندیشیدم چه خوب میشد که مادام و موسیو پدر بزرگ و مادر بزرگ دیگرم بودند

۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه

برگ پاییزی

سکوت


 
گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟

فریاد بکش ،‌که زندگی رفت به گور

گفتا که خموش ! تا که زندانی زور

بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور

بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش

دیدم که ز بیکران ،‌دردی خاموش

فریاد زمان ،‌رمیده در قلب سروش

کای ژنده بتن ،‌ مردن کاشانه به دوش

بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست

در دامن این تیره شب مرده پرست

با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست

قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست

دل زنده کنید تا بمیرد نکام

این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام

برسر نکشد ، خزیده از بام به بام

خون دل پا برهنگان ، جام به جام

نابود کنید . یأس را در دل خویش

کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش

محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی

شب خاک بسر زند ، چو روز آید پیش

این روزها همه جا بویژه دنیای مجازی و وبلاگهایش مملو از شعر و مطلب راجع به فصل خزان میباشد . خب منهم حیفم آمد که امیریه را با برگی پاییزی مزینش نکنم جایی که انصافا حتی حالا با این همه تغییر و دگرگونی هنوزهم با اولین درخت چنارش در جلوی بانک ملی میدان راه آهن تا آخرینش در پهلوی ومیدان تجریش (ولیعصر)زیباترین و جادویی ترین پاییز را داشته و دارد. اما ربط شعر بالا به پاییز بر میگردد به همان دوران گذشته و همان دوران مدرسه برای تهیه کتب درسی و لوازم تحریر با مادر بزرگ به کتابفروشی تابان (قبلا مطلبی درباره آقا تابان در اینجا نوشته ام)یا افشاری در امیریه سرپل امیر بهادر میرفتیم که در پیاده رو تک و توک برگهای طلایی را که پیشقراولان خزان بودند را میشد دید مخصوصا جلوی انتشارات افشاری وجود این برگهای زرین به ویترین کتابهای آن زیبایی خاصی میبخشید . اوایل که سواد درستی نداشتم جویده جویده و با تپق . . . عنوان کتابها را میخواندم که هنوز هم هر ساله با آغاز پاییزبرخی را بیاد میاورم, مانند کتابی با جلدی آبی کم رنگ با پری سفید (پر .ماتیسن) دیگری سلام بر غم ساگان و در گوشه ایی هم کتابی بود پرتره سیاهی روی آن بود که شکست سکوت کارو بود که نا خودآگاه با دیدنش غمی بدلم مینشست. سالها گذشتند و خواندن من هم بهتر شد ولی پاییز تکرار میشد و توقف هر ساله من جلوی ویترین ادامه داشت و این سه کتاب با چند تای دیگر همچنان در آن ویترین شیشه ایی جا خوش کرده بودند و بعد ها هر سه را ما در خانه داشتیم که خیلی ها هم داشتند غافل از اینکه در آینده ایی نه دورخود به غم سلامی جاودانه خواهیم داد و بناچار با پر ماتیسن پرواز خواهیم کرد تا غربت نشین شویم و سالها انتظار شکست سکوت را خواهیم کشید 

پینوشت :

مطلب را با کارو شروع کردم با برادرش ویگن هم به آخر میبرم.

سر کنم ای برگ خزان با تو قصه ای کهن

در این قصه کهن نکته ای بود نهان که بسوزد دل من

ناله ها ای برگ خزان خیزد از نهاد من

بر خاک افتادی و کس پی همدردی تو نکند رو به چمن

۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

آ با کلاه آ بی کلاه و الف

به بهانه اول مهر ماه


آن چند ماه مخصوصا چند روز آخر بر خلاف روزهای زندگیم به کندی میگذشتند انگار عقربه های ساعت حوصله حرکت نداشتند بیچاره مادر بزرگ را از لحظه ثبت نام تا روز موعود پاک کلافه اش کرده بودم . برای او سال قمری و ماه هایش مهم بودند که روز مذهبی و یا روضه ایی را از دست ندهد بعبارتی در این مورد همواره بروز بود و سال شمسی و ماه هایش که همگی را برج میخواند تنها سر برج برایش اهمیت داشت که کرایه خانه را بموقع ادا کند خالی از لطف نیست اینرا هم بگویم در روزهای هفته هم مشکل داشتیم مثلا دوشنبه او بزبان آذری کلاسیک و قدیمی هفته اوچی و سه شنبه هم چهرشنبه آخشامی و الخ . . . برای همینها هم نمیتوانست بدرستی و دقیق اول مهررا برایم مشخص کند.درست چهل و پنج سال پیش بود که مادر بزرگ در نیمه های تابستان اسمم را در دبستان نوشت واز فردای آنروز هم با راهنمایی اقوام و آشنایان که بچه مدرسه ایی داشتند شروع به خرید و تهیه وسایل لازم را نمود, از کیف چرمی سنگینی که بدون کتاب شانه را کج میکرد تا کلاه سورچی ها که گوش و پیشانی را در زمستان بپوشاند تا تکه مشمای سفیدی که روی یقه کت باید دوخته میشد و دوتا شلوار فاستونی طوسی سیر ( آنزمانها شلوار جین که به شلوار میخی معروف بود مد نبود تنها خانواده های کم بضاعت برای بچه هایشان میخریدند)و دستکش چرمی که کوچکترین سایزش دوبرابر دست من بود و بیشتر باعث یخزدن انگشتان دست میشد تا گرم کند و موقتا دست خالی مدرسه نروم یک جلد دفتر چهل برگ ساخته و پرداخته بازار بین الحرمین و یک مداد شیر نشان ومداد تراش و پاک کن که داخل کیف کذایی گذاشته شد و یک لیوان کتابی پلاستیکی آبی رنگ و شاید چیزهای دیگری که بیاد ندارم. آنچه که مرا ترغیب میکرد کنجکاوی و یا استفاده از این وسایل نبود حتی چند ماهی که محمد رضا پسر صاحبخانه بصورت مستمع آزاد در کلاس اول بود و در خانه برای اینکه به من فخر بفروشد مشقهایی که اگر هم نمینوشت مشکلی نداشت را طوری مینوشت که گویی رساله دکترایش تحریر میکند و کتاب مستعملی که داشت از دور عکسهایش را نشان میداد گویی اگر دستم میداد آنها پاک میشدند. آری اگر چه مدرسه رفتن محمد رضا و ندانستن معنی مستمع آزاد این مدت قلقلکم داده بود ولی اینهم دلیل اصلی علاقه من به رفتن مدرسه نبود بلکه تنها و تنها, تنهایی من در خانه پر از محبت مادر بزرگ بود نداشتن برادر و خواهری و همبازی نبودن رادیویی (آنزمان داشتن تلویزیون هنوز همگانی نشده بود)و حتی رفتن سینما و گردشگاه و غیره هم جایی در زندگی ما نداشتند گهگاهی زیارت امامزاده ایی و اهل قبور همین گردش و تفرج ما بود انصافا آنها را مخصوصا شاه عبد العظیم را برای کباب ناهارش و آبنبات قیچی و سید نصر الدین را برای روشن کردن شمع و پخش لقمه نان و خرما و یا پنیر و سبزی نذری مادر بزرگ دوست داشتم ولی روضه ها که کار تقریبا هر روزه ما بود رفته رفته با بزرگتر شدنم جذابیتش را از دست میداد آخه چند پیرزن در اتاقی جمع میشدند و آقا روضه خان انگار رگ خواب اینها را میدانست بعد از چند دقیقه حرفهایی که میزد لحنش را عوض کرده چیزهایی را مانند آواز میخواند که تمام این زنان رابه گریه میانداخت و این نمایش بدون استثنا در تمامی روضه ها تکرار میشد اگرچه باور کرده بودم که پدر در مسافرت هست و مادر بزرگ هم مادرم میباشد و هنوزخیلی از واقعیتها را نمیدانستم ولی قصه و بعد هم روضه و نوحه رقیه دختر یتیم امام حسین که با اشک ریزان مادر بزرگ و دوستانش همراه میشد حالم را میگرفت بدون آنکه علتش را بدانم. شاید فرار از این فضا ها از طرفی و بودن صدها پسر بچه کوچک و بزرگ دست بدست هم داده بودند که برای مدرسه رفتن بیتابی کنم و نکته جالب توجهش همه این مصمم بودن مرا علاقه ام میپنداشتند و به جگر گوشه هایشان که مایل به مدرسه نبودند سرکوفت میزدند حتی خانم فرد معلمم هم مرا الگویی ساخته بود تا بچه هایی که نمیتوانستند از مادر و خانه دل بکنند به آمدن به مدرسه ترغیبشان کند. روز اول مدرسه در حیاط دبستان مولوی و کلاسبندی که تنها هفت تا کلاس داشتیم که لزومی نداشت اما باید اجرا میشد از لحظه هاییست که هرگز فراموش نمیکنم مخصوصا وقتی که آقای مظاهری اسم و فامیلم را خواند که دیگر باور کردم محصل شده ام و بعدش هم ورودمان به اتاق نمور و نیمه تاریک کلاس که هم سطح حیاطک مدرسه بود و به فرمان پسرکی از کلاسهای بالا که مبصرمان بود هر کدام بصورت هردم بیل در نیمکتها جا گرفتیم که خانم فرد وقتی آمد اول بترتیب قدمان جابجایمان کرد و در ادامه پوستری تقریبا بزرگی را که پر از تصاویر گوناگون بود را از تخته سیاه آویزان کرد که داستان دویدم و دودیدم و سر کوهی رسیدم بود. یکی دو روز را با آن سر کردیم و بعد نوبت درس و مشق رسید که در آغاز خانم معلم سر خطی میداد که بیشتر شبیه حروف الفبا بودند و منهم با افتخاری غیر قابل وصف انجام میدادم وهر صفحه ایی را که با این خطوط منظم سیاه میکردم احساس باسواد شدن را داشتم تا اینکه روزی آقای جندقی فراش مدرسه با بغلی پر از کتاب وارد شد و با کمک خانم فرد کتابها را بین ما تقسیم کرد و این اولین کتاب درسی زندگیمان شد راستی آقای جندقی که وظایف زیادی داشت دکه یا بوفه مدرسه هم از آن او بود که بجرات میتوانم بگویم پیراشکی چرب و مانده اش خوشمزه ترین خوراکی میباشد که تا بحال خورده ام آن پیراشکی ها حتی از دونات هایی که بچه محلهای نازنینم شمس و نق نقو الان در ینگه دنیا میخورند خوشمزه تر بودند . خانم فرد از فردای آنروز خطوط یاد شده را کنار گذاشت و اولین حرف الفبا را هم پای تخته کشید و یا نوشت همینطورآنرا دردفترهایمان سرخط داد آن حرف آ بود با کلاه و بیکلاه با ضمه و فتحه و . . . مادر بزرگ به آ , الف میگفت بعد ها فهمیدم حق با مادر بزرگ بود . باری الف را در عرض چند روز در کلاس نمور دبستان مولوی آموختم وبعد فهمیدم الف ها از هر جنس و نوعی همیشه دنباله دارند که آنهارا باید خود بیابم و بیاموزم
پینوشت 
عکس بالا کلاس اول است و خانم فرد کنار من ایستاده نفر اول یک ردیف مانده به آخر کلاس با سپاس فراوان از سجاد گرامی که به این عکس رنگ و جلایی داد

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

میهمانی بهار . . .

بیاد مادر بزرگ که هرساله در این ایام گلدان های شعمدانی هایش رابرای میهمانی بهار به حیاط خانه میبرد.


در راه

آنچه من می بینم
ماندن دریاست ،
رستن وازنورستن باغ است ،
کشتن شب به سوی روز است ،
گذرا بودن موج وگل و شبنم نیست .
گرچه ما می گذریم ،
راه می ماند .
غم نیست .

( اسماعیل خویی )

فتوی . . .

تنها بی بوته های بی بن و ریشه خرافات را عبادت مینامند و در مقابل فرهنگ و سنن مردمی را خرافات میدانند .










زردی من از تو، سرخی تو از من


غم برو شادی بيا، محنت برو روزی بيا


آذریها:

آتیل ماتیل چرشنبه

آینا تکین بختیم آچیل چرشنبه


مازندرانی ها:

گل چهارشنبه سوری

درد و بلا رو ببری


گیلانی ها

گل گل چهارشنبه به حق پنج شنبه

زردي بشه، سرخي بايه نکبت بشه، دولت بايه


لرها

زردی مه د تو

سرخی تو د مه


خراسانیها

درد و بلام توکوزه

راه بیفته بره تو کوچه


پینوشت:

واژه های زیبای بالا مختصری از رنگین کمان دوست داشتنی سرزمین محبوبمان میباشد که امیدوارم اشکالات را گوشزد و از قلم افتاده ها را به آن اضافه کنید.

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

شبهای احیاء ما . . .

ماه رمضان و شبهای احیا هم مانند خیلی چیزها ی دیگر برایم خاطره انگیزند و هر ساله این ایام بهانه ایی میشوند که هم دلتنگ یار بشم و هم دیار, بویژه زمانهایی که این ماه واقعا مبارک بود بجز اینکه ماه خدا بود نزدیکی به او, ماه بندگان خدا هم بود که به میمنت آن بیش از پیش با هم باشند از دادن ضیافتهای افطار تادادن کاسه آش رشته ایی به همسایگان چپ و راست کوچه و حظور در مساجد و تکایا در شبهای احیا . . .و دیگر اینکه ماه رمضان ماه امتحان آدمی بود که خود خویش را بیازماید و بتواند با نفس خود بقول مادر بزرگ جهاد کند.باز از خوبیهای دیگر این ماه احترامی بود که در جامعه بیش از هر زمانی بصورت خود جوش از جانب مردم نسبت به یکدیگر دیده میشد با آنکه روزه خواری جرم نبود و توبیخی نداشت از کسبه تا مردم ملاحظه میکردند در همین محله ما از موسیو که مسلمان نبود تا کافه جلفا و کولی این یکماه را میبستند و اغذیه فروشها هم با کاغذی شیشه ها ی دکانشان را میپوشاندند و سینماهایمان هم فیلمهایی را که سنگینتر و فاقد صحنه هایی بودند مغایر با این ماه را اکران مینمودند, که در نهایت با دین و بیدین عیسوی و موسوی, همه راضی و خرسند بودند.
ماه های رمضان من و مادر بزرگ در تمامی دوران کودکی و نوباوه گی و نوجوانی من که حال حسرت لحظه هایش را میخورم با تمام سادگی که داشت یک حالت روحانی داشت و نظم و ترتیبی که بعد از سحری و خواب کوتاه آن هر کسی میرفت بدنبال کار و بار خودش که کار مادر بزرگ معلوم بود صبحها رفتن به روضه هایی که هر ساله تکرار میشدند در دورانی که کوچک بودم و روزه نمیگرفتم طفلی با زبان روزه که الهی بمیرم براش با آن پیری و پادرد همیشگیش بدو خودرا به خانه میرساند تاناهار مرا بدهد که لااقل بزرگتر شدم کمی راحتتر شد که بجای ناهار من نماز جماعت خودرا در مسجد مهدی خان بجای میاورد و بعد برمیگشت خانه وبعد از خواب بعداز ظهری کوتاهی وسایل افطارمان را درست میکردو اما روز من هم قسمت اولش با مدرسه پر میشد و بقیه اش هم بازی فوتبال و شوت یکضرب و . . نزدیک غروب و افطار به خانه میرفتم اوایل که رادیو نداشتیم گوش به اذان مسجد و بعدها که بالاخره رادیو را با زور و پررویی وارد زندگیمان کردم منتظر شنیدن صدای گوینده رادیو که همه باهم بسوی خدا برویم و بعدش ربنای ذبیحی که هر لحظه دعا میکردم که زود تمام بشود واذان موذن زاده که دستور حمله به سفره بود خوانده شود. بعد از افطاری با مادر بزرگ به اقامه نماز میپرداختیم با آنکه جوجه خروسی بیش نبودم اما مرد خانه بودم و باید جلوتر از مادر بزرگ میایستادم و با صدای بلند که وظیفه مردان است نماز بخوانم که بعدش همراه میشد با سرزنشهای او که تند خواندم و یا حواسم جمع نبوده و اینور و آنور را نگاه کردم و زیباترین زمانها روزهایی بود که برای راحتی و بیشتر برای کرکری خواندن به مادر بزرگ قبل از اینکه افطار کنم نمازم را میخواندم و به مادر بزرگ دماغ سوخته میگفتم که من خوانده و راحت شده ام خب اوجدای از اینکه تمام شخصیتهایی که یک بچه نیاز دارد برایم بود هم بازی من هم محسوب میشد.
هرسال بی وقفه بویژه دوران دبستان بعد از افطار به حسینیه مسلمیه میرفتیم و گاهی هم به مسجد مهدی خان و مسجد قندی (مسجد قندی در مهدی موش سر خیابان اسفندیاری میباشد همچین مسجدی با نام قندی در خیابان مختاری هم وجود دارد که منظورم نمیباشد) در این اماکن از اول ماه رمضان قران خوانی اجرا میشد تا قران دوره شود. بزرگان سوره های سخت را میخواندند و ما بچه ها هم سوره های کوتاه را که بر حسب خصلت بچگی مسجد مهدیخان را بیشتر دوست داشتم که برای تشویق ما بچه ها آقای پیشنماز آنجا خودکاری و خودنویسی یا مدارنگی جایزه میداد اما مادر بزرگ برای نزدیکی به خانه حسینیه را ترجیح میداد البته برای منهم خالی از لطف نبود که صاحبخانه مان آنجا کاره ایی بود با صدای زیبا و بلندش قران را با قرایت میخواند و گاهی هم به جواد سیاه که قهوه خانه داشت بنا بر پیشه اش پخش چایی به عهده او بود کمک میکردم ظرف قند را با او دوره میگرداندم و با او وارد زنانه میشدم و قربون صدقه های مادر بزرگ را میشنیدم و معرفی من به دوستان فارسش که با لحجه ترکیش منیم پسریم وبه همزبانهایش منیم بالامدی که این شبها ادامه داشتند و احیا میرسید و قران بسر گرفتن و تا پاسی از شب بیدار ماندن و. . دوران نوجوانی هم مراسم خانه بسان رسم هر ساله اجرا میشد تنها برون از خانه و وابستگی واز همراه شدن با مادر بزرگ کاسته شده بود و بر آزادی ها افزوده شده بود که با دوستان دبیرستانی خود قرار مرار های خودرا برای بعد از افطار و شب احیا بگذاریم که بهترین این سالها سالی بود که مقارن بود با مرمت خیابان ما مهدی موش که از میدان شاهپور تا امیریه کنده و زیر سازی کرده بودند و عبور و مرور ماشینها را قطع کرده بودند هرچند قانون شکنهایی پیدا میشدند که با هر بدبختی بود پیکان کار خودرا وارد کنند خودر به بلورسازی و اسفندیاری برسانند تمام شبها این خیابان در فواصلی تبدیل به زمین بازی شده بود که هر کوچه ایی قسمتی را اشغال کرده و بچه هایش زیر نور نورافکنهای خیابان تا سحری فوتبال بازی کنند و احمد ساندویچی و سید کبابی هم تا نیمه های شب بخاطر تشنگی و گشنگی ما باز بودند و از این وضع سود میبردند. آنسال ماه رمضان بخاطر خوشی های شبانه چنان برق آسا گذشت تو گویی تنها چند روزی طول آن بود.باز در همین سالهای نوجوانی بود سرتق بازی من و هم سنهای من که در حسینیه صدای پیر پاتیلها بخاطر هرهر و کرکر ما در میامد. حسینیه آن زمانها زنانه و مردانه اش در یک طبقه بود که توسط پرده سیاهی از کنار منبر تا انتهای آن زن و مرد را جدا میکرد که بچه ها با دختران آشنا با شمارش ستونهای وسط قرار میگذاشتند که کجا مینشینند که گاهی جابجایی ها باعث خنده و قشقرهایی میشد و اوج حسادت دوستان و کرکری های من زمانی به اوجش میرسید که من از آنها جدا شده و با جواد سیاه قسمت زنانه برای دادن چایی میرفتیم. در همان زمان بود در یکی از شبهای احیا برای اجرای مراسم قران بسر گرفتن و دعا خوانی حسینیه در خاموشی فرو رفتهبود که وقتی دعا تمام شد چراغها روشن شد و چشمانمان داشت به نور خو میگرفت نزدیکی درب چشممان به کیوان افتاد که همانزمان معروفیت گروه شش و هشت بود و پخش ترانه های آنها در تمامی سطح شهر که ما دوستان که پنج شش تایی بودیم شروع کردیم به خواندن تنگه غروبه و خورشید اسیره . . . وبرخی هم پرداختن به مخابره حظور کیوان به دختران پشت پرده و بهمراهش قضیه گم شدن سنگ پا ... و دعوای پیرزنان پشت پرده دختران را و پیرمردان اینور پرده مارا . .
یاد آنروزها و هر آنچه که داشتند و بودند یاد باد.


پینوشت :

1 / با کمال تاسف و تاثر باید بگویم که متاسفانه خبر دار شدم جواد آقا (جواد سیاه) هم مانند چند تا از قهرمانان حکایت هایم از دوران خوش گذشته به سفری بی بازگشت رفته که این مطلب را انتخاب کردم تا یادی از این عزیزان کرده باشم.

روح یکایکشان شاد و یادشان همواره گرامی باد


2 / با دست پر و خبرهای خوب خواهم آمد !!!