‏نمایش پست‌ها با برچسب گوناگون. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گوناگون. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

. . . The Art of Love

دویسبورگDuisburg یکی از بیست شهر بزرگ آلمان, بخاطر داشتن بزرگترین بندر در خشکی یا رودخانه ایی در اروپا در جهان معروف میباشد که بیشترین کالاهای ساخت آلمان از این بندر به جهان ارسال میگردد و برای همین هم میتوان دویسبورگ و شهرهای منطقه روورRuhr را که معادن و کارخانجات متعددی را در خود جای داده اند بویژه فولادشان را یکی از دلایل مهم پیشرفت و باز سازی مجدد و عظمت آلمان بعد از آسیبهای جنگ دوم جهانی دانست . از دیگر ویژگیهای این منطقه وجود بیشمار خارجیها میباشد که عده ایی از آنها همان کارگران میهمانی میباشند که آلمان آنها را دعوت کرد که تقریبا همگی ماندگار شدند و حال در کنار نسل دوم و سومشان زندگی میکنند و دسته دیگر هم مهاجرین و پناهندگان از ملیتهای مختلف میباشند و گروه دیگر هم دانشجویانی که در دانشگاه های و مدارس عالی منطقه تحصیل میکنند, میباشند و باز همین تکثر ملیتها باعث شدند که درشهر دویسبورگ بزرگترین مسجد آلمان ساخته گردد .
آنچه که امسال باعث شده بود نام این شهر بر سر زبانها بیفتد نوبت آن برای برگزاری کارناوال رژه عشقLoveparade بود که دویسبورگ به اتفاق چهارشهر همسایه اش بعد از آنکه برلین چند سال از برگزاری آن سر باز زد, پا میان گذاشتند تا آنرا همچنان زنده نگاه دارند. همانطور که گفتم امسال نوبت این شهر با حدود نیم ملیون جمعیتش بود که میزبان بیش از یک میلیون میهمان یا شرکت کننده از سراسر آلمان و کشورهای دیگر باشند و آنچه باعث غرور دویسبورگی ها میشد برگزاری این برنامه در سالی که منطقه رووربه عنوان پایتخت فرهنگی انتخاب شده است بود . بنا برسم هر سال به رژه عشق نامی میدهند که شعار آن میگردد که دویسبورگیها عشق و هنرThe Art of Love نامیدند که کلیپ تبلیغاتی و موزیک آنرا در اینجا ببینید . . .

همانطور که از تصاویر بالا میشود دید و حتما تا بحال خوانده و شنیده ایید در نیمه جشن ازدحام و سراسیمگی و . . . باعث تراژدی گردید و شنبه ایی را که میرفت روز فراموش نشدنی برای جوانها و شهر دویسبورگ گردد شنبه سیاهی در تاریخ این شهر گردید و دیگر اینکه نقطه پایان این بزرگترین جشن موزیک دنیا نیز گردید . راجع به این تراژدی میتوانید در اینجا بخوانید . . .
آنچه واداشت این مطلب را بنویسم نزدیکیم به حادثه بود. راستش اولین سال که در شهر اسن Essen برگزار شد از کنجکاوی و علاقه به برخی آهنگهای الکترونیکی برای ساعتی مرا به آنجا کشید که در نظر داشتم که دیروز بعد از ظهر هم برای تماشا بروم که بخاطر مسافرتی کوتاه میسر نشد که همسرم از زمان وقوع حادثه همواره میگوید کار خدا بود که نتوانی بروی که معلوم نبود چه پیش میامد . . .
همان طور که گفتم سفری کوتاه به شهر مرزی فنلوی هلند Venlo داشتیم که موقع بازگشت قطار اصلی به شهرمان را از دست دادیم و ناچارا قطار ویژه ایی را سوار شدیم که یکی از هفتصد قطاری بود که راه آهن آلمان برای انتقال شرکت کنندگان جشن گذاشته بود . تمام واگنهای قطار پر از جوانهایی بود که با لباسها و آرایش ویزه راهی شهر دویسبورگ بودند جملگی پر از شور و حال که صدای خنده ها و شادیشان تمام فضای ترن را پر کرده بود. دختران و پسران چند تا چند تا گروه هایی را تشکیل داده بودند مینوشیدند و میخوردند و بعضی صدای موبایلهایشان که آهنگهای الکترونیک بود را باز کرده و میرقصیدند و خودرا آماده میکردند و با هر ایستگاهی که قطار پشت سر میگذاشت و به دویسبورگ نزدیک میشد هلهله وشادی بچه ها بیشتر و بیشتر میشد که حدود ساعت چهارو نیم وارد حومه شهر شدیم و اتفاقا قطار از محوطه ایی که برای جشن در نظر گرفته شد میگذشت که چادرها و ازدحام جماعت را میشد دید و در اینجا صدای شادی آنها به اوج خود رسید و در ایستگاه دویسبورگ که جمعیت زیادی بودند عده ایی در حال باز گشت بودند و این عده میرفتند تا در جشن پایانی برنامه شرکت کنند قطار ما در کمتر از دقیقه ایی خالی شد و قطار براه خود ادامه داد و در طول راه تمام افکارم مشغول مقایسه موقعیت جوانان میهنم و حتی جوانان کشورهای دیگر با اسلافشان در اینجا بود و آرزوی اینکه روزی و روزگاری نه چندان دور بچه های خوب وطنم که بارها لیاقت و صلح دوستی خودرا مثلا در همین آخرین انتخابات نشان دادند مانند اینها بتوانند کارناوالهای عشق و صلح و آزادی راه بیاندازند و هم خود لذت ببرند و هم باقی جامعه را به آن ترقیب کنند. خلاصه در خانه همین افکار و حسرتها ادامه داشت که متاسفانه تلویزیون برنامه های خودرا قطع کرده و خبر ناگوار کشته و زخمی شدن شرکت کنندگان را داد که اینبار چهره معصوم همسفرانم در قطاری که به خانه میامدم را بیاد میاوردم که با در نظر گرفتن آنچه گوینده میگفت متاسفانه جز همان عده ایی که در تونل وحشت اسیر شده بودند میتوانستند باشند . آیا آن قطار, قطار مرگشان و سفر آخرشان بود و ده ها پرسش دیگر و باز چهرهای شاد و پر شور آنها که نمیتوانم فراموش کنم .

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

شهروند افتخاری . . .


جام جهانی با آنکه با قهرمانی اسپانیا به پایان رسید اما هنوز دو پدیده آن همچنان خبرسازند وصفحه های مطبوعات و دقایقی از برنامه های رسانه های صوتی و تصویری را بخود اختصاص داده اند . نکته قابل توجه اینکه تا یکماه پیش که بازیها شروع بشود بجزدر آلمان آنهم تعداد محدودی این دو را میشناختند ولی الان هر دو چهره جهانی گشته اند. آری صحبت از توماس مولر آقای گل و بهترین بازیکن این دوره از بازیهاست که تا سال پیش که به تیم بایر مونیخ آلمان بپیوندد در تیم دست چندمی توپ میزد و دیگری هم پل هشت پای دوست داشتنی پیشگوی هم استانی و همسایه ما میباشد که اوهم تا چند ماه پیش در اکواریومی در اوبرهاوزن از این گوشه به آنگوشه خودرا میکشید و خواب دریا میدید و هرگز فکرش را هم نمیتوانست بکند و حتی در آن خوابهایش نمیدید که غولهای تلویزونی برک نیوزی بخاطر عشوه گری های او داشته باشند. پل راستگو که خودرا برای آلمانیها گوشت تلخ کرد و برد اسپانیا را اعلام کرد, حال محبوب اهالی اسپانیا گشته تا جایی که یک شهر کوچکی در شمال آن کشور بنام کارابالینوCarballiño قرار است شهردارش کارلوس مونتس Carlos Montes به اوبر هاوزن بیاید و پرچمی که سمبل شهرش میباشد را همراه بیاورد و شهروندی افتخاری شهر را به پل هشت پا اعطا کند و لازم به توضیح است که این شهر اصولا از صید هشتپا و تهیه غذا از ان اموراتش را میگذراند. آقای شهر دار همچنین در این سفر از مدیریت اکواریوم خواهد خواست که با پیشنهاد بازرگانی از شهرش موافقت کنند و روز 8 آگوست که جشن رستورانها در شهرش میباشد و 14000 نفر میهمان یا مشتری دعوت شده اند پل هشتپا را به آنها چند روزی قرض دهند تا باعث گردد عده زیادی بیایند. بازرگان یادشده که کارخاته ماهی و شیلات دارد میگوید نیازی نیست که آلمانیها بترسند که پل سر از قابلمه و . . . در آورد تبدیل به غذایی خوشمزه گردد . او که قبل از بازی فینال برای خرید پل از آلمانیها 30000یورو پیشنهاد کرده بود بعد از گل اینیستا Andrés Iniesta مبلغ 5000 یورو هم به آن افزوده است که صاحبان پل آنرا رد کردند و در عوض برای قدر دانی با قرار دادن کپی از جام در آکواریومش برایش محیطی آرام و بدور از استرس این یکماهه فراهم نموده اند تا این هشتپای فداکار که میلیارد ها نفر را در جهان باعث شادیشان گشت باقیمانده عمرش که متاسفانه کوتاه نیز میباشد با آرامش بپایان ببرد . پل ایکاش میدانست اگر در جام بعدی نیست اما تا زمانی که جام جهانی در جریان باشد اونیز همچنان یادش زنده خواهد ماند و ابدی خواهد شد.

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

بازهم از گذشته ها . . .

از آغاز در کنار نوستالژی ها و تاریخی که خود در گیرو شاهدش بودم گاهی هم خاطره ایی از میان فراوان خاطراتم را در اینجا قرار داده ام که در مورد این آخری همیشه سعی کردم از نوع شیرینش را انتخاب کنم که در روزگارانی که مردم خود کرور کرور غم و اندوه دارند ,من نیز به آن اضافه نکنم , تمامی آنها یی را که تا بحال باز گو کرده ام مربوط بوده اند به قبل از انقلاب که همیشه از آن ایام , روزگاران خوش گذشته یاد کرده ام ,میباشند . چند وقتیه فکر میکنم دوستان شاید از یکنواختی زمان و فضا آنها خسته شده باشند مخصوصا آنهایی که هیچ آشنایی با آنزمان ندارند از این رو بدنبال خاطره تازه ایی بودم یعنی بعد از دگرگونیها و هفت هشت سالی که بودم دفتر خاطراتم را ورق میزدم و هر چه بیشتر میگردم کمتر میابم مگر خرید قاچاقی نوار کاستی بی کیفیت و یا در گوشه خانه ایی با ترس خالی کردن یکی دو پیمانه و شادی بخیر گذشتن آن و قراری با دوست مخالفی و نیفتادن بدام و بدون دفترچه از بقالی آشنا گرفتن بسته ایی سیگار و این قبیل اتفاقات که یاد آور تلخیهایی از جامعه ایی که روز گارانی همه چیز داشت را میتوان بعنوان خاطره ایی شیرین به خورد خلق اله داد. آری همینطور میگشتم و میگشتم که ورق برگشت و باز برگشتی بود به فصول اولیه این دفتر که اینبار باز مقصرین این رجعت صدای آمریکا بود و میهمانش داریوش , عزیزی از نسل ما و جوانی بر باد رفته مان , از ناچیز یاد گارانی که از همان دوران خوشگذشته که برایمان مانده و داریم. کسی از خود ما, کسی در کنار ما, کسی زخمی و زخم خورده چون ما که بعد از سالها همچون آن سالها حرفهایش را که حرف همه ماست و از دردهایی که درد مشترک همه ما , مانند آنزمانها در یاور همیشه مومن علی کنکوری و شقایق . . . اینبار در دنیای این روزای من فریاد میزند اما فرقی که داریوش در دنیای اینروزش با بیشتر ماها دارد و از او تافته جدا بافته ایی میسازد او مثل تمام این دوران نه یار را از یاد برده و نه دیاررا حتی قیصر را . . . آخ که دیدن بهروز بعد از سالها چقدر چسبید .
از هفته پیش که این برنامه را دیدم و دیشب هم تکرارش را نگاه کردم بارها این دو ترانه را زمانی که روحم در گذشته ها در پرواز بود گوش کردم ومیکنم هر بار خاطره ایی برایم زنده میشود , از سینما شهره سر مختاری که اورانوس شد و با مادر در آنجا رضا موتوری را دیدیم تا خیابان ری امامزاده یحیی و آب منگل و بازارچه نواب و دبیرستان پروین اعتصامی و فالوده یداله شیرازی بالاتر از اکبر مشتی با پسر خاله ایی که آن نزدیکی ها بود دنبال رد قیصر بودیم تا نوار فروشی بالای اتوبان کودک در امیریه که سه نوار را در یک نوار پر میکرد واتفاقا ترانه من و دل که تقریبا حال و هوای دنیای این . . . را داشت و هنوز در بازار پخش نشده بود را برایم ظبط کرد . همین چیزها و جاهایی که نام بردم سبب شدند که در گوگل دنبالشان بگردم که به عکس بالا بر خوردم که وقتی نام سینما فلور را دیدم از روی قصد آنرا اینجا گذاشتم که دوستانی که بارها تصویر ویران سینما فلور را در گوشه وبلاگم دیده اند بدانند که این مخروبه مانند خیلی ازجاهایی که ویران شدند در روزگارانی نه دور دست برای خود عظمتی و برو بیایی داشت که به اهالی محلی لحظه های فراموش نشدنی میبخشید و فیلم لاله و مراد جذابیت دیگری هم برایم دارد البته بیاد ندارم آنرا دیده یا ندیده ام, اما خاطره برادرم که گویی در صحنه ایی از این فیلم شرکت داشته که متاسفانه در تدوین همان قسمت بریده شده است که هنوز بعد از چهار دهه برادر با آه و حسرت از آن یاد میکند.

ناصر حجازي: دلم براي استقلال مي‌سوزد

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

نوروز . . .

بهارتان سبز و نوروزتان خجسته باد !

بر چـهره گـل نـسیم نـوروز خـوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشـت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است

خیام

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

بهار . . .

چند روزیست که هوا بهتر شده است صبحها که بیرون میزنم پرندگان کوچک شهر بر روی بامها و شاخه درختان وقتی هم خانه بر میگردم قناری من در قفس بمانند هر سال جملگی همان ترانه هر ساله که بهار و عید در راه است را میخوانند, ولی من امسال حال و هوای هر سال را ندارم . به نداشتن عزیزی نمیتوان عادت کرد بلکه تنها میتوان با آن بنحوی کنار آمد که یکسال زمان کوتاهی است.

۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

یکسال دیگر . . .

یک سال دیگر گذشت و امیریه در فیلتر با وبلاگ سایه خودش ( محله ما. . . ) سال دیگری از حیات خودش ر آغاز میکند و در همین جا , جای دارد که از تمام یاران چه آنهایی که از روز اول بودند و همچنان هستند و چه آن عزیزانی که نیمه راه جدا شدند و دوستانی که بتازگی به اهالی محله پیوسته اند و همچنین آنهایی که خاموش و ساکت میایند و بدون ردی میروند و. . . از یکایکتان با تمام وجود سپاسگذارم و حیات امیریه را مدیون همگیتان میدانم و امیدوارم همچنان چون گذشته در این سال هم با همراهیتان مایه پشتگرمی و تشویقم گردید و با راهنمایهایتان و نقد هایتان برای رفع معایب و بهتر شدن امیریه یاریم کنید .

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

روضه رضوان . . .

پدرم روضه رضوان،به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به ساندیسی نفروشم ...




برای اطلاع یاران امیریه طبق گفته دوستان گویی از امیریه رفع فیلتر شده و شما میتوانید به وبلاگ اصلی و آرشیوش دسترسی داشته باشید اما برای اطمینان خاطر همچنان مطالب امیریه در محله ما . . . نیزدرج خواهد شد!!!
این ساندیس خور را هم در اینجا ببینید .

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

حق کشی . . .

در آغاز کلام از تمامی شما دوستان خوبم که از طرق گوناگون اظهار مهر نموده و از اندوه غربتم آنهم در روز بخصوصی کاستید با تمام وجود از یکایک شما عزیزان سپاسگذارم .
راستش مدتهاست بویژه در این روزهای اخیر با خواندن و شنیدن خبرهای ناگوار چه از خانه پدری و یا مثل همین زلزله هاییتی فقیر ترین کشور جهان خاکی گویی باید ای واقعیت این گفته ثابت شود که هرچه سنگه مال پای لنگه و خیلی چیزهای ملال انگیز و اندوهناک دیگر باعث میشوند که هرچه دور خیز میکنم تا مطلبی بنویسم نوشتنم نمیاید, بلکه بجاش بغضی گلومو میگیره که آنجاست که میخواهم فریاد بزنم این حق ما نبود و نیست . یکشنبه که روز تولدم بود نمیدانم چرا بیشتر از همیشه یاد زادگاهم افتاده بودم و یاد دوران خوش گذشته . . . و باز بیشتر از همیشه به فاصله ها و دوریها و مسببینش لعن و نفرین کردم وهمانروز بود که حساب کردم دیدم که تقریبا نیمی از عمری را که پشت سرگذاشته ام از خانه دور بوده ام و یا دورم کرده اند که لازم بذکر است که من تنها نیستم که متاسفانه بیشماریم که سرنوشتی چنین و همسان داریم که از حق اولیه خود زیستن و رشد و نمو . . . در خانه خود که موطنمان باشد محروم گشته اییم .
همین درد دلهای بالا بود که مرا واداشت که فکر کنم ببینم اولین بار که با حق کشی آشنا شدم کی و چگونه بود نمیخواهم بازی اینترنتی راه بیاندازم و دوستی را وادار کنم که بنا بر عدم میل باطنی به بازی دعوت شود که علاقه ایی ندارد بلکه میخواهم شما دوستان عزیز امیریه اگر دوست داشتید داوطلبانه از تجربه خود در اینجا بنویسید .
تا آنجا که فکرم قد میدهد و بخوبی بیاد دارم اولین بار در دکان نانوایی بود که با حق کشی آشنا شدم در صف خرید نان که نوعش فرق نمیکرد مگر در سنگکی که بیشتر از هرجایی غوغا میکرد که باعثش تبانی مثلث خمیر گیر و شاطر و دخلدار که دست بدست هم داده بودند بود . برای آگاهی شاطر بتناسب هر نانی را که در اختیار دخلدار برای فروش قرار میداد بهمان مقدار هم به میخ میزد برای کبابیها و قهوه خانه دارها و در محله ما برای علی آقا نان فروش دوره گردو مشتریهای سوگلی و مخصوصش ؛دخلدار هم قانون خودش را داشت و خریداران را در ذهن خود طبقه بندی کرده و بنوبت و علاقه شخصیش راه میانداخت که ما بچه ها نوع درجه سه بودیم که در میانمان موقعیت والدین بویژه پدر تاثیر جزیی داشت . دخل دار بصورت زیگزاک مشتری ها را راه میانداخت بعد از بارها خرید کردن که سیستم را پی میبردی و وقتی در صف بودی همه چیزها را در نظر گرفته و با حساب احتمالات که خوشحال بودی نفر بعدی تو میباشی و لبخند بر صورتت نقش میبست یکهو از پشت صف صدایی میشنیدی سلام اوستا خسته نباشی برمیگشتی میدیدی آدم بزرگ سر و مور گنده ایی که از کسبه یا حاجی بازاریهاست که از همان سوگلی های شاطر که اگر نان روی دیوار در خورش نبود نوبتت قربانی میشدو عقب میفتادی که اگر بد شانس بودی این داستان میتوانست پشت سر هم تکرار گردد. تنها خوبی نانوایی حظور بچه ها بود که احساس تنهایی نمیکردی و میدیدی تنها مظلوم این واقعه نیستی.

مورد بعدی سلمانی بود با آنکه مدل موی ما محصلین سهل و ساده بودکه با ماشین نمره دو یا چهار زده میشدو چند دقیقه ناچیزی هم وقت نمیبرد, اما در اینجا هم حکایات نانوایی بنوعی دیگر تکرار میشد . زمانی که وارد مغازه میشدی روی صندلی میشستی و مشتریها را میشمردی و خوشحال میشدی که بعد از سه نفر نوبت توست باز سلامی میشنیدی که سلمانی را خطاب قرارداده میگئید ممد آقا سرت شلوغه برم بعدا بیام که ممد آقا با اصرار برای شکار, مشتریش که شاید دیگر نیاید اورا روی صندلی خالی سر زنی جلوی آیینه مینشاند که این بقیمت غقب افتادن نوبتت میگردید بالاخره بعد از تمام دست اندازها که روی تخته ایی که برای رسدن قدت و مسلط بودن سلمانی مینشستی و او با ماشین دستی فرسوده ایی به جان سرت میفتاد که هر از چند گاهی تار مویی را چنان میکشید که اشک در چشمانت حلقه میزد و همینطور که در آیینه سرت را میددی چون خربزه ایی نیمی کچل و نیمی مودار میشنیدی تسبیح هایی که چون پرده از در آویزان بودند کنار میروند و در آیینه میدیدی مردی شکم گنده هن هن کنان ,سلام ممد جون اگر دستت بند نیست یه صفایی به صورت ما میدادی, ممد آقا ماشین را روی میز و کله نیم زده تورا رها کرده سه شماره کت حاجی را گرفته و اورا در صندلی نشانده و پیشبندی را میبندد و از روی علاالدین کتری آب را برداشته و در کاسه استیل زنگ زده ایی که خرده صابون ریخته آبجوش میریزد و با فرچه آنها را به کف در میاورد و صورت حاجی را صفا میدهد .باز پیش میامد هنوز این حاجی نرفته حاجی دیگری با بیماری مشابهی وارد میشد . مغازه سلمانی بر خلاف نانوایی بسیار تنها بودی که برای فرار از آن, بانگاه کردن به شیشه های ادکلن های زیبا و رنگارنگی که ممد آقا آنها را با عطر شاه عبدالعظیمی پر کرده بود و یا تابلوی تبلیغاتی فیت سر و کرم بلنداکس و . . . وقت جانکاه را میکشتی تا نوبتت برسد. در مغازه ممد آقا بچه های حاج آقا ها یا آقا زاده ها از امتیازات پدرانشان برخوردار بودند و نسبت به امثال من که پدرم در قید حیات نبود مزیتی داشتند یا زیاد معطل نمیشدند و یا ممد آقا آنها را نیمه کاره ول نمیکرد به سراغ مشتری دیگری برود. و اما حمام عمومی که اوج بیداگری ها بود و لی خاطره خنده دار و جالبی از آن را دارم به نوشته بعدی موکول میکنم با این اشاره که این حق کشی های ساده در آغاز حیات الفبا هایی بودند برای فرا گیری بی قانونی ها چرا که من و هر بچه ایی در آن زمانها همواره آرزو میکردیم ایکاش زودتر بزرگتر و بزرگتر بشویم و خارج از نوبت نان بگیریم و صورت صفا بدهیم و الخ . .

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

برف , آرزو . . .

از زمانی که بیاد دارم برف را دوست داشته وهنوز هم دارم . در دوران خوب گذشته که مقارن بود با دوران کودکی و نوجوانی ,آری همان زمانهایی که گویی خداوند در نزدیکی آدمیان حظور داشت و یا آدمیان به او نزدیکتر از امروز بودند و شاید هم بخاطر اینکه خلافهای خودرا بنام او هزینه نمیکردند و یا بنام او به خلق اله نمیفروختند خدای مهربان هم نیکیها را بی جواب نمیگذاشت و بنوعی هر کسی را به آرزویش میرسانید . منهم یکی از بندگان آرزو مندش بودم که هرساله بویژه چند روزی به روز تولدم مانده از او میخواستم که آنروز را سپید کند و با بارش برف همراه سازد که از قضا تقریبا تا سالهای اولیه دهه پنجاه چنین نیز میشد وادامه داشت تا آخرین بار یکسال به انقلاب مانده سال 56 که سرباز بودم جلوی درب کلانتری کمک قراول بودم که مصادف با روز تولدم بود دانه های برف نرمک نرمک رقص کنان بر روی زمین و من فرود میامدند واز خیابان فرشی سپید و از من آدم برفی جانداری ساختند و بعد ازدیگر تا زمانیکه بودم دیگر چنین نشد و تولدهایم بی برف ماندند انگار مانند خیلی چیزهای دیگر خدا هم قهر کرده و رفته بود .
هفته پیش هواشناسی خبر از آخر هفته پربرفی داد که البته خبر نبود که اخطار بود که مردم خودرا آماده سازند .شنیدن آن کلی شادم کرد شده بودم همان کودک سالهای دور که صبحها ی زمستان از خواب که بیدار میشدم و از زیر کرسی بیرون آمده وبرق آسا خودرا به پنجره میرساندم و پشت دری سفید را کنار میزدم که ببینم حیاط سپید هست و برف میبارد و اگر آری راهی حیاط میشدم و صدای مهربان مادر بزرگ که بالا لوت گتمه بیرشی . . نوخشلاسان ( عزیزم لخت نرو چیزی بپوش سرما میخوری) ولی همینطور که صدایش را میشنیدم با دمپایی و لباس یه لا قبای خود در حیاط جولان میدادم و میدیدم پیرزن ترسان و لرزان از سر خردن با تکه لباس گرمی بسوی من میاید . بعد از صبحانه نوبت میرسید که بزنم بیرون و دنبال دوستانم بگردم از کوچه خودمان سعادت به سمت زیر بازارچه و از آنجا با رفقا میرفتیم بلور سازی , مهدی موش , اسفندیاری ,ظفرالدوله , ارامنه و فرهنگ . . . و آنروز , روز فراموش نشدنی میشد که اگر با 20 دیماه روز تولدم بود مقارن میشد که میدانستم بعد از پرسه زدن با رفقا در بازگشت به خانه مادر بزرگ با قوطی شیرینی که از قنادی روشن خریده و چایی داغ تازه دمی انتظارم را میکشد .
همانگونه که هواشناسی اعلام کرده بود با کمی تاخیر نیمه شب جمعه بارش برف آغاز شد , در زمانی کوتاه همه جا را سفید کرد و من هم صبح شنبه همچون همان دوران گذشته زدم بیرون از خیابانمان به کوچه ایی و از کوچه به خیابانی دیگر و . . . اگر چه برف بمانند همان برفهای پیشین سفید و زیبا بود و هست ولی افسوس این کوچه و پسکوچه ها میدان و خیابانها با تمام زیباییشان آنهایی نبودند که من دنبالشان بودم و این مردمان خوب هم دوستانی که گمشان کردم نبودند , با تمام اندوهی که وجودم را در بر میگرفت تنها این خوشحالم میکرد میدیدم خدا باز گشته است اینرا در چند ماهه گذشته از بهار امسال حس کرده بودم و با برف روز تولدم دیگر یقین پیدا کردم که چون زمانهای خوش گذشته در کنار و نزدیک خلقش هست که باز آنها را به آرزوهایشان برساند.

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

17 دی . . .

هفدهم دی مصادف با روز آزادی زنان و سالروز در گذشت شادروان غلامرضا تختی میباشد. در گذشته نه چندان دور چون این دو اتفاق همزمان بودند برای همین با یک چشمی خندان اولی را جشن میگرفتیم و با چشم گریان دیگرمان, بسوگ هجرت زودبهنگام جهان پهلوان مینشستیم و از کشتی هایش و جوانمردی هایش و . . . سخن میگفتیم و یادش را گرامی میداشتیم ولی حالا 17 دی این دوران هر ساله با دو چشم گریان به ماتم از دست رفتن هر دونشسته و برای دومی شادی روح و برای اولی بازگشت دوباره اش را آرزو میکنیم !!!




۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

سلامی دوباره . . .

با سلامی به گرمی خورشید ایران زمین به شما یاران در این آخرین روزهای پاییزی ابر گرفته بی آفتاب, خیلی خوشحالم که بالاخره مشکلات کامپیوتر و اینتر نت هر دو حل شدند و باز میتوانم با قلم حقیر خود در خدمتتان باشم لازم میدانم به اطلاع شما عزیزان برسانم در دو ماهه گذشته تنها از قافله شما مهربانان دور افتاده بودم نه اینکه گمتان کرده باشم همانگونه که دیدید با آذرهایم از آن فاصله ایی که بینمان افتاده بود با شما همراه بودم دستم برای نوشتن کامنت و پیامی بسته بود تا حظورم را به آگاهیتان برسانم, اما تا آنجا که در توانم بود و امکانش را داشتم به خانه های یکایک شما سر میزدم و مانند گذشته از نوشته هایتان لذت میبردم و چقدر دوست داشتم که با خیلی از شماها هم صدا و هم فریاد بشوم و بگویم لچک و چادر اجباری همانگونه که در این سالهای درد و اندوه از عزت دختان میهن نکاست که بر آن افزود و الفبایی برای مبارزه و استرداد حقوق به یغما رفته شان گردید, مطمنا همین تاثیر را اینک نیز خواهد داشت. همانطور که گفتم مشکلات برطرف شد حال با اجازه شما دوستان این سری نوشته های من و آذرهایم را با ترانه ایی از آذرمحبی (رامش) به پایان میبرم و ادامه آنها را اگر عمری باقی بود به آذر های دیگری میسپارم .

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

غریبانه . . .


هفته پیش دوست عزیزی که میداند آهنگهای آذری را دوست دارم و گوش میکنم و گاها ضمیمه مطالبم در امیریه مینمایم , از من پرسید شفا ( شفا لطیف قیز) را میشناسم و ترانه ایی از او شنیده ام که پاسخ من منفی بود که اولین بار بود اصلا نام این خانم را میشنیدم که او با نام بردن چند ترانه زیبا از وی در بیو گرافی مختصری از این هنرمند بیان داشت از هم میهنان خودمان و از اهالی اردبیل که کوچ کرده بود و در آذربایجان هنرنمایی میکرده مانند خواننده معروف ربابه مرادوا که نسل قبل از من اورا خوب میشناسند متاسفانه دوست گرامی در توضیحاتی که میداد اضافه نمود شفا در اوج جوانی و شهرت دار فانی را وداع نموده است. همین اطلاعات مختصر که حکایت از این داشت دختی از دختران مام وطن برای به دست آوردن آنچه در سرزمین مادریش برایش میسر نیست, مانند عده بیشماری ازهم میهنش ترک یار و دیارمیکند. سرانجام تلخ این پرنده مهاجرو تعریفهای این دوست حس کنجاویم را برانگیخت تا با او آشنا گردم که متاسفانه در گوگل چیز زیادی پیدا نکردم ولی در یوتوب چندین ترانه ایی از او بود که معروفترینش تا آنجا که دستگیرم شد همین قطار عشق او بوده است که به دل منهم نشست . دیروز از سر کار که برگشتم تصمیم داشتم این نوشته را بنویسم طبق عادت هر روزه سایت رادیو فردا را باز کردم که خبرها را گوش کنم که مواجه شدم با خبر تصادف و مرگ دو گوینده این رادیو و اینکه نفر سوم هم در کما میباشد که در حین خبرها از آنان گفتند و صدای این عزیزان از دست رفته را بارها پخش کردند صدا هایی که تا چند روز پیش گوش هایمان راانوازش میدادند, صدای جوانانی که آنها هم مانند خواننده بالا برای جامه عمل پوشاندن به آرزوهای دست نیافتنی در داخل خانه, بیرون زده بودند و . . . و حالا مانند ترانه شفا (در بالای این مطلب) اما نه قطار عشقشان که قطار عمرشان هنوز مسافتی طی نکرده در ابتدای راه به ایستگاه آخر رسیده بود, آنهم در غربت و این چنین غریبانه واین چنین جانگداز آنهم در عنفوان جوانی , این خبر دردناک باعث شد تمام باقی روز را پریشان حال باشم و به هر آنچه که مارا به این حال وروز انداخت لعن و نفرین کنم و در ادامه برای هردویشان رزا آژیری وامیر زمانی فر از پروردگار خانه ایی راحت و آسوده همچون خانه پدری و روح و روانی شاد بخواهم و همینظور بهبودی مهین گرجی همکار وبلاگ نویسمان و بازگشتش را به جمعمان .

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

از گوشه و کنار . . .

تصویر دخی قناری من
ازخبرهای مربوط به خانه پدری اگر بخواهم اشاره کنم زیباترینش همان عید فطر بود که حال ما مسلمانان ایرانی تنها امتی از اسلامیان میباشیم که در ظرف 24 ساعت دوبار فطر را جشن گرفتیم و این اگر در کتاب رکوردها ثبت نگردد در تاریخ حتما درج خواهد گردید و تنها آرزو اینکه ایکاش آنهایی که توانش را داشتند فطریه خود را ه دوبار ادا کرده باشند که تا سفره های خالی که هر روز بر تعدادشان افزوده میگردد در این دوروز رنگی به خود گرفته باشند.


خبر بعدی که از میهن رسید و دنیای هنر را به ماتم فرو برد پرواز زود هنگام مشکاتیان بود که بقول بلوچ عزیز عیدمان را عزا کرد و برای تسلی خویش واگر بگوش بازمانده هایش برسد یقین دارم که پرویز در هجرتش به ملکوت و عرش حتما ساز خودش را همراه برده تا با آن روح ساکنان آنجا فرشتگان را چون ما زمینیان نوازش دهد با این اطمینان که عرش نشینان بیشتر از ما هم قدر خودش را و هنرش را خواهند دانست.
جایگاهش راحت و روانش شاد باد

خبر برون مرزی که افتخاری برای تمامی ما که ملیت ایرانی را دنبال میکشیم بردن جایزه امی شهره آغداشلو بود اگرچه دیر بود و حق او در اسکار پایمال شد اما بالاخره هنرش در بین غولهای هالیوودی بثبت رسید که این پیروزی را به او و تمام هم میهنان تبریک میگویم .



خبر دیگری که روزنامه های اینجا به آن به جا بهای زیادی داده بودند 75 ساله شدن سوفیا لورن بود که به ادعای آنهایی که این هنرپیشه زیبا و پر قدرت سینمای ایتالیا را از دیر باز میشناسند و هنرش و زیبایش را تحسین میکنند اورا همچنان در هفتاد و پنج سالگی زیبا میدانند من خود از سوفیا چند فیلم دیده ام که دوتای آنرا هرگز فراموش نمیکنم که اولی دوزن که جایزه اسکار را برای او به ارمغان اورد و دومی که سوگلی من میباشد و هنوز لطافت داستانش را حس میکنم فیلم یکروز بخصوص وی میباشد حال که صحبت از سوفیا شد برای آنهایی که نمیدانند زمانی که او شانزده سال بیشتر نداشت و در مسابقه انتخاب دختر زیبا میخواست شرکت کند بخاطر فقر و نداری برای مسابقه یادشده لباس اورا از پرده آویزان خانه مادر بزرگ او دوختند که میتوان گفت چه کسی آنزمان میتوانست حتی فکرش را بکند او زمانی به چنین معروفیت و محبوبیتی برسد و برای خانمهای خواننده وبلاگ امیریه سوفیا لورن در پاسخ به راز زیباییش دلیل آنرا اسپاگتی و عشق میگوید و اینکه از چه چیز خودش خوشش نمیایداز درازی نوک بینی و بزرگی دهانش شکوه میکند.

واما آخرین خبر که درمقدمه این نوشته اشاره کردم هدیه ایی به دوستانش نامیدم این خبراست
که دیروز درج آگهی ترحیمی در یکی از مشهورترین روزنامه سیاسی آلمان بنام روزنامه جنوب آلمان „Süddeutschen Zeitung“., شهر مونیخ را که مشغول بزرگترین جشن دنیا میباشد به ماتم نشاند طوری که خوراکی شد و سوژه ایی برای نشریات و وبسایتها . . .که من از روزنامه بیلد که در ترجمه های قبلیم از این روزنامه مطالبی درج کرده ام, نوشته ام که بیلد Bild پر تیرازترین روزنامه اروپا میباشد این روزنامه با چنین عنوانی این خبر را درج میکند.
بع بع آلمان با از دست دادن گوسفند نامی خود غمگین شد
برای سرافینا„Seraphina“ گوسفند ,مانند هر کسی در روزنامه بنام آلمان روزنامه جنوب توسط برنهارد فریک Bernhard Fricke وکیل و عضو سابق شهرداری مونیخ فعال حمایت از حیوانات و محیط زیست آگهی ترحیمی بچاپ رسیده است که بیلد ادامه میدهد با بیوگرافی سرافینا که خواندگانش اگر اورا نمیشناسند آشن گردند. 13 سال پیش وقتی بره بود برنهارد نگاهداریش را بعهده گرفت و مانند حیوانات خانگی در خانه اش از او مراقبت مینمود و با خود به شورای شهر میبرد و سوار تراموایش میکرد تا جایی که شهردار مونیخ که در عرصه سیاسی آلمان وزنه ایی میباشد با سافینا عکسی بیادگار دارد و میافزاید در نامه ایی که برای خدا حافظی نزدیکان متوفی مینویسند و با آن دفن میکنند این حامی حیوانات نوشته بوده است من یقین دارم او الان در کهکشان, در راه شیری آن جایی مناسبی دارا میباشد و ما همدیگر را بار دیگر خواهیم دید .

ترجمه مختصری هم از آگهی ترحیم
او با توجه به اعتماد بنفس فراوانش گوسفند شاد و با روحی بود. او به ما انسانها امانتداران زمین یاد آوری میکرد که حیوانات مفیدی چون او که با ما روی کره خاکی زندگی میکنند هم حق حیات دارند.من از این همراه ویژه خود که مرا وادار کرد به ارزش مالای تفاهم پی ببرم . من لحظه های پر از هارمونی و هماهنگ و شاد مان را فراموش نخواهم کرد.
با مهر و عشق و سپاس
برنهارد فریک
از طرف دخترانت سان شاین sunshine و سولاراsolaraو تمام دوستان دو پا و چهار پایت


۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

اسلام . . .


لوبنا احمد حسین (Lubna Ahmed el Hussein ) را الان تمام دنیا میشناسند این خبر نگار سودانی که به اتفاق 13 بانوی دیگر در رستورانی به خاطر پوشیدن شلوار به تعزیر و پرداخت جریمه نقدی محکوم شدند . ده نفر از این خانمها به حکم صادره گردن نهادند اما سه نفر دیگر بویژه لوبنا اعتراض نمودند و پرونده به دادگاه کشیده شد و حالا رییس دادگاه هم در حال تحقیق و تفحص میباشد تا ثابت کند حکم صادره مغایرتی با احکام اسلامی ندارد . . نکته جالب توجه قضیه در اینجاست تعدادی از ده زنی که حد جاری شده اصلا مسلمان نمیباشند ومسیحیند.
در مقابل سودان اسلامی درست در آنگوشه دنیا ایران اسلامی واقع شده که در آنجا اگر خانمی شلواری نپوشد و یا شلواری که بپا دارد کوتاهتر از حد معمول باشد به خوردن ضربه شلاق و پرداخت جریمه محکوم میگردد .

پرسش :

بنظر شما از دو کشور یاد شده بالا کدام اسلامی ترند ؟


۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

گربه فداکار یا ناجی توله سگ . .

لنزلوت ( توله سگ) زمانی که به دنیا آمد تنها 71 گرم وزن داشت و حدودا اندازه شصت آدمی قدش بود بطوری که دامپزشک میگوید امیدی به زنده ماندن او نیست بهتر است که از بین ببرنش و راحتش کنند . مادر این توله سگ آنا همان زمان که بچه بدنیا آمده بود و متوجه کوچکی و غیر طبیعی بودنش شده بود, اورا از خود رانده بود. جنیفر صاحب سگ که پرورش دهنده نیز میباشد, هم امیدی به زنده ماندن لنزلوت نداشت و خودش میگوید : این بچه نرمال هفت مرتبه کوچکتر از توله سگها بود اولش فکر میکردم مرده است و یا بزودی میمرد .با این اوصاف جنیفر همان روز نخست با هرسختی به بچه غذا میدهد و کیسه آب گرمی را داخل سبد قرار داده و لنزلوت را میان حوله ایی پیچیده در آن قرار میدهد و بعد از مدتی که باز میگردد با تعجب میبیند که خبری از نوزاد نیست که متوجه میگردد گربه خانه میمکی که خود تازه صاحب بچه شده بود لنزلوت را به دندان گرفته برده و اورا تمیز کرده و چون فرزندان خودش به او گرمای مادرانه و شیر میدهد جنیفر با خوشحالی میگوید اگر این گربه مهربان نبود این توله سگ سه روز هم زنده نمیماند . بعد از دوهفته که از این ماجرا میگذرد پزشک از رشد لنزلوت اظهار رضایت میکند و میگوید که سه برابر تولدش به وزن او اضافه شده و مژده میدهد که خطر رفع شده, حال که این توله سگ کوچک که تقریبا هم شکل و شمایل خواهران و برادرانش شده آنا مادرش هم اورا پذیرفته است .
در پایان این گزارش رپورترمیپرسد آیا روزی لنزلوت به یاد خواهد آورد مادر دومش یک گربه بوده است ؟
متاسفانه در یوتوب و یا جاهای دیگر نتوانستم فیلم این مطلب را پیدا کنم اما کسانی که مایل باشند میتوانند فبلم مربوط به نوشته بالا را
در اینجا ببینند و برای اطلاع دوستان لازم به ذکر است ابتدا یک آگهی 20 ثانیه ایی میاید بعد فیلم این حکایت باور نکردنی آغاز میگردد .
منظورم از ترجمه و درج مطلب فوق حال که همه جا را غم و اندوه فرا گرفته , زنگ تفریحی و گریزی باشد اگر شده برای لجظه ایی, میخواستم مقدمه ایی بنویسم که از آنهم چشم پوشیدم که شما دوستان در پیامهایتان بنویسید.

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

یکسال بدون حمید هامون

عمو خسرو
سلام !
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند





یکسال بدون شکیبایی ادامه مطلب . . .

۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

مادر فداکار !!


روی میز معاینه کلینیک حیوانات شهر دورتموند هراسان با زخمهایی بر بدن نحیفش قرار گرفته زخمهایی که نشان گر پیکار سخت و نابرابر این گربه مادر فداکار که همچون ماده شیری که در مقابل روباه از چهار بچه خود دفاع کرد.


خانم گابی بایر ( Gabi Bayer ) از اعضا حمایت از حیوانات آرشه 90 میگوید در محوطه کارخانه ایی این گربه بیخانمان یا آزاد با خاتواده اش زندگی میکردند که مورد تعرض و تهدید روباه فرار میگیرند که گربه مادر موفق میشود درپیکاری سخت روباه را فراری دهد. بر نظر خانم دکتر واختر (Malinda Wächter )“ این گربه 3ساله سیاه قهوه ایی و سفید که (آلمانیها این نوع گربه را گربه خوش شانسی میدانند) قبل از این مبارزه به خاطر ذکام و سرماخوردگی بیمار بوده و نیروی چندانی نداشته وبه همین علت هم 2.5 کیلو وزن دارد . .حال بچه ها که 8 هفته میباشند از آنها پرستاری و مراقبت میشوند و مادر فدا کار هم تحت معالجه میباشد که به او همراه غذا و سرم میدهند همچنین برای جلوگبری از عفونت زخمها و جای دندانهای روباه آنتی بیوتیک نیز داده میشود .سازمان مذکور با دادن شماره تلفونی در پی پیدا کردن سر پناهی برای این خانواده میباشد. نقل از روزنامه بیلد(Bild)
این سوال را دوست عزیز و نازنینی از من پرسیده که میخواهم نظر شما دوستان را بدانم.
بعضی مواقع در شرایط سخت زندگی آدم از ترس اژدها به پشت مار پناه میبره نظر شما چیه ؟ آیا این راه حل درست است؟
بیاد روزگاران خوش گذشته بشنویید . . .

۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

( انتخابات )من به زرافه رای میدادم !!!


ابن روزها که تنور انتخابات داغ است و تب آن همه را فرا گرقته و رد آن را در وبلاگ دوستان هم میتوان مشاهده کرد. همین امر موجب شد دامان مرا هم بگیرد, و برای اولین بار در طول این سالها آنرا دنبال کنم و راستش تا حالا کلی هم از این نمایش خنده دار مفت و مجانی کلی لذت هم برده ام, البته در دوره های پیشین هم وقتی میدیدم هم میهنانم از آزادی نسبی زمان انتخابات سود جسته حرقهای نزده را میزدند و کارهای ناکرده را میکردند از شادیشان شاد میشدم و بویژه اهمیت ندادنشان به نسخه های شفا بخش کنار گودنشینان مخصوصان آنهایی که در خارج از میهن میباشند که نشان از رشد شعور آنان داشت بر شادیم نیز می افزود.باری انتخابات در پیش رو از این رو باعث خنده ام میگردد که چهار کاندید از غربال گذشته و باقی مانده که همگی آویزان ریسمان ولایت فقیه میباشدن و هدفی مشترک را که حفظ نظام میباشد را دنبال میکنند در ظاهر شاید برای عوام قریبی به دسته ایی و گروهی و رنگی خودرا متعلق میدانند, اما در اصل جملگی بنا بر دغدغه هایشان اعضا یک حزب میباشند که در آغاز باز برای عوام فریبی جنگ زرگری میخواستند راه بیاندازند ,هشیاری مردم و روشنفکران داخلی و . . . با صف بندی در پشت کاندیداها و دادن هندوانه های بریده و نبریده زیر بغلشان آنان را به پیکار واقعی کشاندند تا جایی که امروزه هم شاهد افشاگریها هستیم و هم اینکه این چهار یار هم تشکیلاتی برای تصاحب لاشه مقام ریاست جمهوری که تنها نامی و آوازه ایی دارد مانند حیوانات بجان هم افتاده اند ایتجاست که خوش بحال هم میهنان داخلی که از نزدیک و بصورت زنده تماشاگر این پدیده هستند و حالش را میبرند.
از این رو منکه تا بحال در هیچ دوره ایی شرکت نکرده ام و این دوره هم اگر بخواهم بخاطر دوری از محل اخذ رای نمیتوانم شرکت کنم حال اگر میسر میشد به کدام یک از این حضرات رای خودم را میدادم هرچه فکر کردم و سوابق درخشان ایشان که بر همگان پوشیده نیست را در نظر گرفتم بین دو نفر انتخاب برایم سخت شد و رد دوتای دیگر هم بی دلیل انصاف تبود پس بنا بر توشته بالا, لاشه و حیوانات برای آقابان صفتی را در نظر گرفتم بخاطر علاقه مندیم به چهارپایان اول سردار رضایی که در این جمع تخودی بیش نیست برایم پلنگ شد دوم سید حسین با صد تا چیز گفتنش گاو را تجلی کرد سوم الف نون که بخاطر شکرخوردتش گاهی لپ لپ و گاهی دانه دانه که یر همگان بارز است که شتر مد نظر میباشد میماند شیخ کروبی که در او زرافه را دیدم و از اینرو اگر رای میدادم او انتخابم بود و بس.


* زرافه یکی از جانوران غول پیکر روی زمین است، و از بلندقدترین حیوانات و یکی از عجایب موجودات است. درازی فوق العاده گردن و پاهایش گونهٔ تناسبی با تنه‌اش ندارد، و بلندی قدش که احیاناً از ۶ متر تجاوز می‌کند، سیمای ناموزون و استثنائی به او می‌بخشد. به علاوه چنین به نظر می‌آید که این لندهور گردن دراز، هر قسمت از بدنش را از یک جانور دیگر عاریه گرفته‌است. مثلاً تنه‌اش به اسب، گردنش به شتر، پاهایش به بز کوهی، شاخ‌هایش به گاو وحشی، وگوش‌هایش به گوش الاغ شباهت دارد، و پوست بدنش از پشم کوتاهی پوشیده شده با نقش پوست پلنگی است، بنابراین به پلنگ هم بی شباهت نیست. به همین جهت در قدیم آن را (شتر، گاو پلنگ) هم نامیده‌اند، واز قرن‌ها پیش همواره به عنوان یکی از حیرت‌انگیزترین اعجوبه‌های طبیعت مورد بحث و توجه بوده‌است.(از ویکی‌پدیا)


**درقدیم زرافه را شتر گاو پلنگ صدا میکردند زیرا آنرا ترکیبی از این سه حیوان میدانستند که در فرهنگ عمید آمده است ودیگر کنایه از: ناهماهنگی و بی تناسبی نیز میباشد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

در ادامه . . .


باز در اینجا از یکایک یاران همیشگی و رهگذرانی که راهشان از اینجا کج شده از آنهایی که نظرا تشان را نوشتند و آنهایی که در دلهایشان بیان داشته اند نخواسته اند اینجا درج کنند و . . صمیمانه سپاسگذارم . دوست گرامی دختر همسایه , گله کرده بود عینا اینجا نوشته اورا منعکس میکنم (سلام حسین آقا فکر میکنم باران جواب شما رو داده ...اینکه این شیرینی در عین تلخی باز شیرینه ....بعضی دوستان انگار سوال رو نفهمیدند ....مثلا خیانت یه تجربه تلخه زندگیه و اصلا شیرینی نداره ...خود شما جواب رو درستتر دادید.) با سپاس از او و صحه گذاشتن به پیامش باید اذعان بدارم قصور از من بوده که درست مطرح نکردم و فکر کردم دو کلیدی که داده ام کافی باشد تصویر مادر و فرزند و نظر خودم که از تمام دوستان پوزش میطلبم و با حکایاتی که در پی بیان خواهم کرد. خوشحال میشوم اگر پیامی و تظری داشته باشید منعکس کنید. همانگونه که دختر همسایه نوشته بهترین و درسترین جواب از آن دوست عزیز دیگرم باران میباشد که باید اعتراف کنم وفتی مطلبم را روی وبلاگ گذاشتم و او اولین نفر بود که کامنت گذاشت. احساساتم طوری جریحه دار شد که پشیمان شدم از درج مطلبم که موجب ناراحتی دوستی شده ام , اما بعد که عقل برگشت و منطق جای احساس را گرفت ,خوشحال شدم که نوشته ام باعث شد آدم بزرگی یک قهرمان را بشناسم یا بشناسیم و حکایات اشاره شده هم مجددا کلیدیست برای دوستان و هم اینکه باران عزیز بداند نه اولین هست و نه آخرین شخصی که طعم این میوه تلخ و شیرین را میچشد و اینرا بدون اغراق میگویم کسانی چون او مزه های شیرینی را در این رهگذر مزه میکنند که برما بیگانه است شیرینی هایی که خیلی شیرین تر از شیرینی هایست که ما تجربه کرده ایم .
اولین حکایت : در دوران کودکی که تازه پیش مادر بزرگ بودم شاهدش بودم عروسی فرزند دوستش رفتیم چند ماهی گذشته بود درست یادم میاد عروس صاحبخانه ما اکرم السادت غروب بود در حیاط گریه میکرد مادر بزرگ علت را جویا شد و خبر فوت همان عروس را که سر زا رهته را داد که مادر بزرگم چه حالی شد زد روی زانوش و گریه امانش نمیداد که تا آنزمان ندیده بودم. فردا که در مراسم شام غریبان .و . . بودیم بیشتر از مرده اشک سوگواران زمانی جاری شد که نوزاد یکروزه قندافی وارد مجلس کردند و چهره پدر نوزاد که اورا چگو.نه در آغوش گرفته بود و گریه میکرد با آنکه سالهاست گذشته آن صحنه ها قراموشم نشده . این همان داشتن ثمره ایی بدون داشتن معشوق که نوشته بودم .
دومین حکایت :
زوجی را در اینجا آشنا شدم که دو دختر نوجوانی داشتند و ژندگی آرام و بی دغدغه ایی و خوشبخت که مرد خانه تنها آرزویش داشتن پسری که حتما نامش را زنده نگاهدارد که با خبر شدیم که انتظار فرزندی را میکشند راستش دعا هم میکردیم که پسر باشد تا اینکه روز وضع حمل رسیده بود بانو را در شهری که بودند در بیمارستان بستری میکنند و بی صیرانه در انتظار ورود عضو جدید خانواده که همزمان پدر خانواده دچار عارضه ایی میگردد و اوراهم درهمان بیمارستان بستری میکنند که متاسفانه زمانی که در اتاق زایمان بچه در حال پا گذاشتن به این دنیا بود پدر در طیقه بالا در حال جانسپردن و رفتن از این دنیا که نتوانست برای یک لجظه هم آرزویش را ببیند چند سال پیش که نقل مکان نکرده بودم تولد پسر را چشن گرفته مرا هم دعوت کرده بودند با آنکه میدانستم تحملش سخته بخاطر بچه که تولد پر شکوهی داشته باشد با دوستانم رفتیم و هر بار که از جلوی چشمم رد میشد دیدن خواهرانش که پروانه وار دور او میچرخیدند و چشمان از گریه سرخ مادر انگیزه ایی میشد یا بغض گلو را بگیرد و یا تمام سعی و کوششی که میکردیم باز قطره اشگی بر گونه راه خودش را پیش میگرفت.
قبل از سومین حکایت دوستان تلخهای شیرین تنها مادر و فرزند نیست بلکه نوعی انتظار هم میتواند باشد یا خیلی چیزهای دیگر. .
حکایت سوم :
که خود در آن ذینفعم و مادرم این مظلوم ترین زنی که تا به امروز دیده ام آنقدر مظلوم که خدا هم سو استفاده کرد. حال که برای اولین بار از او در اینجا یاد میکنم اردیبهشت ماه است ودرست در آستانه سی سال هجرتش که مفارن با چهلم روز پیوستن دخترش به او خواهد بود.
قبلا نوشتم قبل از فوت پدر والدین متارکه کرده بودند که همزمان با از شیر گرفتن من که هنوز شیره جان مادر را تغذیه میکردم .بعد از رحلت پدر مادر بزرگ نزد خودش برد. مادر بزرگ با مادر که حال زندگی جدیدی داشت یک کوچه فا صله داشت و به خاطر کهولت و زبان فارسی به کمک دخترش نیاز مند بود. من مادرم, را فراموش کرده بودم, مادر بزرگ که بنده خدا اوایل تا زبانش را فرا بگیرم مشکل داشت میخواست والدین را اگر در یاد دارم از یاد ببرم, خلاصه شبر فهم کرد پدرم مسافرت رفته آنهم کربلا ( چقدر خوشحالم قبل از انقلاب بود و تابلوهای کربلا در تهران فاصله و سمتش نصب نشده بودچون برای یافتن پدر یا روی مینهای صدام نفله میشدم یا در بمب گذاری های بعد از او) اما مادر که دم دست بود اوهم شد خاله جان از همان روز اول معرفی خدا میداند خاله را چقدر دوست داشتم الهی بمیرم که بیچاره مادر چه حالی میشد از من خاله خاله میشنید ( این نیز خود تلخترین شیرینی برای او بود) بعد دبستان رفتن من شروع شد که درست دو سه خانه با خانه خاله فاصله داشت این زن بینوا پشت پنجره منتظر بود من رد بشم دستی تکان بدهم او بوسه ایی حواله ام بکند .آخ چه کیفی داشت پیش بچه ها پز بدی که چنین خاله ایی مهربان داری که بخاطر دیدنت صبح بلند میشود و انتظارت را میکشد. از خوش شانسی او و آنزمانها از بد شانسی من دبستان من تنها دبستان دوسره ناحیه بود که روزی 4 دفعه رد میشدم و آن صحنه تکرار میشد افسوس بچه های پر رو که د رخانه هایشان از مادرشان ماجرا را شنیده بودند این حباب را شکستند که خاله خاله نیست و مادر است . من به مرور زمان پی برده بودم اما آن رایطه را دوست داشتم نه به روی خود میاوردم ونه میخواستم باور کنم . باری باز ( انتظار مادر برای عبور من از زیر پنجره تلخترین شیرینی نبود چه میتوانست باشد )
در این یک تلخی مانده که سالهاست یعنی بعد از فوت مادر همواره آزارم میده حسرت و آرزویش که منهم مانند خواهر و برادر ها ما مان صدایش کنم که اقسوس یکبار هم صدایش نکردم از بد جنسی و دلخوری و . . نبود در طول زمان چنان باهم دوست شده بودیم که نمیدانم یا نمیتوانم بیان کنم شاید فکر میکنم میترسیدم گفتن مامان به بهای از دست دادن دوستم تمام بشود همین. در نوشته های بعدی مناسبتی داشته باشدحتما به عمق و عظمت دوستیمان اشاره خواهم کرد و شیرینی تلخ آخر این حکایت اینکه بعد از سالها گمشده ما هم به ما پیوسته بود برادرم که او که قدر عافیت میدانست با هر حرفی یک مامان هم ادا میکرد و شبی هم که رفت برادر از وصلت نافرجامش با همین خواهر که راه اورا رفت از زندگی بعدیش تا آخرین لحظه با او بودند پس دوستش کجا بود که من باشم تقسیم کار شده بود من مواظب یادگارش که برادر 5 ساله ما که تلخترین شیرینی ما بود بودم .
البته اینرا برای ننه من غریبم در پنجاهسالگی ننوشتم تنها میخواستم از تلخیهای شیرین گفته باشم . زندگیست و کاری هم نمیشود کرد.

برای دوستم (مادرم) که دوست داشت.
بشنوید . . .
به سلامتیِ سرنوشت
که نمي‌شه اونو از سر
نوشت
. . .
تمام شعر را اینجا بخوانید

۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

تلخترین شیرینی زندگی

یکی از یاران امیریه صدف در وبلاگش از خوانندگانش پرسیده :اگه بهتون بگن یه کلمه رو از دفتر زندگی با پاک کن پاک کنید شما چیو انتخاب میکنین؟
همین پرسش او انگیزه ایی شد که یاد خاطره ایی بیفتم سال 59 درست همین اردیبهشت ماه بود که مادر ما را ترک کرد و هم زمان بود با دوران خاتمه خدمت من و مملکت انقلاب زده که هنوز کاری دست و پا نکرده بودم .در مراسم مادر, که تمام اقوام جمع بودند پسر عموی او هم حظور داشت و دایی از وی خواست در شرکتش اگر امکان دارد دست مر بند کند هم از بیکاری خلاصی یابم و هم با مشغول شدن از غم مادر کاسته شود که او هم پذیرفت وآدرس داد و قراری گذاشتیم . پسر عمو, حسابرس قسم خورده بود که شرکت حسابرسی و خدمات حسابداری داشت که کارمندانش را به کارخانجات و شرکتها میفرستاد و چون همزمان با دولت موقت بود , چندین کار بزرگ هم به او سپرده شده بود تا ته توی حیف و میلها را در بیاورد .روز موعود رفتم واستخدام شدم بنده خدا لیست مشتری ها و جاهای آنها را نگاه کرد مرا به تخت جمشید نرسیده به سفارت آمریکا نزدیک ویلا فرستاد تا به خانه نزدیک باشد. فردای آنروز رفتم و خودم را به سرپرست تیمی که آنجا مشغول بودند معرفی کردم و کار ثبت اسناد به من محول شد که علاقه من و یاری بچه ها دوماهی نکشید که از حالت نخودی در آمدم و جزیی از تیم که لازم میشد جاهای دیگر هم برای کمک میرفتم بجز ما , که پنج نفر بودیم دوسه تا دانشجوی مدرسه عالی شرکت نفت هم گاهی برای کار آموزی میامدند و بعد از ظهر ها هم یک کارمن بانکی میامد و دفتر روزنامه و کل اصلی را برای دارایی مینوشت که حالا با همه آنها دوست شده بودم . روزی نمیدانم چی شد یا اینکه دوستان خسته بودند خواستم جو را عوض کنم روکردم به آنها گفتم یک سوال دارم , دوست دارم نظر شما ها را بدانم همگی کنجکاوانه یکصدا گفتند بیرس . پرسیدم :
بنظر شما تلخترین شیرینی زندگی چیست ؟
یکی دوتا بشوخی چیزی گفتنند اما دو نفرشان شدیدا بفکر فرو رفتند جوابی میدادند و اما خود قانع نمیشدند القصه این پرسش ما را چند روزی مشغول کرد هر روز کسی جوابی را پیدا کرده بود را به دیگران میگفت و با نقد بقیه روبرو میشد تا اینکه روزی یخه خودم را گرفتند که من خودم چه جوابی دارم راستش منکه برخورد آنها را جدی دیدم خود, به تکاپو افتاده بودم لااقل یا نسبتا جواب قابل فبولی داشته باشم که این بود.
داشتن ثمره ایی بدون داشتن معشوق !
همگی که از من بزرگتر بودند و در زندگی بیشتر تجربه داشتند, جا خوردند هر کاری کردند اشکال نتوانستند بتراشند نتوانستند و بجایش هندوانه هایی بود که زیر بغلم میگذاشتند که چنین احساس لطیفی دارم خب جوانی بود وشور و حا لش .
حال دوستان عزیزم شما چه فکر میکنید و چه جوابی به این پرسش دارید.

توضیح شاید از نظر دستور زبان قارسی تلخترین شیرینی اشکال داشته باشد اینبار را نادیده بگیرید.
نفاشی بالا عشق مادرانه اثر لوسیا دیوفل Daciana Lucia Deufel میباشد .