
PARDIS C. SABETI & THOUSAND DAYS (1,000 DAYS) in "ABSCENSE
کوچه ای هست که قلب من آن را // از محلههای کودکی ام دزديده است

اولین باری که دیدمش آغاز دهه چهل بود درست همانزمانی که سرنوشت اینرا قلم زده بود که بقیه راه را با مادر بزرگ و در کنار او طی کنم هنوز خیلی کوچکتر آز آن بودم چه اشیا و چه آدمیان و هر چیز دیگر را خواه جاندار و خواه بی جان را بجز احساس کودکی دوست بدارم از این رو وقتی اورا دیدم با آنکه کمی از او میترسیدم اما مهرش در دل کوچک و کودکانه من نشست با آنکه نمیدانستم او هم بنوعی مانند خود من قربانی قهر سرنوشت خودش میباشد .منظورم از این مقدمه این بود که علاقه من در ابتدا نه از روی دلسوزی بود و نه از روی ترحم اما بعدها هر دو در مهر من به این زن هم نقشی و هم تاثیری داشتند.
هذیان:همانگونه که همه میدانند به زبان ساده به حرفهای بی پی و اساس شخص بیماری که بعلت تب و لرزو آنهم تب بالا وشدید نا خواسته بر زبان جاری میکند گفته میشود که بنا بر همین به لاطایلات و یاوه گویی های شخصی که بیهوده گویی میکند میگویند هذیون میگه. دراین چندین روز گذشته که غیبت داشتم دور از جان شما یاران مجموعه ایی از ویروسهای سرماخوردگی که تب و لرز را برایم به ارمغان آورده بود و بنده را مبتلا ساخنه بود بنا بر فرمان پزشک مجبور بر استرا حت مطلق شده بودم با آنکه به خود پرهیز اینتر نت داه بودم اما هر روز دقیقه ایی برای دیدن میل خود نا پرهیزی میکردم و در این فاصله در بلاگ نیوز کلیکی میکردم تا امیریه سو سویی کند تا اگر دوستی نگران غیبتم هست بداند که هستم که با آنکه میدانستم باید برای بهبودی سریع خودرا از اخبار میهن عزیزم دور نگاهدارم چرا که متاسفانه اخبار پر از درد و رنج سرزمینم که انسان سالم را بیمار میسازد وای بر حال منه بیمار اما طاقت نمیاوردم در همان چند لحظه کلیک کذایی عنوان خبرهایی را که یاران لینک داده بودند را نگاهی می انداختم و باز در همین نگاه ها بود با عناوینی چون چاقوی زنجان, اداره مملکت با نفت 5 دلارو اسباب و ادوات جاسوسی جاسوسان قرن 21 و و . . که دیدم ای دل غافل یک هفته است تب و لرزش را من کرده و کشیده ام و سو خته ام اما هذیانش را دولتمردان وطنی گفته اند قدری که آرام گرفتم و به خود آمدم و یکایک آن گفته ها و. . مرور کردم دیدم نه این دیگر هذیان نیست که از زبان تن بیماری برون آمده است بلکه لاطایلاتی است از مغز بیمار و مجنونی بیرون زده است .
امیریه شاهپور که بوسیله کوچه ها و خیبانک های کوتاهی به هم وصل میشوند و پیوند میخورند و همین کوچه پسکوچه ها و گذرها و بازارچه ها مهد خیلی از بزرگان ادب و هنر موسیقی ورزش و سینما و و . . بوده و هستند که در اینجا سعی کرده ام به هر مناسبتی و بها نه ایی از آنان نام برم و یا یادی کنم مثلا فروغ فرخزاد وعمران صلاحی آنان را بنام دختر و پسر امیریه نام برده ام و با تضویر و چند بیتی از آنان اینجا را راه انداختم و تا جایی که این بیت از سروده های فروغ کوچه ای هست که قلب من آن را -- از محلههای کودکی ام دزديده است پلاک سر در این منزل میباشد. اصلا یکی از اهداف برپایی اینجا هم معرفی این عزیزان و هم یادی از آنها و قدر دانی از خدماتی که هرکدام به این مرزو بوم کرده اند .
همانگونه که اطلاع دارید سینما نیاگارا سوخت و یا شاید هم سوخته شد مانند خیلی از سینما هایی که از آغاز انقلاب تا به امروز به چنین سر نوشتی دچار شده اند این مکانها از یک رو تنها امکان تفریح افرادی که بنیه مالی تفریحات دیگر را ندارند میباشد و ازطرفی محل به عرصه گذاشتن عظمت و تواناییهای هنر هقتم و . . که مایه تاسف است اینگونه از بین رفتنشان که برخی هم بنا بر دلایلی موجب غم و اندوه آدمی نیز میگردد سینما نیاگارا با چندین دهه قدمت خود از نوستالژی های بود که خود حکایت از گذشته پر شکوه شهری میکرد و بنا بر جای گرفتن در قلب شهر باعث میشد هر کسی خواسته و نا خواسته برخوردی با آن داشته باشد و یک ویژگی دیگری نیز داشت و آن پیوند نام این سینما با مرحوم فردین که اگرچه نیمی ار آن را دارا بود اما به سینمای فردین معروق بودوهمه اورا صاحبخانه میدانستند و بی جهت هم نبود که فیلمهای او نیز بر روی اکرانش میرفت تا اینکه انقلاب بثمر رسید و این سینما هم مانند خیلی چیرهای دیگر مصادره شد اما باز به حیات خود ادامه میداد و تا اینچا تنها اطلاعاتی بود که داشتم و بعد ها هم بخاطر دور بودن حتی تغییر نامش را به جمهوری نمیدانستم و تصورش را هم نمیکردم چرا که فکر میکردم نام آبشاری که پدیده طبیعی و الهی می باشد نسبتی با طاغوت وطاغوتیان داشته باشد که دلیلی برای تعویض نا سینمایی گردد تا اینکه در روزهای گذشته که خبر سوختنش را که خواندم و بجرات میتوانم بگویم که میبنم به همراه سینما نیاگارا بخشی از خاطرات شیرینم از او وبا او خاکستر شدند و تنها با اینکه تنها خاطرات من و امسال من سوختند و کباب شدند نه انسانها خودرا تسلی میدهم در همین خبرها بود از نام جدیدش آگاه شدم و صاحبان امروزش که این دومی که بیشتر اندوهگینم ساخت با نام علی حاتمی که نه تنها افتخار امیریه شاهپور بلکه تمام سرزمین محبوبم میباشد و به یکایک آنها تعلق دارد برخورد کردم. مدتها بود که در نظرم بود از او که از نام آوران محله بود و بیشتر از هر همکار خود ریشه در تاریخ و فرهنگ گذشته میهن خود داشت حال لز حسن کچلش که از افسانه های توده های دیارش عاریه گرفته بود تا غلامرضا تختی 
از علی حاتمی هرگز دوست نداشتم در چنین شرایطی و در میان چنین خبر دردناکی از او یاد کنم اما از آنجا که حال لیلای فرزند خلقش که نشان داد این ضرب المثل پسر که ندارد نشان از پدر . .تنها شامل حال پسران نیست و چه بسا دختران بیشتر و بیشتر آنرا بثبوت رسانده اند مثل نیلوفر بیضایی گلشیفته فراهانی و . .
لیلا حاتمی که هنگام اطفاء حریق در محل حاضر شده بود از شدت تاثر و شایدبه دلایل ناگفتنی دیگر از سخن گفتن با خبر نگاران خود داری کرد.خواندنیها این سایت در مطلب خود چرا سینما نیاگارا در آتش سوخت به تاریخچه ودلایل آن پرداخته که قابل مطالعه میباشد.
خبری که در چند روزه گذشته همه را شوکه کرد قطع درختان به بهانه مبارزه با خرافات بود که فکر مرا هم این چند روزه بخود مشغول کرد و تنها نقطه عطف این داستان واکنش و عکس العمل وبلاگ نویسان داخل و خارج بود که سایتهای محیط زیستی که جای خود را دارد از کسانی که میتوان نام برد محمّد درويش «مهار بيابانزايي» در نوشته اش تداوم حيرت ، خشم و افسوس در مقابل جنايت اداره اوقاف گيلان! که با زرتشت آغاز میکند و آیه ایی از وندیداد را میاورد و دیالگی بین اهورا مزدا و زرتشت :در هجرت آدمی گویی حساس تر میباشد و با کوچکترین جرقه ایی و بهانه ایی فیل احساساتش هوای هندوستان میکند و رنج و فشار هجرت هم بیشتر از پیش خودش را به رخ میکشد و خاطره ها هم از فرصت سود جسته پشت هم سر صف کشیده و از جلوی چشمان رژه میروند و این حال و هوای چند روزه ام بود بعد از پیروزی اوباما که تمامی رسانه ها چه نوشتاری و گفتاری و تصویری به او و شرح وحالش پرداختند و از زندگیش نوشتند و اینکه در نزد مادر بزرگ مادریش رشد یافته و در سفرهای اجباری انتخاباتی او بود که چشم ازجهان فروبست و . .از آنجایی که میگویند خر لنگ منتظر ...شنیدن مکرر این حکایت مرا به یاد مادر بزرگ مرحومه انداخت که منهم بنا بر جبر زمانه نزد او ودر دامان پر مهرش بال وپر یافتم و او هم مادبزرگ مادریم بود و باز منهم در سفر خبر هجرت ابدی اورا شنیدم کسی که بمفهوم واقعی کلمه همه کسم بود و یاد او پیوسته برایم پیوندی با آذر بایجان که بگفته خودش آذربایجان اوزی لعل توپراغی مرجان بفارسی آذربایجان خودش لعل و خاکش مرجان, از او بود که در آستانه پنچمین بهار زندگی زبان شیرنش را فرا گرفتم وهمین ها موجب شد به یاد بیاورم اولین ضبط صوت خودرا که از پول جیب خود خریدم برای شاد کردن او دوتانوار نوحه ترکی و تنها ترانه ایی که دوست داشت آپاردی سللر سارانی هم خریدم گاهی برایش بگذارم گوش کند که الهی بمیرم شنیدن این ترانه همراه بود با قطره اشکی که بر چهره نورانیش جاری میشد و امروزه من هربار که میشنوم بغضی درگلویم و تنها چیزی که سالهاست آرامم میکند اینکه زادگاهش آنقدر معرفت داشت که فرزند بیقرار و مهاجرش را نزد خود فرا خواند که لا اقل بستر ابدیش خاک تبریزش باشد و دیدن تبریز و زیارت تربت او اینک بزرگترین و تنها ترین آرزوی زندگانیم . تنها کاری که در این مواقع از دستم برمیاید متوسل شدن به آهنگ و ترانه که امروزه خیلی هم دست یافتن به آن از برکت اینتر نت راحت شده که در سالهای قبل از اینتر نت یافتن برخی ترانه ها مخصوصا ترکی که بیشتر دنبالش بودم خود مصیبتی بود چرا که در هیچ دکان بقال ایرانی یافت نمیشد که حال در همین یوتوبyou tube براحتی میتوان پیدا کرد که واقعا خدا پدرش را بیامرزد کسی را که راهش انداخته و باز خدا عقل و معرفتی به کسانی دهد که از آن به نادرستی سود میجویند آری دنبال ترانه آپاردی سللر. . .که به کلیپ بالا برخوردم که خیلی خوشم آمد در آن سن وسال که وقتی دقت کردم دیدم مربوط به مسابقه خوانندگی میباشد که این بانو در میان 112 شرکت کننده اول شده تا جایی که شهرتش از مرزها گذشته و به ترکیه نیز دعوت شده بوده که کنسرتهایی اجرا کند و همین موضوع موجب شد اندوه شخصی خودرا قراموش کنم و یاد مردم سرزمین آفت زده خود بیفتم الان چند سالیست از غرب تا شرث از شمال تا جنوب در نیمی ار کشورهای دنیا به تبعیت و چشم . همچشمی از یکدیگر این مسابقه های سوپر استار را راه میادازند که هم فال است وهم تماشا و گاهی هم گشایش در های خوشبختی و اصلا پادزهری برای فراموشی دردهای روزانه در سرزمینهایی مثلا همین افغانستان که پارسال آنها هم در شرایط جنگی و دنیایی از مشکلات چنین مسابقه ایی راه انداختند و سحر آفرین این دختر زیبا و محجوب با صدای ملکوتیش اول شد و یا در انگلستان در مسابقه پارسالشان آدم گمنامی به اسم Paul Potts که اشک ژوری را در آورد و حال هر روز در کشورهای اروپایی بر روی صحنه میرود و بر صفحه تلویزیون ها ظاهر میگردد و در مصاحبه آخری که دیدم گشایشی در زندگیش افتاده اینجاست دلم برای ملتم بویژه جوانان دختر و پسر که بین آنها هم کم نیستند که از صدایی که محبت الهیست بهره ایی دارند نمیتوانند مانند اسلاف خود درگوشه وکنار جهان بر ملا سازند و هم خود بهره ایی برند وهم ما شنوندگان لذتی از صوتشان البته نه اینکه نداریم بلکه مانند خیلی چیزها اسلامیش را که چند تایی دورقاب چین و مزور و کاسه لیس با اضافه نمودن پیشوند حاجی بنام کوچکشان به مدیحه سرایی علی و حسین تقی و نقی و مهدی . . . می پردازند که از قد رعنای اولی و چشم شهلای دومی . . نوحه سرایی میکنند یا مانند آهنگران ها و دار ودسته اش آن آفتهایی که در سالهای جنگ از مهدیه این وصله ناجور امیریه در جای گرم و نرم با دود ودم التفاتی دولت بچه های سرزمین محبوبم را از آن راه دور به بستر های مین و . .سوق میدادند و همانگونه اشاره کردم حال با القاب حاجی فلان از جمکران و جمع خران میخوانند ودر مفابل بچه های نازنین بناچارهمچون زندانیان در زیر زمینها نغمه آهنگ آزادی را سرمیدهند.

خیابان شاهپور که در سایت تهرونی یا بزبان عامیانه و یا برحسب ملاحظاتی شاپور قید شده مانند بازارچه قوام الدوله که در سایت مزیوربه شاپور تبدیل گشته که اولین بار با میل و رضایت مردم تغییر کرد. در اوج انقلاب تنها مسجد خیلی فعال از مساجد محل مسجد شازده خانم نزدیک بازارچه نو بود که پیشنمازش آقای خسروشاهی بود پیرمرد مومن ووارسته ایی که بی پروا هرشب سخن رانی میکرد و در یکی از همان شب ها از آنجا که خود تورک بود به مردم پیشنهاد کرد اگر مایل باشند نام شاهپور را تغییر دهند و خود نام خنیف نژاد را پیشنهاد کرد که مردم با دل جان پذیرفتند که دیری نپایید چون نام مصدق بر روی امیریه حنیف نژاد را هم نتوانستند تحمل کنند و نام وحدت اسلامی را برشاهپور و ولی عصر را بر امیریه تحمیل نمودند .خیابان شاهپور که با امیریه وخیام بصورت پارالل یا سه خط موازی از راه آهن یا خیابان شوش آغاز میشوند که خیابان سپه هم انتهای آنها که امیریه امتدادش خیابان پهلوی (ولی عصر)که میرسد به شمیران و تجریش شاهپور هم امتدادش حاقظ که در نهایت کریمخان و بهجت آباد و خیام هم آخرش همان خیابان سپه و باغ ملی و غورخانه. به همان تعداد و یا همانطور که خیابانهایی امیریه را به شاهپور پیوند میدهند بترتیب مختاری مولوی مهدیخانی (مهدی موش) ظفر الدوله (شیخ بهایی) فرهنگ و ابوسعید اما شاهپور را کوچه ها و گذر ها به خیام گره میزنند مانند بازارچه شاهپور گذر قلی بازار چه نو گذر مستوفی کوچه معیر گذر وزیر دفتر درخونگاه . . .که هرکدام به نقطه ایی از خیام میرسند مثل سید نصرالدین پاچنار گلوبندک و سبزه میدان.
از جذابیتهای کوچه های پیچ در پیچ این جوی آبی بود که از تمامی آنها عبور میکرد که تا وقتی بودم نیز بود آب زلالی که عده ا یی آب شاه و گروهی به فرمانفرما نسبت میدادند که در زمستان ها گرم بود و بخاری از آن ساطع میشد که کارگران با آب ولرم آن غروبها دست و صورت خود را میشستند که باز این آب در تابستانها بقدری سرد و خنک بود که با آن به جنگ گرما میرفتند که متاسفانه بعضی ها ارزش آنرا نمیدانستند و با ریختن شغال آلوده اش میکردند.
از مواهب این منطقه و یا این محلات بخاطر نزدیکی به بازار وفور کار است تمامی کوچه ها چپ و راست دکان هایی هستند که بیشتر بصورت کارگاه تنگاتنگ در مجاورت هم که بیشتر شان هم در رابطه با کفش کار و تولید میکنند که دلیل آنهم نزدیکی آنان به پاچنار که چسبیده به بازار کفاشها و کوچه ولی میباشد هست که قسمت های مختلف کفش بصورت سری تولید و روانه بازار میکنند که تصویر بالا نشان از رونق کار در این محله دارد و برای آنهایی هم نمیدانند پستایی چیست, رويه برش شده چرم كه آماده براي دوختن است میباشد و کسی هم که آنرا میدوزد پستایی دوز گفته میشود.
اینهم گویی نانوایی مدرن است که افسوس و صد افسوس جای سنتی آنرا گرفته است در گذشته ایی که من شاهدش بودم بیش از ده ها نانوایی از لواش تبریزی ویا لواش هوایی سنگک تافتون وبربری نا سوخاری و نان قندی . . پخته میشد از بازارچه گرفته تا مسجد رشتیها و کوچه کلیسا که در فواصل کوتاهی با هم قرار داشتند که چه همهمه مشتریانشان در صف و چه بوی نان تازه شان فضا را در بر میگرقت.
اینهم دیوار یکی از کارگاه ها که در گذشته پر بودند از عکس هنرمندان وطنی مانند فروزان و مرجان و زری خوشکام گیتا بویژه آخر سریها خواننده محل جواد آقا (یساری) یا قوتبالیستها ی آنزمان که بیشتر پرسپولیس وپوستر علی آقا (علی پروین) که بیشتر هم از مجله های جوانان و دنیای ورزش آنزمان بریده و نصب میشدند که امروزه جای خود را به نانسی و. . . داده اند.
اینهم یکی از کوچه بن بست های محله است که در نزد عوام به خاطر باریکی اینگونه کوچه ها به گوچه آشتی کنان معروفند.