‏نمایش پست‌ها با برچسب یادها و خاطره ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادها و خاطره ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

صندلی لهستانی ما



در میان عکس ها و مطالبی که بچه محل ها برای صفحه فیسبوک امیریه برایم میفرستند گاهی  در میان آنها تصاویری هم از اشیایی که در دوران ما و یا گذشته ها بوده و حالا نوستالزی تلقی میشوند پیدا میشود که برای من همچون سکوی پرتابی میشود که خود را در گذشته ها ببینم مانند همین صندلی که در عکس دیده میشود 
این صندلی ها در بین مردم به لهستانی شهرت داشت و خیلی قدیم تر ها داشتن آن  بیانگر تجدد و مدرنیت  و همچنین تمول بود که بعد ها که عمومیت پیدا کرد قبل از اینکه صندلی های فلزی و یا تاشو که به ارج معروف بودند به بازار بیاید  مغازه های کرایه ظرف و ظروف برای جشن ها و عروسی ها  به مشتریان خود همین صندلی های لهستانی را اجاره میدادند  
بعد از مقدمه بالا حال خاطره خودم  ما , من و مادر بزرگ یک دانه درست شبیه همین عکس را داشتیم که مادر بزرگ مانند صندوقچه چوبی و چرخ خیاطی سینگر دستیش و بخاری علاالدین و . . .  با حساسیت ویژه ایی مراقبت میکرد بطوری که بیننده فکر میکرد نو میباشند در صورتیکه هر کدام دهه ها را پشت سر گذاشته بودند . مصرف مدام صندلی ما برای آقا گوگانی که برای روضه ماهانه می آمد بود که روی آن مینشست و روضه اش را میخواند . موارد دیگر مخصوصا زمان عید  نوروز مهمانی  که ترس از بهم خوردن اطوی لباسش را داشت برایش می آوردیم که خود من هم وقتی کت و شلوار عیدم را بتن میکردم تا مادر بزگ حاضر بشود روی آن مینشستم که خط اطوی شلوارم به هم نخورد و زانو نیندازد 
صندلی ما جدای وسیله پذیرایی مانند کیف فلیکس گربه کارتون تلویزیون کار های دیگر هم انجام میداد مثلا نردبانمان بود برای تعویض لامپ اتاق و یا زدن پرده که خود صحنه زیبایی بود آنهم پر از مهر چرا که قد مادر بزرگ کوتاه و از طرفی وضعیت جسمانیش هم اجازه ایستادن روی صندلی را نمیداد و من هم در آن سن و سال قدی چندان بلند تر از او نداشتم برای ارتفاع و بلندتر شدن یکی دو تا متکا را قرار میدادیم و پیرزن مهربان همراه با اینکه میگفت مواظب باش پاهایم را هم با مهری وصف ناپذیر در آغوش میگرفت که سرنگون نشوم و بعد اتمام ماموریتم کیفش را باز میکردو همینطور که میگفت رشوه و دستمزد نیست آدم تو خونه اش کار میکند دوست دارم سکه ایی را کف دستم میگذاشت 
دلم تنگه برای اتاقمان که صندلی لهستانی در بالای آن کنار تشکچه ایی با پشتی همیشه برای مهمان پهن بود برای پشت دری های سفید برای آغوش مادربزرگ برای سکه ایی که از تمام داریی های جهان غنی تر بود و حتی برای صدای آقای گوگانی  و روضه اش که خیلی فرق داشت   

۱۳۹۳ فروردین ۲, شنبه

من و هفت سین هایم



چیدن سفره هفت سین در غربت یکنوع انجام وظیفه هست و یا ادای دین به فرهنگی که با جز جز وجود در هم آمیخته و تنها داراییست که توانستی با خودت بیاری آری چیدن سفره هفت سین چیدن خاطره هاست که هرسال بهار و عید این فرصت را بتو میدهد. آخ خاطره ها که نوروز امسال بیش از هر زمانی هم مرا نواختن و هم گداختن  بیش از همه عمر غربت نشینیم و دلیلش را هم میدانم چیست بالاخره دو سال و اندی یعنی از روز راه اندازی امیریه مجازیمان هر روز ساعتها در محله در حال ترددم و در هر کوچه و پسکوچه ایی در هر گذر و بازارچه ایی ردی و جای پای خاطره ایی را میبنم از مطلبم دور افتادم باری امسال که سر میز نشسته و سفره هفت سین که همسر چیده بود را نگاه میکردم  و لحظه  تحویل سال را انتظار میکشیدم یاد سفره های هفت سینمان با مادر بزرگ افتادم که پیرزن از یکروز مانده با عشق و سلیقه میچید .  مادر بزرگ میز نداشت در گوشه اتاق روی سفره سفیدی که مانند رو طاقچه ایی و پارچه سفید رویه رو متکایی که بجای پشتی برای میهمانان گذاشته میشد ,  یادگار دوران فراگیری خیاطی و ژور و گلدوزی خاله بودند  و هر سال از بقچه  ایی توی صندوق چوبی برای عید بیرون میاورد در گوشه اتاق که رو به قبله بود پهن میکرد و سین های سفره را در ظروفی که هر کدام ده هاعید را پشت سر گذاشته بودند و خالا مختص نوروز شده بودند قرار میداد . قبله سایه پر رنگی در زندگی من و مادر بزرگ داشت چه شبها که رختخوابمان باید رو به قبله پهن میشد و چه خرید آجیل مشکل گشای هر ماه مادر بزرگ و همینطور شیرینی و آجیل عید همگی با وجود این همه قنادی صاحب نام  درمحل اما ما از قنادی 110 سر ظفرالدوله میخریدیم که رو بقیله بود خب بالاخره اون زمانها هم قبله , قبله بود و هم قبله عالم , قبله عالم  باری سفره ساده مادر بزرگ همچون خانه و خود او صفای دیگری داشت  و سفره هفت سین مادر بزرگ علاوه برای آنچه در همه سفره ها مرسوم است نان را که قوت لایموت میباشد و پنیرو سبزی که مایه و سبزی طبیعت  هستند همراه با ساعت شماطه دار که بیانگر زمان و ارزشش بود را در خودش جای میداد  و برای اینکه سکه های پول خرد جای سیم را گرفته بودند و جای زر خالی نباشد النگوی طلایش را کنار آنها قرار میداد.البته عود هم چند سالی که در وسط سبزه فرورفته میرفت تا  با شمع در نزدیکی تحویل سال روشن شود و از زمانی که مدرسه رفتم برای خود شیرینی دعای تحویل سال را من بلند میخواندم و مادر بزرگ تکرارش میکرد و بعد هم نوبت عیدی میرسید و مادر بزرگ از وسط قران تنها بیست تومانی که لابلای پنج تومانی ها بود را بمن میداد و پنج تومانی ها برای دیگر نوه ها و بچه های خویشان و آشنایان بودند و این فرق گذاشتن دلیلی بود که به خود ببالم اما مادر بزرگ فرق نگذاشته بود چرا بقول خودش گاهی من نوه اش بودم گاهی پسرش زمانی عصای دستش و مواقعی هم همدم و مونس تنهاییش و من برای چهارنفر عیدی میگرفتم          

۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

آبنبات قیچی


این وبلاگ که بزودی جشن 6 سالگیش را خواهم گرفت خانه من است اگرچه در چند وقت گذشته فعالیت چشمگیری در اینجا نداشتم و بقول وبلاگیها دیر به دیر بروزش کرده ام . من این وبلاگ را هم برای دلتنگیهام بنا کردم و هم برای نوشتن از امیریه محله محبوبم اما بالاخره به همت پرویز عزیز صاحب وبسایت نق نقو ما هم محله خودمان را به فیسبوک برده و امیریه مجازی را راه انداختیم  با پیوستن بچه های محل که حال 1400 را هم پشت سر گذاشتیم آری با وجود این نازنینها که برخی چون من در گوشه ایی از این کره خاکی دور از یار و دیار میباشند و بچه هایی که در داخل و حتی در محل هستند دلتنگیها کمرنگ ترشده اند و تا حدودی التیام یافته اند  و من این فرصت را یافته ام که بیشتر از اینجا در امیریه مجازی از امیریه عینی و پر از مهر و صفا  که شاهدش بودم و بیاد دارم بنویسم البته برای شما یاران وبلاگم  هم دلم تنگ شده اگرچه بارها اینجا نوشتم هم مرا و هم امیریه مارا میتوانید در فیسبوک پیدا کنید و ساکنش گردند و در جمع ما باشند  باری بعد از این مقدمه برای موجه کردن غیبتم باری در فیسبوک امیریه در کنار خیلی چیزهایی که مربوط به امیریه میباشند و یا خاطراتی از گذشته ها گاها اشیایی و گاهی خوراکی از دوران گذشته و مخصوصا دبستان مطرح میشوند و خاطرات را زنده میکنند. خلاصه در میان عکسهایی که برای صفحه آماده کرده بودم برخوردم به آبنبات قیچی و همین خوراکی شیرین مرا برد به گذشته ها تقریبا به نیم قرن پیش و یاد مادر بزرگ مهربان انداخت
در اوایل دهه چهل تنها یک راه برای رفتن به شهر ری و شاه عبداعظیم وجود داشت جاده رزم آرا که از میدان شوش  آغازش بود البته در روزگارانی قطار دودی هم وجود داشته که من بیاد ندارم  خلاصه با مادر بزرگ هر بار که برای زیارت میرفتیم تقریبا تمام روز مان مصرف زیارتمان میشد یعنی از میدان شاهپور با اتوبوس واحد میرفتیم انتهای شاهپور و بعد با اتوبوس بعدی تا میدان شوش و از آنجا هم با اتوبوس دیگری تا مقصدمان تا اینکه اواسط همان دهه چهل جاده آرامگاه درست شد که از سر خانی آباد مستقیم از چیت سازی و سیلوی تهران را پشت سر گذاشته از چهارصد دستگاه و آرامگاه نیمه تمام مادر شاه و خانه های نهم آبان گذشته به شاه عبد العظیم  نزدیک مقبره رضا شاه میرسید هم راهی با صفاتر از رزم آرا بود و هم کوتاه تر و راحت تر که باید خودمان را بمیدان اعدام یا محمدیه میرساندیم و آنجا اتوبوسها چون مبدا شان بود, ایستاده بودند نکته جالب قیمت بلیطش بر خلاف دیگر مسیر ها که دوقران بود اینجا دوزار دهشاهی بود که در زبان عامیانه دوریال گفته میشد.  باری رفتن به شاه عبدالعظیم با مادر بزرگ اگر برای او زیارت بود برای من بزرگترین تفریح و یک روز شاد بود  بعد از رسیدن به انجا و زیارت سه حرمی که در صحن وجود داشت و گاهی گذر از قبر پادشاه قاجاری با سبیل های آنچنانیش ظهر بی برو برگرد ناهار کباب بود که بعد از خستگی راه و از این حرم به ان حرم وخواندن اقسام زیارت نامه ها و نمازها نشستن بر صندلی  فلزی کبابی تو بازارچه و رایحه کباب معلق در فضا  و انتظار رسیدنش سر میز عالمی داشت و یک حس زیبایی که هنوز بعد از سالها که یادم میفته حس میکنم همینطور مزه کبابی که در آن لحظه خوشمزه ترین خوراکی دنیا بود برای اطلاع هر سیخ کباب با ریحان تازه جالیزهای شهر ری و ورامین شیشزار یعنی 6ریال بود . بعد از خوردن غذا  که از خستگی مان هم کاسته شده بود با مادر بزرگ بازار امامزاده را بالا پایین رفته اول برای منکه بچه خوبی بودم   هر بار  مادر بزرگ آنرا بهانه کرده جایزه ایی که اسباب بازی به انتخاب من و دلخواهم مثلا ماشین باری  پلاستیکی که اونم نهایتا پنجزار بود یا چراغ قوه تک باطری با لامپ ذره بینی که این یکی را به اکراه برای تمنا های بعدی من بابت باطری و یا تسبیح کوچک فیروزه ایی و غیره را میخرید .خب این سفر یکروزه   برای دوستانش بلقیس خانم و ستاره خانم ومحترم خانم . . . بدون سوعاتی نمیتوانست باشد پس او به تعدادشان  بسته ایی آبنبات قیچی میخرید اوایل یکنوع آبنبات قیچی ساده وجود داشت بعدها زرشک دار و پسته دار  هم  به بازار آمد و اگر مقارن با ایام ویژه ایی بود دو بسته هم شکر پنیر برای پخش کردن در روضه یا مسجد به خریدمان اضافه میشد  چه شکر پنیر و یا آبنبات قیچی فرقی نمیکرد  آنها هم بسته ایی پنجزار بودند خلاصه بعد از خرید و صرف کردن تتمه انرژیمان نزدیکی های غروب هر دو خسته  اما راضی  یعنی مادر بزرگ برای ادای فریضه و زیارت امامزاده وزیارت اهل قبور و من شاد از سفر و گردش یکروزه با اسباب بازی تازه ام بسوی خانه بر میگشتیم یادش بخیر اگر تابستان بود کاهو پیچ شاه عبداعظیم همراه با 
سبزی خوردن معطر در زنبیل مادر بزرگ نیز جز ره توشه سفرمان بودند 
امیریه در فیسبوک

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

کتابفروشی محل

بیاد کتابفروشی افشاری

همانطور که تصاویر فیلمها در کنار درب ورودی سینما ستاره نرسیده به خیابان شیبانی رهگذران را میخکوب میکرد, درست روبرویش آنسمت خیابان ویترین های مملو از کتاب بنگاه انتشارات افشاری با جلدهای رنگارنگ و تصاویر زیبای رویشان با عناوین مختلف مانند پر ماتیسن ,سلام بر غم ساگان ,بینوایان هوگو و کلبه عمو توم  بیچراستو و . . . که مرتب و منظم با هارمونی خاصی کنار هم قرار گرفته بودند آدمی را از حرکت باز میداشت تا نیم نگاهی به آنها بیاندازد . کتاب فروشی افشاری وسعتی به اندازه مغاذه دو سه دهانه را داشت و همین فراخی جا این امکان را به آن داده بود که کتابهای فراوانی را در قفسه های خودش جای دهد وهمین امر هم باعث شده بود که نه تنها بزرگترین کتابفروشی محله که حتی در سراسر شاهپور و ادمه اش حافظ و کل امیریه و دور و برش تک و یکه تاز باشد.آنچه در مورد آن مهم و قابل ذکر است قدمتش میباشد که بر میگرد به سالهای دور , دهه های ده و بیست و سی همانزمانهایی که مردم پایتخت برای خرید کتاب مجبور بودند به بازار و ناصر خسرو و شاه آبادبروند اهالی محله ما با بودن افشاری نیازی نداشتند تا به جاهای نامبرده شده مراجعه کنند . باری بر خلاف دورانی که من بیاد دارم که همزمان با تحول صنعت چاپ و ورود افست و غیره و سبز شدن چاپخانه های غول آسا مدرن را همراه داشت که همین باعث شده بود انتشارات افشاری کتابفروشی شود و بفروش کتاب قناعت کند, اما این بنگاه مطبوعاتی در همان دهه ها یی که اشاره کردم انتشارات واقع در بازار و ناصر خسرو از علمی و معراج و غیره که کتب مذهبی و حدیث و روایت و بوستان و گلستان و کلیله و دمنه و از این قبیل کتب را چاپ و پخش میکردند, افشاری  کتب کودکان ورمانهای عشقی را در کاغذ کاهی با قیمتی نازل چاپ میکرد و جدای اینکه آثار نویسندگان نامی روزگار مانند جمالزاده و مستعان و غیره در لیست انتشاراتش جایی داشتند برای مترجمین و نویسندگان تازه از راه رسیده هم سکوی پرشی بود. در ادامه متاسفانه امروز سینما ستاره ایی دیگر نیست عابری را با عکسهایش نگاهدارد اما امیدوارم  لااقل کتابفروشی محله من همچنان ویترینش را داشته باشد

پینوشت

کتابهای پنج قرانی و یک تومانی افشاری که یکی دو نمونه اش اینجا هست امروزه ده ها هزارتومان خرید و فروش میشوند      

۱۳۹۱ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

( PEYTON PLACE) ازمحله پیتون تا محله ما و تیر غیب

محله پیتون یکی از سریالهای موفق چند دهه پیش بود و بر خلاف سریالهای آنزمان بیشتر وسترن یا پلیسی تقریبا واقعی جلوه میکرد شبیه اتفاقاتی بود در خیلی محلات اتفاق میفتد شکست و پیروزی بدی وخوبی تابوهاو...که مانند تمامی محلات یکسری پای ثابت و گروهی میامد ند و بعد از مدتی میرفتند که نقش افرینان آن اکثرا از بزرگان هالیود شدند میا فارو, رایان اونیل, باربارا پرکینزو. . . بیشترین تماشاچی این سریال خانمها بودند ویکهفته بحث های داغ و پیش بینیها و لعن ونفرین به دکتر راسی و تعریف از خوبی آلیسون و بد جنسی بتی و رادنی و نورمن . . . که هر جا پا میگذاشتی از سبزی فروشی تادر نوبت حمام نمره تا اتاق انتظار دکتر و و و . . .  زیباترین نکته اینکه عدم آشنایی به زبان انگلیسی عوام الناس پیتون پلیس را اسم فرض میکردند و  محله پیتون پلیس میگفتند و موجب خنده ما وروجکهای آن زمان میشدند
آنزمانها باخودم فکر میکردم میدیدم محله خودمان تمامی داستانهایش مردمش مکانش زنده تر مهیج تراز پیتون است هم دکتر داریم حال اگردکتر راسی نیست حفیظی , ابطحی وزاهدی یا . . .  هست, بجای سوپر مارکت ها هم  بقالی حاجی کربلایی و موسوی و غفاری و غیره و بجای کلیسا مسجد مهدیخانی و قندی و فیض و بجای رستوران هم  چلو کبابی رفتاری و شایسته و کبابی سید هست. در مقابل آلیسون وبتی ودارو دسته اش اکرم سادات وگیتی خانم اعظم وفاطی و در ازای رادنی وبرادرش نورمن ,اکبرواصغروخلیل و مهدی و همایون  و. . .  تابوهم بالاخره تعدادی مانند  رابطه فریده وعلی نظری یا آن کاسب محل و خانم و. . .داریم بس نیست که اهالی گاهی مرضیه خانم را به میم و علی را به بانو نون و . . . میبندند و بازار شایعات مشابه و دیگر هم گرم است. کسانی هم مانند هنرپیشه های میهمان سریال  میایند چند صباحی  هستند و میروند از هر فرقه ایی هم پیدا میشه از خواننده مانند کیوان ویساری وسلی  تاهنر پیشه باباعلی معصومه مراد برقی که هرکدام حکایات خودرا دارند وبرخی هم به معروفیت اینها نیستند از عصمت خون جگر تا سید علی گدا تا لوطی که میمونش را میاورد و تو میدونگاهی معرکه میگیرد و در مقابل نشان دادن جای دوست و دشمن از مردم پول جمع میکند  گرفته تا گروه جوانانی که شبهای تابستان دایره و دنبک و فلوت میزنند و میخونند و مردم را شاد و سر گرم میکنند. و  . . . بالاخره اینکه مردم قدر نشناس این مهدی موش پلیس  دم دستشان را ول کرده اند به آن محله خیالی چسبیده اند .برای همین اینجا حکایتی از محله را با نام داستان تیر غیب را انتخاب کرده ام
در آستانه دهه پنجاه پیر مردی در محله سر وکله اش پیدا شد که نه کسی میدانست کیست ونه اینکه از کجا آمده است. تنها دارایی او پشتی بود که باربران برای حمل استفاده میکنند و در خیابان ظفرالدوله لنگر انداخت و آنجا را محل کار خودش کرد و خودش را هم مشد حسین معرفی کرد, بینوا آنقدر لاغر و ضعیف بود که اگر دماغش را میگرفتی جانش در میرفت از این رو کسی دلش نمیامد باری به او بدهد مگر پیرزنان زنبیلهای خریدشان را میدادند که با پرداخت سکه ایی کمکی از او بگیرند و کمکی هم  کرده باشند. باگذشت روزها مهرش بیشتر در دل همسایه ها و کسبه جا باز میکرد هر روز ساعت هفت صبح میامد وغروب هم میرفت و حال دیگر به او عادت کرده بودیم اهالی ناهارش را میدادند کسبه در ازای خدمات کوچک او آب دادن به درختها کمک در خالی کردن بار شب های جمعه حقوقی میدادند برخی حتی نذرش هم میکردند
مشد حسین قیافه دوست داشتنی داشت, ریشی سفید, اندام باریک که شبیه عکسهای کتاب یا مجسمه های موزه آدم شناسی بود و لهجه شیرین روستایی که به دل مینشست.   تنها روزهای جمعه غیبت داشت و همین یکروز هم برای ما زیاد بود مخصوصا من که علاقه زیادی به او داشتم شاید قرابت نامم ویا حالت پدر بزرگی او و شیرینی گویش او دلیلش بود . روزی از مدرسه که بر میگشتم به جای مشد حسین رسیدم, نبود فکر کردم بار برده اما پیاده رو خیس آب بود و یک حس عجیبی پیدا کرده بودم مثل دلشوره کوچه  بر خلاف همیشه خلوت بود. در خونه شنیدم کمیته ضد خرابکاری به دنبال خرابکاران بوده تیر اندازی کرده به او تیر خورده و مشد حسین زخمی شده 
 با آمبولانس او را برده اند. مدتها در کوچه صحبت او بود اما خبری هرگز از او نبود انگار چنین شخصی اصلا وجود نداشته است بازار شایعه هم داغ بود و فحش و ناسزابه دستگاه و ساواک و . . . تا اینکه بعد از چند ماهی مادرم مژده داد مشد حسین آمده و بشوخی گفت ایکاش زودتر تیر میخورد وقتی تعجب مرا دید گفت مشد حسین چه مشد حسینی کلی چاقش کرده اند کت وشلوار نو تنش ببینی نمیشناسی مثل اینکه مقرری هم برایش در نظر گرفته اند که میگفت دیگر کار نمیکند من اورامتاسفانه دیگر ندیدم اما میشنیدم گاهی میاید به کسبه وهمسایه ها سر میزند وهمین خوشحالم میکرد و این پرسش که این همه نفرین میکنند به تیر غیب گرفتار گردی یعنی این, بجای اینکه جان بگیرد جان میبخشدو عاقبت بخیری هم میدهد. با دگرگونی ها باز نگران مشد حسین بودم که زنده است یا گرفتار, بخاطر ارتباط با حکومت سابق بخاطر مقرری که میگرفت یا طلبکاری بابت آن تیری که خورده بود و  یا اینکه دنیا را چه دیدی شاید مشد حسن هم الان لوس انجلس و طرفدار گروهی که حقوق دارش کرده بودند. درهر صورت و در هر وضعی که هست و یا نیست یادش بخیر
 

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

سپیده دم . . .

این عکس را یکی از بچه محل ها امروز درصفحه فیس بوک امیریه
گذاشته بود . از حال و روزتصویر بویژه چهره خندان حاضرین بخوبی میشه حدس زد به چه روز و روزگارانی به از امروز تعلق دارد , آخ که سه دهه است که دلتنگ محله و چهره خندان اهالیش ام . دیدن چنین عکسهایی همیشه با آه و حسرت هایم همراه اند مخصوصا تصاویری مانند همین که چهره ها همه آشنایند که در اینجا تنها این پسرک دوست داشتنی که حتما امروز هم هر بار این عکس را میبیند از اینکه در کنار این بزرگان بوده بخود میبالد باری اورا بیاد نمیاورم اما بقیه از سمت راست آقا بیژن که جدای از اینکه در کوچه سعادت هم محله ایی بودیم برادرش مهرداد سیف نیا 6 سال ابتدایی در دبستان مولوی همکلاسی بودنفر دوم آقا جواد (یساری ) یکی از چهره های معروف محل حتی معروف تر از مرتضی احمدی و زنده یاد ناصر خان حجازی و کیوان خواننده دهه پنجاه و حتی از دختر امیریه فروغ و . . . که انگیزه ام از نوشتن این مطلب دیدن او در این عکس میباشد نفر بعدی خسرو خان تنها آشنایی ام بارها اورا در مهدی موش و امیریه و شاهپور دیده بودم و اما نفر اخری با ایران نقش بسته بر سینه اش شاد روان جهانگیر عبدالباقراست یکی از بسیار قهرمانان محله که با برادرش جهاندار در مسابقات داخلی و خارجی برای امیریه و ایران افتخار کسب کردند .
جواد یساری را اولین بار درآخرین ماه های کلاس ششم در دبستان مولوی دیدم فکر میکنم پسرش در کلاس اول بود و یا برای ثبت نامش اومده بود و بعد ها عکس اورا در پوستری یا پاکت صفحه گرامافون در مغاذه زنده یاد تجریشی که تعمیر کفش میکرد دیدم که پشت سرش به دیوار زده بود و بعد ها در مغاذه های زیادی در مهدی موش همان را دیدم که نام دو ترانه که اولین کارهای اوبودند را بر خود داشتند . خلاصه طولی نکشید که بچه محل هنرمند خیابان ما از خواننده های معروف کوچه بازار شد, که حالا با امدن نوار کاست, صدای اورا از پستایی دوز های گذر قلی و کوچه پسکوچه های شاهپور گرفتهتا ریخته گری ها وچراغ و سماور سازها محل . . . تا نوارفروشهای لاله زار و پشت شهر داری و تاکسی و کرایه و مینی بوس تا اتوبوسهای بین شهری . . . شنیده میشد و تصاویرش را بر در تاترهای لاله زار وکافه ها و غیره دیده میشدند اما آنچه که در خور توجه بود جواد آقا گاهی که فرصتی میکرد در مغاذه کوچک لوازم برقی و خانگی روبروی کوچه دفتر ظاهر میشد و با تمام شهرتی که بدست آورده بود فروتنی و بقول عوام خاکی بودن خودش را حفظ کرده بود برای این ادعا لازم است داستانی را بگویم در همان دورانی که اشاره کردم رادیوی من خراب شد و نداشتن رادیو که تنها وسیله مشغولیت و همدم تنهایی من بود برای خود فاجعه ایی بود که مادر بزرگ اعتقادات مذهبیش مانع از خریدش میشد طفلک مادر هم بخاطر شرایطش نمیتوانست اما هر دو از اندوه من ناراحت بودند که مادر طاقتش طاق شده بمن گفت بیا بریم مغاذه برادران ببینیم رادیو چند است . مغاذه حاج اکبر برادران ( رزاقی )نبش کو چه قوام دفتر درست روبروی یساری بود حاجی بنده خدا اجاقش کور بود و از همان بچگی که پیش مادر بزرگ آمده بودم خود و پدرش و همسرش مرا دوست داشتند با مادر که راهی بودیم نزدیک مغاذه جواد آقا بمن گفت اول از او بپرسیم بعد بریم پیش اکبر اقا وارد مغاذه که شدیم خود جواد آقا بود مادر پرسید رادیوی کوچک دارد و خراب شدن رادیو مرا گفت و جواد آقا یکی دو تا رادیو آورد که یکی فلیپس قرمز رنگی با کیف چرم قرمز با شکل و شمایل متفاوت با رادیو های دیگر که همان نگاه اول کارش را کرد و من پسندیدم اما همان زیبایی باعث گرانیش هم بود که جواد آقا با تیز بینی فهمیده بود که من دلم را باخته ام . مادر از گرانی شکایت میکرد و اینکه الان خریدش مقدور نیست جواد آقا با فروتنی زیاد رادیو را بدست من داده و گفت هر وقت خواستید و یا اصلا قسطی بدهید من نمیتونم این رادیو را اینجا حبسش کنم و این پسر محروم باشه با مادر با رادیو به خانه برگشتیم و همیشه بزرگی و گذشت جواد آقا نقل مجلس ما بود بعد از این قضیه که دوران اوج و معروفیت یساری بود دیگر کمتر در محله دیده میشد اما من هر وقت که میدیدم سریع خودم را به اومیرساندم تا با سلامی که به او میدهم یاد آور بشم که خوبیش را از یاد نبردم که تا هستم نخواهم برد . جواد آقا باز هم با شهرت فراوانی که دست و پا کرده بود طنین سلامهایش تغییر نکرده بود تا اینکه ورق برگشت و موسیقی و فیلم برای مدتی درشان تخته شد و جواد آقا به لانه اش که همان مغاذه اش بود برگشت و حال هر بار که از جلوی مغاذه اش رد میشدم او رامیدیدم هر بار چند تا از لطمه خورده هایی را مثل خودش که بازارشان کساد شده بودرا مانند هنرپیشه های سیاهی لشگر یا بقول عوام کتک خورفیلم ها مثل شهاب و غیره را در کنار خود گرفته و گویی تسلایشان میدهد. چند وقت پیش با خبر شدم او که شادی را بمن بخشید و همانطور که گفتم دیگران را دلداری میداد خود جدای از خیلی بی مهری ها که دید, دچارداغ فرزند قرار گرفته که دلم برایش بسیار سوخت. برای دلبندش شادی روح و برای خودش صبر و طول عمر از پروردگار خواهانم .
با هم گوش کنیم به سپیده دم با صدای جواد آقا, ترانه ایی که زنده یاد مهستی از کوچه بازار به همه خانه ها بردش.
سپیده دم اومد وقت رفتن
اینجا گوش کنید. . .

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

ماهی سفره هفت سین . . .

مطلب زیر از آرشیو نوشته های آغازین امیریه میباشد که در آستانه عید نوروز فکر کردم برای یاران جدید خالی از لطف نباشد .
سالهای اول بعد از انقلاب بود و زمان مثل حالا چند روزی به عید مانده که نمیدانم از کجا این فکر یا ایده پیدا شد که ماهی سفره هفت سین بقروشم شاید جای خالی آن سالهادر سفره هفت سین من و مادر بزرگم با تمام زیبایی و صفا و . . که داشت بخاطر اینکه مادر بزرگ اعتقاد داشت ماهی برای او آمد ندارد یا بقول خودش ( بالابالیغ بیزه توشمز) این یکی را کم داشت چیزی که برای من هرسال حسرتی شده بود حال بدینگونه عقده ها سرباز زده بود و یا بی برنامگی که از پس انقلاب گریبان مارا گرقته بود منکه در تمامی دوران کودکیم هرگز برنامه کودک و کارتون نگاه نکرده بودم حال با افراد کوچک خانواده از مدرسه موشها و گوریل انگوری و . . از حنا یا هانا دختر مذرعه تا پسرک شجاع نگاه میکردم و تمام هفته هم منتظر محله برو بیا و حکایات هپلی که بی انصافها آنرا هم جلویش را گرفتند القصه تصمیم خودرا گرفته بودم و میدانستم اگر بیان کنم مادر بزرگ مخالفت خواهد کرد که همانطور هم شد که وقتی دلایل و انگیزه خودم را گفتم بالاخره نرم شد و رضایت داد مشکل بعدی جا بود میدان شاهپور یا مهدی موش نه امکان داشت ونه خودم میخواستم امیریه را هم سالها بود که ماهی فروشها بین خودشان تقسیم کرده بودند تنها جایی که مد نظرم بود و متاسفانه با کسبه اش آشنایی نداشتم جلوی سینما ستاره بود که درست مابین ماهی فروش چهاراه معزالسلطان و انتظام جنب دبیرستان محمود زاده که بدبختانه با این یکی آشنایی و رفاقتی داشتیم حال داشتم رقیبش میشدم سروگوشی آب دادم دیدم جلوی سینما خالیست خیالم راحت شد از بابت تهیه ماهی هیچ مشکلی نداشتم چون دوسال سربازیم که در کلانتری بود و میدان شوش و مولوی و . . جز حوزه ما بود هر سال پشت انبار گندم از خیابان ری که وارد میشدی ماهی فروشها و کسانی که پرورش میدادن همانجا کنار خیابان خرید وقروش میکردند و سبیل پاسبان و سرباز همراهش را هم چرب میکردند که سد معبر آنها را نادیده بگیرد میشناختم دبه ایی خریدم راهی میدان شوش شدم یکی دو تایی مرا شناختند و درد دل میکردند سرکار زمان شما خیلی بهتر از الان بود و . . که صد تا ماهی از یکی از آنها خریدم وسی جهل تا هم تنگ ماهی که فروشنده آنهم آشنا بود و دوسه تا لگن و وسایل لازمه دیگر که با وانت باری راهی امیریه شدیم وسایل را تخلیه کرده بغل جوی آب چیدم با خجالت و . . رفتم سراغ ساندویچی جنب سینما آب خواستم و پرسیدم که بساط من مزاحم او که نیست بنده خدا با فروتنی آب راداد و گفت از نظر مدیر سینما اشکالی نداشته باشد او حرفی ندارد با بلیط پاره کن سینما هم اتمام حجت کرده و او از طرف مدیر رضایت داد نزدیکیهای ظهر بود که رسما بساط ماهی فروشی من بکار افتاد ماهی ها را به سه اندازه مختلق جدا کرده در لگن ها ریختم و چند تایی هم در تنگ روی جعبه های میوه قرار دادم و هزینه هایم را حساب کردم و تلفات اهتمالی را هم حساب کردم وقیمتی که روی ماهی ها گذاشتم یا تنگها تقریبا نصف قیمت ماهی فروشهای دیگر بود طوری که بعضی مشتریها وقتی قیمت ارزان را میشنیدند قکر میکردند ماهی ها کمی و نقصانی دارند راهشان را کج میکردند میرفتند ظهر با تعطیل مدرسه ها یکهو سر من غلغله شد بجز آنکه قیمتها ارزان بود در چانه زدن را هم باز گذاشته بودم تا همه بتوانند بخرند یادش بخیر بغل سینما مغازه تازه ایی بود که دوتا پسر جوان همسن وسال خودم پتو و لحاف و. . میفروختند که گاهی میامدند پیش من کارم را زیر نظر میگرقتند حتی کمک هم میکردند کارکنان سینما و ساندویچی و جوراب استارلایت و کفش ملی خلاصه باکسبه آن دور و بر دوست شدیم و همین باعث شد فکر حمل وسایل تا خونه و دوباره بردن آنهم حل بشه هرکدام تفبل کردند که گوشه ایی از بساط مرا جا بدهند و بنده خدا ها هم صبحها هم در چیدنش و هم زمانی که ماهی و سایل کم میشد من میرفتم تهیه میکردم موقع تخلیه از وانت کمک میکردند شده بود همان ضرب المثل همسایه ها یاری کنید تا من شوهر داری کنم البته در آن فضای غمگین آنروزها برای آنها هم شده بود هم فال و هم تماشا و اتفاقهایی که میفتاد و یا ماحراهایی که پیش میامد را من برایشان تعریف میکردم .
مثل پسر بچه خوش زبانی که اول صبحی با ماهی مرده ایی تو کیسه پلاستیکی که در روی آب شنا میکرد سراغم اومد عمو این ماهیه مرده عوضش کن کیسه را گرفتم گفتم خوابیده همان حین خالی کردم توی جوی آب, آب ماهی را برد به پسرک گفتم دیدی بیدار شد شنا کرد ماهی زنده ایی دادم و رفت یا روزی باز پسر بچه دیگری با دوسه تا سکه یکقران و دوریالی پیشم آمد که ماهی بخرد دلم نیامد دست خالی روانه اش کنم پولهایشرا گرفته ماهی کوچکی دادم ده دقیقه ایی نگذشته بود دیدم چند بچه را با سکه هایی در دست دنبال خودش راه انداخته دوستان میخندیدند من لذت میبردم و قول گرفتم دیگر اگر کسی را نیاورد به دوستانش هم ماهی بدهم روزی نبود که عده ایی رفتگان مرا دعا نکنند از زنان و مردان کارگر و زحمتکش تا پیر زنان و پیرمردان و . . . به مادر بزرگم گفته بودم که دو هفته برای سرکیسه کردن مردم نمیخواهم ماهی بفروشم و از عید سواستفاده کنم بلکه هدفم شاد کردن مردم مخصوصا بچه هاست و کسبه هم برای همین بود که پشتیبانی میکردند من بخاطر تاریکی نزدیک غروب جمع میکردم آنها اصرار میکردند لامپی بدهند یا چراغ زنبوری بیاورند میگفتم مشتریهای من در روشنی روز میایند آنسال یکروز به عید مانده چند ماهی هم که مانده بود بین دوستان تقسیم کردم وبالاخره عید آمد و سال تحویل شد و سالی نو آغاز شدو ماه ها گذشت تا اینکه آنسال هم به اسفند رسید و باز دو سه هفته ایی به عید مانده بود با آنکه کار داشتم اما بیاد عید گذشته افتادم و تک تک لحظه هایش از جلوی چشمانم رژه میرفتند
ماجراهای شیرینش و شادی مشتریان بچه های کوچک و و . . دیدم اگر پارسال هوس بود امسال وظیفه است از این رو دوهفته مانده دوباره بساط خودرا علم نموده وتک و توک مشتریان پارسال پیدایشان میشد و برخی از سرنوشت ماهی سال پیش میگفتند واین بار بیشتر از سال پیش دعا میکردند و رحمت برای رفتگانم میطلبیدند که با آنکه همه چی سر بفلک رسانده ماهی های من هنوز هم همان قیمت سال پیش را دارند و متاسفانه سال های بعد یا فرصتی نبود و یا اینکه دیگر من آنجا نبودم و هنوز باگذشت ربع قرنی هر سال این موقع که میشه یاد یکایک مشتریانم میفتم با کیسه های پلاستیکی حاوی ماهی های من امیریه را طی میکنند و مختصر شادی که من هم در آن سهیم هستم را به کاشانه های خود میبرند یاد یکایکشان که مرا در رسیدن به مقصودم یاری کردند یاد باد.

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

آبگرمکن یا ناقوس . . .

در لابلای خبر هایی که از محله بدستم میرسد و عکسهایی که دریافت میکنم گهگاهی متاسفانه با خبر مرگ کاسبی, همسایه ایی, بچه محلی , هم مدرسه ایی و یا همکلاسی روبرو میشوم که تلخی غیر قابل وصفی دارد شاید این خاصیت هجرت و دوریست که آدمی تمام آنچه را که ترکشان کرده همانگونه در خود حفظش میکند و چه بسا به آنها زندگی جاویدی هم میبخشد و این حتی شامل مکانها نیز میگردد که خبر نیست و نابودشدنشان خود تلخی خاص خود را دارند مخصوصا جاهایی که با کودکی و نوجوانیمان بگونه ایی گره خورده اند بعنوان مثال اتوبان کودک در امیریه یا سینماهایی که در محل مخروبه شده اند و یا مانند سینما ستاره که دیگر اثری از آن نمانده و در ادامه اماکن حمام های عمومی و خصوصی بودند که اتفاقا بیشتر از هرجایی خاطره ساز تر بودند . حال که نگاهی به گذشته میاندازم میبینم از اوایل دهه چهل دیوترم یا آب گرمکن به بازار آمد و بخاطر تولید انبوه و داخلیش قیمتش هم نازل بود همان لحظه ناقوسهای مرگ برای گرمابه ها به صدا درآمدند هر کسی در خانه خود از زیر زمین گرفته تا گوشه حیاط جایی را پیدا کرده حمامی برپا میکرد البته آگاهی مردم نسبت به بهداشت هم تاثیر خودش را میگذاشت که بعد ها سیستم ساختمان سازی مدرن و پیداشدن شوفاژ و گردش آب گرم دیگر داشتن حمام درهر بنای نوبنیادی امری واجب بود.
آری از همان زمان رفته رفته تعداد مشتریان رو بکاهش گذاشت و حمام بیرون رفتن حالت تفریح و سرگرمی رابخود گرفت و همین بازار کساد مانع میشد تا حمام دار دستی به سر و روی حمام بکشد و یا آنرا نو کند . آری از همان زمان ها مرگ حمام ها رقم خوردند اما همانطور که در بالا اشاره کردم من و هم نسل هایم بخاطر خاطرات فراوانی که از حمام ها داریم حمامها برایمان شبیه عزیزانی سخت بیمار را میمانند که رفتنشان اندوهگینمان میکند و ماندنشان حتی با مرگ هم دست و پنجه نرم کنند برای اینکه هنوز هستند خوشحال . . . برای مثال وقتی شنیدم حمام فرشته در شاهپور و یا حمام معزی محبوب من در ظفر دیگر نیستند گویی خاطراتم را از من گرفتند یا اینکه آنها را کشتند.


پینوشت:

1 - قبلا نیز حکایتی در رابطه با حمام معزی در اینجا نوشته ام .
2 - تصویر بالای صفحه عمومی مردانه مرجان در امیریه (مهدی خانی)

3 - برای آشنایی با امیریه و مشاهده تصاویری از گوشه و کنار آن و همچنین خواندن حکایات امیریه از زبان بچه هایش در فیسبوک امیریه

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

دبیرستان رهنما . . .

ما بچه های نظام قدیم دبستان منزلگه اولمان بود که بعد از شش سال خو گرفتن به خانه و اهالی آن مجبور به ترک آنجا بودیم و از همه بیشتر جدایی از همکلاسی ها بود چرا که ایستگاه بعدی هر کدام از ما دبیرستانهای ناحیه بود که چند تایی از آنها بخاطر دلایلی از شهرت خاصی برخوردار بودند مانند دبیرستان خود من اقبال آشتیانی معروف به اقبال گدا سر پل امیر بهادر و حکیم نظامی توی کوچه زاهدی در شاهپور که آنهم از بد حادثه به حکیم گدایی مشهور بود و نکته جالب رقابت دبیرستان ما با آن چه در ورزش ناحیه و چه که کدام گدا تر است که بالاخره هردو منحل شده و در هم ادغام شدیم و دبیرستان تازه ساز زهرا ملک پور جا گرفتیم. دبیرستان بعدی که از همه معروف تر بود ابومسلم در خیابان میامی بالاتر از منیریه قرار داشت که در ورزش ناحیه حرف اول را میزد و از نامی هایش زنده یاد ناصر حجازی بود که بچه محل گرامی نق نقو که خود در آنجا بود حتما از آنجا بارها در وبسایتش نوشته که امیدوارم روزی به اینجا منتقل کند و اما دبیرستان دیگر که از لحاظ علمی جلوتر بود و با وسواس دانش آموز میگرفت دبیرستان رهنما بود که میتوان گفت افتخار ناحیه هشت بود که میتوانست با دبیرستان ملی هدف در البرز برابری کند که خوشبختانه هم در دنیای علم و هم در ورزش چهره هایی را به ورزش کشور داد برادران شهمیرزادی و بهتاش فریبا و . . . در مورد رهنما تنها جایی که هنوز هم خودش و هم نامش مانده دوست داشتم در باره اش بنویسم اما متاسفانه بضاعت من ناچیز است تقریبا همین قدر که نوشتم, اما خوشبختانه به مطلبی بر خوردم از مهدی نازنین بچه محل عزیزم در مورد رهنما که او بسان پدر زنده یادش که با قلم مو تابلو های زیبایی را خلق میکرد مهدی هم با قلمش در 6 پرده اثری را خلق کرده که دیگر نمیتوان آنرا نوشته نامید تصاویریست بی بدیل او مارا با خود از امروز کنده با خود میبرد به روزگارانی که خود را همچو آلیس در سرزمین عجایب میابیم و اوج این سفر زمانیست که خویش را همچو اکبر خویش را شانزده ساله حس میکنیم ولی افسوس که هر رفتی بدنبالش برگشتی دارد و متاسفانه زمانی که در راه رفتن دیدن فیلم جیمز دین هستیم باید برگردیم وقتی خود را همان جایی که بودیم میابیم حال فرقی نمیکند چند ساله هستیم در طول راه بولدزرها گچ را بر سر مان الک کرده اند . . .


مهدی مهر آموز (شهروند 1274 )


دبیرستان رهنما

ـ هی حاجی، حاجی، عکس ورندار.
ـ کلیک
ـ حاجی، کری یا حرف حساب حالیت نیس؟ گفتم ورندار!
بفرمایین، بفرمایین بیرون.
چند تا از بچه ها، بازیشان را رها کردند و به طرف من ـ که پشت به در ورودی مدرسه ایستاده بودم و داشتم از بازی بچه ها عکس می گرفتم، دویدند. ترسیده بودند.
ـ آقا، آقا، آقای ناظم با شما هستن. لطفاً عکس نگیرین. براتون دردسر درست می کنن.
به طرف اتاق آقای ناظم ـ که آن سوی حیاط مدرسه و درست مقابل در ورودی ست نگاه کردم. پشت پنجره اتاق ناظم، آقای "علی اکبر میرفخرائی" بود. با یک دست میکروفن را جلوی دهانش گرفته بود و با دست دیگر در مدرسه را به من نشان می داد.
ولی چرا آقای میرفخرائی، موهای سرش ژولیده بود؟ چرا آقای میرفخرائی ریش گذاشته بود؟ چرا کاپشن به تن داشت؟
تا آنجا که من به خاطر دارم، موهای سر آقای میرفخرائی همیشه مرتب و شانه کرده بود. صورت آقای میرفخرائی همیشه هفت تیغه بود. در محیط مدرسه، آقای میرفخرائی کاپشن به تن نمی کرد. آقای میرفخرائی همیشه کت و شلوارهای اطوکرده و بسیار شیک به تن داشت. کراوات های رنگارنگ و گران قیمتش زبانزد همه ی اهالی "منیریه" بود. از همه این ها مهمتر، آقای میرفخرائی همیشه در صحبت کردن و یا حتی در امر و نهی کردنش، مودب بود. هیچ وقت صدایش را به روی ما بلند نمی کرد. آقای میرفخرائی ...

***
ـ آقای "شهرزاد"، اسم "مسعود" جونو میخواین تو کدوم دبیرستان بنویسین؟
ـ "دبیرستان رهنما"، شکوه خانوم.
ـ منم میخوام اسم "مهدی" رو تو همون مدرسه بنویسم. اگه زحمتی نیس باهم بریم.
ـ نه احتیاج نیس شما تشریف بیارین. من اسم هر دوشونو می نویسم. فقط شناسنامه و تصدیق ششم دبستان فراموش نشه. اگه مهدی جون ساعت 9 صبح جلوی در مدرسه باشه، خوبه. آدرس مدرسه رو که بلدین؟ تو خیابون فرهنگه، آخرین کوچه ی دست راست، نرسیده به خیابون پهلوی. البته شنیده ام که مدرسه، یک سال بعد، به یه ساختمون بزرگتر که اول خیابون منیریه ست، نقل مکان میکنه.

***
ـ فقط یه پوئن عقبیم. ولی 7 ثانیه تا آخر بازی مونده. هول نشین، هفت ثانیه خیلیه. اینو بهتون چند بار گفته م: "حسن شهمیرزادی" به تنهایی یه تیمه. چهار نفر بقیه ی بازیکنای تیمش، سیاهی لشگرن. با اینکه "نصرالله" فوروارده، ولی برای ایز گم کردن، نصرالله توپو میندازه، "حسن هارلم" میگیره. حسن جون، سر جدت، جون مهدی، تو این چند ثانیه آخر بازی فینال، هارلم بازی درنیار. فقط توپو دریبل کن تا پشت خط سانتر. من میدوم اونور خط سانتر. توپو به من پاس بده. من دریبل می کنم، میرم طرف حلقه. من مطمئنم یکی از بازیکنای حسن شهمیرزادی، ناشی بازی درمیاره و رو من فول میکنه. اونوقت دو تا پرتاب داریم. منو که می شناسین، من پنالتی انداختنام حرف نداره! اگه دوتاشو گل کنم، بازی رو بردیم. اگه حتی یکیش گل بشه، مساوی میشیم و 5 دقیقه به وقت بازی اضافه میشه. من مطمئنم تو وقت اضافی بازی رو می بریم.
بیشتر از 5 ثانیه نگذشت که سوت داور، به صدا درآمد. و صدای این سوت را تمامی بچه های همه ی دبیرستان های عالم شنیدند:
فول، پنالتی، دو تا شوت!
ـ اولین پنالتی رو "مغزی" میندازم. من مغزیام خوبه! توپ از دست های لرزان من جدا شد و به جانب حلقه رفت. رفت، به لبه ی حلقه خورد، مکثی کرد، نیفتاد و برگشت.
ـ مهم نیس، این یکی رو "تخته کش" می کنم. حتماً میره. توپ، در فضایی از آرزو، ندبه و التماس به جانب حلقه پرواز کرد. به مرکز مربع وسط تخته ی بسکتبال خورد. به سوی حلقه برگشت. دور حلقه، یکبار چرخ زد. دور حلقه، یکبار دیگر چرخ زد. بعد نگاهی به من کرد و ...

***
ـ آقای "پاکروان"، من که قبلاً به طور خصوصی خدمتتان گفته م. بچه ها نباید زیاد دست بزنن. حواس بچه های کلاس های دیگه پرت میشه. معلم های دیگه، همه شاکی ان. از آقای "مسعودفر"، "ارسانی"، "رفیع نژاد" و "سیاح" بگیرین تا حتی آقای "نیکو" معلم ورزش. معلم ایشون.
حالا موضوع انشای این دفعه چی بوده که این همه برای ایشون دست زده ن؟
ـ"درشکه ی مسافرانِ سرِ قبر آقا"
ـ چی؟
ـ درشکه ی مسافرانِ سرِ قبر آقا
ـ جنابعالی، موضوع انشای بهتری پیدا نکردین، که به ایشون بدین؟
ـ آقای مدیر، جناب "بهرامی"، آقای "مهرآموز" از من اجازه گرفته ن که موضوع انشاهاشون رو خودشون انتخاب کنن. و من هم موافقت کرده م.

***
ـ "میتی"، "کاپیتان میتی"، بابا ول کن اون توپ بی صاحابو! بدو، بدو "نسرین" خوشگله س! بازم جلو مدرسه، کتاباش از زیر بغلش افتادن رو زمین! بدو تا تنور داغه!
این بار به خودم جرأت دادم و تعلل نکردم. به خودم گفتم: نهایتش اینه که آبروم جلوی بچه ها میره. با همان شورت و پیراهن رکابی ورزشی دویدم بیرون.
برای اولین بار بود که از فاصله ای چنین نزدیک، به چشم های آبیش نگاه می کردم!
ـ سلام نسرین خانوم. میتونم کمکتون کنم کتاباتونو جمع کنین؟
منتظر جواب نشدم. دولا شدم تا کتاب های قطور فیزیک، شیمی و هندسه را که از زیر بغلش به زمین افتاده بودند، برایش جمع کنم.
ـ نسرین خانوم، من خیلی دلم می خواد شما رو ببینم! چند بار موقع تعطیلی اومدم دم مدرسه تون. دو، سه بار هم دورتر از منزلتون، واسادم! ولی نشده که باهاتون صحبت کنم.
ـ نزدیک خونه ی ما؟
ـ بله، نزدیک خونه تون، انتهای کوچه ی "وستاهل". نسرین خانوم، من پنجشنبه بعد ازظهر دارم میرم فیلم "شورش بی دلیل" جیمز دین رو ببینم. دوس دارین بیاین؟
ـ کجا نشون میدن؟
ـ سینما "چارلی"، انتهای خیابون "شاه"، نرسیده به "سی متری".
ـ چه سانسی؟
ـ سانس 2 تا 4 بهترین سانسه. بعدش اگه موافق باشین باهم برمی گردیم. میخوام تو راه، چندتا از شعرامو براتون بخونم. یه ربع به 2 جلوی در سینما خوبه؟

***
ـ آقا یه چایی، لطفاً
داشتم از ترس می لرزیدم. هن هن کنان کتم را درآوردم و روی دسته ی صندلی یکی از میزهای قهوه خانه انداختم. داشتم می نشستم که نگاهم به یک چهره ی آشنا افتاد. اِه، دو میز آنطرف تر "اکبر شادبخش" بود! اکبر شادبخش شانزده، هفده ساله! به همان صورتی که سالهای سال پیش می شناختمش. مثل من پیر نشده بود. با سری خمیده به روی میز، داشت چرت می زد.
ـ اکبر، تویی؟
سرش را اندکی بلند کرد. با چشم های گود رفته و تقریباً مه آلودش، مرا چند ثانیه نگاه کرد.
ـ اِه، میتی، تویی؟ اِه، چرا موهات سفید شده! گچ کاری می کردی؟ بابا خیلی سرت میشه! آخه کجایی بی بفا(بی وفا)؟
با مکث و بریده بریده صحبت می کرد.
به طرف میزش رفتم و روی صندلی مجاورش نشستم.
ـ اکبر، چطور زمان بر تو اثر نگذاشته و تو پیر نشده ای؟ چطور هنوز شانزده، هفده ساله باقی موندی؟
ـ میتی جون، من که میدونی از اول عشقی بودم. عشقیا پیر نمی شن! حالا تو بگو. تو کجا بودی این همه سال؟ چرا دیگه پیدات نیس؟
ـ اکبر جون، من سالهاست که دیگه ایران نیسم.
ـ پس چطو الان، اینجا؟
ـ اکبر جون، اومده بودم نسرینو ببینم.
ـ کجا نسرینو ببینی؟
ـ دمِ "دبیرستان داوری". ولی زنگ که خورد، یک مرتبه در مدرسه باز شد و بیشتر از هزار تا کلاغ سیاه پریدن بیرون. هُردود کشیدن به طرفم. میخواستن به من حمله کنن. درست مثل فیلم "کلاغ"های آلفرد هیچکاک. یادته؟ منم ترسیدم، فرار کردم. رسیدم به قهوه خونه، درو باز کردم، پریدم تو و درو بستم.
ـ بابا ایول! الحق که کعب الاخباری! به سی ان ان گفتی زکی! عشقی، نسرین ممکنه هنوز تو دبیرستان داوری باشه، ولی آخه دبیرستان داوری که دیگه اونجا نیس که تو می شناختی.
ـ اکبر جون، مگه نشئه ای؟ مدرسه داوری همین بغله، سر منیریه، چسبیده به همین قهوه خونه.
ـ بابا کمالتو! ببین کی به کی میگه نئشه!
بابا چسبیده بووود! ولی چسبش خوب نبود، قاطی داشت، وَر اومد!
ـ منظورت چیه اکبر؟
ـ واله من خودم که ندیدم، ولی شنیده م خیلی سال پیش، یه بولدوزر گنده آوردن، زدن زیر مدرسه داوری. از جا کندنش، از این جا بردن.
ـ کجا بردن؟
ـ نمی دونم جون تو. فقط مطمئنم هر جا بردنش سر به نیستش کردن. بعد دیدن جای خالیش تو ذوق میزنه، رفتن با همون بولدوزره یه مدرسه ی دیگه ای رو، از یه جای دیگه، کندن، آوردن، گذاشتن تو جای خالی مدرسه داوری.
ـ اکبر اسم این مدرسه ی تازه چیه؟
ـ "دبیرستان دوشیزگان اسلامی"

***
هی حاجی، حاجی، عکس ورندار.
حاجی، کری یا حرف حساب حالیت نیس؟ گفتم ورندار!


مطلب فوق و بسیار مشابه آن در فیس بوک امیریه در اینجا . . .

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

پایان . . .

قبل از اینکه به ادامه نوشته ام بپردازم باید اینر بگویم که هدف از نگارش این مطلب نه نداشتن سوژه بود و نه بعد از نزدیک به 5 دهه که از تاریخ اتفاقش میگذرد بقول عوام نوعی ابراز ننه من غریبم وغیره و ذالک . . . بلکه هدفم در وهله اول از نوشتنش تنها و تنها قد دانی از بزرگواری دو بزرگوار میباشد که با حرکتشان و نقشی که ایفا کردند زندگیم را قلم زدند و حال هر آنچه هستم و دارم را از آنها دارم و تا زمانی هم باشم خود را همواره مدیونشان میدانم و دیگر اینکه نکته های ظریف و لطیفی در این سرگذشت و یا تجربه وجود دارند با علم به اینکه منهای زمان و مکان و شخصیتها برخی از سرنوشتها شبیه به هم میباشند و یا بشکلهایی تکرار میگردند بنا براین حیفم آمد که بیانش نکنم و پیش خود بقول عوام فکر کردم دنیا را چه دیدی شاید بدرد کسی بخورد بویژه که یکی از قاعده های درست زندگی از تجربیات دیگران سود جستن است.
ادامه : پدر بعد از جدایی اش از مادر ازدواج دومش را تجربه کرد و مادر هم بعد آگاهی از این موضوع تمام امیدهای بازگشتش را از دست داده و برباد رفته دید او هم بناچار تن به وصلتی دوباره داد و از بد حادثه همین ازدواج اورا دوباره از تبریز به تهران و امیریه بازگرداند و همانطور که بخش اول نوشته گفتم چه پدر و چه مادر در آن سالها هر کدام بیش از ده ها از اقوامشان در سطح امیریه پخش بودند خب بازگشت و سکونتش لااقل این حسن را داشت که دورادور از حال و روز ما باخبر شود اما افسوس این آرامش نسبی هم با فوت پدر برایش دوامی چندان نداشت .
بعد از هجرت پدر وپایان مراسمی که مرسوم است نوبت جدایی ها رسید اول کسانی که دور بودند وکسانی که از دور نیز آمده بودند بازگشتند سر خانه و کاشانه شان و در این وسط علی ماند و حوضش یعنی من و برادرم که بزرگترینمان بود و نا مادری و دودخترش که طفلکیها یکی دو ساله و دیگری هم تقریبا نوزادو قنداقی که یادگار وصلت کوتاه او با پدر بودند و بالاخره خواهران ما محسوب میشدند ولی در آن لحظه ها خیلی خوشبختر از ما که مادرنشان را داشتند و خلاصه اینکه با رفتن عزاداران نامادری هم آنها را بغل کرده و نزد خانواده اش بازگشت ,خلاصه اینکه بازار هجران و جدایی ها بد جوری رواج داشت که برای مزاح بد نیست بگویم گربه پدرهم در این میان غیبش زد وگویی گربه های محل تاب تنهاییش را نیاوردند و با خود بردنش , باری حال من و برادر مانده بودیم تنها تر از همیشه و بلاتکیف و با آینده ایی نه چندان روشن که بزرگان قوم باید مشخص میکردند .
مادر که هنگام جدایی پدر و بالاخره فرهنگ حاکم بر جامعه و . . . نتواسته بود کاری برای ما انجام بدهد این زن بیچاره حال تعهدش به زندگی جدیدش مانع از آن میشد که به داد ما برسد و همین ناتوانی باعث نا آرامیش گشته بود و شب و روزش را سیا ه کرده بود که بخاطر موقعیت حساسی که داشت یعنی بار دار همین خواهر مرحومم بود و ماه های آخر را میگذراند باعث ترس خانواده اش بویژه مادر بزرگ شده بود که هم خودش و هم نوزاد از بین بروند و از طرفی او که طاقت دیدن زجه های دخترش را نداشت بنده خدا برای اینکه کمی از دغدغه های مادر کم شود و آرام گیرد تصمیم میگیرد که مرا که کوچکتر وبیشتر نیازمند به مراقبت بودم را بپذیرد.
مادربزرگ وقتی به بزرگان قوم که حال قیم و وصی شده بودند و برخی کاسه های داغتر از آش و دایه های مهربان تر از مادر مراجعه میکند و منظورش را بیان میکند این بی انصافها که بجای آنکه در جدایی والدین سعی میکردند دوباره آنها را بخاطر من و برادر هم شده پیوند بزنند و تشویق به بازگشت بکنند برخی سکوت کردند و برخی آتش بیار معرکه که پدر را راهی حجله کردند باری حال فرصت را غنیمت دانسته و به تسویه حسابها و . . . پرداخته وبدون آنکه به فرجام من و برادر بیاندیشند, با خط و نشان کشیدن و دست آخر هم جواب رد میدهند که پیرزن بیچاره دست از پا درازتر ودنیایی اندوه باز میگردد.چند روز بعد از این شکست , به مادر بزرگ پیغام می رسد که روز و ساعت مشخصی که تایین شده به خانه عمه بزرگ من برود .
خانه عمه سرچهار راه مختاری شاهپور آپارتمانی بودکه درست پشت سینما شهره (اورانوس) قرار داشت . مادر بزرگ روز موعود بدون آنکه علت دعوت را بداند چادر و چاقچور کرده راهی میشود آنموقع او در مهدیخانی (مهدی موش ) نزدیک مادر سکونت داشت .وقتی مادر بزرگ وارد آنجا میشود مرا در آنجا میبیند و پیش خود فکر میکند آن زن از رفتار نادرست دیگران باخبر شده و خواسته با آوردن من و دعوتش از او دلجویی کرده باشد که عمه این زن دوست داشتنی به مادر بزرگ میگوید وقتی برخورد وصی و قیمها را با او میشنود ناراحت شده به این بهانه که میخواهم یادگار برادر جوانمرگم را چند روزی پیش خود داشته باشم مرا خانه خودش آورده و حال با مسولیت خودش میخواهد مرا به مادر بزرگ بدهد تا دیگران را در مقابل کاری انجام شده قرار دهد .
من شخصا از آن روز هیچ بیاد ندارم و اینها همه نقل قولی از مادر بزرگ میباشد که بارها برایم تعریف کرده بود و همیشه اینجای قصه که میرسید جلوی اشکهایش را نمیتوانست بگیرد .از زبان مادر بزرگ: وقتی عمه خانم گفت که میتوانم تورا با خود ببرم با آنکه از آخرین باری که مرا دیده بودی در تبریز مادرت تورا از شیر میگرفت بود وحالا از آنزمان دوسالی گذشته بود وقتی خانه عمه ات دستت را گرفتم که با خود ببرم لام تا کام حرفی نزدی این آدم غریبه کیست ودنبالم راه افتادی ,البته مادر بزرگ آنروز خبر نداشت همان دوسالی که او میگفت من و برادر چه روزهایی را بدون مادردر کنار نامادری پشت سر گذاشته بودیم .
آنروز تولدی دوباره ایی برای من بود و محل این تولد بازهم خیابان مختاری بود واین خیابان کسی را بمن بخشیدکه بزرگتر از دنیا و کاینات بود و دروازه های خوشبختی را برایم گشود که به جرات میتوانم بگویم اگرچند بار دیگر به دنیا بیایم وحق انتخاب سرنوشت با من باشد من همانی را انتخاب میکردم که مرا به مادر بزرگ رساند و از همین روست که همیشه مختاری و سمبلش سینما اورانوس را دوست داشته و دارم.

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

به یاد اون روزها

جان مريم چشماتو واكن منو صدا كن
بشيم روونه، بريم از خونه
شونه به شونه، به ياد اون روزها
وای نازنين مريم
. . .

امروز صبح خیلی زود مثل بعضی روزها که فرصتی باشد ,کامپیوتر را باز کردم که سر خط خبر ها را نگاهی بیاندازم چون وقت بسیار داشتم امیریه را هم باز کردم که در لیست وبلاگ های من چشمم به آخرین مطلب دوست نازنینم فروغ عزیز که چند ساعتی از درجش میگذشت افتاد :
اقاقیا
سفر برای وطن محمد نوری را این جا گوش کنید - اینجا بخوانید محمد نوری را دوست دارم چون همواره با شنیدن اجرای ترانه در سفرش، کودکی ام را پرواز می کنم محمد نوری هم اکنون در بستر بیماری ست و در تنهایی ر...

زمانی که داشتم به اندازه ایی نبود تا تمام مطلب را بخوانم ولی تلخی این خبر کار خودش را کرد که از ساعت 5 صبح تا بعد از ظهر در محل کار به این هنرمند بزرگ سرزمین محبوبم بیاندیشم و تمام خاطراتی که با صدای گرم او داشتم را بیاد بیاورم و همینطور زندگیم در طول این سالها در اینور آب که بارها و بارها با ترانه های او دفتر خاطراتم که تنها دارایی من از خانه پدری میباشد را در ذهنم ورق زده ام و لحظاتی اگر چه کوتاه خودرا در آنجا احساس کنم, مثل جمعه بازار (ساز ناقاری جمعه بازار جومبن ديلا هاي جومبن ديلا هاي جان جان) که یاد جمعه بازارهایی از شهر های شمال میفتم و ترانه های فراوان بسیارش که هر کدام حکایتی از کسی و یا مکانی را برایم زنده میکند که از همه بیشتر ترانه عروسی که بنظر من زیباترین ترانه عروسی سرزمینمان میباشد که نوری با قدرت تمام با استفاده از تمام توان و شایستگیهایش خوانده ولی آنچه مرا وادار میکند این ترانه را گوش کنم برایم یاد آور بهترین روزهای روزگاران خوشگذشته میباشد همان ایام شاد و کم انده تر از این سالها و محله ما با مردمان پر مهر و با صفایش, سال 52 و اگردرست یادم باشد شبهای دوشنبه که شب مراد برقی بود و ملودی عروسی نوری در بیشتر قسمتهای آن موزیک متن آن بود . شبی که تهران خلوت ترین شبهایش را پشت سر میگذاشت و محله ماهم از آن مستثنا نبود ساعت هشت اگر رهگذری هم دیده میشد از شتابش میشد فهمید که نیتش زودتر رسیدن میباشد از تمام خونه ها تنها صدایی که میامد صدای هنرپیشه های سریال بود که با همهمه و قهقهه اهالی خانه به هم می آمیخت ,اصلا مردم همدیگر را دعوت میکردند که آن یکساعت را باهم باشند . ما یعنی من و مادر بزرگ بخاطر مانع شرعی و آخرت مادر بزرگ که بر باد نرود, تلویزیون نداشتیم گاهی در خانه مادرم نگاه میکردیم اگر خونه هم بودیم زن صاحبخانه از یکربع مانده پله ها را بالا میامد و مارا دعوت میکرد و تا رضایت نمیدادیم و همراهش نمیشدیم دخیل میبست که بعضی وقتها دخترانش نیز برای کشاندن ما به او میپیوستند. دروغ چرا مادر بزرگ بجز آغاسی که به چشم برادری دوستش داشت از خانه بدوش یا همان مراد برقی هم بدش نمیامد و بنده خدا پیوسته میگفت اگر گناه نبود منهم تلویزیونی میخریدم . خلاصه ما به اتاق آنها میرفتیم و شوهرش هم که هرشب دیر وقت میامد آنشب مغاذه را زودتر بسته و برای دیدن فیلم به خانواده اش میپیوست که بیشتر وقتها جعبه رولتی از لادن خریده و با خود میاورد. مراد برقی در محله ما زمانی به اوج خودش رسید که وجیهه ( معصومه تقی پور) دختر بزرگه جعفرآقا با خانواده اش به کوچه ما اسباب کشی کردند . معصومه اگرچه جوانی و زیبایی محبوبه (نگار ) را نداشت و لوندی دختر وسطی جعفر آقا را اما اهمیتی برای اهالی محل نداشت مهم او یکی از 7 دختران بود که همین موجب شده بود کوچک و بزرگ سلامش کنند و بچه کوچکتر ها حسرت برادر کوچکش را بخورند که خواهر معروفی دارد و پسر بزرگتر ها هم از جمالش چشم پوشی کنند و بقول خودشان در نخش باشند که معصومه طوری در کوچه رفت و آمد میکرد که گویی از رب النوعان هالیوود میباشد و کوچه ما هم بلوارش . . . که روی هم رفته دختر خوبی بود و با کسی هم کاری نداشت بقول معروف آسه میامد و آسه هم میرفت. باری دوشنبه شبها همانقدر که کوچه خلوت بود سه شنبه صبح قیامتی وانفسا بود که زنان همسایه چند تا چند تا جمع شده ازفیلم دیشب میگفتند و برخی که ساده تر بودند دوتا ناسزا نثار جعفر آقا و خان دایی میکردند و منتظر قسمت بعدی بودند. تمام اینها که من از بی حوصلگی فشرده و به اختصار بیان کردم تنها نشان از خوشی دلها داشت و نبود فاصله های وحشتناک طبقاتی و دغدغه های امروز بود.
محمد نوری از نادرخواننده های کلاسیک ما میباشد که تا آنجا که من بیاد دارم با بیشمار طرفداری که داشت زندگیش بر خلاف بیشتر هنر مندان بدور از جنجال بود و در رسانه ها هم بندرت خبری از او بچشم میخورد و شاید هم برای همین حال چنین در گوشه ایی تنها با بیماری خود دست و پنجه نرم میکند, هنرمندی که بیشتر از نیم قرن هم در خدمت مردم و هم فرهنگ کشورش بوده و زیباترین ترانه های میهنی را برایش خوانده است . از شاهکارهای بیشمار دیگرش یکی هم خواندن شعر شاعران معاصر از نیما تا فروغ میباشد که قبل از اینکه عاشقانه دختر محله مان رابرای حسن ختام در اینجا بگذارم با تمام دوستدارانش با فروغ خوبم همراه شده برای او دعا میکنیم هرچه زودتر از بستر بیماری برخیزدتا با دم مسیحاییش به زندگی یخ زده وپر از حرمانمان روحی تازه دهد.
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تواَم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام ، بخشیده از اندوه بیش
بشنویید . . .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

تفاوت از کجا تا . . .

با اندوهی که تمام وجودم را مانند بیشمار هم میهنان از اعدام این عزیزان احاطه کرده و حال و هوای نوشتن را از من گرفته است این نوشته را با هر جان کندنی که باشد مینویسم تا آنهایی که بنا به شرایط سنی از دیروزمان خبری ندارند و اگر هم جسته و گریخته در باره آنزمانهاخوانده و یا شنیده اند و آنهم تحریف شده ,ببینند که تفاوت از کجا تا کجاست.
من از نسل نظام قدیمی ها میباشم که دوره دبستان ما 6 سال بود و کلاس ششم منهم مقارن بود با آخرین سالهای دهه چهل که بعد از شش سال با دوستانم باید دبستان را ترک میکردیم . دبستان ما مولوی در کوچه مطیع الدوله بیشتر از آنکه شبیه مدرسه باشد مانند خانه ایی تقریبا بزرگ و قدیمی بود که هفت یا هشت تا کلاس داشت که در دو طرف حیاط در بناهای دوطبقه ایی قرار گرفته بودند و حیاط مدرسه بقدری بود که ما بچه ها را بزودی در خود میتوانست جا بدهد که در مقایسه با حیاط برخی از خانه های محل خیلی کوچکتر از آنها بود و همین با عث میشد که با تمام سعی اولیای مدرسه بهداشت مدرسه تعریفی نداشته باشد و تا این حد که بقول دوست عزیزم بوی ادرار و . . . که از توالتهایی که به بعضی کلاسها نزدیک بودند اتاقها را پر میکردند که رطوبت و بوی نا هم به آن آمیخته میشدند نفسمان را میگرفتند. چون مدرسه اجاره ایی بود نه آموزش پرورش کاری میکرد و نه حاجی صاحب بی وجدانش دلش به حال ما میسوخت . مدرسه ما تعدادی معلم داشت که هر ساله کلاسی را بعهده میگرفتند و ما هر ساله میدانستیم و یا حدس میزدیم که معلم سال بعدی ما کیست ولی آنسال کلاس ششم شایع شده بود معلم جدیدی خواهد آمد که احتمالا معلم ما خواهد شد که همینطور هم شد . روز اول مدرسه ناظم مدرسه با معلم آقایی که سبیل پر پشتی داشت وارد کلاس شدند و بما خبر داد آقای بهروش معلم امسال ما میباشد و بعد از کلاس خارج شد و اورا با ما تنها گذاشت در همان ساعت اول متوجه فرق او با بقیه معلمها شدیم که فارسی را کتابی و با لهجه ترکی حرف میزد و از طرفی قیافه جدی و سبیلهایش باعث شدند که دست و پای خود را جمع کنیم و از او حساب ببریم در صورتی که آنسال تنها سالی بود که نه تنبیهی فیزیکی داشتیم و یا نمره تکی و یا مشقی از برای جریمه گرفتیم , بطوری که آخر سال همگی به حماقت خود خندیدیم . آقای بهروش با آنکه کتابی حرف میزد و لی ساده حرفهایش را میگفت و حرفهایی میزد که تا آنروز برای ما بیگانه بود یکی دوماهی نگذشته بود که با بغلی پر از کتاب وارد کلاس شد . او در طول این مدت بارها از کتابخوانی برایمان گفته و تشویقمان کرده بود او از ما پرسید چه کسی دوست دارد از او کتابی قرض کند که انگشتها بلند شدند و او کتابهایی را که آورده بود تقسیم کرد همه کتابهایی از صمد بهرنگی بودند که ما اورا نمیشناختیم و اولین بار بود عکس نقاشی شده اش را میدیدیم که سبیلهایی مانند آقای بهروش داشت . او بعد از پخش کتابها توضیح داد که قبل از انتقال به تهران با صمد و بهروز ( دهقانی) وممقانی و چند اسم دیگرهمکار بوده که با صمد بزبان آذری صیغه قارداش ( برادر خوانده ) بوده است که بعدها عکسهایی ازخودش و بقیه همکارانش درآذربایجان را نشانمان داد . روزی که کتابها را پس آوردیم او از ما پرسید اگر مایل باشیم که بخریم میتوانیم به انتشارات دنیا در خیابان نادری برویم مسول پخش کتابهای صمد در تهران میباشد و به صاحبش بگوییم که بهروش ما را فرستاده که تخفیف زیادی بگیریم با اینکه قیمت پشت کتابهابسیار نازل و حدود یک تومان بود . بعد از خواندن هر کتابی در باره اش بحث میکردیم و او ما را کمک میکرد پیام کتاب را بگیریم از مسلسل پشت ویترین 24 ساعت خواب و بیداری که قهرمان کتاب دوست داشت داشته باشد تا نور کم کرم شبتاب که بودنش بهتر از نبودنش هست و دزدی کلاغ سیاهه و . . .
آقای بهروش مانند لکومتیوی بود و ما واگن های متصل به او که ما را بدنبال خود و ایده آلهایش میکشید که طبیعتا بعضی ها به دلایلی جدا شدند ولی من و ناصر دوستم تا آخر با او بودیم و رقابتی هم باهم برای نزدیکی بیشتر به او پیدا کرده بودیم ولی من این حسن را داشتم که ریشه ام ترک بود بگونه ایی که در تنهایی با آقای بهروش بزبان مادریمان حرف میزدیم و نداشتن پدر نیز دلیل دیگری بود که بیشتر جذبش گردم افسوس روزها برق آسا میگذشتند و جدایی ما نزدیک تر میشد تا اینکه امتحانات مقدماتی برای معرفی برای امتحان نهایی شروع شدند و او تمام بچه ها یی که توانش را نداشتند درسشان ضعیف بود کمکشان کرد تا همه با هم شرکت کنیم و اوج امتحانات در انشا بود که او محیط مدرسه خودرا تعریف کنید را انتخاب کرده بود و ماهها با ما کار کرده بود که تمام کاستی ها را بنویسیم و ماهم اینکار را کردیم .که چند روز به امتحان نهایی بازپرسهای ناحیه به مدرسه ریختند همگی عصبانی که با مدیر مدرسه از ما خواستند انشا دیگری بنویسیم و ما هم نوشتیم و به کلاس بالاتر و مدرسه دیگر دبیرستان رفتیم . سال تحصیلی بعد شروع شد و از بچه ها شنیدم که آقای بهروش جز معلمین آنسال نیست فکر میکردم شاید باز منتقل شده است که مادرم و مادر بزرگم خانم بهروش را دیده بودند واو به آنها گفته بود که شوهرش را در تابستان ساواک بجرم کمونیست بودن و اشاعه آن وو تر غیب به جنگ مسلحانه و چندین جرم دیگر دستگیر کرده اند که با شنیدن دستگیری معلم محبوبم حالی پیدا کردم که گویی تازه پدر از دست داده و یتیم شده ام مدتها مادر و مادربزرگ را کلافه شان کرده و میپرسیدم آیا اورا هم مانند خرابکارها ( اصطلاحی که به مبارزین داده بودند) اعدام خواهد شد و مانند صمد خواهند گفت شنا بلد نبوده و . . .
در دبیرستان معلم دانشجویی که تقریبا افکارش مانند آقای بهروش بود تا حدودی از دلتنگیهایم کم کرد ولی همچنان نگران شنیدن اعدامش بودم تا جایی که حالا معلم تازه ام را راحتش نمیگذاشتم و مرتب ازاوکه تجربه بیشتری داشت عاقبت آقای بهروش را جویا میشدم و او مرا دلداری میداد .بالاخره چند ماهی از آن سال تحصیلی با دلهره گذشت که روزی مادرم مژده آزادی اورا داد و من که بد بین بودم فکر میکردم مادر دارد دروغ مصلحتی میگوید تا برای امتحانات ذهن من از این دغدغه راحت گردد که او قسم خورد که خود آقای بهروش آمده و سراغ مرا گرفته و حالا هم در دبیرستان دخترانه عبرت سر بلور سازی مشغول کار میباشد . من بازهم باور نمیکردم دبیرستان آنموقع روز بسته بود خانه آقای بهروش فقط میدانستم توی بازارچه شاهپور میباشد .آنروز و بدنبالش شب را با هزار بدبختی روز کردم و مدرسه را هم تا ظهر با بدبختی بسر رسونده و از سر پل امیربهادر با عجله به سمت دبیرستان عبرت راهی شدم . وارد دبیرستان عبرت که شدم چه حال داشتم نمیتوانم بیان کنم , چند دختر توی راهرو بودند که از آنها سراغ آقای بهروش را گرفتم که معلمی بدو خودرا بمن رساند که علت ورودم را پرسید که وقتی دلیلش رافهمید مرا بسمت اتاقی برد که با هم وارد شدیم تا خواست به آقای بهروش توضیح بدهد او از پشت میزش خودش را بمن رسانده و برای اولین بار بود که مرا بغل کرد هر دو بزور اشکهایمان را توانستیم کنترل کنیم . خانم معلم از اتاق بیرون رفت و مارا تنها گذاشت او از حال و روز من پرسید و چه کتابی را تازه گیها خوانده ام و از مدرسه جدید که من با صدای بغض آلودی جوابش را میدادم و او از خودش و داستان دستگیریش گفت و اینکه حال دیگر حق درس دادن و تماس مستقیم با دانش آموزان را ندارد و با چشمکی که مرا بخنده آورد گفت احمقها با دفتر دار کردنم آنهم در دبیرستان دخترانه مثلا خواستند مرا بشکنند و نمیدانند ما هامانند ماهی سیاه کوچولو علیه جریان آب شنا میکنیم, برای من چه فرقی میکند که در این دفتر هم به بچه ها خدمت میکنم.(الان که فکر میکنم میبینم که اورا با چنان جرمی از بین که نبردند حتی کارش را هم نگرفتند و او بدون دغدغه همچنان میتوانست نان شب خانواده اش را با حقوقی که از آموزش پرورش میگرفت تهیه کند ) بعد از آنروز تا زمان سربازی گاه وبیگاهی اورا میدیدم و بعد از دگرگونیها یکبار دیگر اورا در میدان شاهپور دیدم و بعدش هم هجرت و بی خبری که چند سال پیش که آخرین بار بود که خواهر مرحومم آمده بود با تاسف و تاثر خبر فوت آقای بهروش را داد و من باز مانند زمان دستگیریش با آنکه دیگر خود سن بهروش آنزمان را داشتم باز با مرگ معلمم خودرا تهی میدیدم. اینجاست که امروز بخوبی میتوانم حال و روز بچه های فرزاد و تمام بچه هایی که معلمشان را ازشان گرفتند را حس بکنم .
یاد همگیشان گرامی باد
توضیح: برای بزرگ کردن روی عکس کلیک کنید آقای بهروش ردیف وسط نفر دوم از سمت چپ و مرا هم نفر چهارم از سمت راست در ردیف نشسته میتوانید ببینید .

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

سینما سوخت و جان وین . . .

در ابتدا از یکایک شما دوستان خوبم بابت پیامهای مملو از مهر و پر از صفایتان سپاسگذارم . با اجازه شما اولین مطلب آغاز سومین سال امیریه را با خاطره ایی از همان زمانهای خوش گذشته شروع میکنم که یادی از شخصی و محله ایی که هرآنچه دارم از آنهاست کرده باشم . همانطور که بارها در نوشته هایم اشاره کرده ام بناچار بنا بر جبر روزگار دوران کودکی را در آغوش گرم و صمیمی مادر بزرگ جای گرفته و رشد کردم که امروزه این واقعه را از بختیاری خود میدانم که پروردگار از روی رحمتش این در را به رویم گشود بگونه ایی که میتوانم ادعا کنم دوران کودکی خوشبختی داشتم . آری باز اینرا هم بارها گفته ام خانه ما فاقد هر گونه وسایل سرگرم کنند ه ایی همچون رادیو گرامافون و تلویزیون بود که دلیلش تنها دینداری مادربزرگ بود او زن مومنی به مفهوم واقعی کلمه بود . در زمانهایی که کوچکتر بودم مشکلی نبود بالاخره هم مادربزرگ تقریبا کمی جوانتر بود و هم توقعات من از زندگی کمتر بگونه ایی که قصه های او و چیستانهایش حتی اگر تکراری هم بودند و یا رفتنمان به روضه ها و امامزاده ها از سر قبر آقا در مولوی و سید نصرالدین در پاچنار و امامزاده زید در بازار وغیره همواره جذابیت داشتند که اوج آنها سفرهای گهگاهمان به شهر ری زیارت شاه عبد العظیم و حضرت معصومه در قم که برایم همان لذتی را داشت برای کسانی دیگر رفتن به کنار دریا یا رم و پاریس و نیویورک . . .
اما همانطور که اشاره کردم اینها مربوط به دوران خردسالی قبل از مدرسه و یا زمان کلاسهای اولیه دبستان میشد و من هر روز بزرگتر میشدم و از بچه ها اطلاعات جدیدی دستگیرم میشد میفهمیدم فیلم هرکول و دار و دسته اش وهفت تیر کشهای غرب وحشی جنگهایشان از روضه های تکراری که آخوندها قهرمانانشان را چنان ذلیل میکردند که گریه مردم را در میاوردند و یا زیبا بودن ساحل دریا از ایوان طلای فلان امام یا امام زاده خیلی بهتر است, قصه ها ی مادر بزرگ هم تاریخ مصرفشان تمام شده بود و دیگر مرا خشنود نمیکرد. مادر بزرگ هم کم کم توانش را داشت از دست میداد که به سفرهای مذهبیش ادامه دهد و از طرفی هم فهمیده بود که لذت سابق را من از این مسافرتها نمیبرمبنا بر این بنده خدا دست به رفورمی زد و نوع گردشهایمان را عوض کرد از اتوبان کودک امیریه تا پارک ولیعهد ( دانشجو) پارک فرح (لاله) و بستنی گواهی و خوشمرام , کبابیها و چلو کبابیهای مختلف را جایگزین جاهایی که میرفتیم کرد, ولی اینها لذت های زود گذری بودند و تهی بودن فضای خانه را پر نمیکردند برای همین خود باید دست بکار میشدم که اینهم بدون کمک مادی و معنوی پیرزن امکان پذیر نبود که بنده خدا تا حد توانش قسمت مادیش را دریغی نداشت بشرطی که راحتش بگذارم که اینهم امکان نداشت چرا که برای ساختن و بنا کردن خیلی چیزها به کمکش نیلز داشتم که بعنوان مثال گذرا چند تایی را نام میبرم و اگر عمری بود و مناسبتی حتما حکایاتشان را در آینده خواهم نوشت . باری از گوشواره و دنباله درست کردن برای بادبادک و یا کندن برگ درخت توت برای کرم ابریشمهایم و یا جدا کردن گوگرد کبریت برای ترقه چهارشنبه سوری و . . . دست آخر همین شیرینکاری امروز که میخواهم شرح بدهم .
هر ساله موقع چهارشنبه سوری ابتکارات ما بچه ها گل میکرد ایده های تازه ایی پیدا میشد از پره دوچرخه تا کاربیت و پستانک چراغ زنبوری تا زرنیخ کلرات و غیره که یکی هم فیلم های سینمایی بود که این یکی را مربع مربع بریده چند تایی را میان کاغذی پیچیده و گوشه کاغذ را روشن میکردیم و گاز درون کاغذ باعث میشد کاغذ مانند فرفره ایی بچرخد و از زمین مانند بشقاب پرنده ایی پرواز کند و نسبتا بی خطر تر از بقیه بود. آنسال من فیلم را میخواستم امتحان کنم که در مهدی موش هیچکدام از کسبه نداشتند پرسان پرسان فهمیدم فقط یک خرازی سر کوچه ایی که به درخونگاه راه دارد میفروشد . (حال که نام درخونگاه بمیان آمد جای دارد که از یکی از بهترین فرزندانش که بتازگیها مارا ترک کرد یادی کنم از اسماعیل فصیح که نام و یادش همواره یاد باد) از میدان شاهپور مقداری راه بود که از بازارچه نو و سر فرهنگ باید رد میشدم درست چسبیده به بوذرجمهری تقریبا روبروی چلوکبابی شایسته و خیابان ابوسعید کوچه دهان پهنی بود که انتهایش باریک میشد و به درخونگاه و گذر مستوفی و کوچه کلیسا راه داشت . خرازی بزرگ دونبشه ایی که چندین ویترین بزرگی داشت که مثل خرازیهایی که میشناختم و حتی شاید بیشتر از آنها در مغازه اش جنس داشت . یکی از ویترینهایش قسمت پایینش پر بود از وسایل فیلم و یک آپارات و وسایل مربوط ساختن آپارات که مدتی جلوی این ویترین جادویی میخکوب شدم به تماشای وسایل آن مشغول شدم بعد از مدتی وارد مغازه شدم و از فروشنده فیلم چهارشنبه سوری خواستم همینطور او با قیچی فیلم را میبرید چون مغاذه خلوت بود بجز من کسی نبود من خوشحال فرصت را غنیمت شمرده از وی اطلاعاتی راجع به ساخت و وسایل آپارات خواستم فروشنده خوشحالتر از من ,که شکاری به دامش افتاده با آب و تاب توضیح داد و بطوری میگفت که قند تو دل من آب میشد بالاخره تعریفهایش کار خود شان را کردند و من پولی را که مادر بزرگ طبق رسم هرساله برای تفریح چهارشنبه سوری من داده بود را همگی را دودستی تقدیمش کردم و دو تا حلقه خالی پلاستیکی فیلم و دوذره بین و چند متر فیلم که با چسب به هم وصل شده بودند و بنا بگفته او نیمی هندی و نیمی هم وسترن با شرکت جان وین در یکی از حلقه های خالی پیچید و همه خرت و پرتهای لازم که داده بود را در پاکتی کهنه گذاشت و دست من داد و یک کارتن خالی که اندازه کارتن پفک نمکی بود را هم با هزار منت که پسر خوبی هستم برایگان بمن داد و همینطور که یکبار دیگر توضیحاتی که داده بود را تکرار میکرد با مداد جوهری جاهایی را که باید سوراخ میکردم را روی کارتن علامت گذاری کرد و برای شیر فهمی من آپارات دست سازی را هم بمن نشان داد تا جای ذره بین و حلقه های فیلم را ببینم . از مغاذه که بیرون آمدم در راه بازگشت به خانه دیگر راه نمیرفتم بلکه پرواز میکردم و در تمام این مدت بارها فیلم دوقسمتی ام را در ذهن خود سیر و سیاحت کردم و چه نقشه هایی برای دماغ سوخته دادن به دوستان کشیدم و شاید همینها باعث شدند که زمان برگشت من اگر نصف رفتنم نبود اما خیلی کوتاه تر از آن بود . وقتی خانه رسیدم فرصت ندادم مادر بزرگ پرسشی راجع به دیر کردن و یا کارتن همراهم بکند با خوشحالی که سینما را به خانه آوردم به او مژده دادم از او قیچی را خواستم مادر بزرگ از ترس اینکه با قیچی جسم سختی ببرم و کند شود دستم نداد خودش بنده خدا با استغفراله گفتن برشها را میبرید و و میگفت ببین میتونی آخرت مرا به باد بدهی از آنجاییکه دلش نمیامد من نراحت بشوم با اکراه کمک کرد تا دو تا میله را برای حلقه ها رد کردیم و ذربین ها را هم با بد بختی همانطور که فروشنده گفته بود نصب کردیم و آپارات را همانطور که گفته بود رو به دیوار قرار داده حال من حقه خالی را هرچه میچرخاندم چیزی دیده نمیشد و بیچاره مادر بزرگ را هم کلافه کرده بودم آیا چیزی او میبیند او میگفت مگه خودت میبینی که منهم ببینم . بناچار دوباره بسمت مغاذه راهی شدم نفس نفس زنان وار د شدم بد شانسی یک مشتری پر چانه ایی آنجا بود بالاخره اواو رفت و من داستان را به فروشنده گفتم او دوباره آپارات خودش را آورد تازه متوجه لامپی شدم که در آن بود او گفت برق خطرناک است بهتره از چراغ قوه یا لامپی که با باطری کار میکند استفاده کنم .دیگه پول کافی برای خرید لامپ نمانده بود دوباره راهی خانه شدم در راه فکری بمغزم خطور کرد تا نقصان نور را بر طرف کنم .رفتم مغاذه حاجی ناظم زاده یکقرون دادم دو تا شمع خریدم با خوشحالی وارد خونه شده و مشکل را به مادر بزرگ گفتم. او کار خدایی سینی مسی بزرگمان را زمانی که من در رفت و امد بودم زیر آپارات قرار داده بود من پرده ها را کشیده چراغ را روشن کردم و شمع را تقریبا درجایی که لامپ آپارات قرار داشت گذاشته روشن کردم و در کارتن رابسته چراغ را خاموش کردم . حال سایه هایی در دیوار ظاهر شدند به مادر بزرگ گفتم او حلقه را یواش یواش بچرخاند و من تماشا کنم تا مادر بزرگ کنار آپارات قرار گرفت بوی سوختگی در اتاق پیچید تا ما بجنبیم گوشه کارتن شعله ور شد مادر بزرگ کارتن را پرت کرد به بالکن و بعد با پارچ روی آن آب ریخت تا خاموش شد تمام فیلمها سوخته بودند و حلقه ها هم کج و معوج شده بودند و تنها ذره بینها دود زده مانده بودند . مادر بزرگ وقتی چهره گرفته ام را دید و صدای بغض آلود مرا شنید بجای سرزنش کردن , گفت دیدی این چیزها بما آمد نداره , آن از رادیو گوشی ها یت که یکی دو روز بیشتر کار نمیکردند این هم از سینمایت, پاشو دست و صورتت را بشور باهم بریم سقا خونه سر کوچه شمع دوم را روشن کنیم که خونه آتش نگرفت . در راه مادر بزرگ که هنوز در حال دلداری و تسلا دادن بمن بود, من در فکر جان وین و بقیه آدمهای فیلم بودم که سوختند و من نتوانستم ببینمشان .

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

شب یلدا . . .


بعد از پشت سر گذاشتن 25 آذر (روز مادر)همزمان با خرازی های محل که دستی به ویترین های خود میکشیدند و تتمه کادوهای و نوشته های مربوط به روز مادر را دور میکردند ;در مقابل میوه فروشی های میدان شاهپور به تکاپو میفتادند و بساط سور و ساط شب یلدای مردم را فراهم میکردندو هندوانه و خربزه های انباری را بیرون میاوردندو در کنار میوه های فصل مانند پرتقا ل و نارنگی و . . . جای میدادند. آنزمانها که هنوز لامپهای پرنور و مدادی وجود نداشتند این کسبه برای رئگ و جلا دادن به کالاهای خود از چراغهای زنبوری پایه دار و بی پایه استفاده میکردند که پیوسته میدیدی شاگرد ان مغازه در پی تعویض طوریها هستند یا اینکه مشغول تلمبه زدن . یادش بخیر کمی دور تر ها; میدان شاهپور واقعا میدانی بود که در وسطش حوض و گیاهی داشت که بعدها برای تسریع شدن ترافیک آنرا برداشتند . آنزمانها برای اطلاع جوانتر ها فروش میوه بنحو دیگری بود . از این قرار که در تابستان خیار و کدو و بادنجان دانه ایی فروخته میشدند و در زمستان هم مرکبات و غیره ;تایین نرخ آنها هم بر اساس تازگی و طراوتشان و کوچکی و بزرگی آنها بستگی داشت بعنوان مثال پرتقال ریز آبگیری دهشاهی و بترتیب یکقران و سی شاهی که بزرگتر و مجلسیش دوزاربود.باری ما مردمان خوش آنروزگاران به از امروز, همانطور که گفتم بعد از فروکشی موجهای روز مادر اینبار اسیر امواج شب یلدا شده و خود را رها میکردیم که مارا به طولانی ترین شب سال ببرند.
مادر بزرگ یکروز مانده به شب یلدا زنبیل پلاستیکی خودش را برمیداشت و با هم راهی میدانشاهپور میشدیم که اگر همزمان با آجیل مشکل گشای ماهانه او بود اول به قنادی سر ظفر الدوله میرفتیم که هم صاحبش مومن بود و هم مغاذه اش رو به قبله که بهمراه آجیل جعبه کوچکی شیرینی هم میخردیم و بعد به سمت میوه فروشیها روانه میشدیم و بهمراه انار و میوه فصل خربزه ایی در خور خود میخردیم .متاسفانه دو سال پیاپی خربزه ما خراب و یخزده در آمدند البته دلیلش فقر تکنیکی نگاهداری وانبار ویژه بود خلاصه همین باعٍث شد که چند سالی خریدش را تحریم کنیم.
در این روز در مدرسه در دوران دبستان بیشتر از زمان دبیرستان از صبح بچه ها در جنب و جوش بودندو راجع به یلدا حرف میزدندو لحظه شماری میکردند تا زنگ تعطیل مدرسه بصدا در بیاید که با شنیدن آن برای خروج ازدحامی میشد که هر کسی سعی میکرد زودتر خارج گردد. در طول راه همین شتابزدگی را در مردم رهگذر محله میشد دیدکه با پاکتهایی از کالا در تردد بودند.
شور و شوق شب یلدا موجب میشد که آنروز بچه های کمتری در میدانگاهی جمع بشوند البته کوتاه شدن روزها از چند هفته پیش از رونق آنجا کاسته بود میدانگاهی محل پهنی بود که با عقب نشینی خانه حسن آقا در وسط کوچه مطیع الدوله بوجود آمده بود که محل بازی ما و بچه های نسل قبل از ما و بعد از ما بود که از والیبال و فوتبال و شوت یکضرب و بیخ دیواری و لیس پس لیس و . . .در انجا بازی میکردیم.باری کسادی بازار میدانگاهی و شب یلدا و وجود کرسی و فرار از سرما همگی دست بدست هم میدادند که خودرا سریع بخانه برسانم که حاصل یا جایزه آن چایی داغ سماور نفتی ما بود که با تکه شیرینی از مادر بزرگ دریافت میکردم ,با جاگرفتن در کرسی در جای خودم آنرا نوش جان میکردم.از معجزات این شب طولانی یکی هم عجله من و بموقع نوشتن مشقهایم بود تا بتوانم از مراسم شب یلدا بیشتر استفاده نمایم. مادر بزرگ اجازه میداد که از کرسی بعنوان میز تحریر استفاده کنم, اما نوشتن خط درشت و ریز بخاطر مرکب و دوات و ترس از برنامه آینده آن که سرنگون شود غدغن بود .از بد حادثه نمیدانم تقریبا هر سا ل دراینروز کنار مشقها خط درشت هم بود. نکته جا لب اینکه نمیدانم چه علتی داشت که هر سا له هر معلمی که میامد و هر کلاسی که بودیم سوژه خط درشت ما توانا بود هر که دانا بود و ادب مرد به ز دولت اوست و چند تای دیگر بود.
قبلا بارها در نوشته های قبلی نوشته ام که من و مادر بزرگ عاری از وسایل صوتی و بصری بودیم و شبهایمان را با چیستان و قصه و . . . بسر میکردیم که شب یلدا هم جز این نبود. در آن شب ویژه بعد از شام و نماز مادر بزرگ او سینی مسی قدیم نسبتا بزرگش را روی کرسی قرار میداد میوه و آجیل و تخمه های خربزه و هندوانه که خود خشک کرده و بو داده بود را قرار میداد همینطور پیاله ایی انار دان کرده برای من و میوه ها ی دیگر که او گاهی از شبهای یلدای گذشته اش از خانه پدرش تا خانه پدر بزرگم تعریف میکرد وموقعی چیستانی را مطرح میکرد وموضوعات دیگر که برخا با آنکه خیلی از آنها تکراری بود باز من با دل و جان گوش میکردم و حتی گاهی خود از او میخواستم برایم تعریف کند و از کارهای دیگرمان کبریت بازی بود و بعضا با مشاعره کردن با تک بیتی های ترکی فالی میگرفتیم و دست آخر هم هر کدام جای خود جای خواب خود را روبراه میساختیم و با خاموش کردن چراغ و قصه ایی از شاه عباس که لباس مبدل میپوشید و بمیان خلق خود میرفت تا رنج و دردشان را بفهمد و به آرزوهایشان جامه عمل بپوشاند توسط مادر بزرگ از آنطرف کرسی برایم تعریف میکرد, شب یلدای ما بپایان میرسید ولی همین قصه ها مرا وادار میکردند آرزو کنم که ایکاش شاه ما هم مانند شاه عباس میان مردم میا مد و بعد این پرسش برایم پیش میامد که شاه اگر چنین کند و من با او روبرو شدم از من از آرزویم بپرسد کدام آرزویم را بگویم که اینجا پلکهایم سنگین و سنگین تر میشدند و در آخرین لحظاتی که خواب تمام وجودم را فرا میگرفت در همان حا لت آرزو میکردم که صبح که بیدار میشوم ایکاش حیاط را برف گرفته باشد .
شعر حافظ شب یلدای این مطلب را دراینجا بخوانید.
روزها و روزگارانتان به سپیدی برف و عمرتان همچو یلدا باد.

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

ادامه حکایت . . .

دخی گربه من . . .
قسمت دوم
همانطور که نوشتم به برکت مهر خواهرانه همشیره کفیل دخی شدم . ساعاتی که منزل نبودم نزد بچه ها بود و در سرتاسر خانه جولان میداد و اهالی خانه هر کدام بگونه ایی به او میپرداختند بعنوان مثال برادر ته تغاری که با پفک نمکی از او پذیرایی میکرد تا همین خواهرم که بدور از چشم پدرش تکه گوشت لخمی را تقدیمش مینمود . با گذشت زمان که با رشد او همراه بود و بقول عوام دیگر استخوان ترکانده و گربه بزرگی گردیده و بیش از پیش زیباتر و تو دل بروترشده بود , و برای همین هم هر روز بر ترس و واهمه من افزوده میشد که دست ناپاکی اورا برباید چرا که یاد گرفته از دیوار بالا میرفت و از لبه دیوار خانه ما و خانه حاج خانم چند خانه مجاور تا خانه ملوک شده بود قلمرو او و روی همین پرچین دیوارهم انتظارم را میکشید وقتی صدا کلیدم میشنید از بالای دیوار میو یی کرده پایین آماده تا وارد راهرو بشوم پشت درب بود که خودرا به زدن سرو تنش به پاهایم لوس کند که وابستگیش تا آنجا پیش رفت که شبها دخی خودش را بر روی متکای من ولو میکرد و شب را به صبح میرساند.لذت داشتن دخی مشوقی شد که اکواریوم هم وارد خانه شد همینطور قفس پرنده با سره و فنج و آموزش دخی که این حیوانات را کاری نداشته و آسوده بگذارد هم تکلیف روزمره من شد, که بعد پرنده ها دادم رفتند . از لحظه های زیبا زمانهایی بود که هردو جلوی آکواریوم مینشستیم همانقدر که من از شنا کردن ماهی های رنگی لذت میبردم طفلک دخی با چشمانش حرکات آنها را دنبال میکرد و همراه با آن آب دهانش را غورت میدادو خاطره جالب دیگر که هنوز هم راجع به آن صحبت میکنیم عزت نفس او بود در دوران کمبود مواد غذایی و کوپنی بودنشان خانم برادر مرغها را پاک کرده و خورد کرده شسته ودر ابکشی گذاشته بود تا آبشان برود رفته بود دنبال کار دیگری ,من و برادر به خانه آمدیم در آشپزخانه دیدیم دخی مانند سگ نگهبانی کنار سبد نشسته که برادرم به خاطر متانت او بال مرغی به اوداد . روزی صدای خواهر کوچک خدا بیامرز را شنیدم که با خنده به دخی میگفت دخمل ذغال فروشی بودی که بعد دیدم که گربه سفید ما مانند ذغال اخته شده که با کمک خواهر با شامپوی جانسون اورا شستم و با حوله خشکش کردم اما او در گوشه اتاق با اخمی که نشان میداد از شستشو ناراضی بوده شروع به مرتب نمودن موهاو دم خود نود جل الخالق اینجا بود که موهای پوش داده شده و پف کرده تمیزش باعث شدند تا بیشتر از پیش به زیبایی او واقف گردیم واقعا چون پرنسسان سفید پوشی شده بود همان دلیلی شد که هر از چند روز شسته بشود که بمرور عادت کرد تا جایی که صدای سشوارهم آزارش نمیداد . کم کم به بهار نزدیک میشدیم دخی به نهایت رشد خود رسیده بود و همین هم دلیلی شده بود که گربه های با صاحب و بی صاحب و گربه های ملوک روی پرچین خانه رژه بروند و سر وصال دخی به دویل بپردازند و اینهم ایجاد وحشت میکرد که با بچه هایش چه کنیم برای همین گربه ها را با پیش کردن میراندم. بالاخره ترس من به واقعیت مبدل شدو شکم بزرگ دخی حکایت از حاملگی او میداد. دوستانی که این خبر را شنیدند خواستگار بچه های به دنیا نیامده او شدند ,که این باعث آسودگی خیالم گشت . حالا منتظر تولد بچه ها روز شماری میکردیم تا اینکه ظهری از محل کار به خانه برمیگشتم, خواهر بزرگه مژده داد دخی در کمد لباس های قدیمی در زیر زمین فارغ شده است, خواستم بدینش بروم مادر بزرگ مانع شد که نروم ناراحت میشودبچه ها را میبرد. اصراراو که نروم کارساز نبود من هم خوشحال بودم و هم کنجکاو مادر کوچک خانه را ببینم. وقتی در کمد را باز کردم تا مرا دید با همان حالت زار بعد از زایمانش میویی گفته بچه هایش را رها کرده پیش من آمد . دخی را نوازش کرده و چهار بچه اورا دیدم که بر خلاف خودش رنگارنگ بودند اورا بغل کرده پیش بچه ها گذاشتم اما او دنبال من راهی شد. درست بر عکس ترس مادر بزرگ حال من هر کاری میکردم از من جدا نمیشد, مدتی طول کشید با دادن شیر و نوازش بالاخره اورا نزد کودکانش قرار دادم. سه تا از بچه هاتنها بلندی موهایشان شبیه دخی بود و دیگری که شباهتی نداشت زرد و معمولی بود. آن سه ترکیبی از دخی و گربه پلنگی زرد و مشکی و سفید بودند که شور و حالی به خانه آورده بودند اما زمان بخشیدن آنها بدوستان رسیده بود که سه تا را بردند و گربه زرده که نام هوشنگ خان به او داده بودیم ماند بیخ ریش خودمان که خود او حکایت خودش را دارد . تمام روز ولو بود و در حال استراحت خود دخی هم از او بدش میامد وقتی نزدیکش میشد پیفی میکرد از خودش میراند. آنقدر تنبل بود که میو هم نمیکرد گوشت لخم جلوی بینیش میگرفتی حرکت و عکس العملی نداشت, بجز من هیچکس از اهالی خانه با او میانه ایی نداشتند. دخی با آنکه مادر شده بود و بزرگ اما هنوز بازیگوش بود و بیشتر از قبل به من وابسته طوری که محبت بیش از حدش کلافه ام میکرد اما وقتی میشستم و این خرس قطبی سفید را که هنوز خریدار و مشتری داشت آنقدر دوستش داشتم که با دنیایی حاضر به عوض کردنش نبودم. روزی دخی غیب شد و شب هم نیامد همه نگرانش شدیم و به همدیگر دلداری میدادیم که خواهد آمد که این غیبت به هفته و دو هفته رسید و دیگر قطع امید کردم و خدا خدا میکردم که بلایی سرش نیامده باشد بلکه کسی اورا برده باشد . یکماهی گذشت با تمام ناامیدی باز امیدی در ته دلم بود چون مادر بزرگ از گربه ها که برای یافتن صاحبشان مسافتها طی کرده بودند مانند گربه خود او در تبریز داستانهایی گفته بود که به خوشبینی من دامن میزد. روزها همینطور یکی بعد از دیگری میگذشتند و گویی اصلا هرگز چنین گربه ایی وجود خارجی نداشته است .کم کم داشتیم به نبودن دخی عادت میکردیم اگرچه یادگاریش هوشنگ خان ما را به یادش میانداخت. حال نمیدانم از گم شدنش چند وقت گذشته بود که صبح که از در خانه بیرون آمدم به محل کارم بروم صدای میوی دخی را شنیدم اول فکر کردم خیالات بوده که سرم را بطرف صدا بر گرداندم سر کوچه روی پله خانه ایی اورا دیدم با شادمانی دوان دوان بسمت او رفتم وقتی رسیدم دیدم تمام بدنش زخم و موهای زیبایش چرکین واز لحاظ وجودی هم اسکلتی بیش نبود بغضی گلویم راگرفت همینکه دستم را بسوی سرش دراز کردم که نازش کنم چشمان بی فروغش را باز کرد با میویی که از ته چاه میامد نگاهی بمن انداخت و از حال رفت که آلبته از دنیا رفت همینطور که شوک زده نگاهش میکردم وفخر السادت خانم که از همسایگان بود و گویی تمام این صحنه را مراقب بوده و مرا هم از خرد سالی میشناخت سمتم امد همینطور که دستم را گرفته از دخی دورم میکرد گفت نزدیکهای صبح خودش را به اینجا رساند و نتوانست به خانه شما برسه و طفلک منتظرت بود که راحت شد و همینطور واژه هایی را پشت سرهم برای تسلای من ادا میکرد و من با بغضی که دیگر شکسته بود میگفتم ایکاش همانگونه گمشده ایی مانده بود.

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

دخی گربه من . . .

قسمت اول :
دوستان عزیز و یاران امیریه که حا ل همگی چون بچه محلی شده ایم بارها نوشته هایی و ترجمه هایی را در اینجا مربوط به حیوانات رادیده و خوانده اند که دلیلش در وحله اول علاقه ام به این جانداران بی آزار که جملگی از آغاز خلقت همواره بنوعی برای انسان مفید بوده اند میباشد و در ادامه بخاطر اخبارهای ناراحت کننده ایی که اینروزها از رفتار بد هم میهنان با حیوانات بویژه سگها وگربه ها بوده است که با درج چنین مطالبی هم یاد آوری وظیفه ما به این زبانبستها بوده و هم امید به اینکه شاید تاثیری در کسانی که بیتفاوت میگذرند داشته باشد . در همین آغاز خرده گیری ها را بجان میخرم که در سرزمینی که کودکان گل فروش دارد و جوانانش . . . به آن عزیزان میگویم حق باشماست اما برای اطلاع آنان من در اینجا و در وبلاگ دیگرم پرندگان بارها به آنها هم تا آنجا که در توان این قلم حقیر بوده پرداخته ام ولی اینها دلیلی نمیگردند که ما رسالت آدم بودن خودرابه بوته فراموشی بسپاریم با علم به اینکه باز آز آغاز خلقت ما بودیم که پیوسته به حیوانات از هر دسته ایی که باشند انواع تعرضها را نموده ایم وباعث منقرض شدن خیلی از آنها بوده ایم و خیلیها را هم در حال از بین بردنشان خواسته و ناخواسته میباشیم .
بعد از مقدمه بالا امروز میخواهم از یکی از گربه هایم بنویسم . دوگربه رسما در زندگی داشته ام که یکی در ایران و یکی هم در اینجا که هر کدام خاطره ایی از خود بجای گذاشته اند که با گذشت سالها هنوز خراششان در روح و روانم قابل رویت میباشند . حکایت امروز داستان دخی یا بقول همشیره ها یم دخمل میباشد . لازم میدانم که اول یاد اور بشم خوشبختانه در خانواده ایی چشم به جهان گشودم که تقریبا همگی گربه دوست بودند و خیلیهایشان گربه نیز داشتند تا آنجایی من که چهره پدر را بیاد ندارم اما در سایه روشنهای ذهنم گربه خانه پدری را بیاد دارم که بعدها مادر بزرگم بر این ادعا صحه گذاشت و از رفتارهای پدرم برایم تعریفها کرد. اصولا حتی میتوانم بگویم گربه دوستی در ما گویی مسله ژنی میباشد که در خانواده مادری شدت فراوانی داشت, اگرچه عمه هایم نیز در تبریز هر دو گربه داشتند . هنوز نام گربه های برخی از اقوام را که چهار دهه ایی از آنزمانها گذشته مانند گربه عموی مادرم گوگوش نام داشت و یا گربه های خالم مستان و مرجان وگربه دایی هم دستان . . . هنوز بیاد دارم. همیشه دوست داشتم گربه ایی داشته باشم اما بعلت مستاجر بودن مادربزرگ اجازه نمیداد که حق هم داشت, خب منهم دلم خوش بود که درمیهمانیها در خانه خویشان و یا مادر که در چند قدمی بود بسنده کنم .بعد نوجوانی و جوانی و سرگرمیهایی که در آن دوران خوش گذشته وجود داشتند همگی مسببی شدند در فروکشی این احساس تا اینکه دگرگونی بوجود آمد و ورق برگشت و ریشه تمام دلشادیها یکی بعد از دیگری خشکیده شدند. در همین اثنا که مادر هم به سفر بی بازگشت راهی شد که آنهم دردی بود که بر دردها افزوده شد . در همان ایام دلمردگیها روزی همینطور که در خانه را باز میکردم خواهر بزرگ از اتاق بیرون آمده با چهره ایی شاد بمن گفت آهسته وارد اتاق بشوم که سوپریزی دارد و خود داخل شد و من تا کفشهایم را در آوردم همینکه وارد اتاق شدم در آغوش او چیز سفیدی دیدم که بیشتر شبیه کلاف کاموای سفید که تکان میخورد که متوجه شدم بچه گربه ایی میباشد از او خواستم بغل من بدهد تا ببینم که همین اولین نگاه کار خود را کرد و بروایت داستانهای عاشقانه من نه یکدل که صد دل , دل و جان به این موجود زیبا باختم اولین بار بود که چنین گربه سفیدی با موهای بلند میدیم, چون تمام گربه ها یی که در ابتدا شرحش را دادم گربه های فامیل سفیدو سیاه یا پلنگی . . . بودند اما این وروجک سفید برفی زیبا آنچه برجذابیت و زیبایش میافزود زردی نوک گوشهایش و دم زرد شبیه روباهش بود. دو سه هفته ایی از حظور او گذشت کمی بزرگتر شده و اهالی خانه را هم شناخت. من به دیدنش میرفتم مدتی را با او سر میکردم ولی این مدت محدود راضیم نمیکرد تا اینکه روزی در پله ها اورا دیدم بغل کرده به اتاق خود بردم که چند دقیقه بعد صدای پیش پیش همشیره که دنبال او میگشت فضای راهرو را پر کرده بود وقتی صدای پایش را نزدیک اتاق شنیدم برای مزاح گربه را برداشته روی کمد لباسها قرارش دادم که در انجا وسایلی بود که رفت پشت آنها و مخفی شد. خواهرم وارد اتاق شد و سراغش را از من گرفت که اورا دیده ام و من با خنده جواب منفی دادم که چند بار هم در آنجا پیش پیشی کرد و دست از پا درازتر رفت و من وقتی صدای دور شدن اورا در پله ها شنیدم, خود صدایش کردم با پیش پیش اول من آمد بیرون آنجا پی بردم که عشق من به او یکطرفه نیست و او هم علاقه ایی بمن دارد.چند باری همین داستان تکرار شد تا بالاخره تق کار در آمد ابتدا خواهرم کمی دلخور که گربه اومیباشد و بقولی بنام او و به کام من شده است که طفلک مهر خواهری وادارش کرد که آنرا بمن ببخشد و خود به گهگاهی به با او بودن رضایت دهد که از آنزمان دیگر شد اولین گربه ام ومن به آرزوی دیرین خود رسیدم.
این حکایت ادامه خواهد دارد
تصویربالا دخی و من روی عکس کلیک کنید.