۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

بهار غم انگیز . . .

بهار غم انگیز

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که ایین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزم آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به ایین دگر ایی پدیدار

هوشنگ ابتهاج

بیاد تمام عزیزانی که در بهار امسال جایشان خالیست .

۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

نفرین به 12 . . .

حال که تعطیلات مدرسه ایی عید به نیمه رسیده است یاد دوران دبستانی خودم میفتم و عیدهایش , همان عیدهایی که از کوچک و بزرگ همه شاد بودیم و صدای قهقهه خنده هایمان با آواز پرندگان کوچک نغمه خوان شهر آسمان آبی بهاری آن را پر میکرد. همان زمانهایی که از این ساختمان های سر بفلک کشیده بیقواره و بی ریخت وجود نداشتندو همان آسمان آبی شهر چنان صاف و پاک بود که بقول دوست عزیزم عمو درویش از امیریه ما میشد برفهای سر قله کوه های شمیران را دید. آری در همین نیمه تعطیلات که دیگر بازار عید دیدنی و عیدی دادن ها از رواج میفتاد و کسبه و کارمندان به سر کار خود باز میگشتند ما بچه مدرسه ایی ها برایمان فرصتی بود که کفش و لباس عید را درگنجه ها گذاشته و لباسهای معمولی خود را پوشیده و بزنیم بیرون. باری ما پسرها که شیر بودیم و شمشیر دم را غنیمت شمرده هم عیدی هایی را که گرفته بودیم نفله میکردیم و هم به بازی های خود در کوچه پسکوچه ها که در سراسر سال جریان داشت ادامه میدادیم و همین باعث میشد تکالیف خود را که معلم بی انصاف تا آنجا که میتوانست بارمان کرده بود را از یاد ببیرم و یا اینکه پشت گوش بیاندازیم . خوش بحال دختر محله همانهایی که موش بودند و مثل خرگوش بودند و درسخوان و باعقل بودند هم عیدی هایشان دست نخورده میماند و هم مشقهایشان تمام شده بود ,ولی بازی ما ادامه داشت که 12 فروردین میرسید و دیگر وقت تنگ میشد و کوچه هم از ما خالی میشد و هر کدام از ما حتی بچه محل های خالی بند همکلاسی ما که همیشه در اولین انشای سال تازه که تعطیلات عید را چکار کردید به مسافرتهای نا رفته میرفتند ,همه ما خزیده در اتاقی از خانه خود با چهره ایی عبوس با دلهره ایی در دل تند تند به سیاه کردن دفاتر خود میپرداختیم و بدون استثنا هر کدام ازما از همان جایی که بودیم غرولند کنان به معلم نامرد بی انصاف ناسزایی میدادیم و به این روز 12 فروردین که خانه نشین شده بودیم که ادامه اش خراب شدن فردایمان که سیزده مان بود لعنتی نثارش میکردیم. صدای مادر بزرگ بلند میشد و بمن اعتراض میکرد معلم بیچاره چکار کنه چرا به روز زیبای خدا بد وبیراه میگی و نفرین میکنی؟ من به او میگفتم منکه تنها نیستم همه بچه های محل فحشش میدهند که فردایمان را هم خراب کرده است . مادر بزرگ میگفت اگر همگیتان وظیفه خودتان را میدانستید و تکلیفتان را بموقع انجام میدادید به این حال و روز نمی افتادید, بعد پیر زن مهربان استکان چایی جلویم میگذاشت و میگفت اینو بخور و بعدش شیطان را لعنت کن و یاد بگیر که سال دیگه این اشتباه را نکنی . اما من و بچه ها سال دیگر و سال دیگرش یاد که نگرفتیم هیچ ,همان اشتباه را تکرار و تکرار کردیم و به معلم هایمان و 12 فروردینهایمان هم ناسزاها نثار نمودیم .
و حال بعد از چهار دهه از آن زمان میگذرد و من با اینکه دیگر شاگرد دبستانی نیستم باز به معلم ها و 12 فروردینها نفرین میکنم اما افسوس که مادر بزرگ نیست و چایی تازه دمش ,که بخورم و بقول او لعنتی به شیطان بکنم و یاد بگیرم که با دوستانم بار دیگر اشتباه نکنیم .

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

عیدی دیگری و سالی دگر . . .

بازهم در این غربت عید نوروزی دیگری از راه رسید و سالی نو شداما با این پرسش که این تازه از راه رسیده برایمان چه به ارمغان خواهد آورد ؟ اما از قراین و نشانه ها میتوان امید وار بود که بمانند سالی که پشت سر گذاشتیم سالی خواهد بود پر بار و پر از سوپرایزها و دگرگونیهای مثبت که انشااله آخرش هم به بهاری ختم خواهد شد که آرزوی همگان میباشد .
از معجزات عید وسفره هفت سین در این است که آدمی در هر شرایطی و با هر حال و هوایی نمیتواند از آن چشم بپوشد و شاید هم دلیل ماندگاریش در طول قرون در همین بوده که البته از فداکاری نیاکانمان که از آغازبرای نگاهداریش از آفتها با چنگ ودندان و حتی به بهای هستی خود برای حفظ این رسم نیکو که پیامش زایش و رویش و صلح و آزادی وهمبستگی . . . است مایه گذاشته اند بی دلیل نبوده است باید اشاره کرد. باز از محسنات نوروز وحدت یکپارچه ایی است که برگزار کنندگانش از هر ایل و تباری و قومی و دینی وهر گویش و ملیتی که باهم دارند , باید یاد کرد .
از نیمه های اسفند پسرک من (بو بوش) که در عکس بالا جلو نشسته و الان یکسالی است که بعد از پرواز بوبی پرنده دوست داشتنی و رفیق سالهایم ,جانشینش گشته و همخونه ماشده است و حال از اهل بیت نیز محسوب میشود , شروع به نغمه سرایی و آواز خوانی کرد و مژده آمدن بهار را بما داد با آنکه بهار رسیده هنوز هم کنسرت ترانه های بهاریش از طلوع خورشید تا غروبش ادامه دارد, که نه خانه را بلکه ما راهم بهاری کرده است . باری همت او و نیروی جادویی عید بر بیحوصلگی ما که بی دلیل هم نبود غلبه کرده و ما را بر آن داشت که بسان تمام سالهای غربت از آغاز که حال تعدادشان 24 شد. سفره هفت سینی بچینیم که تصویر آنهم در آغاز مطلب قرار گرفته است . در ادامه برای دوستان داخل شاید خالی از لطف نباشد از سفره هفت سین و چگونگی آن در برون از خانه بگویم . جور کردن هفت سین برای کسانی که در شهرهای بزرگ سکونت دارند و به فروشگاه های وطنی و افغانی دست رسی دارند مشکلی نیست ولی برای در مقابل برای ما که در شهر های کوچک تری زندگی میکنیم و فاقد چنین فروشگاههایی میباشیم مجبوریم هر سال برای سین هایی که نداریم جایگزینی پیدا کنیم و برای همین تا لحظه تحویل سال بارها تعداد سینهایمان را میشماریم که کم و کسری نداشته باشد. همیشه سفره من متاسفانه خالی از سنجد و سمنو بوده است که همانطور که گفتم هر ساله جانشینی مانند سنبل و . . . جایشان را گرفته است . جای دارد به خاطره ایی اشاره کنم که چند سال پیش که شب عید گذرم به مغاذه وطنی افتاده بود, بسته ایی سنجد و ظرفی سمنو خریده و در طول راه خانه خوشحال که بالاخره سفره کلاسیکی خواهم داشت, وقتی که به خانه رسیدم و سنجدها را در ظرفی ریختم دیدم که پوست خشک و چروکیده و برخی ترک خورده دیدم برایم بهار من گذشته را میخوانند که معلوم بود چندمین بهار را پشت سر گذاشته و بارها روی ویترین آمده و دوباره به قفسه برگشته اند, که غرق این افکار بودم که دیدم دو میهمان ناخوانده هم از میانشان برون پریده و عشوه و طنازی شروع به دلبری نمودند که بیدرنگ با همان ظرف روانه سطل زباله شدند. بعد به سراغ سمنو رفته وقتی در آن را باز کردم چیزی دیدم آمیخته ایی از سمنو و کاچی که وقتی مزه هاش را چشیدم بیشتر شبیه سرکه شیره و . . . که حکایت از ترشیدگی میکرد که آنهم به سنجدها پیوست و همین امر سبب شد که لقایش را به عطایش بخشیده از آن به بعد همان سفره همیشگی را پهن کنیم . چند سال است که ماهی قرمز هم به سفره اضافه شده است که آنرا همیشه درست آخرین لحظه میخریدم که لااقل سر سفره زند باشد که امسال خوشبختانه ماهی پارسال با دوستانی که برایش خریده ام برای دومین بار زینت بخش سفره گردید که عکس اورا هم در زیر میگذارم که دوستان محیط زیستی و دوستدار حیوانات خیالشان آسوده گردد ببینند که در ظرفی مکعب مستطیل و پر از آبی که با سنگ ریزه و گوشماهی و . . . چون دریایی برایشان ساخته ام بدون ترس از شکار شدن و آب آلوده خرسند و شادمان زندگی میکنند و چون پرنده هایم آنها حال از اهل بیت میباشند. اینرا هم باید اذعان کنم که ماهیها با بازی و شنایشان و پسرک نغمه خوان با آوازهای گاه و بیگاهش زیبایی زندگی را به رخ ما میکشند و حتی وادارمان میکنند که باور کنیم زندگی در جریان میباشد و حیات ادامه دارد.

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

نوروز . . .

بهارتان سبز و نوروزتان خجسته باد !

بر چـهره گـل نـسیم نـوروز خـوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشـت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است

خیام

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

از ساخت چین تا Made in Amiryeh . . .

این روزها همه راجع به تحریم کالاهای چینی مینویسند البته هدف بیشتر آنها بخاطر حمایت دولت چین از سران حکومت و خوش رقصی و عشوه و طنازی آنان در جلسات سازمان ملل و غیره میباشد. بندرت میشنوی که جنس چینی را تحریم کنید برای حمایت از صنعت ملی و صنعتکاران و کارگران هم میهن و یا برای حفاظت سلامت هم وطنان که با اجناس بنجل چینی به خطر نیفتد. البته اینها از وظایف دولتمردان میباشد که متاسفانه همین دولتیان و اطرافیانشان سوداگران بی مروت و بی انصافی هستند که این قبیل کالا را وارد میکنند که نه تنها به سلامت شهروندان نمی اندیشند بلکه با این عملشان باعث ورشکستگی کارگاه های کوچک که نمیتوانند با این قیمتهای ارزان رقابت کنند نیز میگردند. قبل از اینکه این مقدمه را به پایان برم لازم میدانم به نکته ایی اشاره کنم در زمانهای گذشته اجناس چینی چنین عرضه میشدند ساخت جمهوری دموکراتیک خلق چین که در قلب رفقا قند آب میشد ( هم نسلهای من حتما بیاد میاورند که این واژه حتما با دنیایی از غرور ملی نیمی از مدادهای دهشاهی یکقرانی پرچمی دوران دبستان ما را احاطه کرده بود) ولی امروزه تنها به ساخت چین اکتفا میکنند که میتوان نتیجه گرفت جمهوری دموکراتیک خلق کشک بوده و عوام فریبی که حال دیگر تاریخ مصرفش تمام شده است ومشابهش را هم خود گرفتاریم .غرض از مقدمه بالا مدتهاست جسته گریخته در این جا و آنجا از زیانهایی که واردات چینی به مملکت و تولید سرانه داخلی وارد نموده دیده و خوانده ام,که یکی از زیان دیده های عمده آن صنعت کفش میباشد که حساسیتی به آن دارم و همان انگیزه ایی برای این نوشته گردید .


همین حکایت بالا و در یکقدمی بودن عید و بهار . . . و دلتنگیها ی کهنه ام به خانه پدری, همچنین خبر های ناگوار از گرانی کمر شکن و تجسم چهره های اندوهگین نان آورهای خانه ها و جای خالی اسرای در بند در کنار خانواده بر سر سفره هفت سین بویژه جای خالی عزیزانی مانند عزیز خودم (اورآنکه حیاتش داده بود از ما گرفت) مخصوصا آن هایی که باید میبودند ولی نیستند و خیلی دلایل دیگر بهانه ایی شدند باز یاد دورانی بیفتم , که چه آسوده و شاد بودیم ونمیدانستیم, آری همان روزگاران شاد گذشته دوران کودکی که بدور از دغدغه مد و رنگ و جنس و غیره بودم مهم تنها داشتن کفش و لباس بود وکار مادر بزرگ هم اوایل راحت تر بود در آغاز سال تحصیلی و بویژه عید راهی بازار وناصر خسرو باب همایون میشدیم میخریدیم . اما بعدها دغدغه های یاد شده سر وکله شان پیداشد ند گاهی خیاط برایم میدوخت و گاهی هم میرفتیم نادری و چهارراه اسلامبول کوچه مهران و برلن . . . ولی در مقابل از همان آغاز با خرید کفش مشکلی نداشتیم . اصولا صنعت عمده و ملی محله تولید و فروش کفش بود که بصورت تکفروشی و سری دوزی و عمده هم برای مصرف کننده های محل بود و هم در سطح شهر و کشور پخش میشد. تا آنجا که بیاد دارم من و خانواده ام هرگز جز محل از جایی مانند مخبر الدوله و باغ سپهسالار و لاله زار و غیره حتی تبریز هم که میرفتیم و کفشش زبانزد میباشد نمیخریدیم, مثل آنکه آنرا نوعی بیغیرتی و یا وطن فروشی میپنداشتیم وعدم حمایت از کارگاه های کوچکی که از مهدی موش و ظفرالدوله گرفته تا کوچه پسکوچه های بازارچه های قوام الدوله و نو ,کوچه کلیسا , گذر قلی و مستوفی تا پاچنار و بازار و کوچه سید ولی . . . میدانستیم . کارگاه هایی که با هفت هشت نفر میچرخیدند ولی همان چند نفر خود باعث میشدند تا ده ها نفر دیگر نان شب خودرا بدست بیاورند . شاید برای همین هم بود که در امیریه از راه آهن تا سپه قدم بفدم کفش فروشی بود که برخی از آنها مانند چلوکباب رفتاری یا قنادی لادن و بستنی گواهی و اولویه شوخ آوازه شان به همه شهر رسیده بود و خریداران را به امیریه میکشید مانند کفش درگاهی , کاوه ,تبریزی . . . یا کفش کوه نوردی رهبر( فامیلی صاحبش چنین بود ) و پروین که اگر از گلچین چهارراه پهلوی سرتر نبود از او کمتر هم نبود البته کفشهای ملی و بلا و وین هم بودند که معروف به کفش ماشینی اوایل موجب نگرانی شدند ولی با عدم استقبال مردم محله ما روبرو شدند که بعدها شنیدم آنها به روسیه و کشورهای دیگر صادر میکردند .
سالهاست یکی از آرزو هایم دیدن محله میباشد و کوچه های پیچ در پیچش و کسبه اش و کفش فروشیهایش که با برخی رابطه ام از خریدار و مشتری گذشته و بدوستی و حتی رفت و آمد های خانوادگی نیز مبدل شده بودند ,میباشد مخصوصا رفتن به محله هایی که نام بردم و دیدن همان کارگاه های کوچک که اشاره کردم .آری همان کارگاه هایی که باید اعتراف کنم بسادگی از کنارشان رد میشدم و آنقدر در شهر و محل صفا بود ,شور بود, نشاط بود که من متوجه ویژه گیهایشان نمیشدم و شاید خوشمم نمیامد بخاطرپوسترهای پرسپولیسی که بدون استثنا همگی داشتند و ترانه های کوچه بازاری که باب میل من نبود که از داخل دکان آنها گذر را در بر میگرفت . . .
در این غربت فهمیدم چقدر دوستشان میداشتم و خبر نداشتم و چقدر دلواپس یکایکشان هستم که ساخت چین تیشه به ریشه شان نزند .
پینوشت :

در آستانه آخرین چهارشنبه سال (چهارشنبه سوری) زردیهایتان از آن آنهایی باد که میخواهند شمارا زرد ببینند.

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

بیمارستان رازی

8 مارس روز جهانی زن :

برتمام زنان و مردان برابری خواه بویژه هم میهنان عزیز گرامی باد .


روز زن هم از روزهاییست که برای من و هم نسلهایم هر ساله با آه و حسرت همراه میباشد زیراکه ما ها شاهدان دو دوره میباشیم روزگارانی که قوانین حامی زنان و خانواده و همواره در حال تکامل بودند ولی متاسفانه بر جامعه فرهنگ زن ستیز مرد سالار حاکم بود و محتجرین و واپسگران مانع پیشرفت و جا افتادن آن قوانین و حال میبینیم که جامعه و نسل تازه و مترقی حامی زن و خانواده و حقوقش میباشند اما قوانین ضد زن و ارزشهایش . . . که هر روز هم قانون تازه ایی به این قوانین برای بیشتر پایمال نمودن حقوق این شهروندان عزیز توسط همان اشخاص مانعگر وضع میگردند.البته امروزه میبینیم که سالهاست همانگونه که ارزش ارزشها به تباهی کشیده شدند خیلی چیزها هم عوض شده و یا مصرفشان جابجا شده که بعنوان مثالی ساده میتوان به خنده و گریه اشاره کرد که هردوی اینها را در همان دوران خوشگذشته نیز داشتیم با این تفاوت که در آنروزگاران آسوده خیالی , اشکها و گریه هایمان برای مرده هامان و عزیزان از دست رفته مان بود ولی حالا برای زنده هایمان گریه میکنیم برای در بند بودنشان زندگی فلاکت بارشان و هجران و دوریشان و . . . و لبخند مان همراه سوگ وماتم بدرقه عزیزی از دست رفته که میگوییم راحت شد , میشود.
باری حال که مطلبم مصادف شده با روز زن یاد داستانی افتادم که یکی دو هفته پیش به ذهنم خطور کرد و مرا برد به سالهای خیلی دور که چند بار دور خیز کردم بنویسمش هر بار دچار تردید شده و از آن گذشتم تا اینکه امروز دیدم با مقدمه بالا بخش اولش همخوانی دارد و تعریفش هم خالی از لطف نیست. در اوایل دهه چهل که فکر کنم 43 ,دو سالی بود که با مادر بزرگ زندگی میکردم و تمام این مدت را همراه او در روضه های هفتگی و ماهانه و غیره بودم که بطوری که چهره آشنایی برای دوستان مادر بزرگ و حتی برخی از روضه خوانها شده بودم که راجع به آن مجالس نوشتن خود حکایتهایی میباشند که به تنهایی باید به آنها پرداخت . شاید تعریف و تمجید دوستان روضه مادربزرگ که با ماشااله گفتن که بزرگ شده ام وبرای خود آقایی که این بر من مشتبه شدو یا بچه مدرسه ایی شدن و کلاس اولی بودن موجب شدند تا از مادر بزرگ بخواهم اجازه بدهد با بچه های کوچه که بعضی هم دبستانی هایم بودند بازی کنم که با اصرار های من تسلیم شد . ما در آن سال کوچه قوام دفتر که جنب حمام فرشته و روبروی کوچه زاهدی بود و شیب تندی داشت مینشستیم که ادامه کوچه که با خمی به چپ ادامه پیدا میکرد از جلوی دیرستان علم و هنر که بعدها جاویدان شد و به صبای جنوبی اسباب کشی کرد میگذشت و میرسید به کوچه ورزشگاه که آنهم مانند کوچه ما از شاهپور شروع و چهارسوق را قطع کرده و به بلورسازی میرسید.روزی با بچه ها بازی میکردیم که از سر کوچه خانمی بی چادر وارد شد که لنگان راه میامد این وروجکها با گفتن مهین شله و شاید چیز دیگری هم گفتند که بیاد نمیاورم هرهر و کرکر کنان متواری شدند و علی ماند و حوضش که خانمه با چهرهایی اخم کرده نگاهی به من انداخت و از همان خم کوچه که به مهدی موش هم راه داشت پیچید و رفت . بچه ها برگشته هنوز ریسه میرفتند و به بازی ادامه دادیم . عصر آنروز با مادرم خانه مادرم رفتیم هنوز جابجا نشده بودیم که مادر گله کرد و ماجرای آمدن مهین خانم را و شکایتش را توضیح داد مادر بزرگ سرزنش کنان گفت آفرین فقط همینمان مانده بود. بالاخره قال قضیه ختم شد بشرطی که اگر با مهین خانم برخوردم معذرت بخواهم هرچه گفتم بابا من تماشاچی بودم و تقصیری ندارم ,مادر بزرگ میگفت مرغ یک پا دارد و بس .چند وقتی از آن داستان گذشت و خوشبختانه برخوردی با آن خانم پیش نیامد تا من پوزش بخواهم تا اینکه روزی در دبستان مولوی که درس میخواندم زنگ تفریح آقا بزرگی یکی از همشاگردیها یم که هیکل درشتی داشت با یکی دیگر از بچه ها دعوایشان شد که تنه آقا بزرگی بمن خورد و نقش زمین شدم و سرم شکست با همهمه بچه ها آقا جندقی فراش مدرسه از بوفه بیرون آمده مرا چون کاهی از زمین بلند کرده و راه افتاد . من هم سعی میکردم اشکم را قورت بدم و هم از طرفی از دیدن خونی که میریخت شوکه شده بودم تا بالاخره به بیمارستان رازی که تقریبا روبروی کوچه خودمان بود رسیدیم و آنجا مارا به اتاقی بردند که بعد از چند دقیقه ایی درب اتاق باز شد مهین خانم با لباس پرستاری گویی در حیاط بیمارستان ما را دیده بود با آقایی که فکر کنم پزشکیاری بود وارد شدند و شروع به پاک کردن خونها و تراشیدن محل زخم شد و حتی بخیه را هم خودش زد و من چنان بهت زده بودم و احساس شرم میکردم که متوجه درد و آمپول و سوزن . . . نشدم تنها چیزی که احساس میکردم رفتار مادرانه و مهربان او بود که هنوز بیاد میاورم که هرچه او صورت مرا نوازش میکرد نگاهداری بغضم سخت تر میشد و دوست داشتم که هر چه زودتر از آنجا بروم . موقع رفتن روزی را مهین خانم برای مراجعه مجدد گفت و ما دوباره بسمت مدرسه راهی شدیم. روز تایین شده هم درست با شیفت او بود که آنروز هم با حال و هوای ویژه خودش گذشت . از آن زمان فهمیدم که چرا او هر روز کوچه ما میگذرد که بخاطر میانبر بودن راه بود و دلیل دیگرش را سالها بعد متوجه شدم . بعد از سرشکستگی مضاعفم تا مدتها مهین خانم را چه در کوچه خودمان یا مادرم از دور که میدیدم برای اینکه با او روبرو نگردم حب جیم را خورده و میگریختم اگر هم زمانی غافلگیر میشدم سلام بلند بالایی میدادم تا اینکه به او عادت کرده و حال وقتی میدیدم سعی میکردم خودم را به او برسانم و عرض ادب بکنم. مهین خانم سرپرستار یا نرس بیمارستان بود که بعدها فهمیدم که عروس حسین چاخان اینها میباشد که از همسرش جدا شده و گویی دختری هم داشت که به او نداده بودند. او همیشه مرتب و آرایش کرده و شیک پوش بود و لباسهای مد روز میپوشید و شاید از نادر زنان محل بود که وقتی دامن مینی مد شد, میپوشید که هنوز به اعتماد به نفس او که پای آسیب دیده اش مانعش نمیشد را تمجید میکنم . بعدها که بزرگتر و بزرگتر شدم با صفحه هایی که مردم بیکار پشت سر او میگذاشتند آشنا شدم ,همینطور با رفتار عده ایی از آهالی محل که مردانی از ترس همسرانشان برخلاف میل باطنی از برخورد با او و حتی دادن سلامی چشم میپوشیدند و همینطور زنانی که خیلی دوست داشتند ارتباطی با او داشته باشند از ترس شوهرانشان عطایش را به لقایش میبخشیدند. چند سالی گذشت من و مادر بزرگ از کوچه قوام دفتر به کوچه دیگری اسباب کشی کردیم که خانه ما در بن بستی قرار داشت که سه خانه آنجا بود که از بد گویی ها و برچسب زدنها فهمیدم ,که خانه سومی خانه مهین خانم میباشد که طوری این خانه ساخته شده بود که تنها میشد از پشت بام حیاطش را دید که ما خانه مان شیروانی بود و ناممکن ولی هنوز هم نمیدانم آنچه همسایه ها بیان میکردند چگونه توانسته بودند ببینند و تازه مگر نه اینکه چهار دیواری اختیاری پارتی دادن و یا لباس نازک پوشیدن در خانه حود چه ربطی به دیگران دارد و خیلی حرفهای مفت دیگر که بر میگشت به بخالتها و ترس و واهمه ها و غیره که در این کشمکشها من شاد بودم که به او نزدیک شده ایم و میتوانم با سلام دادن هایم از گناهی که مرتکب نشده بودم بکاهم که گاهی همین عرض ادب من هم با چشم غره همسایه ها مواجه میشد .خلاصه آنقدر زندگی را به این زن دشوار نمودند که بنده خدا خانه را فروخت و رفت که تنها یکی دوباری که برای دیدن دخترش آمده بود دیدم او حتی محل کارش را هم تغییر داده بود . البته من به اختصاراز آن فرشته سپید پوش نوشتم که هم یادی کرده باشم و هم از آن گناهم نیز کاسته شود . امیدوارم هر جا که باشد در این روز زن که او و اسلافش تابو شکنان بودند سلامت و آسوده باشد.
پینوشت:
امروز صبح در لیست وبلاگهای من چشمم به تیترنوشته وبلاگ دارالمجانین به مدیریت دوست عزیزم بهلول تحت این عنوان: مدرسه ما و وبلاگ امیریه , که خیلی خوشحال شدم نه بخاطر اینکه تعریفی از من شده است بلکه میبینم به هدفی که از راه اندازی امیریه داشتم دارم میرسم اینرا در کامنتهای بچه های امیریه بارها دیده ام و همین هم باعث گردیده رو پا بمانم .
وقتی وبلاگ امیریه را می بینم و آن نوشتارهایی که مرا اگر نگویم به بیش از نیم قرن پیش اما به سالهایی بسیار دور پیوند می دهد , خاطراتی برایم زنده می شود که بلافاصله حسرت آن را خورده و آرزو می کنم که ای کاش من بودم و خانه باغ پدربزرگ و امیریه و منیریه و......تمام نقاطی که برای هر نقطه اش خاطره و یادی است که در کمال تاسف دیگر به چشم نمی آیند . تنها یکبار به هنگام عبور , دبیرستان رهنما را دیدم و بی اختیار قطره اشکی ریخته شد . آنهم توسط فردی سنگدل چون من ! ادامه . . .

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

بهار . . .

چند روزیست که هوا بهتر شده است صبحها که بیرون میزنم پرندگان کوچک شهر بر روی بامها و شاخه درختان وقتی هم خانه بر میگردم قناری من در قفس بمانند هر سال جملگی همان ترانه هر ساله که بهار و عید در راه است را میخوانند, ولی من امسال حال و هوای هر سال را ندارم . به نداشتن عزیزی نمیتوان عادت کرد بلکه تنها میتوان با آن بنحوی کنار آمد که یکسال زمان کوتاهی است.

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

از رهبران تا رهبران . . .

دیروز خبر اول تمامی رسانه ها عذر خواهی دو مقام بالای مذهبی آلمان رهبر کاتولیکها و پروتستانها بود که اولی بخاطر رفتار بد و ناپسند برخی برادران و خواهران روحانی از مردم و قربانیان پوزش طلبید و دومی بخاطر اشتباهی که خود مرتکب شده بود ضمن عذر خواهی و قبول تاوان قانونی آن با این جمله که دیگر اتوریته و مدیریت من برای رهبری کافی نیست ضمن استعفا دادن از سمت رهبری پروتستانهای کشور از تمامی پستهای دیگر تا اسقف اعظم شهر هانوور . . . کنار رفت .
دیروز خبر اول تمامی رسانه هاهمین چند ماه پیش اکتبر گذشته نام خانم دکتر مارگوت کسمان Margot Käßmann مانند آنجلا مرکل Angela Merkelکه به صدر اعظمی آلمان انتخاب شد و اولین زنی بود که در تاریخ آلمان به این مقام رسید نقل مجالس و محافل و خبر اول رسانه ها شده بود که تا مدتها نیز ادامه داشت حال این بانوی اسقف چنین شرایطی را پیدا کرده بود چرا که او هم اولین زنی بود که به بالاترین مقام مذهب پروتستان از جانب شورای آن انتخاب شده بود تا حدود بیست و پنج میلیون نفر پروتستانهای آلمان را رهبری کند . از همان آغاز کار خود, مارگوت کسمان بخاطر انتقاد از جنگ افغانستان و گوشزد هایش به دولت برای حمایت ازگروه های آسیب پذیر و فقیر جامعه و . . . باعث میشدند که نامش پیوسته در صفحات جراید باشد و بر محبوبیتش بین خلق افزوده گردد که با خودکشی دروازه بان تیم فوتبال المان روبرت انکه Robert Enke مارگوت کسمان برگزاری مراسم را برعهده گرفت و با خطابه گرمی به زندگی و دلیل خودکشی او که بخاطر دپرسیونی که از مرگ دختر بچه اش گریبانگیرش شده بود پرداخت که این سخنرانی با احساس و جالب او موجب شد بار دیگر تمامی صفحه های اول روزنامه ها را اشکال کند و باز بیشتر از پیش به طرفدارانش افزوده گردد.

اینهفته دوباره مارگوت خبر اول مملکت گشت زیرا چند شب پیش پلیس ماشین اورا بخاطر رد شدن از چراغ قرمز متوقف نموده ضمن بازجویی از او خواسته بودند تست الکل بدهد که متوجه میشوند یک و نیم درصد در خونش الکل موجود میباشد که بزبان ساده یعنی, رانندگی در حالت مستی که این خوراکی برای رسانه ها گردیده و هرکدام که ماه ها از او تعریف میکردند حال تیتر هایی هم چون گناهکار و بد تر از آن را تیتر عکس او کردند. ( هیچ خبرنگاری دستگیر و هیچ روزنامه ایی بعلت توهین بمقام رهبری نه دستگیر و نه بسته شد )
دو روز بعد از این اتفاق مارگوت کسمان در نشست مطبوعاتی با پوزش خواهی و قبیح خواندن رانندگی با مصرف الکل و امکان عواقب نا فرجام آن و اینکه در مقابل قانون تمکین کرده و تاوان خودرا میپردازد و با عنوان کردن اینکه دیگر در خود اتوریته و مدیرت کافی نمیبیند تا رهبری کند از مقام خود استعفا داد و از بقیه سمتهایش مانند اسقف اعظم شهر هانوور و . . . کناره گرفت . حضور شجاعانه و اعتراف به گناه و کناره گیری او آه از نهاد همان روزنامه ها و مردمی که دوستش دارند بر آورد و من که از انتخاب او آرزوی داشتن چنین رهبری را برای همه اقلیمها آرزو میکردم حال نیز با رفتنش باز همان آرزو را اینبار با داشتن چنین پلیسهای وظیفه شناسی که در مقابل وظیفه ایی که دارند عام و خاص خودی و غیر خودی نمیشناسند را دارم.

پینوشت :استمداد

در ادامه چند روزی دختر خانم ما که یادگار بوبی میباشد که پارسال برای همیشه پرواز کرد و بعضی دوستان حکایتش را در امیریه خوانده اند بیمار شده بود که کلی فکرم را مشغول کرده بود که بلطف پروردگار بر طرف گردید دو روزه که سلامتش را دوباره بدست آورده اما مشکلی که او دارد چند وقتی است که مو ها یا پرهای دور گردنش ریخته و گری گرفته حال اگر شما دوستان عزیز علتش و مداوایش را میدانید برایم بنویسید خوشحال و ممنون میشوم.


۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

فتح الفتوح . . .

در ابتدا قبل از مطلبم از آنجا که امروز 21 فوریه مصادف میباشد باروز جهانی زبان مادری میباشد با انکه خود سالهاست از خانه پدری و تکلم بزبان مادری جدا و دورم اما وظیفه حود میدانم به تمامی گویشگران , 6000 گویش موجود بویژه هم میهنان عزیزم با هر قو میت و گویشی که متاسفانه برای بدست آوردن این اولین حق انسانی خود قرنها و سالهاست هزینه سنگینی پرداخته و میپردازند تبریک گفته و آرزو کنم هم سر و هم زبانشان پیوسته سبز و پایدارباد.
مقدمه: باز اسفند از راه رسید و به رسم شیوه هرساله بیش از پیش و هر موقعی هوای میهن زده بسر آنهایی که در همان وطن بنا بدلایلی از ماموریت تا سربازی و غیره از شهر و خانه خود دور بوده اند میدانند چه میگویم . همین زمان و فضا باز دلیلی میگردند مانند تمام این سالهای دوری خاطرات و یادها ازصندوقچه خاطرات که تنها دارایی که هر مهاجری میباشدو با خود نوانسته همراه بیاورد برون آیند بهمراه آه ها و حسرت ها آتش بجان آدمی بزنند و واویلا که عزیزی و صاحب خاطره ایی که لا اقل میتوانستی با شنیدن صداسش از پشت سیمها زخمه ایی به دلتنگیهایت بزند دیگر نباشد اینجاست که آن خاطره و یا خاطرات آن یاور همیشه غایب با تمامی شیرینیهایش حال با عدمش مبدل به خاطرات تلخی میگردند و . . .
حتما بارها برایتان پیش آمده که بدون انکه علتش را بدانید ترانه ایی وجودتان را تسخیر میکند خواسته و ناخواسته یکریز آنرا زیر لب زمزمه میکنید و هر کاری میکنید از خود دورش بکنید نمیتوانید گویی چون کنه ایی به جانتان چسبیده , چند روزی بود که خود دچار یکی از آنها شده بودم اما دلیلش را میدانستم. یاد خواهر مرحوم و روانشادم افتاده بودم که پارسال چنین زمانی هنوز ترکمان نکرده بود که همین افکار مرا برد به گردش تفریحی در یکروز بهاری که با او وخواهر دیگرم و برادربزرگم و دوستی داشتیم . یادش بخیر دهه هفتاد دقیقا 75 بود که نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتیم برویم دامنه طبیعت هر کدام جایی را گفتیم برادرم پیشنهاد کرد برویم درکه ما هیچکدام آنجا را نمیشناختیم تعریف و تمجید برادر دخیل افتاد قراری گذاشتیم و رفتیم که در اینجا منظور بیان آنروز فراموش نشدنی نیست و تنها اینرا میتوانم بگویم درکه که آنزمانها هنوز بکر و دست نخورده بود خیلی بیشتر از آنچه برادر جان گفته بود زیبا تر بود. حتی حالا بعد از سالها هنوز آن فضا ی دنج و خلوت را با صدای شر شر رودخانه اش با آوای پرندگانش و عطر سبزه ها و گیاهانش نه اینکه بیاد میاورم که حتی احساس میکنم . دوست همراه ما برای قدر دانی از دعوت ما, برای هر چه زیبا تر کردن لحظه هایمان با خود ظبط صوتی کوچکی آورده بود ,بنده خدا از آنجا که از خانواده مذهبی بود از اینور و آنور کاستهایی تهیه کرده بود که باب میل ما باشد که هنوز یکی از آنها که البوم عید آنسال بود و ترانه نوروز زنده یاد هایده و زیبا پرستی ستار از مجموعه آنرا بخاطر میاورم اما آنچه بر آنروز جذابیت خاصی داد ترانه معروف آن دوران رامایای آفریک سیمون Afric Simone - Ramaya
بود
که تبدیل به مارشی برایمان شد که عده ایی از کسانی که در آن حال و حوش بودند بما ملحق شدند.این چند روزه گرفتار رامایا شده بودم گاه و بیگاه زیر لب زمزمه اش میکردم که خدا پدر یو توب را بیامرزد که شده مثل دکان عطاری هرچه میخواهی در آن پیدا میشود خلاصه بیاد آنروز و آنروزگاران خوش گذشته در آنجا گشتم تا پیدایش کردم و بارها گوش کردم در همین حین یاد ترانه گمشده دیگری که سال 77 اولین سال سربازیم تهران قشنگ آن دوران را تسخیر کرده بود و رادیو تهران هرشب از لیست ده ترانه روز پخش میکرد
افتادم که خوشبختانه آنرا هم پیدا کردم سوپر من با صدای سلی بی CELI BEE Superman از آنجایی که میگویند خر لنگ منتظر . . . این ترانه ها مرا بردند به آنروزگارانی که همه چیز داشتیم و براحتی یوتوب میتوانستیم این ها را تهیه کنیم همان زمانهایی که در خیابانهای شهر صفحه فروشهایی که نوار فروش شده بودند و بنا به موقعیت دکان خود و مشتریانشان جنس خودرا جور میکردند و ارایه مینمودند و برای جلب مشتری طنین آهنگهایشان از بلنگوهای کنار ویترینشان فضای محله ها را پر میکرد و همین آواهای دلنشین مردم را به زندگی کردن و لذت بردن ترغیب میکردند . در نوار فروشیهای بالای شهر که ترانه های غربی که در میان مردم به خارجی بود را میشد پیدا کرد. دراغلب این فروشگاه ها لیست تاپ تن های اروپا و آمریکا وجود داشتند که کاستهای اصلی پرشده خارج که با قیمت نازلی بفروش میرسیدند که بد نیست بگویم تنها کاست نبود که عینا با خارج بفروش میرسید بلکه از لباس تا کفش و غیره را هم میشد در فروشگاه های شهر از روی کاتولوگها و ژورنالها سفلرش داد و خیلی چیزهای دیگر .
حال یاد چند سال اول بعد از دگرگونیها میفتم که برای یافتن و خرید نوار ساده ایی باید در خیابان شاهرضا (انقلاب) از سر وصال تا میدان مجسمه را بالا پایین میکردی دستفروشی و یا بساط نوار فروشی که بساطشان پر از کپی به کپی ملودیها و آهنگهای بی کلام بود یکی از آنها را اعتمادش را جلب کنی تا نواری بخری و به خانه بیایی و با ژستی آبدوغ خیاری به اهالی منزل از فتح و فتوحت که توانسته ایی جدید ترین آلبوم فلان کسک را بدست بیاوری و هیچ چیزی برایت نا یافتنی نیست فخر بفروشی که وقتی نوار در ظبط گذاشتی و کیفیت پایین و یا تکرای بودنش که تو بهترش را خود داشته ایی و یا نا خوانی نام کاست با صدایی که از بلندگو پخش میشود, میشدند سوزنی که بادت را میخواباند و دلداری و استمالت اهل بیت فدای سرت . . . ایکاش تنها در نوار و ترانه خلاصه یا تمام میشد که این حکایت و احساس فتح و فتوحی ادامه پیدا میکرد از لباس و عطر و شامپومارک دار تا عرق دست ساز آبراهام و وارطان که جانشین جانی والکر چاپ سیاه تا برنج دمسیاه دودی که نه دمی داشت و نه دودی الا اخر که اگر از دم غنمتیان بودی دلخوش فتحیاتت میشدی اندوه روزگاران نادیده میگرفتی وگرنه میگفتی دنبال دگرگونی بودی برای این که آنچه را داشتی آنهم بوفور با این ذلت بدست آری ؟ ولی امروز غمگین و شرمسار که میبینی چنین مفت و رایگان فرزندان خانه پدریت نفله میگردند برای کسب لااقل نیمی ,آری نیمی از آنچه تو داشتی و قدرش ندانستی.
پینوشت : میدانم برای دوستان داخل یوتوب فیلتر است و منهم متاسفانه طریقه دیگری برای این دو ترانه بلد نیستم اگر دوستانی که راه های دیگری را بلدند این آهنگها را بتوان شنید بگویند من در اینجا قرار خواهم داد.

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

سینما سوخت و جان وین . . .

در ابتدا از یکایک شما دوستان خوبم بابت پیامهای مملو از مهر و پر از صفایتان سپاسگذارم . با اجازه شما اولین مطلب آغاز سومین سال امیریه را با خاطره ایی از همان زمانهای خوش گذشته شروع میکنم که یادی از شخصی و محله ایی که هرآنچه دارم از آنهاست کرده باشم . همانطور که بارها در نوشته هایم اشاره کرده ام بناچار بنا بر جبر روزگار دوران کودکی را در آغوش گرم و صمیمی مادر بزرگ جای گرفته و رشد کردم که امروزه این واقعه را از بختیاری خود میدانم که پروردگار از روی رحمتش این در را به رویم گشود بگونه ایی که میتوانم ادعا کنم دوران کودکی خوشبختی داشتم . آری باز اینرا هم بارها گفته ام خانه ما فاقد هر گونه وسایل سرگرم کنند ه ایی همچون رادیو گرامافون و تلویزیون بود که دلیلش تنها دینداری مادربزرگ بود او زن مومنی به مفهوم واقعی کلمه بود . در زمانهایی که کوچکتر بودم مشکلی نبود بالاخره هم مادربزرگ تقریبا کمی جوانتر بود و هم توقعات من از زندگی کمتر بگونه ایی که قصه های او و چیستانهایش حتی اگر تکراری هم بودند و یا رفتنمان به روضه ها و امامزاده ها از سر قبر آقا در مولوی و سید نصرالدین در پاچنار و امامزاده زید در بازار وغیره همواره جذابیت داشتند که اوج آنها سفرهای گهگاهمان به شهر ری زیارت شاه عبد العظیم و حضرت معصومه در قم که برایم همان لذتی را داشت برای کسانی دیگر رفتن به کنار دریا یا رم و پاریس و نیویورک . . .
اما همانطور که اشاره کردم اینها مربوط به دوران خردسالی قبل از مدرسه و یا زمان کلاسهای اولیه دبستان میشد و من هر روز بزرگتر میشدم و از بچه ها اطلاعات جدیدی دستگیرم میشد میفهمیدم فیلم هرکول و دار و دسته اش وهفت تیر کشهای غرب وحشی جنگهایشان از روضه های تکراری که آخوندها قهرمانانشان را چنان ذلیل میکردند که گریه مردم را در میاوردند و یا زیبا بودن ساحل دریا از ایوان طلای فلان امام یا امام زاده خیلی بهتر است, قصه ها ی مادر بزرگ هم تاریخ مصرفشان تمام شده بود و دیگر مرا خشنود نمیکرد. مادر بزرگ هم کم کم توانش را داشت از دست میداد که به سفرهای مذهبیش ادامه دهد و از طرفی هم فهمیده بود که لذت سابق را من از این مسافرتها نمیبرمبنا بر این بنده خدا دست به رفورمی زد و نوع گردشهایمان را عوض کرد از اتوبان کودک امیریه تا پارک ولیعهد ( دانشجو) پارک فرح (لاله) و بستنی گواهی و خوشمرام , کبابیها و چلو کبابیهای مختلف را جایگزین جاهایی که میرفتیم کرد, ولی اینها لذت های زود گذری بودند و تهی بودن فضای خانه را پر نمیکردند برای همین خود باید دست بکار میشدم که اینهم بدون کمک مادی و معنوی پیرزن امکان پذیر نبود که بنده خدا تا حد توانش قسمت مادیش را دریغی نداشت بشرطی که راحتش بگذارم که اینهم امکان نداشت چرا که برای ساختن و بنا کردن خیلی چیزها به کمکش نیلز داشتم که بعنوان مثال گذرا چند تایی را نام میبرم و اگر عمری بود و مناسبتی حتما حکایاتشان را در آینده خواهم نوشت . باری از گوشواره و دنباله درست کردن برای بادبادک و یا کندن برگ درخت توت برای کرم ابریشمهایم و یا جدا کردن گوگرد کبریت برای ترقه چهارشنبه سوری و . . . دست آخر همین شیرینکاری امروز که میخواهم شرح بدهم .
هر ساله موقع چهارشنبه سوری ابتکارات ما بچه ها گل میکرد ایده های تازه ایی پیدا میشد از پره دوچرخه تا کاربیت و پستانک چراغ زنبوری تا زرنیخ کلرات و غیره که یکی هم فیلم های سینمایی بود که این یکی را مربع مربع بریده چند تایی را میان کاغذی پیچیده و گوشه کاغذ را روشن میکردیم و گاز درون کاغذ باعث میشد کاغذ مانند فرفره ایی بچرخد و از زمین مانند بشقاب پرنده ایی پرواز کند و نسبتا بی خطر تر از بقیه بود. آنسال من فیلم را میخواستم امتحان کنم که در مهدی موش هیچکدام از کسبه نداشتند پرسان پرسان فهمیدم فقط یک خرازی سر کوچه ایی که به درخونگاه راه دارد میفروشد . (حال که نام درخونگاه بمیان آمد جای دارد که از یکی از بهترین فرزندانش که بتازگیها مارا ترک کرد یادی کنم از اسماعیل فصیح که نام و یادش همواره یاد باد) از میدان شاهپور مقداری راه بود که از بازارچه نو و سر فرهنگ باید رد میشدم درست چسبیده به بوذرجمهری تقریبا روبروی چلوکبابی شایسته و خیابان ابوسعید کوچه دهان پهنی بود که انتهایش باریک میشد و به درخونگاه و گذر مستوفی و کوچه کلیسا راه داشت . خرازی بزرگ دونبشه ایی که چندین ویترین بزرگی داشت که مثل خرازیهایی که میشناختم و حتی شاید بیشتر از آنها در مغازه اش جنس داشت . یکی از ویترینهایش قسمت پایینش پر بود از وسایل فیلم و یک آپارات و وسایل مربوط ساختن آپارات که مدتی جلوی این ویترین جادویی میخکوب شدم به تماشای وسایل آن مشغول شدم بعد از مدتی وارد مغازه شدم و از فروشنده فیلم چهارشنبه سوری خواستم همینطور او با قیچی فیلم را میبرید چون مغاذه خلوت بود بجز من کسی نبود من خوشحال فرصت را غنیمت شمرده از وی اطلاعاتی راجع به ساخت و وسایل آپارات خواستم فروشنده خوشحالتر از من ,که شکاری به دامش افتاده با آب و تاب توضیح داد و بطوری میگفت که قند تو دل من آب میشد بالاخره تعریفهایش کار خود شان را کردند و من پولی را که مادر بزرگ طبق رسم هرساله برای تفریح چهارشنبه سوری من داده بود را همگی را دودستی تقدیمش کردم و دو تا حلقه خالی پلاستیکی فیلم و دوذره بین و چند متر فیلم که با چسب به هم وصل شده بودند و بنا بگفته او نیمی هندی و نیمی هم وسترن با شرکت جان وین در یکی از حلقه های خالی پیچید و همه خرت و پرتهای لازم که داده بود را در پاکتی کهنه گذاشت و دست من داد و یک کارتن خالی که اندازه کارتن پفک نمکی بود را هم با هزار منت که پسر خوبی هستم برایگان بمن داد و همینطور که یکبار دیگر توضیحاتی که داده بود را تکرار میکرد با مداد جوهری جاهایی را که باید سوراخ میکردم را روی کارتن علامت گذاری کرد و برای شیر فهمی من آپارات دست سازی را هم بمن نشان داد تا جای ذره بین و حلقه های فیلم را ببینم . از مغاذه که بیرون آمدم در راه بازگشت به خانه دیگر راه نمیرفتم بلکه پرواز میکردم و در تمام این مدت بارها فیلم دوقسمتی ام را در ذهن خود سیر و سیاحت کردم و چه نقشه هایی برای دماغ سوخته دادن به دوستان کشیدم و شاید همینها باعث شدند که زمان برگشت من اگر نصف رفتنم نبود اما خیلی کوتاه تر از آن بود . وقتی خانه رسیدم فرصت ندادم مادر بزرگ پرسشی راجع به دیر کردن و یا کارتن همراهم بکند با خوشحالی که سینما را به خانه آوردم به او مژده دادم از او قیچی را خواستم مادر بزرگ از ترس اینکه با قیچی جسم سختی ببرم و کند شود دستم نداد خودش بنده خدا با استغفراله گفتن برشها را میبرید و و میگفت ببین میتونی آخرت مرا به باد بدهی از آنجاییکه دلش نمیامد من نراحت بشوم با اکراه کمک کرد تا دو تا میله را برای حلقه ها رد کردیم و ذربین ها را هم با بد بختی همانطور که فروشنده گفته بود نصب کردیم و آپارات را همانطور که گفته بود رو به دیوار قرار داده حال من حقه خالی را هرچه میچرخاندم چیزی دیده نمیشد و بیچاره مادر بزرگ را هم کلافه کرده بودم آیا چیزی او میبیند او میگفت مگه خودت میبینی که منهم ببینم . بناچار دوباره بسمت مغاذه راهی شدم نفس نفس زنان وار د شدم بد شانسی یک مشتری پر چانه ایی آنجا بود بالاخره اواو رفت و من داستان را به فروشنده گفتم او دوباره آپارات خودش را آورد تازه متوجه لامپی شدم که در آن بود او گفت برق خطرناک است بهتره از چراغ قوه یا لامپی که با باطری کار میکند استفاده کنم .دیگه پول کافی برای خرید لامپ نمانده بود دوباره راهی خانه شدم در راه فکری بمغزم خطور کرد تا نقصان نور را بر طرف کنم .رفتم مغاذه حاجی ناظم زاده یکقرون دادم دو تا شمع خریدم با خوشحالی وارد خونه شده و مشکل را به مادر بزرگ گفتم. او کار خدایی سینی مسی بزرگمان را زمانی که من در رفت و امد بودم زیر آپارات قرار داده بود من پرده ها را کشیده چراغ را روشن کردم و شمع را تقریبا درجایی که لامپ آپارات قرار داشت گذاشته روشن کردم و در کارتن رابسته چراغ را خاموش کردم . حال سایه هایی در دیوار ظاهر شدند به مادر بزرگ گفتم او حلقه را یواش یواش بچرخاند و من تماشا کنم تا مادر بزرگ کنار آپارات قرار گرفت بوی سوختگی در اتاق پیچید تا ما بجنبیم گوشه کارتن شعله ور شد مادر بزرگ کارتن را پرت کرد به بالکن و بعد با پارچ روی آن آب ریخت تا خاموش شد تمام فیلمها سوخته بودند و حلقه ها هم کج و معوج شده بودند و تنها ذره بینها دود زده مانده بودند . مادر بزرگ وقتی چهره گرفته ام را دید و صدای بغض آلود مرا شنید بجای سرزنش کردن , گفت دیدی این چیزها بما آمد نداره , آن از رادیو گوشی ها یت که یکی دو روز بیشتر کار نمیکردند این هم از سینمایت, پاشو دست و صورتت را بشور باهم بریم سقا خونه سر کوچه شمع دوم را روشن کنیم که خونه آتش نگرفت . در راه مادر بزرگ که هنوز در حال دلداری و تسلا دادن بمن بود, من در فکر جان وین و بقیه آدمهای فیلم بودم که سوختند و من نتوانستم ببینمشان .

۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

یکسال دیگر . . .

یک سال دیگر گذشت و امیریه در فیلتر با وبلاگ سایه خودش ( محله ما. . . ) سال دیگری از حیات خودش ر آغاز میکند و در همین جا , جای دارد که از تمام یاران چه آنهایی که از روز اول بودند و همچنان هستند و چه آن عزیزانی که نیمه راه جدا شدند و دوستانی که بتازگی به اهالی محله پیوسته اند و همچنین آنهایی که خاموش و ساکت میایند و بدون ردی میروند و. . . از یکایکتان با تمام وجود سپاسگذارم و حیات امیریه را مدیون همگیتان میدانم و امیدوارم همچنان چون گذشته در این سال هم با همراهیتان مایه پشتگرمی و تشویقم گردید و با راهنمایهایتان و نقد هایتان برای رفع معایب و بهتر شدن امیریه یاریم کنید .

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

روضه رضوان . . .

پدرم روضه رضوان،به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به ساندیسی نفروشم ...




برای اطلاع یاران امیریه طبق گفته دوستان گویی از امیریه رفع فیلتر شده و شما میتوانید به وبلاگ اصلی و آرشیوش دسترسی داشته باشید اما برای اطمینان خاطر همچنان مطالب امیریه در محله ما . . . نیزدرج خواهد شد!!!
این ساندیس خور را هم در اینجا ببینید .