۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

سوء تفاهم . . .

رد و بدل ایمیل و عکس با بچه محل نازنینم باعث شدند که با چهره امروز محله که واقعیتی عینیست و با آنچه که من بیاد دارم و یا ترکشان کردم فاصله اش به طول بیش از ربع قرنیست آشنا گردم .طبیعیست که خبرها نمیتوانند همگی موجب مسرت خاطر گردد, مانند کوبیده شدن برخی از بناها و بد تر کوچ اهالی در درون و یا به برون و از آن بدتر هجرت همیشگی برو بچه ها از عرصه گیتی که در مورد آخری در نوشته پیشین اشاره کرده ام . دوست خوبم با مطالعه آرشیو وبلاگم و یا گاها بنا به درخواست من عکسهایی میفرستد که میداند که برایم چقدر با ارزشند و گاهی هم به رسم سوپریز از اماکن و یا کسانی تصویرهایی میفرستد که از همان دورانی که من مینویسم میباشند و حال هرکدام برای خود اسطوره ایی و یادگاری از روزگاران خوشگذشته اند که متاسفانه باید بگویم که درصد قابل توجهی از بناها , خانه ها ومغاذه ها بگونه ایی چهره عوض کرده اند که اگر راهنماییهای او نباشد نمیتوانم بشناسم مانند همین تصویر بالا که لبنیاتی ارجمند و آرایشگاه پاریس مد هم جایشان پس و پیش شده و هم شکل و نامشان ,باری امروز خانه ها تازه شده و سر بفلک کشیده اند و دکان ها نو و آباد شده اند ولی مملکت برباد و آنچه من از آنجا بیاد دارم درست برعکس, ولی زیبا و پر از مهر و صفا. . .
در میان عکسها ی دریافتی از اشخاص که بقول نق نقوی عزیز که خبر از در قید حیات بودن شخص را میدهد و فرقی هم نمیکند که رابطه ایی با او داشتم یا نه با دیدنش و خبر سلامتیش آنقدر خوشحال میشوم که اینبار اشک شوق گریبانم را میگیرد بعنوان مثال همین عکس کناری این سطور آقا مهدی سلمانی کنار گرمابه مرجان که بندرت نزدش میرفتم باری بادیدن تصویر او یاد خاطره ایی افتادم که اگر در زمان وقوع برایم بسیارتلخ بود حال بیشتر از تلخی آنزمانش شیرین میباشد.

در دوره ما زمانی که دبستان میرفتیم روز شنبه تک به تک ناظم مدرسه یقه سفید و موی سر که نمره 2 یا چهار حداکثر بلندیش بود و کوتاهی ناخنها ی ما را کنترل میکرد که برای کوتاه کردن مو بیشتر هر دوسه هفته یکبار سلمانی پاریس مد که صاحبش قاسم آقا جمالی که پسرش حسن هم مدرسه ایی ما بود میرفتم و گاهی هم پیش محمد آقاو شریکش ناصر که به ممد رشتی معروف بود و بعضا هم کنار حمام فرشته که نامش یادم نیست میرفتم یکی دوباری هم که آخر هفته میهمان خاله بودیم با پسرش سلمانی محله آنها در ایستگاه سنگی نرسیده به میدانشاه رفته بودم و همگی این آرایشگر ها گویی قسم خورده بودند و نرخی یکسان داشتند پنجزار (پنج ریال) دستمزدشان بود . یکبار که زمان رفتن به سلمانی ام مقارن بود به بازگشایی آرایشگاه آقامهدی سر چهارراه حاج رضا کنار گرمابه مرجان که نسبت به بقیه بخاطر نو بودنش تمیز تر بود و صندلیهایش مدرن تر و اگر درست یادم باشد اگر بقیه با ماشین دستی که گاهی موی سر را هم میکشید ,میزدند او ماشین برقی داشت که صریح تر و بی درد تر و یکدست میزد. باری مادر بزرگ آنروزیک پول خرد نداشت یک اسکناس دوتومانی داد که بقیه اش را بیاورم . من بجای پیش قاسم آقا بروم رفتم مغاذه آقا مهدی که راستش جو دکانش هم بخاطر مشتریانش که بیشتر آدمهای اسمی محل بودندو برخی از کسبه و حظور چند تا از بچه های مدرسه که بیشترشان با پدارنشان آمده بود ند با پاریس مد جمع و جور و معمولی خیلی فرق داشت که بر خلاف آنجا با آنکه نوبت من برسد طول کشید اما حوصله ام سر نرفته بود. وقتی آقا مهدی از سر من فارغ شد وقتی دو تومنی را دادم او هم یک تومن بقیه پول را داد و من راهی خانه شدم . وقتی خونه رسیدم بقیه پول را به مادر بزرگ دادم سراغ پنج ریال بقیه را گرفت گفتم یک تومان شد نمیدانم دیر کردن من یا نحوه بیان من بنده خدا را به شک انداخت و بقول او نکند که شیطان گولم زده باشد گفت بیا بریم ببینم چرا سلمانی از تو اینقدر گرفته خب منهم تسلیم با او راهی شدم سر کوچه که او بسمت مغاذه قاسم آقا میخواست برود به او گفتم پیش آقا مهدی رفته ام مادر بزرگ که نمیشناخت چند تا تشر زد که بچه خود سری شدی و . . . که رسیدیم مغاذه آقا مهدی خدا را شکر خلوت شده بود با وارد شدن ما آقا مهدی بسمت ما آمد فکر کرد شاید اشکالی در کارش بوده که مادر بزرگ مامورم کرد که حرفهایش را ترجمه کنم حال چه حالی داشتم خدا میداند ,حق هم با مادر بزرگ که بنا به استدلالش وقتی همه جا پنج ریال میباشد و کار هم شبیه هم چرا باید یک تومان بدهیم و هم با آقا مهدی بود که نرخش اینقدر بود. مادر بزرگ بعد از ترجمه حرفهایش از مغاذه بیرون رفت در این فرصت آقا مهدی دست در دخل کرد پنج ریال بمن داد و هیچ هم نگفت که در راه به مادر بزرگ پنج ریال را دادم . خانه که رسیدیم زن صاحب خانه از حالات ما دو تا متوجه شد که اتفاقی افتاده که از مادر بزرگ جویا شد. مادر بزرگ به او داستان را گفت و توضیح داد تنها بخاطر تربیت این بچه بود و گرنه پنج ریال نبود که صد تا از این چند قرانها فدای سرش و مرا سمت خودش صدا کرد و پنج ریالی را بمن داد . از آنروز شاید چند سالی از شرمندگی توام با ترس سعی میکردم که از جلوی مغاذه آقا مهدی رد نشومو اگر مادر بزرگ بود پشت چادرش قایم میشدم اما بعدها که بزرگتر شدم و نوجوانی را پشت سر گذاشتم گاهی برای اصلاح صورت پیش او میرفتم ولی هرگز آقا مهدی هیچوقت صحبت آنروز کذایی را مطرح نکرد. فکر نکنم که یادش رفته بود بلکه بخاطر بزرگواریش نمیخواست با مرورش به غرور جوانی مرا لطمه بزند.

۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

درگذشت دکتر مهرداد مشایخی

بسیار گل که از کف من برده است باد،
اما من غمین گل های یاد هیچکس را پرپر نمیکنم،
من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم
کسرایی

با كمال تاسف و تاثر از دست رفتن دكتر مهرداد مشایخی را به همسر٬ پدرومادر٬ بستگان ,دوستان٬ وهمرزمانش تسلیت میگویم .

مهرداد مشایخی متولد 1332، تحلیلگر سیاسی و اجتماعی و نویسنده‌ی مقالات و گفت‌و‌گوهای بسیاری در باره‌ی توسعه‌ی اجتماعی و سیاسی پس از انقلاب است و مطالب بیشماری به فارسی و انگلیسی در نشریات مختلف از جمله «ایرانیان واشنگتن»، «مجله‌ی دمکراسی باز»، و « شهروند» به چاپ رسانده است. وی یکی از ویراستاران کتاب «ایران: فرهنگ سیاسی در جمهوری اسلامی» است . مشایخی دارای دکترای جامعه شناسی و فوق لیسانس اقتصاد از دانشگاه آمریکایی واشنگتن دی سی به عنوان استادیار مهمان در گروه جامعه شناسی دانشگاه جرج تاون واشنگتن دی سی به تدریس مشغول بود.


یادش جاودان و راهش پر رهرو باد

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

کش . . .

بفرموده :


هرچقدر میتوانید کش بروید ولی کش ندهید!!!

۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

از خزانی ها . . .

با تمام آمادگی و آگاهی که داشتم و هر لحظه انتظارش را میکشیدم وقتی روی آن کلیک کردم همینکه تصویر آشکار شد من که در این روزهای گذشته با خبر ناگوار از دست رفتن قهرمانان قصه هایم اگر چه سخت توانسته بودم بغض های خود را در گلو بشکنم و. . . اما حالا با دیدن این عکس ها تمامی سعی و کوشش ام با غلطیدن قطره های اشکم تلاشی عبث و بیهوده بود آری همین دو عکس این مطلب را میگویم کوچه بن بستی که شبیه خط کش تی ساخت وطن را می ماند .همانگونه که در ابتدا گفتم خبر داشتم خودم از دوست نازنینم خواسته بودم که زحمت کشیده عکسی از آنجا درا برایم بفرستد و حال او فرستاده بود .
اولین بار که از امیریه جایی که پا به این دنیا گذاشتم ,دور افتادم دوساله بودم که بعد از جدایی والدین پدر دست من و برادر را گرفت ازخیام نو در مختاری امیریه به سلسبیل کوچ کردیم .متاسفانه شروع تازه ما با تمام تلخیها و مرارتهایش که ما پذیرایش شده بودیم, آغاز نشده با هجرت همیشگی پدر در واپسین روزهای تابستان 40 بپایان رسید و پشت سر آنهم آشفتگی و پریشانی و آینده نه روشن ما همگی دست بدست هم دادند که مادر جوان دلشکسته را بیش از پیش نگران حال و روز ما کند و قرار را از او بگیرد. اینجا بود که زنده یادمادر بزرگ با توان و امکان محدودش با فدا کاری پا میان گذاشت و بقول عوام: کاچی به از هیچی مرا که کوچکتر و بیشتر نیازمند یاری مساعدت بودم را پذیرفت که مرا از سرگردانی و دخترش, مادرم را از نیمی از نگرانی هایش در آن اولین روزهای آغازین پاییزی آن سال دست بگریبان بودیم برهاند .
آنچه در طول چند روز بعد از فوت پدر گذشت هیچ بیاد ندارم اما آنچه در خاطرم هست وقتی چشمم را باز کردم خود را در خانه ساده و پر مهر مادر بزرگ در خانه آجری نبش کوچه نورایی در آنجا یافتم و آنروز خزانی تنها لحظه باز گشت دوباره ام به امیریه زادگاهم نبود که تولددوباره من وهمینطور خاطرات رنگی من بود و براستی به قول مادر بزرگ که پاییز را سون باهار (بهار ثانی ) مینامید آن سال فصل زردش بهاردوباره حیات خزان زده ام شد.
حال بعد از تقریبا پنجاه سال درست در روزی این عکسها بدستم رسید که میتوان گفت سالگشت آنروزهاست و من دوباره دور از امیریه و حتی باز نیازمند یاری ومساعدت که متاسفانه ناجی سالهایم دگر نیست اگرچه خانه آجری خوشبختانه همانگونه که بود برقرار است و کوچه نیز نامش را درطی این طوفانها ی ویرانگرهمچنان حفظ کرده است .

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

باقی حکایت . . .

خوبی جلال که من به او لقب گوگل یا ویکیپدیا انسانی داده ام در این است که او اطلاعات جامع و کامل دوره مرا و خودش و حتی قبل از مرا از محله و ساکنین و بناهایش را دارد. همین باعث شده که شادی مرا از یافتن این بچه محل دو چندان کند و رد و بدل ایمیلهای روزانه ما در این مدت کوتاه و همانگونه که اشاره کردم دریافت پاسخ پرسشهای من از او که در این همه سال چه بروز باغچه ایی که من در آن رشد و نمو کرده ام آمده است موجب شده جای خالی این بیش از دو دهه را پر کندو فاصله ام را کوتاه کند, اما افسوس در میان پاسخهایش خبرهایی جای میگیرند که عمر شادی های آن لحظه را میکاهند و یا اصلا از بین میبرند و همین ها هم باعث گردیدند که فاصله ایی بین قسمت دوم این حکایت این قسمت پدید آید.
بعد از ذوق زدگی یافتن بچه محل خوبم و مرور و یاد آوری شیرین خاطره شبهای فوتبال جام جهانی
در منزلشان از او میخواهم که از آن کلبه مهر و صفا بیرون برویم واو مرا که بعد از نزدیک به سه دهه دوری توریست یا غریبه ایی بیش برای محله ایی که از کودکی هایم دزدیده ام, نیستم بگرداند. در اولین قدم که از کوچه وقفی بیرون میزنیم چشممان به دکان حاجی مو پنبه ایی میفتد که قبل ازخروج من که حاجی سفر آخرت رفت اداره اش بگردن ابرام همکلاسی شش سال دبستانم افتاد و حال میشنیدم که جلال خبر میداد ابرام سه برادرش را از دست داده که یکی از آنها زنده یاد آقا عبداله قهرمان حکایتهای من همانی که همین چند ماه پیش در عاشقانه ها و دخترک زیبا با چادر کودری گلدار نوشته بودم :(آقا عبد اله روی چهار پایه چوبیش که تکه های عاج را مرتب میکرد با چشمانش اورا تا مغاذه ابراهیم ماست بند چنان دنبال میکرد گویی از او برای مینیاتورهایش بهره میگرفت تا در قابهای خاتمش زندانیش کند . )به راهمان ادامه میدهیم از اینسمت خیابان به آنسمت از این کوچه به آن پسکوچه . . . در میان راه میشنوم که آقا بزرگی همان که هیکلش با شهرتش همخوانی داشت و برخورد ناخواسته تنه اش کلاس دوم در حیاط مدرسه باعث شکستن سرم شد و همین عدم سبب خیر شد که پی به ارزش مهین خانم نرس بیمارستان رازی ببرم و شرمنده عمل خود در همراهی با بچه ها در به تمسخر گرفتنش شوم , که حال خبر دار میشوم دنیای به این بزرگی نتوانسته آقا بزرگی را در خود جای دهد و او را هم سوار بر کاروان پدر خدا بیامرز جلال و آقا عبد اله نموده که متاسفانه تعداد مسافران بسیارند و همه هم قهرمان های حکایاتم که برخی را بهشان پرداخته و برخی هم منتظر بهانه ایی بودم که بهشان بپردازم مانند طفلک فرامرز که با مادر و خواهر و برادرش بهمراه ناپدریش که از بچه محل های قدیم ما بود به کوچه ما آمدند فرامز چند سالی از من کوچکتر بود جدایی والدین و حس مسولیت برادر و خواهر و نقض عضوی چشمش دست بدست هم داده بودند و از موجودی پرخاشگر و عاصی و عصبانی ساخته بودند که همین باعث فاصله بین او و بچه هاشده بود و برای من این اثر را داشت که برای اولین بار در زندگی به این پی ببرم که انسانها اگر همدیگر را درک بکنند اگر همدیگر را دوست نداشته باشند از همدیگر بدشان هم نمیاید مرگ پسرک دلم را سوزاند زود بود که اینبار میبینم که طبق عادت جلال که خبر های بد را در ساندویچی از اخبار خوش بخورد من میدهد تا شوکه نشوم از جواد برقی میگوید که با برادرش در دبستان چند سالی همکلاسی بودیم و خود جواد هم چندان فاصله سنی با مانداشت یادم میاید روزی را که او با پیرمرد پینه دوز بغل جوی آب سر قوام دفتر که به همه حضرات آقا میگفت هرکدام یکی از دو مغاذه نوساز را گرفته و با شادی باز کردند و جواد که جوانترین کاسب محل شد و او با الهام از نام کوچکش اسمش را الکتریکی جوادی گذاشت و مکانی از مکانهای محبوب من گشت که لامپ و سرپیچ و سیم و باطری و غیره را با تخفیفی ویژه بخاطر همکلاس بودن با برادرش از او میخریدم که خبر سفر او حال بغضهای تلنبار شده ام را میشکند .سوگوار قهرمانانم با جلال به سیر و سیاحت ادامه میدهیم با این امید و مژده که گزارش های بعدی به تلخی این راپرت نباشند.

۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

پاییز . . .

پاییز


برخیز و می بریز که پاییز می رسد
بشتاب ای نگار که غم نیز می رسد
یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون
دور از دیار و یارم و پاییز می رسد
ساقی بهوش باش که بیهوشی ام دواست
افسوس باده خاطره انگیز می رسد
تا بزم هست جمله حریفند و همنفس
هنگام رزم کار به پرهیز می رسد
تا یاد می کنم ز اسیران در قفس
اشکی به عطر و نغمه درآمیز می رسد
گرمیوه امید نیامد به دست ما
دست شما به در دل آویز می رسد
برخیز و موج را به نگونساری اش مبین
دریادلا که نوبت آن خیز می رسد

(سیاوش کسرایی)

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

وبلاگستان . . .

ادامه حکایت شروع شده را ناچارا باید به تاخیر بیاندازم زیرا که امروز در آخرین مطلب وبلاگ نق نقو که مربوط به یک بازی مجازی بود که نگارنده در لابلای نوشته خوبش با ظرافتی خاص با واژه زیبای بچه مهدی موش هم یادی از من و هم از وبلاگ امیریه نموده که همین هم باعث شد برای قدر دانی از دوست و بچه محل نازنینم که شاید بارها در نانوایی سنگکی زیر چارسوق چوبی جر زنی کردیم و نقشه نوبت همدیگر را کشیدیم و غافل از آنکه روزی روزگاری با وجود فاصله های چند هزار کیلومتری بهم نزدیک تر از پیشخوان نانوا ی محله گردیم.


حتما دوستان یادشان میاید در مدرسه مخصوصا در دبستان طفلک بچه هایی که تازه پا میگذاشتند بچه هایی که حتی تنها یک کلاس بالاتر بودند آنها را جوجه مینامیدند و در گروه یا بازیهای خود راهشان نمیدادند و این رفتار در سربازی نیز رایج بود که سربازانی که تنها چند ماهی زودتر لباس خدمت را بتن کرده بود به سربازانی که تازه میرسیدند و یا کمتر از او خدمت کرده بودند را آش خور مینامیدند و به جمع خودشان راهش نمیدادند و همین داستان در بازی فوتبال کوچه نیز حاکم بود بچه کوچکتر اگر لطفی بهشان میشد اجازه داشتند توپی که اوت شده را بیاورند مگر زمانی برای بازی یار کم داشتند و پسر بزرگی که بچه محل بود و با والدین جوجه فسقلی سلام و علیکی داشت و رودربایستی, از بقیه اجازه میگرفت که او را در دروازه قرار دهد که ایکاش اصلا به بازی گرفته نمیشد که بجزاینکه درد شوتهایی که به بدنش میخوردند را باید به روی خودش نمیاورد تازه باید با هر گلی که وارد دروازه میشد, کاسه و کوزه هایی که سرش میشکستند راهم نا دیده میگرفت. نکته مشترک جوجه دبستان و بچه فسقلی بازی فوتبال این بود که هر دوی آنها نه از بزرگان مدسه و نه کوچه دلخور نمیشدند مگر از خودشان که چرا اینقدرکوچکند و بزرگ نیستند و یا اصلا این صف کشیدنها برای چه مگر بزرگان خود زمانی کوچک نبودند ولی نکته ظریف آن مربوط میشد به زمانی که همگی بالاخره بزرگ میشدند و بزرگانی که زمانی آنها را به بازی نمیگرفتند به خاطر شور و نشاط و . . . کوچکتر ها دنبالشان موس موس میکردند.

باری در وبلاگ بزرگان یا پیشکسوتان دلایل افول ستاره وبلاگستان را خواندم که ادب حکم میکند به دلایل دیگران احترام گذاشت و آنرا پذیرفت اگرچه دل جدای از آنرا طلب میکند,در مورد امیریه یا خودم باید بگویم که در این مدت اگر کم کار بودم اما بیکار نبودم و علت آنهم فیلتر شدن امیریه میباشد اگرچه با راه اندازی امیریه 2 . محله ما و محله که مطالبم را بصورت پارالل با امیریه در آنها قرار میدادم تا دوستان داخل برای ورود به امیریه دست به دامان فیلتر شکن نشوند و بزحمت نیفتند که متاسفانه هرکدام از آن وبلاگهای آلترناتیو یکی بعد از دیگری فیلتر شدند و منهم راستش دیگر خجالت میکشیدم که هر از چند گاهی آدرس جدیدی را به دوستان بدهم . خلاصه وقتی تعداد رجوع کننده های داخل را با بیرون میسنجیدم با تحلیل رفتن مراجعین بویژه بیرونی ها توان منهم تحلیل میرفت ولی از آنجایی که نق مقوی نازنین اشاره کرده بیماری مزمن به پا نگاهداشتن وبلاگ باعث شد که بخاطر امیریه که این وبلاگ برای احیای آن و خاطرات خوشش بود و معرفیش به نسلی که تنها از آن نامی شنیده اند لاکپشت وار به حرکتم ادامه بدهم . در پایان باید بگویم که دوستان فکر نکنند که چون نخود آش پریدم وسط ودر میهمانی که دعوت نشدم خود را جا دادم بلکه مهر بچه محل نازنینم که از من و امیریه نام برده بود را به حساب به بازی گرفته شدن همان فسقلی فوتبال قلمداد کردم .

پینوشت: با تشکر از جلال بخاطر عکس خیابان ما مهدی موش.

۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه

ادامه حکایت . . .

روز وبلاگستان به اهالیش بویژه پیش کسوتان و مخصوصا به آنهایی که وفادارش مانده اند مبارک و یارانی هم که دیگر نیستند جایشان و یادشان همواره گرامی باد !!!



با شناختن جلال نا خودآگاه راسته دکان پدرش جلوی چشمانم سبز شد. این گوشه از مهدیخانی در آن دوران بچگی من همه آنچه را که پسر بچه ایی بسن و سال من را بخود جلب کند را داشت این مکان درست از جنب در ورودی مسجد قندی شروع شده و سر چهار راه حاج رضا بپایان میرسید مغازه ها یکی دکان خراطی پیرمردی بود که چوبی که اصلا شکل هندسی منظمی را نداشتند در دستگاهی ساده که شبیهی به ماشینهای تراشکاری بود میبست و با تکه فلزی به آن شکل منظمی میداد از وردنه تا نی قلیون و غیره که برای من او با آن تردستی و مهارتش همان حکم جادوگران قصه ها راداشت. در کنار آن دکان مختار مرغی بود که مشتی مرغ و خروس زنده و گاهی حیوانات دیگری را در قفسهایش کنار پیاده رو داشت که اختیار از من می ربودند که در آنجا نیز مکثی داشته باشم آنها را نگاه بکنم و کنار آنهم مغازه یا کارگاهی بود که براحتی از خیابان میشد دید که در درون آنجا چند نفری کار میکردند و با مفتولهای فلزی قفس پرنده درست میکردند و در ادامه قهوه خانه جواد آقا پدر جلال قرار داشت که بوی خوش چایی و قلیان و دیزی که بینی و صدای مشتریان و گاهی قهقهه آنها گوش هرعابری را نوازش میدادندکه کنجکاوی آدمی را برمی انگیخت که تاملی کند و نگاهی به درون آن اندازد که متاسفانه بخاطر همان خرد بودن سن مجبور به گذر سریع از آنجا بودم و دیدن درون داخل مغازه و یا لااقل اجازه اینکه بتوانم دقایقی از بیرون به درون آنجا نیم نگاهی بیاندازم مدتی از آرزوهایم بود تا اینکه ورق برگشت و این همان اتفاقی است که قبلا در مطلبی در امیریه اشاره ایی به آن کرده بودم و حال جلال در همان ایمیلهای اولیه که بینمان رد و بدل شد برایم دوباره زنده اش کرد . داستان از این قرار بود که در جام جهانی هفتاد مکزیک با مادر بزرگ در خانه زنده یاد آقا رمضان دربن بستی تو کوچه سعادت مینشستیم که یکشب که او زودتر مغازه اش رابسته به خانه آمده بود, همسرش محترم خانم را نزد مادر بزرگ فرستاد تا از اوبخواهد اجازه بدهد منکه اینقدر علاقه به فوتبال دارم امشب با او و حسین دیگری که حالت پسر خواندگی اورا داشت به خانه دوستش برای دیدن مسابقه فوتبال برویم .نکته جالب داستان اینجا بود که مادر بزرگ بدون نیاز به ترجمه من تمام حرفهای محترم خانم را فهمید و مهمتر اینکه من که نگران ا بودم بنا بر تز او که بچه خوب نیست بدون بزرگتر خانه کسی آنهم غریبه برود دعوت اورا رد کند اما مادر بزرگ بنا به اطمینانی که به این مرد بزرگوار و مومن داشت مخالفتی نکرد . خوشحالیم را نمیتوانم ترسیم کنم تنها اینرا میتوانم بگویم انگاری دنیا را بمن داده بودند, دیدن فوتبال از یکطرف و دیگرقاطی شدن به مردان و شرکت در مجلس آنها از طرفی دیگر, خب بالاخره چنین چیزی بخاطر نبود پدر همیشه در زندگیم جای خالی خودشان را داشتند. باری من نمیدانستم کجا خواهیم رفت برایم هم اهمیتی نداشت مهم اجازه داشتم بروم .آقا رمضان و حسین که حاضر شده بودند مرا صدا کردند و باهم راهی شدیم از مهدی موش رد شده به کوچه وقفی رسیدیم که در آنجا وارد خانه دو طبقه ایی شده و وارد اتاقی شدیم که چندین نفر آنجا بودند که تقریبا چند نفری از آنها را در محل دیده بودم و تقریبا میشناختم, آنجا بود که فهمیدم خانه آقا جواد یا بقول دوستانش جواد سیاه هستیم که بتازگی از آلمان برگشته بود و با خود تلویزیون رنگی آورده بود که متاسفانه چون سیستم ما آنزمان رنگی نبود بازی که در نیمه های شب شروع شد را سیاه وسفید دیدیم که جلال برایم نوشته بعد ها هم که تلویزیون ایران رنگی شد چون به سیستم تلویزیون آنها نمیخورد آنها هرگز نتوانستند با ره آورد پدرش برنامه ها را رنگی ببینند. آنشب بازی آلمان و انگلیس بود که آلمانها بازی باخته را بردند و چند شب بعد از آنهم بازی نهایی بین ایتالیا و برزیل را هم در آن خانه دیدم ولی جدای آنکه آن دوبازی بهترین مسابقاتی بودند که تا بحال در طول حیاتم دیدم اما آنچه بیشتر از هرچه از آن دو یا چند شب برایم تا ابد بجا ماند صفا و یکرنگی بود که در آن چهار دیواری وجود داشت وحتی میتوانم بجرات بگویم در بیشتر خانه های آن کوی و برزن وجود داشت که بر محله سایه میانداخت تا همه همدیگر را همچون عضو یک پیکر بپندارند و رابطه های دوستانه ایی که ایجاد میشد که باعث میگردید خانه ها که از خروس خوان سحر تا فرا رسیدن تاریکی دربهایشان باز باشد که همسایه تا باز کردن درب پشت آن نماند و خیلی چیزهای خوب دیگری همانهایی که گویی در این دوران همچو اکسیری نا یافتنی در افسانه ها را میمانند که بچه هایی چون جلال را برای یافتنش با آنکه هجرت کرده اند برای یافتنش محله بسمت خود جلب میکند ,وبرای حسن ختام این قسمت عین جمله جلال را مینویسم که نوشته بود شاید کل خانه پدر که با عمو تقسیمش کرده بودیم و دو خانواده در آن جا گرفته بودییم همان خانه که تو در آن جام جهانی شاهدش بودی و خیلی ها هم مسابقات سحر گاهی محمد علی کلی را در آن دیده بودند اگر چه از حوض خانه ایی که الان هستم کوچکتر بود اما آن دورهم بودنها و آن مهر و صفا ی آنجا را هر کاری کنی در اینجا و هیچ جای دیگری نمیتوانی ذره ای از آن را پیدا کنی یا داشته باشی ادامه دارد . . .پینوشت:

با سپاس از جلال نازنین بخاطر ارسال تصویر بالا, این همان کوچه ماست که در این مطلب یاد شده است.

۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه

فرشته نجات . . .

قسمت اول



در طول سال ایامی و مناسبتهایی هستند که با فرا رسیدنشان دلتنگیهای مزمن دایمی روزانه آدمی را که در غربت با آن دست بگریبان است را دو چندان میکند. بعنوان مثال همین ماه رمضان و عید فطرش که حال پشت سر گذاشتیم آنزمان که آنجا بودم تنها حسرت رمضانهای دوران سابق را میخوردم ولی اینجا علاوه بر آنها حسرت یار و دیار و کسانی که بودند و دیگر نیستند هم به آنها اضافه شده است, بطوری که هرسال اینجا از چند روز مانده به آغاز ماه مبارک صاحبان مغاذه های مسلمان که بیشترشا ن ترک هستند به تکاپو میفتند تا جنسشان را جور کنند و برای آگاهی مشتریانشان در کیسه های خریدشان پوستری مزین با آیات قرانی که ساعات شرعی در آن درج شده را قرار میدهند اینها جرقه ایی میشوند تا به یاد گذشته های به از امروز سرزمینم بیفتم بیاد تلاشهای مادر بزرگ مهربانم در آستانه رمضان دردرون خانه و کسبه زحمت کش محل در بیرون , مثل برادران روشن ,قنادی محل که از حجم شیرینی های ویترینشان میکاستند تا برای زولبیا و بامیه جا باز کنند و یا سید کبابی با پسرانش و گروه شاگردانش که پاک کردن سبزی و پختن آش رشته افطاری به کار روزمره شان افزوده میشد تا نان درشتی و شیر مال مخصوص افطارماه رمضان تافتونی و نان قندی دوآتشه آقا صادق سوخاری پز و . . . که گویی همگی دست بدست هم میدادند که بر شکوه و عظمت ماه میهمانی پروردگار بیافزایند. امسال هم بسان هرسال , منهم بسان کشتی شکستگانی که در خلوت ساحل خود لحظه های خوش سفرشان در دریای آرام گذشته را بیاد میاورد و طوفانهایی که دریا و آرامشش را دچار تلاطم نمودند نفرین میکند منهم با هر آهی که از بیاد آوردن خاطره لحظه خوشی از آن زمانها که از نهادم بر میامد به طوفانی که به اینروز و اینجایم پرتاب کرد لعن میکردم . خلاصه برای فرار از این بی دل و دماغی و بی حوصلگیها که به هر ریسمانی متوسل میشدم در همین فرار و گریزها در میان پست های رسیده چشمم به ایمیلی که مرا بچه محل خطاب کرده بود افتاد که بی معطلی باز کرده و خواندم مطلب ارسالی انگار خلاصه یا چکیده ایی از نوشته های خودم از امیریه بود اصلا گویی کپی شده باشد. حال دیگر تنها دغدغه ام یافتن صاحبش بود کسی که فرشته گونه با مطلبش برای نجاتم آمده بود در بازخوانی های بعدی تازه متوجه شدم که این بنده خدا دو تا عکس هم ضمیمه کرده که من متوجه نشده ام وقتی عکسها را باز کردم دیدم از کلاسهای دبستان من است بچه ها را نشناختم اما دو معلم را که خانم نخست کریمی و خان کلباسی بود شناختم . به نام ارسال کننده برگشتم جلال اسماعیل که حال میدانم فرستنده جلال اسماعیل کوره پز را کوتاه کرده بود. باری شناختن این غریبه آشنا تا اینکه خودش را در نوشته های بعدیش بیشتر معرفی کند معمایی شیرینی بود که حلش تمام تلخی هاو دلتنگیهای ماه مبارک را برد . تا جلال را کاملا بشناسم دو سه ایمیلی بین ما رد و بدل شد که هر ایمیل او چند عکس را با خود بهمراه داشت از ابرام بقال که همکلاس بودیم و حال جای پدر زنده یادش را گرفته و عکسی از امروز آقای ماهرومغاذه خرازیش که اگر چه مغاذه همانی است که من بیاد دارم اما افسوس روزگار ردش رابر صاحبش این مرد زحمتکش بجا گذاشته و بسیار عکسهای دیگر که دنیایی خاطره ازشان دارم مرا بیشتر وادار میکردم تا ببینم که جلال کیست. در لابلای همین تبادل اولین نوشته ها بین من و جلال که باعث شد اورا بشناسم دروغ چرا وقتی او در یکی از همان ایمیلهایش با فروتنی از من که در مطالبم از زنده یاد پدرش جواد آقا که صاحب قهوه خانه سر چهارراه حاج رضا بود و بین اهالی و کسبه محل به جواد سیاه معروف بود و منهم چند باری از او با همان لقبش نامی برده و یادی از او کرده بودم بخاطر همین سپاسگزاری کرده بود احساس شرمندگی کردم و در ایمیلی از او پوزش خواستم که جلال باز با بزرگواری حکایتی را برای اینکه مرا آرام کند را در ادامه نوشته بود و داستان او از این قرار بود که یکبار در شمرون سوار تاکسی بوده و با راننده از اینجا و آنجا حرف میزدند که راننده از او میپرسد بچه کجاست تا جلال میگوید مهدی موش اوبیدرنگ از جلال میپرسد که آیا جواد سیاه را میشناسد و شروع به تعریف محسنات پدرش میکند که جلال به او میگوید که پسر آن مرحوم میباشد .
روحش شاد و یادش همواره گرامی باد.
حکایت ادامه دارد . . .


توضیح: تصویر بالا همان قهوه خانه جواد سیاه است که حال به این شکل در آمده است .


۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

کمپین جهانی‌ امضا برای نجات دریاچهٔ ارومیه . . .


کمپین جهانی‌ امضا برای نجات دریاچهٔ ارومیه

نجات دریاچهٔ اورمو نجات سرمایهٔ طبیعت در سیارهٔ واحد است که میراث واحد انسانهاست

زمین امروز نیازمند اتحاد تمامی انسانها برای حفظ دریاچهٔ مظلوم اورمیه در شمال غرب ایران در منطقهٔ آذربایجان است.

هنوز زمین بحران خشک شدن دریاچهٔ ارال را از سر می‌گذراند که دستکاری انسان در طبیعت شمارش معکوس خشکی کامل میراث طبیعی جهانی دیگری را رقم زد.دریاچهٔ اورمیه بیستمین دریاچهٔ بزرگ جهان بزرگترین دریاچهٔ داخلی ایران و دومین دریاچهٔ بزرگ شور جهان یکی از ذخیره گاه های طبیعی زیست کره اعلام شده از طرف MAB حوضهٔ آبریز دریاچه ارومیه، پنجاه و یک هزار و 8۷۶ کیلومتر مربع است که در حدود سه درصد مساحت کل کشور ایران را دربر می‌گیرد.

و شروع شمارش معکوس5 ساله مرگ امانت طبیعت اعلام شد
عدم مدیریت صحیح منابع آب از جمله

ساخت سدهای متعدد بر روی رودخانه های تغذیه کنندهٔ دریاچه

حفر بدون کنترل قناتها و تخلیهٔ منابع آب زیر زمینی‌ دریاچه

ساخت اتوبان شهید کلانتری بدون مطالعات لازم و جدی نگرفتن هشدارهای صاحبنظران در مورد تاثیر نحوه ساخت غیر علمی این اتوبان بر هیا ت دریاچه. میلیون‌ها تن خاک برای احداث این جاده از کوههای زنبیل کنده شده و در داخل دریاچه ریخته شد که این امر از یک سو منجر به تخریب محیط زیست منطقه زنبیل گردید و از سوی دیگر سبب جذب آب دریاچه توسط این توده های عظیم خاک و سنگ شد.

خشکسالیهای پی در پی‌ و عدم وجود هیچ گونه تدبیر برای حفظ دریاچه

با توجه به گزارشهای رسمی‌ این فاجعه را رقم زد

۶۰ درصد اقلیم دریاچه کویر شده است

کاهش ۶ متر از ارتفاع دریاچه

شوری آن از حد طبیعی ۲۰۰…۲۲۰ گرم بر لیتربه تا۳۴۰ ۳۶۰ گرم

لیتر رسیده است

۲۵۰۰۰۰هکتار از اراضی حاشیهٔ دریاچه به شوره زار تبدیل شده است

جمعيت آرتميا اروميه تقريبا به صفر رسيده است مرگ دسته جمعی تنها موجود آبزی آن که یکی‌ از هفت گونه ارتمیا در جهان است

سرخ شدن یکپاره آب دریاچه ارومیه

مرگ پلیکانها و فلامینگوهایی که محل جوجه گزاری بومیشان این دریاچه است

خطر نابودی گوزن زرد و قوچ و میش بومی جزایر این دریاچه

نابودی پتانسیلها و پوشش گیاهی بومی این دریاچه و جزایر آن

خطر بر جا ماندن ۱۰ میلیارد تن نمک و پخش آن در هوا و زمین ها ی کشاورزی و سکونی اطراف

دستکاری و بیمسئولیتی انسان در طبیعت امروز کرهٔ زمین را با بحران خشک شدن دریاچه ای روبرو کرده است که حیات اقتصادی اجتماعی و بهداشت و سلامت جسمی‌ و روانی میلیونها انسان را تهدید می‌کند

آثار این فاجعه زندگی‌ مردم اطراف این مناطق و در بعد وسیعتر اکوسیستم کشورهای همسایه را نیز با بحرانهای خشکسالی الودگی هوا و از بین رفتن زمینهای کشاورزی روبرو کرده است.

با وجود سرعت رو به رشد خشک شدن دریاچه هیچ اقدام عملی جدی در راستای‌ نجات آن صورت نگرفته است

ما امضا کنندگان این نامه وجدان‌ها ی مسئول در برابر سرمایه جهانی‌ طبیعی‌ را به همصدایی با مردم ساکن این منطقه که حیات طبیعی‌ و انسانیشان با تهدید جدی مواجه است فرا میخوانیم

از سازمان یونسکو و UNEP و تمامی‌ سازمانهای جهانی محافظ محیط

زیست خواستار ادای مسئولیت اجتماعی انسانی و جهانی خویش در قبال این پدیدهٔ شوم هستیم

امروز حیات وحش گیاهی و حیوانی طبیعی‌ این اقلیم و تمامی انسانهای ساکن این اکوسیستم نیاز به یاری جدی وجدانهای بیدار جهانی‌ در سیارهٔ واحدمان است.


http://www.ipetitions.com/petition/urmugulu

۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

یادی از م.امید . . .



یک رباعی از زنده یاد مهدی اخوان ثالث که همچنان شامل امروزهای ماست . . .



خشکید و کویر لوت شد دریامان
امروز بد و از آن بتر فردامان
زین تیره دل دیو سفت مشتی شمر
چون آخرت یزید شد دنیامان

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

آسیاب بنو بت . . .

آسیاب تند ترش کن،
تندتر تندترش کن …



پینوشت:


1. الهام گرفته از بازی های دوران بچگیها . . .


آسیاب بشین میشینم،
آسیاب پاشو پامیشم،
آسیاب بچرخ میچرخم،
آسیاب پاشو،پا نمیشم؛
جوون ننه جون،
پا نمیشم؛
. . .
آسیاب تند ترش کن،
تندتر تندترش کن…
2 .تصویر بالا ازکاریکاتوریست روزنامه محلی اینجا توماس پلاسمان( Thomas Plaßmann )