۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه

نوستالژی

بیاد هله هوله فروشهای دوران دبستان

 آبنبات پرچمی , کنجد ,گوش فیل , بامیه ,فوتینا ,آلوچه ,تمر هندی , آبنبات کشی , قره قروت و و و . . . هرکدام بقیمت دهشاهی و یکقران همراهان مدرسه ما بودند باری اگر آبنبات پرچمی دوران ما مانند این تصویر چنان شکل فیزیکی و هندسی منظمی نداشتند و همچنین بسته بندی تمیزی را دارا نبودند اما بیقین صفا و مزه خاصی داشتند که هنوز ردش بر کام خیلی از ماها پابرجاست و همینطور خاطره فروشندگان ساده و پر مهرش در دفتر خاطراتمان
 
از فیسبوک امیریه

۱۳۹۱ تیر ۱۸, یکشنبه

میدانگاهی

از صفحه فیسبوک امیریه

میدانگاهی اسم قسمتی از کوچه ما  بخاطر عقب نشینی خانه حسن آقابود که شکل مربعی را بخود داشت و همین امر  باعث شده بود آنجا مکانی برای پاتق و  گرد همایی وبازی بچه های خود محل و حتی کوچه های دور و بر گرددو نکته جالب اینکه کمتر کسی نام کوچه را که مطیع الدله بود به زبان میاورد بلکه آنرا میدانگاهی مینامیدند . زیباترین قسمت آنجا قسمت ورودی خانه حسن آقا بود که هشتی کوچک شکلی بود که هم بعنوان دروازه فوتبال و هم موقع بارندگی پناهگاهی بود . حسن آقا مرد تند خویی بود که چه میشد اگر توپ بچه ها بالا پشت بام یا حیاطش میفتاد را پس میداد, اما مستاجرش خانم تهرانی زنی مهربان بود که در نبود حسن آقا خود یا پسرش سعید را بالا پشت بام میفرستاد تا توپ مار را بدهد دروغ چرا گاهی سعید اگر از دست بچه ها بخاطر بازی ندادن او و یا دلیل دیگری دلخور بود از باز پس دادن توپ طفره میرفت . خلاصه در همه روز های سال میدانگاهی پر از جنب و جوش بود و بجز ما بچه ها مشتری های دیگری هم داشت از بچه هایی که از نسل قبل از ما بودند که گاهی دور هم جمع میشدند و بیاد گذشته ها بساط بازی والیبال راه میانداختند تا  فروشندگان دوره گردی  که برای فروش کالایشان دقایقی در آنجا لنگر میانداختند و مانع بازی ما میشدند وگاهی هم لوطی عنترش را میاورد و معرکه میگرفت و از عنتر بیچاره که شلیته ایی بپایش کرده بود میخواست در مقابل سکه هایی که از تماشاچی ها میگرفت جای دوست و دشمن را نشان دهد یادم میاید یکبار مارگیری هم سر و کله اش پیدا شد و یا یادش بخیرهر از چند گاهی هم محل هنرنمایی عصمت خونجگر و یا سید علی دیوانه بود که لحظاتی ایستاده و ترانه هایشان  سر پل خواجویش و  هم روغن ندارم را بخوانند .همینطور تابستانها غروب و یا کمی دیر تر گروهی پسر جوان که نمیدانم بچه کجا بودند یا از کجا میامدند  با نواختن نی و دایره و ضرب و تنبک زدن وارد کوچه شده وخود را به میدانگاهی رسانده کنسرت اوپن ایری را برگزار میکردند و بیشتر ملودی آهنگ ها و ترانه هایشان عربی بود و انصافا نی نواز خیلی خوب نی میزد و کلا کارشان بی ایراد بود و اهالی کوچه را طوری بوجد میاوردند که حتی بد خلق های کوچه هم اعتراض که نمیکردند حتی به بقیه پیوسته از آنها میخواستند بیشتر مانده و بنوازند خب تا ادامه حکایت حال نوبت شماست که بنویسید در محله شما چه خبر بود      

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

فروغ

از فیسبوک امیریه


فروغ در حال نواختن گیتار مارک نپتون، به همراه مادرش زنده یاد بانو توران فرخ زاد و فرزندخوانده اش که به صخره ای امن و استوار تکیه داده است، تابستان 1342، تهران

عکسهای بی نظیر و پر خاطره با حکایتهای بچه های امیریه , از امیریه و دیدنیها و شنیدنیهای فراوان از این محله قدیمی شهردر فیسبوک امیریه 

۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه

آقای مهاجر

تصویری زیبا از مراسم عروسی سنتی در امیریه که مطمئن هستم همه ما از اجرا و دکوراسیون امثال این مراسم خاطره های شیرینی داریم بویژه صندلیهای لهستانی و ... دیدن این تصویر من رو یاد نوشته زیبای دوست عزیزمون (حسین_امیریه) انداخت که همین نوشته و امثالهم باعث یافتن مجدد او بعد از سالها دوری و بیخبری از یکدیگر شد ،، از سمت چپ نفر سوم ،، آقای مهاجر قهرمان داستان هستش ،،، داستان رو با هم میخونیم و لذت میبریم ......(ج)

""""آقای مهاجر"""""

"از مغازه هایی که خیابانک ما داشت ومن برخی از آنها را بیشتردوست داشتم و دارم یکی از آنان هم دکان و هم صاحبش آقای مهاجر بود قبل از پرداختن به او و مغازه اش باید بگویم مهدی موش این خیابان فرعی وکوچک بخاطر اسمش که برازنده اش هم بود از خیلی از خیابانهای اصلی شهر معروفتر بود و آنزمانها تمامی رانندگان وسایل نقلیه عمومی وخصوصی میشناختندش و از آنجاییکه دو محله اصیل و قدیمی پایتخت را شاهپور و امیریه را به هم پیوند میدادچه ترافیک ماشینی و یا انسانی آن بیش از حد بود و شاید هم بخاطر همین بود که در هر سمت خیابان از آغاز تا انتها مغازه هایی بشکلهای نا منظم هندسی اما بطور مرتب مانند واگنهای ترن در جوار یکدیگر قرار گرفته بودند و صاحبان آنها برای تهیه قوت خود هرکدام به پیشه ایی مشغول جالب توجه اینکه نقطه آغازینش از سویه شاهپورمسجدی بود بنام خود خیابان و نقطه پایانش که امیریه بود میخانه ایی بنام کافه جلفا که میتوان گفت با محراب شروع میشد وبا میخونه تمام ویا بر عکس همانگونه دریکی از نوشته های پیشم نوشتم روی تابلو مهدیخانی بود و امروز نام شهیدی اما شاید صد سالی هست بین مردم هنوزهم مهدی موش میباشد و خوشبختانه نسل های جدید هم حفظش نموده اند .
اما آقای مهاجر که بجز او مغازه ها و کسبه های دیگری بودند که سوگلی من محسوب میشدند اما بیشتر آنها مقطعی وبودند که دلیلش هم سن وسال و رشد من بود و آنهایی که الان میدانم دیگر وجود خارجی ندارند اما هنوزهم در ذهن و روح من محبوبند متل صفحه فروشی شرفشاهی که صدای ترانه های روز آنروزگاران به از امروز که از بلندگوی مغازه اش در فضای خیابان پخش میشد و روح محله را تغذیه میکرد و گاهی گیر کردن سوزن روی صفحه و تکرار و تکرار قسمتی از ترانه و یا اشتباه در دور گرام که منجر به تغییر صدای خواننده میشد دستاویزی میشد برای خنده و مزاح ما و یا پیر مرد پینه دوزی که جلوی دکان او بر حسب عادتی که داشت مرا هم مانند مشتریان مردش حضرت آقا مینامید و اوایل کیف میکردم و احساس بزرگی و بعد ها دیگر عادت کرده بودم که با هر رجوعی و یا سلامی آن واژه را بشنوم تا جا ییکه ورق برگشت و مملکت هم صاحب حضرت و هم آقا شده بود و تا زمانیکه بیرون بزنم باز حضرت آقایم میخواند و دیگری حصیر باف کلیمی بود تا زمانیکه پرده کرکره ها به بازار نیامده بود بازار پر رونقی داشت وتابسانها من به اتفاق همسن وسالهایم مشتری گزن یا چوب حصیر دومتری بلند تر از قد خودمان او بودیم برای ساختن بادبادکهای کاغذی .
برگردیم به آقای مهاجر و بقیه هم بماند برای نوشته های بعدی او و مغازه اش تافته جدا بافته بودند که شکل و شمایلشان هم با بقیه فرق میکرد مغازه دو دهنه او که از منزل قدیمی وی جداشده بود کرکره آهنی نداشت مانند دکانهای قدیم در چوبی با پنجره هایی که شبها با در های کوچک آنها را میبست یکی از مغازه ها که هنوز خودش صاحب آن بود همیشه بسته بود و انبار اجناسش بود از ویترین هم خبری نبود پیشخوانی که کل عرض مغاره را اشغال کرده بود و جعبه آینه های روی آن محل نمایش برخی از کالاهایش مغازه همیشه تمیز بود و مرتب و به اندازه مناسب کالا داشت و اصلا شلوغ نبود خود مغازه آمیخته ایی از چند شغل بود در وحله اول عطاری اما آقای مهاجرتنها علوفه را میفروخت تجویز نمیکرد همه را داشت از شیرخشت ,پرسیاوشان و ترنجبین و . . و اگر هم نداشت تهیه میکرد داروهایی شیمیایی مثل اپتالیدون آکسار, کاشه کالمین تا قرص سفر و مسهل و. . تا پماد ولی و ویکس و روغن سیاه غیره و ذالک قندو چایی هم داشت از انواع لامپها تا سیم برق از نخ پرک و کوک, بند انداختن و لحاف دوزی همینطور لوازم تحریر و شامپو وصابون کارخانه ایی تا دست ساز مثل برگردون وزیتون و غیره و سیگار. از عجایب آن مغازه خلوت هر چه که نیاز داشتیم آنجا یافت میشد تقریبا فروشگاه بهداشتی یا دراگ استور اولیه اولا تمامی اجناس بهترین نوع خود در بازار آن زمان بودند قند او کله بود فریمان یا شازند که بتوان هدیه برد و سیگار وینستونش چهار خط بود یا دو باندروله و نحوه بسته بندیش منحصر بفرد در کاغذ میپیچید با دقت و حوصله ووسواس با نخ کوک محکم می بست پاکت هایش هم فرق داشتند اما متاسفانه اهالی بجز عده معدودی رابطه ایی با او نداشتند و زنها و بچه ها اگرمجبور نمیشدند از او خرید نمیکردند این مرد بزرگ شدیدا مومن بمفهوم واقعی کلمه بود قدی بلند داشت با موهای کم فر کوتاه فلفل نمکی با ته ریش کوتاه بر اثر پیری دو کیسه پوستی زیر چشمانش و جای مهر نماز کم رنگی بر پیشانی ودیگر با خنده نیز قهر بود بندرت خنده اش را دیده بودم همینطور مسجد رفتنش را که اگر هم میرفت تنها در مراسم ترحیم حضور پیدا میکرد بنده خدا دور از جونش قیافه موتلفه ها را داشت به زنهای بی حجاب و یا کم حجاب بد نگاه میکرد و جوانهایی که مزاحم دختران میشدند بجز کسبه و مشتریانش کسی بااو سلام و علیکی نداشت بینوا چون روزها مشتری کم داشت یا نداشت مرتب خیابان را نگاه میکرد در انتظار خریداری که مردم حرف در آورده بودند که مواظب رفت و آمد مردم و اینکه کی با کی رابطه ایی و . . او دیر تر از همه مغازه اش را باز میکرد بخاطر نزدیکی خانه دیرتر از همه میبست که خود نعمتی بود اما مردم بی انصاف آنراهم به حساب کنجکاوی میگذاشتند اما تا در بی برقی شیشه لامپ یا گردسوز کسی میشکست یا لامپ و فیوزش میسوخت و فوریتهای دیگر ی پیش میامد همان بد گویان امیدشان این بود آقای مهاجر باز است .
از بدو ورودم به مهدی موش که مادر بزرگم مشتری گل گاوزبان و حنا و. . اوبود مهر این مرد عبوس در دلم نشست و شاید تنها بچه ایی بودم سلامش میکردم بعضی مواقع پسرش آقا مهدی از اداره میامد مغازه را اداره میکرد او که هم جوان خوش بر و رویی بود و برعکس پدرش مردمی و خنده رو که خیلی ها صبر میکردند بعد از ظهر از او خریدشان را بکنند که متاسفانه طلوع خورشید زندگیش کوتاه بود و هنوز چهل را نداشته دار فانی را وداع گفت و دخترکی از خود برای پدر یادگار گذاشت .آقای مهاجر بیشتر از پیش شکست اما غرور و شاید باور او باعث میشد به روی خود نیاورد . در همسایگی او دکان کوچک خرازی بود که دوبرادر شریک بودند یکی از آنها همیشه در مغازه بود و زحمتها بر دوش او بود و دیگری کارمند بود غروب ها با پسرش دو سه ساعتی اداره آنجا بعهده میگرفتند تا اینکه اختلاف شدیدی بین دو برادر پیش آمد و شبانه پدر و پسرسهم برادر را دادند دستش بنده خدا که تنها در آمدش از مغازه بود با مقداری کالا مانده بود گوشه خیابان که آقای مهاجر همان شبانه مغازه دربسته خودرا خالی کرد و آنرا به او داد و اورا از دغدغه خاطر که خانواده چهار نفره خودرا چگونه سیر کند رهایی بخشید که با شنیدن این داستان احترامم به او بیشتر شد و محله از این بزرگواری تکان خورد بعدها شنیدم این برادر دانشجوی ستاره دار آنزمان بوده که سمپات یاعضو جوانان حزب توده که به عکس شاه در پرده سینما جوهر پرتاب میکردند و . . و برای همین هم از شغل دولتی و هم از ادامه تحصیل محروم گشته و با شنیدن این مطلب دیگر این پیر مرد عبوس و مومن را که دست کمونیست خدانشناس را گرفته بود برای جوانمردیش دیگر علاوه بر احترام دوستش هم داشتم . اردیبهشت پنجاه و هشت رسید که ایکاش هرگز نمیرسید چهار ماه بعد از انقلاب ، مادر چون آقا مهدی با چهل وچهار سال مارا ترک کرد وآخرین بار آفای مهاجر را در مسجد در ختم دیدم و بعد از آن بود رابطه دیگری و نزدیکتری باهم پیدا کردیم ، آدمها را از چهره ظاهری نه میتوان شناخت و نه میتوان درباره شان قضاوت کرد زمانی که بیرون آمدم او در قید حیات بود با علم به اینکه میدانم دیگر نمیتواند باشد باز دلم بسختی اجازه میدهد اورا میرا کنم و روانشادش بخوانم تا هستم یادش پیوسته برایم زنده خواهد بود".

"عبادت بجز خدمت خلق نیست

به تسبیح و سجّاده و دلق نیست

تو بر تخت سلطانی خویش باش

به اخلاق پاکیزه، درویش باش"

دوستان عزیز همانطور که در ابتدا عرض کردم این نوشته زیبا از  امیریه کپی شده ، که با توجه به شرایط این صفحه قسمتی از اون حذف شده که علاقه مندان میتونن با مراجعه به آدرس مربوطه از سایر مقاله ها و نوشته های دوست عزیزمون لذت ببرنداصل مطلب در آدرس زیر

 

۱۳۹۱ خرداد ۲۶, جمعه

تنهائی

درود بر حسین گرامی ، پی‌ نوشت را برای رهگذرها و فشارکی‌ها میفرستم. سرخوش باشید

" تنهائی ما پی‌ آمد غربتیست که دانسته انتخاب کردیم تا فرزندانمان زندگی‌ بهتری داشته باشند هر چند که موفقیت و شادی ایشان از این درد نخواهد کاست 

تنهائی

مرد است و درد

درد است و مرد

مرد بی درد

مرد نیست

***

تنها آمدن وتنها رفتن

روال زندگیست ، اما

تنها زیستن درد است

***

برای دیگران زیستن شاه نقش زندگیست

به شرط آنکه همه گیر باشد

فرد گیر که شد ، درد چیره می شود

مرد پیر می شود

***

در شهر نباید بود ، که فریاد درد

در همهمه مردم گم می شود ، و

انسان در بین تن ها تنهاست

***

به کوهستان باید رفت ، و

درد را فریاد باید کرد ، که

کوه را به خروش می آورد ، و

پژواک......تنهائی را گریز خواهد داد
***

از سیاهی شب باید گریخت

به شرق باید رفت ، و

شکوه تکرار تولد آفتاب را

در کوهستان به شهادت نشست

با نور درهم آمیخت ، و

رمز تنهائی را از آفتاب آموخت.

***

قرن هاست که آفتاب به تنهائی و با سخاوت

فراگیر بوده است


تا شکیبائی را به ابدیت پیشکش کند
*** 

آری برادر

از آفتاب بیاموزیم و تجربه کنیم

سخاوت در تنهائی را

آفتاب همیشه به تنهائی و در تنهائی تابیده است

حمید رزاقی

۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه

سر قبر آقا


در گوگل دنبال مطلبی سرگردان بودم که سر قبر آقا جلوی چشمانم سبز شد بی اختیار توقف کردم انگار سالها دنبالش بودم که حالا پیدایش کرده ام همینطور که به تصاویر این مکان نگاه میکردم همینطورهم از حالا فاصله میگرفتم و با گذشت هر لحظه دور تر و دورتر میشدم تا رسیدم به اولین سالهای دهه چهل که نقطه آغاز سفرم رسیدم و اولین باری که راهم به آنجا کج شد, که شکر پروردگار که دیدارهایم با آن مکان و اطرافش تداوم پیدا کردند تا خاطراتشان صفحه هایی از دفتر خاطراتم را سیاه کنند وبرای شیرینی لحظه لحظه هایشان حسرت بخورم

     آنزمانها ایستگاه روبروی کوچه سعادت بخاطر پادگانی که آنجا بود تشکیلات نام داشت صدای مارش صبحگاهی و شامگاهانش که از آنجا میامد و تردد سربازان در پیاده روها و حظور دو سه دژبان با دستمالی به گردن و واکسیلهای سفیدی بر روی دوش جلوی دروازه حکایت از زنده بودن پادگان را میدادند, در این حین ساعت مشیر السلطنه هم سر هر ساعت با صدای دنگ دنگش بودنش و گذشت زمان  را فریاد میکشید  . کوچه خاله هم مثل کوچه ما در همین خیابان مولوی واقع شده بود با این تفاوت که ما به امیریه و آنها به میدان شاه نزدیک بودند . یادش بخیر شهر کوچکتر از امروز اما پاک و بی آلایش از هر آلودگی بود و بخاطر همان دنجی و خلوتی اتوبوسهای یک طبقه کفاف جابجایی مسافران را میدادند و صداها و آواها همچون ملودی موزونی را میماندند که گویی ارکستر سمفونیکی آنرا مینوازد و این هارمونی را در ساختمانها چپ و راست خیابان از تشکیلات تا میدانشاه جدای از ساختمان بتونی خاکستری بانک کارگشایی میدان محمدیه (اعدام) که وصله ناجوری  تنها افتاده بود ,تقریبا  همه یکسان و یکقدر و یک فرم بودند.یک ایستگاه مانده به میدانشاه سنگی نام داشت و کلانتری 9 هنوز آنجا بود که موقع پیاده شدن از اتوبوس از ترس قراولان جلوی دربش ترسشان دور چادر مادر برگ میچرخیدم که دیدشان خود را مخفی کنم که الحمدااله  کلانتری بعدها به بهارستان کوچ کردو منهم نفس راحتی کشیدم . کوچه خاله یا صالحی جلوتر از کلانتری روبروی داروخانه دکتر صیامی که بالایش سه دکتر بنامهای قویدل و امداد و برجیس که این یکی اسمش آدمی را یاد جرجیس نبی میانداخت , بود. کوچه صالحی از دست قضا شبیه کوچه سعادت ما, در وسطش چهارسویی و بازارچه ایی داشت و آخرش هم به انبار گندم میرسید
در مورد خونه خاله و کثرت پسرخاله ها و بافت و ساخت خانه قدیمیشان و حیواناتی که در زمانهایی نگاه میداشتند و . . .  در نوشته های قبلی اشاره کرده ام که تمامی عواملی بودند که شادی و شغف و رغبت فراوانی برای میهمانی رفتن به آنجا را داشته باشم و نکته عطف شادیهای این میهمانی, خرید از بازار مولوی و اسمال بزاز بود که اجناس و لوازمات حال خواربار و بنشن یا  سبزی وتره جات و پارچه و منسوجات و . . .  خیلی ارزانتر از امیریه و شاهپور بودند که طبیعتا خاله و مادربزرگ از خرید تنقلات و هله و هوله برای من و پسرخاله همسنم, کوتاهی نمیکردند که هر بارخرید ماشین باری یا جرثقیل پلاستیکی که در موقع بازگشت به خانه خاک وغیره رااز این باغچه  به آن باغچه ببریم نیز سوغات این گردش بود. باری دریکی از همین گردشها بود که خاله پیشنهاد کرد به سر قبر آقا که در چند قدمی اسمال بزاز هست برویم و مادر بزرگ هم که مانند کوری در آرزوی چشم بینا باشد  تا اسم این زیارتگاه را شنید بیدرنگ لبیک گفت , همگی راهی سر قبر آقا شدیم کنار جلوی درب ورودی مردی با محاسنی نیمه انبوه نشسته بود و کتاب و ووسایلی جلویش گذاشته بود وبا دو زن چادری حرف میزد که وقتی داخل حیاط شدیم خاله به مادر بزرگ توضیح داد که این آقا فالبین و سرکتاب باز کن معروفی که از همه جا سراغش میایند . حرم در وسط حیاطی قدیمی و تقریبا نیمه مخروبه یا زهوار دررفته قرار گرفته بود و باغچه هایی  با درختان پیرو سالخورده  و همچنین حوضی بزرگ لای و لجن گرفته ایی داشت خیلی از زیرزمینها و یاشبستانها و غیره قفل بودند و پنجره های نیمه تاریکشان باعث  هراس میشدند اما روی هم رفته فضا حالتی خاص داشت که بنا به سن و سال آنزمان من غیر قابل درک و حتی وصف بودند, داخل حرم هم چند تا پیرزن  تقریباهم  سال مادر بزرگ دعایی و نمازی میخواندند . من و پسرخاله در حیاط جولان داده و کیف عالم را میبردیم تا اینکه زیارت و استراحت مادربزرگ و خاله تمام شد و تصمیم گرفتند برگردیم. از سر قبر آقا نهایتا ده تا بیست دقیقه بخاطر درد پای مادر بزرگ که باید آهسته میرفتیم تا خانه خاله فاصله داشت اما آنروز که بیرون اومدیم درست جلوی در در حاشیه خیابان درشکه ایی ایستاده یا پارک کرده بود که خاله برای اینکه هم ما پسرها مزه درشکه سواری رابچشیم و هم مادربزرگ راه نرود بسمت درشکه رفته و آنرا کرایه کرد و همینطور از اوخواست ما را از سمت میدان شوش و خیابان ری و میدانشاه به ایستگاه سنگی ببرد که مدت زیادی را ما سوار باشیم, باری خود حدس بزنید با آن سن و سال ما و اینکه در میان اینهمه ماشین سوار درشکه بودن و در طی راه هنرنمایی های اسب و. . . چه لذتی دارد و همینطور چه خاطره شیرین و فراموش نشدنی را با خود بجای میگذارد.آنچه میتوانم اضافه کنم همین رخداد چنان تاثیرش را گذاشت که شیفته میدان مولوی و سرقبر آقا و . . . شوم و بیش از پیش شوق رفتن خانه خاله را داشته باشم, غافل از اینکه  بدانم چند سال بعد دو سال سربازیم را در خیابانها و کوچه و پسکوچه هایی از امیریه , شاهپور , خانی آباد , خیام , مولوی, ری و میدانشاه و همان کوچه خاله  سپری خواهم کرد , برای همین هم گاهی فکر میکنم سربازی در محله دست تقدیر بود یا اینکه مهر پروردگار که از این جدایی طولانی خبر داشت چنان قلم زد.       

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

طوفان آرام گرفت


اینبار به سوگ هنرمندی مینشینیم که من و هم نسلانم با خدای آسمانهایش خاطرات فراوانی در دفاتر و کوله پشتی هایمان داریم, آنهم از محله واقعیمان و روزگارانی خوشش که خوشبختانه نسل بعدی یا فرزندانمان هم بنحوی و تاحدودی سعادت اینرا ...داشتند تا از هنرش بهره برند و بی نصیب نمانند, پس به پاس همان خاطراتی که اشاره شد بزرگداشت این هنرمند از دست رفته, دور از یار و دیار در محله مجازی امیریه ما کار بی ربطی نیست
روحش شاد و یادش همواره زنده و گرامی باد

از فیس بوک امیریه

۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

روی دیوار

روی دیوار

اوراق شعر ما را

بگذار تا بسوزند

لب های باز ما را

بگذار تا بدوزند

بگذار دستها را

بر دستها ببندند

بگذار تا بگوییم

بگذار تا بخندند

بگذار هر چه خواهند

نجوکنان بگویند

بگذار رنگ خون را

با اشکها بشویند

بگذار تا خدایان

دیوار شب بسازند

بگذار اسب ظلمت

بر لاشه ها بتازند

بگذار تا ببارند

خونها ز سینه ی ما

شاید شکفته گردد

گلهای کینه ی ما

نصرت رحمانی


۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

بیاد ناصر خان

دیروز مصادف بود با اولین سالگرد در گذشت زنده یاد ناصر حجازی که درفیس بوک امیریه یادش را گرامی داشتیم حیفم اومد که در وبلاگ امیریه که او یکی از بچه هایش بود از او یادی نکنم ونگم که چقدر جایش خالیست و این عکس زیبا را قرار ندم  آنهم عکسی که گویی یک دنیا حرف که برای گفتن دارد

۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

Staying' alive

هفته پیش دانا سامر امروزرابین گیب چه شده که ایدول های (بت های ) جوانی ما یکی بعد از دیگری میروند

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

سفر سي ساله

حسین جان درود
 آنچه در زیر می‌آید سفرنامه من است تا سفرنامه شما چه باشد


سفر سي ساله

 
سفر سي ساله
 سفريست
از هياهو به سكوت
سفريست
از
لحظات تنهائي را
با او طي كردن
به
لحظات با او بودن را
بي او

   * **
سفر سي ساله
سفريست
هم چون رها شدن
از
چله كمان آ رش
در راستاى زمان
به

‍‍ ژرفناى آسايش

***
سفر سي ساله
سفريست
هم چون دگرديسي
از
پيله برون شد ن
زيستن و دگرگوني
به
در پيله شد ن

***
سفر سي ساله
سفريست
هم چون سفر در كوهسار
پيدايشي چو قطره
جهيدني ز چشمه
تلاشي براي تبخير نشدن
و.... پيوستن به اقيانوس
***

سفر سي ساله
سفريست
با ابتدا و بي انتها
از دانسته ها
به عمق وجود

***
سفر سي ساله
سفريست
با خود و در خود
سفريست
در ژرفناى وجود
و.... پيوستن به ابديت


***
سفر سي ساله
سفريست
از عشق به يار
به عشق به كردگار
در وادى نور

سفر سي ساله .........

حمید رزاقی بهار ۱۳۸۲


با اینکه به حمید پسری از پسران خوب قدیمی امیریه و از نسل روزگاران خوش گذشته دیر رسیدم و در این دنیای مجازی با او آشنا شدم بخود میبالم و همچنین از اینکه او با بزرگواری این افتخار را بمن داده که نظم و نثر روان و زیبایش را  اینجا و در فیسبوک امیریه درمعرض دید خوانندگان و بچه های محل قرار بدهم یا بعبارتی من ناشر آثارش باشم سپاسگذارم. تا به حال جدای  شعر زیبای سفرنامه حکایتها و خاطرات خواندنی با عناوین : کودکی , خانه حاج حسن , شرف الاسلامی ومدرسه رهنما ۱۳۴۱   درفیسبوک امیریه درج شده است
 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

سنتوری

دیروز با همسر در شهر همسایه بعد از ساعتها پرسه زدن در نیمروز بهاری که استثنا بر خلاف روزهای پیشین هوا چهره خوب خودش را نشان میداد وهمین باعث شده بود که پرنده های کوچک نغمه خوان هم بوجد بیایند. ما خسته شتابان از میان مرکز خرید شهر بسوی ایستگاه راه آهن در حرکت بودیم که خودرا زودتر به آنجا برسانیم که در میان راه نزدیک ایستگاه صدای موزیک آشنایی میخکوبم کرد. این صدای گیتار موزیسین خیابانی و یا صدای ساز سرخپوستهای شیلیایی و . . .  که هراز گاهی پیدایشان میشود نبود, صدای سازی از سرزمین من بود صدای ملکوتی سنتور که به این هوای مطبوع توصیف شده جلای خاصی میداد کنجکاو نگاهی به سمت صدا انداختم باور کردنی نبود پسرک آلمانی سنتوری را روی میز کوتاهی که روی آنرا رومیزی قلمکار اصفهان پوشانده بود قرار داده بود و با استادی آنرا مینواخت و رهگذران را با صدای اعجاب انگیز سازش از حرکت باز میداشت. ایستادم تا قطعه ایی که مینواخت تمام شد جلو رفته سلامی داده و با تمجید از کارش به او گفتم رومیزیش از سر زمین من است در جوابم گفت تمام اینها با دست اشاره به سازش و کاسه چوب که برای جمع آوری سکه هایی را که عابران میانداختند را گفت, همگی مال اونجاست. در پاسخ به پرسشم که چگونه  سنتور را آموخته پاسخ داد که در آغاز خودم شروع کردم و بعد از آقایی ایرانی در شهر بوخوم یاد گرفتم برای آنکه مزاحم کارش نشوم اجازه گرفتم عکسی از او بیاندازم و از او پرسیدم اشکالی ندارد در فیس بوک یا وبلاگم بگذارم با خوشحالی که نشان دهنده  رضایتش بود گفت نه, با او خداحافظی کردم  همینطور که فاصله میگرفتم هنوز صدای سنتورش  پشت سرم میامد وروح و جانم رانوازش میداد احساس ورزشکار قهرمانی را داشتم که در کشوری غریب سرود ملیش را مینوازند. در میان راه یادم افتاد هموطنی همچون من با دیدن این نوازنده با افتخار مطلبی در وبسایتی نوشته بود و حتی هموطنی هم فیلمی از اورا در یوتیوب گذاشته بود و حالا این سعادت نصیبم شده بود که از نزدیک شاهد خود و هنرش باشم