۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

قدیما یادش بخیر آ ملا علی . . .

از راه دور اومدی آ ملا علی :
همین چند روز پیش بود که یکهو و بدون مقدمه این ترانه (آملا علی ) منوچهر سخایی چون بلایی آسمانی به من نازل شده و همچون موریانه ایی افتاده بجانم حال هر چه تلاش کردم که از خودم دور کنم نشد و نشد ناچار شدم بگردم پیداش کنم بعد از دهه ها گوش کنم هم تجدید خاطره ایی بشه و هم اینکه شاید دستگیرم بشه که چه چیزی در آن هست که با ضمیر ناخود آگاهم ارتباطی دارد که آنرا در این چند روزه بهم ریخته ,خب به همین منظور به تمام سایتهایی که میشناختم تا تویوب و جستجوگرها را گشتم حالا موقع سرچ کردن آملا علی و یا منوچهر چه چیزهایی و تصاویری روی مونینور سبز شدند بماند که متاسفانه تیرم به سنگ خورد خورد و هر چه گشتم کمتر یافتم البته بیشتر ترانه های قدیم و جدید این مرد نازنین بودند الا , آملا علی خلاصه همینطور که در یوتوب میگشتم فرصتی بود که روی بعضی از آهنگهای که میشناختم کلیک کنم که بیعتی با خاطرات و هم با این خواننده هنر مند باشد که نقطه اوجش زمانی بود که از کنجکاوی روی از ترانه های تازه منوچهر که کلیک کردم و چهره امروز او ظاهر شد با فریادی اهل خانه را به پای کامپیوتر کشانده و پرسیدم میشناسی منوچهره ببین چه شکلی شده و چقدر پیرو . . . که وقتی هیجانم فرو کش کرد به حماقت خودم خنده گرفت که از یاد برده ام که خود چه شکلی شده ام و چقدر هم . . . باری با کلیک روی هر ترانه قدیمی خاطره ها هم مثل دیوی مویش را آتش زده باشی یکی یکی ظاهر میشدند و منو کشون کشون میبردند به آن ایام خوشگذشته و باعث میشدند خیلی چیزها وآدمها را بیاد بیاورم مثلا کلاغها مرا یاد سید تصنیف فروش دوره گرد انداخت که تو کوچه پسکوچه های محله میگشت و صدای دلخراش دوست داشتنیش را بسرش میانداخت ومیخوند : غروبا که روشن میشه چاغها / میان از مدرسه کلاغها
و یاد کلاغهای امیریه که عصر ها از آسمون حیاط ما با همهمه غار غار هایشان میگذشتند و گویی مانند ما بچه تنبلها از تعطیلی مدرسشون شادی میکردند . ترانه های بعدی و بعدی که رسیدم به قدیما یادش بخیر:
قدیما یادش بخیر دلا هم آشیون بودن
خوشگلا خوشگل ترا یک کمی مهربون بودن
دخترا گیسو بلند ابرو کمون غنچه دهون
. . . . .
قصه های غصه من یه کتابه یه کتاب
طفلک ایندل که توی مکتبخونه مهرو وفا
درسو مشقش رو همیشه فوت آبه فوت آب
. . . . .
میشه ما عاشق بشیم مثل قدیما دو باره
میشه اما دل ما . . .

ترانه را بشنویید

با هزاران وآه و حسرت باید بگویم واقعا قدیما یادشون بخیرکه خیلی چیزها نقطه مقابل هر آنچه که امروز هست بود بعنوان مثال همین ماه رمضان که الان هر ساله آمدنش را مردم عزا میگیرند و اگر تتمه ایمان و باوری که مانده را نداشتند آز آن متنفر هم میشدند که اگر هم میشدند حق داشتند که نیازی به بیان عللش نیست که همگان آگاهند. قدیما این ماه مبارک برای ما مانند همان میهمان عزیزی که آمدنش شاد رفتنش غمگین میکند , را داشت .از نیمه های شعبان منتظرش بودیم و رسیدنش را روز شماری میکردیم و با پشت سر گذاشتن سومین احیا که به پایان اقامتش نزدیک میشد زانوی غم بغل میگرفتیم و حتی چند روزی را هم بعد از رفتنش همچنان غمگین میماندیم . باری کرور کرور بهانه هست که با آه و حسرت و بغض بگوییم, قدیما یادش بخیردلا هم آشیون بودند . . .
پینوشت:
حال کلاغها را به آملا علی و یا برعکس را به هم پیوند زده و ترانه زیر را پدید آورده و زیر لب زمزمه میکنم :
عجب غافل بودیم ما آملا علی
اسیر دل بودیم ما آملا علی
برای رفتن یار و نداشتن خبر آملا علی
ایکاش تورا از ده بالا و راه دور نمیاوردیم آملا علی
اگر اسیر دل نبودیم و عاقل بودیم آملا علی
توی خونه برای باز کردن سرکتاب راهت نمیدادیم آملا علی

شماهم میتونید بخونید و حتی بسطش بدهید و . . .

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

گربه فداکار . . .

مقدمه :
در همان گذشته هایی که بارها در باره اش در اینجا نوشته ام آری همان دورانی که هر گروهی از مردم که تعدادشان هرچقدر بود و باورهایشان هر چه بود احترام داشتند در چنین ماهی و ایامی تلویزیون ملی ما بخاطر همان احترامی که یاد شد در برنامه های روزانه خودش تغییر داده و گزارشها ی علمی و فیلمهای مستندی را که برای این ایام از کشورها و تلویزیون هایشان خریده بود را به نمایش میگذاشت و پر بیننده ترین و معروفترین هایشان مستند هایی بودند بنام راز بقا که شامل زندگی قبایلی از آمازون و آفریقا و یا موجودات زنده دیگری که از پرندگان مهاجر گرفته تا گربه سانان و غیره . . . که جملگی برای ماندن و بقای خود تلاش میکردند . آن دوران نه از اینترنت خبری بود و نه از تلویزیون های ماهواره ایی که به همین دلیل و نبود آلترناتیو یا جانشینی به تماشایشان مینشستیم . یادش بخیر همانقدر که جذابیت و آشنایی با دنیای ناشناخته ها بهانه ایی برای نگاه کردنمان بود همان میزان صدای جادویی و گیرای گوینده متن آن که آهنگ و ملودی خاص و دلنشینش گویی اصلا برای چنین کاری خلق شده ,بود که متاسفانه نام آن هنرمند بزرگ را بیاد ندارم تا در اینجا یادی از او بکنم که امیدوارم دوستان خواننده بیان کنند . در ادامه آنروزها همان روزگاران خوشگذشته چه کسی از ما تماشاچیان آن مستندها فکرش را میکرد که در آینده ایی نه چندان دور به جایی خواهیم رسید و وضعیتی پیدا خواهیم کرد که فیلم تلاشهایمان برای هویتمان ماندنمان و بودنمان مستند هایی برای راز بقا یی برای تلویزیونهای جهان خواهد شد و حتی دنیای مجازی تازه یافته و . . .
گربه فداکار
در دنیایی که انسانها وقتی مظلومی را که مورد تعرض ظالمی قرار گرفته را میبینند چشمانشان را می بندند و یا صورتشان را برمیگردانند و براه خویش ادامه میدهند داستان این گربه فداکار آنهم با چنین از خود گذشتگی اگر درس عبرتش نخوانیم پس چه میتوانیم بخوانیم آنهم ما آدمیان که همواره این موجود دوست داشتنی را به نان کوری و بی صفتی انگ زده اییم . باری خانم سوفی توماس ( Sophie Thomas ) نود هفت (97) ساله ساکن یکی از شهر های آمریکا در باغچه خانه خود مشغول کار بود که توسط چهار سگ از نژاد پیت بول Pit Bull دوره شده و مورد حمله قرار میگیرد تا جایی که یکی از سگها بازوی اورا گاز میگیرد دراین زمان که حمله سگها به اوج خود میرسد تیگر(Tiger) گربه این بانوی سالخورده که متوجه میگردد شتابان خودرا وسط سگها رسانده و آنها را متوجه خود کرده و به دنبال خود میکشد و باعث میگردد تا صاحبش خود را رها کرده و به داخل خانه برساند و خوشبختانه خود تیگر هم بدون آنکه لطمه و آسیبی ببیند خود را به داخل گاراژ خانه میرساند .
اصل خبر و مصاحبه با خانم سوفی توماس در اینجا . . .

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

Don't stop believin'


دومینیک Dominique زن جوان بیست و هفت ساله ایست که در شهر بوخوم آلمان زندگی میکندو دوستانش اورا دومی صدا میکنند. د می که قدی کمتر از یک متر (97سانتیمتر)دارد اومیگوید انجام کارهای روزانه اش بتنهایی از روی صندلی چرخدارکه بخاطر ضعف در نخاع و کمرش مجبور به استفاده از آن میباشد برایش بسیار سخت بودو نیاز بکمک کسی داشت.او میگوید از زمانی که کارهای خانه به گردن میس سوفی افتاده است راحت شده ام ودر ادامه حرفهایش با حرارت و ذوق و شوقی میگوید میس صوفی میتواند درب را باز بسته کند دکمه آسانسور را فشار بدهد اشیا را از زمین بردارد حتی میتواند لباسها را از ماشین لباس شویی در بیاورد . . .

میس سوفی مادر سگ سه ساله ایی از نژادGolden retrieverگلدن رتریور انگیسی میباشد که دو سال درموسسه ویتاvita که سگهای آسیستان یا همراه تربیت میکند آموزش دیده است و از ماه مارس هم نزد دومینیک میباشد چون نحوه تربیت این سگها بر این منوال میباشد که بعد از آموزش در موسسه مدتی را هم با مربی خود در خانه بیمار یا مشتری بنا بر نیازهای بیمار آموزش ببینندو بعد مورد آزمون قرار گرفته و اگر صلاحیتشان تایید شد واگذار گردند.
مشکل اصلی گرانی این سگ هاست که بخاطر آموزششان میباشد که موسسه مربوط حداکثر در سال چهار سگ را میتواند تحویل بدهد بگونه ایی که در حال حاضر در مقابل هفتاد درخواست آنها تعداد سگهای در حال آموزششان بیست و پنج عدد میباشد .الان که چند ماهی از حظور میس سوفی نزد دمی میگذرد و صلاحیتش را بثبوت رسانده متاسفانه بخاطر اینکه دومینیک نمیتواند هزینه آنرا که 25000 یورو میباشد بپردازد باید از هم جدا گردند که این امر برای هروی آنها بعد از این مدت که باهم بوده اند و بقول مددکار اجتماعی که بر دومینیک نظارت دارد و معتقد است که بعد از وجود میس صوفی نگاه دمی به زندگی عوض شده است و حال از پس وظایف روزانه اش بخوبی بر میاید سخت است.

دومینیک که عضو گروه کر کلیسای شهر میباشد و در آنجا میخواند میگوید خواستم کنسرتی در آنجا بر گزار کنم اما وقتی فکر کردم دیدم نهایتا 1000 یورو بتوان جمع کرد . دومینیک که از طرفداران پر و پاقرص تیاتر موزیکال میباشد برای یاری ایمیلی به بارنی بلانک Bernie Blanks هنرپیشه اسپانیایی آمریکایی تیاتر که برادرش در تصادفی نخاعش آسیب دیده میفرستد . بارنی که با گروهش آنزمان در نیویورک روی صحنه بودند وقتی ایمیل را دریافت میکند از همان لحظه تصمیم میگیرد هر طور شده برای نگاهداری میس سوفی به دمی
کمک کند که در ابتدا برای جمع آوری اعانه وبسایتی بنام

دمی و میس سوفی domi-und-miss-sophie راه میاندازد و در ادامه فعالیتهایش به اتفاق همکارانش تصمیم میگیرد در شهر بوخوم نمایشی راروی صحنه ببرند تا از در آمد آن این زن جوان را به آرزویش که داشتن سگ آسیستانش میباشد برسانند .

پینوشت:
عکسهای دیگری از سگهای آسیستان و صاحبانشان را در اینجا ببینید و در صورت تمایل ویدیویی از تربیت این سگها و گزارشی از نینا دختر دانشجوی صندلی چرخدار نشین و سگ همراهش امیلی که اورا در بیرون آوردن جورابش کمک میکند را هم در اینجا ببینید . . .

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

آرزو . . .

آنچه ما را با کشور های جهان سومی های دیگر پیوند میزند و بعبارتی نکته مشترکمان میباشد آرزوست و باز آنچه که مارا از آنها جدا میسازد و نکته تضادمان هست بازهم آرزوست یعنی آنها چیزهایی را که ندارند و محرومند آرزو میکنند و ما آنچه که داشتیم و محروممان کردند, دوباره داشتنشان را آرزو میکنیم .

نقاشی مدرن اثر Kirsten Yonca

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

از رمضانها تا رمضانها . . .

در طول سال روزها و ایامی هستند که بیشتر از هر وقتی آدمی را یاد داشته هایی که دیگر ندارد بویژه عزیزان از دست رفته میاندازند که یکی از این ایام ماه رمضان است. فرقی هم نمیکند که چقدر به دین و مذهب وابستگی داشته باشی دلتنگ میشوی حال به هر بهانه ایی که باشد از آش رشته گرفته تا زولبیا و بامیه, شمالی باشی رشته خطایی و یا اهل هر دیار دیگری خوراکیهای آنجا تا افطاریها و شبهای احیا و . . . مخصوصا در غربت و غریبگی که حسرت و اندوهی دوچندان دارد که متاسفانه هردو را تجربه کرده و همچنان با آن دست بگریبانم. غریبگی با رمضان و یا رمضانهای تازه که با رمضانهایی که من میشناختم و با آنها بزرگ شده بودم , که فاصله شان از زمین خدا تا خود خدا هست را از همان اولین ماه رمضان بعد از انقلاب تا زمانی که بیرون آمدم احساس میکردم . این حس غریبگی را هر سال بیشتر از پیش داشتم و حال هم در غربت سالهاست هرسال دلتنگیهای رمضانهایم را دارم و شاید نوشته قبلی منهم تاثیر همین احساس هر ساله بوده است خب بالاخره بنقل از مادر بزرگ , پدر در یکی از همین سحر های ماه مبارک خوابنما شده بود وجنسیت و نامم را در مسجد شاه به او گفته بودند. در ایران که بودم بعد از دگرگونیها لااقل هنوز مادر بزرگ بود که وقتی میدیدم کوچه وخیابان و شهر برایم نامانوسند و رنگ و بوی رمضان هایم را ندارند به خانه آن پیرزن پناه ببرم مانند روزی از اولین رمضان های بعد از انقلاب که میخواستم هم از محیط بیرون دورشوم و هم شاید گمشده ام را در چهار دیواری خانه او پیدا کنم کسی که رمضانها را با او شناختم و هر سال در خانه اوهم که نه تنها ماوایم که بهشت روی زمینم بود, انتظارش را میکشیدم و سحر گاهان با صدای ساعت شب نمای شماطه دار او که بارها قصه خریدنش را برایم تعریف کرده بود بیدار شده بودم . با این امید به خانه آن نازنین رفتم حق با من بود, جو خانه پر از مهرش روحانیت ملکوتیش را همچنان حفظ کرده بود و میشد باور کرد هنوز رمضان در این خانه, ماه میهمانی خداست . من نفس راحتی کشیده در گوشه اتاق که سالها جایم بود جا گرفتم مادر بزرگ که طبق عادت برای افطار و میهمان ناخوانده اش * مشغول پخت و پز بود بنده خدا بین آشپزخانه و اتاق نشیمن در تردد بود که من تنها نمانم و من مجله ایی یا کتابی در دست گرفتم که خودرا مشغول نشان بدهم که خیالش راحت شود . با بازگشت مادر بزرگ به مطبخش منهم فرصتی یافتم بر گردم به رمضانهای طلایی که دیده بودم همان رمضانهایی که با صدای روانشاد ذبیحی که زمان اذان را به افق شهر میگفت و اذان موذن زاده اردبیلی شروع میشد و باز با دعای افتتاح و ربنای ذبیحی و اذان موذن بپایان میرسید .یاد روزه های کله گنجشکی ام تا روزه های بی سحریم افتادم و خیلی از خاطرات قد و نیمقد شیرینی که در این ماه مبارک سالهایم داشتم . طوری در این افکار غرق بودم که متوجه پهن شدن سفره افطار نشده بودم که به صدای مادر بزرگ وقته افطاره کتاب را کنار بگذار و بیا سر سفره به خودم آمدم آش آبغوره, بشقابی شیر برنج و مربای گل سرخ و پوست پسته , خرما ی مضافتی بم و دیس برنج و خورشت و حلوای زنجبیل که همیشه دوستش داشته ام و . . . دیدن سفره مادر بزرگ که مثل همیشه بود , طوری حواسم را پرت کرد که هنوزهم در دنیای خاطراتم حیران و ویلان بودم چشمم به رادیوی روی طاقچه افتاد از او پرسیدم پس چرا موقع افطار بازش نمیکند تا دعا و اذان را بشنوییم در جوابم گفت اوغلوم پیلی** گوتولوب پیلیم یوخدور دفترینن وریلر . . . ( پسرم باطریش تمام شده باطری هم ندارم با دفترچه میدهند )منکه در این موقع دست درازکرده حلوای زنجبیلی برداشته بودم مادر بزرگ گفت اگر شیرینیش مثل همیشه نیست خب شکر کوپن یکنفره اینقدر نیست که با دست ودلبازی مصرفش کرد. این حرفها که شنیدم گویی از خواب بیدار شده و دوباره برگشته در حال زندگی میکردم . دلم برای مادر بزرگ سوخت رو به او کرده گفتم آن بابا رفت باطری رادیویت و شکر حلوای تورا هم با خود برد . . . مادر بزرگ حرف را بریده با ترسی آهسته گفت یادت میاید میگفتم اولسون او یاغچینی که بو پیسی یرین گلج . . . یعنی( بمیره آن خوبی که جای این بد میخواد بیاد) و من که دیگر دمق شده بودم و حسی وجودم را گرفته بود غیر قابل وصف از اینکه رمضانهای تازه از درز دیوارهای مادر بزرگ هم رد شده و در رمضانهای او هم سایه انداخته است.
یاد مادر بزرگ و رمضانهایش در دوران خوشگذشته و حتی رمضان آفت زده بعدش بخیر .

* منظور از میهمان ناخوانده خودم نبودم بلکه کسانی که بدون خبر برای افطاری میامدند .
**مادر بزرگ به باطری پیل میگفت .

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

پایان . . .

قبل از اینکه به ادامه نوشته ام بپردازم باید اینر بگویم که هدف از نگارش این مطلب نه نداشتن سوژه بود و نه بعد از نزدیک به 5 دهه که از تاریخ اتفاقش میگذرد بقول عوام نوعی ابراز ننه من غریبم وغیره و ذالک . . . بلکه هدفم در وهله اول از نوشتنش تنها و تنها قد دانی از بزرگواری دو بزرگوار میباشد که با حرکتشان و نقشی که ایفا کردند زندگیم را قلم زدند و حال هر آنچه هستم و دارم را از آنها دارم و تا زمانی هم باشم خود را همواره مدیونشان میدانم و دیگر اینکه نکته های ظریف و لطیفی در این سرگذشت و یا تجربه وجود دارند با علم به اینکه منهای زمان و مکان و شخصیتها برخی از سرنوشتها شبیه به هم میباشند و یا بشکلهایی تکرار میگردند بنا براین حیفم آمد که بیانش نکنم و پیش خود بقول عوام فکر کردم دنیا را چه دیدی شاید بدرد کسی بخورد بویژه که یکی از قاعده های درست زندگی از تجربیات دیگران سود جستن است.
ادامه : پدر بعد از جدایی اش از مادر ازدواج دومش را تجربه کرد و مادر هم بعد آگاهی از این موضوع تمام امیدهای بازگشتش را از دست داده و برباد رفته دید او هم بناچار تن به وصلتی دوباره داد و از بد حادثه همین ازدواج اورا دوباره از تبریز به تهران و امیریه بازگرداند و همانطور که بخش اول نوشته گفتم چه پدر و چه مادر در آن سالها هر کدام بیش از ده ها از اقوامشان در سطح امیریه پخش بودند خب بازگشت و سکونتش لااقل این حسن را داشت که دورادور از حال و روز ما باخبر شود اما افسوس این آرامش نسبی هم با فوت پدر برایش دوامی چندان نداشت .
بعد از هجرت پدر وپایان مراسمی که مرسوم است نوبت جدایی ها رسید اول کسانی که دور بودند وکسانی که از دور نیز آمده بودند بازگشتند سر خانه و کاشانه شان و در این وسط علی ماند و حوضش یعنی من و برادرم که بزرگترینمان بود و نا مادری و دودخترش که طفلکیها یکی دو ساله و دیگری هم تقریبا نوزادو قنداقی که یادگار وصلت کوتاه او با پدر بودند و بالاخره خواهران ما محسوب میشدند ولی در آن لحظه ها خیلی خوشبختر از ما که مادرنشان را داشتند و خلاصه اینکه با رفتن عزاداران نامادری هم آنها را بغل کرده و نزد خانواده اش بازگشت ,خلاصه اینکه بازار هجران و جدایی ها بد جوری رواج داشت که برای مزاح بد نیست بگویم گربه پدرهم در این میان غیبش زد وگویی گربه های محل تاب تنهاییش را نیاوردند و با خود بردنش , باری حال من و برادر مانده بودیم تنها تر از همیشه و بلاتکیف و با آینده ایی نه چندان روشن که بزرگان قوم باید مشخص میکردند .
مادر که هنگام جدایی پدر و بالاخره فرهنگ حاکم بر جامعه و . . . نتواسته بود کاری برای ما انجام بدهد این زن بیچاره حال تعهدش به زندگی جدیدش مانع از آن میشد که به داد ما برسد و همین ناتوانی باعث نا آرامیش گشته بود و شب و روزش را سیا ه کرده بود که بخاطر موقعیت حساسی که داشت یعنی بار دار همین خواهر مرحومم بود و ماه های آخر را میگذراند باعث ترس خانواده اش بویژه مادر بزرگ شده بود که هم خودش و هم نوزاد از بین بروند و از طرفی او که طاقت دیدن زجه های دخترش را نداشت بنده خدا برای اینکه کمی از دغدغه های مادر کم شود و آرام گیرد تصمیم میگیرد که مرا که کوچکتر وبیشتر نیازمند به مراقبت بودم را بپذیرد.
مادربزرگ وقتی به بزرگان قوم که حال قیم و وصی شده بودند و برخی کاسه های داغتر از آش و دایه های مهربان تر از مادر مراجعه میکند و منظورش را بیان میکند این بی انصافها که بجای آنکه در جدایی والدین سعی میکردند دوباره آنها را بخاطر من و برادر هم شده پیوند بزنند و تشویق به بازگشت بکنند برخی سکوت کردند و برخی آتش بیار معرکه که پدر را راهی حجله کردند باری حال فرصت را غنیمت دانسته و به تسویه حسابها و . . . پرداخته وبدون آنکه به فرجام من و برادر بیاندیشند, با خط و نشان کشیدن و دست آخر هم جواب رد میدهند که پیرزن بیچاره دست از پا درازتر ودنیایی اندوه باز میگردد.چند روز بعد از این شکست , به مادر بزرگ پیغام می رسد که روز و ساعت مشخصی که تایین شده به خانه عمه بزرگ من برود .
خانه عمه سرچهار راه مختاری شاهپور آپارتمانی بودکه درست پشت سینما شهره (اورانوس) قرار داشت . مادر بزرگ روز موعود بدون آنکه علت دعوت را بداند چادر و چاقچور کرده راهی میشود آنموقع او در مهدیخانی (مهدی موش ) نزدیک مادر سکونت داشت .وقتی مادر بزرگ وارد آنجا میشود مرا در آنجا میبیند و پیش خود فکر میکند آن زن از رفتار نادرست دیگران باخبر شده و خواسته با آوردن من و دعوتش از او دلجویی کرده باشد که عمه این زن دوست داشتنی به مادر بزرگ میگوید وقتی برخورد وصی و قیمها را با او میشنود ناراحت شده به این بهانه که میخواهم یادگار برادر جوانمرگم را چند روزی پیش خود داشته باشم مرا خانه خودش آورده و حال با مسولیت خودش میخواهد مرا به مادر بزرگ بدهد تا دیگران را در مقابل کاری انجام شده قرار دهد .
من شخصا از آن روز هیچ بیاد ندارم و اینها همه نقل قولی از مادر بزرگ میباشد که بارها برایم تعریف کرده بود و همیشه اینجای قصه که میرسید جلوی اشکهایش را نمیتوانست بگیرد .از زبان مادر بزرگ: وقتی عمه خانم گفت که میتوانم تورا با خود ببرم با آنکه از آخرین باری که مرا دیده بودی در تبریز مادرت تورا از شیر میگرفت بود وحالا از آنزمان دوسالی گذشته بود وقتی خانه عمه ات دستت را گرفتم که با خود ببرم لام تا کام حرفی نزدی این آدم غریبه کیست ودنبالم راه افتادی ,البته مادر بزرگ آنروز خبر نداشت همان دوسالی که او میگفت من و برادر چه روزهایی را بدون مادردر کنار نامادری پشت سر گذاشته بودیم .
آنروز تولدی دوباره ایی برای من بود و محل این تولد بازهم خیابان مختاری بود واین خیابان کسی را بمن بخشیدکه بزرگتر از دنیا و کاینات بود و دروازه های خوشبختی را برایم گشود که به جرات میتوانم بگویم اگرچند بار دیگر به دنیا بیایم وحق انتخاب سرنوشت با من باشد من همانی را انتخاب میکردم که مرا به مادر بزرگ رساند و از همین روست که همیشه مختاری و سمبلش سینما اورانوس را دوست داشته و دارم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

مختاری . . .

این روزها به روزهایی در روزگارانی نه چندان دور داشتم همان روزگاران خوش گذشته غبطه میخورم و حتی به آن کودک معصوم که خودم باشم از اینکه چنان روزها و لحظه های خوش و آرامی داشت حسودی میکنم و حسرتش را میخورم و هنوز هم در تمامی لحظه هایم بهانه ایی پیدا میکنم تا بیادش بیفتم بیاد تنها کسی که تا زمان بودنش دوستم داشت نه برای اینکه دوستش بدارم ومیدانم واصلا یقین دارم آنروزی که گردش روزگار زمینم زده بود وچه بسا به نفله شدن سوقم میداد دستم را اگر گرفت, میدانست زمان فرصت اینراکه روزی هم من دستش را بگیرم را به ما نخواهد داد ,چه میگویم او آنقدر بزرگ بود که از خالقش جز رستگاری و قبول عباداتش که بدور از حیله و ریا بود ند چندان انتظاری نداشت, حال چه برسد به اینکه از طفل چهار پنج ساله ایی چون من برای مساعدتش چشمداشتی داشته باشد وبقول امروزی ها حسابی باز کند. مادر بزرگم را میگویم ,مادر بزرگی خوب مانند تمامی مادر بزرگها ی دنیا .
بازهم نوشته ام را با تصویر سینمایی ویران شده تزیین میکنم که مظهر و سمبلیست برای یاد آوری خیلی تلخیها و شیرینیها مخصوصا همان نازنین مادر بزرگم که بعد از هجرتش به تهران کوچه های اطرافش غربتش بودند.
سینما اورانوس در آغاز شهره نام داشت که بعدها که صاحبش دستی به سر و صورتش کشید به اورانوس تغییر نامش دادو این سینما با آنکه در شاهپور ( وحدت اسلامی) قرارداشت معروفیت مکانیش را از خیابان مختاری میگرفت. خیبانی که امیریه را به شاهپور پیوند میداد و من همچنان حیرانم که این خیابان را که اگر بدم هم میامد , حق داشتم ولی همچنان دوست داشته و دارم . برای معرفی مختاری و ویژگیهایش بجز مردم خوبش از آنجایی که من بیاد میاورم جدای از سینما اورانوس ,گرمابه شیک , مسجد حاج ربابه و قندی و زنده یاد دکتر محله اش دکتر نعیمی که شهرتش آوازه شهر بود و عطاری خورشیدی اگر نامش را بدرستی بخاطر داشته باشم بود و خیابانهای فرعیش هم که هر راننده تاکسی میشناخت سلیمانخانی و خانی آباد و خیام نو بود . آخ خیام نو که بعدها فهمیدم که خانه پدری آنجا بوده است مانند خیلی از اقوام مادری و پدری که آنزمان ساکنین امیریه بودند و گویی تعدادشان ماشااله به بست تایی هم میرسید ه است که من در آنجا چشم به دنیا باز کردم تا مثلث برادر و مادر و پدر را با وجودم به مربعی بدل کنم و بر شادیهایشان و خوشبختی هایشان و . . . بیافزایم که قبل از من برادری نتوانسته بود این ماموریت را بخاطر خیلی کوتاه بودن عمرش که حدود یکسالی بود به انجام برساند که متاسفانه شادی و خوشبختی جمع ما هم مانند حیات برادر نادیده طولانی نبود و مانند رویای شیرینی کوتاه بود و جایش را به کابوسی داد که همان جدایی وا لدین بودو بعدش هم پدر که تحمل دیدن ویرانی آشیانه را نداشت, دست من و برادر را گرفت و از مختاری و امیریه کوچ کردیم و ساکن چهار راه وثوق سلسبیل شدیم . این اولین جدایی ام از امیریه بود که دوسالی بدرازا کشید که دوباره به امیریه برگردم که افسوس این رجعت بدون پدر بود و بعدش هم دوری از برادر که برادر را بالاخره دوباره یافتم اما پدر از چهارراه وثوق با دلتنگیهایش به جایی رفت که تا به امروز کسی نتوانسته از آنجا برگردد و آنچه که باعث شد دل همه مان را تا به امروز بسوزاند خیلی خیلی زود بود .ادامه دارد . . .

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

محمد نوری به دیار باقی شتافت و . . .


گاهی که حوصله و حالی و وقتی داشته باشم به سایتهای خبرگزاری های داخلی یا دولتی سر میزنم البته نه برای خواندن اخبار که آنچه آنها با این عنوان تیتر میزنند اکثرا خبرهایی هستند که اتفاق نیفتده اند بلکه بیشترشان داستانهایست تخیلی اگر ساخته و پرورده کار کنانشان نباشد قصه هایست که به آنها دیکته یا تحمیل شده است.قسمتی که من در سایتهایشان کلیک میکنم عکس یا گزارشهای تصویریشان میباشد که گهگاهی از جاها و مکانهای میباشند که خاطراتی ازشان دارم و ربع قرنیست از آنها دور افتاده ام. متاسفانه بیشتر موقع ها بجای آنکه مفرح ذات گردند مزید درد و اندوه میگردندمانند همین چند گزارش هفته پیش در این خبرگزاریها خزان زود رس درختان پایتخت در نیمه تابستان بخاطر آلودگی هوا که عکس سمت راست گویای آن است واز این خبر دلخراشتر و بد تر گزارش تصویری از مرگ درختان امیریه و پهلوی (ولیعصر) بود. در مورد این درختان در این نوشته تنها به این اکتفا میکنم که یکایک ما مرکز نشینان بویژه ما ها که زیر سایه شان زندگی و اکسیژنی را که داده اند تنفس کرده اییم و به زیبایی که به خیابانمان داده اند بالیده اییم و . . . همگی مدیونشان میباشییم که موظفیم به یاریشان بشتابیم که امیدوارم مسولانی در شهر داری که خیلی توانمند تر از ماهستند آنها هم همین احساس دین را داشته باشند و برای زنده نگاهداشتنشان بشتابند و آنچه در توان دارند دریغ نورزند تمام عکسها در اینجا. . .
و خبر دیگرهم تصاویر حدود سی سینمای تهران بود که بقول عوام درشان تخته شده است و از ظواهر امر براحتی میتوان احساس کرد که این روند ادامه خواهد داشت و همینطور به تعدادشان اضافه هم خواهد گردید که این جای تاسف دارد در تهران دوسه میلیونی تعداد سینماها که بهشان اضافه هم میشد بیشتر از تهران امروز بود . بسته شدن سینماها که باید در آن هنر هفتم ارایه شود ضد ش به اکران دربیاید و تازه ارایه دهندگانش هم بیگانه و دشمن هنر باشند چیز عجیب و غریبی نیست اصولا در این نوشته هدف بررسی وضع فیلم و سینما نیست که حکایت تلخشان مانند خیلی از هنرها اتفاقی نیست که امروز و دیروز افتاده باشد که همگان میدانند و بقول معروف آنچه که عیان است چه حاجت . . . بقیه عکسهای سینماها در اینجا . . . در میان سینماهای بسته شده و یا مخروبه و حتی آنهایی که بودند ودر گزارش این خبرگزاری نیست متاسفانه حدود یک سومش به محله ما مربوط میشوند که در نوشته های بعدی خاطراتی را خواهم نوشت .
پینوشت:

باز این مطلب یا خبر را هم الان در مهر دیدم محمد نوری به دیار باقی شتافت خبر آنقدر حزن انگیزاست و . . . نمیدانم و یا نمیتوانم چیزی بنویسم . درگذشت این هنرمند بزرگ را به خانواده و تمام دوستدارانش و اهل هنر تسلیت گفته و آرزوی صبر دارم .

روحش شاد و یادش همواره گرامی باد.

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

. . . The Art of Love

دویسبورگDuisburg یکی از بیست شهر بزرگ آلمان, بخاطر داشتن بزرگترین بندر در خشکی یا رودخانه ایی در اروپا در جهان معروف میباشد که بیشترین کالاهای ساخت آلمان از این بندر به جهان ارسال میگردد و برای همین هم میتوان دویسبورگ و شهرهای منطقه روورRuhr را که معادن و کارخانجات متعددی را در خود جای داده اند بویژه فولادشان را یکی از دلایل مهم پیشرفت و باز سازی مجدد و عظمت آلمان بعد از آسیبهای جنگ دوم جهانی دانست . از دیگر ویژگیهای این منطقه وجود بیشمار خارجیها میباشد که عده ایی از آنها همان کارگران میهمانی میباشند که آلمان آنها را دعوت کرد که تقریبا همگی ماندگار شدند و حال در کنار نسل دوم و سومشان زندگی میکنند و دسته دیگر هم مهاجرین و پناهندگان از ملیتهای مختلف میباشند و گروه دیگر هم دانشجویانی که در دانشگاه های و مدارس عالی منطقه تحصیل میکنند, میباشند و باز همین تکثر ملیتها باعث شدند که درشهر دویسبورگ بزرگترین مسجد آلمان ساخته گردد .
آنچه که امسال باعث شده بود نام این شهر بر سر زبانها بیفتد نوبت آن برای برگزاری کارناوال رژه عشقLoveparade بود که دویسبورگ به اتفاق چهارشهر همسایه اش بعد از آنکه برلین چند سال از برگزاری آن سر باز زد, پا میان گذاشتند تا آنرا همچنان زنده نگاه دارند. همانطور که گفتم امسال نوبت این شهر با حدود نیم ملیون جمعیتش بود که میزبان بیش از یک میلیون میهمان یا شرکت کننده از سراسر آلمان و کشورهای دیگر باشند و آنچه باعث غرور دویسبورگی ها میشد برگزاری این برنامه در سالی که منطقه رووربه عنوان پایتخت فرهنگی انتخاب شده است بود . بنا برسم هر سال به رژه عشق نامی میدهند که شعار آن میگردد که دویسبورگیها عشق و هنرThe Art of Love نامیدند که کلیپ تبلیغاتی و موزیک آنرا در اینجا ببینید . . .

همانطور که از تصاویر بالا میشود دید و حتما تا بحال خوانده و شنیده ایید در نیمه جشن ازدحام و سراسیمگی و . . . باعث تراژدی گردید و شنبه ایی را که میرفت روز فراموش نشدنی برای جوانها و شهر دویسبورگ گردد شنبه سیاهی در تاریخ این شهر گردید و دیگر اینکه نقطه پایان این بزرگترین جشن موزیک دنیا نیز گردید . راجع به این تراژدی میتوانید در اینجا بخوانید . . .
آنچه واداشت این مطلب را بنویسم نزدیکیم به حادثه بود. راستش اولین سال که در شهر اسن Essen برگزار شد از کنجکاوی و علاقه به برخی آهنگهای الکترونیکی برای ساعتی مرا به آنجا کشید که در نظر داشتم که دیروز بعد از ظهر هم برای تماشا بروم که بخاطر مسافرتی کوتاه میسر نشد که همسرم از زمان وقوع حادثه همواره میگوید کار خدا بود که نتوانی بروی که معلوم نبود چه پیش میامد . . .
همان طور که گفتم سفری کوتاه به شهر مرزی فنلوی هلند Venlo داشتیم که موقع بازگشت قطار اصلی به شهرمان را از دست دادیم و ناچارا قطار ویژه ایی را سوار شدیم که یکی از هفتصد قطاری بود که راه آهن آلمان برای انتقال شرکت کنندگان جشن گذاشته بود . تمام واگنهای قطار پر از جوانهایی بود که با لباسها و آرایش ویزه راهی شهر دویسبورگ بودند جملگی پر از شور و حال که صدای خنده ها و شادیشان تمام فضای ترن را پر کرده بود. دختران و پسران چند تا چند تا گروه هایی را تشکیل داده بودند مینوشیدند و میخوردند و بعضی صدای موبایلهایشان که آهنگهای الکترونیک بود را باز کرده و میرقصیدند و خودرا آماده میکردند و با هر ایستگاهی که قطار پشت سر میگذاشت و به دویسبورگ نزدیک میشد هلهله وشادی بچه ها بیشتر و بیشتر میشد که حدود ساعت چهارو نیم وارد حومه شهر شدیم و اتفاقا قطار از محوطه ایی که برای جشن در نظر گرفته شد میگذشت که چادرها و ازدحام جماعت را میشد دید و در اینجا صدای شادی آنها به اوج خود رسید و در ایستگاه دویسبورگ که جمعیت زیادی بودند عده ایی در حال باز گشت بودند و این عده میرفتند تا در جشن پایانی برنامه شرکت کنند قطار ما در کمتر از دقیقه ایی خالی شد و قطار براه خود ادامه داد و در طول راه تمام افکارم مشغول مقایسه موقعیت جوانان میهنم و حتی جوانان کشورهای دیگر با اسلافشان در اینجا بود و آرزوی اینکه روزی و روزگاری نه چندان دور بچه های خوب وطنم که بارها لیاقت و صلح دوستی خودرا مثلا در همین آخرین انتخابات نشان دادند مانند اینها بتوانند کارناوالهای عشق و صلح و آزادی راه بیاندازند و هم خود لذت ببرند و هم باقی جامعه را به آن ترقیب کنند. خلاصه در خانه همین افکار و حسرتها ادامه داشت که متاسفانه تلویزیون برنامه های خودرا قطع کرده و خبر ناگوار کشته و زخمی شدن شرکت کنندگان را داد که اینبار چهره معصوم همسفرانم در قطاری که به خانه میامدم را بیاد میاوردم که با در نظر گرفتن آنچه گوینده میگفت متاسفانه جز همان عده ایی که در تونل وحشت اسیر شده بودند میتوانستند باشند . آیا آن قطار, قطار مرگشان و سفر آخرشان بود و ده ها پرسش دیگر و باز چهرهای شاد و پر شور آنها که نمیتوانم فراموش کنم .

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

چگونه بنویسم . . .

با آنکه یکدنیا حرف برای زدن و نوشتن دارم آنهم از تابستان و خاطراتش دردوره های متفاوت زندگیم, اما به هزاران دلیل نوشتنم نمیاید. چگونه از تابستانهای زیبا از سفرهای شمال و دریا کنار بنویسم وقتی از فشار کم آب و قطعی برق و گرمای چهل درجه میشنوم چگونه از روز گاران خوشی که شاهدش بودم از اردوهای دانش آموزی منظریه تا رامسر و شادیهای غروب ساحل بنویسم, زمانی که دریا تقسیم بر دو شده و آنهم نا عادلانه . . . نه انصاف نیست حال در دوره عفاف که زنان همچون آهوان در حال فرار از تیررس صیادان ظالم بخاطر تار مویی و نازکی و کوتاهی و بلندی پوشش این اولین حق آدمی هستند و در گوشه ایی نفس نفس میزنند, بخواهم از تاپ ها و تی شرتهای رنگی و مینی و میدی و ماکسی و شلوارکهای داغ و سرد و موی گوگوشی و فارا فاستی و . . . که دغدغه های تابستانهایمان بود بنویسم پس عطایش را به لقایش میبخشم و میسپارم به زمانی لااقل مناسبتی داشته باشد.
تصمیم گرفتم که کمی عقب تر برگردم و از زمانی که دبستان میرفتم و تابستانها بلای جان مادر بزرگ میشدم که سرمایه ایی بدهد که منهم از چهار راه مولوی و بازار وسایلی بخرم و سرکوچه بساط کاسبی راه بیاندازم و یا اینکه شناسنامه ام را بدهد تا بعنوان ضمانت به کارگاه آلاسکا سازی بدهم تا مثل بچه ها چهارچرخه فلاکس داربگیرم و بستنی فروشی کنم ,بنویسم . مادر بزرگ همیشه اولش مخالفت میکرد و میگفت مردم ببینند فکر میکنند من سر خرجی خانه مانده و تورا وادار به کار کرده ام . مادر بزرگ بالاخره با دیدن چهره غمگین من احساسش بر منطقش غلبه میکرد بستنی را هرگز نمی پذیرفت ولی پولی میداد و منهم با خرید خرت و پرتهایی از شانسی تا ظروف طلقی و راحت الحلقوم و غیره . . . نرسیده به مسجد مهدیخان بساطم را پهن میکردم که هر روزش و ساعتش خاطره ایی فراموش نشدنی میباشند که بعد از نزدیک چهار دهه یا بیشتر هنوز بیاد دارم و هر بار هم بیاد میاورم لذت میبرم .در پی یافتن یکی از آنها بودم تا با درجش دل دوستان را در این گرما خنک کنم که متاسفانه در اخبار برخوردم به کودکان کار آنهم در خبرگزاریهای متفاوت دولتی که گویی باهم مسابقه ایی گذاشتند و هرکدام این بچه ها یا غنچه های پر پر را سوژه خود نموده و گزارش های سریالی بهمراه عکسهایی را در سایتهایشان قرار داده اند که میتوان دید که عکاسشان هنر خودرا بخرج داده تا بتواند مثلا بهترین عکسها را نسبت به حریفان تهیه کند مانند عکس بالا کودک کار و نماینده مجلس صاحب سایت الف که منظورشان چه بوده با گذاشتن این عکس الله و اعلم. . . . یکایک عکسها آتشی بود ندکه بر جانم افتادند و مانع گشتند تا از کار و کاسبی خودم در هم سنی با آنها که لودگی و تفریح و شادی بود در مقابل اینها که کارشان وظیفه ایی تحمیلیست و سیر کردن شکم خانواده ایی میباشد بنویسم .
پینوشت :
بقیه عکسهای کودکان و ده گزارش دیگر را میتوانید در اینجا ببینید . . .

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

بیاد خسرو شکیبایی در دومین سالگرد خاموشیش . . .


سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
. . . . .
. . . . .

از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!
با صدای زیبا ی خسرو بشنویید . . .

امروز مصادف است با دومین سالروز سفر خسرو شکیبایی هنرمند بزرگی که با نقش آفرینیش با صدایش با آنچه در توان داشت به مردمش و فرهنگش تا آخرین لحظه بودنش که افسوس کوتاه بود خدمت کرد.
روانش شاد و یادش همواره گرامی باد.


۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

شهروند افتخاری . . .


جام جهانی با آنکه با قهرمانی اسپانیا به پایان رسید اما هنوز دو پدیده آن همچنان خبرسازند وصفحه های مطبوعات و دقایقی از برنامه های رسانه های صوتی و تصویری را بخود اختصاص داده اند . نکته قابل توجه اینکه تا یکماه پیش که بازیها شروع بشود بجزدر آلمان آنهم تعداد محدودی این دو را میشناختند ولی الان هر دو چهره جهانی گشته اند. آری صحبت از توماس مولر آقای گل و بهترین بازیکن این دوره از بازیهاست که تا سال پیش که به تیم بایر مونیخ آلمان بپیوندد در تیم دست چندمی توپ میزد و دیگری هم پل هشت پای دوست داشتنی پیشگوی هم استانی و همسایه ما میباشد که اوهم تا چند ماه پیش در اکواریومی در اوبرهاوزن از این گوشه به آنگوشه خودرا میکشید و خواب دریا میدید و هرگز فکرش را هم نمیتوانست بکند و حتی در آن خوابهایش نمیدید که غولهای تلویزونی برک نیوزی بخاطر عشوه گری های او داشته باشند. پل راستگو که خودرا برای آلمانیها گوشت تلخ کرد و برد اسپانیا را اعلام کرد, حال محبوب اهالی اسپانیا گشته تا جایی که یک شهر کوچکی در شمال آن کشور بنام کارابالینوCarballiño قرار است شهردارش کارلوس مونتس Carlos Montes به اوبر هاوزن بیاید و پرچمی که سمبل شهرش میباشد را همراه بیاورد و شهروندی افتخاری شهر را به پل هشت پا اعطا کند و لازم به توضیح است که این شهر اصولا از صید هشتپا و تهیه غذا از ان اموراتش را میگذراند. آقای شهر دار همچنین در این سفر از مدیریت اکواریوم خواهد خواست که با پیشنهاد بازرگانی از شهرش موافقت کنند و روز 8 آگوست که جشن رستورانها در شهرش میباشد و 14000 نفر میهمان یا مشتری دعوت شده اند پل هشتپا را به آنها چند روزی قرض دهند تا باعث گردد عده زیادی بیایند. بازرگان یادشده که کارخاته ماهی و شیلات دارد میگوید نیازی نیست که آلمانیها بترسند که پل سر از قابلمه و . . . در آورد تبدیل به غذایی خوشمزه گردد . او که قبل از بازی فینال برای خرید پل از آلمانیها 30000یورو پیشنهاد کرده بود بعد از گل اینیستا Andrés Iniesta مبلغ 5000 یورو هم به آن افزوده است که صاحبان پل آنرا رد کردند و در عوض برای قدر دانی با قرار دادن کپی از جام در آکواریومش برایش محیطی آرام و بدور از استرس این یکماهه فراهم نموده اند تا این هشتپای فداکار که میلیارد ها نفر را در جهان باعث شادیشان گشت باقیمانده عمرش که متاسفانه کوتاه نیز میباشد با آرامش بپایان ببرد . پل ایکاش میدانست اگر در جام بعدی نیست اما تا زمانی که جام جهانی در جریان باشد اونیز همچنان یادش زنده خواهد ماند و ابدی خواهد شد.