۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

از رز تا تونی کورتیس . . .


در اینهفته هالیوود سه بزرگ خودرا یکی پس از دیگری از دست داده و سیاهپوش شد سه هنر مند بزرگی که برای جاودانگیشان بجز ستاره هایی که در هالیوود در کف خیابان نامشان را بر خود دارند هرکدام نامشان با فیلمی جاودانه گره خورده است تا نامشان همواره زنده نگاه بدارد .
اولین راهی گلوریا استوارت
Gloria Stuart بود که موقع مرگ 100 سال داشت . بازی فراموش نشدنی گلوریا در نقش رز پیر زن بازمانده کشتی تایتانیک که اورا کاندید بهترین بازیگر زن نقش دوم نمود .


نفر بعدی که به دیار باقی شتافت کارگردان بنام آرتور پن
Arthur Penn بود که شاید برای نسل جوان ما به اندازه گلوریا استوارت آشنا نباشد ولی نسل من و قبل از من شاهد شاهکار او بانی و کلاید Bonnie and Clyde بر پرده سینما بودیم که داستان واقعی زوج گانگستری در دهه 30 آمریکا را با بازی وارن بیتی Warren Beatty و فی دانووی Faye Dunaway به روی پرده آورد که برای او جایزه اسکار را بهمراه داشت.

نفر سوم هم که دیروز در خانه اش در گذشت کسی نیست جز تونی کرتیس
Tony Curtisکه این یکی را هم سن وسالهای من در دوران خوش گذشته که از ماهواره و کانالهای متعددی خبری نبود یک هفته منتظر میماندیم تا در کنار راجر مور بازیش را در قسمت دیگری از سریال کاوشگران ببینیم را بیشتر میشناسیم .کسی که نقش آفرینی اورا بارها در فیلمهایی چون بند باز و اسپارتاکوس و . . . ستوده بودیم و بزرگتر ها که در زندگیشان چند فیلم بیشتر از ما شاهد بودند, از بازی او در کنار جک لمون و مریلین مونرو در کاری از یکی از کارگردانان نامی تاریخ سینما بیلی وایلدر بنام بعضیها داغشو دوست دارن را بارها تعریف کرده بودند . تونی کورتیس با آنکه برای دریافت جایزه اسکار کاندید شده بود اگرچه او این جایزه رانبرد ولی عدم دریافت آن مانع نشد تا او در زمره سلطانهای فراموش نشدنی هالیوود قرار نگیرد و نامش جاودانی نگردد.

۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

صندلی های خالی . . .


صندلی های خالی جلوی دیوارو حیاط تقریبا مخروبه ایی که در عکس بالا دیده میشود توسط عکاس هنرمندی این چنین به تصویر کشیده شده است, شاید او میخواسته است بگوید با تمام عدم هم خوانی در شکل و فرم و رنگ صندلیها, اگر در کنار هم بدرستی قرار بگیرند و تفاوتهای یاد شده را نادیده بگیریم, میتوانیم حتی با چنین هارمونی نا هماهنگی هم از خرابه ایی زیباترین مکان را پدید بیاوریم !!!

در ادامه : این چند روزه در خبرها و اینجا و آنجا باز خبرهایی از صندلی های خالی بود که برخلاف اسلافشان در تصویر بالا هم متحد الشکل بودند و هم در مکان هایی آبادتر که با تمام هماهنگی و هارمونی حتی زیبایی و راحتی که داشتند هر کدام زشت تر و حتی کریه تر از دیگری که اولی صندلی های خالی سازمان ملل بود و دومی صندلیهای کنسرت گوگوش در کردستان که تنها تفاوت در این بود در اولی برای نشنیدن . . . خالی مانده بودند و در دومی برای دندان گردی هنرمند و دارو دسته اش که خود این گزارش را ببینید و قضاوت کنید . من از آنجایی که به گوگوش و هنرش احترام میگذارم وازطرفی بخاطر خاطرات شیرینی از ترانه هایش در روزگار خوشگذشته دارم خود را به او بنوعی مدیون میدانم, از هر نقدی و نیش و نوشی گذشته و تنها میگویم گوگوش عزیز بستن مچ بند سبز و بغض کردن موقع ادا کردن نام ایران کافی نیست . . .

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

برگ پاییزی . . .

سکوت

گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟
فریاد بکش ،‌که زندگی رفت به گور
گفتا که خموش ! تا که زندانی زور
بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور
بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران ،‌دردی خاموش
فریاد زمان ،‌رمیده در قلب سروش
کای ژنده بتن ،‌ مردن کاشانه به دوش
بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
در دامن این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست
قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست
دل زنده کنید تا بمیرد نکام
این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام
برسر نکشد ، خزیده از بام به بام
خون دل پا برهنگان ، جام به جام
نابود کنید . یأس را در دل خویش
کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش
محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی
شب خاک بسر زند ، چو روز آید پیش


این روزها همه جا بویژه دنیای مجازی و وبلاگهایش مملو از شعر و مطلب راجع به فصل خزان میباشد . خب منهم حیفم آمد که امیریه را با برگی پاییزی مزینش نکنم جایی که انصافا حتی حالا با این همه تغییر و دگرگونی هنوزهم با اولین درخت چنارش در جلوی بانک ملی میدان راه آهن تا آخرینش در پهلوی ومیدان تجریش (ولیعصر)زیباترین و جادویی ترین پاییز را داشته و دارد. اما ربط شعر بالا به پاییز بر میگردد به همان دوران گذشته و همان دوران مدرسه برای تهیه کتب درسی و لوازم تحریر با مادر بزرگ به کتابفروشی تابان (قبلا مطلبی درباره آقا تابان در اینجا نوشته ام)یا افشاری در امیریه سرپل امیر بهادر میرفتیم که در پیاده رو تک و توک برگهای طلایی را که پیشقراولان خزان بودند را میشد دید مخصوصا جلوی انتشارات افشاری وجود این برگهای زرین به ویترین کتابهای آن زیبایی خاصی میبخشید . اوایل که سواد درستی نداشتم جویده جویده و با تپق . . . عنوان کتابها را میخواندم که هنوز هم هر ساله با آغاز پاییزبرخی را بیاد میاورم, مانند کتابی با جلدی آبی کم رنگ با پری سفید (پر .ماتیسن) دیگری سلام بر غم ساگان و در گوشه ایی هم کتابی بود پرتره سیاهی روی آن بود که شکست سکوت کارو بود که نا خودآگاه با دیدنش غمی بدلم مینشست. سالها گذشتند و خواندن من هم بهتر شد ولی پاییز تکرار میشد و توقف هر ساله من جلوی ویترین ادامه داشت و این سه کتاب با چند تای دیگر همچنان در آن ویترین شیشه ایی جا خوش کرده بودند و بعد ها هر سه را ما در خانه داشتیم که خیلی ها هم داشتند غافل از اینکه در آینده ایی نه دورخود به غم سلامی جاودانه خواهیم داد و بناچار با پر ماتیسن پرواز خواهیم کرد تا غربت نشین شویم و سالها انتظار شکست سکوت را خواهیم کشید . . .
پینوشت :
مطلب را با کارو شروع کردم با برادرش ویگن هم به آخر میبرم.
سر کنم ای برگ خزان با تو قصه ای کهن
در این قصه کهن نکته ای بود نهان که بسوزد دل من
ناله ها ای برگ خزان خیزد از نهاد من
بر خاک افتادی و کس پی همدردی تو نکند رو به چمن

بشنویید . . .

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

آ با کلاه آ بی کلاه و الف . . .


آن چند ماه مخصوصا چند روز آخر بر خلاف روزهای زندگیم به کندی میگذشتند انگار عقربه های ساعت حوصله حرکت نداشتند بیچاره مادر بزرگ را از لحظه ثبت نام تا روز موعود پاک کلافه اش کرده بودم . برای او سال قمری و ماه هایش مهم بودند که روز مذهبی و یا روضه ایی را از دست ندهد بعبارتی در این مورد همواره بروز بود و سال شمسی و ماه هایش که همگی را برج میخواند تنها سر برج برایش اهمیت داشت که کرایه خانه را بموقع ادا کند خالی از لطف نیست اینرا هم بگویم در روزهای هفته هم مشکل داشتیم مثلا دوشنبه او بزبان آذری کلاسیک و قدیمی هفته اوچی و سه شنبه هم چهرشنبه آخشامی و الخ . . . برای همینها هم نمیتوانست بدرستی و دقیق اول مهررا برایم مشخص کند.درست چهل و پنج سال پیش بود که مادر بزرگ در نیمه های تابستان اسمم را در دبستان نوشت واز فردای آنروز هم با راهنمایی اقوام و آشنایان که بچه مدرسه ایی داشتند شروع به خرید و تهیه وسایل لازم را نمود, از کیف چرمی سنگینی که بدون کتاب شانه را کج میکرد تا کلاه سورچی ها که گوش و پیشانی را در زمستان بپوشاند تا تکه مشمای سفیدی که روی یقه کت باید دوخته میشد و دوتا شلوار فاستونی طوسی سیر ( آنزمانها شلوار جین که به شلوار میخی معروف بود مد نبود تنها خانواده های کم بضاعت برای بچه هایشان میخریدند)و دستکش چرمی که کوچکترین سایزش دوبرابر دست من بود و بیشتر باعث یخزدن انگشتان دست میشد تا گرم کند و موقتا دست خالی مدرسه نروم یک جلد دفتر چهل برگ ساخته و پرداخته بازار بین الحرمین و یک مداد شیر نشان ومداد تراش و پاک کن که داخل کیف کذایی گذاشته شد و یک لیوان کتابی پلاستیکی آبی رنگ و شاید چیزهای دیگری که بیاد ندارم. آنچه که مرا ترغیب میکرد کنجکاوی و یا استفاده از این وسایل نبود حتی چند ماهی که محمد رضا پسر صاحبخانه بصورت مستمع آزاد در کلاس اول بود و در خانه برای اینکه به من فخر بفروشد مشقهایی که اگر هم نمینوشت مشکلی نداشت را طوری مینوشت که گویی رساله دکترایش تحریر میکند و کتاب مستعملی که داشت از دور عکسهایش را نشان میداد گویی اگر دستم میداد آنها پاک میشدند. آری اگر چه مدرسه رفتن محمد رضا و ندانستن معنی مستمع آزاد این مدت قلقلکم داده بود ولی اینهم دلیل اصلی علاقه من به رفتن مدرسه نبود بلکه تنها و تنها, تنهایی من در خانه پر از محبت مادر بزرگ بود نداشتن برادر و خواهری و همبازی نبودن رادیویی (آنزمان داشتن تلویزیون هنوز همگانی نشده بود)و حتی رفتن سینما و گردشگاه و غیره هم جایی در زندگی ما نداشتند گهگاهی زیارت امامزاده ایی و اهل قبور همین گردش و تفرج ما بود انصافا آنها را مخصوصا شاه عبد العظیم را برای کباب ناهارش و آبنبات قیچی و سید نصر الدین را برای روشن کردن شمع و پخش لقمه نان و خرما و یا پنیر و سبزی نذری مادر بزرگ دوست داشتم ولی روضه ها که کار تقریبا هر روزه ما بود رفته رفته با بزرگتر شدنم جذابیتش را از دست میداد آخه چند پیرزن در اتاقی جمع میشدند و آقا روضه خان انگار رگ خواب اینها را میدانست بعد از چند دقیقه حرفهایی که میزد لحنش را عوض کرده چیزهایی را مانند آواز میخواند که تمام این زنان رابه گریه میانداخت و این نمایش بدون استثنا در تمامی روضه ها تکرار میشد اگرچه باور کرده بودم که پدر در مسافرت هست و مادر بزرگ هم مادرم میباشد و هنوزخیلی از واقعیتها را نمیدانستم ولی قصه و بعد هم روضه و نوحه رقیه دختر یتیم امام حسین که با اشک ریزان مادر بزرگ و دوستانش همراه میشد حالم را میگرفت بدون آنکه علتش را بدانم. شاید فرار از این فضا ها از طرفی و بودن صدها پسر بچه کوچک و بزرگ دست بدست هم داده بودند که برای مدرسه رفتن بیتابی کنم و نکته جالب توجهش همه این مصمم بودن مرا علاقه ام میپنداشتند و به جگر گوشه هایشان که مایل به مدرسه نبودند سرکوفت میزدند حتی خانم فرد معلمم هم مرا الگویی ساخته بود تا بچه هایی که نمیتوانستند از مادر و خانه دل بکنند به آمدن به مدرسه ترغیبشان کند. روز اول مدرسه در حیاط دبستان مولوی و کلاسبندی که تنها هفت تا کلاس داشتیم که لزومی نداشت اما باید اجرا میشد از لحظه هاییست که هرگز فراموش نمیکنم مخصوصا وقتی که آقای مظاهری اسم و فامیلم را خواند که دیگر باور کردم محصل شده ام و بعدش هم ورودمان به اتاق نمور و نیمه تاریک کلاس که هم سطح حیاطک مدرسه بود و به فرمان پسرکی از کلاسهای بالا که مبصرمان بود هر کدام بصورت هردم بیل در نیمکتها جا گرفتیم که خانم فرد وقتی آمد اول بترتیب قدمان جابجایمان کرد و در ادامه پوستری تقریبا بزرگی را که پر از تصاویر گوناگون بود را از تخته سیاه آویزان کرد که داستان دویدم و دودیدم و سر کوهی رسیدم بود. یکی دو روز را با آن سر کردیم و بعد نوبت درس و مشق رسید که در آغاز خانم معلم سر خطی میداد که بیشتر شبیه حروف الفبا بودند و منهم با افتخاری غیر قابل وصف انجام میدادم وهر صفحه ایی را که با این خطوط منظم سیاه میکردم احساس باسواد شدن را داشتم تا اینکه روزی آقای جندقی فراش مدرسه با بغلی پر از کتاب وارد شد و با کمک خانم فرد کتابها را بین ما تقسیم کرد و این اولین کتاب درسی زندگیمان شد راستی آقای جندقی که وظایف زیادی داشت دکه یا بوفه مدرسه هم از آن او بود که بجرات میتوانم بگویم پیراشکی چرب و مانده اش خوشمزه ترین خوراکی میباشد که تا بحال خورده ام آن پیراشکی ها حتی از دونات هایی که بچه محلهای نازنینم شمس و نق نقو الان در ینگه دنیا میخورند خوشمزه تر بودند . خانم فرد از فردای آنروز خطوط یاد شده را کنار گذاشت و اولین حرف الفبا را هم پای تخته کشید و یا نوشت همینطورآنرا دردفترهایمان سرخط داد آن حرف آ بود با کلاه و بیکلاه با ضمه و فتحه و . . . مادر بزرگ به آ من الف میگفت بعد ها فهمیدم حق با مادر بزرگ بود . باری الف را در عرض چند روز در کلاس نمور دبستان مولوی آموختم وبعد فهمیدم الف ها از هر جنس و نوعی همیشه دنباله دارند که آنهارا باید خود بیابم و بیاموزم .
پینوشت :
عکس بالا کلاس اول است و خانم فرد کنار من ایستاده نفر اول یک ردیف مانده به آخر کلاس با سپاس فراوان از سجاد گرامی که به این عکس رنگ و جلایی داد .

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

عجیب ولی واقعی . . .

دو روز پیش شاهد اتفاق عجیبی بودم بطوری که تمام فکرم را مشغول خود کرده است .محل اتفاق درون قفس قناری هایم بود با آنکه ده سالی است قناری دارم و در طول این مدت خیلی چیزها از این موجوداتی خوش الحان که چند گرمی بیشتر وزن ندارند دیده ام, از عاطفه تا وابستگی و غیره اما این حادثه یا اتفاق پدیده دیگری بود.چند ماه پیش فربد عزیز که تجربه زیادی راجع به حیوانات دارد راهنماییم کرد که برای مشکلی که برای قناری ماده ام پیش آمده بود جفتی بخرم که منهم به حرف او گوش کرده قناری زرد نری را خریدم از آنجا که جثه نسبتا درشتی دارد بیاد گوریل انگوری نامش را انگوری گذاشتم برخلاف تصور من که فکر میکردم با ورود قناری تازه وارد تا بهم عادت کنند چند روزی جنگ و جدلی خواهیم داشت, چنین نشد و بر عکس زندگی مسالمت آمیزی را شروع کردند البته دخترک خیلی زود دوست شد و بوبوش یا پسرک رفته رفته خرجش را از این دو جدا کرد بگونه ایی که شبها او تنهایی بالای تاب میخوابد ولی آندو بهم چسبیده شب را به صبح میرسانند و نکته قابل توجه اینکه شاید بخاطر حسادت و یا احساس دیگری خصومت جزیی بین بوبوش و انگوری پیش آمده در طول روز بندرت ولی غروبها بین ساعت و ششش و هفت نیم ساعتی بوبوش حالت حمله ایی گرفته شروع به جیغ و فریاد میکند اوایل انگوری بنده خدا عکس العملی نشان نمیداد ولی رفته رفته او هم حالت تدافعی گرفته و عین سرو صدای بو بوش را در میاورد ولی هیچکدام برخورد فیزیکی نمیکنند و وقتی خسته شدند به گوشه ایی خزیده به تمیز کردن بال و پر خود پرداخته و بعد به محل خواب خود که گفتم میروند. همین یکشنبه بعد از ظهر بود که بوبوش حالت غیر عادی مثل حالت کسی که دارد خفه میشود را داشت, فکر کنم شاهدانه مخلوط در غذایش بود که همیشه میان منقارش خورد میکند پریده و راه گلویش را بسته بود طوری که بیحرکت روی چوب مانده بود نرمال از من میترسد اما آن لحظه وقتی دستم را داخل قفس کردم توان فرار را نداشت بیرون آورده دیدم کاری نمیتوانم بکنم اورا در وان حمامش در داخل قفس رها کردم شاید آبی بخورد و رد شود که او با هزار بدبختی خودرا بیرون کشیده دوباره روی چوب ایستاد و وضعیتش بد تر هم شد در همین حین بود که دیدم انگوری خودش را با عجله به بو بوش رسانده نگاهی به او کرد و بعد نوک خود را به گردن او برده و پری که بیشتر مانند پرز بود را کند من ساده لوحانه فکر کردم حالا که بوبوش ناتوان شده و نا ندارد انگوری فرصت را غنیمت دانسته و انتقامجویی میکند در همین فاصله که من غرق افکارم بودم انگوری دو بار دیگر با ضربه ایی به گردن بوبوش باز پری را کند و بعد گذاشت رفت در این لحظه بوبوش به حال عادی برگشته و خودش بسمت آب رفت و کمی خورد و زندگی طبیعی خودش را دو باره شروع کرد. اینجا بود که تازه فهمیدم انگوری مهربان من همان کاری را کرد که ما انسانها وقتی لقمه ایی گلوی کسی گیر میکند میکنیم یعنی ضربه زدن به پشتش و . . . این عمل انگوری پیام اولی که برایم داشت رازی بود که در طبیعت و در ذات حیوانات هست و ما از آن بی خبریم مانند گربه مادری که دم کنده شده و آویزان بچه اش را با دندان کند کار جراح را انجام دادکه قبلا حکایتش را نوشتم و بعد عاطفه و هم نوع دوستی و گذشت که انگوری با جوانمردی از خود نشان داد و بفریاد کسی که با او هر روز مناقشه دارد شتافت که این رافت را زمانی که قناری ماده سابقم داشت جان میداد بوبی دوست سالهایم بالا سرش نشسته و با نگاهش از من میخواست کاری انجام بدهم , دیده بودم .
پینوشت :
متاسفانه عکسی از انگوری در دسترس ندارم حتما بعدا خواهم گذاشت و بوبوش قناری تیره رنگ در عکس میباشد.
مطلب آخر دوست گرامیم پگاه : بينديشيم... حقيقت دارد هم حکایتیست خواندنی . . .

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

بچه های گوگلی . . .

چند روزیه که تعطیلات تمام شده و مدارس اینجا باز شده اند در ایران هم یکی دو هفته دیگر اتفاق میفته و سال تحصیلی دیگری آغاز میشه ایران را نمیدانم تا چه حد ,اما اینجا چند سال اخیر بازبودن و یا بسته بودن مدارس تفاوت چندانی در چهره شهر نداره مگر تنها در ساعت حرکت و عبور و مرور وسایل نقلیه عمومی که در موقع تعطیلات از تعدادشان کم میشود . امروزه نه از همهمه محصلها خبریه و نه از حرکت گروهی آنها البته همانطور که گفتم چند سالیست اینطوری شده که دلیلش پیشرفت سریع تکنولژی میباشد درست از بدو پیدایش و عمومی شدن تلفن همراه و ام پی هاMp3 و غیره میباشد که روز بروز هم بر تعدادشان و پیشرفتشان نیز آفزوده میگردد, بگونه ایی که بقول نظامی ها بچه های امروز تا دندان مسلحند, البته به انواع وسایل سمعی و بصری و ارتباطی که همین هم باعث میگردد چون لاک پشتی برای خود لاکی بسازند و درون آن فرو بروند و موجودی منزوی گردند . وقتی در شهر قدم میزنم بندرت سه بچه را با هم میبینم تازه وقتی هم میبینم هرکدام تنها در کنار هم گام برمیدارند و هرکدام با موبایل خود مشغولند که این وضع در اتوبوس و ترن هم حاکم است با آنکه کنار هم مینشینند گویی غریبه ایی بیش نیستندو حیاط مدارس هم از این قاعه مستثنی نیستند. یکی در حال نوشتن پیامکی و دیگری در حال مکالمه و بعدی هم که مدرن تر است در جا آنلاین میباشد یا ایمیلش را چک میکند و یا در فیسبوک آواره و . . . که در وهله اول کودکی و نوجوانیشان قربانی میگردد تا جایی که نه خاطره سازی میتوانند بکنند و نه برای خود درکوله و بارو چنته خویش خاطراتی میتوانند ذخیره سازند تا بتوانند برای کسی بیان کند و یا در خلوت خویش با یاد آوریش لذتی ببرند.اینجاست که وقتی دوران خودمان را با اینها مقایسه میکنم با آنکه هنوز نیم قرنی نیست اما فاصله مابینمان به اندازه عهد عتیق و عصر جدید میباشد . باری بجرات میتوانم بگویم در هر شرایطی بالاخره رشد ما طبیعی تر و دامنه کنجکاوی ما خیلی وسیع تراز بچه های امروز بود که در دنلودو کپی کردن و اینجور چیزها خلاصه میشود. خود را به آب و آتش میزدیمو دایم در حال نو آوری بودیم که بتوانیم بنحوی خودمون را مشغول کنیم آنهم با هزینه خیلی ناچیزی و نوجوانی هم دغدغه های خودشو ابتکاراتش را داشت . این بچه هااگر امروز گوگلGoogle را از آنها بگیری اطلاعاتی ندارند و اصلا اگر روزی وسایلشان را از آنها بگیری چون نمیتوانند جانشینی جایگزین کنند دور از جان یکی یکیشان دق میکنند. اینجاست که والدین بجای صدا خفه کن ویا فخر فروشی بچه هایشان را به مدرن ترین وسایل مجهز کنند بهتر است اول نحوه درست استفاده کردنش را یاد بدهند . در مورد موضوع بالا بسیار میتوان بحث کرد و نوشت که فعلا در اینجا درز میگیرم و برای حسن ختام و زنگ تفریح باید بگویم خوشبختی بچه های امروز که میتوان رشک ورزید و غبطه خورد یکیش هم راحتی اینها در ارتباط برقرار کردن با جنس مخالف میباشد که چه خانواده هایشان مانند دوران ما مشکلی با این مسله ندارند و چه وسایلی که اینها در اختیار دارند برای ارتباط و آشنایی را راحت تر کرده است. در زمان ما هفت خوان رستم را آنهم در هر خوانش چندین اشکبوسی راباید پشت سر میگذاشتی تا با هزار ترس و لرز ابراز علاقه و سمپاتی بکنی که فرقی هم نمیکرد از جنس مونث یا مذکر باشی . آخ که یاد اس ام اس های دست ساز آنزمان که تکه کاغذی مچاله و یا تا شده شبیه کاغذهای تقلب موقع امتحان بودندو بچه ها به همدیگر ارسال میکردند بخیر که چه خطری میکردند تا بتواند به صاحبش برساند و یا تماس های تلفنیشان که اینهم امکانش بر همه میسرنبود هزاران حکایت شنیدی خود را دارد که گاهی منجر به رسوایی هایی میشد خنده دار که اگر عمری بود و دل دماغی و زمان مناسبی حتما خواهم نوشت.در خاتمه غرض از درج این مطلب بد آموزی و . . . نیست بلکه تنها یاد آوری اینکه آدمی اگر مانند دانه ایی که درخت تنومندی بشود و بارمفیدو بدرد بخوری بدهد باید دورانی بنا بر اقتضا طی کند را درست پشت سر بگذارد که یقین دارم حتما زندگی بدون دغدغه ایی خواهد داشت که هم بنفع خودش و هم دیگران خواهد بود.
پینوشت :
در پایان نوشته ها گاهی ترانه های خاطره انگیزی از گذشته را قرار داده ام که اینبار میخواهم سنت شکنی نموده ترانه ایی را که در لیست ده ترانه شهریور ماه رادیو فردا میباشد را بگذارم که انصافا کار زیباییست بشنویید . . .

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

قدیما یادش بخیر آ ملا علی . . .

از راه دور اومدی آ ملا علی :
همین چند روز پیش بود که یکهو و بدون مقدمه این ترانه (آملا علی ) منوچهر سخایی چون بلایی آسمانی به من نازل شده و همچون موریانه ایی افتاده بجانم حال هر چه تلاش کردم که از خودم دور کنم نشد و نشد ناچار شدم بگردم پیداش کنم بعد از دهه ها گوش کنم هم تجدید خاطره ایی بشه و هم اینکه شاید دستگیرم بشه که چه چیزی در آن هست که با ضمیر ناخود آگاهم ارتباطی دارد که آنرا در این چند روزه بهم ریخته ,خب به همین منظور به تمام سایتهایی که میشناختم تا تویوب و جستجوگرها را گشتم حالا موقع سرچ کردن آملا علی و یا منوچهر چه چیزهایی و تصاویری روی مونینور سبز شدند بماند که متاسفانه تیرم به سنگ خورد خورد و هر چه گشتم کمتر یافتم البته بیشتر ترانه های قدیم و جدید این مرد نازنین بودند الا , آملا علی خلاصه همینطور که در یوتوب میگشتم فرصتی بود که روی بعضی از آهنگهای که میشناختم کلیک کنم که بیعتی با خاطرات و هم با این خواننده هنر مند باشد که نقطه اوجش زمانی بود که از کنجکاوی روی از ترانه های تازه منوچهر که کلیک کردم و چهره امروز او ظاهر شد با فریادی اهل خانه را به پای کامپیوتر کشانده و پرسیدم میشناسی منوچهره ببین چه شکلی شده و چقدر پیرو . . . که وقتی هیجانم فرو کش کرد به حماقت خودم خنده گرفت که از یاد برده ام که خود چه شکلی شده ام و چقدر هم . . . باری با کلیک روی هر ترانه قدیمی خاطره ها هم مثل دیوی مویش را آتش زده باشی یکی یکی ظاهر میشدند و منو کشون کشون میبردند به آن ایام خوشگذشته و باعث میشدند خیلی چیزها وآدمها را بیاد بیاورم مثلا کلاغها مرا یاد سید تصنیف فروش دوره گرد انداخت که تو کوچه پسکوچه های محله میگشت و صدای دلخراش دوست داشتنیش را بسرش میانداخت ومیخوند : غروبا که روشن میشه چاغها / میان از مدرسه کلاغها
و یاد کلاغهای امیریه که عصر ها از آسمون حیاط ما با همهمه غار غار هایشان میگذشتند و گویی مانند ما بچه تنبلها از تعطیلی مدرسشون شادی میکردند . ترانه های بعدی و بعدی که رسیدم به قدیما یادش بخیر:
قدیما یادش بخیر دلا هم آشیون بودن
خوشگلا خوشگل ترا یک کمی مهربون بودن
دخترا گیسو بلند ابرو کمون غنچه دهون
. . . . .
قصه های غصه من یه کتابه یه کتاب
طفلک ایندل که توی مکتبخونه مهرو وفا
درسو مشقش رو همیشه فوت آبه فوت آب
. . . . .
میشه ما عاشق بشیم مثل قدیما دو باره
میشه اما دل ما . . .

ترانه را بشنویید

با هزاران وآه و حسرت باید بگویم واقعا قدیما یادشون بخیرکه خیلی چیزها نقطه مقابل هر آنچه که امروز هست بود بعنوان مثال همین ماه رمضان که الان هر ساله آمدنش را مردم عزا میگیرند و اگر تتمه ایمان و باوری که مانده را نداشتند آز آن متنفر هم میشدند که اگر هم میشدند حق داشتند که نیازی به بیان عللش نیست که همگان آگاهند. قدیما این ماه مبارک برای ما مانند همان میهمان عزیزی که آمدنش شاد رفتنش غمگین میکند , را داشت .از نیمه های شعبان منتظرش بودیم و رسیدنش را روز شماری میکردیم و با پشت سر گذاشتن سومین احیا که به پایان اقامتش نزدیک میشد زانوی غم بغل میگرفتیم و حتی چند روزی را هم بعد از رفتنش همچنان غمگین میماندیم . باری کرور کرور بهانه هست که با آه و حسرت و بغض بگوییم, قدیما یادش بخیردلا هم آشیون بودند . . .
پینوشت:
حال کلاغها را به آملا علی و یا برعکس را به هم پیوند زده و ترانه زیر را پدید آورده و زیر لب زمزمه میکنم :
عجب غافل بودیم ما آملا علی
اسیر دل بودیم ما آملا علی
برای رفتن یار و نداشتن خبر آملا علی
ایکاش تورا از ده بالا و راه دور نمیاوردیم آملا علی
اگر اسیر دل نبودیم و عاقل بودیم آملا علی
توی خونه برای باز کردن سرکتاب راهت نمیدادیم آملا علی

شماهم میتونید بخونید و حتی بسطش بدهید و . . .

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

گربه فداکار . . .

مقدمه :
در همان گذشته هایی که بارها در باره اش در اینجا نوشته ام آری همان دورانی که هر گروهی از مردم که تعدادشان هرچقدر بود و باورهایشان هر چه بود احترام داشتند در چنین ماهی و ایامی تلویزیون ملی ما بخاطر همان احترامی که یاد شد در برنامه های روزانه خودش تغییر داده و گزارشها ی علمی و فیلمهای مستندی را که برای این ایام از کشورها و تلویزیون هایشان خریده بود را به نمایش میگذاشت و پر بیننده ترین و معروفترین هایشان مستند هایی بودند بنام راز بقا که شامل زندگی قبایلی از آمازون و آفریقا و یا موجودات زنده دیگری که از پرندگان مهاجر گرفته تا گربه سانان و غیره . . . که جملگی برای ماندن و بقای خود تلاش میکردند . آن دوران نه از اینترنت خبری بود و نه از تلویزیون های ماهواره ایی که به همین دلیل و نبود آلترناتیو یا جانشینی به تماشایشان مینشستیم . یادش بخیر همانقدر که جذابیت و آشنایی با دنیای ناشناخته ها بهانه ایی برای نگاه کردنمان بود همان میزان صدای جادویی و گیرای گوینده متن آن که آهنگ و ملودی خاص و دلنشینش گویی اصلا برای چنین کاری خلق شده ,بود که متاسفانه نام آن هنرمند بزرگ را بیاد ندارم تا در اینجا یادی از او بکنم که امیدوارم دوستان خواننده بیان کنند . در ادامه آنروزها همان روزگاران خوشگذشته چه کسی از ما تماشاچیان آن مستندها فکرش را میکرد که در آینده ایی نه چندان دور به جایی خواهیم رسید و وضعیتی پیدا خواهیم کرد که فیلم تلاشهایمان برای هویتمان ماندنمان و بودنمان مستند هایی برای راز بقا یی برای تلویزیونهای جهان خواهد شد و حتی دنیای مجازی تازه یافته و . . .
گربه فداکار
در دنیایی که انسانها وقتی مظلومی را که مورد تعرض ظالمی قرار گرفته را میبینند چشمانشان را می بندند و یا صورتشان را برمیگردانند و براه خویش ادامه میدهند داستان این گربه فداکار آنهم با چنین از خود گذشتگی اگر درس عبرتش نخوانیم پس چه میتوانیم بخوانیم آنهم ما آدمیان که همواره این موجود دوست داشتنی را به نان کوری و بی صفتی انگ زده اییم . باری خانم سوفی توماس ( Sophie Thomas ) نود هفت (97) ساله ساکن یکی از شهر های آمریکا در باغچه خانه خود مشغول کار بود که توسط چهار سگ از نژاد پیت بول Pit Bull دوره شده و مورد حمله قرار میگیرد تا جایی که یکی از سگها بازوی اورا گاز میگیرد دراین زمان که حمله سگها به اوج خود میرسد تیگر(Tiger) گربه این بانوی سالخورده که متوجه میگردد شتابان خودرا وسط سگها رسانده و آنها را متوجه خود کرده و به دنبال خود میکشد و باعث میگردد تا صاحبش خود را رها کرده و به داخل خانه برساند و خوشبختانه خود تیگر هم بدون آنکه لطمه و آسیبی ببیند خود را به داخل گاراژ خانه میرساند .
اصل خبر و مصاحبه با خانم سوفی توماس در اینجا . . .

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

Don't stop believin'


دومینیک Dominique زن جوان بیست و هفت ساله ایست که در شهر بوخوم آلمان زندگی میکندو دوستانش اورا دومی صدا میکنند. د می که قدی کمتر از یک متر (97سانتیمتر)دارد اومیگوید انجام کارهای روزانه اش بتنهایی از روی صندلی چرخدارکه بخاطر ضعف در نخاع و کمرش مجبور به استفاده از آن میباشد برایش بسیار سخت بودو نیاز بکمک کسی داشت.او میگوید از زمانی که کارهای خانه به گردن میس سوفی افتاده است راحت شده ام ودر ادامه حرفهایش با حرارت و ذوق و شوقی میگوید میس صوفی میتواند درب را باز بسته کند دکمه آسانسور را فشار بدهد اشیا را از زمین بردارد حتی میتواند لباسها را از ماشین لباس شویی در بیاورد . . .

میس سوفی مادر سگ سه ساله ایی از نژادGolden retrieverگلدن رتریور انگیسی میباشد که دو سال درموسسه ویتاvita که سگهای آسیستان یا همراه تربیت میکند آموزش دیده است و از ماه مارس هم نزد دومینیک میباشد چون نحوه تربیت این سگها بر این منوال میباشد که بعد از آموزش در موسسه مدتی را هم با مربی خود در خانه بیمار یا مشتری بنا بر نیازهای بیمار آموزش ببینندو بعد مورد آزمون قرار گرفته و اگر صلاحیتشان تایید شد واگذار گردند.
مشکل اصلی گرانی این سگ هاست که بخاطر آموزششان میباشد که موسسه مربوط حداکثر در سال چهار سگ را میتواند تحویل بدهد بگونه ایی که در حال حاضر در مقابل هفتاد درخواست آنها تعداد سگهای در حال آموزششان بیست و پنج عدد میباشد .الان که چند ماهی از حظور میس سوفی نزد دمی میگذرد و صلاحیتش را بثبوت رسانده متاسفانه بخاطر اینکه دومینیک نمیتواند هزینه آنرا که 25000 یورو میباشد بپردازد باید از هم جدا گردند که این امر برای هروی آنها بعد از این مدت که باهم بوده اند و بقول مددکار اجتماعی که بر دومینیک نظارت دارد و معتقد است که بعد از وجود میس صوفی نگاه دمی به زندگی عوض شده است و حال از پس وظایف روزانه اش بخوبی بر میاید سخت است.

دومینیک که عضو گروه کر کلیسای شهر میباشد و در آنجا میخواند میگوید خواستم کنسرتی در آنجا بر گزار کنم اما وقتی فکر کردم دیدم نهایتا 1000 یورو بتوان جمع کرد . دومینیک که از طرفداران پر و پاقرص تیاتر موزیکال میباشد برای یاری ایمیلی به بارنی بلانک Bernie Blanks هنرپیشه اسپانیایی آمریکایی تیاتر که برادرش در تصادفی نخاعش آسیب دیده میفرستد . بارنی که با گروهش آنزمان در نیویورک روی صحنه بودند وقتی ایمیل را دریافت میکند از همان لحظه تصمیم میگیرد هر طور شده برای نگاهداری میس سوفی به دمی
کمک کند که در ابتدا برای جمع آوری اعانه وبسایتی بنام

دمی و میس سوفی domi-und-miss-sophie راه میاندازد و در ادامه فعالیتهایش به اتفاق همکارانش تصمیم میگیرد در شهر بوخوم نمایشی راروی صحنه ببرند تا از در آمد آن این زن جوان را به آرزویش که داشتن سگ آسیستانش میباشد برسانند .

پینوشت:
عکسهای دیگری از سگهای آسیستان و صاحبانشان را در اینجا ببینید و در صورت تمایل ویدیویی از تربیت این سگها و گزارشی از نینا دختر دانشجوی صندلی چرخدار نشین و سگ همراهش امیلی که اورا در بیرون آوردن جورابش کمک میکند را هم در اینجا ببینید . . .

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

آرزو . . .

آنچه ما را با کشور های جهان سومی های دیگر پیوند میزند و بعبارتی نکته مشترکمان میباشد آرزوست و باز آنچه که مارا از آنها جدا میسازد و نکته تضادمان هست بازهم آرزوست یعنی آنها چیزهایی را که ندارند و محرومند آرزو میکنند و ما آنچه که داشتیم و محروممان کردند, دوباره داشتنشان را آرزو میکنیم .

نقاشی مدرن اثر Kirsten Yonca

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

از رمضانها تا رمضانها . . .

در طول سال روزها و ایامی هستند که بیشتر از هر وقتی آدمی را یاد داشته هایی که دیگر ندارد بویژه عزیزان از دست رفته میاندازند که یکی از این ایام ماه رمضان است. فرقی هم نمیکند که چقدر به دین و مذهب وابستگی داشته باشی دلتنگ میشوی حال به هر بهانه ایی که باشد از آش رشته گرفته تا زولبیا و بامیه, شمالی باشی رشته خطایی و یا اهل هر دیار دیگری خوراکیهای آنجا تا افطاریها و شبهای احیا و . . . مخصوصا در غربت و غریبگی که حسرت و اندوهی دوچندان دارد که متاسفانه هردو را تجربه کرده و همچنان با آن دست بگریبانم. غریبگی با رمضان و یا رمضانهای تازه که با رمضانهایی که من میشناختم و با آنها بزرگ شده بودم , که فاصله شان از زمین خدا تا خود خدا هست را از همان اولین ماه رمضان بعد از انقلاب تا زمانی که بیرون آمدم احساس میکردم . این حس غریبگی را هر سال بیشتر از پیش داشتم و حال هم در غربت سالهاست هرسال دلتنگیهای رمضانهایم را دارم و شاید نوشته قبلی منهم تاثیر همین احساس هر ساله بوده است خب بالاخره بنقل از مادر بزرگ , پدر در یکی از همین سحر های ماه مبارک خوابنما شده بود وجنسیت و نامم را در مسجد شاه به او گفته بودند. در ایران که بودم بعد از دگرگونیها لااقل هنوز مادر بزرگ بود که وقتی میدیدم کوچه وخیابان و شهر برایم نامانوسند و رنگ و بوی رمضان هایم را ندارند به خانه آن پیرزن پناه ببرم مانند روزی از اولین رمضان های بعد از انقلاب که میخواستم هم از محیط بیرون دورشوم و هم شاید گمشده ام را در چهار دیواری خانه او پیدا کنم کسی که رمضانها را با او شناختم و هر سال در خانه اوهم که نه تنها ماوایم که بهشت روی زمینم بود, انتظارش را میکشیدم و سحر گاهان با صدای ساعت شب نمای شماطه دار او که بارها قصه خریدنش را برایم تعریف کرده بود بیدار شده بودم . با این امید به خانه آن نازنین رفتم حق با من بود, جو خانه پر از مهرش روحانیت ملکوتیش را همچنان حفظ کرده بود و میشد باور کرد هنوز رمضان در این خانه, ماه میهمانی خداست . من نفس راحتی کشیده در گوشه اتاق که سالها جایم بود جا گرفتم مادر بزرگ که طبق عادت برای افطار و میهمان ناخوانده اش * مشغول پخت و پز بود بنده خدا بین آشپزخانه و اتاق نشیمن در تردد بود که من تنها نمانم و من مجله ایی یا کتابی در دست گرفتم که خودرا مشغول نشان بدهم که خیالش راحت شود . با بازگشت مادر بزرگ به مطبخش منهم فرصتی یافتم بر گردم به رمضانهای طلایی که دیده بودم همان رمضانهایی که با صدای روانشاد ذبیحی که زمان اذان را به افق شهر میگفت و اذان موذن زاده اردبیلی شروع میشد و باز با دعای افتتاح و ربنای ذبیحی و اذان موذن بپایان میرسید .یاد روزه های کله گنجشکی ام تا روزه های بی سحریم افتادم و خیلی از خاطرات قد و نیمقد شیرینی که در این ماه مبارک سالهایم داشتم . طوری در این افکار غرق بودم که متوجه پهن شدن سفره افطار نشده بودم که به صدای مادر بزرگ وقته افطاره کتاب را کنار بگذار و بیا سر سفره به خودم آمدم آش آبغوره, بشقابی شیر برنج و مربای گل سرخ و پوست پسته , خرما ی مضافتی بم و دیس برنج و خورشت و حلوای زنجبیل که همیشه دوستش داشته ام و . . . دیدن سفره مادر بزرگ که مثل همیشه بود , طوری حواسم را پرت کرد که هنوزهم در دنیای خاطراتم حیران و ویلان بودم چشمم به رادیوی روی طاقچه افتاد از او پرسیدم پس چرا موقع افطار بازش نمیکند تا دعا و اذان را بشنوییم در جوابم گفت اوغلوم پیلی** گوتولوب پیلیم یوخدور دفترینن وریلر . . . ( پسرم باطریش تمام شده باطری هم ندارم با دفترچه میدهند )منکه در این موقع دست درازکرده حلوای زنجبیلی برداشته بودم مادر بزرگ گفت اگر شیرینیش مثل همیشه نیست خب شکر کوپن یکنفره اینقدر نیست که با دست ودلبازی مصرفش کرد. این حرفها که شنیدم گویی از خواب بیدار شده و دوباره برگشته در حال زندگی میکردم . دلم برای مادر بزرگ سوخت رو به او کرده گفتم آن بابا رفت باطری رادیویت و شکر حلوای تورا هم با خود برد . . . مادر بزرگ حرف را بریده با ترسی آهسته گفت یادت میاید میگفتم اولسون او یاغچینی که بو پیسی یرین گلج . . . یعنی( بمیره آن خوبی که جای این بد میخواد بیاد) و من که دیگر دمق شده بودم و حسی وجودم را گرفته بود غیر قابل وصف از اینکه رمضانهای تازه از درز دیوارهای مادر بزرگ هم رد شده و در رمضانهای او هم سایه انداخته است.
یاد مادر بزرگ و رمضانهایش در دوران خوشگذشته و حتی رمضان آفت زده بعدش بخیر .

* منظور از میهمان ناخوانده خودم نبودم بلکه کسانی که بدون خبر برای افطاری میامدند .
**مادر بزرگ به باطری پیل میگفت .

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

پایان . . .

قبل از اینکه به ادامه نوشته ام بپردازم باید اینر بگویم که هدف از نگارش این مطلب نه نداشتن سوژه بود و نه بعد از نزدیک به 5 دهه که از تاریخ اتفاقش میگذرد بقول عوام نوعی ابراز ننه من غریبم وغیره و ذالک . . . بلکه هدفم در وهله اول از نوشتنش تنها و تنها قد دانی از بزرگواری دو بزرگوار میباشد که با حرکتشان و نقشی که ایفا کردند زندگیم را قلم زدند و حال هر آنچه هستم و دارم را از آنها دارم و تا زمانی هم باشم خود را همواره مدیونشان میدانم و دیگر اینکه نکته های ظریف و لطیفی در این سرگذشت و یا تجربه وجود دارند با علم به اینکه منهای زمان و مکان و شخصیتها برخی از سرنوشتها شبیه به هم میباشند و یا بشکلهایی تکرار میگردند بنا براین حیفم آمد که بیانش نکنم و پیش خود بقول عوام فکر کردم دنیا را چه دیدی شاید بدرد کسی بخورد بویژه که یکی از قاعده های درست زندگی از تجربیات دیگران سود جستن است.
ادامه : پدر بعد از جدایی اش از مادر ازدواج دومش را تجربه کرد و مادر هم بعد آگاهی از این موضوع تمام امیدهای بازگشتش را از دست داده و برباد رفته دید او هم بناچار تن به وصلتی دوباره داد و از بد حادثه همین ازدواج اورا دوباره از تبریز به تهران و امیریه بازگرداند و همانطور که بخش اول نوشته گفتم چه پدر و چه مادر در آن سالها هر کدام بیش از ده ها از اقوامشان در سطح امیریه پخش بودند خب بازگشت و سکونتش لااقل این حسن را داشت که دورادور از حال و روز ما باخبر شود اما افسوس این آرامش نسبی هم با فوت پدر برایش دوامی چندان نداشت .
بعد از هجرت پدر وپایان مراسمی که مرسوم است نوبت جدایی ها رسید اول کسانی که دور بودند وکسانی که از دور نیز آمده بودند بازگشتند سر خانه و کاشانه شان و در این وسط علی ماند و حوضش یعنی من و برادرم که بزرگترینمان بود و نا مادری و دودخترش که طفلکیها یکی دو ساله و دیگری هم تقریبا نوزادو قنداقی که یادگار وصلت کوتاه او با پدر بودند و بالاخره خواهران ما محسوب میشدند ولی در آن لحظه ها خیلی خوشبختر از ما که مادرنشان را داشتند و خلاصه اینکه با رفتن عزاداران نامادری هم آنها را بغل کرده و نزد خانواده اش بازگشت ,خلاصه اینکه بازار هجران و جدایی ها بد جوری رواج داشت که برای مزاح بد نیست بگویم گربه پدرهم در این میان غیبش زد وگویی گربه های محل تاب تنهاییش را نیاوردند و با خود بردنش , باری حال من و برادر مانده بودیم تنها تر از همیشه و بلاتکیف و با آینده ایی نه چندان روشن که بزرگان قوم باید مشخص میکردند .
مادر که هنگام جدایی پدر و بالاخره فرهنگ حاکم بر جامعه و . . . نتواسته بود کاری برای ما انجام بدهد این زن بیچاره حال تعهدش به زندگی جدیدش مانع از آن میشد که به داد ما برسد و همین ناتوانی باعث نا آرامیش گشته بود و شب و روزش را سیا ه کرده بود که بخاطر موقعیت حساسی که داشت یعنی بار دار همین خواهر مرحومم بود و ماه های آخر را میگذراند باعث ترس خانواده اش بویژه مادر بزرگ شده بود که هم خودش و هم نوزاد از بین بروند و از طرفی او که طاقت دیدن زجه های دخترش را نداشت بنده خدا برای اینکه کمی از دغدغه های مادر کم شود و آرام گیرد تصمیم میگیرد که مرا که کوچکتر وبیشتر نیازمند به مراقبت بودم را بپذیرد.
مادربزرگ وقتی به بزرگان قوم که حال قیم و وصی شده بودند و برخی کاسه های داغتر از آش و دایه های مهربان تر از مادر مراجعه میکند و منظورش را بیان میکند این بی انصافها که بجای آنکه در جدایی والدین سعی میکردند دوباره آنها را بخاطر من و برادر هم شده پیوند بزنند و تشویق به بازگشت بکنند برخی سکوت کردند و برخی آتش بیار معرکه که پدر را راهی حجله کردند باری حال فرصت را غنیمت دانسته و به تسویه حسابها و . . . پرداخته وبدون آنکه به فرجام من و برادر بیاندیشند, با خط و نشان کشیدن و دست آخر هم جواب رد میدهند که پیرزن بیچاره دست از پا درازتر ودنیایی اندوه باز میگردد.چند روز بعد از این شکست , به مادر بزرگ پیغام می رسد که روز و ساعت مشخصی که تایین شده به خانه عمه بزرگ من برود .
خانه عمه سرچهار راه مختاری شاهپور آپارتمانی بودکه درست پشت سینما شهره (اورانوس) قرار داشت . مادر بزرگ روز موعود بدون آنکه علت دعوت را بداند چادر و چاقچور کرده راهی میشود آنموقع او در مهدیخانی (مهدی موش ) نزدیک مادر سکونت داشت .وقتی مادر بزرگ وارد آنجا میشود مرا در آنجا میبیند و پیش خود فکر میکند آن زن از رفتار نادرست دیگران باخبر شده و خواسته با آوردن من و دعوتش از او دلجویی کرده باشد که عمه این زن دوست داشتنی به مادر بزرگ میگوید وقتی برخورد وصی و قیمها را با او میشنود ناراحت شده به این بهانه که میخواهم یادگار برادر جوانمرگم را چند روزی پیش خود داشته باشم مرا خانه خودش آورده و حال با مسولیت خودش میخواهد مرا به مادر بزرگ بدهد تا دیگران را در مقابل کاری انجام شده قرار دهد .
من شخصا از آن روز هیچ بیاد ندارم و اینها همه نقل قولی از مادر بزرگ میباشد که بارها برایم تعریف کرده بود و همیشه اینجای قصه که میرسید جلوی اشکهایش را نمیتوانست بگیرد .از زبان مادر بزرگ: وقتی عمه خانم گفت که میتوانم تورا با خود ببرم با آنکه از آخرین باری که مرا دیده بودی در تبریز مادرت تورا از شیر میگرفت بود وحالا از آنزمان دوسالی گذشته بود وقتی خانه عمه ات دستت را گرفتم که با خود ببرم لام تا کام حرفی نزدی این آدم غریبه کیست ودنبالم راه افتادی ,البته مادر بزرگ آنروز خبر نداشت همان دوسالی که او میگفت من و برادر چه روزهایی را بدون مادردر کنار نامادری پشت سر گذاشته بودیم .
آنروز تولدی دوباره ایی برای من بود و محل این تولد بازهم خیابان مختاری بود واین خیابان کسی را بمن بخشیدکه بزرگتر از دنیا و کاینات بود و دروازه های خوشبختی را برایم گشود که به جرات میتوانم بگویم اگرچند بار دیگر به دنیا بیایم وحق انتخاب سرنوشت با من باشد من همانی را انتخاب میکردم که مرا به مادر بزرگ رساند و از همین روست که همیشه مختاری و سمبلش سینما اورانوس را دوست داشته و دارم.