۱۴۰۲ خرداد ۱۹, جمعه

حوض

طوبی و دلجوییِ حور و لبِ حوض به هوایِ سرِ کویِ تو بِرَفت از یادم نیست بر لوحِ دلم جز الفِ قامتِ دوست چه کُنَم؟ حرفِ دِگَر یاد نداد استادم عکس خانه مینایی در محله امیریه تهران

۱۴۰۲ خرداد ۱۷, چهارشنبه

باغ منیرالسلطنه

میدانی که این روزها به راسته فروش لوازم ورزشی معروف است در زمان قاجار یکی از محله‌های اعیان‌نشین تهران بود و حتی نام امروزی‌اش هم برگرفته از باغ منیرالسلطنه، مادر کامران میرزا، پسر سوم ناصرالدین شاه قاجار است : این میدان از جنوب به خیابان فرهنگ، از شمال به چهارراه سپه و از شرق و غرب به ترتیب به چهارراه ابوسعید و چهارراه لشکر منتهی می‌شود. «نصرالله حدادی» تاریخ‌پژوه و محقق تهران در بیان تاریخچه میدان منیریه ابتدا کمی درباره منیرالسلطنه و کامران میرزا حرف می‌زند: «کامران میرزا سومین پسر ناصرالدین شاه است که از دوران کودکی مورد لطف و محبت ناصرالدین شاه واقع شد و صاحب مقام و منصب‌های متعددی بود. کامران میرزا در جوانی ملقب شد به نایب السلطنه، و سپس حکومت تهران نیز به آن افزوده شد و در ادامه به منصب وزارت جنگ و فرماندهی کل قوا نیز رسید و به همین دلیل لقب «امیر کبیر» نیز به القابش افزوده شد. کامران میرزا در غرب تهران عمارتی مجلل بنا کرد و عمارت خود را عمارت امیریه نامید، از این‌رو خیابانی که در مجاورت عمارت امیریه قرار داشت بعدها به منطقه امیریه مشهور شد، اما خیابان منیریه فعلی که در همسایگی عمارت امیریه قرار داشت محل سکونت مادر کامران میرزا بود. در این منطقه باغی بزرگ بود که کل منطقه منیریه فعلی، خیابان ولیعصر فعلی، خیابان سپه و دانشگاه افسری را دربرمی‌گرفت؛ باغ مجلل منیریه محل گشت و گذار و تفرجگاه صاحب منصبان و متمولین آن دوران به حساب می‌آمد اما تبدیل شدن این میدان به بورس لوازم ورزشی ماجرای جالبی دارد که حدادی درباره‌اش می‌گوید: «یکی از ویژگی‌های جالب این میدان این است که قدیمی‌ترین قنادی‌های شهر در حوالی آن قرار داشتند. همچنین در ضلع جنوبی این میدان کوچه‌ای وجود دارد که به آن کوچه سعدیان می‌گفتند. باشگاه سعدیان آنجا بود. باتوجه به اینکه در آن زمان بسیاری از افراد به باشگاه پولاد و باشگاه سعدیان می‌آمدند یکی ۲ فروشگاه لوازم ورزشی‌ در این میدان پا گرفت و همین امر باعث شد که کم‌کم تعداد این فروشگاه‌ها بیشتر و بیشتر شود تا حدی که امروزه به بورس لوازم ورزشی تبدیل شده و امیریه کمی بالاتر از پل امیربهادر و بالای میدان منیریه تا نزدیکی تقاطع سپه ادامه پیدا کرده است حالا البته از منطقه منیریه‌ای که روزی پر از دار و درخت و تفرجگاه عموم بود دیگر دار و درخت چندانی باقی نمانده ‌است، تنها دار و درخت موجود در منطقه متعلق به درختان تنومند خیابان ولی‌عصر است. این محدوده در حال حاضر بافت اصیل و قدیمی خود را حفظ کرده ‌است و در عین حال با رشد جمعیت و گسترش شهرنشینی در کنار خانه‌ها و خانه‌باغ‌های باصفای قدیمی، می‌توان آپارتمان‌های نوساز، زیبا و مجلل امروزی را نیز مشاهده کرد نویسنده : زهرا بلندی

۱۳۹۶ فروردین ۳, پنجشنبه

بهارتان خجسته
نوروزتان پیروز


۱۳۹۵ مهر ۱۵, پنجشنبه

با سپیده دم تا سپیده دم


بعد از اجرای برنامه و خداحافظی یساری با برادر سر میزمان نشسته بودیم و حرف میزدیم وازهنر مندی بچه محل در این سن وسال تمجید میکردیم تقریبا یکربعی ګذشته بود که پسره جوانی سر میز ما آمد وپرسید شما همکلاس آقای یساری بودید ګفتم همکلاسی نه بچه محلش که از من خواست دنبالش بروم چند قدمی نرفته بودیم که دید روی مبل در وسط سالن جواد آقا تنها نشسته ګویا کسانی که میخواستند با او عکس بیاندازند انداخته بودن و او حالا تنها بود وبمن ګفت میتوانی بیشش بروی از قدیم ګفته اند کور از خدا چه میخواهد . . . من از خدا خواسته رفتم کنار او جا ګرفتم حالا هم من از شوک اولین لحظه رها شده بودم واو هم که برنامه اش را با موفقیت اجرا کرده و خرسند بود رو کرد بمن که یاد می آیی همین حرف او زبانم را باز کرد حالا همراهان من هم بما ملحق شده بودند و چند نفری هم به جمع ما اضافه شدند و روبروی ما جا ګرفتند من از خاطراتم شروع کردم که یه الف بچه که بودم با دوستان همسنم چطور به باشګاه سرک میکشیدیم و اورا اولین بار در دو بنده (لباس کشتی ) دیده بودم ګفت (پولاد را میګی یادش بخیر) بعد در دبستان مولوی کلاس ششم که بودم آمده بود اینجا از مدرسه زود ګذشتم تا یاد پسر جوانمرګش نیفتد و بعد از پخش اولین صفحه او بین کسبه محل که حسین تجریشی تعمیر کار کفش بالای سرش زده بود و افتتاح مغازه اش ګفتم نه تنها او که با ولع حرف های مرا ګوش میکرد بقیه از ذکر بیوګرافی یساری از زبان من لذت میبردند جوی خودمانی و شبیه به میهمانی خصوصی شده بود برادرم از لاله زار و از تاتر های آنجا و کاباره ها که شاهد هنر نمایی او بود ګفت و جواد آقا را به آنجا ها برد اما من در مهدی موش مانده بودم و هر وقت رشته سخن دست من میفتاد ادامه میدادم و از بعد ها ګفتم که بخاطر دګرګونی ها چګونه شاهد بودم او خانه نشین دکانش شده بود چند تا بچه های کتک خور فیلم ها که آنها هم زمین خورده بودند مثل شهاب که حرفم را کامل کرد (حسین شهاب را میګی ) ګفتم بله دور خودش جمع کرده بود تا تسلایشان بدهد و از محله مجازیمان باز ګفتم و اینکه چګونه از چهار ګوشه دنیا جمع شدیم و هر بار عکسی یا نوشته ایی از او میګذاریم چقدړ لایک و کامنت میګیرند جواد آقا رو بمن کرده  ګفت : عمو حسین سلام منم بهشون برسون و بګو برای همګیشان آرزوی سلامت و شادی دارم
 کم کم وقت خداحافظی رسیده بود از او خواستم که برګشت سلام مرا به محل و کسبه اش برساند ګفتم میدونم خدا بیامرز ان ماهرو مهاجر رفته اند اکبر آقا رزاقی ګفت ( ای بابا خیلی وقته اونم رفته حسین کاشی اونم و و و ګفتم پس به آشیخ سلاممو برسون ګفت (بنده خدا چند وقته چراغ دکانش خاموشه و کرکره اش پایین مریضه ) حالا سپیده دم شده بود ووقت رفتن با اینکه حرف های بسیار بود برای ګفتن اما جواد آقا راهی شهری دیګری بود که به هموطنان ساکن آنجا هم مانند ما شبی فراموش نشدنی راهدیه بدهد
اکتبر ۲۰۱۶

۱۳۹۵ مهر ۱۲, دوشنبه

بخش اول دیدار

امشب انتظار یک ماه و نیمه من به آخر رسید و بالاخره خودم را در کنسرت بچه محل هنرمندم جواد یساری میبینم و خانم مهر ناز رهبر صاحب محل و برګزار کننده برنامه که در همینجا از مساعدت و همکاریشان صمیمانه سپاسګزارم قول دادند که برای دقایقی جواد آقا را تنها ببینم باری وارد سالن شده و در جایی که برایمان رزرو شده مینشینم  درست سه دهه هست که اورا ندیدم و نزدیک چهار دهه هم که صدایش را نشنیدم . من همانطور که در انتظارم با صدای موزیکی که برای ګرمی مجلس و قبل از شروع برنامه در حال پخش است دفتر خاطراتم را ورق میزنم و از اولین باری که اورا دیدم تا  ... با صدای خاتم بزرګوار به خودم میام و دنبال او راه افتاده باهم  وارد اتاق کوچکی در انتهای سالن میشوییم جواد آقا در مبلی نشسته همانطور که همدیګر را در آغوش ګرفته بودیم به او ګفتم از طرف بیش از ۸۰۰۰ بچه محل برایش سلامشان را اوردم و مامورم که بګم دوستت داریم و از اینکه با ترانه هایت لحظه های شادی را بما دادی سپاسګزاریم جواد آقا با شادی  از من خواست پیام اورا که سلامش و مهر متقابلش را به بچه محل ها برسانم . با اینکه از روزها پیش  خود را آماده کرده بودم اما جو چنان مرا ګرفته بود که همه آنچه را که آماده کرده بودم بپرسم را از یاد بردم یا اینکه واژه ها یخ زده بودند با تمام اینها یادی از مغازه اش کردم که برق اسا ګفت ازمن رادیو قسطی خریده بودی که شوکه شدم وقت تنګ بود و دوستداران یساری در سالن انتظارش را میکشیدند با فشردن دست و بوسه از هم جدا شدیم و من حالا در سالن صدایش را بعد از چهل سال میشنیدم و پیر مرد با شور و شادی  وصف ناپذیری با تمام توانی که داشت ترانه هایش را میخواند و عجبا بچه هایی که جای نوادګان او بودند تمامی را بلد بوده و با او میخواندند . . . ادامه دارد 

۱۳۹۵ فروردین ۱, یکشنبه

۱۳۹۴ دی ۳, پنجشنبه

۱۳۹۳ اسفند ۲۹, جمعه


  بهارتان سبز , هر روزتان نوروز و نوروزتان پیروز باد




۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

صندلی لهستانی ما



در میان عکس ها و مطالبی که بچه محل ها برای صفحه فیسبوک امیریه برایم میفرستند گاهی  در میان آنها تصاویری هم از اشیایی که در دوران ما و یا گذشته ها بوده و حالا نوستالزی تلقی میشوند پیدا میشود که برای من همچون سکوی پرتابی میشود که خود را در گذشته ها ببینم مانند همین صندلی که در عکس دیده میشود 
این صندلی ها در بین مردم به لهستانی شهرت داشت و خیلی قدیم تر ها داشتن آن  بیانگر تجدد و مدرنیت  و همچنین تمول بود که بعد ها که عمومیت پیدا کرد قبل از اینکه صندلی های فلزی و یا تاشو که به ارج معروف بودند به بازار بیاید  مغازه های کرایه ظرف و ظروف برای جشن ها و عروسی ها  به مشتریان خود همین صندلی های لهستانی را اجاره میدادند  
بعد از مقدمه بالا حال خاطره خودم  ما , من و مادر بزرگ یک دانه درست شبیه همین عکس را داشتیم که مادر بزرگ مانند صندوقچه چوبی و چرخ خیاطی سینگر دستیش و بخاری علاالدین و . . .  با حساسیت ویژه ایی مراقبت میکرد بطوری که بیننده فکر میکرد نو میباشند در صورتیکه هر کدام دهه ها را پشت سر گذاشته بودند . مصرف مدام صندلی ما برای آقا گوگانی که برای روضه ماهانه می آمد بود که روی آن مینشست و روضه اش را میخواند . موارد دیگر مخصوصا زمان عید  نوروز مهمانی  که ترس از بهم خوردن اطوی لباسش را داشت برایش می آوردیم که خود من هم وقتی کت و شلوار عیدم را بتن میکردم تا مادر بزگ حاضر بشود روی آن مینشستم که خط اطوی شلوارم به هم نخورد و زانو نیندازد 
صندلی ما جدای وسیله پذیرایی مانند کیف فلیکس گربه کارتون تلویزیون کار های دیگر هم انجام میداد مثلا نردبانمان بود برای تعویض لامپ اتاق و یا زدن پرده که خود صحنه زیبایی بود آنهم پر از مهر چرا که قد مادر بزرگ کوتاه و از طرفی وضعیت جسمانیش هم اجازه ایستادن روی صندلی را نمیداد و من هم در آن سن و سال قدی چندان بلند تر از او نداشتم برای ارتفاع و بلندتر شدن یکی دو تا متکا را قرار میدادیم و پیرزن مهربان همراه با اینکه میگفت مواظب باش پاهایم را هم با مهری وصف ناپذیر در آغوش میگرفت که سرنگون نشوم و بعد اتمام ماموریتم کیفش را باز میکردو همینطور که میگفت رشوه و دستمزد نیست آدم تو خونه اش کار میکند دوست دارم سکه ایی را کف دستم میگذاشت 
دلم تنگه برای اتاقمان که صندلی لهستانی در بالای آن کنار تشکچه ایی با پشتی همیشه برای مهمان پهن بود برای پشت دری های سفید برای آغوش مادربزرگ برای سکه ایی که از تمام داریی های جهان غنی تر بود و حتی برای صدای آقای گوگانی  و روضه اش که خیلی فرق داشت   

۱۳۹۳ دی ۱۰, چهارشنبه

۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

برای مسافر جاده یکطرفه

پرواز تو قفس شدم
 بی نفس شدم
 دیگه تنها شدم توی دنیا
  بدون خودم



درسته که بقول دختر امیریه تنها صداست که می ماند اما ما دوست داریم صاحب صدا نیز بماند از اینرو این کلیپ را از هنرمند خوش صدا انتخاب کردم که برای سلامتی او و همینطور آوازه خوان پیر و خسته شهر گلپا و همه هنرمندانی که در هر رشته  ایی فعال و در خدمت خلق بودند دعا کنیم

همین پریروز بود که نوشته بالا را در فیسبوک امیریه با ترانه نگران منی زنده یاد مرتضی پاشایی گذاشتم و امروز که از سر کار بر میگشتم پیامی از برادر زاده ام دریافت کردم که خبر فوت اورا نوشته بود در طول راه تا بخونه برسم دعا دعا میکردم که این خبر صحت نداشته باشد غافل از اینکه بقول مادر بزرگ دعا ها هم دیگر بی تاثیر شدند تا اینکه دیدم نیره روی صفحه امیریه نوشته دل ما را خون کردی . . . من به او و اسلافش این جوانها با اینکه همگی در این سالها که دور بودم در آسمان هنر میهن همچون ستارگانی درخشیده و میدرخشند با تمام وجود احترام گذاشته و سر تعظیم خم میکنم چرا که همه میدانیم کاری که این عزیزان  برای شاد کردن دل مردمان سر زمین ی  که همه جایش و همه چیزش گرد  یاس وغم نشسته کاریست کارستان و یک از خود گذشتگی بزرگ  که مرتضی پاشایی مانند یک قهرمان  زمانیکه با هیولای مرگ دسته و پنجه نرم میکرد و تا اخرین لحظه و با آخرین رمقی که داشت روی صحنه نیز ماند وبرای شاد کردن  جوان ها  از درد های روحی و جسمی خم به ابرو نیاورد . مرتضی پاشایی با ترانه هایش که یکی زیباتر از دیگری میباشند تا زمانی هنر و موسیفی هست او هم خواهد بود بعبارتی جاودانه شد . روحش شاد
                 
اینم ترانه زیبای یکی هست

۱۳۹۳ آبان ۲۰, سه‌شنبه

متکا


مادر بزرگ وفتی میخواستم ساعت شماطه دار را از روی طاقچه بردارم از ترس اینکه خرابش نکنم گفت نیازی به ساعت نیست و ادامه داد اینها را قبل از خواب به متکایت بگو تا صبح بیدارت کند, سنی آند وریرم حضرت سلیمانین تخت و تاجینا منی ساعات . . . اویاد (تورا فسمت میدم به تخت و تاج حضرت سلیمان منو ساعت . . . بیدار کن ) عجبا چه فردای آنشب و چه بعد ها همیشه بیدارم کرد . تا زمانی که بچه بودم به این معجزه متکا ایمان داشتم ولی وفتی بزرگ تر شدم با انکه دانستم اظطراب درونی موجب بیدار شدن میشود اما باز با تمام اینها هنوزم بیاد آن پیر زن مهربان اگر ساعت را هم کوک کنم باز دست به دامان متکا که ندارم بالش خود میشوم و قسمش میدهم .تا جایی که من بیاد دارم و با آنچه از زبان مادر بزرگ شنیدم متکا نه تنها وسیله ایی برای خواب و استراحت بلکه روزگارانی که از مبل و صندلی خبری نبود وسیله پذیرایی از میهمانان بود و بقول مادر بزرگ در خیر و شر یا همان شادی و غم همراه آدمیان بود.متکا ها در خانه ها مانند و ظروف و برخی چیزها مال دم دست و مهمانش باهم فرق داشتند و باز البته نوع انها مواد داخلشان و یا حتی متقال و رویه آنها در خانه اعیان و مردم بی بضاعت تفاوت داشتند اگر در خانه داراها از پر قو پرشده و متقالشان از نوع ممتاز و رویه آنها هم از ساتین و دیبا و تترون سفید که کنارش ژور و وسط آن گلدوزی شده بود به زیبایشان می افزود اما در خانه روستاییان و افراد کم در آمد پارچه چیت گلدار روکششان بود اما آنچه همگی متکا ها در آن سهیم بودند صفایی بود که داشتند میخواست در قسمت بالای اتاق  با تشکچه ایی جلویشان  یا در کنار کرسی و . . .  جا ی گرفته گرفته باشند   .
 یادش بخیر زمانی که دبستانی بودم و هنوز متکاها ارج و قربی داشتند همکلاسی ها به هم میگفتند بگو متکا وفتی طرف میگفت در جواب میگفتند بخورد از این کتک ها و ایکاش الان آنروزها بود حتی با آن کتک ها

۱۳۹۳ شهریور ۳۱, دوشنبه

پاییز


برخیز و می بریز که پاییز می رسد
 بشتاب ای نگار که غم نیز می رسد
یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون
 دور از دیار و یارم و پاییز می رسد
 ساقی بهوش باش که بیهوشی ام دواست
افسوس باده خاطره انگیز می رسد
تا بزم هست جمله حریفند و همنفس
هنگام رزم کار به پرهیز می رسد
تا یاد می کنم ز اسیران در قفس
اشکی به عطر و نغمه درآمیز می رسد
گرمیوه امید نیامد به دست ما
 دست شما به در دل آویز می رسد
برخیز و موج را به نگونساری اش مبین  
 دریادلا که نوبت آن خیز می رسد

سیاوش کسرایی 

۱۳۹۳ شهریور ۲۹, شنبه

خاطرات مدرسه

این را هم میشه جز خاطرات دوران مدرسه قلمداد کرد باری هر بار که عکسی از مدرسه ستوده میبینم یاد سه ساله تحصیل در دبیرستان اقبال آشتیانی ( اقبال گدا) قبل از انحلالش میفتم که سر پل امیر بهادر و تقریبا روبروی دبیرستان ستوده بود . اوایل هنگامی که زنگ خونه به صدا در میومد وبا بیشتر دبیرستانهای دخترانه از جمله ستوده همزمان تعطیل میشدیم گشت کلانتری 12 در این ساعت در سطح محله مخصوصا در مسیر ی که دانش اموزان در رفت و آمد بودند جولان میداد یا به اصطلاح مراقب بود که پسر ها مزاحم دختران نشوند اما برای برخی از مدارس که ملی بودند این اقدام کلانتر محله را کافی ندانسته بلکه ماموری اختصاصی از آنجا درخواست میکردند که موقع خروج بچه هایشان جلوی در مدرسه همچون مترسکی  حضور داشته باشد که ستوده نیز از زمره همان مدارس بود. خلاصه بودن مامور جلوی مدرسه به کام روسای ناحیه 8 خوش نیامد و با مدیران مدارس جلسه ایی گذاشتند و قرار شد مدارس دخترانی که در مجاورت و نزدیکی پسران میباشد انها را نیم ساعتی زودتر مرخص کنند . آری اولیای مدارس و ناحیه فکر کردند که دختران که سر براه تر از ما پسران میباشند تا خوردن زنگ ما به خانه هایشان خواهند رسید و بقول انها قصه مزاحمت ها حل خواهد شد غافل از اینکه دوستان ما یاران با وفایمان در کوچه ها و محل  قول و قرارها به انتظار خواهند ماند . خلاصه بعد از مدتی که دیدند این نقشه آنها هم کاری نیست یواش یواش ساعت تعطیلی ها دوباره نزدیک به هم شد اما متاسفانه ما که دبیرستانمان منحل شده بود به زهرا ملک پور در شاهپور کنار بیمارستان رازی تبعید شده و با دبستان دخترانه سمیرا در ورزشگاه همسایه شدیم
پینوشت
عکس , مدرسه ستوده 28 شهریور 93 
ازعکاسباشی فیسبوک امیریه  

۱۳۹۳ تیر ۲۱, شنبه

الاغ و کاهگل . . .


سهراب جان تو اگر الاغی دیدی که یونجه را میفهمید ,
منهم خری را دیدم که کاهگل و دیوار کاهگلی را درک میکرد .

۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

تنگه غروبه خورشید اسیره

تنگه غروبه خورشید اسیره
 می‌ترسم امشب خوابم نگیره

  غروبه همین دو سه روز پیش که عکسهایی را عکاسباشی محل برای فرستاده بود را سیو میکردم چشمم به این عکس از حسینیه کوچه مان افتاد تمام خاطره هایم  یکی بعد از دیگری زنده شدند و خیلی از کسان جلوی چشمانم صف بستند همان  مومنین واقعی که برخلاف ما بچه ها و نوجوانان که بخاطر نبود اماکن تفریحی و اسباب سرگرم کننده در آنروزگاران بناچار برای مشغولیت و تفریح به مساجد و حسینیه های محل پناه میبردیم آنها برای ادای دینشان به دینشان میامدند و برای همین هم این اماکن در هر دوره ایی که در بالا یاد کردم برایمان خاطره ساز بود و به جرات میتونم بگم که همه هم نسل های من بر خلاف نسلهای بعدی خاطرات خوشی در کوله بار خاطراتشان از این جاها دارند . حسینیه کوچه ما اوایل دهه چهل سر کوچه سعادت ساخته شد که اهالی هم در بنایش با کمک هایشان سهم داشتند یادم میاد مادر بزرگ هم مبلغی داد و گفت چند آجر خانه آخرتش باشد و اتفاقا در همان حالت نیمه تمام اولین مراسم محرم در آنجا برگزار شد و برای مادر بزرگ و من بخاطر نزدیکی به خانه پاتوق شبهای محرم و رمضانمان شد و از این رو خاطرات فراوانی از آن روز های شاد دارم که یکی از آنها همین تنگه غروبه میباشد که مربوط میشود به  اولین سالهای دهه پنجاه که برنامه شش و هشت از تلوزیون ملی پخش میشد و بسیار موفق هم بود و ترانه هایش جدای از اینکه در تمام صفحه فروشی محل بگوش میرسبد بلکه ورد زبان جوانها هم شده بود باری در یکی از شبها در حسینیه با دوستان و بچه محل ها حال نوجوان بودیم جمع شده بودیم و چراغ ها را برای عزاداری خاموش کرده بودند و همگی نوحه های نوحه خوان را تکرار میکردیم در انتها که چراغها روشن شد یکی دو تا از بچه ها متوجه حضور کیوان یکی از بچه های گروه شش و هشت  شده و شروع کردند تنگه غروبه خورشید اسیره را با همان ریتم نوحه خواندن که خود عکس العمل ریش سفید ها را حدس بزنید و فردا این اتفاق در محل در جمع جوانها نقل مجلسشان شد و آنشب بود که فهمیدم کیوان بچه محل خودمان و بچه قلمستان هست
ترانه را اینجا میتوانید بشنویید
 
                 http://www.iransong.com/g.htm?id=9731  
     

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

چرا رفتی

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست









۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه

آخ روز گار


نوشته زیر را دیروز فی البداهه زیر این عکس از کوچه مان در فیسبوک امیریه نوشتم حیفم اومد که در آرشیو اینجا نباشد

کوچه سعادت 10 اردیبهشت 93
اینجا کوچه من است 5 سالم بود وارد اینجا شدم از همین جا هم دبستان رفتم  , دبیرستان رفتم و سربازی را هم همینجا سپری کردم برای همین هم هست که این چند درخت را خوب میشناسم و زمانی که نهالی بیش نبودند اینجا کاشته شدند را بیاد دارم شاید این بچه محل نازنین که پشت به عکاسباشی نشسته راهم بشناسم از کجا معلوم که هم کلاسی یا هم دبستانی ام نبوده و یا یکی از همبازی ها و شاید حتی در سنگکی زیر چهارسو سر نوبت بگو مگویی داشته بودیم
شاید . . .

۱۳۹۳ فروردین ۲, شنبه

من و هفت سین هایم



چیدن سفره هفت سین در غربت یکنوع انجام وظیفه هست و یا ادای دین به فرهنگی که با جز جز وجود در هم آمیخته و تنها داراییست که توانستی با خودت بیاری آری چیدن سفره هفت سین چیدن خاطره هاست که هرسال بهار و عید این فرصت را بتو میدهد. آخ خاطره ها که نوروز امسال بیش از هر زمانی هم مرا نواختن و هم گداختن  بیش از همه عمر غربت نشینیم و دلیلش را هم میدانم چیست بالاخره دو سال و اندی یعنی از روز راه اندازی امیریه مجازیمان هر روز ساعتها در محله در حال ترددم و در هر کوچه و پسکوچه ایی در هر گذر و بازارچه ایی ردی و جای پای خاطره ایی را میبنم از مطلبم دور افتادم باری امسال که سر میز نشسته و سفره هفت سین که همسر چیده بود را نگاه میکردم  و لحظه  تحویل سال را انتظار میکشیدم یاد سفره های هفت سینمان با مادر بزرگ افتادم که پیرزن از یکروز مانده با عشق و سلیقه میچید .  مادر بزرگ میز نداشت در گوشه اتاق روی سفره سفیدی که مانند رو طاقچه ایی و پارچه سفید رویه رو متکایی که بجای پشتی برای میهمانان گذاشته میشد ,  یادگار دوران فراگیری خیاطی و ژور و گلدوزی خاله بودند  و هر سال از بقچه  ایی توی صندوق چوبی برای عید بیرون میاورد در گوشه اتاق که رو به قبله بود پهن میکرد و سین های سفره را در ظروفی که هر کدام ده هاعید را پشت سر گذاشته بودند و خالا مختص نوروز شده بودند قرار میداد . قبله سایه پر رنگی در زندگی من و مادر بزرگ داشت چه شبها که رختخوابمان باید رو به قبله پهن میشد و چه خرید آجیل مشکل گشای هر ماه مادر بزرگ و همینطور شیرینی و آجیل عید همگی با وجود این همه قنادی صاحب نام  درمحل اما ما از قنادی 110 سر ظفرالدوله میخریدیم که رو بقیله بود خب بالاخره اون زمانها هم قبله , قبله بود و هم قبله عالم , قبله عالم  باری سفره ساده مادر بزرگ همچون خانه و خود او صفای دیگری داشت  و سفره هفت سین مادر بزرگ علاوه برای آنچه در همه سفره ها مرسوم است نان را که قوت لایموت میباشد و پنیرو سبزی که مایه و سبزی طبیعت  هستند همراه با ساعت شماطه دار که بیانگر زمان و ارزشش بود را در خودش جای میداد  و برای اینکه سکه های پول خرد جای سیم را گرفته بودند و جای زر خالی نباشد النگوی طلایش را کنار آنها قرار میداد.البته عود هم چند سالی که در وسط سبزه فرورفته میرفت تا  با شمع در نزدیکی تحویل سال روشن شود و از زمانی که مدرسه رفتم برای خود شیرینی دعای تحویل سال را من بلند میخواندم و مادر بزرگ تکرارش میکرد و بعد هم نوبت عیدی میرسید و مادر بزرگ از وسط قران تنها بیست تومانی که لابلای پنج تومانی ها بود را بمن میداد و پنج تومانی ها برای دیگر نوه ها و بچه های خویشان و آشنایان بودند و این فرق گذاشتن دلیلی بود که به خود ببالم اما مادر بزرگ فرق نگذاشته بود چرا بقول خودش گاهی من نوه اش بودم گاهی پسرش زمانی عصای دستش و مواقعی هم همدم و مونس تنهاییش و من برای چهارنفر عیدی میگرفتم          

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

فروردین


فروردین نام نخستین ماه و فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان وفروهرهای ایرانیان استبنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان ووجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر میبرند.به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می روند.