۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

از انسانیت . . .

امروز یک هفته است که دختر ما برای همیشه از پیش ما پرواز کرد تا به همسرش بوبی بپیوندت خب من و خانم دو سه سالی بود به او عادت کرده بودیم و ناراحتی و دلتنگیمان به اوامری طبعیست و اگر غیر این بود غیر طبیعی میبود .بالاخره او یادگاری بوبی بود که من و همسر نه اینکه اورا فراموش نکرده اییم که گاه و بیگاه ازاو با تاثر و تاسف یاد میکنیم از خصوصیات منحصر بفردش و مخصوصا شاد ترین روز زندگیش که بعد از مدتها که همسرش را از دست داده بود وتنها بود روزی که این دختره را خریدم آوردم که عین پروانه دور سر او میچرخید و دانه نهانش میگذاشت و صدها خاطرات تلخ و شیرینی که در طول دهسالی که با ما بود .
اما غرض از نوشتن این مطلب ناراحت کردن شما برای مرگ پرنده ام نیست (هرچند وقتی یکی میمیره و ماهم برای آنکه دیگری تنها نباشه یکی دیگر میخرییم و داستان همچنان با اشکها و لبخندها ادامه داره) بلکه هدفم چیز دیگریست در هفته پیش در هر رسانه ایی از هر قماشی تا دنیای مجازی خبری که در آن پخش شده بود و دل آدمی را بدرد میاورد و احوالش را منقلب میساخت حادثه چاقو کشی بود که متاسفانه با آنکه میتوانست چنین فرجام تلخی نداشته باشد اگر انسانها به وظیفه انسانی خود عمل میکردند بود . باری در چنین زمانی هفته پیش جمعه که از سر کار به خانه بازگشتم دو قناری نر که با آمدن من شروع به آواز خوانی میکنند یا جیک جیکی بنوعی که بخواهند خوشحالیشان را بیان کنند. هردو ساکت و آرام بودند با آنکه عجیب بود و سابقه نداشت من متوجه نشدم چرا چنینند وآنرا به حساب پر خوری و خستگیشان گذاشتم . تمام حواسم به شنیدن اخبار بود با آنکه میدانستم این دو هرگز پیش هم نمیشینند آنموقع ساکت کنار هم بودنداین امر عجیب هم مرا متوجه وضع غیر عادی قفس نکرد, تا اینکه موقع شام برایشان برنج آوردم تازه دیدم دخترک ته قفس افتاده و این دو غمگین روی چوبی که بالا سر اوست نشسته اند . همیشه چنین موقعی هرکدام سر ظرفهایشان میروند تا بخورند ولی نه برنج ونه تکه سیب و خیار هر آنچه را که دوست دارند را بردم سراغش نرفتند و همچنان پیش هم نشسته بودند. من جسد دختر را از قفس برداشتم حالا هردو به جای خالی او ذل زده بودند . انگوری که نام یکی از پسرهاست در هر حالی با موزیک شروع به خواندن میکند هر ترانه ایی را که میدانم دوست دارد را گذاشتم تا از آن پریشان حالی در بیاید, اما او هم چنان ساکت بود البته انگوری رابطه بسیار خوبی بر خلاف بوبوش با او داشت طوری که شبها به هم میچسبیدند و میخوابیدند ناراحتیش را میتوانستم درک کنم اما بوبوش که با او خوب نبود اندوهش و دلتگیش باورش برایم سخت بود. خلاصه خاک قفس را عوض کردم دانه تازه ریختم اما این دو رفیق وفادار همچنان در سوگ دوستشان نشسته بودند. شب موقع خواب که رسید اوج ناراحتی و غم من و همسر گشت چرا که انگوری با صدایی که تا آنموقع از اونشنیده بودییم معلوم بود دخترک را صدا میکرد و با چشمانش درون قفس و حتی بیرون دنبال او میگشت و بوبوش که منظور اورا میفهمید او هم بدنبال دخترک بود و مثل انگوری با لحنی متفاوت صدایش میکرد به همسرم گفتم انسانیت بمفهوم واقعی کلمه را باید از این دو پرنده که با همدیگر چند گرمی بیش نیستند آموخت این عکس العمل این دو نسبت به مرگ هم جنس و هم قفسشان و آن واکنش آدمها از حافظ قانون گرفته تا رهگذر و غیره در سرزمین محبوبم که قاتل با چاقویش و بقیه با اهمالشان جوانی را کشتند و هم خانواده ایی را و هم انسانیت را سیاهپوش کردند. اگر یادتان باشد چند ماه پیش در همینجا از گربه فداکاری که یک تنه با چندین سگ غول پیکر در افتاد تا جان صاحبش را نجات دهد نوشتم و فیلمش را هم گذاشتم وقتی آن حیوان را که بتنهایی خود را بخطر انداخت را با جمع آن تماشاچی ها که به خود زحمت ندادند تا جلوی فاجعه را بگیرند از اینکه بخواهم آنها را با حیوانی بسنجم احساس شرم میکنم چرا که با این دو حکایتی که من گفتم وحکایاتی که هر کدام از شما دوستان از مهر و صفاو وفاداری این زبانبسته ها میدانید , آری احساس شرم میکنم آنها را حیوان بنامم یا با حیوانات بسنجم زیرا که حیوان بودن نیز برای خود کلاسی دارد و ظرفیتی که برخی از آن هم بی بهره اند.

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

بانوی غروب آفتاب . . .

خاطرات عزیزان در نبودشان مانند فنجان قهوه ترک یا اسپرسویی را میماند که با تمام عطر و طعم و شیرینی و گوارایی . . . در آخر تلخی ویژه خود را دارد!!!

نقاشی بالا: بانوی غروب آفتاب اثر کاسپارداوید فریدریش Caspar David Friedrich

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

آرزویی که دیگر ندارم . . .

مقدمه : زمانی که بچه بودم و آرزویی داشتم که برآورده نمیشد مادر بزرگ نازنینم برای اینکه تسلایم بدهد میگفت حتما مصلحتی بوده وگرنه پروردگار الرحمن الرحیم هست و تمام بنده هایش را یکسان دوست دارد و . . .

در محل کار تازه ام با یکی از همکاران گپ میزدیم که حرف ما کشیده شد به مرگ و میر و کوتاهی عمر بعضی از آدمها و بعد رو به من کرد و پرسید چند سال دارم گفتم 52 و بعد هم از آنجایی که با مدینه گفتن فوری دلم کباب میشود به او گفتم با مقایسه با خواهر و مادرم که چهل و چند سالگی مردند ومخصوصا پدرم که با 35 سال رفت طوری که من اصلا بیاد نمیاروش هر روز صبح که چشمم را باز میکنم و میبینم هنوز زنده ام پروردگار را شکر میکنم برای طول عمری که بمن داده که یکهو پرید وسط حرفم وگفت من پدرم را اصلا نمیشناسم حال چه برسد که بدانم زنده است یا مرده تنها همینقدر میدانم که ایرلندی بوده پرسیدم چند سالت هست گفت 50 سالمه که بعد هر کدام رفتیم سر کار خودمان اما من راستش ناراحت بودم که چرا حرفهای ما به اینجا کشید اگر چه در طول اقامتم در اینجا بارها با قصه های مشابهش بر خورد داشتم باری حرفهای همکارم و دیگرانی که با آنها برخورد داشتم از لابلای حرفها و یا عکس العمل هایشان این دستگیرم شده که در هر سن و سالی که باشی و از هر جنسیت و قماشی و سرزمینی فرق نمیکند همانقدر که داشتن والدین, شادی و دارایی غیر قابل توصیفیست, نبود و نداشتنشان هم غمی بی انتها میباشد. در همین حال و هوا بودم یاد دو حکایت تلخ افتادم اولی تقریبا مربوط میشودبه اوایل دهه پنجاه که در خانه یکی از خویشان میهمان بودم .غروب با پسر صاحبخانه زدیم بیرون خانه آنها کوچه مریخ در خیابان سپه که یکی از مدارس هدف پسرانه هم آنجا قرار داشت بود . دوتایی میخواستیم بریم میدان حسن آباد و بعد از اینکه کارمان را انجام دادیم او برگرد خانه شان منهم بروم خانه خودمان از کوچه شان که وارد خیابان سپه شدیم هنوز چند قدمی نرفته بودیم تقریبا روبروی آشیخ هادی نرسیده به باستیون سر کوچه ایی چند نفر زن و مرد دور چیزی حلقه زده بودند که کنجکاوی مارا هم برانگیخت به جمع آنها نزدیک شدیم دیدیم بچه ایی در قنداق روی اسفالت پیاده روخوابیده و مردم هم همینطوری میبرند و میدوزند و کسی لااقل همت نمیکند بچه را از زمین سفت و سخت بردارد تا تکلیفش مشخص شود اما تا بخواهی تفسیر بمیل و انواع و اقسام انگهایی که به مادر ش و خود بچه میزنند و به تنها چیزی که فکر نمیکنند که این طفل شاید ثمره عشقی میباشد و مشکلات فرهنگی یا مالی . . . مادر را وادار به این حرکت نموده است . شنیده بودم میگفتند بیشتر مادران که بچه خود را سرراه میگذارند در گوشهایی کمین میکنند تا ببینند چه بر سر جگر گوشه شان میاید بهمین خاطر مرتب به دور و بر نگاه میکردم و به هر خانم جوانی بد بین بودم که در این موقع ماشین گشت پلیس کلانتری مرکز در خیابان ظاهر شد که با سر و صدای مردم ایستاد وقتی داستان را گفتند مامورشانه خود را بالا انداخت و با خونسردی گفت که آنطرف خیابان مربوط میشود به کلانتری 12 باید به آنجا خبر دهید. حالا تعداد مردم یا تماشاچی ها زیادتر هم شده بود که چند تایی دایه های مهربان تر از مادر هم پیدا شده بودند, ولی بچه همچنان در هوای گرگ ومیش خنک غروب همچنان بر روی زمین بود.من و دوستم با اکراه و بی میلی که میخواستیم بدانیم عاقبت بچه چه خواهد شد مجبور بودیم که آنجا را ترک کنیم ولی در بین راه هر دو ناراحت و تنها راجع به آن طفل معصوم حرف زدیم از دوستم که جداشدم در تمام راه به بچه فکر میکردم وقتی خونه رسیدم به مادر بزرگ قصه را تعریف کرده و به او گفتم اگر مردم نبودند برش میداشتم میاوردم خونه خودمان ,مادر بزرگ که ناراحتی مرا حس کرده بود با خنده بزبان ترکی گفت بالا پیشیک بالاسی دییرده . . . ( پسرم بچه گربه نبود) که همینطوری برداری بیاری . چهره مادر بزرگ حکایت از این داشت که او هم از خبر من ناراحت شده است شاید او هم داستانهایی مشابه را بیاد میاورد.
چند سال بعد که خدمت سربازی را در کلانتری سپری میکردم شب دیر وقت مامورین بچه قنداقی را به پاسدارخانه آوردند که سر راه پیدایش کرده اندکه اینبار مامورین دور بچه حلقه زدند و بچه بیگناه را بمباران قضاوتهای ناعادلانه و یکطرفه همراه با ناسزا و غیره نمودند و افسر نگه بان هم بدتر از آنها برای کودک پرونده ایی درست کرد که فردا راهی شیرخواهگاهش کند . از آن تاریخ هر بار بچه سرراهی میشنوم یا جایی میخوانم یاد آن دو بچه میفتم و به این فکر میکنم بالاخره سرانجام آنها چه شد ؟

زمانی که به آلمان آمدم و با سرگذشتهایی مانند همکارم
آشنا شدم و دیدم که واژه حرامزاده تنها برای خالی نبودن عریضه در کتاب فرهنگ لغاتشان میباشد و نه در سطح جامعه و مردمشان و قربانیان یا ثمره ها بدون شرم و خجالت از وضیعتشان میگویند و قانون گذار با قوانینش دولت را موظف کرده تا از مادران همه رقمه حمایت کند که بتوانند ثمره خواسته یا ناخواسته خود را بزرگ کنند و وقتی اولین بار شنیدم در برخی شهرها ی آلمان محلهایی هستند مانند صندوق امانات که مادرانی که با تمام امکانات فرهنگی و مالی اینجا مایل به نگاهداری فرزند خود نیستند بجای اینکه در خیابان یا جلوی خانه اعیانی رها کنند بچه را در آن صندوق ها بگذارند. سالها به فرهنگ و قوانین و این جعبه های کودکشان غبطه میخوردم و حسرت و آرزویش را برای سرزمینم و بچه های سرراهیش و مادران ناتوانش داشتم, که الان با خبرهایی که میرسد , برای دولتیان فحشای خیابانی عار ولی تدوین قانون دولتی اسلامیش برای مجلسش دستور کار است تا برای بوالهوسان نا مسول راه را هموار کنند مثل ازدواجهای موقت و چند همسری های بی ثبت و سند و صدها و هزاران معضل های دیگر که همه بهتر از من میدانند که نیازی به بازگویی من نیست, حال خود آرزو میکنم و از پروردگار میخواهم که آرزوی سالهایم حالا حالاها بر آورده نشود.


پینوشت : جعبه بچه ها یا Baby hatch در اینجا . . .

لینک در بالاترین

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

حسرتها . . .

امان از دست حسرتها و کاشکی ها که با گذشت زمان بجای کم شدنشان به تعداشان افزوده نیز میگردد!!!

امروز آلبوم عکسهای قدیمی را که تنها یادگارانی از یار و دیار و روزگاران خوشگذشته میباشد که در این غربت دارم را ورق میزدم و به بعضی از آنها که میرسیدم فرقی هم نمیکرد که این تکه مقوایی چه قد و قواره ایی داشتند 4.3 و6.4 وکوچکتر ویا بزرگتر اگرچه همگی زمانی و فضایی و کسی و کسانی را در خود ضبط کرده بودند ولی برخی حکایاتی را در خود داشتند و بهمراهشان آهی از نهاد و حسرتی و کاشکی . . .
در مجموعه عکسهایی که دارم متاسفانه از عزیزترین و اصلی ترین شخص زندگیم مادر بزرگ دوسه تاعکس بیشتر ندارم که دلیلش این است که مادر بزرگ بخاطر باورهای دینی که داشت(مادر بزرگ زنی مومن از نوع کلاسیکش بود و به رفتار و یا باور کسی کاری نداشت ) برای اینکه عکاس و یا ظاهر کننده عکس مرد است و نامحرم حاضر به انداختن عکس نمیشد البته وقتی از او میخواستم و اصراری و ابرامی میکردم بنده خدا بنا به علاقه اش به من حاضر میشد خب منهم با تمام تمایلی که داشتم از او بیشتر عکسهایی داشته باشم برای اینکه مجبورش نکنم و ناراحت نگردد صرف نظر میکردم. اینجاست که وقتی میبینم امروزه با این پیشرفت صنعت و تکنیک که با موبایل و دوربین و غیره براحتی میتوان لحظه ها را ثبت کرد و بدون نیاز به نامحرم با کامپیوتر و غیره خود رتوش و چاپ کرد حسرت میخورم که چرا این امکانات را در آن دورانی که با مادر بزرگ بودم که بهترین ایام و شیرین ترین روزها و ساعات حیاتم بودند, که من میتوانستم لحظه به لحظه آن ها را به تصویر بکشم و ثبتشان کنم این ابزار و وسایل نبودند .
در میان عکسهایم این یکی با تمام کوچکی من و کوچکی خودش از همان عکسهاییست که آنرا بیشتر از خودش برای حکایاتش دوست دارم و هنوز هم با گذشت بیش از چهل و اندی سال آنقدر برایم تازه است که گویی دیروز اتفاق افتاده است و دیگر رازی که در این عکس وجود دارد که با تمام مبارزه ام با خرافه و خرافه گری مثل قسمت و این قبیل چیزها وادارم میکند که مکث کرده و تردید کنم .

عکس مربوط است به پاییز 1340 یکی دو ماه بعد از مرگ پدر یعنی همان زمانی که مادر بزرگ بالاخره سعی و کوشش به نتیجه رسید و مرا پیش خودش برد که بعبارتی من این اولین عکس بعد از پیوستن به او را برای خود تولدی دوباره میدانم و هنوز حتی عکاسی را بیاد میاورم که خانه خاله ام بودییم که مادر بزرگ از پسر خاله بزرگه خواست مارا به عکاسی ببرد تا از من عکس بیاندازد که او هم مارا بغل دبیرستان اخباری در کوچه ایی نزدیک میدانشاه به عکاسی برد که حیاطی با حوض و درخت هایی داشت و فکر کنم عکاس دوربینش در گوشه ایی از همان حیاط قرار داشت که مرا روی چهار پایه ایی نشاند و این عکس را انداخت, باری مادر بزرگ این عکس را برای این تهیه کرد که به گذر نامه اش واردم کند تا بتوانیم از ایران بیرون برویم و در سرزمینی که برادرش زندگی میکرد ما هم ساکن بشوییم و در آنجا زندگی کنیم . متاسفانه عدم هم خوانی نام خانوادگی مانع گردید و مستلزم رضایت ولی و یا قیم من که عمویم بود که بنا به مخالفت های او با نگاهداری من توسط مادر بزرگ و حتما راضی نشدنش به این هجرت نقشه های مادر بزرگ را نقش بر آب کرد و همین باعث شد که در امیریه همچنان ماندگار گردیم و من در این محله زیبا هم رشد کنم و هم از دریای بیکران مهر مادر بزرگ سیراب گردم و اینجاست که هر بار این عکس را میبینم آرزو میکنم کاشکی زمان متوقف میشد و من هنوز همان طفل بودم و مادر بزرگ زنده بود و دنیا هم همان که بود با همان کسانی که بودند حالا نیستند همانگونه میماند و . . .
در همان ماه های اقامتم در اینجا به همت دوستی از دوستان خواهرم مادر بزرگ مقداری از عکسهایی را که داشتم را برایم فرستاد که این عکس هم جز آنها بود که وقتی این عکس را دیدم یاد همان داستانی که گفتم افتادم فکر کردم مادر بزرگ این عکس را از قصد فرستاده بگوید دیدی قسمت و سرنوشت دروغ نیست دیر و زود دارد و سوخت و سوز نداردوقسمت این بود که تو غربت نشین بشوی .
حق با مادر بزرگ بود که همیشه میگفت نمیتوان از سرنوشتی که خدا رقم یا قلم زده فرار کرد. اینجاست که آه میکشم که پروردگار قادر پس چرا اینرا آنزمان میسر نکرد که غربت را بامادر بزرگ تجربه کنم و زیستن در آن و ساختن با غمش را مانند همه چیزهایی که از او آموختم , یاد بگیرم و چه بسا باهم بودنمان در غربت آن چند صباحی که بعد از خروج من هنوز از عمرش باقی مانده بود و رفت را هم در کنارش بودم و در کنارم بود.

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

بیاد تو . . .


بیاد تو

که در خزان شکفتی و در بهار پژمردی

وه که چه کوتاه بودند فصلهایت . . .

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

کوچه ها . . .

شعر کوچه های آزادی

یادته چه شور و حالی داشتن کوچه ها؟
یادته اون خاطرات پر صفای قدیما؟
یادته چه حس پاکی داشتن کوچه ها؟
یادته امن و امون بود کوچه ها؟
یادته یه پارچه جون بود کوچه ها



راستش برای اینجا مطلب دیگری در نظر گرفته بودم اما امروز در یوتوب که دنبال شعر وقتی تو میگویی وطن شاعر شجاع مصطفی بادکوبه ایی میگشتم که در گوشه صفحه چشمم خورد به کلیپی بنام شعر کوچه های آزادی که نام مستعار سراینده اش فریاد میباشد که کلیپ زیباییست با شعری منظومه وار ولی ساده که بویژه قسمت اولش درست همان حرفهایست که من برای بیانش امیریه را راه انداختم تا به یاد آنهایی که از یاد برده اند بیاورم و برای نسل بعدی که ندیده اند و شاید از بزرگانشان جسته و گریخته شنیده اند بگویم که حقیقت دارد زمانی نه چندان دور ما منشور کوروش و سه دستور اساسی زرتشت را به هر دینی و آیینی و مسلکی که تعلق داشتیم زندگی میکردیم .خلاصه وقتی این کلیپ را که با روزهای خوشگذشته آغاز شده و به امروزما رسیده و شاعر در پایان بشارت آنچه را که آرزو وهدف تک تک ما میباشد در آینده ایی که امیدوارم دور نباشد را میدهد را دیدم تصمیم گرفتم که اینجا قرار بدهم تا دوستان امیریه هم ببینند و . . .

کوچه هامون رو دوباره ما می سازیم بخدا،
به ایرونی بودن خود ما دوباره می بالیم بخدا،
« سرخی من از تو » رو از ته دل،
توی هر کوچه و پس کوچه می خونیم بخدا،
عطر آزادی رو تو این کوچه ها،
ما دوباره می بوییم بخدا،
گلهای شادی و نشاط و توی هر کوچه میکاریم بخدا.



۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

میهمان . . .

اوایل هفته برایم ایمیلی میفرستد و میپرسد در شنبه و یکشنبه چه ساعتی میتواند زنگ بزند در جواب مینویسم روزهای کاری از 4 به بعد آخر هفته هم فرقی نمیکند مینویسم مختاری از این لحظه هروقت دوست داشتی تماس بگیری و ایمیل را میفرستم و در ست از همان لحظه حالت بچه ها یی را دارم که از آمدن میهمانی عزیز باخبرند و هر لحظه انتظار ورودش را دارند و پی در پی یقه مادر را میگیرند مدام میپرسند پس کوشند و کی میایند و . . . ولی من با خود کلنجار میروم هر روز بعد از اینکه تعطیل میشوم شتابان خودرا قبل از 4 میرسانم و روزها با تلخی میگذرند جمعه را هم با هزار جان کندن پشت سر میگذارم . شنبه بر خلاف معمول خرید آخر هفته را سریع انجام داده به خانه برمیگردیم . شنبه هم از میهمان عزیزم خبری نمیشود . یکشنبه با همان انتظار این چند روزه شروع میشود برای فرار از تلخیش در یو توب یکی از ترانه های شادروان مرضیه گل سپید که شدیدا دوستش را دارم را پیدا کرده و میروم آشپزخانه که قهوه ایی بخورم و سیگاری بکشم همینطور که به ترانه گوش میدهم و در رویاها هاج و واج سر گردان میشم که صدای زنگ تلفن بخودم میاورد ,میشنوم که خانم همسر میپرسد شما و بعد ادامه میدهد بعله تعریف شمارا از حسین خیلی شنیدم . . . که صدایم میکند آقای محسنی هستند تلفن را میگیرم چه حالی داشتم غیر قابل توصیف همینقدر که میبینم موهای دستم سیخ شده اند محسنی میگوید بعد از چهل سال با سختی قوایم را جمع کرده میگویم آری چهل سال آنهم چگونه و کجا و در دل خویش مانند حمید نفرین میکنم دستانی که سنگ تفرقه انداختند و ما را به این روز روزگار . . .
با محسنی اول از همه باهم بچه ها را حظور غیاب میکنیم سیف نیا , عرب, حق پناهی, الستی ,حاجیان, راد پسند, بیات, اوژن, افغان, افشار, رضا زاده, کلانتر, یزدان یار و برادرش هادی که همکلاسی ما بود و سخت بیمار که در میانه راه از ما جدا شد, حاجیان, کربلایی, حسینی . . . بعد نوبت به معلمها و ناظم و مدیرو فراش میرسد و خانم بهبهانی معشوقی با چهل عاشق سینه چاک که هر کدام ازآنها مابودیم عجبا رقیبانی که همدیگر را تحمل میکردیم . محسنی را نمیدانم من حال کوچک و کوچکتر میشوم و گاهی بدنبال او میروم و گاهی اورا دنبال خود میکشم حتی پسر خاله ناصر را هم فراموش نمیکنیم که بیچاره خودش را کشت تا آقا موشی و قمی و غفاری و قاسم آقا و ماهرو تا محسن کله پز و پسره بیریخت شر هم محله آنها که برای پز دادن علامت دسته را میکشید . آنموقع ها در دبستان مولوی منکه حریف محسنی در پینگ پونگ نبودم حالا با واژه ها با نامها و نشانیها با او پنچه نرم میکنم از مسجد فیض و آقای پیشنمازباحالش که در قوام دفتر مینشست و جمعه ها به مردم صبحانه سنگک خشخاشی و پنیر لیقوان میداد تا دسته بوعلی که به خودی ها زنجیر هم میدا د میرسیم به عصمت خونجگر که سر پل خواجو را میخواند و ملوک ( بچه ها شغال ) میگفتند تا سید علی دیوونه که روغن نداشت بادنجان سرخ کند.(
در باره عصمت و سید علی در اینجا نوشتم ) ( ملوک)با چند خاطره ریز که برایش میگویم یکساعت را سپری کردیم با آنکه خیلی جاها برای دیدن و خیلی نامها برای گفتن دارییم باالجبار از هم باز جدا میشوییم با این وعده که بزودی دیداری تازه کنیم و ناگفته هایمان را حظوری بگوییم و قرار میگذاریم هر کدام ردی از همکلاسی ها داشت آن دیگری را خبر کند .
آخ که چقدر بعد از این یکساعت احساس آرامشی داشتم گویی نیشتری به دملی زده وجودی را از التهاب انداخته باشند نشان به آن نشان آنشب چنان آسوده خوابیدم که برای اولین بارصبح خواب ماندم.
پینوشت:
اول - باز سپاس بیکران از بادبان نازنین که پل و مسبب این رسیدن بود که در همین صفحه در قاصدک یک و دو قبلا توضیح داده ام.
دوم- محله ما امیریه فردا یکساله میشود وبلاگی که جور فیلتر شدن امیریه اصلی را میکشد تا دوستان داخل بتوانند به امیریه دست رسی داشته باشند.
سوم - اگر لینک ملوک برای دوستان داخل باز نشد تا داستان این زن بینوا را بخوانید, برایم بنویسید تا خود مطلب را در محله قرار بدم.

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت . . .


سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم
دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

حافظ
پینوشت:
عکس از اختر قاسمی منبع
گویا نیوز

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

از مرضیه و برای مرضیه . . .

در این دنیای مجازی بارها پیش آمده که برای موضوعی و کسی نه یکروز و دوروز بلکه هفته ها و ماه ها نوشتیم امروز نوبت مرضیه است که از او و برای او بنویسیم ,یعنی ماهایی که بیرونیم و دستمان باز است .آری ما که دایما از دموکراسی سرزمینهایی که جا گرفته اییم دم میزنیم امروز روزیست که باید نشان بدهیم دمو کراسی را که یکی از مهمترین اصولش احترام به رای و عقیده دیگری است را اگر در داخل میهن بلازده زنان و مردانش در سختیها رشد کرده به آن رسیده اند ما هم در آزادی که داشتیم آموخته اییم و امروز روزی است که ثابت کنیم ما همه با هم هستیم را شعار نداده بلکه از آن ابزاری ساخته اییم تا به مقصودی که سه دهه پیش نرسیدیم برسیم.اینجاست که هموطنان ساکن در فرانسه مانند هم میهنانشان درآمریکا به نیویورک آمده و بدون در نظر گرفتن سلیقه ها با هر رنگ و ایده و پرچم و . . . کنار هم جمع شده و بنیابت از بقیه مردم سرزمین محبوبشان خواسته مشترکی را فریاد زدند آنها هم روز دوشنبه با شرکت در مراسم خاکسپاری مرضیه عزیز به شکوه خاکسپاری او که شایستگی خیلی بیشتر از آنرا داشت بیفزایند .
همه آگاهیم مرضیه این گوهر یگانه و بانوی هزار آواز بدون تجلیل های ما چه بخاطر بزرگی و عظمتش و چه در تک تک آثاری که از او مانده جاودانه گشته است . حرکت ما تنها صحه ایی است بر انسانیت ما که نشان بدهیم ارزش ارزشها را میدانیم وبه هر کسی و یا کسانی و بویژه مرضیه که شش دهه عمرش را وقف کرد و جیره خوار تاج و ریزه خوار دستار نگردید ارج مینهیم .
پیشنهاد :
در اینجا از دوستان بدون آنکه نامی از کسی ببرم میخواهم هر کسی دوست دارد برای بزرگداشت و یادی از مرضیه خاطره ایی از او یا از ترانه هایش دارد و امکان بیانش را دارد بنویسد که در این صفحه بنام نویسنده اش ثبت شود .
عکس از رضا دقتی
1. در دعوت من برای بزرگداشت از شادروان مرضیه فروغ عزیز پیشگام شده در وبلاگش اقاقیا از اولین خاطره اش با ترانه سنگ خارا نوشته است در اینجا بخوانید . . .
2. فرهاد عزیز هم در وبلاگش تقویم تبعید بزرگداشت بانو مرضیه در تلویزیون ایرانیان برلین را گذاشته است بزرگداشت بانو مرضیه در در اینجا ببینید . . .
3. دوست خوبم بادبان در مطلبش برای مرضیه نوشته زیبایش را چنین پایان میبرد : اگر روزی روزگاری گذرتان به پاریس افتاد در شهرک اورسورواز واقع در شمال غربی پاریس نزدیکی‌های مزار وانگوگ، آن نقاش عاشق گل آفتاب گردان، مزاری را خواهید دید که به روی سنگ مرمری آن نوشته شده است اشرف‌السادات مرتضایی و اگر آهسته گوش جانتان را به روی این سنگ مرمر بگذارید ...صدایش را خواهید شنیداگر از مزارش دور شدید از یادش دور نخواهید شد . کل نوشته در اینجا . . .

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

چی بگم ,مرضیه هم رفت . . .




چی بگم
چی بگم وقتی که این دیوونه دل بونه می گیره
تو رو می خواد، تو رو می خواد
چی بگم
چی بگم
چی بگم وقتی که سر می زنه بر دیوار سینه
تو رو می خواد، تو رو می خواد
چی بگم
چی بگم
وقتی که این خون شده از دست تو هر شب تا سحر فکر تو و ذکر تو، سودای تو داره
تو رو می خواد، تو رو می خواد
. . .


با صدای زنده یاد مرضیه بشنویید

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

قاصدک (2) . . .

در ادامه :
با سپاس فراوان از بادبان عزیز:

در طول این سالها که در انتظار وقوع معجزه ایی بودم و پنجره اتاقم را برای آمدن قاصدکی خوش خبر باز گذاشته بودم دوست عزیزم قاصدکی شد و معجزه کرد و پیک شادی با خود آورد .




تصویر سمت راست که قبلا هم در اینجا قرار داده ام آخرین عکس ما یاران دبستانی بود که یکی دو ماهی به امتحانات نهایی ششم انداختیم وبرای اولین بار بود که بر خلاف 5 سال گذشته که در کلاس درس و در چند قسمت با معلم آنسال انداخته میشد اینبار اولیا مدرسه مارا در حیاط مدرسه جمع کردندتا جملگی در کادر قرار بگیریم وجدای از معلم اصلی ما معلم نقاشی و مدیر و ناظم هم در کنار ما ایستادند تا در این عکس یادگاری که هم نکته پایان یک آغازی بود و هم نکته شروع آغاز دیگر, سهمی داشته باشند. باری این آخرین عکسی بود که دبستان مولوی از کلاس ششمی هایش داشت که اورا ترک میکردند و عجبا خود هم بارش را بست و از کوچه مدرسه و مطیع الدوله به خیابان فرهنگ کوچ کرد و مجموعه ما هم چون دانه های تسبیح نخ پاره شده ایی به گوشه ایی افتادیم. دوره اول جداییها از اینجا آغاز شد اگرچه تلخ بود ولی میشد تحملش کرد چرا که هنوز اراده میکردیم همکلاسیها را میدیدیم و یا اقلا راجع به آنها از بقیه میشنیدیم و چند تایی که نقل مکان کرده بودند عشق محله آنها را به هر بهانه ایی بسمت خود میکشید, مثل روزهای تاسوعا و عاشورا که خیلی گمشده ها را میشد دید حتی دختر های محله که به خانه بخت رفته بودند.از بچه ها یکی دوتایی زده بودند بیرون که باز جسته و گریخته خبرشان میرسیدواگر هم چند تایی خبری و اثری ازشان نبود جای نگرانی نبود, میشد غیبتشان را توجیح کرد تا اینکه تغییرات 57 آمد و رفته رفته رابطه ها کمتر و کمتر شد ند و بازی کلاغ پر شروع شد و جدایی های واقعی و تلخ هم آغاز شد و حالادیگر غیبتها تنها سه دلیل برای توجیه داشتند, مانند حکایت بره ایی که در گله ایی گم میشود که میتوان فکر کردکه در آغل جامانده و یا از گله جدا شده و به بیشه همسایه رفته و یا اینکه خدایی ناکرده اسیر گرگ شده همانطور که این آخری به تن شبان رعشه میاندازد حکایت ما چند تایی که هنوز در محل مانده بودیم, وقتی تلاشهایمان برای باخبر شدن از حال و روز دوستانمان بی نتیجه میماند شده بود.خلاصه در بازی کلاغ پر نام من نیز خوانده شد و بدنبالش هم پر و در پی آن هم دوری از یار و دیارو بی خبری و تنها ره آوردم رعشه ایی که با خود آورده بودم .
با آنکه حرف برای گفتن بسیار است در اینجا به این مقدار بسنده کرده وباقی را به نوشته های دیگرم میسپارم و حال به موضوعی میپردازم که دلیل این خانه تکانی پاییزی دل گشت. راستش دوست داشتم شادیم را با شما دوستان امیریه تقسیم کنم اما چه میشود کرد که دل تک تک ما فرقی هم نمیکند چه آنانکه که در داخل هستند و ما که برونیم غرق خون است و جملگی مبتلا به دردی مشترکیم . باری بنا به رسم هرساله امسال هم در اول مهر و آغاز سال تحصیلی نو فیلم یاد هندوستان کرد و افسوس دورانی را خوردم که مثل خیلیها قدرش را ندانستم از این رو بود که مطلبی با عنوان ( آ با کلاه آ بی کلاه و الف ) نوشتم وقصدا عکس کلاس اولم را هم ضمیمه نمودم کاری که هر وقت مناسبتی باشد انجام میدهم به این نیت که دنیا را چه دیدی . . . که این بار گویی دعای غریبانه ام به هدف اصابت کرد و ایمیلی از بادبان نازنین دریافت کردم که عکس بالا که در قسمت اول مطلب هم میباشد, همراهش بود که برایم نوشته بود دوستی دارد به نام محسنی که مثل من و خودش حال در بیشه همسایه میباشد گویا بامن هم مدرسه بوده که در این عکس هم دیده میشود آیا میشناسمش؟ دیدن نام محسنی و بعد وقتی روی صفحه مونیتورعکس ارسالیش ظاهرشد با دیدن چهره این ده نفر چه حالی پیدا کردم که هنوز هم ادامه دارد غیر قابل وصف میباشد, تنها اینرا میتوانم بگویم دوباره بچه شده بودم در حیاط مدرسه بودم و بجای یا حسین که تا موقع خروجم بر مدرسه طنین انداخته بود باز از کلاسها برپا و بر جا ی و خانم اجازه وصدای ویولون آقای سرود که از ویوالدی و زنده یاد یاحقی زیباتر مینواخت را میشنیدم. بعد از سالها همان حال چوپانی را داشتم که یکی از بره های گمشده اش را سالم پیدا کرده بود دل کندن از این حالم سخت بود اما باید به بادبان جواب میدادم جوابیه ام مانند حالم پریشان بود نوشتم بامحسنی در تمام دوران همکلاسی بودیم و از بچه های یکی از کوچه های اسفندیاری میباشد و مشخصه ایی که از او بیاد دارم موقع بازی پینگ پنگ از فرط هیجان موقع بازی زبانش را بیرون میاورد (البته اینرا اینجا مینویسم که زیبا ترین لحظه زمانی بود که سرویس دست او بود وقتی توپ را بالا میانداخت برای اینکه چرخی بزند نا خواسته کش و قوصی هم به خودش میداد شبیه قر دادن)و فرستادم که بادبان نازنین بی وقفه در جواب ایمیل ام باز عکسی اما اینبار از امروز محسنی را فرستاده و نوشته بود الحق و الانصاف هنوز هم عالی بازی میکند .

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

قاصدک (1) . . .

در زمانهایی که نوجوان و جوان بودم بنا بر خصلت این دوران و سن سال که آدمی سر شار از شور و حال و تهی از تجربه میباشد به بهانه ایی این جمله (بدنبال گمشده ام میگشتم غافل از اینکه خود گمشده گمشده ام میباشم) را جایی نوشتم که بعدها ازگذشت زمان و تجربه اندوزی هایم آموختم که هر کدام ما وا قعا خود بنوعی گمشده گمشدگانمان که عمری دنبالشان میگردیم, میباشیم !!!
دبستان مولوی مدرسه نقلی در دل کوچه پسکوچه های امیریه و مهدی موش با هفت کلاس درس و حیاطی که در کمال گشاده دستی تنها برای بچه های دو کلاس کافی , همگی در آن میلولیدیم و ریشه های عاطفه بینمان ریشه میدواند و عمیق تر میشدند بگونه ایی که شش هفت ساعت در کلاس و حیاط مدرسه بسمان نبود و سیرمان نمیکرد که ساعاتی راهم در کوچه ها و بن بستهایمان خرجش میکردییم .
دبستان مولوی با تمام کمی ها و کاستیهایش بقول شمس هم مدرسه ایی نازنینم که بوی آمونیاک ادارار کلاسها را پر میکرد و خواننده عزیزناشناس وبلاگم که نوشته: موقعی که خانم نخست کریمی مشقش را خط میکشیده قسمتی از سقف فرو میریزد و همین هم باعث انحلالش میگردد و . . . هیچ کدام باعث نگشتند دوران آنجا بودنمان برگهای زرینی از دفتر خاطراتمان نگردند. دبستان مولوی صفحه پازلی بود و ما همکلاسیهای نظام قدیمی که 6 سال را از اول تا آخر باهم سر کرده بودیم تکه های پازل آن که جدایی اولیه مان با تمام تلخییش اجباری تقریبا قابل تحملی بود که با پایان دوره ابتدایی باید در دبیرستانها پخش و پلا میشدیم اما با این گارانتی که در محل میشد باز از همدیگر شنید و با هم دیداری داشت, متاسفانه عمر این دوران هم کوتاه بود که آفت زد و اینبار جدایی ها تلخی خود را بیشتر به کاممان کردند و ناف ارتباطیمان بریدند و آخرش هم آن عده ایی مان که جان سالم بدر بردیم, تعدادی در درون و بقیه هم در برون جز مفقودین شدیم . در دوران آرامش قبل از طوفان خانمان برا انداز چند سالی هنوز هر کدام از ما که راهمان از جلوی مدرسه نیمه مخروبه کج میشد تابلوی بجا مانده اش با تمام آه و حسرت ها پادزهری برایمان بود که بنوعی هنوز میشد صدای همهمه و خانم اجازه های بچه ها رامی شنیدیم و احساس میکردیم که این دلخوشی هم دیری نپایید و نام دبستان مولوی جایش را به عزاداران حسینی داد و یا حسین های آنها هم . . .
باری ما مفقودین و باز مانده های آن کاروان هر کدام در منزلگاهای تازه مان بویژه دسته تبعیدیها یمان دلبستیم به معجزه و قضا و قدرو صحت این گفته نرسیدن کوه و رسیدن آدمها و به باد و قاصدک و کلاغهای خبرچین و . . .
ادامه دارد . . .