۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

ملوک

اولین باری که دیدمش آغاز دهه چهل بود درست همانزمانی که سرنوشت اینرا قلم زده بود که بقیه راه را با مادر بزرگ و در کنار او طی کنم هنوز خیلی کوچکتر آز آن بودم چه اشیا و چه آدمیان و هر چیز دیگر را خواه جاندار و خواه بی جان را بجز احساس کودکی دوست بدارم از این رو وقتی اورا دیدم با آنکه کمی از او میترسیدم اما مهرش در دل کوچک و کودکانه من نشست با آنکه نمیدانستم او هم بنوعی مانند خود من قربانی قهر سرنوشت خودش میباشد .منظورم از این مقدمه این بود که علاقه من در ابتدا نه از روی دلسوزی بود و نه از روی ترحم اما بعدها هر دو در مهر من به این زن هم نقشی و هم تاثیری داشتند.
ملوک زنی بود تقریبا میانه سال با قدی متوسط اما صدای بم و دورگه ایی داشت و همیشه در تمامی فصول پیراهن چیت یا کودری گلدار که در اصطلاح خیاطها به بالا تنه کوتاه معروف میباشد که تا پایین زانوانش بود با دامنی پرچین بتن میکرد و رنگ مو هایش تقریبا بنفش یابادنجانی که گاه گداری ماده ایی به صورتش میزد سفید رنگ که فکر کنم همان سرخاب سفیداب که از وسایل بزک عهد پیشین بود اما مشکل بزرگ این زن کمی عقل او بود ویا با آنکه دوست ندارم بنویسم دیوانگی نسبی او چرا که او نه به کسی آزار میرساند و دیگر اینکه بنده خدا تمام کارهای خودراخود رفع و رجوع میکرد که اینهم معلوم بود که بر اثر ضربه روحی و یا چیزی شبیه به آن که بر او وارد آمده باعث بیماری وی گردیده که طبق معمول بین اهالی حکایتهای گوناگونی شایع بود و چون سندیتی دال بر واقعی بودن آنها نبود منهم بیان نمیکنم. مادر بزرگم همیشه یادم میاید دوسه دعا یی بود که همیشه ورد زبانش بود یکی این بود الله بیر گون درد بیرگون مرگ ترجمه اش خدایا یکروز درد بده و بعدش مرگ یعنی آدمی نه اسیر بستر بیماری گردد که هم خود رنج برد و هم باعث رنج اطرافیان گردد و دعای دیگرش الله هیچ کسی یوخاریدان اش . . .که خداوند هیچ کس را از بالا پایین نیاورد که این حکایت ملوک بیچاره ما بود او از شازده خانمهای درباری یا منصوبین به دربار بود که بخاطر وضیعتی که عارضش شده بود مطرود خاندان خود گردیده بود و حال با حدود بیست یاسی گربه در خانه مخروبه خودش که فاقد آب و برق بود زندگی میکرد و این گربه ها که همدم تنهایی او بودند را مانند فرزندانش دوست داشت و همواره مواظب بود بچه ها آزاری به آنها نرسانند و متقابلا گربه هایش هم اورا همچون مادر خود دوستش داشتند و هروقت که پا به کوچه میگذاشت دو سه تا از آنها تا نیمه کوچه اسکورتش بودند متاسفانه بین بچه ها و عده زیادی از بزرگترها اورا بین خودشان شغال مینامیدند و به همین عنوان نیز معروف شده بود که در کنار خیلی از رازها ی ملوک که نتوانستم به آنها پی ببرم همین نام شغال برای او به چه خاطری بوده را هرگز نفهمیدم جز آنکه از بکار بردن این واژه برای آن زن بی آزار نفرت داشتم همینطور آزار او توسط بچه ها که چه والدین آنها و چه اهالی کوچه کمتر پیش میامد به آنان پرخاشی کنند و یا برخی از پسران بزرگتر جوانان و یا مردان برای تفریح خود با دادن سکه ایی به او وادارش میکردند شعرها و یا ترانه های مستهجن و . . بخواند در صورتی که او با تمام دیوانگی خود سعی میکرد طفره برود و از آنها میخواست از آنجا که زبان فرانسه بلد بود و ترانه و شعر بفرانسه برایشان بخواند که نمیپذیرفتند واین بنده خدا هم تسلیم میشد چون نیاز داشت که گاهی همراه میشد با بد وبیراه گفتن زنان محله
روبرو میشد با شرمندگی اینرا هم باید بگویم همان حاج خانمها و . . وقتی ملوک که خانه اش آب لوله کشی نداشت با دو سطل حلبی خود در برخی از اهالی را میزد سطلهایش را پر کند جواب رد میشنید و اینها همان هایی بودند که اورا شغال مینامیدند.از مشخصات بارز ملوک عزت نفس او بود از هر کسی غذا نمیگرفت واگر هم میگرفت تنها غذای تازه و تمیز و حتی غذای مانده رابرای گربه هایش هم نمیپذیرفت هر روز ظهر قابلمه خودرا برمیداشت میرفت چلو کباب رفتاری غذا میخرید و میاورد با گربه هایش میخوردند. همانگونه که در ابتدا اشاره کردم از بدو آشنایی مهر این زن در دل من نشست و همیشه ناراحتی من نه اینکه بخواهم جانماز آب بکشم و یا خودرا تافته جدا بافته بنامم از این بود چرا توان آنرا ندارم جلوی بچه هایی را که به او سنگ پرتاب میکردند یابا همدیگرشغال دیوونه دم میگرفتند در خانه اورا میزدند و فرار میکردند را بگیرم و یا پول توجیبی من آنقدر نیست مقداری هم به او بدهم که اینها مربوط به برهه ایی بود و بعدها آرزوی اینرا داشتم که ایکاش میتوانستم یکروز و شب شاهد زندگی او با گربه هایش باشم و یا اینکه کاش ملوک برایم سرگذشتش را تعریف میکرد و علت ضربه ایی که اورا به این روز انداخته را میفهمیدم زمان همینطور میگذشت و کنجکاوی منهم فزونتر میگشت و تنها آرزویی که دست یافته بودم منهم میتوانستم گاهی ذره ایی کمکش کنم و لی اقسوس من هر چه جوانتر میشدم او پیر تر میگشت و کمتر دیگر در کوچه ظاهر میشد لبه دیوار خانه اش ریخته بود و ملوک دیگر ملوک سابق نبود با چوبدستی که داشت وفتی احساس خطر میکرد یا کسی بیجهت در خانه اش را میزد برای دفاع با آن بیرون میامد پا برهنه دنبال بچه های سرتق میکرد حال از توان افتاده بود و ترسو شده بود و چه خودش وچه گربه هایش کمتر بیرون میامدند و حالا مزاحمان تازه ایی پیدا شده بودند که آسایش این پیر زن را به هم بریزند و اینها برخی از همان بچه هایی که در گذشته به گونه ایی اذیتش میکردند و اینک که بزرگ شده بودند و به دام اعتیاد افتاده بودند به هوای یافتن پولی یا شیی وارد خانه او میشدند و موجب ترس و وحشت او میشدند وسکه های پول خردی که مردم داده بودند را می ربودند و فریاد این زن به هوا برمیخاست اما باز کسی معترضشان نمیشد.
چند سالی از خروجم میگذشت یکی از منسوبین به دیدار ما آمده بود و طبق معمول اینگونه دیدارها که از هر دری صحبتی و حضور غیاب آنهایی که میشناختی میشود و کی مانده و کی رفته و . . که از او سراغ ملوک را گرفتم و او که احساس مرا به او میدانست و سعی میکرد موضوع صحبت را عوض کند در مقابل اصرار من خبر درگذشت آن زن بیچاره را دادو اینکه بعد از فوت اوعده ایی که از اقوامش بودند پیدا شدند و ظاهر شان حکایت از اینکه به چه طبقه ایی تعلق دارند سخن میگفت با غم و اندوه آمده بودند سر خانه ویرانه ملوک اشک تمساح میریختند و من اینبار آرزو کردم کاش آنجا بودم یا از آنها از گذشته ملوک میپرسیدم و یا بقول عوام به آنها که بعد از مردن ملوک که دیگر باعث کسر شانشان نمیشد سر وکله شان پیدا شده بود دو تا لیچار بارشان میکردم .

۲ نظر:

سپیده گفت...

سرگذشت تلخی داشت این ملوک و منو یاد دیوانه محله مان انداخت
کاش من هم سرگذشت اورا می دانستم

ناشناس گفت...

سلام، یادش بخیر هر روز عصر کاسه بدست میرفت سیرابی فروشی سر کوچه تا برای گربه هاش بریونی(جگر سفید) و سیرابی بگیره، پدرش تو دربار قاجار صدای حیوانات رو تقلید میکرد و صدای شغال رو از همه بهتر تقلید میکرد بخاطر همین در دربار به شغال معروف بود و به تبع لقب پدر به خانم ملوک هم ملوک شغال(ملوک دختر شغال) می گفتند. خدا رحمتش کند روحش شاد من هم دوستش داشتم.