

کوچه ای هست که قلب من آن را // از محلههای کودکی ام دزديده است



امشب به همراه دوستانمان در سراسر گیتی برای حفظ زمین برای فرزندانمان و نسلهای بعدی که آنها هم بتوانند هم چون ما نوروزی زیبا و بهاری سحر انگیز داشته باشند در ساعت 20.30 باخاموش کردن چراغهایمان به زمین رای مثبت خواهیم داد.
مارگریتا Margherita نام گل بالا میباشد که نام آهنگی هم هست که گروه مکزیکی ماسارا Massara در سال 1979 اجرا کردند که جز ده ترانه آن سال شد که در تمامی دیسکوهای دنیا تا مدتها پخش میشد که مقارن با زمانی بود که ما دلبران زمینی را رها کرده و در آسمانها و ماه وکهکشان بدنبال یار بودیم غافل از اینکه دشمنان خوشی یا محلهای شادی را میسوزاندند و یا گل میگرفتند اما با بیش ازیک سال تاخیر این ترانه به سرزمین ما هم رسید وجای خودرا یافت و پر فروش ترین نوار آنسال بود و تفریبا در همه خانه ها یافت مبشد که موجب میشد اندوه برون خانه را برای لحظاتی از یاد برد در یکقدمی نوروز بیاد زمانهای خوش گذشته و به امید فرداهای بهتر از امروز و دیروز . . .
هقته ایی که پشت سر گذاشتم با تصویر این دوست کوچکم که با شاخه گل سپیدش که میخواست آمدن بهار را به من بشارت دهد آغاز گردید که نتیجه اش هم پست یا مطلب پیشین میباشد که با ترانه زیبایی از بزرگ بانو موزیک ما مزین بود مرضیه که راستش بنا بر حساسیتها با تردید ودو دلی قرار دادم که میدانم نام این بانو برای برخی که احساساتشان بر منطقشان غلبه میکند آنها را دچار آلرژی میگرداند چه بسا بیشماری از آنها مرده پرستانی هستند که خدایی ناکرده بر این بانو اتفاقی بیفتد سوزناکترین مرثیه ها را خواهند نوشت که امیدوارم که سالیان سال مرضیه عزیز سایه اش بر موسیقی ما گسترده باشد به کوری چشم تمامی آنهایی . . . اما خوشبختانه دوستان امیریه که معلوم بود وحتی رهگذران هم نشان دادند که قدر گوهر میدانند که جای دارد از آقای افراسیابی عمو اروند که با پیام زیبایشان باعث گردیدند با عزمی راسخ و بدون ملاحظه تا دومین آهنگ مرضیه که با دیدن با عکس بالا بخاطرم رسید را به عنوان سپاس ازعمو اروند و تمام یاران امیریه بویژه صاحب تصویر تقدیم نمایم.
سالهای اول بعد از انقلاب بود و زمان مثل حالا چند روزی به عید مانده که نمیدانم از کجا این فکر یا ایده پیدا شد که ماهی سفره هفت سین بقروشم شاید جای خالی آن سالهادر سفره هفت سین من و مادر بزرگم با تمام زیبایی و صفا و . . که داشت بخاطر اینکه مادر بزرگ اعتقاد داشت ماهی برای او آمد ندارد یا بقول خودش ( بالابالیغ بیزه توشمز) این یکی را کم داشت چیزی که برای من هرسال حسرتی شده بود حال بدینگونه عقده ها سرباز زده بود و یا بی برنامگی که از پس انقلاب گریبان مارا گرقته بود منکه در تمامی دوران کودکیم هرگز برنامه کودک و کارتون نگاه نکرده بودم حال با افراد کوچک خانواده از مدرسه موشها و گوریل انگوری و . . از حنا یا هانا دختر مذرعه تا پسرک شجاع نگاه میکردم و تمام هفته هم منتظر محله برو بیا و حکایات هپلی که بی انصافها آنرا هم جلویش را گرفتند القصه تصمیم خودرا گرفته بودم و میدانستم اگر بیان کنم مادر بزرگ مخالفت خواهد کرد که همانطور هم شد که وقتی دلایل و انگیزه خودم را گفتم بالاخره نرم شد و رضایت داد مشکل بعدی جا بود میدان شاهپور یا مهدی موش نه امکان داشت ونه خودم میخواستم امیریه را هم سالها بود که ماهی فروشها بین خودشان تقسیم کرده بودند تنها جایی که مد نظرم بود و متاسفانه با کسبه اش آشنایی نداشتم جلوی سینما ستاره بود که درست مابین ماهی فروش چهاراه معزالسلطان و انتظام جنب دبیرستان محمود زاده که بدبختانه با این یکی آشنایی و رفاقتی داشتیم حال داشتم رقیبش میشدم سروگوشی آب دادم دیدم جلوی سینما خالیست خیالم راحت شد از بابت تهیه ماهی هیچ مشکلی نداشتم چون دوسال سربازیم که در کلانتری بود و میدان شوش و مولوی و . . جز حوزه ما بود هر سال پشت انبار گندم از خیابان ری که وارد میشدی ماهی فروشها و کسانی که پرورش میدادن همانجا کنار خیابان خرید وقروش میکردند و سبیل پاسبان و سرباز همراهش را هم چرب میکردند که سد معبر آنها را نادیده بگیرد میشناختم دبه ایی خریدم راهی میدان شوش شدم یکی دو تایی مرا شناختند و درد دل میکردند سرکار زمان شما خیلی بهتر از الان بود و . . که صد تا ماهی از یکی از آنها خریدم وسی جهل تا هم تنگ ماهی که فروشنده آنهم آشنا بود و دوسه تا لگن و وسایل لازمه دیگر که با وانت باری راهی امیریه شدیم وسایل را تخلیه کرده بغل جوی آب چیدم با خجالت و . . رفتم سراغ ساندویچی جنب سینما آب خواستم و پرسیدم که بساط من مزاحم او که نیست بنده خدا با فروتنی آب راداد و گفت از نظر مدیر سینما اشکالی نداشته باشد او حرفی ندارد با بلیط پاره کن سینما هم اتمام حجت کرده و او از طرف مدیر رضایت داد نزدیکیهای ظهر بود که رسما بساط ماهی فروشی من بکار افتاد ماهی ها را به سه اندازه مختلق جدا کرده در لگن ها ریختم و چند تایی هم در تنگ روی جعبه های میوه قرار دادم و هزینه هایم را حساب کردم و تلفات اهتمالی را هم حساب کردم وقیمتی که روی ماهی ها گذاشتم یا تنگها تقریبا نصف قیمت ماهی فروشهای دیگر بود طوری که بعضی مشتریها وقتی قیمت ارزان را میشنیدند قکر میکردند ماهی ها کمی و نقصانی دارند راهشان را کج میکردند میرفتند ظهر با تعطیل مدرسه ها یکهو سر من غلغله شد بجز آنکه قیمتها ارزان بود در چانه زدن را هم باز گذاشته بودم تا همه بتوانند بخرند یادش بخیر بغل سینما مغازه تازه ایی بود که دوتا پسر جوان همسن وسال خودم پتو و لحاف و. . میفروختند که گاهی میامدند پیش من کارم را زیر نظر میگرقتند حتی کمک هم میکردند کارکنان سینما و ساندویچی و جوراب استارلایت و کفش ملی خلاصه باکسبه آن دور و بر دوست شدیم و همین باعث شد فکر حمل وسایل تا خونه و دوباره بردن آنهم حل بشه هرکدام تفبل کردند که گوشه ایی از بساط مرا جا بدهند و بنده خدا ها هم صبحها هم در چیدنش و هم زمانی که ماهی و سایل کم میشد من میرفتم تهیه میکردم موقع تخلیه از وانت کمک میکردند شده بود همان ضرب المثل همسایه ها یاری کنید تا من شوهر داری کنم البته در آن فضای غمگین آنروزها برای آنها هم شده بود هم فال و هم تماشا و اتفاقهایی که میفتاد و یا ماحراهایی که پیش میامد را من برایشان تعریف میکردم .
مثل پسر بچه خوش زبانی که اول صبحی با ماهی مرده ایی تو کیسه پلاستیکی که در روی آب شنا میکرد سراغم اومد عمو این ماهیه مرده عوضش کن کیسه را گرفتم گفتم خوابیده همان حین خالی کردم توی جوی آب, آب ماهی را برد به پسرک گفتم دیدی بیدار شد شنا کرد ماهی زنده ایی دادم و رفت یا روزی باز پسر بچه دیگری با دوسه تا سکه یکقران و دوریالی پیشم آمد که ماهی بخرد دلم نیامد دست خالی روانه اش کنم پولهایشرا گرفته ماهی کوچکی دادم ده دقیقه ایی نگذشته بود دیدم چند بچه را با سکه هایی در دست دنبال خودش راه انداخته دوستان میخندیدند من لذت میبردم و قول گرفتم دیگر اگر کسی را نیاورد به دوستانش هم ماهی بدهم روزی نبود که عده ایی رفتگان مرا دعا نکنند از زنان و مردان کارگر و زحمتکش تا پیر زنان و پیرمردان و . . . به مادر بزرگم گفته بودم که دو هفته برای سرکیسه کردن مردم نمیخواهم ماهی بفروشم و از عید سواستفاده کنم بلکه هدفم شاد کردن مردم مخصوصا بچه هاست و کسبه هم برای همین بود که پشتیبانی میکردند من بخاطر تاریکی نزدیک غروب جمع میکردم آنها اصرار میکردند لامپی بدهند یا چراغ زنبوری بیاورند میگفتم مشتریهای من در روشنی روز میایند آنسال یکروز به عید مانده چند ماهی هم که مانده بود بین دوستان تقسیم کردم وبالاخره عید آمد و سال تحویل شد و سالی نو آغاز شدو ماه ها گذشت تا اینکه آنسال هم به اسفند رسید و باز دو سه هفته ایی به عید مانده بود با آنکه کار داشتم اما بیاد عید گذشته افتادم و تک تک لحظه هایش از جلوی چشمانم رژه میرفتند

آنچنان غرقه فیلم و قهرمانش که تمام مدت در تلاش پاک کردن تنگه از آدمهای بد هستم که با ظهور پایان که چراغها روشن میشند می بینم تنهام مادر رفته و حمید*** و مادرش هم اونو دنبال کردند سراسیمه که از سالن میزنم بیرون و خودمو میرسونم بیرون میبنم با آنکه خیابان همان امیریه است و با درختان چنار قدیمیش و جوی های آبش اما آدمایی که در تردد اند شبیه ادمهای بد تنگه اژدها با وحشت برمیگردم به در سینما که برم تو سالن که برگردم به قبل از آمدن شاید مادرو. . هم فهمیدند که مرا جا گذاشتند برای بردنم برگشتند که میبینم در سینما را بستند میرم سمت فرهنگ حال نوشته ها هم فرق کرده شده شبیه ضَرَبَتَا. ضَرَبْنَ. ضَرَبْتَ. ضَرَبْتُمَا. ضَرَبْتُمْ کتاب کلاس هشتم همان درسی که نه صرفش را نه نحوش را هرگز یاد که نگرفتم که هیچ یکسال هم بخاطرش در جا زدم .ایکاش دل و دماغی داشتم الان که سر فرهنگم از فرد توکلی تیریزی که شیرینیهاش هم اسمشان و هم شکلشان با جاهای دیگه فرق میکنه جعبه ایی از بادامیش که اینجا اسمش قرابیه یا کره ایی که نازیک نامیده میشه و یا زولبیاهایش که به بزرگی یک بشقابه میخریدم نه ازغم اینجا دلم گرقته باید بروم. برمیگردم بروم پایین تر اتوبان کودک تا بلکه باشادی بچه ها که در ماشینهای برقی با چرخاندن فرمان از لابلای درختان کاج حیات قدیمی ویراژ میدند یا بچه های سوار بر قطار یه سرزمینهای رویاییشان آنجایی که نه از لو لو نه از اژدها خبری است در سفرند اینجا را از یاد ببرم شاید در قلعه وزیر که اتوبان کودک آنجاست هنوز همه چیز مثل گذشته مونده حال بسوی بهشت بچه ها فاتفار ما بچه های پایین دوانم و باز در راه هرچه بیشتر پیش میرم بیشتر مردم تنگه اژدها را میبینم حال میفههمم سینما فلور را بخاطر بروس لی گل گرفتند نقس نقس زنان میرسم به اتوبان کودک وای خدای من آن حیاط که هلهله شادی بچه هایش که با ترانه های متنوعی که برای بیشتر بوجد آوردن آنها پخش میشد وقتی این دو در هم میآمیحت را حتی در کوچه دلبخواه هم میشد شنید حال چنین سوت و کور شده همه جا را علقهای هرز گرفته و تنها ریل قطار خوشبحتی بجا مانده همانظور که از نرده ها نگاه میکنم و از تنها صدایی که بوی یاس و مرگ میدهد از خانه ایی که روزی در امیریه چون قارچی سبز شد بگوشم میرسد و آزارم میدهد پیرمردی را میبینم که او هم از نرده ها با حسرت به دیوارهای فروریخته نگاه میکند و آه میکشد میشناسمش او لوکوموتیو ران همان قطار کذاییست که با صدا در آوردن گهگاه سوت قطارش هم بچه ها را شاد میکرد وهم . . خود را به او میرسانم سراغ بچه ها را میگیرم که همچون تک بیتی میگه عده ایی را بردند چندتایی را خوردند گروهی رو در بدر کردند خیلی ها را بی پدر بقیه هم بنوعی اسیرند . .
از خستگی نیست دیگر توانی برای ادامه راه ندارم باید از اتوبوس پیاده شوم و تنها ره آورد سفرم از دوران خوش امیریه این ترانه است از سرزمینی که خود زمانی اسیر اژدهای قهوه ایی پوش بود T'amo E T'amero بشنوید . .
*این بانوی محترم تا سالها ی سال پیاله ایی از شله زردش برایم میفرستاد. ** عزت هم که برایم همچو همشیره بزرگی بود دکتر شد.*** اشاره به هجرت نابهنگام مادر سه ماه بعد از انقلاب و دو سه سال بعد هم پوستن حمید به اوکه برایم برادری بود . (روح هردوشان شاد)

در 17 فوریه 2008 امیریه با این پست یا مطلب که دوبیتی از تولدی دیگر فروغ متولد شد که در اینجا از یکایک شما دوستان ویارانم که این یکسال همراهم بودید و با بزرگواری کم وکسریها و لغزشها و. . را نا دیده گرفتید و با حظورتان با پیامهایتان با لینک دادن برخی مطالبم به بلاگ نیوز و . . . و با قراردادن امیریه در لیست لینکهایتان به من دلگرمی دادید صمیمانه از همه شما سپاسگذارم باشد که در ادامه راه نیز محبتهایتان را از من دریغ نکنید تا با یاری شما بتوانم امیریه این محله قدیمی همانگونه که بوده و شایسته اش میباشد در این دنیای مجازی احیایش کنم تا نسل جوان با چهره واقعی محله ابا اجدادی خویش آشنا گردند و برای همین منظور باز هم با آنکه به کرات در اینجا عنوان کرده ام از دوستانی که اطلاعاتی خاطره ایی و تصویری از امیریه و کوچه و پسکوچه هایش و . . دارند اگر مایل باشند و در اختیارم قرار دهند تا با نام خودشان در اینجا درج نمایم .