۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

اسیر . . .

اسیر


کسی در انتظار او نبود
دلی برای او نمی تپید
نگاه هیچ کس به خودش دلی به روی او نمی نشست
هراس خورده بود و مات
درون حلقه نگاههای ناشناس بی پناه
هوای سرد سوز می خلید
و پاره های جامه اش به جان او
و دشنه ای نهفته می برید
تکه تکه از توان او
هنوز نارسیده کال بود
جوانکی هنوز خردسال بود
به او نگاه می کنم
به من نگاه می کند
و هر دو آه می کشیم
چه دشمنی میان ما است؟
عدوی راستین ما
همان یگانه غول سود و زر در کمین توده هاست
اسیر بی نوا برادری غریب مانده و گم است
رها و بسته هر چه هست
یکی ز خیل بی شمار مردم است

(سیاوش کسرایی )

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

شبهای احیاء ما . . .

ماه رمضان و شبهای احیا هم مانند خیلی چیزها ی دیگر برایم خاطره انگیزند و هر ساله این ایام بهانه ایی میشوند که هم دلتنگ یار بشم و هم دیار, بویژه زمانهایی که این ماه واقعا مبارک بود بجز اینکه ماه خدا بود نزدیکی به او, ماه بندگان خدا هم بود که به میمنت آن بیش از پیش با هم باشند از دادن ضیافتهای افطار تادادن کاسه آش رشته ایی به همسایگان چپ و راست کوچه و حظور در مساجد و تکایا در شبهای احیا . . .و دیگر اینکه ماه رمضان ماه امتحان آدمی بود که خود خویش را بیازماید و بتواند با نفس خود بقول مادر بزرگ جهاد کند.باز از خوبیهای دیگر این ماه احترامی بود که در جامعه بیش از هر زمانی بصورت خود جوش از جانب مردم نسبت به یکدیگر دیده میشد با آنکه روزه خواری جرم نبود و توبیخی نداشت از کسبه تا مردم ملاحظه میکردند در همین محله ما از موسیو که مسلمان نبود تا کافه جلفا و کولی این یکماه را میبستند و اغذیه فروشها هم با کاغذی شیشه ها ی دکانشان را میپوشاندند و سینماهایمان هم فیلمهایی را که سنگینتر و فاقد صحنه هایی بودند مغایر با این ماه را اکران مینمودند, که در نهایت با دین و بیدین عیسوی و موسوی, همه راضی و خرسند بودند.
ماه های رمضان من و مادر بزرگ در تمامی دوران کودکی و نوباوه گی و نوجوانی من که حال حسرت لحظه هایش را میخورم با تمام سادگی که داشت یک حالت روحانی داشت و نظم و ترتیبی که بعد از سحری و خواب کوتاه آن هر کسی میرفت بدنبال کار و بار خودش که کار مادر بزرگ معلوم بود صبحها رفتن به روضه هایی که هر ساله تکرار میشدند در دورانی که کوچک بودم و روزه نمیگرفتم طفلی با زبان روزه که الهی بمیرم براش با آن پیری و پادرد همیشگیش بدو خودرا به خانه میرساند تاناهار مرا بدهد که لااقل بزرگتر شدم کمی راحتتر شد که بجای ناهار من نماز جماعت خودرا در مسجد مهدی خان بجای میاورد و بعد برمیگشت خانه وبعد از خواب بعداز ظهری کوتاهی وسایل افطارمان را درست میکردو اما روز من هم قسمت اولش با مدرسه پر میشد و بقیه اش هم بازی فوتبال و شوت یکضرب و . . نزدیک غروب و افطار به خانه میرفتم اوایل که رادیو نداشتیم گوش به اذان مسجد و بعدها که بالاخره رادیو را با زور و پررویی وارد زندگیمان کردم منتظر شنیدن صدای گوینده رادیو که همه باهم بسوی خدا برویم و بعدش ربنای ذبیحی که هر لحظه دعا میکردم که زود تمام بشود واذان موذن زاده که دستور حمله به سفره بود خوانده شود. بعد از افطاری با مادر بزرگ به اقامه نماز میپرداختیم با آنکه جوجه خروسی بیش نبودم اما مرد خانه بودم و باید جلوتر از مادر بزرگ میایستادم و با صدای بلند که وظیفه مردان است نماز بخوانم که بعدش همراه میشد با سرزنشهای او که تند خواندم و یا حواسم جمع نبوده و اینور و آنور را نگاه کردم و زیباترین زمانها روزهایی بود که برای راحتی و بیشتر برای کرکری خواندن به مادر بزرگ قبل از اینکه افطار کنم نمازم را میخواندم و به مادر بزرگ دماغ سوخته میگفتم که من خوانده و راحت شده ام خب اوجدای از اینکه تمام شخصیتهایی که یک بچه نیاز دارد برایم بود هم بازی من هم محسوب میشد.
هرسال بی وقفه بویژه دوران دبستان بعد از افطار به حسینیه مسلمیه میرفتیم و گاهی هم به مسجد مهدی خان و مسجد قندی (مسجد قندی در مهدی موش سر خیابان اسفندیاری میباشد همچین مسجدی با نام قندی در خیابان مختاری هم وجود دارد که منظورم نمیباشد) در این اماکن از اول ماه رمضان قران خوانی اجرا میشد تا قران دوره شود. بزرگان سوره های سخت را میخواندند و ما بچه ها هم سوره های کوتاه را که بر حسب خصلت بچگی مسجد مهدیخان را بیشتر دوست داشتم که برای تشویق ما بچه ها آقای پیشنماز آنجا خودکاری و خودنویسی یا مدارنگی جایزه میداد اما مادر بزرگ برای نزدیکی به خانه حسینیه را ترجیح میداد البته برای منهم خالی از لطف نبود که صاحبخانه مان آنجا کاره ایی بود با صدای زیبا و بلندش قران را با قرایت میخواند و گاهی هم به جواد سیاه که قهوه خانه داشت بنا بر پیشه اش پخش چایی به عهده او بود کمک میکردم ظرف قند را با او دوره میگرداندم و با او وارد زنانه میشدم و قربون صدقه های مادر بزرگ را میشنیدم و معرفی من به دوستان فارسش که با لحجه ترکیش منیم پسریم وبه همزبانهایش منیم بالامدی که این شبها ادامه داشتند و احیا میرسید و قران بسر گرفتن و تا پاسی از شب بیدار ماندن و. . دوران نوجوانی هم مراسم خانه بسان رسم هر ساله اجرا میشد تنها برون از خانه و وابستگی واز همراه شدن با مادر بزرگ کاسته شده بود و بر آزادی ها افزوده شده بود که با دوستان دبیرستانی خود قرار مرار های خودرا برای بعد از افطار و شب احیا بگذاریم که بهترین این سالها سالی بود که مقارن بود با مرمت خیابان ما مهدی موش که از میدان شاهپور تا امیریه کنده و زیر سازی کرده بودند و عبور و مرور ماشینها را قطع کرده بودند هرچند قانون شکنهایی پیدا میشدند که با هر بدبختی بود پیکان کار خودرا وارد کنند خودر به بلورسازی و اسفندیاری برسانند تمام شبها این خیابان در فواصلی تبدیل به زمین بازی شده بود که هر کوچه ایی قسمتی را اشغال کرده و بچه هایش زیر نور نورافکنهای خیابان تا سحری فوتبال بازی کنند و احمد ساندویچی و سید کبابی هم تا نیمه های شب بخاطر تشنگی و گشنگی ما باز بودند و از این وضع سود میبردند. آنسال ماه رمضان بخاطر خوشی های شبانه چنان برق آسا گذشت تو گویی تنها چند روزی طول آن بود.باز در همین سالهای نوجوانی بود سرتق بازی من و هم سنهای من که در حسینیه صدای پیر پاتیلها بخاطر هرهر و کرکر ما در میامد. حسینیه آن زمانها زنانه و مردانه اش در یک طبقه بود که توسط پرده سیاهی از کنار منبر تا انتهای آن زن و مرد را جدا میکرد که بچه ها با دختران آشنا با شمارش ستونهای وسط قرار میگذاشتند که کجا مینشینند که گاهی جابجایی ها باعث خنده و قشقرهایی میشد و اوج حسادت دوستان و کرکری های من زمانی به اوجش میرسید که من از آنها جدا شده و با جواد سیاه قسمت زنانه برای دادن چایی میرفتیم. در همان زمان بود در یکی از شبهای احیا برای اجرای مراسم قران بسر گرفتن و دعا خوانی حسینیه در خاموشی فرو رفتهبود که وقتی دعا تمام شد چراغها روشن شد و چشمانمان داشت به نور خو میگرفت نزدیکی درب چشممان به کیوان افتاد که همانزمان معروفیت گروه شش و هشت بود و پخش ترانه های آنها در تمامی سطح شهر که ما دوستان که پنج شش تایی بودیم شروع کردیم به خواندن تنگه غروبه و خورشید اسیره . . . وبرخی هم پرداختن به مخابره حظور کیوان به دختران پشت پرده و بهمراهش قضیه گم شدن سنگ پا ... و دعوای پیرزنان پشت پرده دختران را و پیرمردان اینور پرده مارا . .
یاد آنروزها و هر آنچه که داشتند و بودند یاد باد.


پینوشت :

1 / با کمال تاسف و تاثر باید بگویم که متاسفانه خبر دار شدم جواد آقا (جواد سیاه) هم مانند چند تا از قهرمانان حکایت هایم از دوران خوش گذشته به سفری بی بازگشت رفته که این مطلب را انتخاب کردم تا یادی از این عزیزان کرده باشم.

روح یکایکشان شاد و یادشان همواره گرامی باد


2 / با دست پر و خبرهای خوب خواهم آمد !!!

۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

مادری . . .



باغ وحش ساموت پراکان Samut-Prakan-Zoo در مجاورت بانکوک بخاطر کروکدیل هایش معروف میباشد . در این مکان در حدود 800000 انواع کروکدیل موجود میباشد اما آنچه که این روزها باعث جذابیت این باغ وحش گردیده که بجز مردم بومی , توریستها هم به آنجا هجوم بیاورند وجود شامپانزه ایست که بچه ببر 28 روزه ایی را به فرزند خواندگی پذیرفته است و در حق او مادری میکند ولی آنچه که باعث تاسف است عمر این دوستییست که نمیتواند بیشتر از شش ماه دیگر دوام بیاورد, چرا که نزدیکی این دو برای میمون مهربان خطرناک خواهد بود .

۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

ای کاش آب بودم . . .

به بهانه دوازدهمين سالگرد درگذشت احمد شاملو


ای کاش آب بودم


ای کاش آب بودم
گر میشد آن باشی که خود می خواهی

-- آدمی بودن
حسرتا !
مشکلی است در مرز ناممکن. .. نمی بینی ؟

ای کاش آب بودم - به خود میگویم -
نهالی نازک به درختی گشن رساندن را

- تا به زخم تبر بر خاکش افکنند
در اتش سوختن را ؟

یا نشای سست کاجی را سرسبزی جاودانه بخشیدن
-از آن پیش تر که صلیبی ش آلوده کنند
به لخته لخته ی خونی بی حاصل ؟

یا به سیراب کردن لب تشنه یی
رضایت خاطری احساس کردن
- حتی اگرش به زانو نشانده اند
در میدانی جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشیری گردنش بزنند ؟

حیرتت را برنمی انگیزد
قابیل برادر خود شدن
یا جلاد دگر اندیشان ؟
یا درختی بالیده نا بالیده را
حتا
هیمه ای انگاشتن بی جان ؟

می دانم , می دانم , می دانم
با این همه کاش ,ای کاش آب می بودم
- گر میتوانستمی آن باشم که دلخواه من است

-آه
کاش هنوز
به بی خبری
قطره ای بودم پاک
از نم باری
به کوهپایه ای
نه در این اقیانوس کشاکش بیداد
- سرگشته موج بی مایه ای.


۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

پیروزی . . .


برای پیروزی تنها دانستن قانون بازی و یا خوب بازی کردن کافی نیست, بلکه موقع یارگیری باید دقت و توجه کرد !!!

۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

در راه . . .

در راه
آنچه من می بینم
ماندن دریاست ،
رستن وازنورستن باغ است ،
کشتن شب به سوی روز است ،
گذرا بودن موج وگل و شبنم نیست .
گرچه ما می گذریم ،
راه می ماند .
غم نیست .

(اسماعیل خویی)

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

بادبادک . . .

آنزمانها روی خرپشته ها و پشت بومهای کاهگلی چه کسی فکرش را میکرد که روزی و روزگاری بجای باد بادک هایمان نخ خودمان پاره شود و باد مارا با خود ببرد . . .


یادته بچه گی ها
اون وقتها
اون قدیما
اون روزها
اون شبها
یادته پشته بونا
اون بادا
بادبادکا
اون عشقا
اون حرفا
اون قهرا آشتیا


۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

محبوب تاجی ها . . .

امروز مصادف با چهلم زنده یاد ناصر حجازی بود که به همین بهانه هزاران نفر از دوستدارانش زیر شدید ترین فضای امنیتی بر سر مزارش حاضر شده و با سر دادن شعار و خواندن اشعاری مانند :

ناصر حجازی ای گلر طلایی

محبوب تاجی ها هستی همیشه

تا بگویند مردم در هر شرایطی اسطوره ها و قهرمانان واقعیشان را از یاد نمیبرند . . . .


۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه

پرسش . . .

پرسش



سلام ماهی ها ... سلام ماهی ها
سلام قرمزها سبز ها طلایی ها
به من بگویید ایا در آن اتاق بلور
که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است
و مثل آخر شبهای شهر بسته و خلوت
صدای نی لبکی را شنیده اید
که از دیار پری های ترس و تنهایی
به سوی اعتماد آجری خوابگاهها
و لای لای کوکی ساعت ها
و هسته های شیشه ای نور پیش می آید؟
و همچنان که پیش می آید
ستاره های کلیلی از آسمان به خاک می افتند
و قلب های کوچک بازیگوش
از حس گریه می ترکند


شعر از دختر امیریه فروغ

۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

گل صباح ( لاله عباسی) . . .

قدیما که از دنیای مجازی و امکاناتش خبری نبود مثل فیس بوک و غیره و ذالک بچه ها ی با ذوق بویژه دخترها دفتری بنام خاطرات و عقاید درست میکردند که بنا بر سلیقه خود از اینجا و آنجا عکسی و قطعه شعری را بریده و به صفحات آن میچسباندند و بعد در اختیار دوستان میگذاشتند که هم ملاحظه کنند و چیزی هم در آن بنویسند. باری کسی که این دفتر را بدست میگرفت کنجکاوانه آنرا ورق میزد تا به صفحات بعد برسد که گاها پیش میامد که به صفحایی بر میخورد که شاخه گل خشک شده ایی را در آغوش خود داشت که بی تفاوت وشتابان صفحه را ورق میزد غافل از آنکه بداند که این شاخه گل خشک و تکیده برای صاحبش که به آن میرسد هنوز هم همان عطر را دارد و یاد آور کسی یا لحظه ایست که با وجودش پیوند خورده است . به رسم سالها یم بویژه این دوران دوری به تابستان از راه رسیده سلامی میدهم و دفتر خاطرات دورانم را برون میکشم و جای تعجب ندارد که مانند همه مردم بخش عمده این دفترچه من که حال تنها گنجینه ایست که دارم نه تنها بیشترین صفحاتش که بیشترین خاطرات شیرین و رنگینش را تابستانها بخود اختصاص داده اند و برای همین هم خیلی برایم سخت است که از میان اینهمه یکی را انتخاب کنم که بوته گلهای زیبا و خوشبویی که مانند همان شاخه گل میان دفترچه من جا خوش کرده اند به فریادم میرسند ,عجبا که بعد از گذشت سالها و رفتن صاحبش هنوز عطر و بویشان را حس میکنم وخودرا در کنار باغچه شان که سالهاست ویران شده پیدا میکنم .اولین سال دهه چهل که دست روزگار برای جبران ناملایمتی هایش مرا به دامان مادر بزرگ انداخت, پیر زن از همان لحظه ورودم هر آنچه را که داشت تا زمانی که بیرون زدم به تساوی با من تقسیم کرد که چه بسا خیلی وقتها سهم بیشتری را نیز بمن داد که از آنها دیدار سالانه وطنش تبریز بود که همراهم میکرد که بیشتر این دیدارها در تابستان اتفاق میفتاد. تمامی مسافرتهایمان ویژگیهای خودرا داشتند که تماما از لحظه خروجمان از خانه تا بازگشتمان مالامال از خاطره بودند. مخصوصا چند سال اولیه که میزبانمان پدر بزرگ بود .خانه پدر بزرگ در راسته کوچه تبریز همان روضه رضوان کتابها بود که با مهر او در هم می آمیخت که گویی پای در بهشت گذاشته ایی که افسوس عمر این دوران هم کوتاه بودند. خانه قدیمی پدر بزرگ جز خودش که نازم را میکشید همه آنچه که شادم میکرد را یکجا داشت, از گربه ایی که در حیاط و دیوارهای و زیرزمینهایش جولان میداد و بچه هایش را دندان گرفته و جابجا میکرد و دایی هایی که یکی با آن سن و سالش برایم باد بادک درست میکرد و با هم هوا میکردیم و دیگری که شبها قصه پسرک تنبل و زیرک را موقع خواب تعریف میکرد و آن یکی که با رقص و ادا و حرکاتش بقول مادر بزرگ مرده را بخنده وامیداشت جدای آدمها ی آنجا حیاط خانه با حوضی که اجازه آبتنی در آن را داشتم و باغچه ایی که به پر و پای پدر بزرگ برای کمک کردن میپیچیدم . . . همگی سوگلی هایم بودند . باغچه پر از گل بود که بیشترین فضا را گلهایی احاطه کرده بودند که اگر چه شبیه هم بودند ولی هر کدام رنگ دیگری داشتند که در ساعاتی از روز باز و بسته میشدند و پدر بزرگ که به آنها گل صباح ( لاله عباسی) میگفت و برای اینکه مرا مشغول کند یادم میداد که دانه های سیاهی که در میان گلهای خشک شده آن است در بیاورم که او دوباره سال بعد بکارد و همین امرو علاقه ام به پدر بزرگ باعث شدند که به این گل دل ببندم .

چند سال بعد که دیگر پدر بزرگ نبود وخانه اش را فروخته بودند تابستان که به تبریز رفته بودیم در خانه عمه بزرگه در باغچه خانه اش چشمم به گل صباح های رنگارنگ شبیه خانه پدر بزرگ افتاد که مرا یاد پیر مرد انداختند از عمه خواستم که مقداری تخم آنها را بمن بدهد .دانه ها را به مادر بزرگ دادم که سال دیگر بکاریم .تمام سال در انتظار بهار بودم که برسد تا گل صباح ها رابکاریم . بالاخره زمان موعود رسید با مادر بزرگ با چه عشق و ذوقی آنها را کاشتیم ولی وقتی سبز شدند و گل دادند اولا تنها یکرنگ ارغوانی را داشتند و دیگر شکل و شمایلشان و طراوتشان با هم با گلهای پدر بزرگ فرق داشتند . وقتی با غم ودلخوری علت را از مادر بزرگ پرسیدم او گفت دلیلش میتواند خاک اینجا باشد . منکه ساده لوحانه به او گفتم خاک خاک است چه فرقی دارد , گفت : بالا فرقی وار هر توپراق وطن توپراقی اولماز ( چرا فرق دارد هر خاکی خاک وطن نمیشود).

گل لاله عباسی با صدای پری زنگنه بشنویید

۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

خرداد ها . . .

امروز خردادی دیگر اما متاسفانه با حکایاتی تلخ عمرش در حال بسر آمدن میباشد ,خردادی که میتوانست زیباترین غزل های بهاری و شیرین ترین خاطره ها . . . را داشته باشد که در هر صورت هر آنچه بود تمام شد . بقول مادربزرگ یا نصیب و یا قسمت که خرداد بعدی را بتوان دید شاید هم برای همین هم است دل آدمی از رفتنش میگیرد . آنموقع ها که مدرسه ایی بودم همه ما بچه ها خرداد ها را با وجود دلهره امتحانات آخر سال و ترس ازکارنامه, با تمام اینها دوستش داشتیم . خرداد برایمان ماه رهایی بود که ما را چه از شر تکالیف تحمیلی و چه از دیدن چهره عبوس و دوست نداشتنی برخی از اولیا مدرسه اگرنه برای همیشه اما چند ماهی راحتمان میکرد .حال که سالها ازآن خرداد ها گذشته و ما هم دیگر بچه محصل نیستیم اما باز هم از خردادها انتظار داریم که ماه رهایی باشند و اینبار نه برای چند صباحی که برای همیشه راحتمان کند که متاسفانه تا بحال آسوده مان که نکردند چند سالیست هر کدام از خرداد هایی راکه پشت سر گذاشتیم غم هایی را هم بر غم هایمان نیز افزوده اند, اما اینها هیچکدام دلیلی نمیشوند که امیدمان را از دست بدهیم . بقول عوام الناس دنیارا چه دیدی خرداد بعدی, همانی نگردد که انتظارش را میکشیم .

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

پروازی دیگر . . .

پرنده زمانی به آزادی رسید که جسمش را در قفس بجا گذاشت .



در ادامه :


باز پروانه ایی از این باغ آفت زد پر زد و رفت تا نشان دهد که این خرداد, تلخ تر از ان است که بتوان تصویر یا تصور کرد . باری این بار قرعه بنام هدی صابر پرنده اسیر اصابت کرد که یاران و همفکرانش در خردادی شوم در عرض کمتر از ده روز در سوگ سومین همراه عزیزشان بنشینند . یاد هدا و تمامی آنهایی که برای حریت و سربلندی میهن جان و هستی خودرا باختندت گرامی و راهشان پر رهرو باد . . .