۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

بهار زیبا . . .

شعری از شاملو با صدای خودش بیاد کسانی که در این بهار زیبا میتوانستند باشند و نیستند.

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

امیریه تافته همیشه جدا بافته . . .

در سالهای تقریبا دور بین دهه30 و 40 که تهران به بزرگی الان نبود چهارراه پهلوی پایین . تقاطع امیریه و پهلوی و سپه را مرکز تهران میگفتند که با رشد طبیعی کم کم به سه راه شاه و چهارراه پهلوی بالا و بالاخره در آستانه دهه پنجاه که از گوشه و کنار مردم به پایتخت سرازیر شدندو رشد سریع تری پیدا کرد مرکزیت شهر به میدان ولیعهد رسید. خب همین دهه هم مقارن بود با ساخت فیلم قیصر وکپی ها و دنباله رو های آن که همگی روی جوانمردی ولات بازی و چاقو کشی و غیره دور میزد و بدون استثنا هم قصه ها در محله های جنوبی اتفاق میفتادند و هم قهرمانان مثبت و منفی هم از ساکنین این محلات بودند . همین امر هم موجب شد که اصطلاح پایین شهری و بالا شهری اگر تنها در نوشته ها گاها دیده میشد حال نقل مجالس شده و مردم کوچه و بازار شهروندان را به جنوب شهری و شمال شهری تقسیم کنند بطوریکه این تقسیم بندی تاثیر نامطلوبی در جامعه گذاشته بود . اهالی بالا فکر میکردند تمام پایینی ها آدمهایی هستند با دهانی بی چاک و بست و هر کدام ضامنداری در جیب و قمه ایی در آستین دارند و در مقابل پایینی ها هم بالایی ها را مشتی فوفول و سوسول و بچه ننه و مامانی و . . . میدانستند . باری در این وانفسا و این جدا سازی محله ما هم جنوب شهر محسوب میشد که اگر جایی پرسشی پیش میامد و ما بچه های امیریه از فروتنی و شکسته نفسی و یا بعضا برای خودی نشان دادن وقتی از ما پرسیده میشد بچه کجایی, میگفتیم پایین یا جنوب شهر, طرف که حس کنجکاویش ارضا نشده بود و دقیقا میخواست بداند کجا ,وقتی میگفتیم امیریه طرف بیدرنگ تا واژه ما بپایان نرسیده میپرید وسط میگفت امیریه ,اونجا که جنوب شهر حساب نمیشه و خود شروع میکرد مسلسل وار تمام محسنات محله ما از آغاز تا امروزش را از زمانی که جای شاهزاده ها و شازده ها و درباری ها بوده تا اینکه بعد از آنها هرچه بازاری درست حسابی جایشان راگرفته که هنوز هم در آنجا خانه داشته و دارند و ده ها تعریف دیگر که روح ما از آن خبر نداشته را ردیف میکرد و دست اخر هم پرانتزی باز میکرد و امیریه را داخل آن میگذاشت و بعضی از آنها حتی کاسه داغ تر از آش شده ما را توپ وتشری هم میزدند که برویم تاریخچه محلمان را بخوانیم تا چنین افترای بزرگی به آن نزنیم .

تافته جا بافته بودن امیریه که ورد زبان همگان بود باعث شده بود باز در همان دهه پنجاه که تمام لوازم و اسباب کیف و حال برقرار بود و دیسکو ها هم براه بودند دختران و پسرانی که میخواستند با هم دوست بشوند و از بخت بد مال پایین شهر بودند مانند بچه های نازی آباد و جوادیه و قلعه مرغی و آن حوالی که به امیریه نزدیک بودند از مصونیت آن سود برده برای اینکه طرف مقابل به ذوقش نخورد خود را از اهالی امیریه جا میزدندکه جنوب شهر محسوب نمیشد و نکته جالب اینکه هنوز هم خیلی ها امیریه را با همان دید مینگرند .

۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

Happy Easter

عید پاک بر هموطنان مسیحی مبارک باد ...


۱۳۹۱ فروردین ۱۹, شنبه

قصه وفا . . .

Rekord-Ausreisser kehrt heim
Kater Poldi nach 16 Jahren zurück zu Frauchen


پولدی Poldi اسم گربه ایی هست که امروز بعد از 16 سال به خانه بازمیگردد . برنهاردشوتلBernhard Schöttel با دخترش کیلیانKilian در نزدیک خانه خود پولدی را که بر روی چوب هایی خورد شده برای شومینه پیدا میکنند . برنهارد میگوید ما همان آن پی بردیم این گربه پیر و بیمار است . او با دخترش پولدی را به خانه برده متوجه میشوند بر اثر کهولت و بیماری دندانهای نیش خود را از دست داده برای همین فرینی درست کرده به او میخورانند در همین حین خالکوبی توی گوش او را میبینند و بعد آنرا به جایگاه نگاهداری سگ و گربه های بی صاحب برده و تحویل میدهند و در خانه حیوانات با دکتری که خالکوبی کرده را پیدا میکنند وبا او تماس میگیرندو از طریق دکتر نام و ادرس صاحبش را پیدا میکنند .
اولین کوزن باخ
Eveline Kosenbachمدیر خانه با صاحب پولدی تماس گرفته و خبر پیدا شدنش را میدهد . کوزن باخ میگوید وقتی از خانمی که صاحب گربه بوده میپرسد گربه را میخواهد او بیدرنگ بدون اینکه حتی ثانیه ایی فکر کند میگوید آری و توضیح میدهد در سال 1996 پولدی که یکسال بیشتر نداشت خانه را ترک کرده و گم میشود و او مدتها دنبالش میگرددولی به نتیجه نمیرسد .حال پولدی پیر و رکورد شکن ( 16 سال طولانی ترین زمان دوری گربه ایی از صاحبش میباشد ) هیجان زده در قفس خانه حیوانات بی صاحب انتظار صاحبش را میکشد تا بیاید و او را با خود ببرد . اما آنچه در این قصه با پایان خوشش برای من جالب بود در دنیایی که ادمیان تاب نگاهداری از عزیزانشان را ندارند به خانه های سالمندان و غیره میسپارند بانویی گربه ایی که تنها چند وقتی نزدش بوده از یاد نبرده و اورا با آغوشی باز و شادمانی دوباره به خانه اش میپذیرد.

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

سپیده دم . . .

این عکس را یکی از بچه محل ها امروز درصفحه فیس بوک امیریه
گذاشته بود . از حال و روزتصویر بویژه چهره خندان حاضرین بخوبی میشه حدس زد به چه روز و روزگارانی به از امروز تعلق دارد , آخ که سه دهه است که دلتنگ محله و چهره خندان اهالیش ام . دیدن چنین عکسهایی همیشه با آه و حسرت هایم همراه اند مخصوصا تصاویری مانند همین که چهره ها همه آشنایند که در اینجا تنها این پسرک دوست داشتنی که حتما امروز هم هر بار این عکس را میبیند از اینکه در کنار این بزرگان بوده بخود میبالد باری اورا بیاد نمیاورم اما بقیه از سمت راست آقا بیژن که جدای از اینکه در کوچه سعادت هم محله ایی بودیم برادرش مهرداد سیف نیا 6 سال ابتدایی در دبستان مولوی همکلاسی بودنفر دوم آقا جواد (یساری ) یکی از چهره های معروف محل حتی معروف تر از مرتضی احمدی و زنده یاد ناصر خان حجازی و کیوان خواننده دهه پنجاه و حتی از دختر امیریه فروغ و . . . که انگیزه ام از نوشتن این مطلب دیدن او در این عکس میباشد نفر بعدی خسرو خان تنها آشنایی ام بارها اورا در مهدی موش و امیریه و شاهپور دیده بودم و اما نفر اخری با ایران نقش بسته بر سینه اش شاد روان جهانگیر عبدالباقراست یکی از بسیار قهرمانان محله که با برادرش جهاندار در مسابقات داخلی و خارجی برای امیریه و ایران افتخار کسب کردند .
جواد یساری را اولین بار درآخرین ماه های کلاس ششم در دبستان مولوی دیدم فکر میکنم پسرش در کلاس اول بود و یا برای ثبت نامش اومده بود و بعد ها عکس اورا در پوستری یا پاکت صفحه گرامافون در مغاذه زنده یاد تجریشی که تعمیر کفش میکرد دیدم که پشت سرش به دیوار زده بود و بعد ها در مغاذه های زیادی در مهدی موش همان را دیدم که نام دو ترانه که اولین کارهای اوبودند را بر خود داشتند . خلاصه طولی نکشید که بچه محل هنرمند خیابان ما از خواننده های معروف کوچه بازار شد, که حالا با امدن نوار کاست, صدای اورا از پستایی دوز های گذر قلی و کوچه پسکوچه های شاهپور گرفتهتا ریخته گری ها وچراغ و سماور سازها محل . . . تا نوارفروشهای لاله زار و پشت شهر داری و تاکسی و کرایه و مینی بوس تا اتوبوسهای بین شهری . . . شنیده میشد و تصاویرش را بر در تاترهای لاله زار وکافه ها و غیره دیده میشدند اما آنچه که در خور توجه بود جواد آقا گاهی که فرصتی میکرد در مغاذه کوچک لوازم برقی و خانگی روبروی کوچه دفتر ظاهر میشد و با تمام شهرتی که بدست آورده بود فروتنی و بقول عوام خاکی بودن خودش را حفظ کرده بود برای این ادعا لازم است داستانی را بگویم در همان دورانی که اشاره کردم رادیوی من خراب شد و نداشتن رادیو که تنها وسیله مشغولیت و همدم تنهایی من بود برای خود فاجعه ایی بود که مادر بزرگ اعتقادات مذهبیش مانع از خریدش میشد طفلک مادر هم بخاطر شرایطش نمیتوانست اما هر دو از اندوه من ناراحت بودند که مادر طاقتش طاق شده بمن گفت بیا بریم مغاذه برادران ببینیم رادیو چند است . مغاذه حاج اکبر برادران ( رزاقی )نبش کو چه قوام دفتر درست روبروی یساری بود حاجی بنده خدا اجاقش کور بود و از همان بچگی که پیش مادر بزرگ آمده بودم خود و پدرش و همسرش مرا دوست داشتند با مادر که راهی بودیم نزدیک مغاذه جواد آقا بمن گفت اول از او بپرسیم بعد بریم پیش اکبر اقا وارد مغاذه که شدیم خود جواد آقا بود مادر پرسید رادیوی کوچک دارد و خراب شدن رادیو مرا گفت و جواد آقا یکی دو تا رادیو آورد که یکی فلیپس قرمز رنگی با کیف چرم قرمز با شکل و شمایل متفاوت با رادیو های دیگر که همان نگاه اول کارش را کرد و من پسندیدم اما همان زیبایی باعث گرانیش هم بود که جواد آقا با تیز بینی فهمیده بود که من دلم را باخته ام . مادر از گرانی شکایت میکرد و اینکه الان خریدش مقدور نیست جواد آقا با فروتنی زیاد رادیو را بدست من داده و گفت هر وقت خواستید و یا اصلا قسطی بدهید من نمیتونم این رادیو را اینجا حبسش کنم و این پسر محروم باشه با مادر با رادیو به خانه برگشتیم و همیشه بزرگی و گذشت جواد آقا نقل مجلس ما بود بعد از این قضیه که دوران اوج و معروفیت یساری بود دیگر کمتر در محله دیده میشد اما من هر وقت که میدیدم سریع خودم را به اومیرساندم تا با سلامی که به او میدهم یاد آور بشم که خوبیش را از یاد نبردم که تا هستم نخواهم برد . جواد آقا باز هم با شهرت فراوانی که دست و پا کرده بود طنین سلامهایش تغییر نکرده بود تا اینکه ورق برگشت و موسیقی و فیلم برای مدتی درشان تخته شد و جواد آقا به لانه اش که همان مغاذه اش بود برگشت و حال هر بار که از جلوی مغاذه اش رد میشدم او رامیدیدم هر بار چند تا از لطمه خورده هایی را مثل خودش که بازارشان کساد شده بودرا مانند هنرپیشه های سیاهی لشگر یا بقول عوام کتک خورفیلم ها مثل شهاب و غیره را در کنار خود گرفته و گویی تسلایشان میدهد. چند وقت پیش با خبر شدم او که شادی را بمن بخشید و همانطور که گفتم دیگران را دلداری میداد خود جدای از خیلی بی مهری ها که دید, دچارداغ فرزند قرار گرفته که دلم برایش بسیار سوخت. برای دلبندش شادی روح و برای خودش صبر و طول عمر از پروردگار خواهانم .
با هم گوش کنیم به سپیده دم با صدای جواد آقا, ترانه ایی که زنده یاد مهستی از کوچه بازار به همه خانه ها بردش.
سپیده دم اومد وقت رفتن
اینجا گوش کنید. . .

۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

برای تو . . .

برای تو که یادت و خاطراتت همیشه و همیشه تا هستم با من خواهند بود.



....از بام‌ پر کشید، آن‌ مرغکِ سپیدپرِ مهربانِ من‌.


تا خواستم‌ طلوع‌ رُخَش‌ بنگرم‌، دریغ‌؛ ناگه‌ غروب‌ کرد.


چون‌ گل‌ شکفت‌ و ریخت‌.


من‌ خود به‌ گوش‌ خویش‌ شنیدم‌ که‌ ناگهان‌،


.ناقوس‌ هجر، تا انتهای‌ گنبد نیلی‌ طنین‌ فکند.


لرزید پشت‌ من‌،


فرمان‌ حق‌، ندای‌ حق‌ از ره‌ رسیده‌ بود...»


(سپیده کاشانی)

۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

تراژدی روز بعد از سیزده . . .

در 6 سال دوره ابتدایی دبستان مولوی بسان تاتری بود که هرسال این تراژدی روز بعد از سیزده, آنجا برروی صحنه میرفت و با آنکه سناریویی تکراری بود اما همچنان جذاب و هر قسمت هم حزن و اندوه کمتر و بیشتر خودش را داشت. برای بعضی ها فاجعه از 12 فرودین شروع میشد که تکالیف خودشان را بجا انجام نداده بودند تا جاییکه حتی با قربانی کردن سیزده هم نتوانسته بودند به اتمامش برسانند دروغ چرا خود در کلاس پنجم این تلخی را تجربه کردم.در اینجا قسمت کمدی تراژدی داستان مورد نظرم هست که خالی از لطف نیست . فردای سیزده با صدای مادر بزرگ بیدار میشدم و مانند خیلی ها با احساسی مخلوط با خواستن و نخواستن خود را آماده رفتن میکردم . طبق رسم هرساله ما پسر ها این خوش شانسی را داشتیم که با لباسهای عید در مدرسه ظاهر شویم و دلربایی کنیم, اما در مقابل طفلکی دختر ها آن زمان هم محکوم به پوشیدن روپوش بودند البته تنها در مدرسه و بعدش آن کجا و این کجا, انصافا روپوشهای مدرسه از لباس عید چیزی کم نداشتند با رنگ ها متنوع و دوخت و دوز های مناسب براستی کاسبرگ هایی بودند که دخترکان که هر کدام گلی شاداب را میماندند را در بر میگرفتند .باری ما پسر ها با لباسهای نو رفتارمان از لحظه خروج از خانه که تفاوت فاحشی با روزهای دیگر سال داشت دیدنی بود, بطوری که در کوچه های منتهی به مدرسه بچه ها را میشد دید که از ترس اینکه آستینشان به دیواری اصابت نکند چه فاصله ایی از آن گرفته اند و یا با چه احتیاطی از جوی باریک وسط کوچه میپرند که خدایی نا کرده خشتک شوارشان شکافته نگردد و این وسواس در حیاط مدرسه و سر صف و ورود به کلاس همچنان ادامه داشت. خدا را شکر اقای جندقی فراش مدرسه میخ های بر آمده از نیمکتها را در تعطیلات برسرشان زده بود که لباسی را آسیبی نرسانند . اولیا مدرسه جدای از همان فراش زحمت کش تقریبا آنها هم مانند ما نو نوا بودند و بویژه خانم ها با دوپیس دامنهای تازه و نو طنازی میکردند و همین باعث میشد دو سه روز آغازین مدرسه با تخته سیاه و گچ کاری نداشته باشند که بلطف همین ملاحظه آنها برای لباسشان کت و شلوار ما هم از گرد و خاک در امان میماند. اما در زنگ های تفریح اول و دوم با تمام احتیاط ها و ملاحظات یاد شده برای خیلی ها تراژدی روز بعد از سیزده پدیدار میگشت چه بخاطر نا مبالاتی موقع صرف و میل کردن هله حوله و تنقلات با لک و لکه ایی بر روی لباس و یا بر اثر بازیگوشی و سر شاخ شدن با دوستان که لباس های نویشان را به نیمدارمبدل میکردند و تراژدی گاها با شکافتن آستینی و یا شافتن وسط شلوار به اوج خود میرسید و عقوبت ان بغض صاحبش بود و قصه ادامه داشت که توپ و تشر معلم هم نیشتری بر این زخم میشد تا اشک را بگونه روانه کند و هق هق گریه را به فضا طنین بیاندازد و ایکاش این پایان درام میبود که چنین نبودو بلکه ادامه میافت که موقع تعطیل شدن مدرسه از خانه های توی کوچه ها صدای مادری را میشندی که به یکی از آن بخت برگشته ها با خشم میگوید ذلیل شده این چه ریخت و قیافه ایی . . . جواب باباتو خودت میدی و این تراژدی تلختر ازهمچنان پیش میرفت و حال قربانیان بازی با همان شکل و شمایل قبل از عیدشان در مدرسه حاضرمیشدند و مجبور بودند با حسرت و آه تماشگر بازی باقی مانده ها روی سن میشدند.
اینجا را برای تعریف از خود نمینویسم بلکه میخواهم بهانه ایی داشته باشم تا یادی از عزیزترین همه زندگیم بکنم. آری یادش بخیر مادر بزرگ چون من هنوز روی صحنه بودم هر شب شلوار لباس عیدم را زیر تشکش پهن میکرد تا خط اطویش همچنان هندوانه را قاچ دهد و با دستمالی مرطوب غبار از کتش میگرفت تا جلایش را داشته باشد و چنین من با چند تای دیگر که هنوز یکی دوتایشان به اصرار خانواده افسار تمدن کشی را بر گردن داشتند مانده بودیم تا نمایش را بپایان برسانیم تا پرده تا سال دیگر و اجرایی دیگر پایین بیفتد .

۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

فرفره فروش . . .

از فیس بوک امیریه:

هر بار تصویری از محله محبوبم را در این صفحه میگذارم و بعد به تماشایش میشینم و یا مانند امروز تاریخچه اش را برای چندمین بارمیخوانم وقتی تلخی 26 سال دوری ,زمانی به درازای یک حیات هم نمیتوانند مانع گردند که شیرینی بستنی گواهی را که امروز بر این صفحه نقش بسته را حس نکنم و خیلی چیزهای دیگرکه همگی انگیزه ایی میشوند و وادارام میکنند که تنها دارایی یا سهمم که همواره با خود دارم همان تکه ایی که ق...لب منهم مانند فروغ و هریا کدام از شما از محله های کودکیم دزدیده است را ازصندوقچه دل و یاد خود بیرون بکشم و هر بار که این اتفاق میفتد یاد کسانی میفتم که خود را مدیونشان میدانم و تنها توان من برای جبران از این قهرمانان نامی ازشان ببرم و یادی بکنم. مانند شخصیت امروز که جز در یاد و خاطره برخی از ما دیگر نه از او و اسلافش نامی مانده و نه نشانی , باری سخن از فرفره فروش دوره گردیست که طبق چوبی بالای سرش که مانند اسباب بازی هایش ساخته و پرداخته خودش بود و آنرا با تمامی سنگینی اش از این کوچه به آن کوچه میکشید و چه زیبا بودند چرخش فر فره های رنگیش که با
کوچکترین نسیمی میچرخیدند و با چرخش خود کویی هوایی مطلوبی را به فضای کوچه میبخشیدند و آواز فر فره جغ جغه اش که با هن و هون هایشهمراه میشد را یا همان جغ جغه ایی که سر و ته آن را دو تکه گلی که شبیه مهر نماز بود و یا طبلکی که نوک گوشواره هایش گلی بودند همراهی میکردند مانند خواننده ایی را میماندکه هم مینوازد و هم میخواند و براستی که روح و جان ما را نوازش هم میکرد و مانند طبق کشهای خوانچه را میماند که عرو سها را شاد میکردند این مرد میانسال که سوختگی و سیاهی چهرهاش حاصل پرسه زدن زیر آفتاب در کوچه پسکوچه های محله از این کوچه به آن کوچه رفته باعث شادیبچه ها میشد آنهم در ازای یکی , دو قران . . .

یاد همه فر فره فروشها و فرفره ایی محل ما یاد باد.

شما چه کسی و چه اسباب بازی را بیاد میاورید؟

پینوشت : عکسها طبلک و قارقارک

۱۳۹۱ فروردین ۵, شنبه

عیدانه . . .

در آستانه عید جلال این عکس را برایم فرستاد که برای خودش عیدی بزرگی بود . راستش وقتی اسمش را دیدم طوری شوکه شدم که آدمی مرده ایی را زنده ببیند چرا که همینطور هم بود .
دبیرستان اقبال آشتیانی که بین بچه ها به اقبال گدا مشهور بوداز لحاظ موقعیت مکانی براحتی میشود گفت چشم امیریه بودزیرا نبش پل امیر بهادر از سمتی با ظروف ابوالصدق واز سمت دیگر کفش پروین همسایه بود . در آخرین سالهای دهه چهل بعد از اتمام دبستان اولین منزلگاه من بود . راستش اوایل درست از زمان ثبت نام تمایلی به آنجا نداشتم چرا که بیشتر همکلاسیها و دوستانی که با خیلی از آنها از کلاس اول تا پایان که شش سال بطول کشیده بود عده زیادی به ابو مسلم و عده دیگری هم به رهنما رفته بودند و من فکر میکردم در آنجا غریبه ایی بیش نخواهم بود اما بعد از شروع سال تحصیلی دیدن مهرداد که او هم تمام دبستان با من بود در آنجا و آشنایی با بچه های دیگر و مخصوصا کثرت معلمین که هر کدام درسی را برعهده داشت بر خلاف ابتدایی که یکی تقریبا همه را درس میداد و همینطور عدم تنبیه های فیزیکی که در دبستان رایج بود, دست در دست هم دادند تا آنجا را دوست داشته باشم و به آن عادت کنم و از اینکه اقبال گدایی هستم بخود ببالم و با بچه های مدرسه حکیم نظامی که آنهم به حکیم گدایی شهرت داشت کلنجار بروم که این پسوند گدا بیشتر زیبنده مدرسه ماست که در واقع انصافا آنها گدا تر بودند چون هم ساختمان دبیرستانشان فرسوده تر از مابود و هم در شاهپور ته کوچه زاهدی واقع شده بود و هم مانند مدرسه ما سر راه لااقل ده دبیرستان دخترانه از حمیده مولوی و ستوده و خسر وخاور و محمود زاده و . . . واقع نشده بودند .در همین سال اول یا دوم دبیرستان بود که با خبر شدیم دبستان مولوی محبوب ما که زیباترین خاطرات کودکیمان را از آن داشتیم که آنهم ساختمان قدیمی و فرسودهو کلنگی داشت منحل شد وماتمش وجود مارا گرفت غافل ازاینکه سالی دگر همین اقبال گدا و حکیم گدایی نیز به آن خواهند پیوست .باری بالاخره آن تابستان شوم فرارسیدو مدرسه بسته شد بازقصه پر غصه جدایی خیلی بچه ها بود که در این مدت دوستی را شروع کرده بودند و هم از خیلی از اولیا دبیرستان که به همدیگر انس بسته بودیم که بد نیست چند تایی که نامشان را بیاد دارم یادی بکنم خانم شبنم دفتر دار که تنها بانوی مدرسه بود, شبیری مدیر, محسنی ناظم بعد از انحلال معلم ورزش دبیرستان دخترانه شرف شد,زنده یاد رهگذرمعلم ادبیات و عربی ( از اهالی محل و بچه ترجمان) طالقانی معمم دینی , پور رضا با لهجه شیرین شمالی ادبیات , قطبی , رفیعی ورزش که در دبستان هم معلمم بود , روشن و صفوی هر دو دانشجو , امیدوار بحث آزاد این درس جایگزین انقلاب سفید شده بود , کازرونی و دماوندی انگلیسی که یاد همگیشان بخیر, آنهایی که نیستند روحشان شاد و آنهایی که هستند عمرشان پر دوام باد .
در ادامه دبستان مولوی اگر منحل شد بعدها حسینیه شد و اینطوری تقریبا زنده ماند و این امکان بود در مناسبتهایی وارد شویم و تجدید خاطره کنیم ولی اقبال آشتیانی تابلو یش را هم کندند و تا زمانی که من مهاجرت کردم همچنان مخروبه ایی مانده بود راستش سالها حتی ناراحتی وجدان داشتم که شایدهمین گدا خواندن ما و تبلیغمان مسبب انهلالش گردید و نام این مرد بزرگ از امیریه پاک شد مردی که بچه سنگلج بود و متاسفانه دور از دیار به دیار باقی شتافت . اما حالا از اینکه میبینم احیا شده ودوباره بر امیریه نقش بسته بسیارخوشحالم که براستی عیدی بزرگی بود .

۱۳۹۱ فروردین ۴, جمعه

عیدی . . .

میتوانست عنوان نوشته ام من و رادیو هایم باشد اما چون عیداست و بالاخره ربطی هم به آن دارد اسمش را عیدی گذاشتم.
حکایات تمام رادیو هایم از رادیو گوشی هایی که از پشت پارک شهر و گوشه میدان توپخانه میخردیم که با ناودان حلبی خانه میکردند و متاسفانه حالت یکبار مصرف را داشتند وسالها مرا بیشتر سر کار گذاشته بودند تا آخری که پانا سونیک یک موج زیبایی که هم خود و هم کیفش قرمزرنگ بود و به مادر بزرگ هدیه کردم را تک به تک بیاد دارم . دیروز که بر حسب اتفاق با این عکس روبرو شدم بسان اولین عشق زندگی که میرا نیست با دیدنش تمام خاطراتش از لحظه وصالش تا زمانیکه عمرش را به هم نوعش داد و لاشه اش برای یاد گاری در میان خرت و پرت های من جای گرفت و با هجرتم همانجا هم جا ماند, زنده گشتند .بارها در نوشته هایم اشاره کرده ام بخاطر مومن بودن مادر بزرگ جدای سینما وسایل صوتی و تصویری هم جایی در زندگی مانداشتند در کودکی نبودشان مشکلی نبود و بعدها هم همانطور که در اول نوشته آمده است مدتها رادیو گوشی رفع کمبود میکرد اما در اوایل نوجوانی آشنایی با موزیک و . . . داشتن لااقل رادیویی اجتناب ناپذیر بود . در اولین سال دهه پنجاه در طول تعطیلات نوروزی با عیدی هایی که گرفته بودم مانند هر عیددلی از عزا در آورده کلی سینمارفته بودم , اما با تمام ولخرجی ها تتمه ایی از عیدی ها مانده بود که در همان روزهای بازگشایی مجدد مدرسه یکروز که معلم نداشتیم زودتر مرخصمان کردند تصمیم گرفتم باز توپخانه رفته رادیو گوشی دو موجی که گران تر بود بخرم شاید سوای اینکه میشد دو برنامه را گوش کرد شایدعمر طولانی تری هم داشته باشد. مدرسه ام سر پل امیر بهادر بود و راهی که معمولا طی میکردم خیابان ظفر بود ولی آنروزآنقدر فکرم مشغول بود که یک آن خودم را چهار راه معزالسلطان دیدم و برق آسا بسرم زد که شاید در میدان گمرک بتوانم رادیو گوشی را بخرم و نیازی رفتن به توپخانه نباشد, باری از همانجا خودم را به قلمستون و از آنجا به میدان گمرک رساندم در آنجا جدای از بساط های بیشماری که انواع اجناس نو و کهنه را میفروختند دست فروشانی هم بودند که به خرید و فروش مشغول بودند راستش هم اولین باربود پا به اونجا میگذاشتم و هم جسته و گریخته هم شنیده بودم که جای مناسبی نیست از این رو شتابان با ترسی نگاهی سریع به هر بساطی میانداختم متاسفانه همه چیز بود جز رادیو گوشی که در همین حین در بساطی چشمم به رادیویی افتاد که از همان نگاه اول مهرش بر دلم نشست با صد ترس و واهمه از فروشنده قیمتش را پرسیدم طرف نگاهی بمن کرد مبلغی غیر واقعی که بیشتر از آنکه قصد فروشش را داشت راگفت که دست بسرم کند . پولی که من داشتم کمی کمتر از آن بود از آنجا گذشته حال دل و جراتی هم پیدا کرده چند بساط دیگر رادیو هایی را دیدم اما انگار تبانی کرده باشند همه قیمتهایی را که میگفتند شبیه هم بود از طرفی هیچکدام مانند اولی هم بدلم نمینشستند .خلاصه راهم را دوباره بسمت بساطی اول کج کردم و فروشنده حال که اطمینان پیدا کرده بود خریدارم رادیو را روشن کرد و داد دستم رادیو اگر چه همین رادیویی بود که تصویرش در اینجا هست اما کلی بخاطر کهنه و مستعمل بودنش فرق داشت بند کیف که وجود خارجی نداشت تازه کیف هم تنها مانعی بود که دل و جگرش برون نریزد اما با تما اینها او سفت و سخت سر قیمتی که گفته بود ایستاده بود که طبق رسم و رسوم دو فروشنده مجاور برای بازار گرمی و جوش دادن معامله پا میان گذاشتند و بالاخره من صاحب رادیو شدم فروشنده که بسادگی من دلش سوخته بود یک مشت باطری نیم دار را هم برایگان بمن داد حال هردو خوشحال بودیم .
رادیو را چون گوهری گرانبها در جیب کت خود جا داده و با سرعتی همچو باد راهی خانه شدم البته در طول راه در فکر اینکه مادر بزرگ چه عکس العملی خواهد داشت که به خانه رسیدم خلاصه اینکه مادر بزرگ که در مقابل عملی انجام شده قرار گرفته بود با چند شرط و شروطی که گذاشت کوتاه آمد و از آن لحظه رادیو من عضوی از ما شد و چاشنی شد برای روز گاران خوش من و مادر بزرگ تا جایی که خود مادر بزرگ در نبود من یکی از طرفداران رادیو شد که تا بود از خودش جدا هم نکرد .

۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه

بهارانه . . .

بهارانه حسین منصوری از صفحه فیسبوک امیریه

دوستان عزیزم، فرارسیدن بهار و زیباترین جشن دنیا را به یکایک شما شادباش میگویم و برای شما و عزیز...انتان سالی سرشار از سرسبزی، تندرستی، شادکامی و خلاقیت آرزو میکنم. وظیفۀ وجدانی وعاطفی خود میدانم که در چنین روزی از بانویی یاد کنم که برای نخستین بار نوروز را برای من معنا کرد و زمانی که سایۀ پرفروغ دخترش به اصل روشن خورشید پیوست چنان مادرانه بر سرم چتر مهر و محبت گشود و رنج یتیمی را کاهش داد که من تا روزی که زنده ام مدیون محبت ها و فداکاری های اویم. منظورم بانو توران وزیری تبار، مادر فروغ فرخ زاد است که من او را خانوم جان صدا میکردم. نوروز در میان فرخ زادها همیشه با شور و شعفی وصف ناپذیر جشن گرفته میشد و خانوم جان به راستی سنگ تمام میگذاشت. من پیش از آنکه به همراه فروغ از جذامخانۀ باباباغی تبریز به تهران بیایم هیچ اطلاعی از جشن نوروز نداشتم. اولین باری که با این جشن مواجه شدم نوروز 1342 بود. خانوم جان چنان به تکاپو افتاده بود و چنان از نوروز میگفت و میگفت که در نگاه کودکانۀ من پنداری آخر زمان شده. به همین خاطر بار نخست سخت دلهره داشتم که چه اتفاقی قرار است رخ بدهد، و هر چه به لحظۀ سال تحویل نزدیک تر میشدیم بر هیجان خانوم جان و شور و شعفش افزوده میشد، همچنین بر دلهرۀ من.به لحظۀ سال تحویل که رسیدیم خانوم جان گفت "حسین جون وقتی زنگ تحویل سال رو شنیدی باید به سه چیز نگاه کنی. اول به سبزه نگاه کن چون برات تمام سال برکت و سرسبزی میاره. بعد به ماهی ها نگاه کن که دهنشون تکون میخوره چون دارن برات دعا می کنن. آخرش هم نگاه کن به تخم مرغ روی آینه چون سال که تحویل میشه تخم مرغ روی آینه میچرخه. " و این را چنان با اطمینان میگفت که تخم مرغ روی آینه هیچ شانسی بجز چرخیدن نداشت. خانوم جان امروز دیگر در میان ما نیست، ولی یادش در خاطر من همیشه سبز است، اگرچه تخم مرغ روی آینه دیگر نمی چرخد.با بهترین آرزوهای بهارانه و نوروزی. ارادتمند. حسین منصوری

۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه

سال نو مبارک . . .


ترانه ی زیبای "سال نو مبارک " با صدای شادروان فریدون فرخزاد را اینجا گوش کنید . . .