۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه

پرواز

بوب(Bube) انگار میدانست چدایی خیلی سخت است برای همین سیاهی شب را برای پرواز انتخاب کرد تا شاهد لحظه تلخ جدایی نباشیم ایکاش میدانست جدایی جداییست و پیوسته تلخ. نه سال هم همراهم و هم مونس تنهایی هایم بود واحساس شرم هم نمیکنم بگویم که برای هجرتش از صبح اشک ریخته ومیریزم که بجز این میکردم مایه شرمم بود.

اینک پرنده ی من
دیگر نفس نمی زد
قلب تپنده ی او
با صد هوس نمی زد
اشک ستاره و ماه
با اشک من درآمیخت
چون قطره های شبنم
بر بال او فروریخت

از شعر مرگ پرنده ( نادر نادرپور)



۳ نظر:

علی گفت...

متاسفانه داستان کاملش یادم نیست ولی میگویند جایی پیرمردی خمیده و عصا به دست در پارک مشغول نان ریختن برای پرنده ها بوده. از او میپرسند پیرمرد در جوانی کارت چه بوده و چه میکردی؟ پیرمرد به پشت دستش میزند و جواب میدهد:
بشکند دستم ... قفس میساختم

ناشناس گفت...

پرنده مردنیست . پرواز را بخاطر بسپار

برای هجرانش متاثر شدم


اهری

tahereh گفت...

سلام. چقدر غمگنانه بود.delamchoondaryast.persianblog.ir