۱۳۸۷ دی ۱۰, سه‌شنبه

زیبا

گلایه یک دختر خانم دبستانی عنوان نوشته ایست به قلم دوست گرامی در وبلاگش زن متولد ماکو که توصیه میکنم که بخوانید امروز که مطلب یاد شده را خواندم یاد داستان خودم افتادم قصه پر غصه ایی که با گذشت سالها هنوز نتوانسته ام فراموشش کنم و بارها وبارها برای برادر زاده ها وبچه های دیگر و دوستانم در طول این سالها این حکایت تلخ را بازگو کرده ام و جالب توجه است بگویم در همین ماه محرم و درست بعد از ظهر عاشورا اتفاق افتاد و شاید برای همین هم هست از یاد نیز نرفته و دیگر اینکه تصمیم داشتم هفته بعد در روز فاجعه بنویسم وحتی عنوانش را هم انتخاب کرده بودم زیبا سالار شهیدان که داستان شهر بانوی گرامی وادارم کرد زودتر بنویسم و به نام زیبا هم اکتفا کنم.
دوست داشتن حیوانات در خانواده ما تقریبا مورثی میباشد بویژه گربه و هر که از فامیل توانش را داشت در خانه اش نگاه میداشت در مورد من جدای ازتاثیر ژنی تنهاییم در خانه مادر بزرگ و نداشتن هم بازی و همانطور که در نوشته های قبلی بارها اشاره کرده ام و نداشتن رادیو و اینگونه وسایل باعث میشد بیشتر به این جهت سوق داده شوم و مخصوصا هم وفتی خانه خاله ام میرفتیم آتش این هوس بیشتر شعله ور میگردید که خالی از لطف نیست که مختصر توضیحی از خانه آنها که شبیه باغ وحشی کوچک از مجموعه حیوانات تقریبا خانگی که وجود آنان و پنج پسر خاله و شکل این خانه برایم در آنزمان همان بهشت موعود بود.خانه خاله ام خانه ایی خیلی فدیمی بود که با دربی قدیمی که وارد دالانی میشدیم که شبیه اتاق بود که فکر کنم همان هشتی باشد و آنجا دوباره دری به حیاط بزرگ آنها داشت که با پایین رفتن از چند پله کهنه سنگی وارد حیاط میشدیم که دورتادور حیاط اتاقهایی بود که به هم راه داشتند و دوباره در هر گوشه پله های سنگی و آجری بودند که با بالا رفتن از آنها وارد اتافها میشدیم و زیر تمامی این اتافها زیر زمین های متعددی بود از آب انبار تا انبار چوب و ذغال و . .ودر وسط حیاط حوضی بود به اندازه استخر کوچکی که پر از ماهی بود یکی از اتاقها متروکه که در گذشته مطبخ (آشپزخانه)خانه بود حال محل نگاه داری مرغ و خروسهای خاله بود که گاهی دو تا بوقلمون و اردک یا غاز به جمعشان میپیوست و شوهر خاله اینها را نگاه داشته بود اگر بلایی متوجه پسرانش خدایی ناکرده گشت بخوره با آنها آب انبار خانه هم در اختبار کبوتران بود البته کسی کفتر باز نبود فقط آنها نگاهداری میشدند زاد وولد میکردند وگاهی کبوتری هم از همسایه ایی میهمان میامد و ماندگار میشد که سر دسته آنها هم دده (پدر) بود کبوتر پیری که همسن من و پسر خاله همسنم بود و جای ویژه خود را در دل اهالی داشت ومستان که همان (مستانه) میباشد ما آذریها اینگونه صدا میزنیم گربه خانه و سوگلی صغیر و کبیر بود که گاهی علاقه بیش از حد پسر خاله ها به او که هرکس بشیوه خود محبتش را ابراز میکرد باعث زحمت این بیچاره میشد و هرساله هم نزدیکی های عید قربان دو راس گوسفند هم دوسه هفته ایی قاطی این خیل میشدند که گاهی هم در باز گشت از پیک نیک های آخر هفته برای حیوانات خانه پسر خاله ها سوغاتی همراه میاوردند که لاک پشت و خارپشتی بود که به سکنه آنجا افزوده شده بودند که خاله بیچاره علاوه برسیر کردن مردان خانه اش که باید برای هر کدام بفیه ساکنین خانه خوراک ویژه آنان را هم تهیه میکرد مخصوصا شبها که برای لاک پشت و خار پشت که خجالتی بودند وشبها از مخفی گاه های خود بیرون میامدند در ظرفهای جداگانه ایی غذای مخصوص آنها را در گوشه حیاط قرار میداد همین هیجان و شور و حال خانه خاله موجب التماس دعا های من به مادر بزرگ برای آوردن گربه ایی که هرگز اجابت هم نمیشد که حق هم با اوبود خانه مستاجری جای نگاهداری حیوان نیست حال بگذریم که در یکی از همین خانه ها گربه ایی غریبه در زیر زمین صاحیخانه بچه به دنیا آورد وچند صباحی که آنها ماندند که بزرگ شوند وبعد بیرون رانده شوند دلی از عزا در آوردم و منهم به پسر خاله ها توانستم پزی بدهم و به داشتن چند بچه گربه بادی به غبغب بیاندازم که عاقبت خود آنها یکی از آنها را صاحب شدند که جفتی برای مستان داشته باشند و اورا از تنهایی در بیاورند و چشمک خاله مهربان به مادر بزرگ که این گربه حسین میباشد ما نگاهش میداریم .
در همین دوران بود که جوجه ماشینی تازه به بازار آمده بود و مادر بزرگ یک دونه برایم خرید که خوشحالی غیر فابل وصفی داشتم با چه سلام صلواتی آنراآوردیم و در قوطی کفشی قرار دادیم واز دانه مخصوصی که فروشنده داده بود با مقداری آب برایش قرار دادیم هر چند دقیقه ایی بیرونش میاوردم و با اخطار مادر بزرگ که دستمالی باعث مرگش میشود از ترس در جعبه میگذاشتم و دقایقی بعد تکرار داستان با چه عشفی از مدرسه برمیگشتم خدا میداند وهمین موقع ها بود که برخلاف گفته مادر بزرگ که برایش دنبال نامی بودیم واو پیشنهاد نام فریح (هلو) که تورکی بود من نام زیبا را انتخاب کردم حالا چرا خودم هم نمیدانم چرا. خلاصه دوهفته اول که دوران سخت جوجه ها میباشد که آیا جان سالمی بدر برند را زیبا پشت سر گذاشت و یواش یواش جعبه کوچکتر میشد و او هم حالا میتوانست بیرون بیاید در آن بند نمیشد و هر روز که میگذشت انس و الفت وعلاقه من به او بیشتر میشد همانفدر هم زیبا وابستگیش به من بیشتر هر جا میرفتم دنبالم میامد دوصحنه زیبا چون خودش یکی وقتی که مشق مینوشتم وارد دفترم میشد و یا زمانی که غافل میشدیم وارد سفره میشد و بر حسب عادت ماکیان که با ناخنهایشان خاک را پس میزنند او در دفتر و سفره آن کار را انجام میداد که همراه با سر خوردن او بود باعث خنده ما میشد تا اینکه کم کم شاه پر هایش رشد کردند که بینوا را روی طاقچه و رف قرار میدادم تا بپرد که مدام با توپ وتشر مادر بزرگ همراه بود گناه دارد پایش میشکند اما من در فکر مسابقه با جوجه ناصر دوست همکلاسی که همسایه هم بودیم بودم که قابلیتهای جوجه ام را به رخش بکشم که یکی از آنها همان دنبال من آمدن بود و از جوی آب پریدنش که به عشق او که دنبالم میکشیدم خودم برای خرید نان میرفتم و اگر مهدی موش خیابان ما خلوت بود بدون اینکه دردستم بگیرم خودش را وادار میکردم رد بشود شاید باور کردنش مشکل باشد رابطه ایی که بین ما برقرار شده بود تا جایی زمان رفتن مدرسه از دستش جیم میشدم دنبالم نیاید یکبار از بالکن پایین پرید که من و مادر بزرگ ترسیدیم پایش شکسته باشد که بخیر گذشت البته من مشغولیتی جز او نداشتم تمام وقتم صرف او میشد جعبه اش هم از ابتدا شبها کنار من بود آب و دانه اش هم با من بود و . . . و برای همین بیش از حد پرداختن من به او باعث اهلی شدنش شده بود و کارهایی را که برخلاف خوی جوجه ها میباشد او انجام میداد . تا اینکه روز شوم فرا رسید عاشورا بود و طبق معمول هر ساله بادسته سینه زنی که از صبح در محله گشت میزد بودم و ظهر باآنها به تکیه بازگشتم که بعد از خوردن ناهار نذری نزد مادربزرگم قسمت زنانه رفتم که به خانه برگردیم که مادرم هم با خواهرانم آنجا بودند که قرار شد آنها هم با ما بیایند که هم استراحتی بکنیم و هم چایی بخوریم و من خیلی خوشحال بودم که میتوانم به مادرم که جدا از هم بودیم شاهکارهای زیبا را نشان بدهم در این افکار و مرور کارهای زیبا که از قلم نیفتد وارد کوچه بن بست ما که تنها سه خانه را در خود جای داده بود وپهنای آن به اندازه بازکردن دستان بود شدیم به در خانه که رسیدیم ومادر بزرگ در حال در آوردن کلید بود تک صدای جیک زیبا راشنیدم تا سرم را بلند کردم گربه که گلوی اورا در دهان داشت از دیوار ما به دیوار همسایه پرید و زیبا را هم با خود برد ومن چنان شوکه شده بودم وبی اختیار و بدون صدا اشکهایم پایین میامد که با آنکه برای اولین بار همزمان دو موجودداشتنی من که باهم سر مرا در آغوش گرفته بودند غم از دست دادن زیبا اجازه لذت بردن از این لحطه نادر را نمیداد که آن دو عزیز با صدایی توام با بغض وعده خرید چندین جوجه را بمن میدادند غافل از اینکه اگر تمامی جوجه های دنیا راهم بمن میدادند زیبای من نمیشد.

۴ نظر:

sadaf گفت...

Happy new year, Godt nyt år
سال نو میلادی مبارک. صد سال باین سالها. سالی پراز شادی و سلامتی و پر از یورو برای شما و خانواده ی محترم آرزومندم.

حمیرا گفت...

قصه غمناکی بود
من شانس آن را داشتم که در خانه ای مثل خانه خاله اتان بزرگ شوم.
ولی من هم قصه های پر آب چشم زیاد داشته ام
مرسی و سال نو شما هم مبارک

فرهاد گفت...

حسین عزیز
سال نو میلادی مبارک
امیدوارم سال نو آنچنان برایت بیاد ماندنی و شیرین باشد که شالها خاطراتش را نقل کنی

پروین گفت...

سلام
چقدر زیبا &از زیبا نوشتی هرچند آخرش بغض گلوی من رو هم گرفت
با خوندن این خاطره شما یه جورایی دلم برای همسرم که الان سر کاره تنگ شد یاد خاطرهای مرغ خروسیش افتادم که از بس با شوق و اشتیاق برام تعریف کرده همه رو بهتر از خودش بلدم
البته از این دست خاطرهای غم انگیز هم داره
و هنوز هم در حسرت داشتن جوجه و مرغ و خروسه که با این زندگی های آپارتمانی آرزویی محاله....

دوست عزیز امیدوارم سال نو میلادی برای شما پراز خوبی باشه