۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

عمو کت و شلواری

دوستعلی مبصر کلاس بود. دبیرستان مبصر بخاطر درسش انتخاب نمیشد, بلکه برای هیکلش و دوستعلی هم برای همین دبیر ها انتخابش کرده بودند, بچه پای خط بود هم هیکلش از دبیرها بزرگتر بود و هم ریش و سبیلش بیشتر آز آنها شاید خود دبیرها , از ترسشان اورا انتخاب کرده بودند هرچه بود بچه بدی نبود کاری داشتی با پنج زار غیبت رد نمیکرد و خوبی دیگرش نسیه هم میپذیرفت منکه جز مشتری های دایمش بودم و خوش حساب اگرهم خبر نمیدادم حواسش بود برای همین هم سه روز غیبت کردم و روز چهارم که به مدرسه میرفتم یک تومن برایش کنار گذاشتم , گفتم مشتری خوبش بودم برای همین به من تخفیف هم میداد. خلاصه وارد مدرسه شدم زنگ خورد رفتیم سر کلاس دوستعلی نبود فکر کردم شاید خواب مونده یا اتوبوس نبوده در این افکار اسمم خوانده شد معاون مبصر بود, که اینکار را میکرد که از بغل دستی سراغ دوستعلی را گرفتم بمن گفت از همان روزی که من نیامده ام دوستعلی مریض شده و این پسره پر رو که با هم دوست نبودیم , هر روز غیبت منو به دفتر داده است . زنگ تفریح به دفتر خوانده شدم آقای محسنی ناظم مدرسه علت غیبتم را جویا شد گفتم مریض بودم گواهی پزشکی خواست نداشتم گفت فردا باید با یزرگترت بیایی , گفتم آقا شما که میدانید مادربزرگ فارسی بلد نیست هر چه اصرار کردم آقا بخدا مریض بودیم پس چرا دکتر نرفتی آقا مادر بزرگ با دواهای خونگی خوبم کرد هرچه من میگفتم مرغ یک پا داشت و یک پا. فردا باید یکی را باید بیاری تا غیبتت را موجه کنم آفا حرفم را برید بچه دایی عمو . . که داری .
مادر بزرگ به مدرسه خیلی حساس بود نمیتوانستم بگویم تازه این از محسنی هم بدتر بود که سه روز را کجا بودی و چه . . تمام روز کلافه بودم کاش میگفتم گواهی دکتر یادم رفته مادر برایم از دکتر حفیظی میگرفت یاخودم از دکتر جاوید میگرفتم با بدبختی انروز شب شد مادر بزرگ بخوبی روحیه مرا میشناخت وقتی هم برای بازی بیرون نرفتم شک هم کرد چیه پسرنمره بد گرفتی ؟ بله برای اولین بار سرزنش نکرد دلداری هم داد خب دفعه بعد تلافی میکنی امتحان که نبوده. بالاخره صبح شد باید میرفتم غیبت هم نمیشد کرد میدانستم آقای محسنی ولم نخواهد کرد پاهام نا نداشتند فدم هام سنگین شده بودند در فکر این بودم جی بگم نقشه بود که میکشیدم وارد خیابان ظفر الدوله شدم مدرسه رضوان را پشت سر گذاشتم مدرسه ما سر پل امیر بهادر بود مغاذه مسیو را هم رد شدم سر کوچه بابل صدایی بگوشم رسید از تو کوچه بود کت شلوار میخریم که توام با لهجه ترکی فکری برق آسا به دهنم رسید خودم را سریع به رساندم مردی میانه سال ترکه ایی کلاه شاپو نیمداری بر سرش دو سه تا دندان طلا که دیده میشد سلام دادم بنده خدا فکر کرد از خانه ایی فرستادند باهمان لهجه ترکی چیه یکجوری حالیش کردم بیاد به اسم عموی من یک امضا بده , نه نمیشه از کار و کاسبی عقب میفتم اونهم یک جوری حالیم کردبی مایه فطیره. خب چقدر میشه دوتومان ای بی انصاف از کجا فهمیدی من دوتومان بیشتر ندارم یک تومان نه نمیشه در حین چانه ما زنگ هم خورد حالا مجبورم یک جوری راضیش کنم باشه لاافل پانزده زار که پنجزار هم خودم داشته باشم پذیرفت دنبال من راه افتاد. دور که نیست نه بابا چند قدمه تازه یاد لباس کهنه هاش که روی دوشش بود افتادم فقط همین مانده بچه ها عموی کت شلواری منو ببینند و تا اخر سال بشم سوژه , برگشتم گفتم با این لباسها نمیشه فهر کرد اصلا نمیام نه تورابخدا , چسبیده به مدرسه ظروف کرایه ابو الصدق بود نمیدانم شاگردش بود یا صاحبش آقا میشه چند دقیقه این وسایل عموی من اینجا باشه نه, خب برای چی گقتم نمیخوام بچه ها بدونن دلش سوخت و قبول کرد بنده خدا عمو توبره همراهش و با لباسهارا گوشه ایی گذاشت و وارد مدرسه شدیم توراه اسم و فامیلم گفته بودم یا دبگیره و چند بار هم تکرار کرده بودم همانطور که فکر کرده بودم ,زنگ خورده بودباهم از پله ها بالا رفته وارد دفتر شدیم سلام سلام آقا عموم را آوردم ناظم دوسه تا گلایه کرد کاغذی را جلوی عمو کت شلواری گذاشت بیچاره خواست کارش را بنحو احسن انجام دهد همانطور که امضا میکرد رو به من با آن لهجه پسر چرا درس نمیخوانی آبروی خانواده را میبری میخوای مثل من کت نگذاشتم حرقش بپایان برسد عموجان مریض بودم قول میدم . که دوسه تا سرکوفت هم از ناظم خوردم تا از دفتر بیرون آمدیم پله ها را که پایین میرفتیم به ترکی بمن گفت اوغلان اون بشقیرانی ورگوراک یعنی (پسر پانزده قران رابده) دوتومانی را کف دستش گذاشتم ,پنچزار بده همینکه پنج ریال را میگفتم آقای محسنی با لبخندی از کنار مان گذشت رنگم پرید و قلبم تند تند میزد فکر کردم شاید بو برده و دیده من پول دادم کت شلواری بنده خدا درجیبش دنبال پول خرد میگشت و صدای آقای محسنی که باخنده به عمو میگفت خیلی کار خوبی کرده شما تشویقش هم میکنید.

۲۱ نظر:

NeghNeghoo گفت...

عجب بچه محل باحالی داشتیم وخبرنداشتیم. ای والله!
کوچه بابل و ظروف کرایه ابوالطدق هم آخر نوستالژی!
دمت گرم

دختر همسایه گفت...

سلام
زیبا بود....کار داشتم ولی تا آخراین داستان شیرین ما رو کشوند ...خدا رو شکر که آخر کار خراب نشد...:-)

زری گفت...

سلام دوست عزیز از پیام تبریک بسیار سپاسګزارم قلمت هم شیوا و خواندنی است موفق و پایدار باشی

هستی گفت...

خیلی جالب بود! عجب بچه زرنگی بودید شما!

شهربانو گفت...

آی چقدر بامزه بود.
یاد یک نفر افتادم که حمال رو با خودش برده بود و حمال هم از فرصت استفاده کرده پیش آقای ناظم یکی دو تا سیلی بهش زده بود.
من تهران را خوب نمی شناسم شما موجب می شوید که کوچه هائی رو که فقط اسمش را شنیده ام بشناسم

پروین گفت...

سلام
خاطره ی قشنگی بود

شما پسر بچه ی پر شروشوری بودید از خوندن خاطراتان لذت میبرم

ممنونم مثل همیشه بهم سر زدید شما از بهترین دوستان وبلاگی من هستید که حضورتان برام خیلی ارزشمنده

سپیده گفت...

وای آخر داستان از ترس مردم که آقای ناظم دیدتون....
اما خیلی با هوش بودید ها
ممنونم از لطف همیشگی تان

شهربانو گفت...

حسین عزیز روح مادربزرگتان شاد. من می خواستم در مورد یخدان جادوئی و شکر پنیر و نخودکشمشی که توی یخدان قایم می کردو بعضی وقتها می ریخت توی دامن چین چینش و به ما هم سهمی می دادبنویسم که حرفهای فائزه خانم یک کمی پکرم کرد

باران گفت...

خیلی با مزه بود...من همش دلهره داشتم نکنه یدفعه ای مادر بزرگتون راه بیفته بیاد مدرسه اونوقت...رودر رویی عمو کت لواذی و مادربزرگ...
خوبه عمو کت شلواری اسم و فامیلتونو یادش نرفته...روح مادربزرگتون قزین رحمت...

باران گفت...

حسین اقای عزیز لطفن عکس دلارا رو از کنار وبلاگ بردارید...انچه نمی باید بشود...میشود/شد...وما...من و امثال من...دیواری شده ایم حاشا...
اینجا "هیچ کس برای بغضی که شکسته کفن نمی پوشد"
در این دیار...این روزها...

mina گفت...

عمو كت و شلواري را خوندم . امروز تا ته وبلاگ را مي خونم . با اشتياق . چشم هاي من هميشه دلش مي خواهد به پشت سر نگاه كند . به سالهاي دور . به سالهاي يك تومني و دوتومني . به زمانهايي كه بوي بابونه مي داد . ...........بازم مي بينمتون . خداحافظ

سارا گفت...

خیلی با نمک بود

behrokh گفت...

salam
kheli ziba bood.. khoobe majara be kheyr gozashte

زن زميني گفت...

چه داستان شيريني بود. تا آخرش نگران بودم مبادا لو برويد. ميگفتم كاش رد و بدل كردن پول رو بگذاريد براي بيرون مدرسه. حالا خوبه كت شلواريه اطمينان داشت و قبلش نگرفت:)
خودمونيم بچه‌هاي زمان حالا بچگي نمي‌كنن ها. ماها دنيايي داشتيم اون وقت. هيچ نظارتي رومون نبود... خوش مي‌گذشت ها...

sadaf گفت...

وای خیلی محشر مینویسین کلی خندیدم . شما هم کم شیطون نبودین ها دوست دارم بدونم اکه بچه ی خودتون مدرسه نره جیم بشه چه عکس العملی بهش نشون میدین؟ جرات داره بهتون بکه یا اونم مجبوره یه عمو دیکه تو خیابون پیدا کنه.
ممنون از تبریکتون اولین نفری بودین امسال که بهم تبریک کفتین بفال نیک میگیرم گرچه غیر از تو اینترنت کسی بمن تو خونه روز مادر رو تبریک نمیگه خداکنه پسرم زودتر این آداب رو یاد بگیره

شهربانو گفت...

حسین عزیز ممنونم از لطف و محبت شما من کوچکتر از آنم که مادر معنوی باشم. خود احتیاج به پندهای مادرم و بزرگترها دارم. شما لطف دارید

فروغ گفت...

متشکرم حسین عزیز

زمهریر گفت...

درود
زیبا بود دوست عزیز

Jaleh گفت...

آدرس ايميل شما كجاست ؟
من هر چي گشتم روي وب لاگ پيدا نكردم!!!

فرزانه گفت...

خيلي جالب بود
چون من هم يك بار همچين تجربه اي داشتم. البته كلاس دوم راهنمايي بودم. و خواهر يكي از همكلاسهايم به جاي مامان امد مدرسه و پول هم نگرفت بنده خدا.
عجب روزهايي بود!يادش به خير
.

سالی گفت...

حالا ان سه روز کجا بودید و چه می کردید؟