۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

از بوبی تا کاکلی یا چرخه زندگی . . .

تدارک برپایی جشن سال نو و پشت سر گذاشتن اولین دهه قرن جدید میباشند متاسفانه همچنان طبق معمول این سالها همچنان شاهد خبرهایی ناگوار از میهن و هم میهنانمان میباشیم که همین باعث شده که تمام رسانه ها از هر نوعش پر از این اخبار باشند که وبلاگها و وبسایتها نیز از این امر مستثنی نیستند برای همین فکر کردم که لااقل مطلب من تا حدودی خارج از این حال و هوا باشد اگرچه میدانم ناگزیر و ناخواسته و با تمام سعی و کوششم باز قلمم به آنسو کشیده خواهد شد .

1/ قبل از اینکه حکایت عکس بالا را بیان کنم لازم میدانم اشاره ایی داشته باشم به علاقه ام به حیوانات که برمیگردد به دوران طفولیتم که البته مقداری هم تقصیر ژن میباشد.خلاصه در طول زندگیم بجرات میتوانم بگویم بیشتر از آنچه من به این دوستان زبانبسته داده باشم ازشان دریافت کرده ام و چه بسا در سخترین دوران چون دوستان شفیقی همراهم بودند . از زمانی که بیاد دارم دوستدار گربه و گربه سانان و پرندگان بودم که متاسفانه موقعیت زندگی با مادر بزرگ اجازه داشتنشان را نمیداد . مادر بزرگ خود که علاقه فراوانی به گربه داشت میگفت در خانه اجاره ایی حتی صاحبخانه هم راضی باشد کار درستی نیست و در مورد پرنده که آنزمان نگاهداشتن کفتر (کبوتر) در محله داستان پیش و پا افتاده ایی بود اما مادر بزرگ آنرا دور از شان خانوادگیمان میدانست . چند سالی در ایام بهار به داشتن کرم ابریشم دل خوش میکردم و وجود این موجودات کوچولو و وول خوردنشان روی برگ توت تمام تنهایی هایم را در خانه مادر بزرگ پر میکردند که بعدها که جوجه ماشینی به بازار آمد و گهگاهی مادر بزرگ برایم میخرید آن لحظه اوج خوشبختیم بود, که اتفاقا اولین بار هم تلخی از دست دادن چیزی که دوستش داری را بمفهوم واقعی کلمه در همان دوران فهمیدم. قصه ربوده شدن زیبا توسط گربه ولگرد محله که قبلا در اینجا نوشته ام.بعد ها که بزرگتر شدم اگرچه هنوز حیوانات را دوستشان داشتم ولی داشتن سرگرمیهای دیگر و بیرنگ شدن تنهایی هایم و دلخوشیها, این فرصت را بمن نمیداد که در فکر نگاهداریشان بیفتم تا اینکه اوضاع دگر گون شد و تمام همان چیزها که مانع شده بودند یعنی دلخوشیها یکی بعد از دیگری محو و از صفحه روزگار پاک شدند و بجایشان یاس و نومیدی جایگزین شدند واز شهر زیبا تنها نامی ماند و از مردمان مهربانش نیز تنها یادی در اینجا بود که برای ماندن و تحمل فکر چاره ایی بودم که به سراغ دوستانی که همیشه آرزوی داشتنشان را داشتم ولی نداشتم رفتم و در فاصله زمانی کوتاه خانه شد خانه وحش شد .از گربه که سوگلیم بود گرفته تا پرنده هایی از طوطی و سره و فنچ تا ماهی های آب شیرین . . . جملگی شدند اهل بیت و برخلاف بیرون از خانه که ادمیان بجان هم جنسان خود افتاده بودند و نامش را ذوق زدگی انقلابی مینامیدند در مقابل ساکنان منزل در صلح و صفا همزیستی مسالمت آمیزی را هم زندگی میکردند وسوای آنکه زیبایی های زندگی را به رخ ما میکشیدند به من نیز میاموختند, که انصافا نقش اصلی آن صحنه را گربه ام دخی ایفا میکرد که متاسفانه با عمر کوتاه دخی قصه آن ایام هم کوتاه شد.

2/سالهای اولیه غربت با هیجانها و دلهره ها و بلاتکلیفی هایش مجال داشتن حیوانی را از ما گرفته بود ولی بعد ها که تا حدودی با اینجا انس گرفتیم و فهمیدیم که حالا حالاها باید ماندگار باشیم خواهر بزرگم که مدتها هم خانه بود گربه ایی آورد و تا زمانی که ازدواج باعث جدایش از ما شد, به برکت وجود او در خانه همیشه گربه ایی داشتیم که بچه دار شدنهایشان و صاحبی برای طفلان پیدا کردن دست به دست هم داده باعث میشدند که مقداری از درد فراغ یار و دیار و . . . کم شود که با جابجایی خواهر خانه یکهو خالی شد و برادر کوچکتر اگر چه پیشم بود ولی او سرگرم مدرسه و دوستانش و بازی بود . باز برای چندمین بار برای رهایی از تنهایی باز هم بسراغ دوستان قدیم رفتم که گربه ایی که صاحبش سانچو نامیده بود را آوردم و این درست مصادف با اواسط دهه نود بود که آوردن سانچو و دوران زندگیش با ما خود داستانیست که اگر فرصتی و مناسبتی بود در آینده خواهم نوشت . باری متاسفانه بعد از مدتی گربه دوست داشتنی من هم به سفری بی بازگشت رفت و این سفر او بنحوی فجیع بود و اندوه بار که با خود پیمان بستم که دیگر هر گز گربه ایی نداشته باشم .

بعد از مرگ سانچو به شهر مجاور نقل مکان کردم اما با وجود این جابجایی هنوز از غم سانچو بطور کامل رها نشده بودم البته دلیل دیگر شاید برای این بود که آلترناتیوی برایش پیدا نکرده بودم . برادر که خود بعد از سالها گربه و سگ داشتن حال بناچار قناری را جایگزین آنها کرده بود و از اینکه بالاخره قناریهایش جوجه ایی به او هدیه کرده بودند بسیار شاد بود و حتی افتخار هم میکرد . مهر برادری اورا واداشت تا علاقه اش را برای داشتن جوجه قناری هایش را زیر پا گذاشت و با خرید قفسی و جفتی برای او بدون آنکه خبری داشته باشم روزی برایم آورد تا مرا از آن حال و هوا در بیاورد . الان حدود دوازده سیزده سالیست از آن زمان میگذرد. میهمانهای اولیه من که در تصویر دیده میشوند بوبی و همسرش میباشند که با پرواز آنها به ابدیت دوستان دیگرشان بوبوش و دخی

جایشان را گرفتند و در حال حاضر هم انگوری وکاکلی که تصویرشان در آغاز مطلب میباشد بعنوان نسل سوم هم خانه ما میباشند. کاکلی قناری نارنجی رنگ که پشت به دوربین میباشد را روز کریسمس در زیر بارش برف خریدیم تا بوبوش و انگوری که چند وقتی بود هم خانه خودرا از دست داده بودند تنها نباشند. وقتی کاکلی را در قفس رها کردم همینطور که قفس را نگاه میکردم و به چرخه زندگی فکر میکردم که چگونه در عرض چند سال مهره ها جابجا میشوند و چه کسانی جایگزین چه کسانی بحق و ناحق میشوند با همین افکار همان موقع که وارد اینتر نت شدم دیدم هم محله عزیزم نق نقو مطلبی تحت عنوان چهار سو چوبی را درج کرده که هنوز هم در سایتش هست که تاریخچه کوچه ما و مردمانش در چندین دهه پیش میباشد که بعدها در روزگاری دیگر من و اهالی محل جایشان را گرفتیم و حال هم عده دیگری جای مارا گرفته اند . مطلب نق نقو هم تلخ بود و هم شیرین, دیداری بود با محله که در مجموع باعث دلتنگی و غم و اندوه بودودستاویزی برای لعن و نفرین به چرخه زندگی که آدمی را به کجاها که پرتاب نمیکند و انگیزه ایی برای این نوشته ام شد.


۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

به سپیدی برف . . .

از مطلب قبلیم تا الان اتفاقات فراوانی در گوشه کنار دنیا بویژه سر زمین مظلوم و محبوبمان افتاده است که بر حسب معمول میتوان آنها را در دودسته گوار و ناگوار تقسیم کرد که متاسفانه سالهاست برای ما بویژه برای کسانی چون من که اسیرغربت خویش و دلتنگی های خود هستیم و همواره در فکر گلدانی که ریشه در آن دوانده بودیم و عزیز دردانه باغبان مهربانی بودیم و حال نهالی تحمیل شده بر باغچه غریبی شده اییم و . . . باری برای ما تلخی های حوادث ناگوار تلخترو ماندگار تر ازشیرینی حوادث گوار میباشند .
در ادامه این بی انصافیست با علم به اینکه میدانم همگان به این مرارتها واقفند و آگاه و دوستان عزیزم در وبلاگهایشان به آنها پرداخته اند حال منهم با مرورشان بر غم و اندوه یاران بیافزایم آنهم با دانستن این حقیقت تلخ که تا سناریو و بازیگران این صحنه تغییر نکنند نقطه پایانی هم بر نا ملایمتی ها وتظلم ها . . . نخواهیم داشت .
آنچه که تصمیم دارم بگویم و شاید آنروی سکه اندوه ها و غمهای مشترکمان میباشد , حسرتها و آروزوهاست که از بدو ورودم به اینجا داشته و دارم از رفاه و آزادی گرفته تا شادیها و غیره و ذالک مثل همین الان که همانطور که در نوشته قبلیم اشاره کردم که ننه سرما زودتر آمده که باید اضافه کنم که کنگر خورده و لنگرهم انداخته طوری که پنبه های لحافش همچون قلمی جادویی تابلوی زیبایی را رسم کرده اند که هر چه نگاه میکنی سیر نمیشوی آنهم در آستانه کریسمس ولادت پیامبر صلح دوستی که تنها خود قربانی مرامش شد که برایش قربانی نگرفت آری حال که همه جا را آذین بسته اند و بابا نویل های ریز و درشت در گوشه و کنار به کودکان چشمک میزنند و بچه ها که صبرشان به آخر رسیده که بدانند هدیه امسالشان چیست روزها را میشمرند و تا به غروب روز موعود برسند .از تکاپوی مردم در تهیه همان هدایا همه و همه مانند خیلی از پدیده های طول سال از کارناوال شادی تا آوردن شکلات و شادی توسط خرگوش عید پاک و ده ها امثال آن که بدون استثنا هر کدام ازما غربت نشینها وا میدارد همواره آنهابرای عزیزان و مردم خود آرزو کرده و جایشان را خالی میکنیم و از پروردگار بخواهیم که اگر به چنین جایی نمیرسیم لااقل دلخوشیهایی را که داشتیم و دیگر نداریم را باز گرداند .البته اینرا هم باید اضافه کنم که تمام این حسرتها و آرزوها مربوط به نا رسایی های سیاست و سیاسیون نیست که برخی بر میگردد به اخلاق و فرهنگی که بر جامعه حاکم است که درحال گذر از آنها بودییم که متاسفانه با تغییر سیستم که جدای از اینکه مانع دگرگونی های یاد شده شد بلکه باعث ترویج بد اخلاقی های نوظهوری نیز گردید و اولین قربانیش همان اخلاق بود و ارزشهای والایی که داشتیم که به خاطر اینکه این بحث در حوصله این نوشته نیست میگذرم .
باری همانطور که اشاره کردم بیشتر از یک هفته است که در محاصره برف و سپیدی هستیم و همین امر هم باعث شده که شادی مردم دوچندان گردد که بالاخره بعد از سالها باز هم کریسمس سفیدی خواهند داشت . خلاصه تصویر بالا با این تیتر (Kaiserschnitt! Ärzte retten weiße Löwenbab )سزارین ! دکترها بچه شیرهای سفید را نجات دادند در رسانه ها متعدد نیزخبر خوش دیگری در این ایام شادی , بویژه برای علاقمندان محیط زیست بود .
داستان این نجات اگر بخواهم خلاصه بگویم از این قرار است که در یکی از پارکهای تفریحی شمال آلمان که هزاران حیوان از گوشه و کنار دنیا را در خود دارد یکی از آنهایک جفت شیر سفید که از حیوانات کمیاب میباشند که دو هفته پیش ماده شیر گویی بچه ایی بدنیا میاورد که کارکنان آنجا بعد از چهل و هشت ساعت متوجه میشوند که بچه مرده است ویا اصلا مرده بدنیا آمده بوده است که از ظاهر شیر مادر حدس میزنند که باید تعداد بچه ها بیشترباشند که اورا بیهوش کرده به درمانگاه دانشکده دامپزشکی هانوور میبرند که بعد از معاینه متوجه میشوند حدسشان درست بوده است. در درمانگاه مزبور پرفسور اینگو نولته Professor Ingo Nolte با تیم پزشکی شش نفره ایی با سزارین این دو بچه را بدنیا میاورند که چنین عملی در جهان بیسابقه بوده است که یکی از پزشک ها بعد از عمل در توضیحی میگوید در واقع این دو کودک مرده بودند که با تلاش تیم پزشکی به زندگی بازگشتند که خوشبختانه حال که 16 روزی از تولد این سفید برفی های زیبای دوست داشتنی میگذرد هر دو در سلامت کامل بسر میبرند. در پارک یاد شده مادر خوانده آنها خانم رگینا حمزه Regina Hamza میباشدکه تجربه فراوانی در پرستاری از گربه سانان دارد که مراقبت و نگاهداری آز آنها بعهده اوست که با شادی از سلامت کوچولو ها و رشدشان میگوید و اضافه میکند در حال حاضر هر کدام از این دو برادر نیزاNiza و نروNero ( اسامی که کارکنان به آنها داده اند) روزانه ده مرتبه و هر بار 100 میلی لیتر شیر میخورند . با خواندن این مطلب پر هیجان و دیدن عکس بالا که پرفسور نولتا با غرور این دو بچه را در بغل گرفته باز دوستان قدیمی حسرت و آرزو بسراغم آمدند که هم یاد حیوانات زیبا و مظلوم میهن از هر نژاد و دسته افتادم که در طول این سالها از قربانیان بزرگ بد اخلاقیها بوده و هستند و برخی در حال انقراض و برخی هم قهر کرده و کوچ کرده اند و یاد حکایات تلخی دیگرکه گهگاهی بگوشم میرسد و یا در جایی میخوانم که حاکی از آنند متاسفانه خیلی از دکتر های وطن که تنها کاری که نمیکنند طبابت میباشد بلکه کارشان سوداگریست و اینکه چنان غرق زر اندوزی و برج سازی و غیره که بندرت دیده یا شنیده میشود که مثلا مانند وکلا . . . بدون چشمداشتی در فکر هم وطنان خود باشند و یا در حرکتهای اعتراضیشان در کنارشان قرار بگیرند و چه بسا اگر چه تلخ است بیانش بعضی ابزارو وسیله ایی شده اند در دست قدرت که این همواره پرسشی برایم بوده چگونه پزشکی که باید سلامتی را به بیماری برگرداند میتواند سلامتیش که باقطع انگشتی و دست و عضوی از او بگیرد و شخصیتش را بکشد؟ آیا او هم میتواند با نشان دادن شاهکارش مانند پرفسور نولته جلوی دوربین با وجدانی آسوده قرار بگیرد و افتخار کند؟
پینوشت :
حال که مطلب تا حدودی به حیوانات مربوط میشود جای دارد این خبر خوش را در اینجا به اطلاع یارانم برسانم که دوستان عزیزم که دوستدار و یاری دهنده حیوانات بویژه گربه ها و سگ های آواره و بی صاحب و قربانیان خشونتهای نا مردمان که متاسفانه خود نیز گاهی گرفتارش میگردند دست در دست هم داده تصمیم به برپایی پناهگاهی برای این زبانبسته ها گرفته اند که خوشبختانه تلاشها و ایثار گریهایشان در حال بثمر رسیدن است که برای اطلاع بیشتر و آگاهی از تلاش های این عزیزان که خدارا شکر تعداشان کم نیست و امیدوارم که هر روز بر تعدادشان نیز افزوده شود اینجا کلیک کنید و یا به آدرسی که در بنری که در قسمت لوگوهای اینجاست ایمیلی بفرستید. .
how to make a gif

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

فرانک ( Frank) . . .

1 . امسال ننه سرما گویی مانند ما در خانه اش دلش گرفته بوده که بر خلاف معمول زودتر زده بیرون واز همان موقع هم لحافش را شکافت تا پنبه هایش بر آسمان شهر هم چون پروانه های سفیدی به پرواز در آیند . آنها با یک هارمونی خاصی هم چون رقصنده های هنرمندی در فضا میرقصیدند وهمچون پروانه های سفید پرهای خود را گشوده و خودرا در بست در اختیار باد قرار داده بودند تا هرجا که دوست دارد با خودش ببرندشان و من مانند همیشه مانند دوران امیریه محونگاه کردنشان و در آرزوی اینکه باد همه آنها را بسمت من بیاورد الان هم مثل همون موقعها لجوج و یکدنده نه چتری در دست و نه کلاهی بر سر دارم مثل همان زمانها که مادر بزرگ با قربون صدقه رفتن میخواست کلاهم را بر سر بگذارم ولی من دوست داشتم برفها روی سرم بشینند که هم چون او سپید موی باشم و اما حالا که سالها گذشته موی سپید را دارم که نیازی به ننه سرما و برف نداشته باشم ولی افسوس مادر بزرگ نیست که با او رقابتی کنم. با صدای همسراز گذشته و امیریه جدا میشوم با هم راهی میشوییم ولی پروانه های سفید همچون رفیق همراهی ,دنبالم میکنند و با مهر بر سر و رویم مینشینند و شاید هم برسم خودشان غرقه بوسه ام میسازند و من نمیدانم . برای کوتاه شدن راه با همسر پل عابر پیاده را انتخاب میکنیم که آخرش ختم میشود به پاساژی که مرکز خرید شهر است خوشحالم که پل سقفی ندارد تا درب ورودی پاساژ آنها همچنان میتوانند همراهم کنند ولی من در فکر اینم که یادم باشد که قبل از وارد شدن با آنکه دل کندن سخت است اما همه شان را از خود دور بکنم تا در گرمای پاساژ کشته نشوند. روی پل مخصوصا وسط آن که بالای خیابان میباشد و زیبایی این پدیده زیبای آسمانی به اوج خود رسیده و اینجاست که جدا شدن از پروانه های سفید سخت تر اما متاسفانه این رسم روزگار است که جایی که دوست داری بمانی باید بروی و جایی که دوست داری بروی مجبوری که بمانی و منهم بناچار به تاسی از این رسم ناگوار ادامه میدهم و زیر لب به اجبارهای تحمیلی وناخواسته نفرین میکنم و درست در همین لحظه که چند قدمی به درب ورودی مانده درکنار دیواره پل روی زمین چندین شمع که بجز یکی دوتا همگی خاموش بودند وچند ورق کاغذ نوشته شده که این شمعها را در قبرستان ها استفاده میکنند توجهم را جلب میکند با کنجکاوی خودرا به آنجا میرسانم روی کاغذها تنها نوشته شده بیاد فرانک(Frank) تنها میتوانم حدس بزنم که فرانک شاید گدای شهر مان باشد که بنده خدا ییلاق و قشلاقی برای خودش داشت هوا که گرم بود اینجا مینشست و اگر سرد یا بارانی در قسمت دیگر ورودی پاساژ که مسقف بود. رو به همسرم کرده از او میپرسم یادت میاید اینجا کی مینشست او هم میگوید بیاد میاورد ادامه میدهم فکر میکنم خدایی ناکرده اتفاقی برایش افتاده این قضیه هم شادی لحظه های قبلیم را از من میگیرد و هم مانع از این میشود از تزیین زیبای پاساژ که مدیریت و کسبه پاساژ برای عیدی که در راه است سنگ تمام گذاشته اند ودیدن مردمی که در این سرما و بارش برف در تلاش تهیه هدایا هستند و شادی بچه ها از خرید والدینشان لذت ببرم.
2. در خونه تمام ذکر و خیرم از فرانکی که نمیشناختم بود و آرزومیکنم حدسم درست نباشد آنهم در چنین ایامی که مقارن با جشن تولد مسیح وسال نو میباشد . راستش یک کمی هم ناراحتی وجدان داشتم که آن بیشتر عذابم میداد چرا که دو سه باری از گدای شهرمان که نمیدانستم اسمش چیست و کیست در جمع دوستان انتقاد کرده بودم. او مردی بود که بر خلاف چهره ظاهریش که دلیلش ظلمی بود که خودش بر خود روا داشته بود و شکسته اش کرده بود شاید دهسالی از من کوچکتر بود اما از لحاظ قد و قواره خیلی درشت تر و بزرگتر از من بود .ریشی پر پشتی داشت مانند رنگ روشن موهایش که چند تایی سفید شده که بیشتر شبیه تولستویش کرده بودند. در جاهایی که در بالا اشاره کردم و گویی سرقفلیش را داشت ظرفی برای کمک جلویش میگذاشت و بدون آنکه از کسی درخواست کمکی کند مینشست و معمولا یعنی تقریبا مرتبا در لیوان کاغذی بزرگی کاپوچینو میخورد و گهگاهی با برخی از رهگذران زن یا مرد که با او دوستی پیدا کرده جلوی بساطش می ایستادند وبا او خوش و بش میکردند.
3.در چند روز گذشته در خانه و محل کار همچنان به این متوفی ناشناس فکر میکردم اما نه فرصتی پیدا کردم و نه راهم بسمت پل یاد شده کج شد, تا اینکه پنجشنبه که باز ننه سرما پنبه های لحافش را بیشتر از چند روزپیش بیرون ریخته و سوز و سرما نیز هجوم آورده بودند در حوالی مرکز خرید بودییم که برای فرار از سرما خود را به پل رساندییم من اینبار بالای پل تمام حواسم بجای تماشای برف و لذت بردن به مکان شمعها بود که هنوز دیده میشدند بسرعت خودم را به آنجا رساندم. چندین شاخه گل سرمازده و چند نوشته جدید اضافه شده بود و همچنان یکی از شمعها روشن بودند و دیگر چیزی که اضافه شده بود و دلم را سوزاند قاب عکس سفیدی بود که عکس فرانک با خنده ایی که بسیار زنده بود در آن قرار داشت و برفی که باد با خود به آنجا آورده بود به آن یک تکه کوچک یاد بود حالت غیر قابل توصیفی داده بود. حالا این حقیقت تلخ روشن شد که حدسم درست بوده فرانک همان گدای محبوب شهر بود .بغضی گلویم را گرفته بود و همان عذاب وجدان بیشتر از پیش آزارم میدهد که درسته بدگویی آنچنانی نکرده بودم اما چرا همان انتقاد . . . الان بجز غم در گذشت فرانک که به همسرم میگویم در این ایام عیدی که کمک مردم که بیشتر میشود جایش خالیست کاش بود و لذتی میبرد, حسرت مردم شهر را میخورم که آنقدر آزادند برای گدای شهرشان در گوشه ایی بساط یاد بودی راه بیاندازند و عکسی بگذارند و شمعی روشن کنند و مدیریت پاساژ خرید با آنکه به زیبایی آنجا لطمه میزند اما برای احترام به احساسات مردم نادیده میگیرد ولی در سرزمینهایی مانند سرزمین من برای عالمی و ادیبی و کسانی که خدمتی کرده اند, نمیتوان ادای دین کرد و یاد بودی گرفت.
4. از دیروز هوای بسیار گرم شد ه است که این دگرگونی به قیمت محو شدن برفهای زیباتمام شد که امروز که از قصد بسمت پل رفتم نه از برف خبری بود و نه دیگر از عکس و شمع فرانک اما میدیدم رهگذران وقتی به محل او میرسیدند لحظه ایی توقف میکنند که نشانگر این بود برای مردم شهرفرانک برف نبود با ذوب شدنش از یاد برود بلکه حالا حالا ها در دل مردم جای دارد که یادش را گرامی بدارند.
5. الان که نوشته ام تمام شد در گوگل ردش را دنبال کردم و به مطلبی راجع به او بر خوردم که در روزنامه محلی چاپ شده بود و علت مرگش را عفونت ریه نوشته بود و سطر جالب توجه این گزارش نظر خانمی بود که اورا تنها گدای سوگلی خودش و انگیزه ایی برای بیداری وجدانش برای کمک کردن نامیده بود . یادش گرامی باد. . .

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

15 آذر . . .

فلکین داد الیندن/ المادوخ شاد الیندن (از دست فلک فریاد. که از دستش نشدیم شاد)
بیت بالابه یاد مادر بزرگ که گهگاهی در نا ملایمتی های روزگار بر زبان میراند .او از این تک بیتی ها و دوبیتی ها و قطعه های کوتاه زیاد داشت ولی من که در آغاز راه بودم, تنها از بیان شیرین او که بزبان مادریش بود لذت میبردم و غافل از مفهوم و معنایشان بودم که بالاخره در طول سفرزندگی پی به ارزش تک تکشان بردم و بقول خود مادر بزرگ که برخی حرفهای قصار و . . . را میگفت باید با آب طلا نوشت امروزه میبینم آنچه که باید با آب طلا مینوشتم و قاب میگرفتم حرفهای خودش بود. یکی از حرفهای مادربزرگ که بارها و بارها شنیده بودم وقتی صندوق چوبیش را باز میکرد و در بقچه ایی به تکه پارچه ایی بر میخورد و یا وسیله ایی که آنرا با کسی رفته بود خریده بودیا هدیه گرفته بود, مانند ساعت شماطه دار بالای طاقچه که وقتی تهران آمده بود و چون فارسی بلد نبود با زن جوانی که همسایه اش بودبا او رفته و از فروشگاه راه آهن خریده بودند که بیش از دوسه دهه بود که ساعت مزبورکار میکرد اما متاسفانه زن جوان عمرش کوتاه بود وبا رفتنش مادر بزرگ طوری داغدار شده بود که گویی دخترش بود و گاهی که ساعت را کوک میکرد و یاد همسایه جوانش میفتاد میگفت اگر به فخری میگفتم عمرت اندازه این ساعت باشد بمن حتما میخندید میگفت خانم (مادر بزرگ را همه خانم صدایش میکردند) میگه عمرت اندازه ساعت باشه و این حکایت را در تکه های پارچه و برخی از چیزها از زبان مادر بزرگ میشنیدم بدون آنکه درک کنم ولی همانطور که در آغاز اشاره کردم در طول زندگی پی به ماهیتشان بردم و خود نیز استفاده کرده ام آخرین بار همین دو سه هفته پیش که خواهر زاده ها عکس های گربه شان رادر فیس بوکشان گذاشتند که مثل خودشان یادگاری از خواهرم میباشد یاد حرف مادر بزرگ افتادم و خب به دنبالش هم آه و حسرت و ایکاش ها . . . مخصوصا با دیدن یکی از عکسها که خودش گربه را بغل کرده و از پنجره بیرون را نگاه میکند .
15 آذر روزی است که دختر پاییزی ماازبدو ورودش خزان های مارا خرم تر از هر بهاری کرد .دیشب با دو دخترش در دنیای مجازی در صفحه های فیسبوکشان با شمعهایی وبه همراه عکسهایی از خودش از سالهای دور و نزدیک جشنی گرفته و یادش را گرامی داشتیم و حالا من در اینجا از او که دختری ازامیریه بود و تا آخرین نفسش با آنکه سالها از آنجا کوچ کرده بود در هر فرصتی و به هر بهانه ایی سر میزد و اخبارش را به گوش ما هم میرساند با گذاشتن عکس گربه اش که میدانم خیلی دوستش داشت یادش را گرامی بدارم و بگویم هنوزم که هنوزه باور ندارم . . .
make a gif