۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

من و مختاری

.
مختاری محله من هست و نیست ,هست چون در آنجا به دنیا آمدم نیست که هنوز دوسال نداشتم کوچ کردیم اما چه محله من باشد و نباشد همیشه دوستش داشته و دارم برای اینکه چه خانواده پدری و چه مادری که ترک زادگاه کردند همگی نقطه فرودشان مختاری و کوچه پسکوچه هایش بودند. آخ که چقدر حسرت آن دوران که همه در مختاری بودند ومن هنوز در این دنیا نبودم را خورده میخورم, چهار عمو و یک عمه و پسر عمه  و دایی و خاله  و مادربزرگانم همینطور سه عموی مادر و چند  تای دیگر که من خبر ندارم همگی پخش این محله بودند و چند تایی جدای از اینکه ساکنش بودند محل کسبشان آنجا بود اما متاسفانه وقتی من آمدم نیمی رفته و بقیه هم به مرور رفتند و تقسیم شهر شدند.مختاری را دوست دارم چون آشنایی پدر و مادر در اینجا بود که حالا من هستم اما جدایشان باز در مختاری اتفاق افتاداما هرگز دلیلی نشد این خیابان پر از خاطره را دیگر دوست نداشته باشم .مختاری را دوست داشته و دارم برای مادر بزرگ عزیزم که بخاطر اکثریت ساکنان و کسبه و حتی کارگر و دکتر ترک زبانش این تکه از امیریه را همچون زادگاهش میدانست و مشکل زبان مادری نداشت و اگر شده برای مدتی کوتاهی که در آنجا بود خود را راحت میافت و دغدغه زبان نداشت و اغراق نیست اگر بگویم ترکی گویش اول این ناحیه از زمانی که من بیاد دارم اگر نبود اما زبان رسمی دومش بود و شاید همین کثرت مهاجران و کوچکی خانه های بهم چسبیده و کوچه های باریک در هم فرو رفته اش به آن فرهنگی دیگر از بالای امیریه که برخی باغچه ها و سکوهای خانه هایشان با خانه ایی از اینجا برابری میکرد داده بود و گرمای مردم اینجا و نزدیکیشان هم به همدیگر  بهمان مهاجر و غریبه بودنشان برمیگشت
 آشنایی اولیه من  با مختاری با مادر بزرگ بود روضه های اول ماه در تهرانچی که بزبان ترکی بود و موقع برگشتن بعضی از خریدهایمان از کسبه ترک زبان آنجا و حتی دکتر جفتمان تا سالها با آنکه در مهدی موش چندین دکتر دور و برمان بود  شاد روان نعیمی بود البته بازهم بخاطر اینکه ترک زبان بود و مادر بزرگ برای گفتن درد هایش مشکلی نداشت البته میهمانی رفتن به خانه عمه پشت سینما شهره (اورانوس) با آن خاطره فراموش نشدنی گم شدن من که سرم را انداخته وارد سینما شده بودم و روشن شدن چراغ سینما و این دو پیرزن به دنبال کنترلچی برای یافتنم و سوت و کف زدن و هلهله تماشاچی ها که مارا بدرقه میکردند را مفصل قبلا نوشتم و میهمانیهای دیگر با خاطراتشان این قسمت از زندگی من و رابطه ام با مختاری را در بر میگیرد که در فرصتهای بعدی حتما به برخی خواهم پرداخت مرا به این خیابان میکشاندند
قسمت سوم مربوط میشود به دوران سربازی که بارها به دوستان گفتم پروردگار چون میدانست دور خواهم شد انگاری کاری کرد که دو سال خدمتم در بخشی از محله محبوبم باشه و از قضا آن بخش از چهارراه گمرک  امیریه رو به پایین تا راه آهن که مختاری و سلیمانخانی و نجم ابادی و تهرانچی و سمت مسجد قندی و خانی آباد وپادگان شاهپور و کوچه هایی که آنرا احاطه کردند بودندو . . .    تا زمانی که در گشت بودم دو سه ماهی پست من که همراهی کردن با پاسبانی بود در همین محدوده یاد شده بود آخ که چه کیفی داشت نیمه شب از کوچه ایی به کوچه ایی رفتن  آنهم کوچه هایی که میشناختم و بارها گذشته بودم و  پاس دادن و گشت زدن  و گاهی مواجه شدن  با عابر می زده ایی که تلو تلو خوران  زیر لب آوازی میخواند و راه خانه میجست و یا خانواده ایی شادمان که از میهمانی شبانه ایی باز میگشتند و یا دیر تر صدای ونگ نوزادی سکوت کوچه را میشکست و صدای جیر جیرک و دعوای دو گربه هم کنسرت هر شب بود . . . و سلام و صبح بخیرکارگری که سر کار میرفت و یا  قابلمه دستان بامدادی که در گرگ و میش سحر گاهی  برای حلیم و کله پاچه روان بودند. بعد ها که از گشت به دفتر کلانتری پاس داده شدم سرباز دفتری و میرزا بنویس شدم حالا زیارت مختاری گاهی کار روزانه ام شده بود چه برای بردن نامه و پرونده و مجرم به شورای داوری در نزدیکی های مسجد قندی و یا نامه های پادگان شاهپور و آخر سر هم در شلوغیها چند روزی مامور کنترل و نظم صف نفت پمپ  بنزین روبروی پادگان  که آنهم هم خاطرات خودشان را دارند اینجاست که مختاری اگر محله من نبود اما همیشه بامن بود و الانم که دورم بامن هست          

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

کریسمس برهموطنان مسیحی و همه مسیحیان در سراسر گیتی خجسته باد


۱۳۹۱ دی ۲, شنبه

کریسمس , ژانویه


در روزگاران نه چندان دور مرز بندیهای دینی وجود نداشت و کسی هم به خاطر باورش مزیت بر دیگری نداشت ما مسلمانان که بخاطر کثرتمان اکثریت جامعه را تشکیل میدادیم و بقیه هم میهنان عزیزهم بنا بر اعتفادات مذهبی خود که تعدادشان اندک بود اقلیتهای دینی نامیده میشدند ولی این دلیلی نمیشد شهروندان درجه دو تلقی گردند و مانعی گردد که نتوانند رشد و ترقی کنند  یا وارد مراکز آموزشی در هر سطحی گردند و همان آزادیهایی که ما داشتیم از برگذاری مراسم دینی و غیره آنها هم نداشتند باشند بجز آنکه قانون  حامی آنان بود ومدافع حقوق شهروندیشان بود ما مردم همواره به آنها و باورهاشان احترام میگذاشتیم و آنها راهمواره هم میهن خود میدانستیم و میدانیم و امروزه که عده ایی از این عزیزان که مجبور به ترک خانه و آشیانه شده اند بدانند که هرجای این گیتی که باشند و به هر آیینی و مسلکی که گرایش داشته باشند آنها را تکه ایی جدا شده از وجود خودمان میدانیم خم دلتنگ خودشان و هم روزگارانی که باهم و درکنار هم داشتیم میباشیم هدف از این نوشته بعد از مقدمه بالا از آنجایی که این روزها هموطنان مسیحی آماده برگذاری سالروز تولد پیامبر صلح دوستشان و سال نو میلادی میباشند بهانه ایست که من و آنانی که مانند من شاهد این ایام در دوران خوش گذشته بوده ایم مروری در خاطرات خود داشته باشیم و بیاد بیاوریم دورانی که بدون دغدغه و بغض و نفرت بود ,چه ساعات خوشی را در کنار هم داشتیم 
اصولا شب کریسمس مختص ارامنه و آسوری و. . پیروان حضرت عیسی بود ولی ژانویه اگرچه بنام آنها بود اما بیشتر بکام ما بود و با گذشت هر سال عمومی تر از پیش میشد که مطمعنااگر اوضاع و احوال بهم نمیخورد و با وضعیت فعلی دنیا و جهانی شدنها چه بسا شاید به تعطیلات رسمی افزوده هم میشد باری ازاوایل آخرین ماه پاییزی میشد با جنب وجوشی که بوجود میامد بوی عید را میشد حس کرد از تبلیغات هتلها رستورانها دیسکو ها و بویژه کاباره ها که خبر از برنامه ها و هنرمندان خود در شب ژانویه میدادند از سلطان جاز تا شاه ماهی هنر ایران و غیره که لازم به ذکر است که شاید تعداد انگشت شماری از هم میهنان مسیحی شرکت میکردند و در بست در اختیار مسلمانان بود مخصوصا کاباره ها که خیلی از حاجی بازاریها از قبل رزرو میکردند خلاصه همه در این عید زیبا سهیم میشدند واز برکتش لذتی میبردند و بقیه هم که اهل این حرفها نبودند در خانه از برنامه های متنوع تلویزیون که آنهم هرساله بهتر و حجم برنامه هایش بیشتر میشد سهمی از این شادی نصیبشان میگشت.
در بالا از جنب و جوش شهر گفتم که باید اضافه کنم که سوای آن در محلات مسیحی نشین بویژه محدوده حافظ از چهار راه عزیزخان تا شاهرضا چهار راه کالج از خیابن نادری و قوام سلطنه که خوشبختانه در نزدیکی ما بود وقتی وارد آن منطقه میشدی که پر از مغازه های متعلق به مسیحیان بود و خانه هایی که در آنجا بودند از نقاشی های روی شیشه تا لامپهای رنگی کوچک و تزیین ویترینها مخصوصا اسباب بازی فروشیهای خیابان نادری و قرار دادن مجسمه ها و یا نصب تصاویر بابا نویل صف قهوه قروشی ریو در چهار راه استانبول و یا در پیاده روهای چهارراه کالج که مملو از درخت کاج بود و و . . اینها نه اینکه بوی عید را میداد بلکه در اینجا عید را با تمام وجود میشد حس و لمس کرد .
در ادامه یادی و خاطره ایی از دوستانی که همواره یادشان بخیر, زیر پل حافظ بین چهارراه یوسف آباد و استادیوم فرح یا چهار راه فرانسه کوچه ایی بود که نبش آن مغاذه آغذیه فروشی بود که به یک زوج ارمنی سالخورده ایی تعلق داشت که با شکل و شمایل اغذیه فروشی های آنزمان خیلی فرق داشت که هر وقت که سر راهم قرار میگرفت بدون برو برگرد وارد آنجا میشدم چه این مغازه و اشیا موجود در آن و چه این زوج خود نوستالژی بودند دکان از تمیزی بقول عوام الناس همیشه برق میزد از ساعت دیوار تا یخچال پت و پهن آمریکایی آن تا پیشخوان چوبی و حتی چافویی که نان بورکی با آن بریده میشد تا تابلوهای تبلیغی کالاها و . . همگی متعلق به زمانهای دوری بودند و مانند مادام و عینکش که وفتی مشتری نبود با آن روزنامه آلیک را میخواند سنه های فراوانی را پشت سر گذاشته بودند و تنها و تنها وسیله نویی که وجود داشت تقویم میلادی روی دیوار بود و بس ,آنجا را بخاطر این خصوصیاتش دوست داشتم و همیشه هم سعی میکردم که گرسنگی خود را به آنجا ببرم تا با ساندویچی که موسیو یا مادام درست میکردند آن را رفع کنم آنها که دیگر آفتاب عمرشان لب بوم بود و گهگاهی بیماری باعث غیبت یکی از آنها , اما این دکان بی وقفه باز بود با آنکه چه بخاطر پرت بودن جایش و چه بعلت محدود بودن کالامشتریان زیادی نداشت اما این زن وشوهربرحسب عادت دیرینه و هم برای سرگرم نمودن خود و با باقیمانده توانشان مغازه را رو پا نگاه داشته بودند و همان چند کالایی را هم ارایه میکردند از بهترین نوع آن اجناس در آنزمان بود از ژانبون ومارتادلا و . . تولیدی میکاییلیان خیارشور نول درجه یک تا . . من ساندویچی را که مادام درست میکرد طور دیگری دوست داشتم چرا که او با موهای خاکستری که پشت سر خود جمعشان کرده بود و آن دامن فراخ مشگی زیرزانو و پیشبند ی که روی آن بسته بود و با آنکه کهولت باعث کندی او شده بود و سعی و کوشش او که میخواست که بنحو احسن آنرا درست کند مخصوصا از دورانی که بیشتر آشنا شده بودیم یک رابطه دوستی بین ما سه نفر نقش بسته بود وقتی مادام ساندویچ مرا تمام میکرد و با لهجه شیرین خود مرا خسین صدا میکرد آنرا دستم میداد همان احساسی را داشتم که در خانه گرفتن لقمه از دستان مادر بزرگ داشتم . بیاد میاورم در دهه پنجاه بود و دیماه وسط چله بزرگه نزدیکهای غروب که وارد مغازه آنها شدم مادام با همسرش هر کدام صفحه ایی روزنامه در دست داشتند با ورود من که با برفهایی که بر من نشسته بود ند شبیه آدم برفی متحرکی شده بودم واین باعث خنده هردوی آنها شد .مادام دستمالی آورد تا سر وصورتم را خشک کنم و موسیو هم فنجانی قهوه روی پیشخوان نهاد بعد هرسه روی صندلی کنار پنجره نشستیم و بارش برف را نگاه میکردیم و گپی میزدیم و گهگاهی مشتری می آمد چیزی میخرید و میبرد که صحبت برف شد که به مادام گفتم همیشه این روز که روز تولدم میباشد از خدا میخواهم برایم برف بفرستد و چقدر خوشحالم که امسال هم آرزویم را بر آورد با شنیدن حرفهای ما موسیو بلند شد رفت پشت پیشخوان و با سه استکان و شیشه ایی و دکا نزد ما بازگشت و هر دو برای سلامتی من نوشیدند و تا زمان تعطیل مغازه گپ زدیم و آنها از گذشته ها یشان گفتند و از خاطراتشان از جنگ جهانی و اقوامی که در برون مرز داشتند و . . که بعد از خداحافظی در تمام طول راه به این میاندیشیدم چه خوب میشد که مادام و موسیو پدر بزرگ و مادر بزرگ دیگرم بودند

۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

قصه شب یلدا


شب یلدا اگر برای همه خاطره یا خاطراتی دارد برای منو خانواده جدای از آن یادگار ی نفیس و بی بدیل را ارزانی داشته یادگاری که همواره برایمان یاد آور خیلی چیزهایی که نیستند میباشد و همینطور چیزهایی که از شان دوریم .باری شب یلدای سال 53 با همه یلدا هایی که پشت سر گذاشته بودم فرق داشت مدتی بود که انتظار میهمان کوچولویی را میکشیدیم تنها میدانستیم اواخر پاییز و اوایل زمستان خواهد رسید . در چنین روزی که مانند برخی از روزهای سال  با همشاگردی ها بی صبرانه در انتظار شنیدن زنگ تعطیل مدرسه بودیم و ساعات درسی گویی کش آمده بودند و ثانیه ها با سنگینی حرکت میکردند و خود دبیر مربوطه هم حال وروزی بسان ما را داشت, درس را زودتر از موقع بپایان رساند و از بچه ها خواست برای کشتن وقت لطیفه تعریف کنند تا اینکه بالاخره لحظه آزادی رسید و برخلاف روز های دیگر که در کوچه مافی به بازی بیخ دیواری و رو پایی و یا تماشای تسویه حساب بچه ها دقایقی به هدر میرفت , امروز همه شتابان بسوی خانه هایشان روان بودند . منهم در مسیر هرروزه ام که از خانه مادر میگذشت در حرکت بودم که وقتی جلوی خانه رسیدم مادر از پشت پنجره صدایم کرد که مادر بزرگ آنجاست که در همین حین خدا بیامرز خواهر کوچک درب خانه باز کرد و من وارد شدم و از مادر بزرگ فهمیدم بر خلاف حفظ ظاهری که مادر میکند حالش خوش نیست برای همین باید شب یلدا را آنجا باشیم اگر چه ماندن در آنجا چشم پوشی از کرسی و مراسم یلداهای دونفره ما بود اما در مقابل آنجا با خواهران و مادر و همسرش حاجی عده مان بیشتر بود و تازه میشد با همدیگر برنامه های مخصوص تلویزیون را هم دید . مادر با همان حال و روزش شام یلدا را  پخت و سفره شب یلدا را هم چید . مادر بزرگ هر ساعتی جویای حالش میشد و او هم اظهار رضایت میکرد دختر ها تکالیفشان را انجام میدادند تا زودتر خلاص شوند و منهم بعضی از لطیفه هایی را که بچه ها گفته بودند را برایش تعریف میکردم تا بخندانمش. بالاخره شب رسید و تلویزیون هم برنامه ویژه خودش را شروع کرد و مادر بنده خدا با فداکاری که شب یلدای ما بهم نخورد و برنامه تلویزیون را از دست ندهیم با ما همراه شد و باز هر وقت مادر بزرگ جویای حالش میشد همچنان اظهار رضایت میکرد تا اینکه  برنامه تلویزیون  به آخر رسید و هر کدام بسمت جای خواب خود روان بودیم که مادر از حاجی خواست که بیمارستان بروند که منهم عین فنر از جایم پریده که با آنها همراه باشم از مادر اصرار که خودرا به زحمت نیاندازم و چیزی نیست الان برمیگردند اما بخرج من نرفت با آنها راهی شدم . بیمارستان امین صادقیه خوبیش این بود که تا خونه فاصله ایی نداشت و آنموقع شب هم ترافیک نبود برای همین هم از خونه تا مهدی موش و از آنجا سوار تاکسی شدن و رسیدنمان به بیمارستان تمام اینها بیست دقیقه طول نکشید. وقتی به بیمارستان رسیدیم و چون از ماه ها قبل با دکتر آهی هماهنگی شده بود و او هم منتظر رسیدن میهمان ما بود همان نیمه شب که کارکنان آنجا خبر دادند تا خانم دکتر بیاید پرستار ها مادر را با خود به اتاقی بردند  . من و حاجی  در راهروی اتاقی که مادر را برده بودند منتظر نشسته بودیم که مادر بیاید که برگردیم که یکساعتی تقریبا طول کشید حاجی خسته از کار روی صندلی گاهی چشمانش روی هم میفتادند و من از اظطراب یا هیجان طول و عرض راهرو را طی میکردم که در اتاق باز شد و پرستاری با خنده رو بما کرد که مژده پسره حاجی چشمانش را باز کرد و رو بمن چی شده که پرستار دوباره تکرار کردکه حاجی از خوشحالی خواب از سرش پرید و ما بعد از مدت کوتاهی مادر را دیدیم و پرستار بشارت دهنده برادر کوچک را برای لحظه ایی نشان داد ومادرهمانجا ماند و ما دوتایی بخونه برگشتیم که دیدیم مادر بزرگ و دختر ها بیدارند که آنجا هم من هم به آنها مژده  دادم همه خواب زده منتظر که صبح برویم و مادر و برادر کوچک یا ته تغاری خانواده را بیاوریمخلاصه از آن سال تا 5 سالی که مادر زنده بود جشن شب تولد برادر بخاطر همزمانیش با یلدا باعث میشد مثل شب به دنیا آمدنش دور هم جمع شویم و هر ساله یاد آن سال بیفتیم .حال اگرچه نیمی از آن عزیزان و همینطور شب یلدا های زیبای  گذشته را نداریم و خود نیز در آنجا نیستیم اما  خوشحالیم که آن مسافر کوچو لویی را که انتظار آمدنش را میکشیدیم را پیش خود داریم  که هم یادگار و هم یاد آور روزگاران خوشیست که داشتیم     

۱۳۹۱ آذر ۱۵, چهارشنبه

نوستالژی کرسی



      کرسی هم مانند خیلی چیز های دیگر امروزه یا باید در کتاب ها و قصه ها خواند و یا اینکه در گوشه تالار موزه مردمشناسی ماکتش را مانند همین عکس دید اینجاست که خود را خوشبخت حس میکنم که سالهایی از زندگیم را با آن زندگی کردم و گرمای مطبوعش را با جان خویش حس کرده ام
تقریبا تا اواخر دهه چهل که مادر بزرگ هنوز رمقی و توانی در بدن داشت نیمه های آذر ماه کرسی را بنا میکرد البته برای برپایی کرسی از تابستان وسایلش را فراهم میکرد اولین کار شستن و کشیدن رویه و آستر لحاف کرسی بود که هر دو سالی کلا شکافته میشد و پشم هایش با دست وبا ضربه ترکه چوبی از هم باز میشد و با کمک دوستانش از نو دوخته میشد قسمت دوم در اواخر شهریور ماه خرید گوله ذعال و ذغال و خاکه اش از حاجی فرحی معروف به حاجی نجار بود که بار بر دکان که بابای پیری بود برایمان میاورد . مادر بزرگ هر سال که کرسی را بر میداشت در منقل گرد آن مقداری خاکستر برای سال بعد نگاه میداشت چون برای پوشاندن آتش لازم بود. کفگیر و انبر مخصوص خاکه ذغال و سه پایه کوتاهی که برای پختن آبگوشت در قابلمه سفالی و سینی بزرگ مسی که منقل را رویش قرار میداد تا فرش نسوزد و آفتابه مسی متوسطی که در زیر کرسی به یکی از پایه های کرسی میبست تا من صبح ها با آب گرمش صورتم را بشورم دیگر وسایل کرسی ما بودند البته چندین کیسه یا توبره پارچه ایی هم بودند که آنها هم برخی در سمت مادر بزرگ به پایه دیگر کرسی کیسه تخمه خربزه و هندوانه بوداده و یا مغز بادام و گردو فندوق و سبزه که برای جلوگیری از رطوبت بسته میشد. روی کرسی هم پارچه ایی مربع مانند رو میزی انداخته میشد و باز یک سینی مسی نقش و نگار دار قدیمی زیبا که هر ساله با وسایل مسی آشپزخانه باز در شهریورماه به اوس حسین مسگر میدادیم که سفید کند قرار داشت که  از کثیف شدن رویه کرسی مراقبت کند . باری در اواسط آذر ماه کرسی بر پا میشد اگر همانطور که در ابتدا اشاره کردم خودرا خوشبخت حس میکنم که تجربه کرسی را دارم در آنروزگاران هم بین بچه های فامیل که فاقد کرسی بودند خوشبحالت را بی دریغ نثارم میکردند که با مادر بزرگ زندگی میکنم و سه ماه زمستان لذت میبرم که همینطور هم بود. تا زمانی که با مداد مشق هایم را مینوشتم اجازه داشتم روی کرسی بنویسم اما زمانی که خودنویس و دوات اضافه شد و لحاف کرسی جوهری شد مادر بزرگ غدغن کرد و از آن به بعد روی زمین پاهایم را داخل کرسی کرده و مینوشتم . کرسی جدای گرمایی که خود داشت گرمایی هم به زندگی من و مادربزرگ میداد چه زمانی که از بازی برمیگشتم و از سرما به آن پناه میبردم و مادر بزرگ با چایی داغی به دادم میرسید و چه شبها که فبل از خواب با هم تنقلاتی که نام بردم را با میوه های فصل با هم  میخوردیم و او قصه و مثل و حکایت تعریف میکرد و یا زیر کرسی داستان شب و جانی دالر  گوش دادن ها و جشنهای شب یلدای دونفره ما وابگوشت سفالی که روی سه پایه زیر کرسی پخته بود با ترشی خانگی مادر بزرگ و تماشای بارش برف در پشت پنجره از داخل کرسی و ده ها و صد ها خاطره که هر گز فراموش نمیکنم و تنها امروز برای آن خوشبختی ها و روزگاران خوشی که داشتم و دیگر ندارم افسوس میخورم که چرا عمرشان چنین کوتاه بود         .    

۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

حسرت همیشگی

حسرت همیشگی

 
حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود


قیصر امین پور





۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

پرسه در امیریه

سر چهارراه پهلوی و سپه قرار گذاشتیم. پیاده خیابان های میامی، مهدیه، منیریه، ارامنه، شاپور، بازارچه قوام السلطنه، مهدی موش، اسفندیاری، بلورسازی، مولوی، مختاری، سلیمانخانی و میدان راه آهن را طی کردیم و در خاطرات غرق شدیم.در بستنی گواهی با یاد دوستان نشستیم و بستنی خوشمزه خوردیم و ناهار را هم در قهوه خانه ی آذری به صرف دیزی گذراندیم. روزعزیز و پرخاطره ای بود و جای شمارا بسیار خالی کردیم
این قسمتی از ایمیل پرویز میباشد که چند عکس را با خود دارد او در این سفرش مانند دفعه قبل که مرا از یاد نبرده بود اینبار بچه های محل را فراموش نکرده چرا که خواسته من عکسهایش را درامیریه مجازی قرار بدهم تا همه در این شادی دیدار قسمت هایی از محل سهیم گردند . خوبه که پرویز اسم جاها را به همان اسمی که من میشناسم و جایشان گذاشته و ترکشان کردم نام برده و همین چند اسم دمی و باز میگردند تا آتش خفته در خاکستر مرا فروزان کنند و همین اسامی پر و بالی میگردند تا با آنها پرواز کنم و به دنبال پرویز و دوستانش کوچه و پسکوچه های امیریه را البته نه در زمانیکه آنها عبور کردند بلکه  در روزگارانی خوش ولی دورپرسه بزنم که گاه خود را در بلور سازی کودکی میبینم که کتابی را از کتابخانه گرفته ورق میزند و یا از پیر مرد هله هوله فروش دو زار تمر هندی میخرم تا با هسته هایش هسته های عباس و خلیل و ممد را ببرم و در ارامنه  موقع بازی فوتبال جر بزنم که کت بسته بود پنالتی نیست وگاهی از منیریه موقع بازگشت از کلاس تجدیدی فضیلت با خواهری که دیگر نیست ترجیحا برخلاف میلمان بجای بستنی نونی  لیوانی از گواهی بخریم که دستانمان لوچ نشوند در راه  مادر بزرگ را میبینم , میبردم سلیمانخانی خانه خاله که شوهرش فیروز آقا مطب دندانسازیش هم در همان آپارتمانشان میباشد و اوبا انبر دندان کشی اش را که بترکی کلوتین مینامد  ما پسرخاله ها را  برای اینکه ساکت باشیم با آن میترساند. آخ سلیمانخانی که همیشه مرا یاد برادرم و تعریفهایش که با آب و تاب از زمانی که پدر بود ومن بیاد ندارم اورا با کیف چمدان شکلش به کودکستان آرمان میبرد میاندازد و مختاری هم منکه یادم نمیاد میگویند در خیام نو بغل مسجد حاجی ربابه دنیا آمدم و خونه عمه که پشت سینما شهره بود چه روزی بود که در آن گمشدم و آمدن عمه و مادر بزرگ داخل سینما و روشن شدن چراغها و سوت و همهمه سربازها که فیلم مجانی نگاه میکردند.با مادر بزرگ از خانه خاله بیرون آمده با عجله خودرا به میدانشاهپور میرسانیم زمان آجیل مشکل گشای مادر بزرگ است وخمیرآنتی فلوژستین درد زانویش هم تمام شده را باید بخریم آجیل را ترجیحا از قنادی 110 در نبش ظفر که رو به قبله است و دارو را از داروخانه مرکزی که کریم آقا نسخه پیچش ترک است برای اینکه تو خانه داشته باشیم چند تا قرص اپتالیدون هم میخرد   و موقع بازگشت باز بستنی اینبار نونی از احمد آقا در ماه نوچیزی نیست که از یاد برود . حال هم در تونل زمان و هم در امیریه سرگردانم و بیشتر زمان ها و مکان ها مادر بزرگ یار دیرینه را با همان درد زانویش هم دنبال خود میکشم از ارامنه میگذریم به خانه آقای شیرازی میرسیم وقتی بیرون میاییم جایزه من دیدار ازموزه مردم شناسیه در ارامنه  و با اینکه چندمین دفعه ست که آنجاییم باز مادر بزرگ به تکرار میگوید زندگی های گذشته و گذشتگان حال و هوا و صفای دیگر داشت و چقدر راحت بودند و من بی صبرانه منتظرم تا فردا برسد  به چهار راه پهلوی برویم تا در کوچه بهبودی میهمان خلیل عموجون عموی مادر باشیم تاتماشای رد شدن کالسکه شاه و بانویش را برای تاجگذاری از دست ندهیم وهمیشه موقع بازگشت از قنادی فرد توکلی جعبه شیرینی که نیمش قرابیه و نیم دیگرش لطیفه است وبرای مادر بزرگ یاد آور سرزمینش و مرحمی برای دوریش از آنجا برنامه تکراری تقریبا همیشگی گذرمان از سر فرهنگ بودکه لذتش را من بیشتر میبردم . کار دنیا بر عکس شده اوایل مادر بزرگ مرا به قلعه وزیر و کوچه اش برای روضه میکشید حالا با باز شدن اتوبان کودک من اورا وقتی چشمم به دبستان اکباتان میفتد به او با افتخاری میگویم که دختر عمویم معلمش هست ومرا با خود یکبار داخل آنجا برده است. گاهی تنها و گاهی با پیرزن میگردم و میگردیم اینبار شاهپور هستیم این مدرسه تازه ساز را هرگز بدون اینکه علتش را بدانم دوستش نداشتم و حالا بعد از اینهمه گشت و گذار با مادر بزرگ روبرویش ایستاده اییم وهردو میدانیم تاکسی خالی که از راه برسه یعنی جدایی ما
توضیح 
منظور از تاکسی خالی روز جدایی ما و هجرت من به بیرون که متاسفانه دیری نپایید پیر زن مهربان هم به سفر بی بازگشت خودش رفت 
      

۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه

برگ پاییزی

سکوت


 
گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟

فریاد بکش ،‌که زندگی رفت به گور

گفتا که خموش ! تا که زندانی زور

بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور

بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش

دیدم که ز بیکران ،‌دردی خاموش

فریاد زمان ،‌رمیده در قلب سروش

کای ژنده بتن ،‌ مردن کاشانه به دوش

بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست

در دامن این تیره شب مرده پرست

با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست

قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست

دل زنده کنید تا بمیرد نکام

این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام

برسر نکشد ، خزیده از بام به بام

خون دل پا برهنگان ، جام به جام

نابود کنید . یأس را در دل خویش

کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش

محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی

شب خاک بسر زند ، چو روز آید پیش

این روزها همه جا بویژه دنیای مجازی و وبلاگهایش مملو از شعر و مطلب راجع به فصل خزان میباشد . خب منهم حیفم آمد که امیریه را با برگی پاییزی مزینش نکنم جایی که انصافا حتی حالا با این همه تغییر و دگرگونی هنوزهم با اولین درخت چنارش در جلوی بانک ملی میدان راه آهن تا آخرینش در پهلوی ومیدان تجریش (ولیعصر)زیباترین و جادویی ترین پاییز را داشته و دارد. اما ربط شعر بالا به پاییز بر میگردد به همان دوران گذشته و همان دوران مدرسه برای تهیه کتب درسی و لوازم تحریر با مادر بزرگ به کتابفروشی تابان (قبلا مطلبی درباره آقا تابان در اینجا نوشته ام)یا افشاری در امیریه سرپل امیر بهادر میرفتیم که در پیاده رو تک و توک برگهای طلایی را که پیشقراولان خزان بودند را میشد دید مخصوصا جلوی انتشارات افشاری وجود این برگهای زرین به ویترین کتابهای آن زیبایی خاصی میبخشید . اوایل که سواد درستی نداشتم جویده جویده و با تپق . . . عنوان کتابها را میخواندم که هنوز هم هر ساله با آغاز پاییزبرخی را بیاد میاورم, مانند کتابی با جلدی آبی کم رنگ با پری سفید (پر .ماتیسن) دیگری سلام بر غم ساگان و در گوشه ایی هم کتابی بود پرتره سیاهی روی آن بود که شکست سکوت کارو بود که نا خودآگاه با دیدنش غمی بدلم مینشست. سالها گذشتند و خواندن من هم بهتر شد ولی پاییز تکرار میشد و توقف هر ساله من جلوی ویترین ادامه داشت و این سه کتاب با چند تای دیگر همچنان در آن ویترین شیشه ایی جا خوش کرده بودند و بعد ها هر سه را ما در خانه داشتیم که خیلی ها هم داشتند غافل از اینکه در آینده ایی نه دورخود به غم سلامی جاودانه خواهیم داد و بناچار با پر ماتیسن پرواز خواهیم کرد تا غربت نشین شویم و سالها انتظار شکست سکوت را خواهیم کشید 

پینوشت :

مطلب را با کارو شروع کردم با برادرش ویگن هم به آخر میبرم.

سر کنم ای برگ خزان با تو قصه ای کهن

در این قصه کهن نکته ای بود نهان که بسوزد دل من

ناله ها ای برگ خزان خیزد از نهاد من

بر خاک افتادی و کس پی همدردی تو نکند رو به چمن

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

یادش بخیر

در بازگشایی دوباره مدارس همانطور که یاد مدرسه و کتاب و همکلاسی . . . میفتیم تنقلات سر راه رایج آنزمان هم در این مرور خاطرات بی نصیب نمیمانند از لواشک و آلوچه و قره قروت و امثالهم که یکی از آنها گوش فیل و بامیه در سینی های فلزی مملو از شیره بود که در این تصویر جای گوش فیل خالیست باری بهای هر کدام فرقی نمیکرد دهشاهی بود که با یکقران خود از هرکدام یکعدد میخریدیم که از مزه این دو خوراکی خوشمزه لذت ببرییم. برای اطلاع جوان تر ها بامیه دیگری بود که یک تکه بود که مانند گنبدی دور هم پیچیده بود که با دادن یکقران فروشنده اجازه میداد با دو انگشت ابتدای آن را گرفته بکشم که حال شانسی و یا به مهارت بستگی داشت چه میزان کنده شود
از فیسبوک امیریه


۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

آ با کلاه آ بی کلاه و الف

به بهانه اول مهر ماه


آن چند ماه مخصوصا چند روز آخر بر خلاف روزهای زندگیم به کندی میگذشتند انگار عقربه های ساعت حوصله حرکت نداشتند بیچاره مادر بزرگ را از لحظه ثبت نام تا روز موعود پاک کلافه اش کرده بودم . برای او سال قمری و ماه هایش مهم بودند که روز مذهبی و یا روضه ایی را از دست ندهد بعبارتی در این مورد همواره بروز بود و سال شمسی و ماه هایش که همگی را برج میخواند تنها سر برج برایش اهمیت داشت که کرایه خانه را بموقع ادا کند خالی از لطف نیست اینرا هم بگویم در روزهای هفته هم مشکل داشتیم مثلا دوشنبه او بزبان آذری کلاسیک و قدیمی هفته اوچی و سه شنبه هم چهرشنبه آخشامی و الخ . . . برای همینها هم نمیتوانست بدرستی و دقیق اول مهررا برایم مشخص کند.درست چهل و پنج سال پیش بود که مادر بزرگ در نیمه های تابستان اسمم را در دبستان نوشت واز فردای آنروز هم با راهنمایی اقوام و آشنایان که بچه مدرسه ایی داشتند شروع به خرید و تهیه وسایل لازم را نمود, از کیف چرمی سنگینی که بدون کتاب شانه را کج میکرد تا کلاه سورچی ها که گوش و پیشانی را در زمستان بپوشاند تا تکه مشمای سفیدی که روی یقه کت باید دوخته میشد و دوتا شلوار فاستونی طوسی سیر ( آنزمانها شلوار جین که به شلوار میخی معروف بود مد نبود تنها خانواده های کم بضاعت برای بچه هایشان میخریدند)و دستکش چرمی که کوچکترین سایزش دوبرابر دست من بود و بیشتر باعث یخزدن انگشتان دست میشد تا گرم کند و موقتا دست خالی مدرسه نروم یک جلد دفتر چهل برگ ساخته و پرداخته بازار بین الحرمین و یک مداد شیر نشان ومداد تراش و پاک کن که داخل کیف کذایی گذاشته شد و یک لیوان کتابی پلاستیکی آبی رنگ و شاید چیزهای دیگری که بیاد ندارم. آنچه که مرا ترغیب میکرد کنجکاوی و یا استفاده از این وسایل نبود حتی چند ماهی که محمد رضا پسر صاحبخانه بصورت مستمع آزاد در کلاس اول بود و در خانه برای اینکه به من فخر بفروشد مشقهایی که اگر هم نمینوشت مشکلی نداشت را طوری مینوشت که گویی رساله دکترایش تحریر میکند و کتاب مستعملی که داشت از دور عکسهایش را نشان میداد گویی اگر دستم میداد آنها پاک میشدند. آری اگر چه مدرسه رفتن محمد رضا و ندانستن معنی مستمع آزاد این مدت قلقلکم داده بود ولی اینهم دلیل اصلی علاقه من به رفتن مدرسه نبود بلکه تنها و تنها, تنهایی من در خانه پر از محبت مادر بزرگ بود نداشتن برادر و خواهری و همبازی نبودن رادیویی (آنزمان داشتن تلویزیون هنوز همگانی نشده بود)و حتی رفتن سینما و گردشگاه و غیره هم جایی در زندگی ما نداشتند گهگاهی زیارت امامزاده ایی و اهل قبور همین گردش و تفرج ما بود انصافا آنها را مخصوصا شاه عبد العظیم را برای کباب ناهارش و آبنبات قیچی و سید نصر الدین را برای روشن کردن شمع و پخش لقمه نان و خرما و یا پنیر و سبزی نذری مادر بزرگ دوست داشتم ولی روضه ها که کار تقریبا هر روزه ما بود رفته رفته با بزرگتر شدنم جذابیتش را از دست میداد آخه چند پیرزن در اتاقی جمع میشدند و آقا روضه خان انگار رگ خواب اینها را میدانست بعد از چند دقیقه حرفهایی که میزد لحنش را عوض کرده چیزهایی را مانند آواز میخواند که تمام این زنان رابه گریه میانداخت و این نمایش بدون استثنا در تمامی روضه ها تکرار میشد اگرچه باور کرده بودم که پدر در مسافرت هست و مادر بزرگ هم مادرم میباشد و هنوزخیلی از واقعیتها را نمیدانستم ولی قصه و بعد هم روضه و نوحه رقیه دختر یتیم امام حسین که با اشک ریزان مادر بزرگ و دوستانش همراه میشد حالم را میگرفت بدون آنکه علتش را بدانم. شاید فرار از این فضا ها از طرفی و بودن صدها پسر بچه کوچک و بزرگ دست بدست هم داده بودند که برای مدرسه رفتن بیتابی کنم و نکته جالب توجهش همه این مصمم بودن مرا علاقه ام میپنداشتند و به جگر گوشه هایشان که مایل به مدرسه نبودند سرکوفت میزدند حتی خانم فرد معلمم هم مرا الگویی ساخته بود تا بچه هایی که نمیتوانستند از مادر و خانه دل بکنند به آمدن به مدرسه ترغیبشان کند. روز اول مدرسه در حیاط دبستان مولوی و کلاسبندی که تنها هفت تا کلاس داشتیم که لزومی نداشت اما باید اجرا میشد از لحظه هاییست که هرگز فراموش نمیکنم مخصوصا وقتی که آقای مظاهری اسم و فامیلم را خواند که دیگر باور کردم محصل شده ام و بعدش هم ورودمان به اتاق نمور و نیمه تاریک کلاس که هم سطح حیاطک مدرسه بود و به فرمان پسرکی از کلاسهای بالا که مبصرمان بود هر کدام بصورت هردم بیل در نیمکتها جا گرفتیم که خانم فرد وقتی آمد اول بترتیب قدمان جابجایمان کرد و در ادامه پوستری تقریبا بزرگی را که پر از تصاویر گوناگون بود را از تخته سیاه آویزان کرد که داستان دویدم و دودیدم و سر کوهی رسیدم بود. یکی دو روز را با آن سر کردیم و بعد نوبت درس و مشق رسید که در آغاز خانم معلم سر خطی میداد که بیشتر شبیه حروف الفبا بودند و منهم با افتخاری غیر قابل وصف انجام میدادم وهر صفحه ایی را که با این خطوط منظم سیاه میکردم احساس باسواد شدن را داشتم تا اینکه روزی آقای جندقی فراش مدرسه با بغلی پر از کتاب وارد شد و با کمک خانم فرد کتابها را بین ما تقسیم کرد و این اولین کتاب درسی زندگیمان شد راستی آقای جندقی که وظایف زیادی داشت دکه یا بوفه مدرسه هم از آن او بود که بجرات میتوانم بگویم پیراشکی چرب و مانده اش خوشمزه ترین خوراکی میباشد که تا بحال خورده ام آن پیراشکی ها حتی از دونات هایی که بچه محلهای نازنینم شمس و نق نقو الان در ینگه دنیا میخورند خوشمزه تر بودند . خانم فرد از فردای آنروز خطوط یاد شده را کنار گذاشت و اولین حرف الفبا را هم پای تخته کشید و یا نوشت همینطورآنرا دردفترهایمان سرخط داد آن حرف آ بود با کلاه و بیکلاه با ضمه و فتحه و . . . مادر بزرگ به آ , الف میگفت بعد ها فهمیدم حق با مادر بزرگ بود . باری الف را در عرض چند روز در کلاس نمور دبستان مولوی آموختم وبعد فهمیدم الف ها از هر جنس و نوعی همیشه دنباله دارند که آنهارا باید خود بیابم و بیاموزم
پینوشت 
عکس بالا کلاس اول است و خانم فرد کنار من ایستاده نفر اول یک ردیف مانده به آخر کلاس با سپاس فراوان از سجاد گرامی که به این عکس رنگ و جلایی داد

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

حکایت

این روزها خبر ها مملو از خبر عقب افتادن  ماه هاحقوق و مواجب کارگران و کارکنان میباشد که جای تاثر و تاسف دارد باری ضمن هم دردی با این زحمتکشان عزیز آرزو دارم که هرچه زودتر همه مشکلات وطن بویژه این عزیزان بر طرف گردد باری همین امر باعث شد یاد حکایت یا لطیفه ایی تاریخی بیفتم حال با درجش در اینجا امیدوارم حتی برای لحظه ایی هم شده تبسم بر لبها شکوفه زند و اندوه ها را برای لحظه ایی از یاد برد

*    در زمان صدارت حسن وثوق الدوله ، نخست وزیر دوره قاجار ، دولت قادر نبود حقوق معلمین و کارمندان را تامین کند و از این رو ، موعد پرداخت مواجب معلمان ، مرتب عقب می افتاد. در این ایام ، یکی از معلمان خوش ذوق و باقریحه ، نامه ائی خطاب به نخست وزیر نوشت و عنوان کرد:

- بهار و خزان است و دی می رسد ، حقوقات پس کِی می رسد؟
وثوق الدوله هم که خود اهل شعر و ادب بود و دستی در کار داشت : چنین پاسخ داد

-! حقوقات نصفش حواله شده ، بقیه اش به اقساط هی می رسد

  

۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

مزمور درخت


 

مزمور درخت




ترجیح می دهم که درختی باشم

در زیر تازیانه ی کولاک و آذرخش

با پویه ی شکفتن و گفتن

تا

رام صخره ای

در ناز و در نوازش

باران

خاموش ار برای شنفتن


محمد رضا شفیعی کدکنی




۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

کتاب اجاره ای‌ - امیریه ۱۳۴۰

از فیسبوک امیریه
درودی تازه بر حسین گرامی

 
کتاب اجاره ای‌ - امیریه ۱۳۴۰
در بخش شرقی خیابان امیریه بین سه راه منیریه تا البرز تعداد انگشت شماری دکان کتابفروشی بود هر یک شبیه دیگری ، پر از کتاب ، از کفّ تا زیر سقف ، در طرفین و پشت پیشخوان و همچنین پشت شیشه کنار درب ورودی. تقریبا تمامی کتابها مندرس و کهنه بودند و شاکی از اینکه این همه دست به دست شده بودند
پشت پیشخوان هر دکان مرد ژولیده و رنگ پریده ای‌ بر روی یک صندلی لهستانی نشسته بود و غالبا سرگرم مطالعه . چروک‌های پیشانی ، پشت خمیده و عینک ته استکانیش همگی‌ سخن از زندگی‌ ساده و یکنواختی داشتند که در نهایت آرامش و بی‌ نیازی گذشته بود . از همان روزها باور داشتم که هر کتاب را قبل از اینکه به اجاره بگذارد خودش خوانده است چون اگر نام کتاب یا نویسنده ای‌ را نمی دانستی با کوچکترین اشاره کتاب را روی پیشخوان می‌‌گذاشت
بخشی‌ از بچه‌های مدارس محله از جمله رهنما ، شرف ، ابومسلم ، علم و هنر ، شاه عباس و یا داوری ، طبری ، خسروخاور ، بهمنیار و دیگران سرگرمیشان اجاره و خواندن کتاب بود به بهای هر شب ۵۰ دینار یا یک ریال و توفیق اجباری اینکه برای صرفه جوئی در هزینه کتاب خوانی تلاش می‌‌کردیم که یک یا دو شبه آنرا به آخر برسانیم ، گاهی‌ وقتها هم با رفقا شریکی کتاب اجاره می‌‌کردیم . هر مشتری جدید بایستی پنج ریال سپرده نزد کتابفروش می‌‌گذاشت که پس از سالم بر گرداندن کتاب قابل دریافت بود . البته بچه هائی هم بودند از مشتریان همیشگی و خوش حساب که نیازی به گروئی نداشتند ( آنروز‌ها معرفت و اعتماد در روابط اجتماعی جای ویژه ای‌ داشت ) . دخترها بیشتر خواننده رومان‌های لطیف عشقی و احساسی بودند از آثار امیلی و شارلوت برونته ، ماتیسن ، فرانسوا ساگان ، حجازی ، مستعان و ترجمه‌های حسن شهباز و پسرها بیشتر خواننده داستانهای پلیسی جنائی و ماجراجویانه از آثار   ژول ورن ، اگاتا کریستی ، دیکنزو هدایت و غیره
پیوسته باشید و پایدار
 حمید رزاقی

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه

کتابفروشی محل

بیاد کتابفروشی افشاری

همانطور که تصاویر فیلمها در کنار درب ورودی سینما ستاره نرسیده به خیابان شیبانی رهگذران را میخکوب میکرد, درست روبرویش آنسمت خیابان ویترین های مملو از کتاب بنگاه انتشارات افشاری با جلدهای رنگارنگ و تصاویر زیبای رویشان با عناوین مختلف مانند پر ماتیسن ,سلام بر غم ساگان ,بینوایان هوگو و کلبه عمو توم  بیچراستو و . . . که مرتب و منظم با هارمونی خاصی کنار هم قرار گرفته بودند آدمی را از حرکت باز میداشت تا نیم نگاهی به آنها بیاندازد . کتاب فروشی افشاری وسعتی به اندازه مغاذه دو سه دهانه را داشت و همین فراخی جا این امکان را به آن داده بود که کتابهای فراوانی را در قفسه های خودش جای دهد وهمین امر هم باعث شده بود که نه تنها بزرگترین کتابفروشی محله که حتی در سراسر شاهپور و ادمه اش حافظ و کل امیریه و دور و برش تک و یکه تاز باشد.آنچه در مورد آن مهم و قابل ذکر است قدمتش میباشد که بر میگرد به سالهای دور , دهه های ده و بیست و سی همانزمانهایی که مردم پایتخت برای خرید کتاب مجبور بودند به بازار و ناصر خسرو و شاه آبادبروند اهالی محله ما با بودن افشاری نیازی نداشتند تا به جاهای نامبرده شده مراجعه کنند . باری بر خلاف دورانی که من بیاد دارم که همزمان با تحول صنعت چاپ و ورود افست و غیره و سبز شدن چاپخانه های غول آسا مدرن را همراه داشت که همین باعث شده بود انتشارات افشاری کتابفروشی شود و بفروش کتاب قناعت کند, اما این بنگاه مطبوعاتی در همان دهه ها یی که اشاره کردم انتشارات واقع در بازار و ناصر خسرو از علمی و معراج و غیره که کتب مذهبی و حدیث و روایت و بوستان و گلستان و کلیله و دمنه و از این قبیل کتب را چاپ و پخش میکردند, افشاری  کتب کودکان ورمانهای عشقی را در کاغذ کاهی با قیمتی نازل چاپ میکرد و جدای اینکه آثار نویسندگان نامی روزگار مانند جمالزاده و مستعان و غیره در لیست انتشاراتش جایی داشتند برای مترجمین و نویسندگان تازه از راه رسیده هم سکوی پرشی بود. در ادامه متاسفانه امروز سینما ستاره ایی دیگر نیست عابری را با عکسهایش نگاهدارد اما امیدوارم  لااقل کتابفروشی محله من همچنان ویترینش را داشته باشد

پینوشت

کتابهای پنج قرانی و یک تومانی افشاری که یکی دو نمونه اش اینجا هست امروزه ده ها هزارتومان خرید و فروش میشوند      

۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

رضا آشي و لنگه گيوه


 محله گلوبندك بود و رضا آشي. همه نام گلوبندك را با رضا آشي مي شناختند. البته اين شيوه رايج طهران بود. به عبارتي هر كالاي خوب و مناسبي راسته و محل مشهوري داشت. مثلا، كله پاچه خوب را مي شد سرپل اميربهادر خورد يا بستني اكبرمشدي بالاتر از ايستگاه ماشين دودي بود و قهوه خانه قنبر هم در بازار قرار داشت. اما از اين ميان داستان رضا آشي جذاب و شنيدني است. مغازه او در گلوبندك طرفداران خود را داشت. ديك آش رشته او مستطيلي بود و بزرگ، به اندازه يك تخت دو نفره. اين ديگ پايين تر از سطح زمين قرار داشت و از پشت مغازه اش حفره اي قرار داشت كه از طريق آن زير ديگ را آتش مي كردند. دو نفر هميشه پارو به دست، آش را هم مي زدند. آقارضا هم دربالاي ديك مي نشست و براي مشتريان با ملاقه آش مي ريخت. مشتري ها كه هميشه جلوي مغازه اش صف مي كشيدند، روي سكوهايي نزديك اين ديگ بزرگ چهارزانو نشسته و آش مي خوردند
در روزي از روزها، لنگه گيوه يكي از مشتري ها كه نزديك اين ديگ بزرگ قرار داشت، ناگهان و با ضربه پايي به داخل ديگ افتاد و در ميان آش، غرق شد. مردم كه با حرص آش مي خوردند اين صحنه را ديدند و زبان به فرياد گشودند. آقا رضا تا آمد بجنبد، گيوه به ته ديگ رفت. صداي اعتراض مردم كه بلند شد، رضا آشي، با قيافه اي حق به جانب درآمد كه از دهن سگ دريا كه نجس نمي شود. شايد همين چند كلمه كافي بود تا سروصداي مردم فرو نشيند. اما چندان نگذشت كه يك مشتري ديگر، از داخل كاسه آش خود ناگهان يك لنگه جوراب بيرون آورد، فريادي زد و اعتراض كرد و رضا آشي باز هم با آن قيافه حق به جانب، تابي به سبيل هايش داد و گفت: مردك، يك قران دادي و يك كاسه آش گرفتي، حالا انتظار داري كه به جاي لنگه جوراب، يك طاقه شال از كاسه آشت بيرون بيايد
 شايد حاضر جوابي رضا آشي توانست خيلي زود همه را قانع كند، اما ماجرا به اينجا ختم نشد. هنوز آش صاحب گيوه كه به داخل ديگ افتاده بود، تمام نشد كه او گيوه اش را خواست. رضا آشي او را آرام كرد و به محض خلوت شدن مغازه، به شاگردان پارو به دستش گفت تا پي جوي گيوه شوند. پاروها در آش فرو رفت و بيرون آمد و پس از چندي گيوه اي با ظاهري آش گونه، پديدار شد. صاحب گيوه، به محض ديدن گيوه، بانگ زد كه اينكه گيوه من نيست. تازه معلوم شد كه اين آش خوشمزه و مشهور كه آقا رضا آشي آن را مي پزد. چندين و چند گيوه و جوراب در خود دارد، چرا كه ديگ آش آنقدر بزرگ بود كه تا به ته برسد، يك هفته اي طول مي كشيد، انگار در پايان هر هفته، چندين جفت گيوه از دل آن بيرون كشيده مي شد. رضا آشي در گلوبندك معروف بود. او نه به خاطر گيوه هاي درون آش، بلكه به خاطر آش رشته هاي خوشمزه اش زبانزد شده و در پايتخت نامي يافته بود

همشهری آنلاین سال سيزدهم - شماره - ۳۶۳۰

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

رها كن پرنده را


درود بر یاران همزبان و مهربان و به این امید که باهم رها شویم


رها كن پرنده را


گر نكرده بود رها

مادرم مرا

ز كنج قفس خانه

به ميدان تجربه

در عمق كوچه ها

در كوچه هاي پر درخت

پر ز آواى بچه ها

آنها كه دوست شدند مرا

و….           آموختند نكته ها

هرگز....        نمي شدند تجربه اي

براي تلاشم در اينده ها

رها كن پرنده را

 

گر نكرده بود رها

مادرم مرا

هرگز نبود تجربه ام

از گل اقاقيا

هرگز نبود مرا

شوق پرواز

همچون پرنده ها

تا اوج گيرم و پرواز كنم

از فراز مشكلات

ز بن بست كوچه ها

بگذار بپرد

ز صحن خانه

به گذ ر گاه كوچه ها

رها كن پرنده را

 
********

گر نكرده بود رها

آرش را

مادرش ز بند

چگونه توانست

كند رها

تيرى ز چله كمان

ز كشور شيران

بمرز كشور ديوان

رها كن پرنده را

گر نكرده بود مادرش

كاوه را رها

ز بند ها و حيله ها

چگونه توانست

كند رها

ملتي ز بند

ضحاك و مارها

رها كن پرنده را



رها كن پرنده را

كه بپرورِى اندر زمان ما

نمونه اى چو كاوه و ارش

ز بچه ها

رها كن پرنده را
حمید رزاقی

۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه

نوستالژی

بیاد هله هوله فروشهای دوران دبستان

 آبنبات پرچمی , کنجد ,گوش فیل , بامیه ,فوتینا ,آلوچه ,تمر هندی , آبنبات کشی , قره قروت و و و . . . هرکدام بقیمت دهشاهی و یکقران همراهان مدرسه ما بودند باری اگر آبنبات پرچمی دوران ما مانند این تصویر چنان شکل فیزیکی و هندسی منظمی نداشتند و همچنین بسته بندی تمیزی را دارا نبودند اما بیقین صفا و مزه خاصی داشتند که هنوز ردش بر کام خیلی از ماها پابرجاست و همینطور خاطره فروشندگان ساده و پر مهرش در دفتر خاطراتمان
 
از فیسبوک امیریه

۱۳۹۱ تیر ۱۸, یکشنبه

میدانگاهی

از صفحه فیسبوک امیریه

میدانگاهی اسم قسمتی از کوچه ما  بخاطر عقب نشینی خانه حسن آقابود که شکل مربعی را بخود داشت و همین امر  باعث شده بود آنجا مکانی برای پاتق و  گرد همایی وبازی بچه های خود محل و حتی کوچه های دور و بر گرددو نکته جالب اینکه کمتر کسی نام کوچه را که مطیع الدله بود به زبان میاورد بلکه آنرا میدانگاهی مینامیدند . زیباترین قسمت آنجا قسمت ورودی خانه حسن آقا بود که هشتی کوچک شکلی بود که هم بعنوان دروازه فوتبال و هم موقع بارندگی پناهگاهی بود . حسن آقا مرد تند خویی بود که چه میشد اگر توپ بچه ها بالا پشت بام یا حیاطش میفتاد را پس میداد, اما مستاجرش خانم تهرانی زنی مهربان بود که در نبود حسن آقا خود یا پسرش سعید را بالا پشت بام میفرستاد تا توپ مار را بدهد دروغ چرا گاهی سعید اگر از دست بچه ها بخاطر بازی ندادن او و یا دلیل دیگری دلخور بود از باز پس دادن توپ طفره میرفت . خلاصه در همه روز های سال میدانگاهی پر از جنب و جوش بود و بجز ما بچه ها مشتری های دیگری هم داشت از بچه هایی که از نسل قبل از ما بودند که گاهی دور هم جمع میشدند و بیاد گذشته ها بساط بازی والیبال راه میانداختند تا  فروشندگان دوره گردی  که برای فروش کالایشان دقایقی در آنجا لنگر میانداختند و مانع بازی ما میشدند وگاهی هم لوطی عنترش را میاورد و معرکه میگرفت و از عنتر بیچاره که شلیته ایی بپایش کرده بود میخواست در مقابل سکه هایی که از تماشاچی ها میگرفت جای دوست و دشمن را نشان دهد یادم میاید یکبار مارگیری هم سر و کله اش پیدا شد و یا یادش بخیرهر از چند گاهی هم محل هنرنمایی عصمت خونجگر و یا سید علی دیوانه بود که لحظاتی ایستاده و ترانه هایشان  سر پل خواجویش و  هم روغن ندارم را بخوانند .همینطور تابستانها غروب و یا کمی دیر تر گروهی پسر جوان که نمیدانم بچه کجا بودند یا از کجا میامدند  با نواختن نی و دایره و ضرب و تنبک زدن وارد کوچه شده وخود را به میدانگاهی رسانده کنسرت اوپن ایری را برگزار میکردند و بیشتر ملودی آهنگ ها و ترانه هایشان عربی بود و انصافا نی نواز خیلی خوب نی میزد و کلا کارشان بی ایراد بود و اهالی کوچه را طوری بوجد میاوردند که حتی بد خلق های کوچه هم اعتراض که نمیکردند حتی به بقیه پیوسته از آنها میخواستند بیشتر مانده و بنوازند خب تا ادامه حکایت حال نوبت شماست که بنویسید در محله شما چه خبر بود      

۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

فروغ

از فیسبوک امیریه


فروغ در حال نواختن گیتار مارک نپتون، به همراه مادرش زنده یاد بانو توران فرخ زاد و فرزندخوانده اش که به صخره ای امن و استوار تکیه داده است، تابستان 1342، تهران

عکسهای بی نظیر و پر خاطره با حکایتهای بچه های امیریه , از امیریه و دیدنیها و شنیدنیهای فراوان از این محله قدیمی شهردر فیسبوک امیریه 

۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه

آقای مهاجر

تصویری زیبا از مراسم عروسی سنتی در امیریه که مطمئن هستم همه ما از اجرا و دکوراسیون امثال این مراسم خاطره های شیرینی داریم بویژه صندلیهای لهستانی و ... دیدن این تصویر من رو یاد نوشته زیبای دوست عزیزمون (حسین_امیریه) انداخت که همین نوشته و امثالهم باعث یافتن مجدد او بعد از سالها دوری و بیخبری از یکدیگر شد ،، از سمت چپ نفر سوم ،، آقای مهاجر قهرمان داستان هستش ،،، داستان رو با هم میخونیم و لذت میبریم ......(ج)

""""آقای مهاجر"""""

"از مغازه هایی که خیابانک ما داشت ومن برخی از آنها را بیشتردوست داشتم و دارم یکی از آنان هم دکان و هم صاحبش آقای مهاجر بود قبل از پرداختن به او و مغازه اش باید بگویم مهدی موش این خیابان فرعی وکوچک بخاطر اسمش که برازنده اش هم بود از خیلی از خیابانهای اصلی شهر معروفتر بود و آنزمانها تمامی رانندگان وسایل نقلیه عمومی وخصوصی میشناختندش و از آنجاییکه دو محله اصیل و قدیمی پایتخت را شاهپور و امیریه را به هم پیوند میدادچه ترافیک ماشینی و یا انسانی آن بیش از حد بود و شاید هم بخاطر همین بود که در هر سمت خیابان از آغاز تا انتها مغازه هایی بشکلهای نا منظم هندسی اما بطور مرتب مانند واگنهای ترن در جوار یکدیگر قرار گرفته بودند و صاحبان آنها برای تهیه قوت خود هرکدام به پیشه ایی مشغول جالب توجه اینکه نقطه آغازینش از سویه شاهپورمسجدی بود بنام خود خیابان و نقطه پایانش که امیریه بود میخانه ایی بنام کافه جلفا که میتوان گفت با محراب شروع میشد وبا میخونه تمام ویا بر عکس همانگونه دریکی از نوشته های پیشم نوشتم روی تابلو مهدیخانی بود و امروز نام شهیدی اما شاید صد سالی هست بین مردم هنوزهم مهدی موش میباشد و خوشبختانه نسل های جدید هم حفظش نموده اند .
اما آقای مهاجر که بجز او مغازه ها و کسبه های دیگری بودند که سوگلی من محسوب میشدند اما بیشتر آنها مقطعی وبودند که دلیلش هم سن وسال و رشد من بود و آنهایی که الان میدانم دیگر وجود خارجی ندارند اما هنوزهم در ذهن و روح من محبوبند متل صفحه فروشی شرفشاهی که صدای ترانه های روز آنروزگاران به از امروز که از بلندگوی مغازه اش در فضای خیابان پخش میشد و روح محله را تغذیه میکرد و گاهی گیر کردن سوزن روی صفحه و تکرار و تکرار قسمتی از ترانه و یا اشتباه در دور گرام که منجر به تغییر صدای خواننده میشد دستاویزی میشد برای خنده و مزاح ما و یا پیر مرد پینه دوزی که جلوی دکان او بر حسب عادتی که داشت مرا هم مانند مشتریان مردش حضرت آقا مینامید و اوایل کیف میکردم و احساس بزرگی و بعد ها دیگر عادت کرده بودم که با هر رجوعی و یا سلامی آن واژه را بشنوم تا جا ییکه ورق برگشت و مملکت هم صاحب حضرت و هم آقا شده بود و تا زمانیکه بیرون بزنم باز حضرت آقایم میخواند و دیگری حصیر باف کلیمی بود تا زمانیکه پرده کرکره ها به بازار نیامده بود بازار پر رونقی داشت وتابسانها من به اتفاق همسن وسالهایم مشتری گزن یا چوب حصیر دومتری بلند تر از قد خودمان او بودیم برای ساختن بادبادکهای کاغذی .
برگردیم به آقای مهاجر و بقیه هم بماند برای نوشته های بعدی او و مغازه اش تافته جدا بافته بودند که شکل و شمایلشان هم با بقیه فرق میکرد مغازه دو دهنه او که از منزل قدیمی وی جداشده بود کرکره آهنی نداشت مانند دکانهای قدیم در چوبی با پنجره هایی که شبها با در های کوچک آنها را میبست یکی از مغازه ها که هنوز خودش صاحب آن بود همیشه بسته بود و انبار اجناسش بود از ویترین هم خبری نبود پیشخوانی که کل عرض مغاره را اشغال کرده بود و جعبه آینه های روی آن محل نمایش برخی از کالاهایش مغازه همیشه تمیز بود و مرتب و به اندازه مناسب کالا داشت و اصلا شلوغ نبود خود مغازه آمیخته ایی از چند شغل بود در وحله اول عطاری اما آقای مهاجرتنها علوفه را میفروخت تجویز نمیکرد همه را داشت از شیرخشت ,پرسیاوشان و ترنجبین و . . و اگر هم نداشت تهیه میکرد داروهایی شیمیایی مثل اپتالیدون آکسار, کاشه کالمین تا قرص سفر و مسهل و. . تا پماد ولی و ویکس و روغن سیاه غیره و ذالک قندو چایی هم داشت از انواع لامپها تا سیم برق از نخ پرک و کوک, بند انداختن و لحاف دوزی همینطور لوازم تحریر و شامپو وصابون کارخانه ایی تا دست ساز مثل برگردون وزیتون و غیره و سیگار. از عجایب آن مغازه خلوت هر چه که نیاز داشتیم آنجا یافت میشد تقریبا فروشگاه بهداشتی یا دراگ استور اولیه اولا تمامی اجناس بهترین نوع خود در بازار آن زمان بودند قند او کله بود فریمان یا شازند که بتوان هدیه برد و سیگار وینستونش چهار خط بود یا دو باندروله و نحوه بسته بندیش منحصر بفرد در کاغذ میپیچید با دقت و حوصله ووسواس با نخ کوک محکم می بست پاکت هایش هم فرق داشتند اما متاسفانه اهالی بجز عده معدودی رابطه ایی با او نداشتند و زنها و بچه ها اگرمجبور نمیشدند از او خرید نمیکردند این مرد بزرگ شدیدا مومن بمفهوم واقعی کلمه بود قدی بلند داشت با موهای کم فر کوتاه فلفل نمکی با ته ریش کوتاه بر اثر پیری دو کیسه پوستی زیر چشمانش و جای مهر نماز کم رنگی بر پیشانی ودیگر با خنده نیز قهر بود بندرت خنده اش را دیده بودم همینطور مسجد رفتنش را که اگر هم میرفت تنها در مراسم ترحیم حضور پیدا میکرد بنده خدا دور از جونش قیافه موتلفه ها را داشت به زنهای بی حجاب و یا کم حجاب بد نگاه میکرد و جوانهایی که مزاحم دختران میشدند بجز کسبه و مشتریانش کسی بااو سلام و علیکی نداشت بینوا چون روزها مشتری کم داشت یا نداشت مرتب خیابان را نگاه میکرد در انتظار خریداری که مردم حرف در آورده بودند که مواظب رفت و آمد مردم و اینکه کی با کی رابطه ایی و . . او دیر تر از همه مغازه اش را باز میکرد بخاطر نزدیکی خانه دیرتر از همه میبست که خود نعمتی بود اما مردم بی انصاف آنراهم به حساب کنجکاوی میگذاشتند اما تا در بی برقی شیشه لامپ یا گردسوز کسی میشکست یا لامپ و فیوزش میسوخت و فوریتهای دیگر ی پیش میامد همان بد گویان امیدشان این بود آقای مهاجر باز است .
از بدو ورودم به مهدی موش که مادر بزرگم مشتری گل گاوزبان و حنا و. . اوبود مهر این مرد عبوس در دلم نشست و شاید تنها بچه ایی بودم سلامش میکردم بعضی مواقع پسرش آقا مهدی از اداره میامد مغازه را اداره میکرد او که هم جوان خوش بر و رویی بود و برعکس پدرش مردمی و خنده رو که خیلی ها صبر میکردند بعد از ظهر از او خریدشان را بکنند که متاسفانه طلوع خورشید زندگیش کوتاه بود و هنوز چهل را نداشته دار فانی را وداع گفت و دخترکی از خود برای پدر یادگار گذاشت .آقای مهاجر بیشتر از پیش شکست اما غرور و شاید باور او باعث میشد به روی خود نیاورد . در همسایگی او دکان کوچک خرازی بود که دوبرادر شریک بودند یکی از آنها همیشه در مغازه بود و زحمتها بر دوش او بود و دیگری کارمند بود غروب ها با پسرش دو سه ساعتی اداره آنجا بعهده میگرفتند تا اینکه اختلاف شدیدی بین دو برادر پیش آمد و شبانه پدر و پسرسهم برادر را دادند دستش بنده خدا که تنها در آمدش از مغازه بود با مقداری کالا مانده بود گوشه خیابان که آقای مهاجر همان شبانه مغازه دربسته خودرا خالی کرد و آنرا به او داد و اورا از دغدغه خاطر که خانواده چهار نفره خودرا چگونه سیر کند رهایی بخشید که با شنیدن این داستان احترامم به او بیشتر شد و محله از این بزرگواری تکان خورد بعدها شنیدم این برادر دانشجوی ستاره دار آنزمان بوده که سمپات یاعضو جوانان حزب توده که به عکس شاه در پرده سینما جوهر پرتاب میکردند و . . و برای همین هم از شغل دولتی و هم از ادامه تحصیل محروم گشته و با شنیدن این مطلب دیگر این پیر مرد عبوس و مومن را که دست کمونیست خدانشناس را گرفته بود برای جوانمردیش دیگر علاوه بر احترام دوستش هم داشتم . اردیبهشت پنجاه و هشت رسید که ایکاش هرگز نمیرسید چهار ماه بعد از انقلاب ، مادر چون آقا مهدی با چهل وچهار سال مارا ترک کرد وآخرین بار آفای مهاجر را در مسجد در ختم دیدم و بعد از آن بود رابطه دیگری و نزدیکتری باهم پیدا کردیم ، آدمها را از چهره ظاهری نه میتوان شناخت و نه میتوان درباره شان قضاوت کرد زمانی که بیرون آمدم او در قید حیات بود با علم به اینکه میدانم دیگر نمیتواند باشد باز دلم بسختی اجازه میدهد اورا میرا کنم و روانشادش بخوانم تا هستم یادش پیوسته برایم زنده خواهد بود".

"عبادت بجز خدمت خلق نیست

به تسبیح و سجّاده و دلق نیست

تو بر تخت سلطانی خویش باش

به اخلاق پاکیزه، درویش باش"

دوستان عزیز همانطور که در ابتدا عرض کردم این نوشته زیبا از  امیریه کپی شده ، که با توجه به شرایط این صفحه قسمتی از اون حذف شده که علاقه مندان میتونن با مراجعه به آدرس مربوطه از سایر مقاله ها و نوشته های دوست عزیزمون لذت ببرنداصل مطلب در آدرس زیر

 

۱۳۹۱ خرداد ۲۶, جمعه

تنهائی

درود بر حسین گرامی ، پی‌ نوشت را برای رهگذرها و فشارکی‌ها میفرستم. سرخوش باشید

" تنهائی ما پی‌ آمد غربتیست که دانسته انتخاب کردیم تا فرزندانمان زندگی‌ بهتری داشته باشند هر چند که موفقیت و شادی ایشان از این درد نخواهد کاست 

تنهائی

مرد است و درد

درد است و مرد

مرد بی درد

مرد نیست

***

تنها آمدن وتنها رفتن

روال زندگیست ، اما

تنها زیستن درد است

***

برای دیگران زیستن شاه نقش زندگیست

به شرط آنکه همه گیر باشد

فرد گیر که شد ، درد چیره می شود

مرد پیر می شود

***

در شهر نباید بود ، که فریاد درد

در همهمه مردم گم می شود ، و

انسان در بین تن ها تنهاست

***

به کوهستان باید رفت ، و

درد را فریاد باید کرد ، که

کوه را به خروش می آورد ، و

پژواک......تنهائی را گریز خواهد داد
***

از سیاهی شب باید گریخت

به شرق باید رفت ، و

شکوه تکرار تولد آفتاب را

در کوهستان به شهادت نشست

با نور درهم آمیخت ، و

رمز تنهائی را از آفتاب آموخت.

***

قرن هاست که آفتاب به تنهائی و با سخاوت

فراگیر بوده است


تا شکیبائی را به ابدیت پیشکش کند
*** 

آری برادر

از آفتاب بیاموزیم و تجربه کنیم

سخاوت در تنهائی را

آفتاب همیشه به تنهائی و در تنهائی تابیده است

حمید رزاقی

۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه

سر قبر آقا


در گوگل دنبال مطلبی سرگردان بودم که سر قبر آقا جلوی چشمانم سبز شد بی اختیار توقف کردم انگار سالها دنبالش بودم که حالا پیدایش کرده ام همینطور که به تصاویر این مکان نگاه میکردم همینطورهم از حالا فاصله میگرفتم و با گذشت هر لحظه دور تر و دورتر میشدم تا رسیدم به اولین سالهای دهه چهل که نقطه آغاز سفرم رسیدم و اولین باری که راهم به آنجا کج شد, که شکر پروردگار که دیدارهایم با آن مکان و اطرافش تداوم پیدا کردند تا خاطراتشان صفحه هایی از دفتر خاطراتم را سیاه کنند وبرای شیرینی لحظه لحظه هایشان حسرت بخورم

     آنزمانها ایستگاه روبروی کوچه سعادت بخاطر پادگانی که آنجا بود تشکیلات نام داشت صدای مارش صبحگاهی و شامگاهانش که از آنجا میامد و تردد سربازان در پیاده روها و حظور دو سه دژبان با دستمالی به گردن و واکسیلهای سفیدی بر روی دوش جلوی دروازه حکایت از زنده بودن پادگان را میدادند, در این حین ساعت مشیر السلطنه هم سر هر ساعت با صدای دنگ دنگش بودنش و گذشت زمان  را فریاد میکشید  . کوچه خاله هم مثل کوچه ما در همین خیابان مولوی واقع شده بود با این تفاوت که ما به امیریه و آنها به میدان شاه نزدیک بودند . یادش بخیر شهر کوچکتر از امروز اما پاک و بی آلایش از هر آلودگی بود و بخاطر همان دنجی و خلوتی اتوبوسهای یک طبقه کفاف جابجایی مسافران را میدادند و صداها و آواها همچون ملودی موزونی را میماندند که گویی ارکستر سمفونیکی آنرا مینوازد و این هارمونی را در ساختمانها چپ و راست خیابان از تشکیلات تا میدانشاه جدای از ساختمان بتونی خاکستری بانک کارگشایی میدان محمدیه (اعدام) که وصله ناجوری  تنها افتاده بود ,تقریبا  همه یکسان و یکقدر و یک فرم بودند.یک ایستگاه مانده به میدانشاه سنگی نام داشت و کلانتری 9 هنوز آنجا بود که موقع پیاده شدن از اتوبوس از ترس قراولان جلوی دربش ترسشان دور چادر مادر برگ میچرخیدم که دیدشان خود را مخفی کنم که الحمدااله  کلانتری بعدها به بهارستان کوچ کردو منهم نفس راحتی کشیدم . کوچه خاله یا صالحی جلوتر از کلانتری روبروی داروخانه دکتر صیامی که بالایش سه دکتر بنامهای قویدل و امداد و برجیس که این یکی اسمش آدمی را یاد جرجیس نبی میانداخت , بود. کوچه صالحی از دست قضا شبیه کوچه سعادت ما, در وسطش چهارسویی و بازارچه ایی داشت و آخرش هم به انبار گندم میرسید
در مورد خونه خاله و کثرت پسرخاله ها و بافت و ساخت خانه قدیمیشان و حیواناتی که در زمانهایی نگاه میداشتند و . . .  در نوشته های قبلی اشاره کرده ام که تمامی عواملی بودند که شادی و شغف و رغبت فراوانی برای میهمانی رفتن به آنجا را داشته باشم و نکته عطف شادیهای این میهمانی, خرید از بازار مولوی و اسمال بزاز بود که اجناس و لوازمات حال خواربار و بنشن یا  سبزی وتره جات و پارچه و منسوجات و . . .  خیلی ارزانتر از امیریه و شاهپور بودند که طبیعتا خاله و مادربزرگ از خرید تنقلات و هله و هوله برای من و پسرخاله همسنم, کوتاهی نمیکردند که هر بارخرید ماشین باری یا جرثقیل پلاستیکی که در موقع بازگشت به خانه خاک وغیره رااز این باغچه  به آن باغچه ببریم نیز سوغات این گردش بود. باری دریکی از همین گردشها بود که خاله پیشنهاد کرد به سر قبر آقا که در چند قدمی اسمال بزاز هست برویم و مادر بزرگ هم که مانند کوری در آرزوی چشم بینا باشد  تا اسم این زیارتگاه را شنید بیدرنگ لبیک گفت , همگی راهی سر قبر آقا شدیم کنار جلوی درب ورودی مردی با محاسنی نیمه انبوه نشسته بود و کتاب و ووسایلی جلویش گذاشته بود وبا دو زن چادری حرف میزد که وقتی داخل حیاط شدیم خاله به مادر بزرگ توضیح داد که این آقا فالبین و سرکتاب باز کن معروفی که از همه جا سراغش میایند . حرم در وسط حیاطی قدیمی و تقریبا نیمه مخروبه یا زهوار دررفته قرار گرفته بود و باغچه هایی  با درختان پیرو سالخورده  و همچنین حوضی بزرگ لای و لجن گرفته ایی داشت خیلی از زیرزمینها و یاشبستانها و غیره قفل بودند و پنجره های نیمه تاریکشان باعث  هراس میشدند اما روی هم رفته فضا حالتی خاص داشت که بنا به سن و سال آنزمان من غیر قابل درک و حتی وصف بودند, داخل حرم هم چند تا پیرزن  تقریباهم  سال مادر بزرگ دعایی و نمازی میخواندند . من و پسرخاله در حیاط جولان داده و کیف عالم را میبردیم تا اینکه زیارت و استراحت مادربزرگ و خاله تمام شد و تصمیم گرفتند برگردیم. از سر قبر آقا نهایتا ده تا بیست دقیقه بخاطر درد پای مادر بزرگ که باید آهسته میرفتیم تا خانه خاله فاصله داشت اما آنروز که بیرون اومدیم درست جلوی در در حاشیه خیابان درشکه ایی ایستاده یا پارک کرده بود که خاله برای اینکه هم ما پسرها مزه درشکه سواری رابچشیم و هم مادربزرگ راه نرود بسمت درشکه رفته و آنرا کرایه کرد و همینطور از اوخواست ما را از سمت میدان شوش و خیابان ری و میدانشاه به ایستگاه سنگی ببرد که مدت زیادی را ما سوار باشیم, باری خود حدس بزنید با آن سن و سال ما و اینکه در میان اینهمه ماشین سوار درشکه بودن و در طی راه هنرنمایی های اسب و. . . چه لذتی دارد و همینطور چه خاطره شیرین و فراموش نشدنی را با خود بجای میگذارد.آنچه میتوانم اضافه کنم همین رخداد چنان تاثیرش را گذاشت که شیفته میدان مولوی و سرقبر آقا و . . . شوم و بیش از پیش شوق رفتن خانه خاله را داشته باشم, غافل از اینکه  بدانم چند سال بعد دو سال سربازیم را در خیابانها و کوچه و پسکوچه هایی از امیریه , شاهپور , خانی آباد , خیام , مولوی, ری و میدانشاه و همان کوچه خاله  سپری خواهم کرد , برای همین هم گاهی فکر میکنم سربازی در محله دست تقدیر بود یا اینکه مهر پروردگار که از این جدایی طولانی خبر داشت چنان قلم زد.