ترانه ی زیبای "سال نو مبارک " با صدای شادروان فریدون فرخزاد را اینجا گوش کنید . . .
کوچه ای هست که قلب من آن را // از محلههای کودکی ام دزديده است
دیشب مشغول تماشای مسابقه فوتبال بودم که در استراحت میان دونیمه دم را غنیمت شمرده کامپیوتر را روشن کردم تا سر خط خبرهای تازه را ببینم که اول وارد صفحه امیریه شدم که ایکاش نمیشدم چراکه دیدن قنادی لادن آنهم در آستانه عید و بهار سیاهپوش شده غم بزرگیست که تسلایی ندارد و چه زیبا بالای عکس نوشته بودند تنها چراغ بیادگار مانده از روزگاران خوش چهار راه معزالسلطان خاموش شد . درمانده و وامانده برای نوشتن پیام تسلیتی بودم آخر چگونه برای مردی که سالهای سال کام محله ایی را شیرین کرده بود اینچنین تلخ میشه جدا شد . قنادی لادن بهمت صاحبش و صدق و درستی در ارایه کالا و رفتار مانند چلوکبابی رفتاری دو سمبل و دو نوستالژی محله بودند که آوازه شان از محله گذشته نه تنها شهر که به همه گوشه سرزمینمان رسیده بود و همین هم موجب فخر و مباهات ما اهالی محل بود و برای همین هم قبلا نوشته بودم امیریه یعنی لادن , لادن یعنی امیریه . . .
فکر کردم از این ستون به آن ستون فرج است از صفحه امیریه خارج شدم و وارد صفحه خبرها شدم تا شاید خبر خوشی از غم این تلخی بکاهد با دیدن این خبر که سیمین دانشور یادگار جلال هم رفت شوکه شدم عجب روزیست امروز دو یادگار از دستمان رفتند . اول کتاب سووشون خاطرم آمد سیمین تقدیمش کرده بود به جلال که جلال زندگیش بود و حال به جلالش پیوست و در باره سیمین هم بهترین را جلال گفته بود : زنم سیمین دانشور که میشناسید؛ اهل کتاب و قلم و دانشیار رشتهٔ زیباییشناسی و صاحب تألیفها و ترجمههای فراوان، و در حقیقت نوعی یار و یاور قلم. که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به این قلم در آمده بود. (و مگردر نیامده؟) از ۱۳۲۹ به اینور هیچ کاری به این قلم منتشر نشده که سیمین اولین خواننده و نقادش نباشد . . . یادشان گرامی باد 
توضیح : این دو پرنده دوست داشتنی میشا و زیبا میباشند و به دوست عزیزی تعلق دارند نکته قابل توجه دو یا سه گربه در کنار این دو در کمال آزادی زندگی مسالمت آمیزی را میگذرانند که بزودی حتما تصویرشان را خواهم گذاشت تا باشد الگویی برای آدمیان شوند.
نیره رهگذر : بن بست منتظم ، دررو نداشت ولی برای کودک آن زمان پنجره ای بزرگ به جهان داشت . یگ باغ بزرگ اربابی ، با چندین کلفت و نوکر ، سه خانواده نظامی که مصدر هاشان سرباز های ارتش بودند ، دو خانه مستاجر نشین که هر چند سال یکبار ساکنین اش عوض میشدند ، و هر بار حکایتی تازه ، پیشنماز مسجد ، خیاط ، فرهنگی ،خلاصه اینکه مجموعه ای بود که حسینقلی مستعان نویسنده را از کوچه خدایار به این کوچه میکشاند . بیشتر عصرها ...با آن روبدوشامبر خارجی شکیلی که تنش میکرد ، اورا مشغول گفتگو با کلفت نوکرهای کوچه میدیدم . و فکر میکردم مایه داستانهایش را از کوچه ما جمع میکند. ادامه در اینجا . . .
بوی گل نرگس؟