۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

از بوبی تا کاکلی یا چرخه زندگی . . .

تدارک برپایی جشن سال نو و پشت سر گذاشتن اولین دهه قرن جدید میباشند متاسفانه همچنان طبق معمول این سالها همچنان شاهد خبرهایی ناگوار از میهن و هم میهنانمان میباشیم که همین باعث شده که تمام رسانه ها از هر نوعش پر از این اخبار باشند که وبلاگها و وبسایتها نیز از این امر مستثنی نیستند برای همین فکر کردم که لااقل مطلب من تا حدودی خارج از این حال و هوا باشد اگرچه میدانم ناگزیر و ناخواسته و با تمام سعی و کوششم باز قلمم به آنسو کشیده خواهد شد .

1/ قبل از اینکه حکایت عکس بالا را بیان کنم لازم میدانم اشاره ایی داشته باشم به علاقه ام به حیوانات که برمیگردد به دوران طفولیتم که البته مقداری هم تقصیر ژن میباشد.خلاصه در طول زندگیم بجرات میتوانم بگویم بیشتر از آنچه من به این دوستان زبانبسته داده باشم ازشان دریافت کرده ام و چه بسا در سخترین دوران چون دوستان شفیقی همراهم بودند . از زمانی که بیاد دارم دوستدار گربه و گربه سانان و پرندگان بودم که متاسفانه موقعیت زندگی با مادر بزرگ اجازه داشتنشان را نمیداد . مادر بزرگ خود که علاقه فراوانی به گربه داشت میگفت در خانه اجاره ایی حتی صاحبخانه هم راضی باشد کار درستی نیست و در مورد پرنده که آنزمان نگاهداشتن کفتر (کبوتر) در محله داستان پیش و پا افتاده ایی بود اما مادر بزرگ آنرا دور از شان خانوادگیمان میدانست . چند سالی در ایام بهار به داشتن کرم ابریشم دل خوش میکردم و وجود این موجودات کوچولو و وول خوردنشان روی برگ توت تمام تنهایی هایم را در خانه مادر بزرگ پر میکردند که بعدها که جوجه ماشینی به بازار آمد و گهگاهی مادر بزرگ برایم میخرید آن لحظه اوج خوشبختیم بود, که اتفاقا اولین بار هم تلخی از دست دادن چیزی که دوستش داری را بمفهوم واقعی کلمه در همان دوران فهمیدم. قصه ربوده شدن زیبا توسط گربه ولگرد محله که قبلا در اینجا نوشته ام.بعد ها که بزرگتر شدم اگرچه هنوز حیوانات را دوستشان داشتم ولی داشتن سرگرمیهای دیگر و بیرنگ شدن تنهایی هایم و دلخوشیها, این فرصت را بمن نمیداد که در فکر نگاهداریشان بیفتم تا اینکه اوضاع دگر گون شد و تمام همان چیزها که مانع شده بودند یعنی دلخوشیها یکی بعد از دیگری محو و از صفحه روزگار پاک شدند و بجایشان یاس و نومیدی جایگزین شدند واز شهر زیبا تنها نامی ماند و از مردمان مهربانش نیز تنها یادی در اینجا بود که برای ماندن و تحمل فکر چاره ایی بودم که به سراغ دوستانی که همیشه آرزوی داشتنشان را داشتم ولی نداشتم رفتم و در فاصله زمانی کوتاه خانه شد خانه وحش شد .از گربه که سوگلیم بود گرفته تا پرنده هایی از طوطی و سره و فنچ تا ماهی های آب شیرین . . . جملگی شدند اهل بیت و برخلاف بیرون از خانه که ادمیان بجان هم جنسان خود افتاده بودند و نامش را ذوق زدگی انقلابی مینامیدند در مقابل ساکنان منزل در صلح و صفا همزیستی مسالمت آمیزی را هم زندگی میکردند وسوای آنکه زیبایی های زندگی را به رخ ما میکشیدند به من نیز میاموختند, که انصافا نقش اصلی آن صحنه را گربه ام دخی ایفا میکرد که متاسفانه با عمر کوتاه دخی قصه آن ایام هم کوتاه شد.

2/سالهای اولیه غربت با هیجانها و دلهره ها و بلاتکلیفی هایش مجال داشتن حیوانی را از ما گرفته بود ولی بعد ها که تا حدودی با اینجا انس گرفتیم و فهمیدیم که حالا حالاها باید ماندگار باشیم خواهر بزرگم که مدتها هم خانه بود گربه ایی آورد و تا زمانی که ازدواج باعث جدایش از ما شد, به برکت وجود او در خانه همیشه گربه ایی داشتیم که بچه دار شدنهایشان و صاحبی برای طفلان پیدا کردن دست به دست هم داده باعث میشدند که مقداری از درد فراغ یار و دیار و . . . کم شود که با جابجایی خواهر خانه یکهو خالی شد و برادر کوچکتر اگر چه پیشم بود ولی او سرگرم مدرسه و دوستانش و بازی بود . باز برای چندمین بار برای رهایی از تنهایی باز هم بسراغ دوستان قدیم رفتم که گربه ایی که صاحبش سانچو نامیده بود را آوردم و این درست مصادف با اواسط دهه نود بود که آوردن سانچو و دوران زندگیش با ما خود داستانیست که اگر فرصتی و مناسبتی بود در آینده خواهم نوشت . باری متاسفانه بعد از مدتی گربه دوست داشتنی من هم به سفری بی بازگشت رفت و این سفر او بنحوی فجیع بود و اندوه بار که با خود پیمان بستم که دیگر هر گز گربه ایی نداشته باشم .

بعد از مرگ سانچو به شهر مجاور نقل مکان کردم اما با وجود این جابجایی هنوز از غم سانچو بطور کامل رها نشده بودم البته دلیل دیگر شاید برای این بود که آلترناتیوی برایش پیدا نکرده بودم . برادر که خود بعد از سالها گربه و سگ داشتن حال بناچار قناری را جایگزین آنها کرده بود و از اینکه بالاخره قناریهایش جوجه ایی به او هدیه کرده بودند بسیار شاد بود و حتی افتخار هم میکرد . مهر برادری اورا واداشت تا علاقه اش را برای داشتن جوجه قناری هایش را زیر پا گذاشت و با خرید قفسی و جفتی برای او بدون آنکه خبری داشته باشم روزی برایم آورد تا مرا از آن حال و هوا در بیاورد . الان حدود دوازده سیزده سالیست از آن زمان میگذرد. میهمانهای اولیه من که در تصویر دیده میشوند بوبی و همسرش میباشند که با پرواز آنها به ابدیت دوستان دیگرشان بوبوش و دخی

جایشان را گرفتند و در حال حاضر هم انگوری وکاکلی که تصویرشان در آغاز مطلب میباشد بعنوان نسل سوم هم خانه ما میباشند. کاکلی قناری نارنجی رنگ که پشت به دوربین میباشد را روز کریسمس در زیر بارش برف خریدیم تا بوبوش و انگوری که چند وقتی بود هم خانه خودرا از دست داده بودند تنها نباشند. وقتی کاکلی را در قفس رها کردم همینطور که قفس را نگاه میکردم و به چرخه زندگی فکر میکردم که چگونه در عرض چند سال مهره ها جابجا میشوند و چه کسانی جایگزین چه کسانی بحق و ناحق میشوند با همین افکار همان موقع که وارد اینتر نت شدم دیدم هم محله عزیزم نق نقو مطلبی تحت عنوان چهار سو چوبی را درج کرده که هنوز هم در سایتش هست که تاریخچه کوچه ما و مردمانش در چندین دهه پیش میباشد که بعدها در روزگاری دیگر من و اهالی محل جایشان را گرفتیم و حال هم عده دیگری جای مارا گرفته اند . مطلب نق نقو هم تلخ بود و هم شیرین, دیداری بود با محله که در مجموع باعث دلتنگی و غم و اندوه بودودستاویزی برای لعن و نفرین به چرخه زندگی که آدمی را به کجاها که پرتاب نمیکند و انگیزه ایی برای این نوشته ام شد.


۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

به سپیدی برف . . .

از مطلب قبلیم تا الان اتفاقات فراوانی در گوشه کنار دنیا بویژه سر زمین مظلوم و محبوبمان افتاده است که بر حسب معمول میتوان آنها را در دودسته گوار و ناگوار تقسیم کرد که متاسفانه سالهاست برای ما بویژه برای کسانی چون من که اسیرغربت خویش و دلتنگی های خود هستیم و همواره در فکر گلدانی که ریشه در آن دوانده بودیم و عزیز دردانه باغبان مهربانی بودیم و حال نهالی تحمیل شده بر باغچه غریبی شده اییم و . . . باری برای ما تلخی های حوادث ناگوار تلخترو ماندگار تر ازشیرینی حوادث گوار میباشند .
در ادامه این بی انصافیست با علم به اینکه میدانم همگان به این مرارتها واقفند و آگاه و دوستان عزیزم در وبلاگهایشان به آنها پرداخته اند حال منهم با مرورشان بر غم و اندوه یاران بیافزایم آنهم با دانستن این حقیقت تلخ که تا سناریو و بازیگران این صحنه تغییر نکنند نقطه پایانی هم بر نا ملایمتی ها وتظلم ها . . . نخواهیم داشت .
آنچه که تصمیم دارم بگویم و شاید آنروی سکه اندوه ها و غمهای مشترکمان میباشد , حسرتها و آروزوهاست که از بدو ورودم به اینجا داشته و دارم از رفاه و آزادی گرفته تا شادیها و غیره و ذالک مثل همین الان که همانطور که در نوشته قبلیم اشاره کردم که ننه سرما زودتر آمده که باید اضافه کنم که کنگر خورده و لنگرهم انداخته طوری که پنبه های لحافش همچون قلمی جادویی تابلوی زیبایی را رسم کرده اند که هر چه نگاه میکنی سیر نمیشوی آنهم در آستانه کریسمس ولادت پیامبر صلح دوستی که تنها خود قربانی مرامش شد که برایش قربانی نگرفت آری حال که همه جا را آذین بسته اند و بابا نویل های ریز و درشت در گوشه و کنار به کودکان چشمک میزنند و بچه ها که صبرشان به آخر رسیده که بدانند هدیه امسالشان چیست روزها را میشمرند و تا به غروب روز موعود برسند .از تکاپوی مردم در تهیه همان هدایا همه و همه مانند خیلی از پدیده های طول سال از کارناوال شادی تا آوردن شکلات و شادی توسط خرگوش عید پاک و ده ها امثال آن که بدون استثنا هر کدام ازما غربت نشینها وا میدارد همواره آنهابرای عزیزان و مردم خود آرزو کرده و جایشان را خالی میکنیم و از پروردگار بخواهیم که اگر به چنین جایی نمیرسیم لااقل دلخوشیهایی را که داشتیم و دیگر نداریم را باز گرداند .البته اینرا هم باید اضافه کنم که تمام این حسرتها و آرزوها مربوط به نا رسایی های سیاست و سیاسیون نیست که برخی بر میگردد به اخلاق و فرهنگی که بر جامعه حاکم است که درحال گذر از آنها بودییم که متاسفانه با تغییر سیستم که جدای از اینکه مانع دگرگونی های یاد شده شد بلکه باعث ترویج بد اخلاقی های نوظهوری نیز گردید و اولین قربانیش همان اخلاق بود و ارزشهای والایی که داشتیم که به خاطر اینکه این بحث در حوصله این نوشته نیست میگذرم .
باری همانطور که اشاره کردم بیشتر از یک هفته است که در محاصره برف و سپیدی هستیم و همین امر هم باعث شده که شادی مردم دوچندان گردد که بالاخره بعد از سالها باز هم کریسمس سفیدی خواهند داشت . خلاصه تصویر بالا با این تیتر (Kaiserschnitt! Ärzte retten weiße Löwenbab )سزارین ! دکترها بچه شیرهای سفید را نجات دادند در رسانه ها متعدد نیزخبر خوش دیگری در این ایام شادی , بویژه برای علاقمندان محیط زیست بود .
داستان این نجات اگر بخواهم خلاصه بگویم از این قرار است که در یکی از پارکهای تفریحی شمال آلمان که هزاران حیوان از گوشه و کنار دنیا را در خود دارد یکی از آنهایک جفت شیر سفید که از حیوانات کمیاب میباشند که دو هفته پیش ماده شیر گویی بچه ایی بدنیا میاورد که کارکنان آنجا بعد از چهل و هشت ساعت متوجه میشوند که بچه مرده است ویا اصلا مرده بدنیا آمده بوده است که از ظاهر شیر مادر حدس میزنند که باید تعداد بچه ها بیشترباشند که اورا بیهوش کرده به درمانگاه دانشکده دامپزشکی هانوور میبرند که بعد از معاینه متوجه میشوند حدسشان درست بوده است. در درمانگاه مزبور پرفسور اینگو نولته Professor Ingo Nolte با تیم پزشکی شش نفره ایی با سزارین این دو بچه را بدنیا میاورند که چنین عملی در جهان بیسابقه بوده است که یکی از پزشک ها بعد از عمل در توضیحی میگوید در واقع این دو کودک مرده بودند که با تلاش تیم پزشکی به زندگی بازگشتند که خوشبختانه حال که 16 روزی از تولد این سفید برفی های زیبای دوست داشتنی میگذرد هر دو در سلامت کامل بسر میبرند. در پارک یاد شده مادر خوانده آنها خانم رگینا حمزه Regina Hamza میباشدکه تجربه فراوانی در پرستاری از گربه سانان دارد که مراقبت و نگاهداری آز آنها بعهده اوست که با شادی از سلامت کوچولو ها و رشدشان میگوید و اضافه میکند در حال حاضر هر کدام از این دو برادر نیزاNiza و نروNero ( اسامی که کارکنان به آنها داده اند) روزانه ده مرتبه و هر بار 100 میلی لیتر شیر میخورند . با خواندن این مطلب پر هیجان و دیدن عکس بالا که پرفسور نولتا با غرور این دو بچه را در بغل گرفته باز دوستان قدیمی حسرت و آرزو بسراغم آمدند که هم یاد حیوانات زیبا و مظلوم میهن از هر نژاد و دسته افتادم که در طول این سالها از قربانیان بزرگ بد اخلاقیها بوده و هستند و برخی در حال انقراض و برخی هم قهر کرده و کوچ کرده اند و یاد حکایات تلخی دیگرکه گهگاهی بگوشم میرسد و یا در جایی میخوانم که حاکی از آنند متاسفانه خیلی از دکتر های وطن که تنها کاری که نمیکنند طبابت میباشد بلکه کارشان سوداگریست و اینکه چنان غرق زر اندوزی و برج سازی و غیره که بندرت دیده یا شنیده میشود که مثلا مانند وکلا . . . بدون چشمداشتی در فکر هم وطنان خود باشند و یا در حرکتهای اعتراضیشان در کنارشان قرار بگیرند و چه بسا اگر چه تلخ است بیانش بعضی ابزارو وسیله ایی شده اند در دست قدرت که این همواره پرسشی برایم بوده چگونه پزشکی که باید سلامتی را به بیماری برگرداند میتواند سلامتیش که باقطع انگشتی و دست و عضوی از او بگیرد و شخصیتش را بکشد؟ آیا او هم میتواند با نشان دادن شاهکارش مانند پرفسور نولته جلوی دوربین با وجدانی آسوده قرار بگیرد و افتخار کند؟
پینوشت :
حال که مطلب تا حدودی به حیوانات مربوط میشود جای دارد این خبر خوش را در اینجا به اطلاع یارانم برسانم که دوستان عزیزم که دوستدار و یاری دهنده حیوانات بویژه گربه ها و سگ های آواره و بی صاحب و قربانیان خشونتهای نا مردمان که متاسفانه خود نیز گاهی گرفتارش میگردند دست در دست هم داده تصمیم به برپایی پناهگاهی برای این زبانبسته ها گرفته اند که خوشبختانه تلاشها و ایثار گریهایشان در حال بثمر رسیدن است که برای اطلاع بیشتر و آگاهی از تلاش های این عزیزان که خدارا شکر تعداشان کم نیست و امیدوارم که هر روز بر تعدادشان نیز افزوده شود اینجا کلیک کنید و یا به آدرسی که در بنری که در قسمت لوگوهای اینجاست ایمیلی بفرستید. .
how to make a gif

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

فرانک ( Frank) . . .

1 . امسال ننه سرما گویی مانند ما در خانه اش دلش گرفته بوده که بر خلاف معمول زودتر زده بیرون واز همان موقع هم لحافش را شکافت تا پنبه هایش بر آسمان شهر هم چون پروانه های سفیدی به پرواز در آیند . آنها با یک هارمونی خاصی هم چون رقصنده های هنرمندی در فضا میرقصیدند وهمچون پروانه های سفید پرهای خود را گشوده و خودرا در بست در اختیار باد قرار داده بودند تا هرجا که دوست دارد با خودش ببرندشان و من مانند همیشه مانند دوران امیریه محونگاه کردنشان و در آرزوی اینکه باد همه آنها را بسمت من بیاورد الان هم مثل همون موقعها لجوج و یکدنده نه چتری در دست و نه کلاهی بر سر دارم مثل همان زمانها که مادر بزرگ با قربون صدقه رفتن میخواست کلاهم را بر سر بگذارم ولی من دوست داشتم برفها روی سرم بشینند که هم چون او سپید موی باشم و اما حالا که سالها گذشته موی سپید را دارم که نیازی به ننه سرما و برف نداشته باشم ولی افسوس مادر بزرگ نیست که با او رقابتی کنم. با صدای همسراز گذشته و امیریه جدا میشوم با هم راهی میشوییم ولی پروانه های سفید همچون رفیق همراهی ,دنبالم میکنند و با مهر بر سر و رویم مینشینند و شاید هم برسم خودشان غرقه بوسه ام میسازند و من نمیدانم . برای کوتاه شدن راه با همسر پل عابر پیاده را انتخاب میکنیم که آخرش ختم میشود به پاساژی که مرکز خرید شهر است خوشحالم که پل سقفی ندارد تا درب ورودی پاساژ آنها همچنان میتوانند همراهم کنند ولی من در فکر اینم که یادم باشد که قبل از وارد شدن با آنکه دل کندن سخت است اما همه شان را از خود دور بکنم تا در گرمای پاساژ کشته نشوند. روی پل مخصوصا وسط آن که بالای خیابان میباشد و زیبایی این پدیده زیبای آسمانی به اوج خود رسیده و اینجاست که جدا شدن از پروانه های سفید سخت تر اما متاسفانه این رسم روزگار است که جایی که دوست داری بمانی باید بروی و جایی که دوست داری بروی مجبوری که بمانی و منهم بناچار به تاسی از این رسم ناگوار ادامه میدهم و زیر لب به اجبارهای تحمیلی وناخواسته نفرین میکنم و درست در همین لحظه که چند قدمی به درب ورودی مانده درکنار دیواره پل روی زمین چندین شمع که بجز یکی دوتا همگی خاموش بودند وچند ورق کاغذ نوشته شده که این شمعها را در قبرستان ها استفاده میکنند توجهم را جلب میکند با کنجکاوی خودرا به آنجا میرسانم روی کاغذها تنها نوشته شده بیاد فرانک(Frank) تنها میتوانم حدس بزنم که فرانک شاید گدای شهر مان باشد که بنده خدا ییلاق و قشلاقی برای خودش داشت هوا که گرم بود اینجا مینشست و اگر سرد یا بارانی در قسمت دیگر ورودی پاساژ که مسقف بود. رو به همسرم کرده از او میپرسم یادت میاید اینجا کی مینشست او هم میگوید بیاد میاورد ادامه میدهم فکر میکنم خدایی ناکرده اتفاقی برایش افتاده این قضیه هم شادی لحظه های قبلیم را از من میگیرد و هم مانع از این میشود از تزیین زیبای پاساژ که مدیریت و کسبه پاساژ برای عیدی که در راه است سنگ تمام گذاشته اند ودیدن مردمی که در این سرما و بارش برف در تلاش تهیه هدایا هستند و شادی بچه ها از خرید والدینشان لذت ببرم.
2. در خونه تمام ذکر و خیرم از فرانکی که نمیشناختم بود و آرزومیکنم حدسم درست نباشد آنهم در چنین ایامی که مقارن با جشن تولد مسیح وسال نو میباشد . راستش یک کمی هم ناراحتی وجدان داشتم که آن بیشتر عذابم میداد چرا که دو سه باری از گدای شهرمان که نمیدانستم اسمش چیست و کیست در جمع دوستان انتقاد کرده بودم. او مردی بود که بر خلاف چهره ظاهریش که دلیلش ظلمی بود که خودش بر خود روا داشته بود و شکسته اش کرده بود شاید دهسالی از من کوچکتر بود اما از لحاظ قد و قواره خیلی درشت تر و بزرگتر از من بود .ریشی پر پشتی داشت مانند رنگ روشن موهایش که چند تایی سفید شده که بیشتر شبیه تولستویش کرده بودند. در جاهایی که در بالا اشاره کردم و گویی سرقفلیش را داشت ظرفی برای کمک جلویش میگذاشت و بدون آنکه از کسی درخواست کمکی کند مینشست و معمولا یعنی تقریبا مرتبا در لیوان کاغذی بزرگی کاپوچینو میخورد و گهگاهی با برخی از رهگذران زن یا مرد که با او دوستی پیدا کرده جلوی بساطش می ایستادند وبا او خوش و بش میکردند.
3.در چند روز گذشته در خانه و محل کار همچنان به این متوفی ناشناس فکر میکردم اما نه فرصتی پیدا کردم و نه راهم بسمت پل یاد شده کج شد, تا اینکه پنجشنبه که باز ننه سرما پنبه های لحافش را بیشتر از چند روزپیش بیرون ریخته و سوز و سرما نیز هجوم آورده بودند در حوالی مرکز خرید بودییم که برای فرار از سرما خود را به پل رساندییم من اینبار بالای پل تمام حواسم بجای تماشای برف و لذت بردن به مکان شمعها بود که هنوز دیده میشدند بسرعت خودم را به آنجا رساندم. چندین شاخه گل سرمازده و چند نوشته جدید اضافه شده بود و همچنان یکی از شمعها روشن بودند و دیگر چیزی که اضافه شده بود و دلم را سوزاند قاب عکس سفیدی بود که عکس فرانک با خنده ایی که بسیار زنده بود در آن قرار داشت و برفی که باد با خود به آنجا آورده بود به آن یک تکه کوچک یاد بود حالت غیر قابل توصیفی داده بود. حالا این حقیقت تلخ روشن شد که حدسم درست بوده فرانک همان گدای محبوب شهر بود .بغضی گلویم را گرفته بود و همان عذاب وجدان بیشتر از پیش آزارم میدهد که درسته بدگویی آنچنانی نکرده بودم اما چرا همان انتقاد . . . الان بجز غم در گذشت فرانک که به همسرم میگویم در این ایام عیدی که کمک مردم که بیشتر میشود جایش خالیست کاش بود و لذتی میبرد, حسرت مردم شهر را میخورم که آنقدر آزادند برای گدای شهرشان در گوشه ایی بساط یاد بودی راه بیاندازند و عکسی بگذارند و شمعی روشن کنند و مدیریت پاساژ خرید با آنکه به زیبایی آنجا لطمه میزند اما برای احترام به احساسات مردم نادیده میگیرد ولی در سرزمینهایی مانند سرزمین من برای عالمی و ادیبی و کسانی که خدمتی کرده اند, نمیتوان ادای دین کرد و یاد بودی گرفت.
4. از دیروز هوای بسیار گرم شد ه است که این دگرگونی به قیمت محو شدن برفهای زیباتمام شد که امروز که از قصد بسمت پل رفتم نه از برف خبری بود و نه دیگر از عکس و شمع فرانک اما میدیدم رهگذران وقتی به محل او میرسیدند لحظه ایی توقف میکنند که نشانگر این بود برای مردم شهرفرانک برف نبود با ذوب شدنش از یاد برود بلکه حالا حالا ها در دل مردم جای دارد که یادش را گرامی بدارند.
5. الان که نوشته ام تمام شد در گوگل ردش را دنبال کردم و به مطلبی راجع به او بر خوردم که در روزنامه محلی چاپ شده بود و علت مرگش را عفونت ریه نوشته بود و سطر جالب توجه این گزارش نظر خانمی بود که اورا تنها گدای سوگلی خودش و انگیزه ایی برای بیداری وجدانش برای کمک کردن نامیده بود . یادش گرامی باد. . .

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

15 آذر . . .

فلکین داد الیندن/ المادوخ شاد الیندن (از دست فلک فریاد. که از دستش نشدیم شاد)
بیت بالابه یاد مادر بزرگ که گهگاهی در نا ملایمتی های روزگار بر زبان میراند .او از این تک بیتی ها و دوبیتی ها و قطعه های کوتاه زیاد داشت ولی من که در آغاز راه بودم, تنها از بیان شیرین او که بزبان مادریش بود لذت میبردم و غافل از مفهوم و معنایشان بودم که بالاخره در طول سفرزندگی پی به ارزش تک تکشان بردم و بقول خود مادر بزرگ که برخی حرفهای قصار و . . . را میگفت باید با آب طلا نوشت امروزه میبینم آنچه که باید با آب طلا مینوشتم و قاب میگرفتم حرفهای خودش بود. یکی از حرفهای مادربزرگ که بارها و بارها شنیده بودم وقتی صندوق چوبیش را باز میکرد و در بقچه ایی به تکه پارچه ایی بر میخورد و یا وسیله ایی که آنرا با کسی رفته بود خریده بودیا هدیه گرفته بود, مانند ساعت شماطه دار بالای طاقچه که وقتی تهران آمده بود و چون فارسی بلد نبود با زن جوانی که همسایه اش بودبا او رفته و از فروشگاه راه آهن خریده بودند که بیش از دوسه دهه بود که ساعت مزبورکار میکرد اما متاسفانه زن جوان عمرش کوتاه بود وبا رفتنش مادر بزرگ طوری داغدار شده بود که گویی دخترش بود و گاهی که ساعت را کوک میکرد و یاد همسایه جوانش میفتاد میگفت اگر به فخری میگفتم عمرت اندازه این ساعت باشد بمن حتما میخندید میگفت خانم (مادر بزرگ را همه خانم صدایش میکردند) میگه عمرت اندازه ساعت باشه و این حکایت را در تکه های پارچه و برخی از چیزها از زبان مادر بزرگ میشنیدم بدون آنکه درک کنم ولی همانطور که در آغاز اشاره کردم در طول زندگی پی به ماهیتشان بردم و خود نیز استفاده کرده ام آخرین بار همین دو سه هفته پیش که خواهر زاده ها عکس های گربه شان رادر فیس بوکشان گذاشتند که مثل خودشان یادگاری از خواهرم میباشد یاد حرف مادر بزرگ افتادم و خب به دنبالش هم آه و حسرت و ایکاش ها . . . مخصوصا با دیدن یکی از عکسها که خودش گربه را بغل کرده و از پنجره بیرون را نگاه میکند .
15 آذر روزی است که دختر پاییزی ماازبدو ورودش خزان های مارا خرم تر از هر بهاری کرد .دیشب با دو دخترش در دنیای مجازی در صفحه های فیسبوکشان با شمعهایی وبه همراه عکسهایی از خودش از سالهای دور و نزدیک جشنی گرفته و یادش را گرامی داشتیم و حالا من در اینجا از او که دختری ازامیریه بود و تا آخرین نفسش با آنکه سالها از آنجا کوچ کرده بود در هر فرصتی و به هر بهانه ایی سر میزد و اخبارش را به گوش ما هم میرساند با گذاشتن عکس گربه اش که میدانم خیلی دوستش داشت یادش را گرامی بدارم و بگویم هنوزم که هنوزه باور ندارم . . .
make a gif


۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

حباب و بغض . . .

شاید این تنها حسن هجرت است که برای غریبه فضا و مکان و حتی آدمها به همان فرم و شکلی میمانند که ترکشان کرده است و با سماجت آنها را همانطور هم حفظ میکند و برای خود تابلویی میسازد که تصاویرها در آن ماسیده اند و زمان گویی ایستاده است. برایش بچه ها همچنان بچه اند و لبه دیوار خانه ایی در کوچه هنوز آجرش افتاده وباز دوگربه بر پرچین آن در حال جدل و پیف و فیف اندو صدای پیت حلبی خالی که آب جوی کوچه با زدن آن به دیواره هایش سعی در بردنش دارد, سکوت کوچه را میشکند تابلوی قرص اپتالیدون داخل بقالی تا آخرین شماره مجله زن روز با تصویر دختر شایسته سال که مانند رختی با گیره ایی خرازی محل از بندی آویزانش کرده است از پلاکارد فیلم در اکران و عکسهای فیلمهای بزودی و آینده سینمای خیابان تا عطر نعناع و پونه و ترخون که بخاطر آبی که برای طراوتشان سبزی فروش به آنها میپاچد تا صدای بغ بغوهای کبوتران اسیر در سله مغازه که پیاده رو را پر میکنند و با ترنه ایی از آلبوم جدید گوگوش که از بلند گوی صفحه فروش پخش میشودپیوند میخورند را میبیند و میشنودو احساس میکند :
آدم خیلی حقیره، بازیچه تقدیره
پل بین دو مرگه، مرگی که ناگزیره
حتی خود تولد آغاز راه مرگه
اینجا میتوانید بشنویید . . . باری مسافر بینوا این تنها داراییهای خودرادر غربتش از اینجا به آنجا بدندان میکشد و چون گنجینه ایی گرانبها به هر بهایی نگاهشان میدارد اماغافل از اینکه بمرور زمان هر کدام ازآنها تبدیل به حبابهایی شده اند .حبابها بنا بر طبیعتشان که عمری کوتاه دارند یکی بعد از دیگری میترکند وحقیقتی را که او سالها از آن میگریخت را عریان میکنند . نه از کوچه نامی مانده و نه از دیوار و گربه هایش, زن روزها و دختران شایسته اش اگر چه همچنان هستند ولی هنوز بر بند و دربندند اما حال نه بر در دکان خرازی , سینما اگرچه درش گل گرفته شده ولی جای پلاکاردش برجاست و تصویری از بازیگری بر رویش که این یکی هم بازیگر سینما نیست و و و . . .

* * * *
نویسنده: حسین . امیریه
سلام . . . این مطلبتون را خوندم میدان منیریه را در افکارم دور میزنم اگر اشتباه نکنم این بانک نبش امیریه و ابوسعید تقریبا روبروی باشگاه سعدیان بود که کنار کوچه حلبی سازی بود و جلوتر هم خرازی خوشخو و روبروی آنهم کوچه اخباری قنادی توکلی که جلوتر هم میرسید به فرهنگ و سر اونهم آرایشگاه گلی راستی خانم . . .عزیز از کسبه سابق کی مانده و کی رفته و شکل و شمایل آنقسمت امیریه همانطور مونده یا اینکه آنجا هم بهم ریخته؟ یاد محل و بچه های خوبش بخیر . . .

پاسخ :ازمیدون شروع میکنم.ضلع جنوب غربی میدون قدیمها مغازه بود ولی حالا مغازه هارو خراب کردند و یک ساختمان ساختند که شده مجتمع قضائی و یک قسمت که مشرف به میدون هست بانک سپه.ساختمان باشگاه سعدیان را خراب کردند و ساختمانی چهار طبقه ساختند که یک قسمت که مشرف به میدونه مطب پزشکان و این جور چیزها ولی داخلش باشگاه هست هنوز که درش توی کوچه وستاهل باز میشه که پهلوی حلبی سازیه.ازمیدون تا کوچه وستاهل همه لباس و وسایل ورزشیه بجز همون حلبی سازی که بعدازانفجار میدان مشغول تعمیرات هستند و معلوم نیست تکلیفش چیه.چند تا خیاطی و و مغازه شبستری هم مثل سابقه.خوشخو و شریکش مغازه را نصف کردند و شدند خوشخو و خوشگو.قنادی کامران یزدی هم که روبروی کوچه اخباریه.اول خیابان انتظام هم همون بساط باغبونی و گلدون فروشی به راهه.این سمت خیابون جای کفش و کیف سلو وکفاشی طلوع الآن کفش ورزشی هست.صاحب پیراهن دوزی وخرازی مژگان فوت کردند و تمام این قسمت ورزشی فروشند به جز گلفروشی زیبا که هر وقت مامانو باویلچر میبرم بیرون اونجا توقف میکنیم و با آقاجواد و ناصرآقا خاطرات قدیم را مرور میکنیم.
در ادامه :
تازگیها با وبلاگی آشنا شدم بنام پاک بوم که صاحب و نگارنده اش از اهالی محل میباشد وهنوز ساکن آنجا که اگر من از دیروز امیریه مینویسم ایشان از امروزش و گاهی هم از دیروزش مینویسند و باز گاهی هم گریزی میزنند به ایام خوش گذشته و . . . خلاصه کامنتدانی وبلاگشان شده محل التماس دعاهای من که جویای محله و اهالی و کسبه اش بشوم اگرچه میدانم هر پاسخی حبابی و بغضی را میترکاند . جای دارد ضمن تشکر از هم محله نازنینم که با بزرگواری و حوصله پرسشهایم رابی پاسخ نمیگذارند بلکه با توصیف و ترسیمی هنرمندانه از حال و روز امیریه , حالا نه اینکه خودرادور نمیبینم بلکه درآنجا زندگی میکنم و با آقا جواد و ناصرآقا و بقیه بجا مانده ها با آه و حسرت از روزگار خوش امیریه میگوییم.

اینهم باز پاسخ دوست عزیز به هم محلی دیگر:چلوکباب رفتاری و شایسته سر جاشون هستند.اتوبان کودک شده یک جای مخروبه که همون جور افتاده.اون سینما اسمش سینماستاره بود که خرابش کردند و تبدیل شده به یک مجتمع مسکونی که طبقه هم کف بانک پارسیان هست و مغازه خشکشویی و پرده فروشی و خرازی فروشی عزیزی.قنادی نبش فرهنگ شده بانک پاسارگاد.قنادی لادن و میهن و کامران یزدی هست.چهره شهر داره عوض میشه و یواش یواش محله تغییر شکل میده.چه خوبه که اینها یادتونه. . .

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

شبانه . . .

شبانه

مرگ من سفری نیست،
هجرتی است
از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر نا مردمانش


آئین مردمی
از دست
بنهاده اید؟
پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ماهتاب
پارو می کشند،
خوشا رها کردن و رفتن؛
خوابی دیگر
به مردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریائی دیگر!
خوشا پر کشیدن خوشا رهائی،
خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهائی!
آه ، این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند


از شعر شبانه احمد شاملو

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

از انسانیت . . .

امروز یک هفته است که دختر ما برای همیشه از پیش ما پرواز کرد تا به همسرش بوبی بپیوندت خب من و خانم دو سه سالی بود به او عادت کرده بودیم و ناراحتی و دلتنگیمان به اوامری طبعیست و اگر غیر این بود غیر طبیعی میبود .بالاخره او یادگاری بوبی بود که من و همسر نه اینکه اورا فراموش نکرده اییم که گاه و بیگاه ازاو با تاثر و تاسف یاد میکنیم از خصوصیات منحصر بفردش و مخصوصا شاد ترین روز زندگیش که بعد از مدتها که همسرش را از دست داده بود وتنها بود روزی که این دختره را خریدم آوردم که عین پروانه دور سر او میچرخید و دانه نهانش میگذاشت و صدها خاطرات تلخ و شیرینی که در طول دهسالی که با ما بود .
اما غرض از نوشتن این مطلب ناراحت کردن شما برای مرگ پرنده ام نیست (هرچند وقتی یکی میمیره و ماهم برای آنکه دیگری تنها نباشه یکی دیگر میخرییم و داستان همچنان با اشکها و لبخندها ادامه داره) بلکه هدفم چیز دیگریست در هفته پیش در هر رسانه ایی از هر قماشی تا دنیای مجازی خبری که در آن پخش شده بود و دل آدمی را بدرد میاورد و احوالش را منقلب میساخت حادثه چاقو کشی بود که متاسفانه با آنکه میتوانست چنین فرجام تلخی نداشته باشد اگر انسانها به وظیفه انسانی خود عمل میکردند بود . باری در چنین زمانی هفته پیش جمعه که از سر کار به خانه بازگشتم دو قناری نر که با آمدن من شروع به آواز خوانی میکنند یا جیک جیکی بنوعی که بخواهند خوشحالیشان را بیان کنند. هردو ساکت و آرام بودند با آنکه عجیب بود و سابقه نداشت من متوجه نشدم چرا چنینند وآنرا به حساب پر خوری و خستگیشان گذاشتم . تمام حواسم به شنیدن اخبار بود با آنکه میدانستم این دو هرگز پیش هم نمیشینند آنموقع ساکت کنار هم بودنداین امر عجیب هم مرا متوجه وضع غیر عادی قفس نکرد, تا اینکه موقع شام برایشان برنج آوردم تازه دیدم دخترک ته قفس افتاده و این دو غمگین روی چوبی که بالا سر اوست نشسته اند . همیشه چنین موقعی هرکدام سر ظرفهایشان میروند تا بخورند ولی نه برنج ونه تکه سیب و خیار هر آنچه را که دوست دارند را بردم سراغش نرفتند و همچنان پیش هم نشسته بودند. من جسد دختر را از قفس برداشتم حالا هردو به جای خالی او ذل زده بودند . انگوری که نام یکی از پسرهاست در هر حالی با موزیک شروع به خواندن میکند هر ترانه ایی را که میدانم دوست دارد را گذاشتم تا از آن پریشان حالی در بیاید, اما او هم چنان ساکت بود البته انگوری رابطه بسیار خوبی بر خلاف بوبوش با او داشت طوری که شبها به هم میچسبیدند و میخوابیدند ناراحتیش را میتوانستم درک کنم اما بوبوش که با او خوب نبود اندوهش و دلتگیش باورش برایم سخت بود. خلاصه خاک قفس را عوض کردم دانه تازه ریختم اما این دو رفیق وفادار همچنان در سوگ دوستشان نشسته بودند. شب موقع خواب که رسید اوج ناراحتی و غم من و همسر گشت چرا که انگوری با صدایی که تا آنموقع از اونشنیده بودییم معلوم بود دخترک را صدا میکرد و با چشمانش درون قفس و حتی بیرون دنبال او میگشت و بوبوش که منظور اورا میفهمید او هم بدنبال دخترک بود و مثل انگوری با لحنی متفاوت صدایش میکرد به همسرم گفتم انسانیت بمفهوم واقعی کلمه را باید از این دو پرنده که با همدیگر چند گرمی بیش نیستند آموخت این عکس العمل این دو نسبت به مرگ هم جنس و هم قفسشان و آن واکنش آدمها از حافظ قانون گرفته تا رهگذر و غیره در سرزمین محبوبم که قاتل با چاقویش و بقیه با اهمالشان جوانی را کشتند و هم خانواده ایی را و هم انسانیت را سیاهپوش کردند. اگر یادتان باشد چند ماه پیش در همینجا از گربه فداکاری که یک تنه با چندین سگ غول پیکر در افتاد تا جان صاحبش را نجات دهد نوشتم و فیلمش را هم گذاشتم وقتی آن حیوان را که بتنهایی خود را بخطر انداخت را با جمع آن تماشاچی ها که به خود زحمت ندادند تا جلوی فاجعه را بگیرند از اینکه بخواهم آنها را با حیوانی بسنجم احساس شرم میکنم چرا که با این دو حکایتی که من گفتم وحکایاتی که هر کدام از شما دوستان از مهر و صفاو وفاداری این زبانبسته ها میدانید , آری احساس شرم میکنم آنها را حیوان بنامم یا با حیوانات بسنجم زیرا که حیوان بودن نیز برای خود کلاسی دارد و ظرفیتی که برخی از آن هم بی بهره اند.

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

بانوی غروب آفتاب . . .

خاطرات عزیزان در نبودشان مانند فنجان قهوه ترک یا اسپرسویی را میماند که با تمام عطر و طعم و شیرینی و گوارایی . . . در آخر تلخی ویژه خود را دارد!!!

نقاشی بالا: بانوی غروب آفتاب اثر کاسپارداوید فریدریش Caspar David Friedrich

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

آرزویی که دیگر ندارم . . .

مقدمه : زمانی که بچه بودم و آرزویی داشتم که برآورده نمیشد مادر بزرگ نازنینم برای اینکه تسلایم بدهد میگفت حتما مصلحتی بوده وگرنه پروردگار الرحمن الرحیم هست و تمام بنده هایش را یکسان دوست دارد و . . .

در محل کار تازه ام با یکی از همکاران گپ میزدیم که حرف ما کشیده شد به مرگ و میر و کوتاهی عمر بعضی از آدمها و بعد رو به من کرد و پرسید چند سال دارم گفتم 52 و بعد هم از آنجایی که با مدینه گفتن فوری دلم کباب میشود به او گفتم با مقایسه با خواهر و مادرم که چهل و چند سالگی مردند ومخصوصا پدرم که با 35 سال رفت طوری که من اصلا بیاد نمیاروش هر روز صبح که چشمم را باز میکنم و میبینم هنوز زنده ام پروردگار را شکر میکنم برای طول عمری که بمن داده که یکهو پرید وسط حرفم وگفت من پدرم را اصلا نمیشناسم حال چه برسد که بدانم زنده است یا مرده تنها همینقدر میدانم که ایرلندی بوده پرسیدم چند سالت هست گفت 50 سالمه که بعد هر کدام رفتیم سر کار خودمان اما من راستش ناراحت بودم که چرا حرفهای ما به اینجا کشید اگر چه در طول اقامتم در اینجا بارها با قصه های مشابهش بر خورد داشتم باری حرفهای همکارم و دیگرانی که با آنها برخورد داشتم از لابلای حرفها و یا عکس العمل هایشان این دستگیرم شده که در هر سن و سالی که باشی و از هر جنسیت و قماشی و سرزمینی فرق نمیکند همانقدر که داشتن والدین, شادی و دارایی غیر قابل توصیفیست, نبود و نداشتنشان هم غمی بی انتها میباشد. در همین حال و هوا بودم یاد دو حکایت تلخ افتادم اولی تقریبا مربوط میشودبه اوایل دهه پنجاه که در خانه یکی از خویشان میهمان بودم .غروب با پسر صاحبخانه زدیم بیرون خانه آنها کوچه مریخ در خیابان سپه که یکی از مدارس هدف پسرانه هم آنجا قرار داشت بود . دوتایی میخواستیم بریم میدان حسن آباد و بعد از اینکه کارمان را انجام دادیم او برگرد خانه شان منهم بروم خانه خودمان از کوچه شان که وارد خیابان سپه شدیم هنوز چند قدمی نرفته بودیم تقریبا روبروی آشیخ هادی نرسیده به باستیون سر کوچه ایی چند نفر زن و مرد دور چیزی حلقه زده بودند که کنجکاوی مارا هم برانگیخت به جمع آنها نزدیک شدیم دیدیم بچه ایی در قنداق روی اسفالت پیاده روخوابیده و مردم هم همینطوری میبرند و میدوزند و کسی لااقل همت نمیکند بچه را از زمین سفت و سخت بردارد تا تکلیفش مشخص شود اما تا بخواهی تفسیر بمیل و انواع و اقسام انگهایی که به مادر ش و خود بچه میزنند و به تنها چیزی که فکر نمیکنند که این طفل شاید ثمره عشقی میباشد و مشکلات فرهنگی یا مالی . . . مادر را وادار به این حرکت نموده است . شنیده بودم میگفتند بیشتر مادران که بچه خود را سرراه میگذارند در گوشهایی کمین میکنند تا ببینند چه بر سر جگر گوشه شان میاید بهمین خاطر مرتب به دور و بر نگاه میکردم و به هر خانم جوانی بد بین بودم که در این موقع ماشین گشت پلیس کلانتری مرکز در خیابان ظاهر شد که با سر و صدای مردم ایستاد وقتی داستان را گفتند مامورشانه خود را بالا انداخت و با خونسردی گفت که آنطرف خیابان مربوط میشود به کلانتری 12 باید به آنجا خبر دهید. حالا تعداد مردم یا تماشاچی ها زیادتر هم شده بود که چند تایی دایه های مهربان تر از مادر هم پیدا شده بودند, ولی بچه همچنان در هوای گرگ ومیش خنک غروب همچنان بر روی زمین بود.من و دوستم با اکراه و بی میلی که میخواستیم بدانیم عاقبت بچه چه خواهد شد مجبور بودیم که آنجا را ترک کنیم ولی در بین راه هر دو ناراحت و تنها راجع به آن طفل معصوم حرف زدیم از دوستم که جداشدم در تمام راه به بچه فکر میکردم وقتی خونه رسیدم به مادر بزرگ قصه را تعریف کرده و به او گفتم اگر مردم نبودند برش میداشتم میاوردم خونه خودمان ,مادر بزرگ که ناراحتی مرا حس کرده بود با خنده بزبان ترکی گفت بالا پیشیک بالاسی دییرده . . . ( پسرم بچه گربه نبود) که همینطوری برداری بیاری . چهره مادر بزرگ حکایت از این داشت که او هم از خبر من ناراحت شده است شاید او هم داستانهایی مشابه را بیاد میاورد.
چند سال بعد که خدمت سربازی را در کلانتری سپری میکردم شب دیر وقت مامورین بچه قنداقی را به پاسدارخانه آوردند که سر راه پیدایش کرده اندکه اینبار مامورین دور بچه حلقه زدند و بچه بیگناه را بمباران قضاوتهای ناعادلانه و یکطرفه همراه با ناسزا و غیره نمودند و افسر نگه بان هم بدتر از آنها برای کودک پرونده ایی درست کرد که فردا راهی شیرخواهگاهش کند . از آن تاریخ هر بار بچه سرراهی میشنوم یا جایی میخوانم یاد آن دو بچه میفتم و به این فکر میکنم بالاخره سرانجام آنها چه شد ؟

زمانی که به آلمان آمدم و با سرگذشتهایی مانند همکارم
آشنا شدم و دیدم که واژه حرامزاده تنها برای خالی نبودن عریضه در کتاب فرهنگ لغاتشان میباشد و نه در سطح جامعه و مردمشان و قربانیان یا ثمره ها بدون شرم و خجالت از وضیعتشان میگویند و قانون گذار با قوانینش دولت را موظف کرده تا از مادران همه رقمه حمایت کند که بتوانند ثمره خواسته یا ناخواسته خود را بزرگ کنند و وقتی اولین بار شنیدم در برخی شهرها ی آلمان محلهایی هستند مانند صندوق امانات که مادرانی که با تمام امکانات فرهنگی و مالی اینجا مایل به نگاهداری فرزند خود نیستند بجای اینکه در خیابان یا جلوی خانه اعیانی رها کنند بچه را در آن صندوق ها بگذارند. سالها به فرهنگ و قوانین و این جعبه های کودکشان غبطه میخوردم و حسرت و آرزویش را برای سرزمینم و بچه های سرراهیش و مادران ناتوانش داشتم, که الان با خبرهایی که میرسد , برای دولتیان فحشای خیابانی عار ولی تدوین قانون دولتی اسلامیش برای مجلسش دستور کار است تا برای بوالهوسان نا مسول راه را هموار کنند مثل ازدواجهای موقت و چند همسری های بی ثبت و سند و صدها و هزاران معضل های دیگر که همه بهتر از من میدانند که نیازی به بازگویی من نیست, حال خود آرزو میکنم و از پروردگار میخواهم که آرزوی سالهایم حالا حالاها بر آورده نشود.


پینوشت : جعبه بچه ها یا Baby hatch در اینجا . . .

لینک در بالاترین

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

حسرتها . . .

امان از دست حسرتها و کاشکی ها که با گذشت زمان بجای کم شدنشان به تعداشان افزوده نیز میگردد!!!

امروز آلبوم عکسهای قدیمی را که تنها یادگارانی از یار و دیار و روزگاران خوشگذشته میباشد که در این غربت دارم را ورق میزدم و به بعضی از آنها که میرسیدم فرقی هم نمیکرد که این تکه مقوایی چه قد و قواره ایی داشتند 4.3 و6.4 وکوچکتر ویا بزرگتر اگرچه همگی زمانی و فضایی و کسی و کسانی را در خود ضبط کرده بودند ولی برخی حکایاتی را در خود داشتند و بهمراهشان آهی از نهاد و حسرتی و کاشکی . . .
در مجموعه عکسهایی که دارم متاسفانه از عزیزترین و اصلی ترین شخص زندگیم مادر بزرگ دوسه تاعکس بیشتر ندارم که دلیلش این است که مادر بزرگ بخاطر باورهای دینی که داشت(مادر بزرگ زنی مومن از نوع کلاسیکش بود و به رفتار و یا باور کسی کاری نداشت ) برای اینکه عکاس و یا ظاهر کننده عکس مرد است و نامحرم حاضر به انداختن عکس نمیشد البته وقتی از او میخواستم و اصراری و ابرامی میکردم بنده خدا بنا به علاقه اش به من حاضر میشد خب منهم با تمام تمایلی که داشتم از او بیشتر عکسهایی داشته باشم برای اینکه مجبورش نکنم و ناراحت نگردد صرف نظر میکردم. اینجاست که وقتی میبینم امروزه با این پیشرفت صنعت و تکنیک که با موبایل و دوربین و غیره براحتی میتوان لحظه ها را ثبت کرد و بدون نیاز به نامحرم با کامپیوتر و غیره خود رتوش و چاپ کرد حسرت میخورم که چرا این امکانات را در آن دورانی که با مادر بزرگ بودم که بهترین ایام و شیرین ترین روزها و ساعات حیاتم بودند, که من میتوانستم لحظه به لحظه آن ها را به تصویر بکشم و ثبتشان کنم این ابزار و وسایل نبودند .
در میان عکسهایم این یکی با تمام کوچکی من و کوچکی خودش از همان عکسهاییست که آنرا بیشتر از خودش برای حکایاتش دوست دارم و هنوز هم با گذشت بیش از چهل و اندی سال آنقدر برایم تازه است که گویی دیروز اتفاق افتاده است و دیگر رازی که در این عکس وجود دارد که با تمام مبارزه ام با خرافه و خرافه گری مثل قسمت و این قبیل چیزها وادارم میکند که مکث کرده و تردید کنم .

عکس مربوط است به پاییز 1340 یکی دو ماه بعد از مرگ پدر یعنی همان زمانی که مادر بزرگ بالاخره سعی و کوشش به نتیجه رسید و مرا پیش خودش برد که بعبارتی من این اولین عکس بعد از پیوستن به او را برای خود تولدی دوباره میدانم و هنوز حتی عکاسی را بیاد میاورم که خانه خاله ام بودییم که مادر بزرگ از پسر خاله بزرگه خواست مارا به عکاسی ببرد تا از من عکس بیاندازد که او هم مارا بغل دبیرستان اخباری در کوچه ایی نزدیک میدانشاه به عکاسی برد که حیاطی با حوض و درخت هایی داشت و فکر کنم عکاس دوربینش در گوشه ایی از همان حیاط قرار داشت که مرا روی چهار پایه ایی نشاند و این عکس را انداخت, باری مادر بزرگ این عکس را برای این تهیه کرد که به گذر نامه اش واردم کند تا بتوانیم از ایران بیرون برویم و در سرزمینی که برادرش زندگی میکرد ما هم ساکن بشوییم و در آنجا زندگی کنیم . متاسفانه عدم هم خوانی نام خانوادگی مانع گردید و مستلزم رضایت ولی و یا قیم من که عمویم بود که بنا به مخالفت های او با نگاهداری من توسط مادر بزرگ و حتما راضی نشدنش به این هجرت نقشه های مادر بزرگ را نقش بر آب کرد و همین باعث شد که در امیریه همچنان ماندگار گردیم و من در این محله زیبا هم رشد کنم و هم از دریای بیکران مهر مادر بزرگ سیراب گردم و اینجاست که هر بار این عکس را میبینم آرزو میکنم کاشکی زمان متوقف میشد و من هنوز همان طفل بودم و مادر بزرگ زنده بود و دنیا هم همان که بود با همان کسانی که بودند حالا نیستند همانگونه میماند و . . .
در همان ماه های اقامتم در اینجا به همت دوستی از دوستان خواهرم مادر بزرگ مقداری از عکسهایی را که داشتم را برایم فرستاد که این عکس هم جز آنها بود که وقتی این عکس را دیدم یاد همان داستانی که گفتم افتادم فکر کردم مادر بزرگ این عکس را از قصد فرستاده بگوید دیدی قسمت و سرنوشت دروغ نیست دیر و زود دارد و سوخت و سوز نداردوقسمت این بود که تو غربت نشین بشوی .
حق با مادر بزرگ بود که همیشه میگفت نمیتوان از سرنوشتی که خدا رقم یا قلم زده فرار کرد. اینجاست که آه میکشم که پروردگار قادر پس چرا اینرا آنزمان میسر نکرد که غربت را بامادر بزرگ تجربه کنم و زیستن در آن و ساختن با غمش را مانند همه چیزهایی که از او آموختم , یاد بگیرم و چه بسا باهم بودنمان در غربت آن چند صباحی که بعد از خروج من هنوز از عمرش باقی مانده بود و رفت را هم در کنارش بودم و در کنارم بود.

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

بیاد تو . . .


بیاد تو

که در خزان شکفتی و در بهار پژمردی

وه که چه کوتاه بودند فصلهایت . . .

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

کوچه ها . . .

شعر کوچه های آزادی

یادته چه شور و حالی داشتن کوچه ها؟
یادته اون خاطرات پر صفای قدیما؟
یادته چه حس پاکی داشتن کوچه ها؟
یادته امن و امون بود کوچه ها؟
یادته یه پارچه جون بود کوچه ها



راستش برای اینجا مطلب دیگری در نظر گرفته بودم اما امروز در یوتوب که دنبال شعر وقتی تو میگویی وطن شاعر شجاع مصطفی بادکوبه ایی میگشتم که در گوشه صفحه چشمم خورد به کلیپی بنام شعر کوچه های آزادی که نام مستعار سراینده اش فریاد میباشد که کلیپ زیباییست با شعری منظومه وار ولی ساده که بویژه قسمت اولش درست همان حرفهایست که من برای بیانش امیریه را راه انداختم تا به یاد آنهایی که از یاد برده اند بیاورم و برای نسل بعدی که ندیده اند و شاید از بزرگانشان جسته و گریخته شنیده اند بگویم که حقیقت دارد زمانی نه چندان دور ما منشور کوروش و سه دستور اساسی زرتشت را به هر دینی و آیینی و مسلکی که تعلق داشتیم زندگی میکردیم .خلاصه وقتی این کلیپ را که با روزهای خوشگذشته آغاز شده و به امروزما رسیده و شاعر در پایان بشارت آنچه را که آرزو وهدف تک تک ما میباشد در آینده ایی که امیدوارم دور نباشد را میدهد را دیدم تصمیم گرفتم که اینجا قرار بدهم تا دوستان امیریه هم ببینند و . . .

کوچه هامون رو دوباره ما می سازیم بخدا،
به ایرونی بودن خود ما دوباره می بالیم بخدا،
« سرخی من از تو » رو از ته دل،
توی هر کوچه و پس کوچه می خونیم بخدا،
عطر آزادی رو تو این کوچه ها،
ما دوباره می بوییم بخدا،
گلهای شادی و نشاط و توی هر کوچه میکاریم بخدا.



۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

میهمان . . .

اوایل هفته برایم ایمیلی میفرستد و میپرسد در شنبه و یکشنبه چه ساعتی میتواند زنگ بزند در جواب مینویسم روزهای کاری از 4 به بعد آخر هفته هم فرقی نمیکند مینویسم مختاری از این لحظه هروقت دوست داشتی تماس بگیری و ایمیل را میفرستم و در ست از همان لحظه حالت بچه ها یی را دارم که از آمدن میهمانی عزیز باخبرند و هر لحظه انتظار ورودش را دارند و پی در پی یقه مادر را میگیرند مدام میپرسند پس کوشند و کی میایند و . . . ولی من با خود کلنجار میروم هر روز بعد از اینکه تعطیل میشوم شتابان خودرا قبل از 4 میرسانم و روزها با تلخی میگذرند جمعه را هم با هزار جان کندن پشت سر میگذارم . شنبه بر خلاف معمول خرید آخر هفته را سریع انجام داده به خانه برمیگردیم . شنبه هم از میهمان عزیزم خبری نمیشود . یکشنبه با همان انتظار این چند روزه شروع میشود برای فرار از تلخیش در یو توب یکی از ترانه های شادروان مرضیه گل سپید که شدیدا دوستش را دارم را پیدا کرده و میروم آشپزخانه که قهوه ایی بخورم و سیگاری بکشم همینطور که به ترانه گوش میدهم و در رویاها هاج و واج سر گردان میشم که صدای زنگ تلفن بخودم میاورد ,میشنوم که خانم همسر میپرسد شما و بعد ادامه میدهد بعله تعریف شمارا از حسین خیلی شنیدم . . . که صدایم میکند آقای محسنی هستند تلفن را میگیرم چه حالی داشتم غیر قابل توصیف همینقدر که میبینم موهای دستم سیخ شده اند محسنی میگوید بعد از چهل سال با سختی قوایم را جمع کرده میگویم آری چهل سال آنهم چگونه و کجا و در دل خویش مانند حمید نفرین میکنم دستانی که سنگ تفرقه انداختند و ما را به این روز روزگار . . .
با محسنی اول از همه باهم بچه ها را حظور غیاب میکنیم سیف نیا , عرب, حق پناهی, الستی ,حاجیان, راد پسند, بیات, اوژن, افغان, افشار, رضا زاده, کلانتر, یزدان یار و برادرش هادی که همکلاسی ما بود و سخت بیمار که در میانه راه از ما جدا شد, حاجیان, کربلایی, حسینی . . . بعد نوبت به معلمها و ناظم و مدیرو فراش میرسد و خانم بهبهانی معشوقی با چهل عاشق سینه چاک که هر کدام ازآنها مابودیم عجبا رقیبانی که همدیگر را تحمل میکردیم . محسنی را نمیدانم من حال کوچک و کوچکتر میشوم و گاهی بدنبال او میروم و گاهی اورا دنبال خود میکشم حتی پسر خاله ناصر را هم فراموش نمیکنیم که بیچاره خودش را کشت تا آقا موشی و قمی و غفاری و قاسم آقا و ماهرو تا محسن کله پز و پسره بیریخت شر هم محله آنها که برای پز دادن علامت دسته را میکشید . آنموقع ها در دبستان مولوی منکه حریف محسنی در پینگ پونگ نبودم حالا با واژه ها با نامها و نشانیها با او پنچه نرم میکنم از مسجد فیض و آقای پیشنمازباحالش که در قوام دفتر مینشست و جمعه ها به مردم صبحانه سنگک خشخاشی و پنیر لیقوان میداد تا دسته بوعلی که به خودی ها زنجیر هم میدا د میرسیم به عصمت خونجگر که سر پل خواجو را میخواند و ملوک ( بچه ها شغال ) میگفتند تا سید علی دیوونه که روغن نداشت بادنجان سرخ کند.(
در باره عصمت و سید علی در اینجا نوشتم ) ( ملوک)با چند خاطره ریز که برایش میگویم یکساعت را سپری کردیم با آنکه خیلی جاها برای دیدن و خیلی نامها برای گفتن دارییم باالجبار از هم باز جدا میشوییم با این وعده که بزودی دیداری تازه کنیم و ناگفته هایمان را حظوری بگوییم و قرار میگذاریم هر کدام ردی از همکلاسی ها داشت آن دیگری را خبر کند .
آخ که چقدر بعد از این یکساعت احساس آرامشی داشتم گویی نیشتری به دملی زده وجودی را از التهاب انداخته باشند نشان به آن نشان آنشب چنان آسوده خوابیدم که برای اولین بارصبح خواب ماندم.
پینوشت:
اول - باز سپاس بیکران از بادبان نازنین که پل و مسبب این رسیدن بود که در همین صفحه در قاصدک یک و دو قبلا توضیح داده ام.
دوم- محله ما امیریه فردا یکساله میشود وبلاگی که جور فیلتر شدن امیریه اصلی را میکشد تا دوستان داخل بتوانند به امیریه دست رسی داشته باشند.
سوم - اگر لینک ملوک برای دوستان داخل باز نشد تا داستان این زن بینوا را بخوانید, برایم بنویسید تا خود مطلب را در محله قرار بدم.

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت . . .


سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم
دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

حافظ
پینوشت:
عکس از اختر قاسمی منبع
گویا نیوز

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

از مرضیه و برای مرضیه . . .

در این دنیای مجازی بارها پیش آمده که برای موضوعی و کسی نه یکروز و دوروز بلکه هفته ها و ماه ها نوشتیم امروز نوبت مرضیه است که از او و برای او بنویسیم ,یعنی ماهایی که بیرونیم و دستمان باز است .آری ما که دایما از دموکراسی سرزمینهایی که جا گرفته اییم دم میزنیم امروز روزیست که باید نشان بدهیم دمو کراسی را که یکی از مهمترین اصولش احترام به رای و عقیده دیگری است را اگر در داخل میهن بلازده زنان و مردانش در سختیها رشد کرده به آن رسیده اند ما هم در آزادی که داشتیم آموخته اییم و امروز روزی است که ثابت کنیم ما همه با هم هستیم را شعار نداده بلکه از آن ابزاری ساخته اییم تا به مقصودی که سه دهه پیش نرسیدیم برسیم.اینجاست که هموطنان ساکن در فرانسه مانند هم میهنانشان درآمریکا به نیویورک آمده و بدون در نظر گرفتن سلیقه ها با هر رنگ و ایده و پرچم و . . . کنار هم جمع شده و بنیابت از بقیه مردم سرزمین محبوبشان خواسته مشترکی را فریاد زدند آنها هم روز دوشنبه با شرکت در مراسم خاکسپاری مرضیه عزیز به شکوه خاکسپاری او که شایستگی خیلی بیشتر از آنرا داشت بیفزایند .
همه آگاهیم مرضیه این گوهر یگانه و بانوی هزار آواز بدون تجلیل های ما چه بخاطر بزرگی و عظمتش و چه در تک تک آثاری که از او مانده جاودانه گشته است . حرکت ما تنها صحه ایی است بر انسانیت ما که نشان بدهیم ارزش ارزشها را میدانیم وبه هر کسی و یا کسانی و بویژه مرضیه که شش دهه عمرش را وقف کرد و جیره خوار تاج و ریزه خوار دستار نگردید ارج مینهیم .
پیشنهاد :
در اینجا از دوستان بدون آنکه نامی از کسی ببرم میخواهم هر کسی دوست دارد برای بزرگداشت و یادی از مرضیه خاطره ایی از او یا از ترانه هایش دارد و امکان بیانش را دارد بنویسد که در این صفحه بنام نویسنده اش ثبت شود .
عکس از رضا دقتی
1. در دعوت من برای بزرگداشت از شادروان مرضیه فروغ عزیز پیشگام شده در وبلاگش اقاقیا از اولین خاطره اش با ترانه سنگ خارا نوشته است در اینجا بخوانید . . .
2. فرهاد عزیز هم در وبلاگش تقویم تبعید بزرگداشت بانو مرضیه در تلویزیون ایرانیان برلین را گذاشته است بزرگداشت بانو مرضیه در در اینجا ببینید . . .
3. دوست خوبم بادبان در مطلبش برای مرضیه نوشته زیبایش را چنین پایان میبرد : اگر روزی روزگاری گذرتان به پاریس افتاد در شهرک اورسورواز واقع در شمال غربی پاریس نزدیکی‌های مزار وانگوگ، آن نقاش عاشق گل آفتاب گردان، مزاری را خواهید دید که به روی سنگ مرمری آن نوشته شده است اشرف‌السادات مرتضایی و اگر آهسته گوش جانتان را به روی این سنگ مرمر بگذارید ...صدایش را خواهید شنیداگر از مزارش دور شدید از یادش دور نخواهید شد . کل نوشته در اینجا . . .

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

چی بگم ,مرضیه هم رفت . . .




چی بگم
چی بگم وقتی که این دیوونه دل بونه می گیره
تو رو می خواد، تو رو می خواد
چی بگم
چی بگم
چی بگم وقتی که سر می زنه بر دیوار سینه
تو رو می خواد، تو رو می خواد
چی بگم
چی بگم
وقتی که این خون شده از دست تو هر شب تا سحر فکر تو و ذکر تو، سودای تو داره
تو رو می خواد، تو رو می خواد
. . .


با صدای زنده یاد مرضیه بشنویید

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

قاصدک (2) . . .

در ادامه :
با سپاس فراوان از بادبان عزیز:

در طول این سالها که در انتظار وقوع معجزه ایی بودم و پنجره اتاقم را برای آمدن قاصدکی خوش خبر باز گذاشته بودم دوست عزیزم قاصدکی شد و معجزه کرد و پیک شادی با خود آورد .




تصویر سمت راست که قبلا هم در اینجا قرار داده ام آخرین عکس ما یاران دبستانی بود که یکی دو ماهی به امتحانات نهایی ششم انداختیم وبرای اولین بار بود که بر خلاف 5 سال گذشته که در کلاس درس و در چند قسمت با معلم آنسال انداخته میشد اینبار اولیا مدرسه مارا در حیاط مدرسه جمع کردندتا جملگی در کادر قرار بگیریم وجدای از معلم اصلی ما معلم نقاشی و مدیر و ناظم هم در کنار ما ایستادند تا در این عکس یادگاری که هم نکته پایان یک آغازی بود و هم نکته شروع آغاز دیگر, سهمی داشته باشند. باری این آخرین عکسی بود که دبستان مولوی از کلاس ششمی هایش داشت که اورا ترک میکردند و عجبا خود هم بارش را بست و از کوچه مدرسه و مطیع الدوله به خیابان فرهنگ کوچ کرد و مجموعه ما هم چون دانه های تسبیح نخ پاره شده ایی به گوشه ایی افتادیم. دوره اول جداییها از اینجا آغاز شد اگرچه تلخ بود ولی میشد تحملش کرد چرا که هنوز اراده میکردیم همکلاسیها را میدیدیم و یا اقلا راجع به آنها از بقیه میشنیدیم و چند تایی که نقل مکان کرده بودند عشق محله آنها را به هر بهانه ایی بسمت خود میکشید, مثل روزهای تاسوعا و عاشورا که خیلی گمشده ها را میشد دید حتی دختر های محله که به خانه بخت رفته بودند.از بچه ها یکی دوتایی زده بودند بیرون که باز جسته و گریخته خبرشان میرسیدواگر هم چند تایی خبری و اثری ازشان نبود جای نگرانی نبود, میشد غیبتشان را توجیح کرد تا اینکه تغییرات 57 آمد و رفته رفته رابطه ها کمتر و کمتر شد ند و بازی کلاغ پر شروع شد و جدایی های واقعی و تلخ هم آغاز شد و حالادیگر غیبتها تنها سه دلیل برای توجیه داشتند, مانند حکایت بره ایی که در گله ایی گم میشود که میتوان فکر کردکه در آغل جامانده و یا از گله جدا شده و به بیشه همسایه رفته و یا اینکه خدایی ناکرده اسیر گرگ شده همانطور که این آخری به تن شبان رعشه میاندازد حکایت ما چند تایی که هنوز در محل مانده بودیم, وقتی تلاشهایمان برای باخبر شدن از حال و روز دوستانمان بی نتیجه میماند شده بود.خلاصه در بازی کلاغ پر نام من نیز خوانده شد و بدنبالش هم پر و در پی آن هم دوری از یار و دیارو بی خبری و تنها ره آوردم رعشه ایی که با خود آورده بودم .
با آنکه حرف برای گفتن بسیار است در اینجا به این مقدار بسنده کرده وباقی را به نوشته های دیگرم میسپارم و حال به موضوعی میپردازم که دلیل این خانه تکانی پاییزی دل گشت. راستش دوست داشتم شادیم را با شما دوستان امیریه تقسیم کنم اما چه میشود کرد که دل تک تک ما فرقی هم نمیکند چه آنانکه که در داخل هستند و ما که برونیم غرق خون است و جملگی مبتلا به دردی مشترکیم . باری بنا به رسم هرساله امسال هم در اول مهر و آغاز سال تحصیلی نو فیلم یاد هندوستان کرد و افسوس دورانی را خوردم که مثل خیلیها قدرش را ندانستم از این رو بود که مطلبی با عنوان ( آ با کلاه آ بی کلاه و الف ) نوشتم وقصدا عکس کلاس اولم را هم ضمیمه نمودم کاری که هر وقت مناسبتی باشد انجام میدهم به این نیت که دنیا را چه دیدی . . . که این بار گویی دعای غریبانه ام به هدف اصابت کرد و ایمیلی از بادبان نازنین دریافت کردم که عکس بالا که در قسمت اول مطلب هم میباشد, همراهش بود که برایم نوشته بود دوستی دارد به نام محسنی که مثل من و خودش حال در بیشه همسایه میباشد گویا بامن هم مدرسه بوده که در این عکس هم دیده میشود آیا میشناسمش؟ دیدن نام محسنی و بعد وقتی روی صفحه مونیتورعکس ارسالیش ظاهرشد با دیدن چهره این ده نفر چه حالی پیدا کردم که هنوز هم ادامه دارد غیر قابل وصف میباشد, تنها اینرا میتوانم بگویم دوباره بچه شده بودم در حیاط مدرسه بودم و بجای یا حسین که تا موقع خروجم بر مدرسه طنین انداخته بود باز از کلاسها برپا و بر جا ی و خانم اجازه وصدای ویولون آقای سرود که از ویوالدی و زنده یاد یاحقی زیباتر مینواخت را میشنیدم. بعد از سالها همان حال چوپانی را داشتم که یکی از بره های گمشده اش را سالم پیدا کرده بود دل کندن از این حالم سخت بود اما باید به بادبان جواب میدادم جوابیه ام مانند حالم پریشان بود نوشتم بامحسنی در تمام دوران همکلاسی بودیم و از بچه های یکی از کوچه های اسفندیاری میباشد و مشخصه ایی که از او بیاد دارم موقع بازی پینگ پنگ از فرط هیجان موقع بازی زبانش را بیرون میاورد (البته اینرا اینجا مینویسم که زیبا ترین لحظه زمانی بود که سرویس دست او بود وقتی توپ را بالا میانداخت برای اینکه چرخی بزند نا خواسته کش و قوصی هم به خودش میداد شبیه قر دادن)و فرستادم که بادبان نازنین بی وقفه در جواب ایمیل ام باز عکسی اما اینبار از امروز محسنی را فرستاده و نوشته بود الحق و الانصاف هنوز هم عالی بازی میکند .

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

قاصدک (1) . . .

در زمانهایی که نوجوان و جوان بودم بنا بر خصلت این دوران و سن سال که آدمی سر شار از شور و حال و تهی از تجربه میباشد به بهانه ایی این جمله (بدنبال گمشده ام میگشتم غافل از اینکه خود گمشده گمشده ام میباشم) را جایی نوشتم که بعدها ازگذشت زمان و تجربه اندوزی هایم آموختم که هر کدام ما وا قعا خود بنوعی گمشده گمشدگانمان که عمری دنبالشان میگردیم, میباشیم !!!
دبستان مولوی مدرسه نقلی در دل کوچه پسکوچه های امیریه و مهدی موش با هفت کلاس درس و حیاطی که در کمال گشاده دستی تنها برای بچه های دو کلاس کافی , همگی در آن میلولیدیم و ریشه های عاطفه بینمان ریشه میدواند و عمیق تر میشدند بگونه ایی که شش هفت ساعت در کلاس و حیاط مدرسه بسمان نبود و سیرمان نمیکرد که ساعاتی راهم در کوچه ها و بن بستهایمان خرجش میکردییم .
دبستان مولوی با تمام کمی ها و کاستیهایش بقول شمس هم مدرسه ایی نازنینم که بوی آمونیاک ادارار کلاسها را پر میکرد و خواننده عزیزناشناس وبلاگم که نوشته: موقعی که خانم نخست کریمی مشقش را خط میکشیده قسمتی از سقف فرو میریزد و همین هم باعث انحلالش میگردد و . . . هیچ کدام باعث نگشتند دوران آنجا بودنمان برگهای زرینی از دفتر خاطراتمان نگردند. دبستان مولوی صفحه پازلی بود و ما همکلاسیهای نظام قدیمی که 6 سال را از اول تا آخر باهم سر کرده بودیم تکه های پازل آن که جدایی اولیه مان با تمام تلخییش اجباری تقریبا قابل تحملی بود که با پایان دوره ابتدایی باید در دبیرستانها پخش و پلا میشدیم اما با این گارانتی که در محل میشد باز از همدیگر شنید و با هم دیداری داشت, متاسفانه عمر این دوران هم کوتاه بود که آفت زد و اینبار جدایی ها تلخی خود را بیشتر به کاممان کردند و ناف ارتباطیمان بریدند و آخرش هم آن عده ایی مان که جان سالم بدر بردیم, تعدادی در درون و بقیه هم در برون جز مفقودین شدیم . در دوران آرامش قبل از طوفان خانمان برا انداز چند سالی هنوز هر کدام از ما که راهمان از جلوی مدرسه نیمه مخروبه کج میشد تابلوی بجا مانده اش با تمام آه و حسرت ها پادزهری برایمان بود که بنوعی هنوز میشد صدای همهمه و خانم اجازه های بچه ها رامی شنیدیم و احساس میکردیم که این دلخوشی هم دیری نپایید و نام دبستان مولوی جایش را به عزاداران حسینی داد و یا حسین های آنها هم . . .
باری ما مفقودین و باز مانده های آن کاروان هر کدام در منزلگاهای تازه مان بویژه دسته تبعیدیها یمان دلبستیم به معجزه و قضا و قدرو صحت این گفته نرسیدن کوه و رسیدن آدمها و به باد و قاصدک و کلاغهای خبرچین و . . .
ادامه دارد . . .

۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

از رز تا تونی کورتیس . . .


در اینهفته هالیوود سه بزرگ خودرا یکی پس از دیگری از دست داده و سیاهپوش شد سه هنر مند بزرگی که برای جاودانگیشان بجز ستاره هایی که در هالیوود در کف خیابان نامشان را بر خود دارند هرکدام نامشان با فیلمی جاودانه گره خورده است تا نامشان همواره زنده نگاه بدارد .
اولین راهی گلوریا استوارت
Gloria Stuart بود که موقع مرگ 100 سال داشت . بازی فراموش نشدنی گلوریا در نقش رز پیر زن بازمانده کشتی تایتانیک که اورا کاندید بهترین بازیگر زن نقش دوم نمود .


نفر بعدی که به دیار باقی شتافت کارگردان بنام آرتور پن
Arthur Penn بود که شاید برای نسل جوان ما به اندازه گلوریا استوارت آشنا نباشد ولی نسل من و قبل از من شاهد شاهکار او بانی و کلاید Bonnie and Clyde بر پرده سینما بودیم که داستان واقعی زوج گانگستری در دهه 30 آمریکا را با بازی وارن بیتی Warren Beatty و فی دانووی Faye Dunaway به روی پرده آورد که برای او جایزه اسکار را بهمراه داشت.

نفر سوم هم که دیروز در خانه اش در گذشت کسی نیست جز تونی کرتیس
Tony Curtisکه این یکی را هم سن وسالهای من در دوران خوش گذشته که از ماهواره و کانالهای متعددی خبری نبود یک هفته منتظر میماندیم تا در کنار راجر مور بازیش را در قسمت دیگری از سریال کاوشگران ببینیم را بیشتر میشناسیم .کسی که نقش آفرینی اورا بارها در فیلمهایی چون بند باز و اسپارتاکوس و . . . ستوده بودیم و بزرگتر ها که در زندگیشان چند فیلم بیشتر از ما شاهد بودند, از بازی او در کنار جک لمون و مریلین مونرو در کاری از یکی از کارگردانان نامی تاریخ سینما بیلی وایلدر بنام بعضیها داغشو دوست دارن را بارها تعریف کرده بودند . تونی کورتیس با آنکه برای دریافت جایزه اسکار کاندید شده بود اگرچه او این جایزه رانبرد ولی عدم دریافت آن مانع نشد تا او در زمره سلطانهای فراموش نشدنی هالیوود قرار نگیرد و نامش جاودانی نگردد.

۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

صندلی های خالی . . .


صندلی های خالی جلوی دیوارو حیاط تقریبا مخروبه ایی که در عکس بالا دیده میشود توسط عکاس هنرمندی این چنین به تصویر کشیده شده است, شاید او میخواسته است بگوید با تمام عدم هم خوانی در شکل و فرم و رنگ صندلیها, اگر در کنار هم بدرستی قرار بگیرند و تفاوتهای یاد شده را نادیده بگیریم, میتوانیم حتی با چنین هارمونی نا هماهنگی هم از خرابه ایی زیباترین مکان را پدید بیاوریم !!!

در ادامه : این چند روزه در خبرها و اینجا و آنجا باز خبرهایی از صندلی های خالی بود که برخلاف اسلافشان در تصویر بالا هم متحد الشکل بودند و هم در مکان هایی آبادتر که با تمام هماهنگی و هارمونی حتی زیبایی و راحتی که داشتند هر کدام زشت تر و حتی کریه تر از دیگری که اولی صندلی های خالی سازمان ملل بود و دومی صندلیهای کنسرت گوگوش در کردستان که تنها تفاوت در این بود در اولی برای نشنیدن . . . خالی مانده بودند و در دومی برای دندان گردی هنرمند و دارو دسته اش که خود این گزارش را ببینید و قضاوت کنید . من از آنجایی که به گوگوش و هنرش احترام میگذارم وازطرفی بخاطر خاطرات شیرینی از ترانه هایش در روزگار خوشگذشته دارم خود را به او بنوعی مدیون میدانم, از هر نقدی و نیش و نوشی گذشته و تنها میگویم گوگوش عزیز بستن مچ بند سبز و بغض کردن موقع ادا کردن نام ایران کافی نیست . . .

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

برگ پاییزی . . .

سکوت

گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟
فریاد بکش ،‌که زندگی رفت به گور
گفتا که خموش ! تا که زندانی زور
بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور
بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش
دیدم که ز بیکران ،‌دردی خاموش
فریاد زمان ،‌رمیده در قلب سروش
کای ژنده بتن ،‌ مردن کاشانه به دوش
بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
در دامن این تیره شب مرده پرست
با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست
قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست
دل زنده کنید تا بمیرد نکام
این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام
برسر نکشد ، خزیده از بام به بام
خون دل پا برهنگان ، جام به جام
نابود کنید . یأس را در دل خویش
کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش
محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی
شب خاک بسر زند ، چو روز آید پیش


این روزها همه جا بویژه دنیای مجازی و وبلاگهایش مملو از شعر و مطلب راجع به فصل خزان میباشد . خب منهم حیفم آمد که امیریه را با برگی پاییزی مزینش نکنم جایی که انصافا حتی حالا با این همه تغییر و دگرگونی هنوزهم با اولین درخت چنارش در جلوی بانک ملی میدان راه آهن تا آخرینش در پهلوی ومیدان تجریش (ولیعصر)زیباترین و جادویی ترین پاییز را داشته و دارد. اما ربط شعر بالا به پاییز بر میگردد به همان دوران گذشته و همان دوران مدرسه برای تهیه کتب درسی و لوازم تحریر با مادر بزرگ به کتابفروشی تابان (قبلا مطلبی درباره آقا تابان در اینجا نوشته ام)یا افشاری در امیریه سرپل امیر بهادر میرفتیم که در پیاده رو تک و توک برگهای طلایی را که پیشقراولان خزان بودند را میشد دید مخصوصا جلوی انتشارات افشاری وجود این برگهای زرین به ویترین کتابهای آن زیبایی خاصی میبخشید . اوایل که سواد درستی نداشتم جویده جویده و با تپق . . . عنوان کتابها را میخواندم که هنوز هم هر ساله با آغاز پاییزبرخی را بیاد میاورم, مانند کتابی با جلدی آبی کم رنگ با پری سفید (پر .ماتیسن) دیگری سلام بر غم ساگان و در گوشه ایی هم کتابی بود پرتره سیاهی روی آن بود که شکست سکوت کارو بود که نا خودآگاه با دیدنش غمی بدلم مینشست. سالها گذشتند و خواندن من هم بهتر شد ولی پاییز تکرار میشد و توقف هر ساله من جلوی ویترین ادامه داشت و این سه کتاب با چند تای دیگر همچنان در آن ویترین شیشه ایی جا خوش کرده بودند و بعد ها هر سه را ما در خانه داشتیم که خیلی ها هم داشتند غافل از اینکه در آینده ایی نه دورخود به غم سلامی جاودانه خواهیم داد و بناچار با پر ماتیسن پرواز خواهیم کرد تا غربت نشین شویم و سالها انتظار شکست سکوت را خواهیم کشید . . .
پینوشت :
مطلب را با کارو شروع کردم با برادرش ویگن هم به آخر میبرم.
سر کنم ای برگ خزان با تو قصه ای کهن
در این قصه کهن نکته ای بود نهان که بسوزد دل من
ناله ها ای برگ خزان خیزد از نهاد من
بر خاک افتادی و کس پی همدردی تو نکند رو به چمن

بشنویید . . .

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

آ با کلاه آ بی کلاه و الف . . .


آن چند ماه مخصوصا چند روز آخر بر خلاف روزهای زندگیم به کندی میگذشتند انگار عقربه های ساعت حوصله حرکت نداشتند بیچاره مادر بزرگ را از لحظه ثبت نام تا روز موعود پاک کلافه اش کرده بودم . برای او سال قمری و ماه هایش مهم بودند که روز مذهبی و یا روضه ایی را از دست ندهد بعبارتی در این مورد همواره بروز بود و سال شمسی و ماه هایش که همگی را برج میخواند تنها سر برج برایش اهمیت داشت که کرایه خانه را بموقع ادا کند خالی از لطف نیست اینرا هم بگویم در روزهای هفته هم مشکل داشتیم مثلا دوشنبه او بزبان آذری کلاسیک و قدیمی هفته اوچی و سه شنبه هم چهرشنبه آخشامی و الخ . . . برای همینها هم نمیتوانست بدرستی و دقیق اول مهررا برایم مشخص کند.درست چهل و پنج سال پیش بود که مادر بزرگ در نیمه های تابستان اسمم را در دبستان نوشت واز فردای آنروز هم با راهنمایی اقوام و آشنایان که بچه مدرسه ایی داشتند شروع به خرید و تهیه وسایل لازم را نمود, از کیف چرمی سنگینی که بدون کتاب شانه را کج میکرد تا کلاه سورچی ها که گوش و پیشانی را در زمستان بپوشاند تا تکه مشمای سفیدی که روی یقه کت باید دوخته میشد و دوتا شلوار فاستونی طوسی سیر ( آنزمانها شلوار جین که به شلوار میخی معروف بود مد نبود تنها خانواده های کم بضاعت برای بچه هایشان میخریدند)و دستکش چرمی که کوچکترین سایزش دوبرابر دست من بود و بیشتر باعث یخزدن انگشتان دست میشد تا گرم کند و موقتا دست خالی مدرسه نروم یک جلد دفتر چهل برگ ساخته و پرداخته بازار بین الحرمین و یک مداد شیر نشان ومداد تراش و پاک کن که داخل کیف کذایی گذاشته شد و یک لیوان کتابی پلاستیکی آبی رنگ و شاید چیزهای دیگری که بیاد ندارم. آنچه که مرا ترغیب میکرد کنجکاوی و یا استفاده از این وسایل نبود حتی چند ماهی که محمد رضا پسر صاحبخانه بصورت مستمع آزاد در کلاس اول بود و در خانه برای اینکه به من فخر بفروشد مشقهایی که اگر هم نمینوشت مشکلی نداشت را طوری مینوشت که گویی رساله دکترایش تحریر میکند و کتاب مستعملی که داشت از دور عکسهایش را نشان میداد گویی اگر دستم میداد آنها پاک میشدند. آری اگر چه مدرسه رفتن محمد رضا و ندانستن معنی مستمع آزاد این مدت قلقلکم داده بود ولی اینهم دلیل اصلی علاقه من به رفتن مدرسه نبود بلکه تنها و تنها, تنهایی من در خانه پر از محبت مادر بزرگ بود نداشتن برادر و خواهری و همبازی نبودن رادیویی (آنزمان داشتن تلویزیون هنوز همگانی نشده بود)و حتی رفتن سینما و گردشگاه و غیره هم جایی در زندگی ما نداشتند گهگاهی زیارت امامزاده ایی و اهل قبور همین گردش و تفرج ما بود انصافا آنها را مخصوصا شاه عبد العظیم را برای کباب ناهارش و آبنبات قیچی و سید نصر الدین را برای روشن کردن شمع و پخش لقمه نان و خرما و یا پنیر و سبزی نذری مادر بزرگ دوست داشتم ولی روضه ها که کار تقریبا هر روزه ما بود رفته رفته با بزرگتر شدنم جذابیتش را از دست میداد آخه چند پیرزن در اتاقی جمع میشدند و آقا روضه خان انگار رگ خواب اینها را میدانست بعد از چند دقیقه حرفهایی که میزد لحنش را عوض کرده چیزهایی را مانند آواز میخواند که تمام این زنان رابه گریه میانداخت و این نمایش بدون استثنا در تمامی روضه ها تکرار میشد اگرچه باور کرده بودم که پدر در مسافرت هست و مادر بزرگ هم مادرم میباشد و هنوزخیلی از واقعیتها را نمیدانستم ولی قصه و بعد هم روضه و نوحه رقیه دختر یتیم امام حسین که با اشک ریزان مادر بزرگ و دوستانش همراه میشد حالم را میگرفت بدون آنکه علتش را بدانم. شاید فرار از این فضا ها از طرفی و بودن صدها پسر بچه کوچک و بزرگ دست بدست هم داده بودند که برای مدرسه رفتن بیتابی کنم و نکته جالب توجهش همه این مصمم بودن مرا علاقه ام میپنداشتند و به جگر گوشه هایشان که مایل به مدرسه نبودند سرکوفت میزدند حتی خانم فرد معلمم هم مرا الگویی ساخته بود تا بچه هایی که نمیتوانستند از مادر و خانه دل بکنند به آمدن به مدرسه ترغیبشان کند. روز اول مدرسه در حیاط دبستان مولوی و کلاسبندی که تنها هفت تا کلاس داشتیم که لزومی نداشت اما باید اجرا میشد از لحظه هاییست که هرگز فراموش نمیکنم مخصوصا وقتی که آقای مظاهری اسم و فامیلم را خواند که دیگر باور کردم محصل شده ام و بعدش هم ورودمان به اتاق نمور و نیمه تاریک کلاس که هم سطح حیاطک مدرسه بود و به فرمان پسرکی از کلاسهای بالا که مبصرمان بود هر کدام بصورت هردم بیل در نیمکتها جا گرفتیم که خانم فرد وقتی آمد اول بترتیب قدمان جابجایمان کرد و در ادامه پوستری تقریبا بزرگی را که پر از تصاویر گوناگون بود را از تخته سیاه آویزان کرد که داستان دویدم و دودیدم و سر کوهی رسیدم بود. یکی دو روز را با آن سر کردیم و بعد نوبت درس و مشق رسید که در آغاز خانم معلم سر خطی میداد که بیشتر شبیه حروف الفبا بودند و منهم با افتخاری غیر قابل وصف انجام میدادم وهر صفحه ایی را که با این خطوط منظم سیاه میکردم احساس باسواد شدن را داشتم تا اینکه روزی آقای جندقی فراش مدرسه با بغلی پر از کتاب وارد شد و با کمک خانم فرد کتابها را بین ما تقسیم کرد و این اولین کتاب درسی زندگیمان شد راستی آقای جندقی که وظایف زیادی داشت دکه یا بوفه مدرسه هم از آن او بود که بجرات میتوانم بگویم پیراشکی چرب و مانده اش خوشمزه ترین خوراکی میباشد که تا بحال خورده ام آن پیراشکی ها حتی از دونات هایی که بچه محلهای نازنینم شمس و نق نقو الان در ینگه دنیا میخورند خوشمزه تر بودند . خانم فرد از فردای آنروز خطوط یاد شده را کنار گذاشت و اولین حرف الفبا را هم پای تخته کشید و یا نوشت همینطورآنرا دردفترهایمان سرخط داد آن حرف آ بود با کلاه و بیکلاه با ضمه و فتحه و . . . مادر بزرگ به آ من الف میگفت بعد ها فهمیدم حق با مادر بزرگ بود . باری الف را در عرض چند روز در کلاس نمور دبستان مولوی آموختم وبعد فهمیدم الف ها از هر جنس و نوعی همیشه دنباله دارند که آنهارا باید خود بیابم و بیاموزم .
پینوشت :
عکس بالا کلاس اول است و خانم فرد کنار من ایستاده نفر اول یک ردیف مانده به آخر کلاس با سپاس فراوان از سجاد گرامی که به این عکس رنگ و جلایی داد .

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

عجیب ولی واقعی . . .

دو روز پیش شاهد اتفاق عجیبی بودم بطوری که تمام فکرم را مشغول خود کرده است .محل اتفاق درون قفس قناری هایم بود با آنکه ده سالی است قناری دارم و در طول این مدت خیلی چیزها از این موجوداتی خوش الحان که چند گرمی بیشتر وزن ندارند دیده ام, از عاطفه تا وابستگی و غیره اما این حادثه یا اتفاق پدیده دیگری بود.چند ماه پیش فربد عزیز که تجربه زیادی راجع به حیوانات دارد راهنماییم کرد که برای مشکلی که برای قناری ماده ام پیش آمده بود جفتی بخرم که منهم به حرف او گوش کرده قناری زرد نری را خریدم از آنجا که جثه نسبتا درشتی دارد بیاد گوریل انگوری نامش را انگوری گذاشتم برخلاف تصور من که فکر میکردم با ورود قناری تازه وارد تا بهم عادت کنند چند روزی جنگ و جدلی خواهیم داشت, چنین نشد و بر عکس زندگی مسالمت آمیزی را شروع کردند البته دخترک خیلی زود دوست شد و بوبوش یا پسرک رفته رفته خرجش را از این دو جدا کرد بگونه ایی که شبها او تنهایی بالای تاب میخوابد ولی آندو بهم چسبیده شب را به صبح میرسانند و نکته قابل توجه اینکه شاید بخاطر حسادت و یا احساس دیگری خصومت جزیی بین بوبوش و انگوری پیش آمده در طول روز بندرت ولی غروبها بین ساعت و ششش و هفت نیم ساعتی بوبوش حالت حمله ایی گرفته شروع به جیغ و فریاد میکند اوایل انگوری بنده خدا عکس العملی نشان نمیداد ولی رفته رفته او هم حالت تدافعی گرفته و عین سرو صدای بو بوش را در میاورد ولی هیچکدام برخورد فیزیکی نمیکنند و وقتی خسته شدند به گوشه ایی خزیده به تمیز کردن بال و پر خود پرداخته و بعد به محل خواب خود که گفتم میروند. همین یکشنبه بعد از ظهر بود که بوبوش حالت غیر عادی مثل حالت کسی که دارد خفه میشود را داشت, فکر کنم شاهدانه مخلوط در غذایش بود که همیشه میان منقارش خورد میکند پریده و راه گلویش را بسته بود طوری که بیحرکت روی چوب مانده بود نرمال از من میترسد اما آن لحظه وقتی دستم را داخل قفس کردم توان فرار را نداشت بیرون آورده دیدم کاری نمیتوانم بکنم اورا در وان حمامش در داخل قفس رها کردم شاید آبی بخورد و رد شود که او با هزار بدبختی خودرا بیرون کشیده دوباره روی چوب ایستاد و وضعیتش بد تر هم شد در همین حین بود که دیدم انگوری خودش را با عجله به بو بوش رسانده نگاهی به او کرد و بعد نوک خود را به گردن او برده و پری که بیشتر مانند پرز بود را کند من ساده لوحانه فکر کردم حالا که بوبوش ناتوان شده و نا ندارد انگوری فرصت را غنیمت دانسته و انتقامجویی میکند در همین فاصله که من غرق افکارم بودم انگوری دو بار دیگر با ضربه ایی به گردن بوبوش باز پری را کند و بعد گذاشت رفت در این لحظه بوبوش به حال عادی برگشته و خودش بسمت آب رفت و کمی خورد و زندگی طبیعی خودش را دو باره شروع کرد. اینجا بود که تازه فهمیدم انگوری مهربان من همان کاری را کرد که ما انسانها وقتی لقمه ایی گلوی کسی گیر میکند میکنیم یعنی ضربه زدن به پشتش و . . . این عمل انگوری پیام اولی که برایم داشت رازی بود که در طبیعت و در ذات حیوانات هست و ما از آن بی خبریم مانند گربه مادری که دم کنده شده و آویزان بچه اش را با دندان کند کار جراح را انجام دادکه قبلا حکایتش را نوشتم و بعد عاطفه و هم نوع دوستی و گذشت که انگوری با جوانمردی از خود نشان داد و بفریاد کسی که با او هر روز مناقشه دارد شتافت که این رافت را زمانی که قناری ماده سابقم داشت جان میداد بوبی دوست سالهایم بالا سرش نشسته و با نگاهش از من میخواست کاری انجام بدهم , دیده بودم .
پینوشت :
متاسفانه عکسی از انگوری در دسترس ندارم حتما بعدا خواهم گذاشت و بوبوش قناری تیره رنگ در عکس میباشد.
مطلب آخر دوست گرامیم پگاه : بينديشيم... حقيقت دارد هم حکایتیست خواندنی . . .

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

بچه های گوگلی . . .

چند روزیه که تعطیلات تمام شده و مدارس اینجا باز شده اند در ایران هم یکی دو هفته دیگر اتفاق میفته و سال تحصیلی دیگری آغاز میشه ایران را نمیدانم تا چه حد ,اما اینجا چند سال اخیر بازبودن و یا بسته بودن مدارس تفاوت چندانی در چهره شهر نداره مگر تنها در ساعت حرکت و عبور و مرور وسایل نقلیه عمومی که در موقع تعطیلات از تعدادشان کم میشود . امروزه نه از همهمه محصلها خبریه و نه از حرکت گروهی آنها البته همانطور که گفتم چند سالیست اینطوری شده که دلیلش پیشرفت سریع تکنولژی میباشد درست از بدو پیدایش و عمومی شدن تلفن همراه و ام پی هاMp3 و غیره میباشد که روز بروز هم بر تعدادشان و پیشرفتشان نیز آفزوده میگردد, بگونه ایی که بقول نظامی ها بچه های امروز تا دندان مسلحند, البته به انواع وسایل سمعی و بصری و ارتباطی که همین هم باعث میگردد چون لاک پشتی برای خود لاکی بسازند و درون آن فرو بروند و موجودی منزوی گردند . وقتی در شهر قدم میزنم بندرت سه بچه را با هم میبینم تازه وقتی هم میبینم هرکدام تنها در کنار هم گام برمیدارند و هرکدام با موبایل خود مشغولند که این وضع در اتوبوس و ترن هم حاکم است با آنکه کنار هم مینشینند گویی غریبه ایی بیش نیستندو حیاط مدارس هم از این قاعه مستثنی نیستند. یکی در حال نوشتن پیامکی و دیگری در حال مکالمه و بعدی هم که مدرن تر است در جا آنلاین میباشد یا ایمیلش را چک میکند و یا در فیسبوک آواره و . . . که در وهله اول کودکی و نوجوانیشان قربانی میگردد تا جایی که نه خاطره سازی میتوانند بکنند و نه برای خود درکوله و بارو چنته خویش خاطراتی میتوانند ذخیره سازند تا بتوانند برای کسی بیان کند و یا در خلوت خویش با یاد آوریش لذتی ببرند.اینجاست که وقتی دوران خودمان را با اینها مقایسه میکنم با آنکه هنوز نیم قرنی نیست اما فاصله مابینمان به اندازه عهد عتیق و عصر جدید میباشد . باری بجرات میتوانم بگویم در هر شرایطی بالاخره رشد ما طبیعی تر و دامنه کنجکاوی ما خیلی وسیع تراز بچه های امروز بود که در دنلودو کپی کردن و اینجور چیزها خلاصه میشود. خود را به آب و آتش میزدیمو دایم در حال نو آوری بودیم که بتوانیم بنحوی خودمون را مشغول کنیم آنهم با هزینه خیلی ناچیزی و نوجوانی هم دغدغه های خودشو ابتکاراتش را داشت . این بچه هااگر امروز گوگلGoogle را از آنها بگیری اطلاعاتی ندارند و اصلا اگر روزی وسایلشان را از آنها بگیری چون نمیتوانند جانشینی جایگزین کنند دور از جان یکی یکیشان دق میکنند. اینجاست که والدین بجای صدا خفه کن ویا فخر فروشی بچه هایشان را به مدرن ترین وسایل مجهز کنند بهتر است اول نحوه درست استفاده کردنش را یاد بدهند . در مورد موضوع بالا بسیار میتوان بحث کرد و نوشت که فعلا در اینجا درز میگیرم و برای حسن ختام و زنگ تفریح باید بگویم خوشبختی بچه های امروز که میتوان رشک ورزید و غبطه خورد یکیش هم راحتی اینها در ارتباط برقرار کردن با جنس مخالف میباشد که چه خانواده هایشان مانند دوران ما مشکلی با این مسله ندارند و چه وسایلی که اینها در اختیار دارند برای ارتباط و آشنایی را راحت تر کرده است. در زمان ما هفت خوان رستم را آنهم در هر خوانش چندین اشکبوسی راباید پشت سر میگذاشتی تا با هزار ترس و لرز ابراز علاقه و سمپاتی بکنی که فرقی هم نمیکرد از جنس مونث یا مذکر باشی . آخ که یاد اس ام اس های دست ساز آنزمان که تکه کاغذی مچاله و یا تا شده شبیه کاغذهای تقلب موقع امتحان بودندو بچه ها به همدیگر ارسال میکردند بخیر که چه خطری میکردند تا بتواند به صاحبش برساند و یا تماس های تلفنیشان که اینهم امکانش بر همه میسرنبود هزاران حکایت شنیدی خود را دارد که گاهی منجر به رسوایی هایی میشد خنده دار که اگر عمری بود و دل دماغی و زمان مناسبی حتما خواهم نوشت.در خاتمه غرض از درج این مطلب بد آموزی و . . . نیست بلکه تنها یاد آوری اینکه آدمی اگر مانند دانه ایی که درخت تنومندی بشود و بارمفیدو بدرد بخوری بدهد باید دورانی بنا بر اقتضا طی کند را درست پشت سر بگذارد که یقین دارم حتما زندگی بدون دغدغه ایی خواهد داشت که هم بنفع خودش و هم دیگران خواهد بود.
پینوشت :
در پایان نوشته ها گاهی ترانه های خاطره انگیزی از گذشته را قرار داده ام که اینبار میخواهم سنت شکنی نموده ترانه ایی را که در لیست ده ترانه شهریور ماه رادیو فردا میباشد را بگذارم که انصافا کار زیباییست بشنویید . . .

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

قدیما یادش بخیر آ ملا علی . . .

از راه دور اومدی آ ملا علی :
همین چند روز پیش بود که یکهو و بدون مقدمه این ترانه (آملا علی ) منوچهر سخایی چون بلایی آسمانی به من نازل شده و همچون موریانه ایی افتاده بجانم حال هر چه تلاش کردم که از خودم دور کنم نشد و نشد ناچار شدم بگردم پیداش کنم بعد از دهه ها گوش کنم هم تجدید خاطره ایی بشه و هم اینکه شاید دستگیرم بشه که چه چیزی در آن هست که با ضمیر ناخود آگاهم ارتباطی دارد که آنرا در این چند روزه بهم ریخته ,خب به همین منظور به تمام سایتهایی که میشناختم تا تویوب و جستجوگرها را گشتم حالا موقع سرچ کردن آملا علی و یا منوچهر چه چیزهایی و تصاویری روی مونینور سبز شدند بماند که متاسفانه تیرم به سنگ خورد خورد و هر چه گشتم کمتر یافتم البته بیشتر ترانه های قدیم و جدید این مرد نازنین بودند الا , آملا علی خلاصه همینطور که در یوتوب میگشتم فرصتی بود که روی بعضی از آهنگهای که میشناختم کلیک کنم که بیعتی با خاطرات و هم با این خواننده هنر مند باشد که نقطه اوجش زمانی بود که از کنجکاوی روی از ترانه های تازه منوچهر که کلیک کردم و چهره امروز او ظاهر شد با فریادی اهل خانه را به پای کامپیوتر کشانده و پرسیدم میشناسی منوچهره ببین چه شکلی شده و چقدر پیرو . . . که وقتی هیجانم فرو کش کرد به حماقت خودم خنده گرفت که از یاد برده ام که خود چه شکلی شده ام و چقدر هم . . . باری با کلیک روی هر ترانه قدیمی خاطره ها هم مثل دیوی مویش را آتش زده باشی یکی یکی ظاهر میشدند و منو کشون کشون میبردند به آن ایام خوشگذشته و باعث میشدند خیلی چیزها وآدمها را بیاد بیاورم مثلا کلاغها مرا یاد سید تصنیف فروش دوره گرد انداخت که تو کوچه پسکوچه های محله میگشت و صدای دلخراش دوست داشتنیش را بسرش میانداخت ومیخوند : غروبا که روشن میشه چاغها / میان از مدرسه کلاغها
و یاد کلاغهای امیریه که عصر ها از آسمون حیاط ما با همهمه غار غار هایشان میگذشتند و گویی مانند ما بچه تنبلها از تعطیلی مدرسشون شادی میکردند . ترانه های بعدی و بعدی که رسیدم به قدیما یادش بخیر:
قدیما یادش بخیر دلا هم آشیون بودن
خوشگلا خوشگل ترا یک کمی مهربون بودن
دخترا گیسو بلند ابرو کمون غنچه دهون
. . . . .
قصه های غصه من یه کتابه یه کتاب
طفلک ایندل که توی مکتبخونه مهرو وفا
درسو مشقش رو همیشه فوت آبه فوت آب
. . . . .
میشه ما عاشق بشیم مثل قدیما دو باره
میشه اما دل ما . . .

ترانه را بشنویید

با هزاران وآه و حسرت باید بگویم واقعا قدیما یادشون بخیرکه خیلی چیزها نقطه مقابل هر آنچه که امروز هست بود بعنوان مثال همین ماه رمضان که الان هر ساله آمدنش را مردم عزا میگیرند و اگر تتمه ایمان و باوری که مانده را نداشتند آز آن متنفر هم میشدند که اگر هم میشدند حق داشتند که نیازی به بیان عللش نیست که همگان آگاهند. قدیما این ماه مبارک برای ما مانند همان میهمان عزیزی که آمدنش شاد رفتنش غمگین میکند , را داشت .از نیمه های شعبان منتظرش بودیم و رسیدنش را روز شماری میکردیم و با پشت سر گذاشتن سومین احیا که به پایان اقامتش نزدیک میشد زانوی غم بغل میگرفتیم و حتی چند روزی را هم بعد از رفتنش همچنان غمگین میماندیم . باری کرور کرور بهانه هست که با آه و حسرت و بغض بگوییم, قدیما یادش بخیردلا هم آشیون بودند . . .
پینوشت:
حال کلاغها را به آملا علی و یا برعکس را به هم پیوند زده و ترانه زیر را پدید آورده و زیر لب زمزمه میکنم :
عجب غافل بودیم ما آملا علی
اسیر دل بودیم ما آملا علی
برای رفتن یار و نداشتن خبر آملا علی
ایکاش تورا از ده بالا و راه دور نمیاوردیم آملا علی
اگر اسیر دل نبودیم و عاقل بودیم آملا علی
توی خونه برای باز کردن سرکتاب راهت نمیدادیم آملا علی

شماهم میتونید بخونید و حتی بسطش بدهید و . . .

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

گربه فداکار . . .

مقدمه :
در همان گذشته هایی که بارها در باره اش در اینجا نوشته ام آری همان دورانی که هر گروهی از مردم که تعدادشان هرچقدر بود و باورهایشان هر چه بود احترام داشتند در چنین ماهی و ایامی تلویزیون ملی ما بخاطر همان احترامی که یاد شد در برنامه های روزانه خودش تغییر داده و گزارشها ی علمی و فیلمهای مستندی را که برای این ایام از کشورها و تلویزیون هایشان خریده بود را به نمایش میگذاشت و پر بیننده ترین و معروفترین هایشان مستند هایی بودند بنام راز بقا که شامل زندگی قبایلی از آمازون و آفریقا و یا موجودات زنده دیگری که از پرندگان مهاجر گرفته تا گربه سانان و غیره . . . که جملگی برای ماندن و بقای خود تلاش میکردند . آن دوران نه از اینترنت خبری بود و نه از تلویزیون های ماهواره ایی که به همین دلیل و نبود آلترناتیو یا جانشینی به تماشایشان مینشستیم . یادش بخیر همانقدر که جذابیت و آشنایی با دنیای ناشناخته ها بهانه ایی برای نگاه کردنمان بود همان میزان صدای جادویی و گیرای گوینده متن آن که آهنگ و ملودی خاص و دلنشینش گویی اصلا برای چنین کاری خلق شده ,بود که متاسفانه نام آن هنرمند بزرگ را بیاد ندارم تا در اینجا یادی از او بکنم که امیدوارم دوستان خواننده بیان کنند . در ادامه آنروزها همان روزگاران خوشگذشته چه کسی از ما تماشاچیان آن مستندها فکرش را میکرد که در آینده ایی نه چندان دور به جایی خواهیم رسید و وضعیتی پیدا خواهیم کرد که فیلم تلاشهایمان برای هویتمان ماندنمان و بودنمان مستند هایی برای راز بقا یی برای تلویزیونهای جهان خواهد شد و حتی دنیای مجازی تازه یافته و . . .
گربه فداکار
در دنیایی که انسانها وقتی مظلومی را که مورد تعرض ظالمی قرار گرفته را میبینند چشمانشان را می بندند و یا صورتشان را برمیگردانند و براه خویش ادامه میدهند داستان این گربه فداکار آنهم با چنین از خود گذشتگی اگر درس عبرتش نخوانیم پس چه میتوانیم بخوانیم آنهم ما آدمیان که همواره این موجود دوست داشتنی را به نان کوری و بی صفتی انگ زده اییم . باری خانم سوفی توماس ( Sophie Thomas ) نود هفت (97) ساله ساکن یکی از شهر های آمریکا در باغچه خانه خود مشغول کار بود که توسط چهار سگ از نژاد پیت بول Pit Bull دوره شده و مورد حمله قرار میگیرد تا جایی که یکی از سگها بازوی اورا گاز میگیرد دراین زمان که حمله سگها به اوج خود میرسد تیگر(Tiger) گربه این بانوی سالخورده که متوجه میگردد شتابان خودرا وسط سگها رسانده و آنها را متوجه خود کرده و به دنبال خود میکشد و باعث میگردد تا صاحبش خود را رها کرده و به داخل خانه برساند و خوشبختانه خود تیگر هم بدون آنکه لطمه و آسیبی ببیند خود را به داخل گاراژ خانه میرساند .
اصل خبر و مصاحبه با خانم سوفی توماس در اینجا . . .