۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

برای مسافر جاده یکطرفه

پرواز تو قفس شدم
 بی نفس شدم
 دیگه تنها شدم توی دنیا
  بدون خودم



درسته که بقول دختر امیریه تنها صداست که می ماند اما ما دوست داریم صاحب صدا نیز بماند از اینرو این کلیپ را از هنرمند خوش صدا انتخاب کردم که برای سلامتی او و همینطور آوازه خوان پیر و خسته شهر گلپا و همه هنرمندانی که در هر رشته  ایی فعال و در خدمت خلق بودند دعا کنیم

همین پریروز بود که نوشته بالا را در فیسبوک امیریه با ترانه نگران منی زنده یاد مرتضی پاشایی گذاشتم و امروز که از سر کار بر میگشتم پیامی از برادر زاده ام دریافت کردم که خبر فوت اورا نوشته بود در طول راه تا بخونه برسم دعا دعا میکردم که این خبر صحت نداشته باشد غافل از اینکه بقول مادر بزرگ دعا ها هم دیگر بی تاثیر شدند تا اینکه دیدم نیره روی صفحه امیریه نوشته دل ما را خون کردی . . . من به او و اسلافش این جوانها با اینکه همگی در این سالها که دور بودم در آسمان هنر میهن همچون ستارگانی درخشیده و میدرخشند با تمام وجود احترام گذاشته و سر تعظیم خم میکنم چرا که همه میدانیم کاری که این عزیزان  برای شاد کردن دل مردمان سر زمین ی  که همه جایش و همه چیزش گرد  یاس وغم نشسته کاریست کارستان و یک از خود گذشتگی بزرگ  که مرتضی پاشایی مانند یک قهرمان  زمانیکه با هیولای مرگ دسته و پنجه نرم میکرد و تا اخرین لحظه و با آخرین رمقی که داشت روی صحنه نیز ماند وبرای شاد کردن  جوان ها  از درد های روحی و جسمی خم به ابرو نیاورد . مرتضی پاشایی با ترانه هایش که یکی زیباتر از دیگری میباشند تا زمانی هنر و موسیفی هست او هم خواهد بود بعبارتی جاودانه شد . روحش شاد
                 
اینم ترانه زیبای یکی هست

۱۳۹۳ آبان ۲۰, سه‌شنبه

متکا


مادر بزرگ وفتی میخواستم ساعت شماطه دار را از روی طاقچه بردارم از ترس اینکه خرابش نکنم گفت نیازی به ساعت نیست و ادامه داد اینها را قبل از خواب به متکایت بگو تا صبح بیدارت کند, سنی آند وریرم حضرت سلیمانین تخت و تاجینا منی ساعات . . . اویاد (تورا فسمت میدم به تخت و تاج حضرت سلیمان منو ساعت . . . بیدار کن ) عجبا چه فردای آنشب و چه بعد ها همیشه بیدارم کرد . تا زمانی که بچه بودم به این معجزه متکا ایمان داشتم ولی وفتی بزرگ تر شدم با انکه دانستم اظطراب درونی موجب بیدار شدن میشود اما باز با تمام اینها هنوزم بیاد آن پیر زن مهربان اگر ساعت را هم کوک کنم باز دست به دامان متکا که ندارم بالش خود میشوم و قسمش میدهم .تا جایی که من بیاد دارم و با آنچه از زبان مادر بزرگ شنیدم متکا نه تنها وسیله ایی برای خواب و استراحت بلکه روزگارانی که از مبل و صندلی خبری نبود وسیله پذیرایی از میهمانان بود و بقول مادر بزرگ در خیر و شر یا همان شادی و غم همراه آدمیان بود.متکا ها در خانه ها مانند و ظروف و برخی چیزها مال دم دست و مهمانش باهم فرق داشتند و باز البته نوع انها مواد داخلشان و یا حتی متقال و رویه آنها در خانه اعیان و مردم بی بضاعت تفاوت داشتند اگر در خانه داراها از پر قو پرشده و متقالشان از نوع ممتاز و رویه آنها هم از ساتین و دیبا و تترون سفید که کنارش ژور و وسط آن گلدوزی شده بود به زیبایشان می افزود اما در خانه روستاییان و افراد کم در آمد پارچه چیت گلدار روکششان بود اما آنچه همگی متکا ها در آن سهیم بودند صفایی بود که داشتند میخواست در قسمت بالای اتاق  با تشکچه ایی جلویشان  یا در کنار کرسی و . . .  جا ی گرفته گرفته باشند   .
 یادش بخیر زمانی که دبستانی بودم و هنوز متکاها ارج و قربی داشتند همکلاسی ها به هم میگفتند بگو متکا وفتی طرف میگفت در جواب میگفتند بخورد از این کتک ها و ایکاش الان آنروزها بود حتی با آن کتک ها

۱۳۹۳ شهریور ۳۱, دوشنبه

پاییز


برخیز و می بریز که پاییز می رسد
 بشتاب ای نگار که غم نیز می رسد
یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون
 دور از دیار و یارم و پاییز می رسد
 ساقی بهوش باش که بیهوشی ام دواست
افسوس باده خاطره انگیز می رسد
تا بزم هست جمله حریفند و همنفس
هنگام رزم کار به پرهیز می رسد
تا یاد می کنم ز اسیران در قفس
اشکی به عطر و نغمه درآمیز می رسد
گرمیوه امید نیامد به دست ما
 دست شما به در دل آویز می رسد
برخیز و موج را به نگونساری اش مبین  
 دریادلا که نوبت آن خیز می رسد

سیاوش کسرایی 

۱۳۹۳ شهریور ۲۹, شنبه

خاطرات مدرسه

این را هم میشه جز خاطرات دوران مدرسه قلمداد کرد باری هر بار که عکسی از مدرسه ستوده میبینم یاد سه ساله تحصیل در دبیرستان اقبال آشتیانی ( اقبال گدا) قبل از انحلالش میفتم که سر پل امیر بهادر و تقریبا روبروی دبیرستان ستوده بود . اوایل هنگامی که زنگ خونه به صدا در میومد وبا بیشتر دبیرستانهای دخترانه از جمله ستوده همزمان تعطیل میشدیم گشت کلانتری 12 در این ساعت در سطح محله مخصوصا در مسیر ی که دانش اموزان در رفت و آمد بودند جولان میداد یا به اصطلاح مراقب بود که پسر ها مزاحم دختران نشوند اما برای برخی از مدارس که ملی بودند این اقدام کلانتر محله را کافی ندانسته بلکه ماموری اختصاصی از آنجا درخواست میکردند که موقع خروج بچه هایشان جلوی در مدرسه همچون مترسکی  حضور داشته باشد که ستوده نیز از زمره همان مدارس بود. خلاصه بودن مامور جلوی مدرسه به کام روسای ناحیه 8 خوش نیامد و با مدیران مدارس جلسه ایی گذاشتند و قرار شد مدارس دخترانی که در مجاورت و نزدیکی پسران میباشد انها را نیم ساعتی زودتر مرخص کنند . آری اولیای مدارس و ناحیه فکر کردند که دختران که سر براه تر از ما پسران میباشند تا خوردن زنگ ما به خانه هایشان خواهند رسید و بقول انها قصه مزاحمت ها حل خواهد شد غافل از اینکه دوستان ما یاران با وفایمان در کوچه ها و محل  قول و قرارها به انتظار خواهند ماند . خلاصه بعد از مدتی که دیدند این نقشه آنها هم کاری نیست یواش یواش ساعت تعطیلی ها دوباره نزدیک به هم شد اما متاسفانه ما که دبیرستانمان منحل شده بود به زهرا ملک پور در شاهپور کنار بیمارستان رازی تبعید شده و با دبستان دخترانه سمیرا در ورزشگاه همسایه شدیم
پینوشت
عکس , مدرسه ستوده 28 شهریور 93 
ازعکاسباشی فیسبوک امیریه  

۱۳۹۳ تیر ۲۱, شنبه

الاغ و کاهگل . . .


سهراب جان تو اگر الاغی دیدی که یونجه را میفهمید ,
منهم خری را دیدم که کاهگل و دیوار کاهگلی را درک میکرد .

۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

تنگه غروبه خورشید اسیره

تنگه غروبه خورشید اسیره
 می‌ترسم امشب خوابم نگیره

  غروبه همین دو سه روز پیش که عکسهایی را عکاسباشی محل برای فرستاده بود را سیو میکردم چشمم به این عکس از حسینیه کوچه مان افتاد تمام خاطره هایم  یکی بعد از دیگری زنده شدند و خیلی از کسان جلوی چشمانم صف بستند همان  مومنین واقعی که برخلاف ما بچه ها و نوجوانان که بخاطر نبود اماکن تفریحی و اسباب سرگرم کننده در آنروزگاران بناچار برای مشغولیت و تفریح به مساجد و حسینیه های محل پناه میبردیم آنها برای ادای دینشان به دینشان میامدند و برای همین هم این اماکن در هر دوره ایی که در بالا یاد کردم برایمان خاطره ساز بود و به جرات میتونم بگم که همه هم نسل های من بر خلاف نسلهای بعدی خاطرات خوشی در کوله بار خاطراتشان از این جاها دارند . حسینیه کوچه ما اوایل دهه چهل سر کوچه سعادت ساخته شد که اهالی هم در بنایش با کمک هایشان سهم داشتند یادم میاد مادر بزرگ هم مبلغی داد و گفت چند آجر خانه آخرتش باشد و اتفاقا در همان حالت نیمه تمام اولین مراسم محرم در آنجا برگزار شد و برای مادر بزرگ و من بخاطر نزدیکی به خانه پاتوق شبهای محرم و رمضانمان شد و از این رو خاطرات فراوانی از آن روز های شاد دارم که یکی از آنها همین تنگه غروبه میباشد که مربوط میشود به  اولین سالهای دهه پنجاه که برنامه شش و هشت از تلوزیون ملی پخش میشد و بسیار موفق هم بود و ترانه هایش جدای از اینکه در تمام صفحه فروشی محل بگوش میرسبد بلکه ورد زبان جوانها هم شده بود باری در یکی از شبها در حسینیه با دوستان و بچه محل ها حال نوجوان بودیم جمع شده بودیم و چراغ ها را برای عزاداری خاموش کرده بودند و همگی نوحه های نوحه خوان را تکرار میکردیم در انتها که چراغها روشن شد یکی دو تا از بچه ها متوجه حضور کیوان یکی از بچه های گروه شش و هشت  شده و شروع کردند تنگه غروبه خورشید اسیره را با همان ریتم نوحه خواندن که خود عکس العمل ریش سفید ها را حدس بزنید و فردا این اتفاق در محل در جمع جوانها نقل مجلسشان شد و آنشب بود که فهمیدم کیوان بچه محل خودمان و بچه قلمستان هست
ترانه را اینجا میتوانید بشنویید
 
                 http://www.iransong.com/g.htm?id=9731  
     

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

چرا رفتی

نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست









۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه

آخ روز گار


نوشته زیر را دیروز فی البداهه زیر این عکس از کوچه مان در فیسبوک امیریه نوشتم حیفم اومد که در آرشیو اینجا نباشد

کوچه سعادت 10 اردیبهشت 93
اینجا کوچه من است 5 سالم بود وارد اینجا شدم از همین جا هم دبستان رفتم  , دبیرستان رفتم و سربازی را هم همینجا سپری کردم برای همین هم هست که این چند درخت را خوب میشناسم و زمانی که نهالی بیش نبودند اینجا کاشته شدند را بیاد دارم شاید این بچه محل نازنین که پشت به عکاسباشی نشسته راهم بشناسم از کجا معلوم که هم کلاسی یا هم دبستانی ام نبوده و یا یکی از همبازی ها و شاید حتی در سنگکی زیر چهارسو سر نوبت بگو مگویی داشته بودیم
شاید . . .

۱۳۹۳ فروردین ۲, شنبه

من و هفت سین هایم



چیدن سفره هفت سین در غربت یکنوع انجام وظیفه هست و یا ادای دین به فرهنگی که با جز جز وجود در هم آمیخته و تنها داراییست که توانستی با خودت بیاری آری چیدن سفره هفت سین چیدن خاطره هاست که هرسال بهار و عید این فرصت را بتو میدهد. آخ خاطره ها که نوروز امسال بیش از هر زمانی هم مرا نواختن و هم گداختن  بیش از همه عمر غربت نشینیم و دلیلش را هم میدانم چیست بالاخره دو سال و اندی یعنی از روز راه اندازی امیریه مجازیمان هر روز ساعتها در محله در حال ترددم و در هر کوچه و پسکوچه ایی در هر گذر و بازارچه ایی ردی و جای پای خاطره ایی را میبنم از مطلبم دور افتادم باری امسال که سر میز نشسته و سفره هفت سین که همسر چیده بود را نگاه میکردم  و لحظه  تحویل سال را انتظار میکشیدم یاد سفره های هفت سینمان با مادر بزرگ افتادم که پیرزن از یکروز مانده با عشق و سلیقه میچید .  مادر بزرگ میز نداشت در گوشه اتاق روی سفره سفیدی که مانند رو طاقچه ایی و پارچه سفید رویه رو متکایی که بجای پشتی برای میهمانان گذاشته میشد ,  یادگار دوران فراگیری خیاطی و ژور و گلدوزی خاله بودند  و هر سال از بقچه  ایی توی صندوق چوبی برای عید بیرون میاورد در گوشه اتاق که رو به قبله بود پهن میکرد و سین های سفره را در ظروفی که هر کدام ده هاعید را پشت سر گذاشته بودند و خالا مختص نوروز شده بودند قرار میداد . قبله سایه پر رنگی در زندگی من و مادر بزرگ داشت چه شبها که رختخوابمان باید رو به قبله پهن میشد و چه خرید آجیل مشکل گشای هر ماه مادر بزرگ و همینطور شیرینی و آجیل عید همگی با وجود این همه قنادی صاحب نام  درمحل اما ما از قنادی 110 سر ظفرالدوله میخریدیم که رو بقیله بود خب بالاخره اون زمانها هم قبله , قبله بود و هم قبله عالم , قبله عالم  باری سفره ساده مادر بزرگ همچون خانه و خود او صفای دیگری داشت  و سفره هفت سین مادر بزرگ علاوه برای آنچه در همه سفره ها مرسوم است نان را که قوت لایموت میباشد و پنیرو سبزی که مایه و سبزی طبیعت  هستند همراه با ساعت شماطه دار که بیانگر زمان و ارزشش بود را در خودش جای میداد  و برای اینکه سکه های پول خرد جای سیم را گرفته بودند و جای زر خالی نباشد النگوی طلایش را کنار آنها قرار میداد.البته عود هم چند سالی که در وسط سبزه فرورفته میرفت تا  با شمع در نزدیکی تحویل سال روشن شود و از زمانی که مدرسه رفتم برای خود شیرینی دعای تحویل سال را من بلند میخواندم و مادر بزرگ تکرارش میکرد و بعد هم نوبت عیدی میرسید و مادر بزرگ از وسط قران تنها بیست تومانی که لابلای پنج تومانی ها بود را بمن میداد و پنج تومانی ها برای دیگر نوه ها و بچه های خویشان و آشنایان بودند و این فرق گذاشتن دلیلی بود که به خود ببالم اما مادر بزرگ فرق نگذاشته بود چرا بقول خودش گاهی من نوه اش بودم گاهی پسرش زمانی عصای دستش و مواقعی هم همدم و مونس تنهاییش و من برای چهارنفر عیدی میگرفتم          

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

فروردین


فروردین نام نخستین ماه و فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان وفروهرهای ایرانیان استبنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان ووجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر میبرند.به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می روند.

۱۳۹۲ اسفند ۲۵, یکشنبه

شهرفرنگ

ما یعنی من و هم سن و سال هایم سعادت اینرا داشتیم که دهشاهی یا یکقران بدهیم و داخل این جعبه عجیبو نگاه کنیم و عکس هایی را که پیرمرد شهر فرنگی با دستان نحیفش میچرخاند و خود نیز مثل ما نمیدانست چه هستند و از کجاهستند را جلوی چشمان ما میاورد با آنچه از فرنگ و امیر ارسلان و فرخ لقایش را میدانست فرقی نمیکرد تصویر قله های آلپ بودند و یا کلیسایی در ایتالیا یا کاخ الیزه و ورسای و یا میدانی در اطریش به خورد ما میداد و درست زمانی که خود را در آن سرزمین رویایی میافتیم دریچه را میبست و سانس تماشا به پایان میرسید. باری با آمدن جعبه جادویی که بدون پیش قسط هم میشد خرید پیرمرد شهرفرنگی ما به همراه خودش و همکارانش و جعبه های شهر فرنگیشان افسانه شدند و تنها برای نسل جوانتر یک دستگاه شهر فرنگ دکور سینمای شهر شد که نامش را از آن گرفته بود که متاسفانه آن بجا مانده هم بجا نماند. خلاصه بچه محل عزیزی چند وقت پیش ابن شهر فرنگ زرق و برق دار که با آنچه ما بیاد داریم کلی فرق دارد را در دکان سمساری محل یافته و عکسش را فرستاده بود و دیروز24 اسفند 92 هم عکاسباشی کنجکاو ما به دنبالش روان شد ه بود که ببیند هنوز هست یا فروخته شده که همانطور که میبینید هست تا بچه محل ها ی در محله اگر مثل ما سعادت تماشای درونش را نداشتند لااقل از پشت ویترین سمساری محله شکل و شمایل ظاهرش را ببینند
پینوشت 
عکاسباشی  لقب بچه محل عزیزی هست که برای امیریه در فیسبوک عکس تهیه میکند 

۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

بهار


عکس محله کار جلال عزیز

۱۳۹۲ اسفند ۱۱, یکشنبه

یکسال دیگر . . .


چند روزیست که امیریه یعنی اینجا یکسال دیگر بعمرش اضافه شد .انگار همین دیروز بود که من با درنگ و تاخیر بعد از خیلی از دوستان وارد دنیای وبلاگ شدم و هرگز نمیتوانستم تصور کنم که اینقدر دوام بیاورم و از همه مهمتر به هدفم که زنده کردن یاد و خاطرات محله محبوبم میباشد دست بیابم اما از همان اولین گامها شما یاران عزیزم  مخصوصا آنهایی که نه از شهر من و نه محله من بودید همگی با فروتنی و بزرگواری حمایت و پشتیبانی کردید و همین هم باعث دلگرمی من شدتا آنچه در بضاعت من بود و از محله کودکی و نوجوانی و جوانی خود را بیاد داشتم و راجع به آن میدانستم را اینجا تحریر و ترسیم کنم  تا جاییکه پرویز فرقانی صاحب وبسایت نق نقو دوست وبلاگی و بچه محل عزیزم که او هم از یاران اولیه و وفادار اینجا بود محله مجازی امیریه برپا کرد ودست مرا هم گرفت  به آنجا برد که نتیجه اش آنچه که برای من رویایی بود که وبلاگ امیریه را یرای دستیابی اش بنا کرده بودم تا حدود فروانی به حقیقت پیوست و در این لحظه نزدیک 4000 نفر ساکن محله مجازیمان هستند که نیم بیشترشان بچه های کوچه ها و خیابانهای امیریه میباشند که در سراسر جهان پراکنده اند و هر گاه دلتنگ زادگاه خود میشوند و به دنبال یاری هستند به آنجا رجوع میکنند و همراه بچه محل هایشان در کوچه و پسکوچه های خاطراتشان قدم میزنند و با غرور و افتخار میتوانم ادعا بکنم در میان محلات و اماکن و . . . با آرشیوی غنی از عکس و مطلب با آلبوم هایی متنوع از هر آنچه یک محله میتواند داشته باشد یگانه هستیم که خیلی از شما که در آنجا همراه هستید خود شاهدید و امیدوارم بقیه نیز بما بپیوندید باری مرسی سر در اینجا برای همان یاران وفاداری میباشد که همچنان با اینکه خانه من وبلاگم در طول این دوساله با کم کاری من بی رونق شده اما همچنان با بزرگواری به اینجا سر میزنید درسته بی رد و نشان اما در آمار وبلاگ میبینم از این رو صمیمانه و با تمام وجود از مهرتان سپاسگزارم و قول میدم که چراغ اینجا را همچنان روشن و دربش را قلب من میباشد را برایتان باز نگاه دارم و از این پس هر آنچه را که در فیسبوک امیریه خود مینویسم و حتی موضوعات جالبی که بچه محل ها مینویسند را به اینجا نیز منتقل بکنم       

۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

ارغوان

ارغوان، شاخه همخون جدا مانده
 من آسمان تو چه رنگ است امروز؟
 آفتابی ست هوا؟
  یا گرفته است هنوز ؟

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

عکاسخانه



عکاسان این کسبه خاطره ساز که خود حال خاطره هستند!!!
همانطور که میگویند حرف حرف را میاورد گویی خاطره هم خاطره را بیاد میاورد. از روزی که صفحه فیسبوک امیریه راه اندازی شد بچه های امیریه یکی یکی از داخل و برون و از چهار گوشه عالم مانند پرندگان مهاجر در حال بازگشت به آشیانه اند وسالها غیبتشان در محله محبوب خود را با عکسی و قصه ایی از روزگارانی خوش موجه میکنند و بعد هم به کوچه پسکوچه های آن سرک کشیده و دنبال گمشده های خود میگردند. همانطور که قبلا هم اشاره کردم حال از اینکه این همه یار و یاور دارم و بار امیریه را بتنهایی بدوش نمیکشم احساس سبکی میکنم .
در فیسبوک امیریه در کنار دیدنی ها و گفتنی ها برای ارج نهادن اهالی و کسبه اول با عکاس های امیریه شروع کردم و با عنوان این کسبه خاطره ساز که حال خود خاطره ایی هستند تنها به قرار دادن عکسی از عکاسخانه وویترین آنها بسنده کرده ام.تا اینکه متوجه شدم در مطلبی در صفحه فیسبوک نام عکاسی ژان که این یکی در خیابان شاهپور (وحدت اسلامی) سرفرهنگ واقع شده, بمیان آمده است و بچه محلی دوستدار امیریه خاطره ایی را در انجا نقل کرده بود که عینا درجش میکنم:
((و اما عکاسی ژان . سال آخر دبیرستان محمودزاده بودم که از همه دانش آموزان شش قطعه عکس خواستند ، تعداد زیادی از همشاگردی ها عکاسی ژان را انتخاب کردند و علتش هم این بود که عکس سیاه و سفید را طوری رتوش میکرد که چشمها زاغ نشان داده میشد و آن زمان دختر ها دوست داشتند ، عکاسی ژان کارش بالا گرفت بخاطر همین هنرش .ولی داغ داشتن چنین عکسی بدل من ماند . چون مادرم مذهبی بود و اجازه نداد مرد از من عکس بگیرد و من تنها دختر چشم قهوه ای آنسال در دبیرستان بودم .))
باری همین خاطره زیبای هم محله ایی عزیز جرقه ایی شد که قطار قطار خاطره زنده گردند و هم بهانه ایی که یاد این صنف که نسبت به طول امیریه تعداشان کم نبود بیفتم . عکاسی فرشته سر امیریه گمرک اگر چه عکس میانداخت اما بیشتر فروشنده وسایل و لوازم عکاسی بود بعد عکاسی های ترقی و دریا و هما و مایاک (که بنا بر مقتضیات زمان نامش ادراک شد)و رویا افهمی که چهار تا اولی عکاسی هایی بودند از لحاظ قیمت و سرعت دادن عکس مناسب که بیشتر برای عکسهای شش در چهاره اوراق شناسایی مردم مراجعه میکردند که عکاسی هما مشتریش بودم که به همراه یک قطعه کارت پستالی هم میداد اما عکاسی رویا افهمی که از تمامی عکاسان امیریه بیشترین سهم را در خاطرات ما بچه مدرسه ایی های آنزمان داردزیرا هرسال به تمام مدارس ناحیه رفته و از همه کلاسها عکس میانداخت که خود من چند تایی را هنوز دارم.عکاسی شیوا که روتوش و کارش باعث شده بود که کلاس کارش بالاتر از همه باشد و برای مناسبتهای ویژه مردم سراغ اوبروند که سالهایی یکه تازی میکرد که خانواده من از مشتری های او بود بطوری که هر ساله در تولد دو خواهرم کیک تولدشان را به لادن سر معز السلطان سفارش میدادیم و با قرار مدار قبلی با شیوا که در چند قدمی قنادی بود کیک را به آنجا برده و او عکس تولد را میانداخت و به تعداد خاله و عمه و دایی . . . چاپ میکرد . شیوا رفته رفته معروف تر شد و مغازه ساده او مبدل به آتلیه ایی مدرن شد و چند کارمند هم استخدام کرده دیگر صاحبش خود بندرت پشت دوربین قرار میگرفت و به تاریک خانه میرفت البته ما استثنا بودییم که با گذشت زمان معذبی او و رودربایستی اش را احساس میکردیم تا اینکه مادر خدا بیامرز عکاسی ژان که تا زه ظهور کرده بود را کشف کرد که کارش هم ردیف شیوا بود که تنها سختی حمل کیک از چهارراه معزالسلطان به شاهپور سر فرهنگ بود . در این دوران که این دو عکاس خوب در شاهپور و امیریه ترکتازی میکردند عکاسی کتایون سر البرز سر و کله اش پیدا شد و از همان اول ویترین خود رابا کارهای خوبش و قاب کردن پرتره جوانان خوش تیپ آن راسته مانند زنده یاد ناصر حجازی ودو برادررضا و محمود و برو وبچه های پر کرد , که محمود پایش به بازی در فیلمهای تبلیغاتی باز شد وهمبازی مهناز و هاله گردید و همین معروف شدنش دلیلی شد که تصویر او مدتها در ویترین کتایون جا خوش کند . در همان سالها با مادر بزرگ سفری به تبریز داشتیم که در خیابان فردوس آنجا در ویترین مغازه ایی عکس محمود را در قابی دیده و با تعجب مادر بزرگ را صدا کرده نشانش دادم که موجب حیرت او هم شد چرا که خانواده محمود ترک نبودند و تبریز هم جایی نبود که او به آنجا آمده باشد . موقع مراجعه به خانه دایی که میزبان ما بود موضوع عکس را مطرح کردیم که پسر دایی که هم سن و سال محمود بود و اورا هم میشناخت راز عکسش را گفت که عکاسی مزبور از کتایون خریده تا با قرار دادن آن در ویترینش وجهه کاریش را بالا ببرد که توضیح داد که خیلی از عکاس های شهرستان ها همین کار را میکنند. موقع بازگشت به تهران خبرش را به محمود رساندیم.اما خاطره دیگری که شنیدنش خالی از لطف نیست و ربطی هم به عکاسهای محل ندارد دوستی با اب وتاب از یک عکاسی تعریف میکرد که مانند گفته دوست ما چشم تیره رنگ را روشن میکنه چشم سیاه را ذاغ و چاله چوله های صورت مانند جای آبله مرغان را از بین میبره که به اتفاق او به مغازه مزبور رفتیم او در اتاق دوربین جلوی آیینه سر و روی خود را مرتب کرده و بنا به فرمان عکاسباشی ژستی آبدوغ خیاری گرفته که بعد از اتمام کارش مرا تشویق به انداختن عکسی در آنجا که از او اصرار و از من انکارتا بالاخره رضایت داد و دست از سرم برداشت. موقع خداحافظی خواسته هایش را به آقای فتو ابلاغ کرد و او هم از دوست ما خواست فردا زنگی بزند که با خبر شود عکس خوب افتاده یانه که تاریخ تحویلش را مشخص کند البته تا زمانی که از هم جدا بشیم همچنان از کار عکاس تبلیغ میکرد و مرا طوری سرزنش میکرد که گویی لگد به بخت خود زده ام . روز موعود بنا به اصرار ش با او همرا ه شده برای دریافت عکس راه افتادیم تا به آنجا برسیم باز تعریف و تمجید و . . .بالاخره رسیدیم عکاس باشی پاکت عکسها را داد و دوست من صورت بصورت من دست کرد عکس را بیرون آورد وقتی چشممان به عکس افتاد او در حال مجادله باخود که غضبش را کنترل کندو منهم با خنده خود کلنجار میرفتم که مانعش گردم عکس روی هم رفته خوب بود و رنگ چشم هم روشن شده بود اما یکی از چشمان شبیه چشمان کیایی های امامزاده داوود شده بود که وقتی دوستم اعتراض کرد آقای محترم من کجای چشمم چپه بنده خدا عکاسباشی برای اینکه اورا آرام کند به کارگری که نداشت یعنی بخودش ناسزا داده ومیگفت این شاگرد پدر سگ من خودش چشاش لوچه چشم مردم را مانند خودش چپ روتوش میکنه حالا بیا بریم تو دوباره بیاندازم اینبار خودم کارهایش را میکنم و هم فردا . . . که دوستم با قهر آنجا را ترک کرد .

گریه


بچه بودی گریه میکردی بازیت ندادند , حال که بزرگ شدی گریه میکنی که بازیت دادند .



کبریت

چقدر غریب است حال کبریتی که...
می داند "ساخته" می شود ... که "سوخته" شود...