۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

با آرزوی بهترینها در سال جدید . . .


درد ما را نیست درمان الغیاث

هجر ما را نیست پایان الغیاث

دین و دل بردند و قصد جان کنند

الغیاث از جور خوبان الغیاث

در بهای بوسه‌ای جانی طلب

می‌کنند این دلستانان الغیاث

خون ما خوردند این کافردلان

ای مسلمانان چه درمان الغیاث

همچو حافظ روز و شب بی خویشتن

گشته‌ام سوزان و گریان الغیاث

حافظ

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

دیو شب . . .


دیو شب

لای لای ، ای پسر کوچک من
دیده بربند ، که شب آمده است
دیده بر بند ، که این دیو سیاه
خون به کف ، خنده به لب آمده است
. . . . .

. . . . .

نه برو ، دور شو ای بد سیرت
دور شو از رخ تو بیزارم
کی توانی بربا ییش از من
تا که من در بر او بیدارم


تمامی شعر در اینجا . . .


8 دیماه مصادف است با زادروز فروغ فرخزاد از این رو بی انصافی بود در امیریه, از او که گل سر سبد دختران افتخار آفرین محله مان میباشد, آری از او که برای تمام فصل ها و اندوه های ما شعری دارد تا مرهم درد هایمان باشد؛ یادی نمیکردم .

یادش و نامش همواره گرامی باد !‏

5 دقیقه سکوت در اینترنت . . .


۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

از محرم ها . . .

در آن سالهای نه چندان دور و خوش خیلی خیلی بهتر از امروز با شروع محرم ولوله و همهمه ایی در محل میفتاد که با فرا رسیدن تاسوعا و عاشورا به اوج خود میرسید.من که در آن دوران نوجوانی بیش نبودم و همچون هم سنهای خود تمام عشق و علاقه ام حظور در تکیه و دسته بود . سوگلی تمام دسته های محل دسته بوعلی بود که مقرش در مسجد حاج حسن در خیابان ارامنه بود البته دسته بوعلی همان دسته مقدم بود که در کوچه وقفی در خانه خانواده مقدم شکل گرفت که با کوچ آنها دسته مزبور تغییر نام داده و بناچاربه مسجد مذبور اسباب کشی نمود که بخاطر وسعت و امکانات آنجا رشد کرد و خیلی بزرگتر از پیش گردید و به بزرگترین دسته محل مبدل گشت.محبوبیت بیشتر آن به خاطر حظور جوانهای محل بود که مسبب میشد بیشتر از هر دسته ایی تماشاچی داشته باشد ولی آنچه برای من و دوستانم مطرح بود با دسته بوعلی ما هم میتوانستیم پزی بدهیم در برابر دسته های نامی اطراف مانند دسته تمدن در خیابان شیر خورشید که برای خودش ارکستری وداشت و موزیک مینواختند یا دسته داوود صراف در قلمستا ن که بخاطر تعداد تیغه های علامتش زبانزد بود دسته بوعلی ما بیرق سیاهی با نوشته رسول اله داشت که بلندترین در بین تمامی دسته ها بود که بلند کردن و حمل آن بجز زور بازو برای خود هنری بود و برای من و دوستانم آرزویی خب همین دغدغه ها ی ذکر شده و سن و سال و خامی . . . دلایلی بودند که مانع میشدند توجهی به حاشیه داشته باشم و هر آنچه اتفاق میفتد و رخ میدهد که هرکدام بجای خود از لطافت و جذابیتی برخوردار بودند رانفهمم و یا درک نکنم اما امروزه در دلتنگیهای غربت بویژه در چنین ایامی که به بالاترین حد خود میرسد باعٍث میگردد که به گذشته ها نگاهی بکنم و آنچه شاهدش بودم حتی جزیی ترینش را نظری بیاندازم و حال فرصتیست راز و رمز خیلی چیزها را کشف کنم و غمگین تر از پیش و با حسرتی بیشتر به فاصله ها و هر آنچه که مرا از آنها دور کرد و یا از دستم گرفت لعن و نفرین کنم .

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

داستان واقعی . . .


بعد از غیبت صغرای ناخواسته که بمن تحمیل شد و موجب گشت تا فاصله ایی بین من و دنیای مجازی و دوستانی که در آنجا یافته ام بیفتد, خوشبختانه اینک که مشکلات بر طرف گشته دوباره توفیق آنرا یافته ام که به وبلاگهای این عزیزان دوباره سر بزنم و مطالب ناخوانده را بخوانم و اگر مطلب تازه ایی داشته باشند نقد و نظرم را درج کنم که در این دید و بازدید ها گاهی هم به جملات پرمهری نسبت به من و امیریه برمیخورم و گاهی هم به گلایه و گوشه و کنایه هایی که یقین دارم که این گلایه ها،جملگی از بزرگواری و لطف این عزیزان به امیریه میباشد که جای دارد بگویم این مهر را منهم بنوبه خود به خواننده های عزیزم داشته و دارم و. . . برای همین هم وقتی امیریه بد ست بخیلان فیلتر شد محله ما را که کپی امیریه میباشد را روبراه کردم تا همین عزیزان به دردسر یافتن فیلتر شکن و گوگل ریدر و . . . نیفتند و براحتی گذشته بتوانند امیریه را دنبال کنند .در ادامه دلیلی برای پنهان کردن نمیبنم که بیان کنم از این عزیزان انتظار داشتم که محله ما را که میتوانند رویت کنند آدرس آنرا تبلیغ کرده و به اطلاع باقی دوستان برسانند تا بقیه هم دست رسی داشته باشند . خب بعد از این مقدمه نوشته امروزم بر میگردد به دید و بازدیدهایم که در حمايت از حيوانات بي خانمان که تصویر بالا هم از آنجا ست هشداری دیدم که مرا یاد داستانی عجیب که تا حدودی شاهدش بودم انداخت که دیدم بیانش خالی از لطف نیست بویژه برای دوستانی که به دادخواهی و یاری حیوانا ت میپردازند.
در نیمه دهه هشتاد میلادی که وارد اینجا ( آلمان) شدم باالجبار در روستایی ساکن شدم و در آنجا بود که با رولف ( Rolf )همسرش مالیز ( Maliz ) آشنا شدم که بعدها تبدیل بدوستی شد. این زوج نسبتا جوان دارای یکدختر و پسر بودند بنامهای کریستینا ( Kristina ) و اشتفان ( Stefan ) که دو قلو بودند.انان به اتفاق والدین رولف در خانه ایی که در آلمان به خانه کشاورزان ( Bauernhof ) معروف میباشد زندگی میکردند.رولف کشاورز بود و همسرش معلم دبستان که در اوقات فراغتش همپای شوهرش در تاکستانهایی که داشتند کار میکردواو را در تهیه و تولید شراب یاری مینمود. گهگاهی من به خانه آنها میرفتم که بار اولی که آنجا بودم در حیاط خانه چشمم به دو گربه افتاد رولف که متوجه من شده بود گربه ایی که موهای بلندی داشت را به من نشان داد و بشوخی گفت که هموطن تو میباشد و توضیح داد که یکی از والدینش گربه ایرانی بوده است، که چهره زیبایش و موهای بلندش صحه بگفته های رولف میگذاشت . در بهار آنسا ل بار دیگری که خانه او بودم بچه ها یش با خوشحالی مژده تولد بچه گربه ها را دادند و آنها را بمن نشان دادند رولف توضیح داد که بچه ها قرار است آنها را به دوستان هم کودکستانی خود بدهند زیرا همین والدین گربه ها برایشان کافیست . بعد از مدت خیلی طولانی روزی که به دیدن رولف رفته بودم و در حیاط خانه ایستاده صحبت میکردیم و گربه های اوکنارپله های ورودی ساختمان ،جلو آفتاب ولو شده بودند لحظه ایی به صدای پیف آنها صورتم را بسمتشان برگرداندم که دیدم گربه ایی جوان گویی مزاحم شده و یا سربسرشان گذشته که عصبانی شده اند در همان حین دیدم گربه کوچک دم ندارد فکر کردم اشتباه کرده ام که از رولف پرسیدم ایا بچه ها خرگوش آورده اند که جواب داد منظورت تیگر ( Tiger ) است گفتم آری او ادامه داد تیگر باقی مانده همان بچه گربه هاست که دستشان مانده و گفت او از بچگی علاقه عجیبی داشت زیر ماشین بره و وارد داخل آن بشه که من و مالیز همیشه مواظب بودیم تا اتفاق بدی نیفته تا اینکه یکروزی عجله داشتم ویادم رفت نگاه کنم همین که ماشین را روشن کردم صدای فریاد تیگر را شنیدم که خاموش کرده پایین آمدم دیدم خدا را شکر پروانه ماشین به دم او بر خورد کرده اما نکته ناراحت کننده این بود که دم او هنوز با بندی از بدنش آویزان بود. فورا با دکتر حیوانا ت تماس گرفتم داستان را گفتم دام پزشک گفت باید با عمل جراحی دم اورا جدا کند وقتی هزینه عمل را پرسیدم گفت حدود هفتصد مارک تلفن را قطع کردم مبلغ زیادی بود از طرفی وضع تیگر هم ناراحتم میکرد. با پدر و مادر و مالیز مشورت کردم و نظر آنها راپرسیدم که به نتیجه رسیدیم که نزد دکتر ببریم و راحتش کنیم . همینکه با مالیز وارد حیاط شدیم دیدیم مادر تیگر پشت او نشسته و دم اورا میلیسد همانجا ایستاده تماشایشان میکردیم که یک دفعه دیدیم مادرش با دندانش دم تیگر را کند و بعد مجددا شروع بلیسیدن محل زخم نمود که جلو رفتیم اورا از مادرش جدا کرده به نزد دکتر بردیم که زخم را ضد عفونی و پانسمان کند . رولف در ادامه از این واقعه طبیعی و مهر مادری و مداوایش تحسین و تمجید میکرد و میگفت دنیای حیوانا ت اسرار انگیز است و ما آدمیان از آن بی خبریم و من بشوخی به او گفتم خوشحالی تو شاید بخاطر پس اندازهزینه ایی است که باید میپرداختی و نپرداختی میباشد. بعد از آنروز تا زمانی که نقل مکان کنم چند باری که خانه رولف رفتم واز لحظه ایی که وارد میشدم چشمانم دنبا ل تیگر میگشت از اینکه میدیدم بزرگتر شده و سالم است خوشحال میشدم و وقتی اورا میدیدم که بدون دم در حیاط خانه جولان میدهد هم لذت میبردم و هم دلم برایش از اینکه دم نداشت میسوخت.
در پایان دوستان عزیز همانطور که در این زمستان مواظب میهمانهای ناخوانده که برای گرمای موتور ماشینهایتان هستید همشهریان کوچک خود، پرندگان کوچکی که توان مهاجرت به جاهای گرم و پر آذوقه ندارند را فراموششان نکید تا زمستان را دوام بیاورند تا اینکه در بهاران بتوانند برایتان نغمه سرایی کنند.

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

شب یلدا . . .


بعد از پشت سر گذاشتن 25 آذر (روز مادر)همزمان با خرازی های محل که دستی به ویترین های خود میکشیدند و تتمه کادوهای و نوشته های مربوط به روز مادر را دور میکردند ;در مقابل میوه فروشی های میدان شاهپور به تکاپو میفتادند و بساط سور و ساط شب یلدای مردم را فراهم میکردندو هندوانه و خربزه های انباری را بیرون میاوردندو در کنار میوه های فصل مانند پرتقا ل و نارنگی و . . . جای میدادند. آنزمانها که هنوز لامپهای پرنور و مدادی وجود نداشتند این کسبه برای رئگ و جلا دادن به کالاهای خود از چراغهای زنبوری پایه دار و بی پایه استفاده میکردند که پیوسته میدیدی شاگرد ان مغازه در پی تعویض طوریها هستند یا اینکه مشغول تلمبه زدن . یادش بخیر کمی دور تر ها; میدان شاهپور واقعا میدانی بود که در وسطش حوض و گیاهی داشت که بعدها برای تسریع شدن ترافیک آنرا برداشتند . آنزمانها برای اطلاع جوانتر ها فروش میوه بنحو دیگری بود . از این قرار که در تابستان خیار و کدو و بادنجان دانه ایی فروخته میشدند و در زمستان هم مرکبات و غیره ;تایین نرخ آنها هم بر اساس تازگی و طراوتشان و کوچکی و بزرگی آنها بستگی داشت بعنوان مثال پرتقال ریز آبگیری دهشاهی و بترتیب یکقران و سی شاهی که بزرگتر و مجلسیش دوزاربود.باری ما مردمان خوش آنروزگاران به از امروز, همانطور که گفتم بعد از فروکشی موجهای روز مادر اینبار اسیر امواج شب یلدا شده و خود را رها میکردیم که مارا به طولانی ترین شب سال ببرند.
مادر بزرگ یکروز مانده به شب یلدا زنبیل پلاستیکی خودش را برمیداشت و با هم راهی میدانشاهپور میشدیم که اگر همزمان با آجیل مشکل گشای ماهانه او بود اول به قنادی سر ظفر الدوله میرفتیم که هم صاحبش مومن بود و هم مغاذه اش رو به قبله که بهمراه آجیل جعبه کوچکی شیرینی هم میخردیم و بعد به سمت میوه فروشیها روانه میشدیم و بهمراه انار و میوه فصل خربزه ایی در خور خود میخردیم .متاسفانه دو سال پیاپی خربزه ما خراب و یخزده در آمدند البته دلیلش فقر تکنیکی نگاهداری وانبار ویژه بود خلاصه همین باعٍث شد که چند سالی خریدش را تحریم کنیم.
در این روز در مدرسه در دوران دبستان بیشتر از زمان دبیرستان از صبح بچه ها در جنب و جوش بودندو راجع به یلدا حرف میزدندو لحظه شماری میکردند تا زنگ تعطیل مدرسه بصدا در بیاید که با شنیدن آن برای خروج ازدحامی میشد که هر کسی سعی میکرد زودتر خارج گردد. در طول راه همین شتابزدگی را در مردم رهگذر محله میشد دیدکه با پاکتهایی از کالا در تردد بودند.
شور و شوق شب یلدا موجب میشد که آنروز بچه های کمتری در میدانگاهی جمع بشوند البته کوتاه شدن روزها از چند هفته پیش از رونق آنجا کاسته بود میدانگاهی محل پهنی بود که با عقب نشینی خانه حسن آقا در وسط کوچه مطیع الدوله بوجود آمده بود که محل بازی ما و بچه های نسل قبل از ما و بعد از ما بود که از والیبال و فوتبال و شوت یکضرب و بیخ دیواری و لیس پس لیس و . . .در انجا بازی میکردیم.باری کسادی بازار میدانگاهی و شب یلدا و وجود کرسی و فرار از سرما همگی دست بدست هم میدادند که خودرا سریع بخانه برسانم که حاصل یا جایزه آن چایی داغ سماور نفتی ما بود که با تکه شیرینی از مادر بزرگ دریافت میکردم ,با جاگرفتن در کرسی در جای خودم آنرا نوش جان میکردم.از معجزات این شب طولانی یکی هم عجله من و بموقع نوشتن مشقهایم بود تا بتوانم از مراسم شب یلدا بیشتر استفاده نمایم. مادر بزرگ اجازه میداد که از کرسی بعنوان میز تحریر استفاده کنم, اما نوشتن خط درشت و ریز بخاطر مرکب و دوات و ترس از برنامه آینده آن که سرنگون شود غدغن بود .از بد حادثه نمیدانم تقریبا هر سا ل دراینروز کنار مشقها خط درشت هم بود. نکته جا لب اینکه نمیدانم چه علتی داشت که هر سا له هر معلمی که میامد و هر کلاسی که بودیم سوژه خط درشت ما توانا بود هر که دانا بود و ادب مرد به ز دولت اوست و چند تای دیگر بود.
قبلا بارها در نوشته های قبلی نوشته ام که من و مادر بزرگ عاری از وسایل صوتی و بصری بودیم و شبهایمان را با چیستان و قصه و . . . بسر میکردیم که شب یلدا هم جز این نبود. در آن شب ویژه بعد از شام و نماز مادر بزرگ او سینی مسی قدیم نسبتا بزرگش را روی کرسی قرار میداد میوه و آجیل و تخمه های خربزه و هندوانه که خود خشک کرده و بو داده بود را قرار میداد همینطور پیاله ایی انار دان کرده برای من و میوه ها ی دیگر که او گاهی از شبهای یلدای گذشته اش از خانه پدرش تا خانه پدر بزرگم تعریف میکرد وموقعی چیستانی را مطرح میکرد وموضوعات دیگر که برخا با آنکه خیلی از آنها تکراری بود باز من با دل و جان گوش میکردم و حتی گاهی خود از او میخواستم برایم تعریف کند و از کارهای دیگرمان کبریت بازی بود و بعضا با مشاعره کردن با تک بیتی های ترکی فالی میگرفتیم و دست آخر هم هر کدام جای خود جای خواب خود را روبراه میساختیم و با خاموش کردن چراغ و قصه ایی از شاه عباس که لباس مبدل میپوشید و بمیان خلق خود میرفت تا رنج و دردشان را بفهمد و به آرزوهایشان جامه عمل بپوشاند توسط مادر بزرگ از آنطرف کرسی برایم تعریف میکرد, شب یلدای ما بپایان میرسید ولی همین قصه ها مرا وادار میکردند آرزو کنم که ایکاش شاه ما هم مانند شاه عباس میان مردم میا مد و بعد این پرسش برایم پیش میامد که شاه اگر چنین کند و من با او روبرو شدم از من از آرزویم بپرسد کدام آرزویم را بگویم که اینجا پلکهایم سنگین و سنگین تر میشدند و در آخرین لحظاتی که خواب تمام وجودم را فرا میگرفت در همان حا لت آرزو میکردم که صبح که بیدار میشوم ایکاش حیاط را برف گرفته باشد .
شعر حافظ شب یلدای این مطلب را دراینجا بخوانید.
روزها و روزگارانتان به سپیدی برف و عمرتان همچو یلدا باد.

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

سفر بخیر . . .

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند










رحلت حضرت آیت اله العضمی منتظری مرجع آزاده را به همه دوستدارانش تسلیت میگویم .



۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

سلامی دوباره . . .

با سلامی به گرمی خورشید ایران زمین به شما یاران در این آخرین روزهای پاییزی ابر گرفته بی آفتاب, خیلی خوشحالم که بالاخره مشکلات کامپیوتر و اینتر نت هر دو حل شدند و باز میتوانم با قلم حقیر خود در خدمتتان باشم لازم میدانم به اطلاع شما عزیزان برسانم در دو ماهه گذشته تنها از قافله شما مهربانان دور افتاده بودم نه اینکه گمتان کرده باشم همانگونه که دیدید با آذرهایم از آن فاصله ایی که بینمان افتاده بود با شما همراه بودم دستم برای نوشتن کامنت و پیامی بسته بود تا حظورم را به آگاهیتان برسانم, اما تا آنجا که در توانم بود و امکانش را داشتم به خانه های یکایک شما سر میزدم و مانند گذشته از نوشته هایتان لذت میبردم و چقدر دوست داشتم که با خیلی از شماها هم صدا و هم فریاد بشوم و بگویم لچک و چادر اجباری همانگونه که در این سالهای درد و اندوه از عزت دختان میهن نکاست که بر آن افزود و الفبایی برای مبارزه و استرداد حقوق به یغما رفته شان گردید, مطمنا همین تاثیر را اینک نیز خواهد داشت. همانطور که گفتم مشکلات برطرف شد حال با اجازه شما دوستان این سری نوشته های من و آذرهایم را با ترانه ایی از آذرمحبی (رامش) به پایان میبرم و ادامه آنها را اگر عمری باقی بود به آذر های دیگری میسپارم .

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

قسمت سوم . . .


در شروع من و آذر‌هایم نوشته بودم که راجع به ۱۶ و ۲۱ آذر نخواهم نوشت که باید بگویم مجبورم خلف وعده کنم البته این به آن معنا نیست که می‌خواهم به بررسی‌ و نقد این دو روز تاریخی‌ میهنمان بپردازم بلکه تنها رابطه آن‌ها را با خودم و خاطره هایی که ازشان دارم را مینویسم.در اولین سالهای دهه پنجاه که دبیرستا نی بودم ؛آنموقع‌ها هم برای رفع کمبود دبیر و هم برای کمک به دانشجویان وزرت آموزش و پرورش تعدادی از آنها را به کار میگرفت و راهی‌ دبیرستا نها میکرد.در مدارس به این دانشجویان درس آسان را به خاطر عدم تجربه و کمی‌ وقت میدادند.سال دوم دبیرستان بودم که سه تا از آنها نصیب کلاس ما شده بود هر سه باهم تفاوتهای فراوانی‌ داشتند اما روی هم رفته همگی‌ خوب بودند.یکی‌ از آنها به خاطر تیپ ظاهر یش که پوشیدن شلوار جین رنگ و رو رفته با اورکت و ریش . . .که مد ان روزگا ران بود و دیگر نحوه تدریسش که نيمي به درس و نيمي به جوک گویی توسط او و همکلاسیها اختصاص داشت و دست و دلبازیش در نمره دادن همگی‌ عاملی بودند که او نسبت به بقیه در بین بچه‌ها از محبوبیت زیادی بر خوردار شود بطوری که تقریبا سر کلاس او غایبی نداشتیم.
دبیر دانشجوی دیگر ما آقای ر بود که هم شکل ظاهر یش و هم رفتارش با دبیر یادشده تفاوت فاحشی داشت شيوه درس دادنش بسیار خشک بود؛ او که درس مدنی را بعهده داشت یادم نمیرود روزی که انواع حکومتها را و انصافا با مایه گذاشتن از اطلاعات شخصی‌ خودش خوب هم درس میداد اما به حكومت سوسیالیستی اشاره ایی نکرد یا اینکه مختصر گفت من و چند تا از بچه‌ها خواستيم بیشتر توضیح دهد با تندی سر جایمان نشاند و گفت نیزی به توضیح بیشتر نیست خودمان بعدها بیشتر یاد خواهیم گرفت..
.دبیر سوم عطا الله ص بچه یزد بودم او نه‌ مانند اولی هیپی و نه‌ مانند دومی‌ خشک بود ساده و بی‌ آلایش و بی‌ ریا و بی‌ پرده تا آنجا که میتوانست به پرسشها ی ما حتئ خارج از درس جواب میداد سخت گیر نبود که هیچ بسیار مهربان بود، طوری که من او را خانم بهبهانی‌ ( در قسمت اول این نوشت راجع به او نوشتم)در هیبت مردانه میدیدم. هر چه ماه‌ها در آن سال تحصیلی میگذشتند رابطه من به او نزدیکتر و نزدیکتر میشد ، بگونه ایی که در آخر سال او بیشتر برادر بزرگ برایم بود تا معلم که متاسفانه آن سال به آخر رسید و قرار داد آنها هم تمام شد .
سال تحصیلی‌ جدید شروع شد دبیر دانشجوی تازه ایی داشتیم اما هیچکدام از قبلی‌‌ها نبودند جای خالی‌ همه آنها بطور محسوسی احساس میشد بویژه دوست من عطا. در همان یام در اوایل آذر ماه بود که مادرم خبر داد عطا تلفن کرده و قرار گذشته مرا باخود به دنشگاهش ببرد با شنیدن این خبر از خوشحالی‌ داشتم پر درمی آوردم ؛دیدن او و دانشگاه که قولش را پارسال داده بود برای رسیدن روز موعود لحظه شماری می‌کردم. تا اینکه آن روز رسید قرار ما سر پل امیر بهادر جلوی اقبال آشتیانی که به اقبال گدا نامیده میشد بود . قبل از رسیدن من به آنجا عطا آنجا انتظار مرا می‌کشید ؛وقتی‌ با او ربرو شدم از فرط شادی زبانم بند آماده بود و شاید پیش خود شرمنده بودم که راجع به او بد قضاوت کرده بودم که بد قولی‌ نموده. . .بالاخره با هر جان کندنی بود با او سلام و احوال پرسی کرده و با او حرف زنان بسمت ایستگاه اتوبوس راه افتادیم.او از سفرش به یزد و دیدن خانواده اش میگفت و گاهی‌ سراغ همکلاسیها را میگرفت تا اینکه به دانشگاه او رسیدیم.عطا در دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف)درس میخواند باهم از دروازه وارد شدیم و از جلوی ماموری گذشتیم ؛ حالا من در خیابانهای آنجا راه نمیرفتم بلکه پرواز می‌کردم احساس بی‌ وزنی می‌کردم دیگر گهی حرفهای عطا رنمیشنیدم یا متوجه نمیشدم شده بودم مانند آلیس در سرزمین عجایب به همه چیز و همه کس با دقت خاصی‌ نگاه می‌کردم و هر چه در آن فضا وجود داشت از آسفالت خیابانها ت گنجشک‌ها ثله دنبال دانه بودند و درختان و . . . که هر آنچه آنجا میدیدم با آنچه که در بیرون دیده بودم فرق داشتند.با صدای عطا جلو ی ساختمانی به خود آمدم که با هم وارد آنجا شدیم که ناهار خوری بود.تعداد زیادی دانشجو آنجا بودند؛ که چند تا چند تا دور میزها نشسته بودند و تعدادی هم در سر صف غذا بودند که من و عطا هم پشت سر آنها قرار گرفتیم. ناهار آنروز اسلامبولی پلو بود که اگر خوشمزه‌ترین غذای زندگیم نباشد اما خوشمزه‌ترین اسلامبولی زندگیم می‌باشد که تا به امروز خورده‌ام .سر میز هم حواس من به دور و بر بود و باز همه چیز را زیر نظر گرفته بدموا مرتب سر و گردن خودرا اینطرف و آنطرف میچرخندم که گوش‌هایم را نیز تیز کرده بودم. بعد از خوردن غذا از سالن بیرون آمدیم و با گذاشتن از خیابانی به درب دیگر دانشگاه رسیدیم که وارد خیابانی فرعی شدیم و از رودخانه خشکی گذشته به ساختمانی که خوابگاه بود رسیدیم. وقتی وارد اتاق عطا شدیم دو سه نفر آنجا بودند که عطا مرا به آنها معرفی‌ کرد یکی‌ از آنها که هم اتاقی‌ او بود برای ما چایی آورد . عطا برایم توضیح داد که نوشته هایی که در طول آن چند ساعت در در دیوار دیدم که رویشان خط کشی‌ شده بود یا شکستگی پنجره هم برای اعتراض و هم اینکه بچه‌ها خودرا برای ۱۶ آذر در هفته دیگر آماده میکنندوا مختصری از تاریخچه آن را تعریف کرد.صحبت ما کشید به دبیرستان ما و عطا برای دوستانش از آنجا گفت و وسطه حرفهایش رو به من کرد گفت آقای ر را به خاطر میاورم گفتم اره و برخورد او را که قبلا نوشتم را .. . که عطا حرفم را باخنده برید و گفت او مجبور بو ده احتیاط کند چون وی از اعضای مرکزی کنفدراسیو ن می‌باشد .متاسفانه وقت چون برق گذشت و من باید بر می‌گشتم با عطا راهی‌ شدیم از ایزنهاور گذشته خیابان جنب کارخانه پپسی را گرفته به میدان جیحون رسیدیم و با اتوبوس روانه امیریه شدیم او مرا تا درب خانه همراهی کرد که مرا تحویل خانواده‌ام بدهد.بعد از انروز فراموش نشدنی‌ در آستانه ۱۶ آذر تنها یکبار تلفونی باهم حرف زدیم و دیگر ارتباط ما قطع شد و از او خبری نشد خوب در آن زمانها ارتباطات به سهولت امروز نبود و تماس ما تنها به همت عطا بستگی داشت که آدرس و تلفن مرا میدانست. از آن تاریخ تا به امروز هنوز هم که هنوز اگر کسی‌ هم شهرت او باشد از آن شخص میپرسم یزدیست و اگر کسی‌ را ببینم از اهالی یزد می‌باشد با عنوان کردن نام خانوادگی عطا میپرسم آیا آنها را میشناسد به امید اینکه او را بیابم.
ادامه دارد . . .
پینوشت:
با درود به شما یاران باید اذعان بدارم که متاسفانه مشکل اینتر نت من حل نشده و این نوشته هم با یاری مترجم نوشته شده که از همین جا اشتباهات را امیدوارم نادیده بگیرید همین طور بی‌ پاسخ گذاشتن پیام‌های پر مهرتان را .

۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

ادامه . . .

من و آذر هایم (۲)

در ادامه همانطورکه نوشتم آذر امسال برای من آذری دگر است؛ که با تمام اندوه‌هایش همچنان برایم زیباست تا زمانی‌ هم که باشم همینطور هم خواهد بود.اگر قرار باشد یکی‌ از بیشمار خاطرات آذر‌هایم را انتخاب کنم همینی که مینویسم خواهد بود.
آذر ۴۰ بود و ما چهلم پدر را پشت سر گذاشته بودیم؛و الان دو ماهی‌ بود که پیش مادر بزرگ بودم؛ با آنکه هنوز زبان مشترکی نداشتیم یعنی‌ من ترکی‌ نیاموخته بودم ؛ ولی‌ زندگی ما روال عادی خود را یافته بود. (در اینجاست که همواره آرزو می‌کنم که ایکاش وسایلی که امروزه وجود دارند در آن زمان بودند و لحظه‌های من و مادربزرگ را بویژه در آن دوران که اشاره کردم زبان مشترکی نداشتیم را ضبط میکرد تا من حل میتونستم ببینم که روز‌های ما چگونه میگذاشتند و ما منظور خود را چگونه به دیگری بیان میکردیم.)
البته اینرا باید بگویم خوشبختانه ما در آنزمان با یکی‌ از بستگان مادر بزرگ در یک آپارتمان زندگی‌ میکردیم که متاسفانه بچه‌ها مانند من پدرشان را از دست داده بودند؛سه خواهر و چهار برادر بمدرشن زندگی‌ میکردند که یکی‌ از خواهر ه قبل از آمدن من ازدواج کرده بود که دو خواهر دیگر همه رقم بمن میرسیدن و مهربانی میکردند که فکر می‌کنم که نقش مترجم هم برای من و ما بعضی‌ میکردند که در آغاز مادر بزرگ مشکلی‌ نداشت.
در همان ایام بود که صبح با صدای مادربزرگ بیدارشدم; چشمانم را که باز کردم دیدم در جای دختر بزرگه و در کنار او هستم؛ هاج و واج مانده بودم نمیدانستم چه اتفاقی افتاده من دیشب در اتاق خودمان پیش مادر بزرگ خوابیده بودم ولی‌ حالا این جایم که بعدها فهمیدم که علّت آن وضع حمل مادر در آن شب بوده که نا پدری دنبال مادر بزرگ آماده ; او مرا در خواب نزد دختر همسایه برده همینطور دانستم که ۱۵ آذر بوده است .بعد از ظهر همراه مادر بزرگ به دیدن خاله جان رفتیم قبلا نوشته بودم بنا بر مصلحت اوایل مادر را خاله معرفی کرده بودند . . . وقتی‌ آنجا رسیدیم تلویزیون روشن بود من نزدیک آن نشستم ، همانطور که از قربون صدقه‌های مادر از دور لذت میبردم از طرفی‌ هم غرق تماشای تلویزیون بودم که هنوز هم یادمه فیلمی در باره قبایل آفریقایی پخش میشد؛ مسخ تماشا بودم نوزاد که من خبری از تولدش نداشتم ونگی زد که من به صدای آن از جا پریدم؛ که این هم موجب خنده مادر و مادر بزرگ شد و هم اینکه دو تایی‌ به تکاپو افتادند تا بغضی که از ترس سراغ من آماده بود را دور کنند.برای همین در سوگش که در آغاز سال امسال بود اینرا نوشتم:(خواهر نازم عزیز دلم روزی که به دنیا آمدی همانروزی که من از صدای ونگت ترسیدم آذر بود و خزان که تو شکفتی چون گلی در بامداد فروردین و امروز صبح که خورشید آمد و تورا برد سحر گاه بهاران بود که تو چنین زود و نابهنگام پژمردی و حال فروردین آذری شد که بر دل و جان ما افتاد .) باری از آن تاریخ ما هر ساله آن روز را که بقول زنده یاد مادر بزرگ حاجی لک لک‌ها آن نی‌نی را آورده بودند; در آن سالهای شاد بهانه ا یی قرار داده و جشن میگرفتیم و هر وقت لک لکی میدیدیم ازسپاس دستی‌ تکان میدادیم و منتظر میماندیم که بشنویم که اینبار برای چه کسی‌ و به کدامین خانه ا یی نوزادی آورده است و حال باز لک لکی میبینم نگاه می‌کنم ببینم آیا خواهر را پس آورده است.
پایان قسمت دوم
ادامه دارد . . .

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

من و آذر هایم . . .

در آستانه آذری دیگر هستیم ماهی‌ تاریخی‌ و با گفتنیهای بسیار؛اما من تصمیم ندارم راجع به ۱۶ آذر بنویسم که می‌دانم خیلی‌ از دوستان بلاگر هر کدام به اندازه توانشان از آن عزیزان زنده یاد خواهند نوشت؛همینطور راجع به ۲۱ آذر که در رژیم گذشته به روزه نجات آذربایجان نامیده میشد چرا که می‌دانم همزبانهای ملی‌ و با غیرت که این یگانه گربه زیبای ایرانی‌ را با سرش همواره خواسته و میخواهند و از پیداییش تا به امروز برای حفظش از جان و مال خود مایه گذشته اند ؛امسال هم خود جواب آنها یی را که فیلشان یاد هندوستان کرده و خوابهای پریشان میبینند را خواهند داد.من در این نوشته از آذر‌های خود خواهم نوشت و از حسرت‌های یک ربع قرن دوری که آیا باز درختان عریان کوچه‌ها و خیبانهی امیریه،منیریه و شاهپور را در آذر ماهی‌ خواهم دید؟آیا باز صدای کلاغ‌هایی‌ که غروب‌ها از مدرسه بر میگردند را خواهم شنید؟آذر امسال برایم آذری دگر است با حال و هوائی دیگر که از همین الان بقول اهل ادب آذری گشته و به جانم افتاده است.در نوشته‌های قبلی‌ از علاقه‌ام به پاییز نوشتم و از اینکه در اولین ماه این فصل جادویی بود که زندگیم ورقه تازه آیی خورد که همان پیوستن به مادر بزرگ بود . . .ولی‌ با تمامی‌ اینها ماه سوم خزان را خیلی‌ بیشتر از دو ماه دیگرش دوست دارم; با آنکه امسال باید از آن بدم بیاید بر عکس بیشتر از هر سالی‌ دوستش دارم. شاید یکی‌ از دلایلش نام زیبایش می‌باشد که برایم یاداور آدمهایی و مکانهایی که با آن هم نام میباشند می‌باشد.
اگر از آدمها بخواهم بگویم میتونم از خانم معلم کلاس چهارم که نام کوچکش آذرمیدخت بود یاد کنم او آنقدر جوان بود که نمیتوانم بگویم چون مادری مهربان اما مانند خواهری دلسوز و پر مهر بود ؛که بی‌ دریغ و چشمداشتی به بچه‌های کلاسش بویژه من مهر میورزید . او اولین کسی‌ در آن زندگی‌ کوتاه من بود که این کار را نه‌ بخاطر وابستگیهای قومی و ‌‌خویشی و یا از روی وظیفه و . . . انجام میداد،آن زمان نام اش را دوست داشتم که پسوندی همچون زنان سلحشور ایران زمین در داستانهای شاهنامه, مندرج در کتاب‌های فارسی‌ مدرسه و یا تاریخ داشت و بعدها و امروز دوستش دارم که با این ماه پاییزی هم نام است چرا که هر ساله لا اقل شنیدن نام آذر ماه موجب میگردد او را بخاطر بیاورم و یاد خوبیهای این فرشته زمینی‌ بیفتم همانگونه که تا به امروز فراموشش نکرده‌ام تا هستم نیز فراموشش نکنم.
اگر از اماکنی که هم اسم میباشند چه جایی‌ بهتر از سرزمین مادر و پدرم آذربایجان که سبد سبد خاطره دارم که در نوشته‌هایم تا بحال به چند تایی‌ اشاره کرده‌ام که در آینده نیز خواهم نمود امروز از جای دیگری می‌خواهم بگویم از باشگاه آذر در خیابان شاهپور کمی‌ بالاتر از مختاری جنبه سینما اورانوس که با آنکه دهه‌ها دورم اما هنوز درب آهنی بزرگ آبی رنگش و تابلوی آنرا که رشته‌های ورزشی که آنجا آموزش داده میشد را بیاد میاورم و صاحب آنجا را که نام باشگاه بر گرفته شده ازنام خانوادگی او بود آقای آذری که بجز آشنایی و دوستی‌ خانودگی قرابت زبانی داشتیم او هم مثل ما ترک بود من به او برای این احترام می‌گذاشتم و میگذارم که با آنکه میتوانست از مکان باشگاه برای کاری نان و آب دار به‌قول عوام سود برد ترجیح داده بود باشگاه را بنا کند که بچه‌های محل را از نوجوان و جوان به ورزش بکشاند.

پایان قسمت اول
دوستان عزیز باز ناچارا باید تکرار کنم که متاسفانه در حال حاضر بخاطر نداشتن اینترنت از دادن جواب کامنتهای پر مهرتان معذورم و دیگر اینکه این مطلب را با مترجم نوشتم که غلط‌های املایی و انشایی میدانم خواهید بخشید.

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

خاطره سارا . . .

مقدمه :
1- با سلامی‌ به شما یاران امیریه می‌دانم که همگی‌ متوجه غیبت من شده اید که باید بگویم متاسفانه بجز سه دلیلی‌ که در نوشته قبلی‌ خود گفته بودم و قول داده بودم که با عزمی راسخ تر امیریه و محله ما را برپا نگاه خواهم داشت و به راهی‌ که آغاز کرده‌ام ادامه خواهم داد علت چهارمی از راه رسید و باعث گشت فاصله‌ای بیفتد که آنهم تغییر سرویس دهنده اینترنتی می‌باشد که از معضلات جامعه سرمایه‌ داری می‌باشد که راحت به دامت میاندازند وقتی‌ بخواهی جدا شوی با هر دستاویزی میخواهند نگاهت بدارند که این حکایت امروز من است که باید برای کارهای اداری و . . . مدتی‌ از داشتن اینترنت محروم باشم که فکر کنم تا دو یا سه هفته دیگر در خدمتتان باشم.در ادامه این را هم باید بگویم این محرومیت نتوانسته مانعی گردد که پیام‌های پر مهرتان را در امیریه و در محله ما مطلب‌های شمارا در وبلاگ‌هایتان نخوانم متاسفانه به خاطر دلیل بالا از دادن جواب و گذاشتن پیام معذور و شرمنده ام.
2-همانگونه که اطلاع دارید چند روز پیش آلمان ۲۰ سال فرو ریختن دیوار برلین را جشن گرفتک هنوز هم در رسانه‌های عمومی ادامه دارد . این روز و روزی مربوط دیگر بهانه‌ای میگردد شهروندان آلمان به ویژه ساکنین آلمان شرقی‌ نگفتهی سالهایشان ؛خاطرات تلخ و شیرین خودرا بگویند که متاسفانه بیشتر تلخند تا شیرین؛ از آنجا که درد و رنج‌های آنها تشابهات فراوانی به غمهای این سالها و روز‌های ما دارند باعث میشد که با کنجکاوی دنبال کنم و از تجربیاتشان درسی‌ بگیرم که خاطر ه انتخابی من مربوط به دختر ۷ ساله‌ای بنام سارا هربیش Sarah Hubrich
,می‌باشد که خالی‌ از لطف نیست.به امید به اینکه باشد روزی که دخترن کوچک میهن من هم همچون این دخترک مزه آزادی و رها‌ای را بچشند و آنها روزی و روزگاری دیده‌ها ، خاطرات خود را به جهانیان بازگو کنند.

هفت ساله بودم که دیوار فرو ریخت اما من انزمان معنای آنرا نمیدانستم. تجربه من برمیگردد به آوریل سال ۹۰ که با و الدینم قصد دیدار عمو و عمه‌ام رادار غرب داشتیم آنها در برلین غربی زندگی‌ میکردند.سفر ما مصادف بود با به صلیب کشیده شدن مسیح من دوست وفا در و همراه همیشگی‌ خود فریتزFritz, میمون پولیشی با خود داشتم که به مرز دو آلمان در پست دام پلاتزPotsdamer Platz رسیدیم اممر مرزی پاسپورت‌های مرا گرفت بعد از کنترل آنها به ما پس داد وقتی‌ نگاهش به فریتز روی زانوی من افتاد پاسپرت او را خواست ؛پدرم گفت همراهمان نیست مامور مرزی با بزرگواری اجازه ادامه راه را داد.شب در خانه عمویم پدرم با او مشقو لیتی پیدا کردند؛ آنها با نگاهی‌ به برگه شناسایی من روی مقوایی برای میمون من پاسپورتی درست کردند و با دوربین پولا رید عکسی‌ از او گرفته به آن چسبندند و محله صدور را باغ وحش شهر بخوم نوشتند. فردای آن روز ما موقع بازگشت دوباره در مرز توقف کردیم که اینبار مامور مرزی خانمی‌ بود که پشی مرا خواست پدرم پاسپورت فریتز را هم داد و به خانم مامور گفت دیروز همکرتن خواست همراه نداشتیم ، او پاس‌های مرا گرفت و رفت . با رفتن او پدر و مادرم دچار اضطراب و وحشت شدند که شاید مورد مواخذه قرار گیرند برای جعل مدرک دولتی و یا برای به تمسخر گرفتن آلمان شرقی‌ ؛ من از پشت شیشه خانم مامور را با چشمانم تعقیب می‌کردم ؛ دیدم او پشی ما را به دو همکار خود نشان داد و آنها لحظه‌ای بعد هر سه شروع به خندیدن نمودند طوری که داشتند ریس ه میرفتند.مدارک مارا دادند و من دیدم تمیزترین و زیباترین مهر مرزی المانشرقی را به رنگ سبز و بنفش را به پاسپورت فریتز زده بودند.
پی‌ نوشت:
دوستان عزیز نمی‌‌خواستم دست خالی‌ باشم این مطلب را نوشتم. از آنجا یی که در اینترنت کافی‌ یا بقول شماها کافی‌ شاپ فارسی‌ نویس نیست باید با مترجم نوشت اگر اشکال املایی یا انشا یی در این نوشته اگر هست پوزش می‌طلبم
.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

به آفتاب سلامی . . .

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

فروغ فرخزاد

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

لیلا . . .

اول بیماری سپس فیلتر و یک مسافرت کوتاه جملگی دلیلی شدند که این چند روز را بروز نباشم .حال بر گشته ام با توانی بیشتر و عزمی مصمم تر که علت آنهم پیامهای پر مهر شما یاران امیریه میباشد که از یکایک شما عزیزان صمیمانه سپاسگذارم و در مورد پرسش برخی از شما که چرا امیریه فیلتر شد , خود هم نمیدانم و راستش را بخواهید باید بگویم هرگز فکر نمیکردم کسانی که فتح جهانی را در افکارشان میگذرانند و به دنیایی شاخ و شانه میکشند از یاد آوری خاطرات و برخی نوستالژیها توسط شهروندی دور از یار و دیار در وبلاگی تنها با ده ها مراجعه کننده هم هراسی داشته باشند . در ادامه دوستانی مژده داده اند که به طرقی از سد فیلترمیگذرند و وبلاگ را میتوانند باز کنند از این دوستان خواهشی دارم که این راه ها را برای دیگر دوستان بنویسند تا آنها هم بجای محله ما به خود امیریه مراجعه نمایند . بعد از مقدمه بالا داستان لیلا را چند روز در روزنامه دیدم که همان روز میخواستم این زندگی مسالمت آمیز را ترجمه کنم اینجا بنویسم که متاسفانه بنا بدلایل بالا به تاخیر افتاد.

Im Kaisergarten in der Stadt Oberhausen gibt es eine ganz ungewöhnliche Wohngemeinschaft. Alle leben friedlich zusammen ادامه اصل مطلب . . .


ترجمه : یک زندگی غیر قابل باور در پارک شاهنشاهی شهر اوبرهاوزن (آلمان) در این خانه همه باهم در صلح زندگی میکنند.

در این پارک حیوانات بسیاری زندگی میکنند و باغ وحش کوچکی نیز در آنجا قرار دارد که قفس مرغ و خروس و کبوتری در آن قرار دارد که بتازگی گربه ایی هم به لانه آنها اسباب کشی کرده و به جمعشان پیوسته است . این گربه کوچک که در کنار دوستان پر دار خود از زندگی لذت میبرد . خانم مارتینا یکی از پرستاران و مراغبین پارک میگوید حدود هشت هفته پیش گربه کوچک رادر پارک پیدا کردم که مارا همه جا تعقیب میکرد او بسیار لاغر و بیماربود و بنظر میرسید یا خانه خودرا گم کرده و یا کسی اورا در اینجا رها کرده است . مارتينا سرپرستى گربه را ميپذيرد و نام ليلا را برايش انتخاب ميكند و از آن زمان ليلا با مرغ و خروس و كبوتر همخانه ميگردد . مارتينا به خبر نگار روز نامه توضيح ميدهد ليلا با كبوتر همخانه اش كاري كه ندارد بلكه مراقبت هم ميكند البته بنا بر غريضه جوجه اردكها و مرغابيها را دنبال ميكند كه آنها هم به داخل آب فرار ميكنند و ميافزايد گاهي راته ها ( موشها ي بزرگ) وارد قفس شده جوجه كبوتر ها را ميدزدند كه حال بابودن ليلا خطر آنها برطرف خواهد شد

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

امیریه ایی دیگر . . .

با کمال تاسف امروز اطلاع پیدا کردم که امیریه هم به بیماری همه گیر(فیلتر) مبتلا گردیده است, لذا زین پس برای دوستان داخل تا رفع نقاهت در وبلاگ محله ما . . . مطالب امیریه عینا انعکاس میابد .
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگوگفتم
ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
ادامه در
محله ما . . .

عکس بالا از خانه های امیریه

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

دلیل قانع کننده . . .

در بیست و پنجمین سالگرد ازدواج اروین باومن ( Erwin Baumann ) وهمسرش لیندا (Linda)
لیندا : اروین من 25 ساله که یک آرزویی دارم که تا بحال جرات نکرده ام بتو بگویم . من دوست دارم یکبارهم شده در زندگیم به یک بار استریپتیز بروم فکر کردم بهترین زمان همین امروزه که سالگرد ازدواجمان میباشد با هم برویم.
اروین : عزیزم این جور جاها برای ما مناسب نیست که زنان جوان لباسهایشان را در میاورند, منکه دوست ندارم هرگز چنین چیزی را ببینم آنهم جلوی چشمان تو.
لیندا : حق با توست , اما این ۀرزوی بزرگه منه که میخواهم ببینم .
اروین : نه , نه آنهم روز ازدواجمان , ابدا
لیندا : ولی من تصمیم خودم را گرفتم که با تو برویم و برای همین هم برای خودمان امشب در بار بلبل شب میز رزرو کرده ام .
آقای باومن که در مقابل عمل انجام شده ایی قرار گرفته بود چاره ایی جز پذیرش نداشت که همراه همسرش به آن بار بروند. در بار دختر خانمی که لباسها را میگیرد , شب بخیر آقای باومن.
لیندا : (شگفت زده) اروین ؟ تورا اینجا میشناسند .
اروین : ( خیلی آهسته به همسرش ) نه , این دختر یکی از همکارهایم میباشد که در یکی از جشنهای اداره با او آشنا شده ام.
آقای باومن و همسرش به میز رزرو شده رسیده هنوز در صندلیهای خود جای نگرفته خانم گارسن برای خوش آمد گویی نزدیکشان میشود , شب بخیر آقای باومن .
لیندا : ( شگفت زده تر از قبل ) اروین ؟ معنی اینها چیست ؟
اروین : عزیزم این خانم قبلا در همان رستورانی کار میکرد که من هر روز ظهر ناهار میخورم .
خلاصه استریپ تیز شروع میشود و خانم رقصنده تکه تکه لباسهای خودرا در میاورد وقتی آخرین تکه لباس میماند روبه مشتریان کرده میپرسد چه کسی دوست دارد اورا در در آوردنش کمک کند؟
حاضرین یکصدا فریاد میزنند:
باومن . . .
باومن . . .
باومن . . .
باومن . . .
خانم بامن کیف خودرا برداشته با عصبانیت بار را ترک میکند , باو من هم در پی او شتابان روان میگردد. همسرش سوار تاکسی میشود که بامن هم به دنبال او همینطور.
لیندا : ناسزا . . .
اروین : اما عزیزم
لیندا : اصلا دوست ندارم چیزی بدانم .
اروین : اما عزیزم باید بدانی این شوخی بیمزه ایی بود . . .
لیندا : باور نمیکنم .
اروین : عزیزم فردا که صاحب بار شخصا از ما عذر خواهی کرد میفهمی , آقای باومن که با تلاش فراوان و زبانریختن داشت موفق میشد که همسرش را آرام کند , راننده تاکسی که حوصله اش سر رفته بود و اعصابش هم خرد شده بود سر خود را برگردانده , آقای باومن بارها شما را با خانمهای همراهتان برده ام اما تا به امروز هیچکدامشان مثل این زن بد عنق و غرغرو . . . نبودند.
پینوشت :
ترجمه از متن آلمانی

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

امیر ارسلان . . .

این روزهای پاییزی که در حال گذرند و به زمستان نزدیکتر میگردیم از طول روز کاسته میگردد و به عمر شب افزوده میشود. یاد شبهای طولانی زندگی با مادر بزرگ میفتم همانطور که بارها در نوشته هایم اشاره کرده ام بنا بر اعتقادات مذهبی او خانه ما تهی از وسایل صوتی و تصویری بود و برای همین بنده خدا برای اینکه مرا سرگرم سازد از چیستان گرفته تا کبریت بازی و در نهایت بیان قصه ایی از ملک جمشید و ملک . . تا قصه های شاه عباس و دوربینش و بین خلق رفتنهایش با لباس مبدل و درویشی را با زبان شیرین ترکیش تعریف میکرد. از آنجا که خب آنچه بنده خدا در ذهنش داشت به تعدادی محدود میشد , برای همین مجبور میشد برخی را تکرار کند که در اوایل با اعتراض من روبرو میشد که شنیده ام و در مقابل بعد ها که بزرگتر شدم و قدر و ارزش آنها را دریافته بودم و با اصرار و با ذکر نام از او میخواستم قصه ایی را تعریف کند اینبار او معترض میشد که بارها گفته و من میدانم. تا اینکه چند سالی مدرسه رفتن و توان خواندن مجله و کتاب پیدا کرده بودم, دلیلی شدند اینبار من خلاصه قصه ها یی را میخواندم بخورد او بدهم و مانند زمانهایی که قصه میگفت خوابش میبرد برای شنیدن بقیه قصه بیدارش میکردم حال برای شنیدن قصه خودم از خواب محرومش نمایم . آنهم زمانی داشت که طی شد چرا که حال داستانهای پلیسی دختران پسران و . . رمانهای قاضی سعید و اسلافش جای اولیورتویست و جزیره گنج و غیره را گرفته بودند که میدانستم درگیری ریچارد و جیمز و کارگاه ایکس و ایگرک گفتنیهایی نیستند باب دندان مادر بزرگ و از این تاریخ دیگر او راحت شد . بالاخره رادیو را که خود قصه ایی دارد را وارد خانه کردم اگرچه دیگر داستانهای پلیسی حتی امیر عشیری هم راضیم نمیکرد وسببی شد به رمان خوانی رو آورم و بالزاک و دوما وهوگو و دارو دسته اش را بجای خواندن ببعلم, اما داستانهای جانی دالر شبهای چهارشنبه و داستانهای ساعت ده شب رد خور نداشتند و باز بد بختی مادر بزرگ که ترجمه های مرا باید گوش میکرد, تازه بنده خدا باید کمک میکرد تا بیابیم که جانی دالر از کجا فهمید مجرم کیست . در این ایام بود که کتاب امیر ارسلان را یافتم ومژده اش را به او دادم البته باید اینرا بگویم که بارها او به من گفته بود این کتاب شوم میباشد و اگر آنر کسی تا آخر بخواند آمد ندارد برای همین خیلیها صفحه آخر آنرا پاره میکنند . برایم پدر را مثال میزد که باعث بهم ریختن زندگیش که منظورش جدایی پدر و مادر بود همین خواندن این کتاب بود و چه بسا درفوت او با 35 سال شاید خواندن این کتاب نقشی داشته که من با شوخی و مزاح به او میگفتم تا سن پدر بیست سالی مانده ودر مورد بهم ریختن زندگی هم خیالت راحت تا هستم وبال گردنتم مانند تمام این سالهایی که بوده و هستم اورا آرام شد و من خواندنش را آغاز کردم. نشان به آن نشان که این کتاب قطور را چند روزه تمام کردم و گاهی تکه هایی از بدجنسیهای قمر وزیر و خوبیهای شمس وزیر و شیخ طاووس را برایش تعریف میکردم و چنان وسوسه اش کرده بودم که چند صفحه ایی را که میخواندم جویای حال امیر ارسلان که در شهر فرنگ میشد . دیروز در گوگل دنبال عکسی از زنده یاد فردین بودم برای مطلبم در اینجا که به تصویر بالا برخوردم که فیلمی به اقتباس از این داستان که بهانه ایی شد یاد مادر بزر گ و آن دوران خوش گذشته بیفتم و پیوسته در این اندیشه اگر مادر بزرگ زنده بود و حتما سرزنشم میکرد که حرفش را گوش نکردم و قصه سرگردانی و آوارگی امیر ارسلان را در شهر فرنگ خواندم و حال خود آواره اش شدم .

۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

باز هم پاییز . . .

صدف خانم نازنین بازی را ه انداخته اند و مرا هم دعوت نموده که در آن شرکت کنم موضوع انتخابی ایشان 10 چیزی را که دوست داریم و نداریم را بنو یسیم البته باید بگویم به این سادگی نیست اگر بخواهیم بجای فاضلانه نوشتن صادقانه بنویسیم. من با لبیک گفتن به دعوت این یار باوفای امیریه که از یاران قدیمی وبلاگم میباشد نظرم رادر انتهای این نوشته خواهم نوشت .
حال که در پاییز بسر میبریم و همین هم بهانه ایست که بیش از هر زمانی یاد امیریه و خزانش بیفتم و دلتنگ تر از هر زمانی زانوی غم بغل کنم و دست آخر هم گریزی بزنم به خاطرات خوشی از روزگارانی خوش . حال که صحبت از خاطره شد یاد داستانی افتادم فکر کنم زمان وقوعش در یکی از همین ماهای پاییز بود که تعریف کردنش خالی از لطف نیست, بویژه بعد از حکایت تلخ دخی گربه من . در اوایل دهه پنجاه کلاس دوم دبیرستان با دوستم مهرداد عضو شیر خورشید سرخ شدیم که امدادگر نامیده میشدیم که سرپرست ما در خود ناحیه 8 آموزش پرورش دفتری داشت و گاهی جلسه یا آموزش ما در همانجا برقرار میشد . از محسنات امدادگری بقول دوستانمان خوشا به سعادت ما میگفتند , تردد آزاد ما در دبیرستانهای دخترانه ناحیه بود که خود مدیرانشان برای یاری و حفظ نظم برنامه های هنریشان و غیره از متصدی ما کمک میخواستند و او هم تعدادی از ما را روانه میکرد بعنوان مثال بعضی از روزهای جمعه سینمای پارامونت سانسی اختصاصی برای محصلیندر نظر میگرفت که قیمت بلیط آن یک چهارم قیمت واقعی آن یعنی یک تومان بود که چندین دبیرستان دخترانه بنوبت بچه هایشان را میفرستادند ,که ما امدادگرها آنجا هم نقش کنترلچی سینما را بعهده میگرفتیم و هم معلمین همراه را کمک میکردیم که گروه خودرا ظبط و ربط کنند. در هر اتوبوسی چند نفر از ما دختران را در ایاب و زهاب به سینما همراهی میکردیم که بعد از پایان فیلم دوباره به دبیرستانهایشان برگردانیم. خب خود تصور کنید که چه غوغایی در اتوبوسها برپا که نمیشد از لحظه حرکت تا رسیدن به مقصد خنده وگهگاهی سربسر گذاشتن ما وخواندن ترانه های روز بصورت کر که توجه ماشینها و عابران را به اتوبوس جلب میکرد عملی غیر قابل اجتنابی بود که دختران فرقی هم نمیکرد شاگرد کدام دبیرستانی بودند انجام میدادند. در کل به همه ما هر سهمی که داشتیم خوش میگذشت و روزی فراموش نشدنی به دفتر خاطراتمان ثبت میشد. متاسفانه بودند افراد بخیل و تنگ نظری که حظور ما را با سپردن بره به دست گرگ مقایسه میکردند . البته جای حاشا نیست گاهی هم بین بچه ها دوستیهای ساده ایی هم بوجود میامد که اینگونه دوستیها در آنزمان و در آن سنین نیازی به امدادگر بودن نداشت درهر شرایطی میتوانست پیش بیاید و امری طبیعیست که در کوچه پسکوچه های شهر و امیریه بوفور دیده میشد . بچه های امدادگر از دبیرستانهای مختلفی گرد آمده بودند که از دبیرستان ما فقط من و مهرداد بودیم که در همین برنامه ها و جلسات با بچه های دیگر آشنا شدیم و با چند تایی هم رفیق شدیم که یکی از آنها که هم اسم خودم بود بین بچه ها بیچاره به حسین چاخان معروف بود که انصافا من شخصا از این بینوا جز خوبی هیچ بدی هر گز ندیدم حال اگر گاهی خالی هم میبست به کسی که ضرری نمیرساندشنونده باید عاقل میشد و به عقل خود رجوع میکرد. .یک روز در ناحیه با مهرداد به حسین برخوردیم که خبر از یک پارتی بمناسبت تولدش داد و از جیبش چهار پنج کارت که بهمین مناسبت چاپ کرده بود را بما داد که آدرس سالن و محل آن و سا عت شروع جشن ثبت شده بود, بنده خدا موقع خداحافظی هم اصرارفراوانی کرد که حتما در جشن او شرکت کنیم . فردا در مدرسه از مهرداد شنیدم حسین خیلی از دختران و پسرهای امدادگرو دیگران را دعوت کرده که بر خلاف ما در ازای هر کارت دعوتی مبلغی از انان گرفته است و ادامه داد او فقط به ما و چند تا از دوستان سوگلی خود کارت مجانی داده است. من که دوتا کارت اضافی داشتم خواهر بزرگم را با قولی که به او دادم باخود به پارتی حسین خواهم برد شادش کردم و برای کارت بعدی بهترین کاندید پسرخاله ایی که همسن خودم بود چون او بخاطر بافت خانوادگی تا بحال در چنین مجالسی شرکت نکرده بود که بقولی هم صواب هم داشت که وقتی شنید از خوشحالی داشت بال در میاورد و نشان به آن نشان از یکهفته قبل لباسهایی را که باید میپوشید را آماده کرده بود و روز شماری میکرد. یکی از آشنایان که دختراو هم دعوت شده بود و از امداد گران بود مادرش بشرطی حاضر شده بود که اجازه بدهد که فهمیده بود منهم حظور دارم اما این دختر شیطان مانند خیلی از دختران دیگر به خانواده خود بجای شرکت کردن در تولد حسین گفته بودند برنامه و جلسه امدادگری میباشد و متصدی ما خواسته است جمع بشویم . پنجشنبه بالاخره رسید و غروب من و مهرداد و خواهرم و پسرخاله و آن دختر خانم پنجتایی با تاکسی راهی محل جشن شدیم که سالنی بود در خیابان کاخ اگر حافظه ام درست یاری کند به اسم سوپر کاخ که وقتی وارد سالن شدیم حسین خود جلوی در به پیشواز ما آمد ومارا به جای ویژه ایی راهنمایی کرد که بهترین جای سالن بود . رفته رفته سالن پر شد و میزبان انصافا در مقابل فروش کارتهایش و پولی که گرفته بود سنگ تمام گذاشته بود هم پذیرایی وهم موزیک نسبتا خوب بودند . میهمانان چند تا چندتا دور هم جمع شده بودند و حلقه هایی را بوجود آورده حرف میزدند و عده ایی مشغول رقصیدن . . . همه خوش بودند و طوری خودرا مشغول کرده بودند تا اینکه چند ساعتی گذشت حسین پشت میکروفون قرار گرفت و چند کلمه ایی حرف زد و پسر جوانی را که دوستش بود معرفی کرد که صدای خوبی دارد و به او افتخار داده و برای تولدش خواهد خواند . دوست خواننده پشت میکروفون قرار گرفت با سلامی به میهمانان سه ترانه را نام برد بوی گندم را برای حسین میزبانمان ترانه من و دل را برای دوستان حسین و چشم من را هم برای دل خودم براتون میخونم که چراغها بیشترشون خاموش شدند و او بدون موزیک شروع به خواندن کرد بدون اغراق بهمان زیبایی خود داریوش میخواند که شنیدن ترانه من و دل هنوز هم عاشقانه دوستش دارم بزرگترین هدیه آنشب برایم بود اوصدایی گرم و گیرایی داشت با موجی از غم که چشم من اوج قدرت او در خوانندگیش بود که با دنیایی احساس خواند که وقتی چراغها روشن شدن خیلی از بچه هاگریسته بودند ,هنوز هم هنوزه زنگ صدایش در گوشم میباشد واقعا که صوت داوودی و ملکوتی داشت . شب با آنکه جشن ادامه داشت ما بازگشتیم . دو روز بعد مهرداد بدجنس بمن گفت پدر مادر دخترانی که بدروغ گفته بودند در برنامه امدادگری شرکت دارند روز شنبه به دفتر متصدی ما هجوم بردند که این چه کلاس امدادگریست که تا پاسی از شب آنهم روز پنجشنبه بدارازا کشیده که با احضار دختران گندش در آمده و حسین و دختران را از امدادگری اخراج کردند . دوست ما حسین از شرمندگی و یا به دلیل دیگر اصلا از آن ناحیه رفت وحتی در امیریه هم آفتابی نمیشد آنچه آزارم میداد حرفها و بدگوییهایی بودچه از طرف آنهایی که از حسادت و عدم دعوتشان و چه نمک نشناسانی که در پارتی شرکت داشتند و کلی لذت هم برده بودند پشت سر حسین میزدند. یکسالی از او خبری نداشتم تا اینکه روزی مادرم گفت حسین نامی با این نام خانوادگی زنگ زده سراغ مرا گرفته وشماره تلفنی داده که سریع زنگ زدم واو بامن قراری گذاشت و آدرسی داد که آنهم بد بختی باز نزدیکی های همان سالن در خیابان شاه بود سالنی به نام فلامینگو که حسین را دیدم با او راجع به همه چیز حرف زدم جز آن شب کذایی و عواقب بعدی آنکه او هم اشاره ایی نکرد و این آخرین دیدار ما بود .

در مورد دوست داشتنیها
مانند خود میزبان بازی 1 . قهوه مخصوصا صبح دو فنجان پی در پی همراه با دو سیگار و گرنه روزم شروع نمیشود2 . شنیدن و خواندن اخبار اینجا و ایران 3 . حیوانات پرنده ها و بوِیژه گربه سانان و مخصوصا گربه که قسم خوردم دیگر نگاه ندارم که در مطلبی خواهم نوشت چرا 4 . غذا ترجیحا از نوع وطنی 5 . فیلم آنهم بر گرفته از رمان و یا داستانی به حقیقت نزدیک و تاریخی 6 . موزیک در مورد آن سخت گیر نیستم هرچه بدلم بشینه گوش میکنم 7 . گپ زدنهای دوستانه 8 . تماشای برنامه های ورزشی مخصوصا فوتبال که سالیان ساله تاجیم بقول امروزی ها آبی 9 . قدم زدن را دوست دارم اما نه بتنهایی مخصوصا با برف همراه باشد 10 . کتاب
دوست نداشتنیها
1 .از آدمهای بی جنبه ایی که از دیگران آتو میگیرند 2 . کینه 3 . تملق و چاپلوسی 4 .وعده دادن حتی برای دلخوشی کسی 5 . قضاوت عجولانه 6 . ترحم کردن 7 .بد گویی بقول عوام غیبت کردن 8 .غذاهای دریایی و چینی9 . فیلم فضایی و اکشن 10 .تجربه مانده از دوران تجردی سه کار خانه را دوست نداشتم و ندارم اطو کردن, شیشه پاک کردن و خشک کردن ظرف بویژه قاشق و چنگال .
منهم از شهربانوخانم گرامی گرامی و بچه محل خوبم نق نقو ودوست عزیزم صادق خان اهری و تمامی یارانی که مایل باشند به این بازی دعوت میکنم .


۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

ادامه حکایت . . .

دخی گربه من . . .
قسمت دوم
همانطور که نوشتم به برکت مهر خواهرانه همشیره کفیل دخی شدم . ساعاتی که منزل نبودم نزد بچه ها بود و در سرتاسر خانه جولان میداد و اهالی خانه هر کدام بگونه ایی به او میپرداختند بعنوان مثال برادر ته تغاری که با پفک نمکی از او پذیرایی میکرد تا همین خواهرم که بدور از چشم پدرش تکه گوشت لخمی را تقدیمش مینمود . با گذشت زمان که با رشد او همراه بود و بقول عوام دیگر استخوان ترکانده و گربه بزرگی گردیده و بیش از پیش زیباتر و تو دل بروترشده بود , و برای همین هم هر روز بر ترس و واهمه من افزوده میشد که دست ناپاکی اورا برباید چرا که یاد گرفته از دیوار بالا میرفت و از لبه دیوار خانه ما و خانه حاج خانم چند خانه مجاور تا خانه ملوک شده بود قلمرو او و روی همین پرچین دیوارهم انتظارم را میکشید وقتی صدا کلیدم میشنید از بالای دیوار میو یی کرده پایین آماده تا وارد راهرو بشوم پشت درب بود که خودرا به زدن سرو تنش به پاهایم لوس کند که وابستگیش تا آنجا پیش رفت که شبها دخی خودش را بر روی متکای من ولو میکرد و شب را به صبح میرساند.لذت داشتن دخی مشوقی شد که اکواریوم هم وارد خانه شد همینطور قفس پرنده با سره و فنج و آموزش دخی که این حیوانات را کاری نداشته و آسوده بگذارد هم تکلیف روزمره من شد, که بعد پرنده ها دادم رفتند . از لحظه های زیبا زمانهایی بود که هردو جلوی آکواریوم مینشستیم همانقدر که من از شنا کردن ماهی های رنگی لذت میبردم طفلک دخی با چشمانش حرکات آنها را دنبال میکرد و همراه با آن آب دهانش را غورت میدادو خاطره جالب دیگر که هنوز هم راجع به آن صحبت میکنیم عزت نفس او بود در دوران کمبود مواد غذایی و کوپنی بودنشان خانم برادر مرغها را پاک کرده و خورد کرده شسته ودر ابکشی گذاشته بود تا آبشان برود رفته بود دنبال کار دیگری ,من و برادر به خانه آمدیم در آشپزخانه دیدیم دخی مانند سگ نگهبانی کنار سبد نشسته که برادرم به خاطر متانت او بال مرغی به اوداد . روزی صدای خواهر کوچک خدا بیامرز را شنیدم که با خنده به دخی میگفت دخمل ذغال فروشی بودی که بعد دیدم که گربه سفید ما مانند ذغال اخته شده که با کمک خواهر با شامپوی جانسون اورا شستم و با حوله خشکش کردم اما او در گوشه اتاق با اخمی که نشان میداد از شستشو ناراضی بوده شروع به مرتب نمودن موهاو دم خود نود جل الخالق اینجا بود که موهای پوش داده شده و پف کرده تمیزش باعث شدند تا بیشتر از پیش به زیبایی او واقف گردیم واقعا چون پرنسسان سفید پوشی شده بود همان دلیلی شد که هر از چند روز شسته بشود که بمرور عادت کرد تا جایی که صدای سشوارهم آزارش نمیداد . کم کم به بهار نزدیک میشدیم دخی به نهایت رشد خود رسیده بود و همین هم دلیلی شده بود که گربه های با صاحب و بی صاحب و گربه های ملوک روی پرچین خانه رژه بروند و سر وصال دخی به دویل بپردازند و اینهم ایجاد وحشت میکرد که با بچه هایش چه کنیم برای همین گربه ها را با پیش کردن میراندم. بالاخره ترس من به واقعیت مبدل شدو شکم بزرگ دخی حکایت از حاملگی او میداد. دوستانی که این خبر را شنیدند خواستگار بچه های به دنیا نیامده او شدند ,که این باعث آسودگی خیالم گشت . حالا منتظر تولد بچه ها روز شماری میکردیم تا اینکه ظهری از محل کار به خانه برمیگشتم, خواهر بزرگه مژده داد دخی در کمد لباس های قدیمی در زیر زمین فارغ شده است, خواستم بدینش بروم مادر بزرگ مانع شد که نروم ناراحت میشودبچه ها را میبرد. اصراراو که نروم کارساز نبود من هم خوشحال بودم و هم کنجکاو مادر کوچک خانه را ببینم. وقتی در کمد را باز کردم تا مرا دید با همان حالت زار بعد از زایمانش میویی گفته بچه هایش را رها کرده پیش من آمد . دخی را نوازش کرده و چهار بچه اورا دیدم که بر خلاف خودش رنگارنگ بودند اورا بغل کرده پیش بچه ها گذاشتم اما او دنبال من راهی شد. درست بر عکس ترس مادر بزرگ حال من هر کاری میکردم از من جدا نمیشد, مدتی طول کشید با دادن شیر و نوازش بالاخره اورا نزد کودکانش قرار دادم. سه تا از بچه هاتنها بلندی موهایشان شبیه دخی بود و دیگری که شباهتی نداشت زرد و معمولی بود. آن سه ترکیبی از دخی و گربه پلنگی زرد و مشکی و سفید بودند که شور و حالی به خانه آورده بودند اما زمان بخشیدن آنها بدوستان رسیده بود که سه تا را بردند و گربه زرده که نام هوشنگ خان به او داده بودیم ماند بیخ ریش خودمان که خود او حکایت خودش را دارد . تمام روز ولو بود و در حال استراحت خود دخی هم از او بدش میامد وقتی نزدیکش میشد پیفی میکرد از خودش میراند. آنقدر تنبل بود که میو هم نمیکرد گوشت لخم جلوی بینیش میگرفتی حرکت و عکس العملی نداشت, بجز من هیچکس از اهالی خانه با او میانه ایی نداشتند. دخی با آنکه مادر شده بود و بزرگ اما هنوز بازیگوش بود و بیشتر از قبل به من وابسته طوری که محبت بیش از حدش کلافه ام میکرد اما وقتی میشستم و این خرس قطبی سفید را که هنوز خریدار و مشتری داشت آنقدر دوستش داشتم که با دنیایی حاضر به عوض کردنش نبودم. روزی دخی غیب شد و شب هم نیامد همه نگرانش شدیم و به همدیگر دلداری میدادیم که خواهد آمد که این غیبت به هفته و دو هفته رسید و دیگر قطع امید کردم و خدا خدا میکردم که بلایی سرش نیامده باشد بلکه کسی اورا برده باشد . یکماهی گذشت با تمام ناامیدی باز امیدی در ته دلم بود چون مادر بزرگ از گربه ها که برای یافتن صاحبشان مسافتها طی کرده بودند مانند گربه خود او در تبریز داستانهایی گفته بود که به خوشبینی من دامن میزد. روزها همینطور یکی بعد از دیگری میگذشتند و گویی اصلا هرگز چنین گربه ایی وجود خارجی نداشته است .کم کم داشتیم به نبودن دخی عادت میکردیم اگرچه یادگاریش هوشنگ خان ما را به یادش میانداخت. حال نمیدانم از گم شدنش چند وقت گذشته بود که صبح که از در خانه بیرون آمدم به محل کارم بروم صدای میوی دخی را شنیدم اول فکر کردم خیالات بوده که سرم را بطرف صدا بر گرداندم سر کوچه روی پله خانه ایی اورا دیدم با شادمانی دوان دوان بسمت او رفتم وقتی رسیدم دیدم تمام بدنش زخم و موهای زیبایش چرکین واز لحاظ وجودی هم اسکلتی بیش نبود بغضی گلویم راگرفت همینکه دستم را بسوی سرش دراز کردم که نازش کنم چشمان بی فروغش را باز کرد با میویی که از ته چاه میامد نگاهی بمن انداخت و از حال رفت که آلبته از دنیا رفت همینطور که شوک زده نگاهش میکردم وفخر السادت خانم که از همسایگان بود و گویی تمام این صحنه را مراقب بوده و مرا هم از خرد سالی میشناخت سمتم امد همینطور که دستم را گرفته از دخی دورم میکرد گفت نزدیکهای صبح خودش را به اینجا رساند و نتوانست به خانه شما برسه و طفلک منتظرت بود که راحت شد و همینطور واژه هایی را پشت سرهم برای تسلای من ادا میکرد و من با بغضی که دیگر شکسته بود میگفتم ایکاش همانگونه گمشده ایی مانده بود.

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

دخی گربه من . . .

قسمت اول :
دوستان عزیز و یاران امیریه که حا ل همگی چون بچه محلی شده ایم بارها نوشته هایی و ترجمه هایی را در اینجا مربوط به حیوانات رادیده و خوانده اند که دلیلش در وحله اول علاقه ام به این جانداران بی آزار که جملگی از آغاز خلقت همواره بنوعی برای انسان مفید بوده اند میباشد و در ادامه بخاطر اخبارهای ناراحت کننده ایی که اینروزها از رفتار بد هم میهنان با حیوانات بویژه سگها وگربه ها بوده است که با درج چنین مطالبی هم یاد آوری وظیفه ما به این زبانبستها بوده و هم امید به اینکه شاید تاثیری در کسانی که بیتفاوت میگذرند داشته باشد . در همین آغاز خرده گیری ها را بجان میخرم که در سرزمینی که کودکان گل فروش دارد و جوانانش . . . به آن عزیزان میگویم حق باشماست اما برای اطلاع آنان من در اینجا و در وبلاگ دیگرم پرندگان بارها به آنها هم تا آنجا که در توان این قلم حقیر بوده پرداخته ام ولی اینها دلیلی نمیگردند که ما رسالت آدم بودن خودرابه بوته فراموشی بسپاریم با علم به اینکه باز آز آغاز خلقت ما بودیم که پیوسته به حیوانات از هر دسته ایی که باشند انواع تعرضها را نموده ایم وباعث منقرض شدن خیلی از آنها بوده ایم و خیلیها را هم در حال از بین بردنشان خواسته و ناخواسته میباشیم .
بعد از مقدمه بالا امروز میخواهم از یکی از گربه هایم بنویسم . دوگربه رسما در زندگی داشته ام که یکی در ایران و یکی هم در اینجا که هر کدام خاطره ایی از خود بجای گذاشته اند که با گذشت سالها هنوز خراششان در روح و روانم قابل رویت میباشند . حکایت امروز داستان دخی یا بقول همشیره ها یم دخمل میباشد . لازم میدانم که اول یاد اور بشم خوشبختانه در خانواده ایی چشم به جهان گشودم که تقریبا همگی گربه دوست بودند و خیلیهایشان گربه نیز داشتند تا آنجایی من که چهره پدر را بیاد ندارم اما در سایه روشنهای ذهنم گربه خانه پدری را بیاد دارم که بعدها مادر بزرگم بر این ادعا صحه گذاشت و از رفتارهای پدرم برایم تعریفها کرد. اصولا حتی میتوانم بگویم گربه دوستی در ما گویی مسله ژنی میباشد که در خانواده مادری شدت فراوانی داشت, اگرچه عمه هایم نیز در تبریز هر دو گربه داشتند . هنوز نام گربه های برخی از اقوام را که چهار دهه ایی از آنزمانها گذشته مانند گربه عموی مادرم گوگوش نام داشت و یا گربه های خالم مستان و مرجان وگربه دایی هم دستان . . . هنوز بیاد دارم. همیشه دوست داشتم گربه ایی داشته باشم اما بعلت مستاجر بودن مادربزرگ اجازه نمیداد که حق هم داشت, خب منهم دلم خوش بود که درمیهمانیها در خانه خویشان و یا مادر که در چند قدمی بود بسنده کنم .بعد نوجوانی و جوانی و سرگرمیهایی که در آن دوران خوش گذشته وجود داشتند همگی مسببی شدند در فروکشی این احساس تا اینکه دگرگونی بوجود آمد و ورق برگشت و ریشه تمام دلشادیها یکی بعد از دیگری خشکیده شدند. در همین اثنا که مادر هم به سفر بی بازگشت راهی شد که آنهم دردی بود که بر دردها افزوده شد . در همان ایام دلمردگیها روزی همینطور که در خانه را باز میکردم خواهر بزرگ از اتاق بیرون آمده با چهره ایی شاد بمن گفت آهسته وارد اتاق بشوم که سوپریزی دارد و خود داخل شد و من تا کفشهایم را در آوردم همینکه وارد اتاق شدم در آغوش او چیز سفیدی دیدم که بیشتر شبیه کلاف کاموای سفید که تکان میخورد که متوجه شدم بچه گربه ایی میباشد از او خواستم بغل من بدهد تا ببینم که همین اولین نگاه کار خود را کرد و بروایت داستانهای عاشقانه من نه یکدل که صد دل , دل و جان به این موجود زیبا باختم اولین بار بود که چنین گربه سفیدی با موهای بلند میدیم, چون تمام گربه ها یی که در ابتدا شرحش را دادم گربه های فامیل سفیدو سیاه یا پلنگی . . . بودند اما این وروجک سفید برفی زیبا آنچه برجذابیت و زیبایش میافزود زردی نوک گوشهایش و دم زرد شبیه روباهش بود. دو سه هفته ایی از حظور او گذشت کمی بزرگتر شده و اهالی خانه را هم شناخت. من به دیدنش میرفتم مدتی را با او سر میکردم ولی این مدت محدود راضیم نمیکرد تا اینکه روزی در پله ها اورا دیدم بغل کرده به اتاق خود بردم که چند دقیقه بعد صدای پیش پیش همشیره که دنبال او میگشت فضای راهرو را پر کرده بود وقتی صدای پایش را نزدیک اتاق شنیدم برای مزاح گربه را برداشته روی کمد لباسها قرارش دادم که در انجا وسایلی بود که رفت پشت آنها و مخفی شد. خواهرم وارد اتاق شد و سراغش را از من گرفت که اورا دیده ام و من با خنده جواب منفی دادم که چند بار هم در آنجا پیش پیشی کرد و دست از پا درازتر رفت و من وقتی صدای دور شدن اورا در پله ها شنیدم, خود صدایش کردم با پیش پیش اول من آمد بیرون آنجا پی بردم که عشق من به او یکطرفه نیست و او هم علاقه ایی بمن دارد.چند باری همین داستان تکرار شد تا بالاخره تق کار در آمد ابتدا خواهرم کمی دلخور که گربه اومیباشد و بقولی بنام او و به کام من شده است که طفلک مهر خواهری وادارش کرد که آنرا بمن ببخشد و خود به گهگاهی به با او بودن رضایت دهد که از آنزمان دیگر شد اولین گربه ام ومن به آرزوی دیرین خود رسیدم.
این حکایت ادامه خواهد دارد
تصویربالا دخی و من روی عکس کلیک کنید.

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

تولدی دیگر . . .

برای شمس عزیز و بیاد مهرداد

بعد از نوشته قبلی مهر ماه تا مطلب امروز فرصتی بود به مهر ماههای زندگیم بویژه در دور دستها و سالهای دور خود بیاندیشم هرچه در ذهن وخاطرم از بجا مانده های این ماه رازیر و رو کردم تا ساعات و لحظه های تلخ و شیرنش را بیابم و از هم جدا یشان کنم هرچه بیشتر گشتم تنها در آن روزهای خوشی را همراه با زیباییهای خزانش یافتم وبس . اگر به این باور عقیده داشته باشیم که آدمی جز روز تولدش روزهایی در زندگیش را تولدی دیگرش مینامد در مورد شخص من که زاده دیماه و پسر چله بزرگم وقتی نگاه میکنم تولدهای دیگرم بویژه آنهایی که زندگی ساز بودندو حتی بقایم رابگونه ایی که امروز ادامه دارد در این ماه هفتم سال رقم خورده اندکه بزرگترین و مهمترینش همان به حکمت الهی بسته شدن درب خانه پدری که با سفر نابهنگامش در شهریور رخداد, در مهر ماه بود به رحمتش آغوش گرم و پر مهر مادر یزرگ را برویم گشود که سود و منفعت این بدست آورده خیلی بیشتر از فقدان و کاستی آن از دست رفته بود که تنها بر این ادعا میتوانم پدر اگر بود و هر چه میکرد و هرچه میداد و مهربانیش را بحسا ب رسالت و وظیفه اش نهاد و از کنارش گذشت ولی ایثار و فداکاری این پیرزن بزرگ در آن مهرماه خود عشق بود عشقی از جنس عشقهای پاک و ماندگار فصل جادویی خزان. در ادامه تولد دیگر فصل خزان پیوند دوستی با اولین دوست زندگیم یاردبستانیم مهر داد بودکه زاده مهر بود و بگفته خودش در مهرگان و بیمارستان مهر دیده بر جهان گشوده بود عجب اینکه تمام مهر هایی که در تولدش نقشی داشتند رادر خود جمع کرده بود تا هم داده مهر باشد وهم دهنده مهر. آشنایی ما با هم چنین گره خورد و آغاز شد.کلاس اول و تعطیلات تابستانی برق آسا گذشته بود و من حالا کلاس دوم دبستان بودم و احساس میکردم خیلی بزرگ شده ام این احساس را تمامی بچه های د بستان هر ساله دارند.همانطور که کیف چرمی و لیوان کتابی آبی رنگ من تغییر نکرده و همان پارسالی بودند دبستان کوچک و نقلی ما که ازبرخی خانه های امیریه و حتی بچه های مدرسه کوچکتر بود همانی بود که آخر خرداد ترکش کرده بودیم و تنها مانند یقه سفید کت من که تازه بود بعضی از جاهای مدرسه هم رنگی نو خورده بودند .ساختمان دبستان که در حدود یازده یا دوازده اتاق بود در دو قسمت شمالی جنوبی حیاط قرار داشتند که هشت تا از آنهابه کلاس درس اختصاص داشتند و دو اتاق دیگر در اختیار فراش مدرسه آقای جندقی بود (جبر و حساب و هندسه آقا جندقی مهندسه , شعری بود که برای این مرد زحمتکش کلاس بالاتریها برایش ساخته بودند) که در یکی که در ساختمان اصلی قرار داشت با زن و دخترش زندگی میکرد و اتاقک دیگری که در گوشه حیاط قرار داشت مثلا بوفه مدرسه بود زنگ تفریح پیراشکی و هله و هوله بما میفروخت , اگرامروز آنها را هله وهوله مینامم در آنزمان خوشمزه ترین خوراکیهای روی زمین بودند که با یکقران (یکقرون) میشد خرید و لذت برد .
باری دو هفته ایی از آغاز مدرسه گذشته بود و ما هم به سال تحصیلی تازه وتقسیم شدن کلاسمان به دو کلاس الف و ب ,هم به مدیر و ناظم جدید, بویژه ناظم با جذبه و خشن آقای اسماعیلی با سبیلهای پرپشت و ته لحجه آذری که جای آقای مظاهری آمده بود و همان روزهای اول نشان داده بود که با کسی شوخی ندارد ,همینطور به جای خالی همکلاسیهای پارسال که به دلایلی دبستان را ترک کرده بودند و حال با ما در یک کلاس نبودندوبه بچه های دوساله یعنی ردیهای بجا مانده و یا آنهایی که تازه آمده بودند کم کم داشتیم عادت میکردیم و از همه بدتر به دوسره بودنمان که صبح و بعد از ظهردر مدرسه باید حاضر میشدیم ,که این از محسنات مدرسه ما محسوب میشد که خانواده ها سعی میکردند فرزندانشان را اینجا ثبت نام کنند, چون بیشتر مدارس ابتدایی ناحیه یکسره بودند .در یکی از همین روزهای آغازین سال تحصیلی زنگ تفریح در حیاط مدرسه بودیم و در هم لول میخوردیم حیاطی که تنها ظرفیت دو کلاس را داشت. اما مهر و صفایی, شورو حالی که در خود داشت خیلی خیلی بیشتر از تمامی حجم و گنجایش اقیانوسهای زمینی و . . . باری در یکی از زنگهای تفریح بود که صدای خانم نخست کریمی توجهم را جلب کرد وقتی برگشتم دیدم او دارد پسرک تقریبا تپلی درشت تر از مرا نصیحت و سرزنش میکند که امسال از شیطنت دست بر دارد که دوباره مردود نگردد . نمیدانم چطور من پارسال متوجه او در مدرسه نشده بودم درمقابل امسال بارها اورا دیده بودم حتی یکبار در لباس شیر بچگی که خود خانم نخست کریمی مربیشان بود . از مهرداد جان گفتن خانم معلم با نامش آشنا شدم او که تمام مدت سرش را پایین انداخته بود به حرفهای خانم گوش میکرد وقتی حرفهای او تمام شد و بسمت دفتر راه افتاد.پسرک بیچاره نفس راحتی کشید سرش را بلند کرد مرا دید با حالتی از بی پناهی و یا چیز دیگری نزد من آمد و شکوه ایی کرد و پرسید کلاس چندمم وقتی فهمید دومم گفت او هم دومه اما در کلاس همین خانم نخست کریمی بعد اسمم را پرسید و این شد پایه دوستی ما که تا نیمه های دبیرستان جدای از آنکه در یک مدرسه همکلاسی بودیم ساعات آزاد خودرا هم بیشتر باهم میگذراندیم و این دوستی رفته رفته ریشه هایش عمیق تر و رشته هایش مستحکمتر میشد و تا خروجم که بیست سال از دوستیمان میگذشت هنوز دوام داشت که متاسفانه با هجرت من گسسته شد واز آنزمان که هر ساله با نواخته شدن زنگ مدرسه ها اول مهر, در آستانه چشن مهرگان و یا با شنیدن سرود یار دبستانی . . . دلایلی میگردند که بیشتر از همیشه دلتنگش گردم و میدانم و یقین دارم که با شناختی که از وی دارم که او هم حال و هوایی همسان داردو مثل همیشه کلی گفتنیهای نا گفته ایی که در این سالها رویهم انباشته است. متاسفانه تا امروز تمام تلاشهایم برای یافتنش بی ثمر بوده است .

با سپاس از دوستان عزیزم رضا و همسرش برای عکسهای کوچه مدرسه .


۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

غریبانه . . .


هفته پیش دوست عزیزی که میداند آهنگهای آذری را دوست دارم و گوش میکنم و گاها ضمیمه مطالبم در امیریه مینمایم , از من پرسید شفا ( شفا لطیف قیز) را میشناسم و ترانه ایی از او شنیده ام که پاسخ من منفی بود که اولین بار بود اصلا نام این خانم را میشنیدم که او با نام بردن چند ترانه زیبا از وی در بیو گرافی مختصری از این هنرمند بیان داشت از هم میهنان خودمان و از اهالی اردبیل که کوچ کرده بود و در آذربایجان هنرنمایی میکرده مانند خواننده معروف ربابه مرادوا که نسل قبل از من اورا خوب میشناسند متاسفانه دوست گرامی در توضیحاتی که میداد اضافه نمود شفا در اوج جوانی و شهرت دار فانی را وداع نموده است. همین اطلاعات مختصر که حکایت از این داشت دختی از دختران مام وطن برای به دست آوردن آنچه در سرزمین مادریش برایش میسر نیست, مانند عده بیشماری ازهم میهنش ترک یار و دیارمیکند. سرانجام تلخ این پرنده مهاجرو تعریفهای این دوست حس کنجاویم را برانگیخت تا با او آشنا گردم که متاسفانه در گوگل چیز زیادی پیدا نکردم ولی در یوتوب چندین ترانه ایی از او بود که معروفترینش تا آنجا که دستگیرم شد همین قطار عشق او بوده است که به دل منهم نشست . دیروز از سر کار که برگشتم تصمیم داشتم این نوشته را بنویسم طبق عادت هر روزه سایت رادیو فردا را باز کردم که خبرها را گوش کنم که مواجه شدم با خبر تصادف و مرگ دو گوینده این رادیو و اینکه نفر سوم هم در کما میباشد که در حین خبرها از آنان گفتند و صدای این عزیزان از دست رفته را بارها پخش کردند صدا هایی که تا چند روز پیش گوش هایمان راانوازش میدادند, صدای جوانانی که آنها هم مانند خواننده بالا برای جامه عمل پوشاندن به آرزوهای دست نیافتنی در داخل خانه, بیرون زده بودند و . . . و حالا مانند ترانه شفا (در بالای این مطلب) اما نه قطار عشقشان که قطار عمرشان هنوز مسافتی طی نکرده در ابتدای راه به ایستگاه آخر رسیده بود, آنهم در غربت و این چنین غریبانه واین چنین جانگداز آنهم در عنفوان جوانی , این خبر دردناک باعث شد تمام باقی روز را پریشان حال باشم و به هر آنچه که مارا به این حال وروز انداخت لعن و نفرین کنم و در ادامه برای هردویشان رزا آژیری وامیر زمانی فر از پروردگار خانه ایی راحت و آسوده همچون خانه پدری و روح و روانی شاد بخواهم و همینظور بهبودی مهین گرجی همکار وبلاگ نویسمان و بازگشتش را به جمعمان .

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

مهر ماه . . .

مهر را دوست دارم برای دگرگونیهایش و پاییزش, پاییز را همیشه دوست داشتم بویژه در آن دوران خوش گذشته که آدمی هم توان و هم فرصت دیدن ودرک زیباییها و ارزشها را داشت آری پاییز را دوست داشتم برای امیریه, امیریه را هم دوستش داشتم برای خزانش خزانی که طلایه دارها یش و بشارت دهندگانش میهمانان کوچک و زیبای هرساله اش سارهای بدجنس بودند. همان سارهایی که روزشان را با غارت کردن خرمالو های سردرختی که در خانه های امیریه بیشمار بودند بسر میبردند و غروبها دسته دسته به میعادگاهشان که پاتوق همیشگی هرساله شان بود چنارهای سر انصاری و سینما ستاره تا انتظام و منیره بازمیگشتند و همچون گروه کری دسته جمعی به نغمه پردازی میپرداختند و بر روی سر و کول عابران نقطه ایی به یادگار میگذاشتند وباعث دلخوری قربانی خود و مایه خنده دیگران میگشتند . در آنزمان غارغارکلاغها ی بیحوصله که از مدرسه بازمیگشتند در حال پرواز از بالای درختان و سارها بسان غرغری بود برسر سارهای هلهله گر و همهمه کن که دست از هیاهویشان بردارند.با رفتن این میهمانها این درختان پیرکه هر کدامشان به اندازه سن خود حکایات ناگفته در سینه داشتند وهریک از اینها شاهدان صامت مرده بادها و زنده بادها بودند و تن تمامیشان زخمی دستان نامهربانی که بیادگار آثار رقت باری را بجا گذاشته بودند, بود. آری خزان رادوست داشتم برای قلم جادوییش که آنرا در اختیار درختان امیریه قرار میداد تا آنها بتوانند با آن برای بار دیگر و بار دیگرجامه خود را زرین کنند و با ریختن برگ برگشان بر سنگفرشها تابلوی زیبای زنده ایی را پدید آورند تابرای عشاق بهاری و برای شاعر و نقاش . . . سوژه ایی گردد.

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

از گوشه و کنار . . .

تصویر دخی قناری من
ازخبرهای مربوط به خانه پدری اگر بخواهم اشاره کنم زیباترینش همان عید فطر بود که حال ما مسلمانان ایرانی تنها امتی از اسلامیان میباشیم که در ظرف 24 ساعت دوبار فطر را جشن گرفتیم و این اگر در کتاب رکوردها ثبت نگردد در تاریخ حتما درج خواهد گردید و تنها آرزو اینکه ایکاش آنهایی که توانش را داشتند فطریه خود را ه دوبار ادا کرده باشند که تا سفره های خالی که هر روز بر تعدادشان افزوده میگردد در این دوروز رنگی به خود گرفته باشند.


خبر بعدی که از میهن رسید و دنیای هنر را به ماتم فرو برد پرواز زود هنگام مشکاتیان بود که بقول بلوچ عزیز عیدمان را عزا کرد و برای تسلی خویش واگر بگوش بازمانده هایش برسد یقین دارم که پرویز در هجرتش به ملکوت و عرش حتما ساز خودش را همراه برده تا با آن روح ساکنان آنجا فرشتگان را چون ما زمینیان نوازش دهد با این اطمینان که عرش نشینان بیشتر از ما هم قدر خودش را و هنرش را خواهند دانست.
جایگاهش راحت و روانش شاد باد

خبر برون مرزی که افتخاری برای تمامی ما که ملیت ایرانی را دنبال میکشیم بردن جایزه امی شهره آغداشلو بود اگرچه دیر بود و حق او در اسکار پایمال شد اما بالاخره هنرش در بین غولهای هالیوودی بثبت رسید که این پیروزی را به او و تمام هم میهنان تبریک میگویم .



خبر دیگری که روزنامه های اینجا به آن به جا بهای زیادی داده بودند 75 ساله شدن سوفیا لورن بود که به ادعای آنهایی که این هنرپیشه زیبا و پر قدرت سینمای ایتالیا را از دیر باز میشناسند و هنرش و زیبایش را تحسین میکنند اورا همچنان در هفتاد و پنج سالگی زیبا میدانند من خود از سوفیا چند فیلم دیده ام که دوتای آنرا هرگز فراموش نمیکنم که اولی دوزن که جایزه اسکار را برای او به ارمغان اورد و دومی که سوگلی من میباشد و هنوز لطافت داستانش را حس میکنم فیلم یکروز بخصوص وی میباشد حال که صحبت از سوفیا شد برای آنهایی که نمیدانند زمانی که او شانزده سال بیشتر نداشت و در مسابقه انتخاب دختر زیبا میخواست شرکت کند بخاطر فقر و نداری برای مسابقه یادشده لباس اورا از پرده آویزان خانه مادر بزرگ او دوختند که میتوان گفت چه کسی آنزمان میتوانست حتی فکرش را بکند او زمانی به چنین معروفیت و محبوبیتی برسد و برای خانمهای خواننده وبلاگ امیریه سوفیا لورن در پاسخ به راز زیباییش دلیل آنرا اسپاگتی و عشق میگوید و اینکه از چه چیز خودش خوشش نمیایداز درازی نوک بینی و بزرگی دهانش شکوه میکند.

واما آخرین خبر که درمقدمه این نوشته اشاره کردم هدیه ایی به دوستانش نامیدم این خبراست
که دیروز درج آگهی ترحیمی در یکی از مشهورترین روزنامه سیاسی آلمان بنام روزنامه جنوب آلمان „Süddeutschen Zeitung“., شهر مونیخ را که مشغول بزرگترین جشن دنیا میباشد به ماتم نشاند طوری که خوراکی شد و سوژه ایی برای نشریات و وبسایتها . . .که من از روزنامه بیلد که در ترجمه های قبلیم از این روزنامه مطالبی درج کرده ام, نوشته ام که بیلد Bild پر تیرازترین روزنامه اروپا میباشد این روزنامه با چنین عنوانی این خبر را درج میکند.
بع بع آلمان با از دست دادن گوسفند نامی خود غمگین شد
برای سرافینا„Seraphina“ گوسفند ,مانند هر کسی در روزنامه بنام آلمان روزنامه جنوب توسط برنهارد فریک Bernhard Fricke وکیل و عضو سابق شهرداری مونیخ فعال حمایت از حیوانات و محیط زیست آگهی ترحیمی بچاپ رسیده است که بیلد ادامه میدهد با بیوگرافی سرافینا که خواندگانش اگر اورا نمیشناسند آشن گردند. 13 سال پیش وقتی بره بود برنهارد نگاهداریش را بعهده گرفت و مانند حیوانات خانگی در خانه اش از او مراقبت مینمود و با خود به شورای شهر میبرد و سوار تراموایش میکرد تا جایی که شهردار مونیخ که در عرصه سیاسی آلمان وزنه ایی میباشد با سافینا عکسی بیادگار دارد و میافزاید در نامه ایی که برای خدا حافظی نزدیکان متوفی مینویسند و با آن دفن میکنند این حامی حیوانات نوشته بوده است من یقین دارم او الان در کهکشان, در راه شیری آن جایی مناسبی دارا میباشد و ما همدیگر را بار دیگر خواهیم دید .

ترجمه مختصری هم از آگهی ترحیم
او با توجه به اعتماد بنفس فراوانش گوسفند شاد و با روحی بود. او به ما انسانها امانتداران زمین یاد آوری میکرد که حیوانات مفیدی چون او که با ما روی کره خاکی زندگی میکنند هم حق حیات دارند.من از این همراه ویژه خود که مرا وادار کرد به ارزش مالای تفاهم پی ببرم . من لحظه های پر از هارمونی و هماهنگ و شاد مان را فراموش نخواهم کرد.
با مهر و عشق و سپاس
برنهارد فریک
از طرف دخترانت سان شاین sunshine و سولاراsolaraو تمام دوستان دو پا و چهار پایت


۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

پلیس در خدمت مردم . . .

تصویر ماه نو برای شمس عزیزم . . .

داستان من این روزها شده دو ضرب المثل عامیانه که اولی خر لنگ منتظره . . . طوری که کافیه چیزی بشنوم یا بخوانم و ببینم یک سری خاطرات که بنوعی با آن رابطه ایی داشته اند جلو چشمم صف میبندندو اینجاست که مثل دوم شامل حالم میگردد میشوم مانند عزیز دوردونه حسن کبابی که هر چه میدید و میشنید دلش میخواست برای مثال همین مطلب آخر شهربانوی عزیز در زن متولد ماکوبا عنوان باتوم که او با قلم شیواو سلیس همیشگیش با نثر مخصوص خودش که هر خواننده ایی را جذب خودش میکند. باری از خواندن این نوشته که لذت فراوان بردم چرا که این وسیله که نوعی اسلحه سرد میباشد و عوام چوب قانونش مینامند در این دوسه ماهه اخیر به تکرار در اینجا و آنجا نامش را دیده ایم و در خبرها بگوشمان خورده و پیوسته به همراهش که با آن سرها شکسته شده و . . . که همه به آن آگاهند که هدف به تکرارش در اینجا نیست. آری در نوشته یاد شده بالا در وبلاگ مذکور برای اولین بار از چهره مهربان و نوع استفاده بهتر از آن رسم شده که خواندنش برای دوستانی که نخوانده اند را توصیه میکنم.
بعد از خواندن مطلب بود یادم افتاد که ای دل غافل من در دوران سربازی که پلیس بودم تا با در کنار پلیسها در خدمت مردم باشم, حدود یکسال از خدمتم با خود باتون حمل کرده ام و از بختیاریم ناحیه ایی که باید برای امنیت اهالیش انرا دنبال میکشیدم امیریه و شاهپور , مختاری و خانی آباد تا مولوی خیابان ری , دروازه غارمیدان شاه و میدان شوش . . . بودند که بنوبت پستم عوض میشد و هرکدام این محله ها که قسمتم میشد که روز و شب در آن قدم میزدیم خاطرات شیرینی را برایم بجا گذاشته اند که به برخی فهرست وار اشاره ایی خواهم کرد مانند میدان طیب یا شوش که غروب که پستمان بود سر شب به میخانه ایی که در خیابان ری بود سر میزدیم تا ببینیم میدانی ها که مشتری آنجا هستند آیا در آرامش جامهای خودرا خالی میکنند یا اگر مزاحمی هست دکش کنیم که عیششان کور نشود که با مهر می زده ها که بزور جیبمان را پسته پر میکردند روبرو میشدیم و یا نیمه شبها برای حفظ میوه و تره بار کسبه پرسه میزدیم و برای خوردن چایی به قهوه خانه انبار گندم میرفتیم کارگرانی که کامیونها را خالی میکردند سیبی قرمز زیبایی یا هلوی رسیده سر جعبه را برداشته تعارفمان میکردند و با زور میخواستند که نوشجان کنیم. اصولا میدان شوش شاید تنها میدانی بود که هرگز نمیخوابید و هر ساعاتی آدمهای خود و کسبه خودش را داشت که مسافران شاه عبدالعظیم و حضرت معصومه هم نقش خودشان را داشتند وهمین اذدحام گاهی باعث تنش میان مردم میشد که برای پایان دادن به قایله پای ما وسط کشیده میشد و ما اوضاع را به حال عادی خود بر میگرداندیم با آنکه گاهی درگیری ها شدید بودند هرگز بیاد نمیاورم که باتوم من و پاسبانی که من کمکش بودم از حلقه فانوسقه ما بیرون آمده باشد.
خب بهترین زمانها مربوط میشد به ماه هایی که میدان راه اهن و امیریه و شاهپورخیابانهای فرعی و کوچه پسکوچه های آنها پست مابود که به گذشته نگاه میکنم میبینم گویی یک حس درونی که گویی خبر داشت که دست روزگار مرا به جایی پرتاب خواهد کرد که دستم از این محله پر از مهر و صفا کوتاه خواهد شد. روزها و شبهایی که در وجب وجب آن گام بر میداشتم احساس زیبایی توام با خوشنودی داشتم که بیداری من باعث میگردد هم محله هایم به آسودگی بخوابند و برای همین هم بود طوری گام بر میداشتیم که صدای پای ما مزاحم خواب اهل کوچه نگردد. حال که صحبت از امیریه میباشد حیفم میاید از کافه ایی در راه آهن نگویم که شبها سری میزدیم ببینیم همه چیز در امن و امان هست و دلخوری پیش نیامده ... این کافه که پاسبانها به نام صاحبش که زنی میانه سال بود کافه اقدس مینامیدنش درست اول امیریه بالاتر از پارک راه آهن قرار داشت که از کافه های دیگر حوزه مانسبتا شیک تر بود و مشتریانش هم آرام تر بودند و پاسبانها همیشه از مردانگی و دست و دلبازی این زن میگفتند که اگر همه پاسبانها گرسنه به مغاذه او بروند با کوفته برنجی خوشمزه اش شکمشان را سیر میکند ,بدون آنکه یکقران دریافت کند و از مدیرت او میگفتند که دکان خودرا چنان اداره میکند که هر گز صدای کسی بلند نشده ونزاعی صورت نگرفته و این تعریف و تمجدید همکاران چنان باعث کنجکاویم شده بود که انتظار میکشیدم خدمتم تمام بشود و شبی با دوستم با مشتریان آنجا هم پیاله گردیم که متاسفانه تغییرات و دگرگونیها دامان آنجا را هم گرفت و سرنوشت آنجا هم بسان اسلافش در گوشه و کنار شهررقم خورد و به ویرانی مبدل گشت و حسرتش برای همیشه در دل من ماند و دیگر اینکه بر سر آن بانو چه آمد؟ باز در میدان راه آهن وشلوغیش و مسافرانش که بهترین طعمه جیب برها و چمدان رباها بود و خلافکارهایی دیگری بود هم دلیلی نشدند تا باتوم ما از کمر ما بیرون کشیده شود بر تن و بدن کسی بوسه ایی بزند.قبل از آخرین مثال جای دارد که این باتوم که نمایی بیش در کمر من نبود و گاهی باعث کلافگی من میگشت که مانند دم زیادی باید همه جا میکشیدم در خوشی های خلق هم بکار میامد که وقتی صاحبان عروسی ها از کلانتری ماموری میخواستند و ما سربازها روانه چنین مجالسی میشدیم همین باتوم جا خوش کرده در کمر سوپاپ اطمینانی بود برای عروس و داماد جوان و خانواده شان که در محل های پایین مزاحمتهای خواستگاران رانده شده در چنین مراسمی دور از انتظار نبود که لا اقل دوسه بار خود درگیرش شدم, که با خوشی رفع مزاحمت میشد بدون اینکه نیازی به یاری یاور همیشه همراهم باتوم باشد.

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

پارک شهر . . .

ما پارکشهر میگفتیم اما هنوز کسانی بودند که باغ سنگلجش مینامیدند از بختیاری ماتا آنجا تقریبا دوایستگاه فاصله داشتیم که راحت میتوانستیم پای پیاده به آنجا برویم. پارکشهر همیشه حالت جادویی و نیرویی مغناطیسی برایم داشت که ارج و قربش در هر برهه از زندگی من فرق میکرد و خاطرات فراوانی نیز از هر زمانش برایم بیادگار مانده که با بیاد آوریشان هم برای این باغ مشجر زیبا و کسانی که همراهم و یا همراهشان بودم وحال برخی در قید حیات نیستند و برخی هم در دوردستند برای همگیشان دلتنگ گردم مخصوصا عزیز دل تمام فصلهای زندگیم مادر بزرگم که برای شادی من برای گردش و تفریح, و مادرم برای برای اینکه ساعتی پسرش را در نزدیک خود داشته باشد درد پای خودرا نادیده میگرفت و مرا به پارکشهر میبرد. من خاطرات پارک شهرم را به سه دور کودکی و نوجوانی و جوانی تقسیم کرده ام که در اینجا خاطرات دوران طفولیتم را شرح خواهم داد و در نوشته های آتی دوقسمت بعدی را بنوبت خواهم نوشت.
در اوایل دهه چهل که من بیاد دارم این پارک قدیم تهران برای خو برو بیایی داشت و محل مناسبی برای خانواده ها بود.تابستانها که هنوز کولر نبود و اگرهم بود همه گیر نشده بود و پنکه ها هم از پس گرما بر نمیامدند اهالی محل و دورو برچندتا چندتا باهم قرار میگذاشتند زیر اندازی و مقداری خوراکی برمیداشتند و به پارکشهر میرفتند که مادر منهم با دوستانش از این قاعده مستثنی نبود و با همسایه ایی که دوست صمیمیش بود گاهی هم گرام تپاز چمدانی را برمیداشتند و به آنجا میرفتند و همانطور که در بالا گفتم من ومادر بزرگ هم میرفتیم و پیدایشان میکردیم و به جمعشان میپیوستیم .گهگاهی هم پیش میامد و چند دسته یکی شده و گروه بزرگی را بوجود میاوردندو همین موجب میشد که تعداد ما بچه ها هم زیاد بشه و همبازی های تازه ایی پیدا کنیم . نزدیکهای بعد از ظهر کم کم زیر اندازها جمع میشدند وسایل در زنبیلها جا میگرفتند و مردم بسمت مرکز پارک راهی میشدند و ما بچه ها که دیگر خسته شده بودیم خیلی خوشحال میشدیم چون نهایت آنجا رفتن را که به کجا ختم میشه را میدانستیم. میانه پارک درست از درب شمالی که به خیابان ورزش باز میشدتا درب جنوبیش در خیابان بهشت حوضهای کوچک پشت سرهم قرار گرفته بودند که غروبها که هوا گرگ ومیش میشد فواره هایشان باز میشدند و نورهای رنگی زیر آب که به آنها تابیده میشد جلوه خاصی پیدا میکردند . از جاهای دیگر این بهشت کافه تریای آن بود که در مجاورت حوض ها بود و برای ما بچه ها مانند فوتبالیستها فینال آنروز شاد خرید بستنی کیم یا الدورادویی بود که بزرگان از آنجا برایمان میخریدند.
خاطره دیگری از این پارک باز برمیگردد به آن سالها تابستان در خانه یکی از بستگان که منزلشان دریکی از کوچه های خیابان که به امیریه هم راه دارد میهمان بودم که بعد از خوردن شام یکی از پسرهای مستاجرشان پسر بزرگ خانواده را به حیاط صدا کرد و بعد از چند دقیقه ایی او برگشت و به من و برادرش و دایی کوچیکم که او هم از تبریز آمده در آنجا بود به ما گفت لباسهایمان را بپوشیم که برویم بیرون بگردیم . در حیاط دو پسر مستاجرشان و در کوچه هم دوسه تا دیگر هم به ما پیوستند و از همان کوچه که به امیریه راه داشت و نامش در گاهی بود که بسمت دیگرش که به باستیون پشت فروشگاه مرکزی ارتش راه داشت راهی شدیم و از آنجا از کوچه دیگری بسمت کلعباس علی واز آن وارد خیابان شاهپور شدیم که پارکشهر دیده میشد که غرقه نور و صدا بود . مامورینی جلوی درب ایستاده بودند و هر کسی بلیط داشت را به داخل پارک راه میدادند . بچه های بزرگتر که مردان جوانی بودندهمانطور به راه خود ادامه دادند ماهم آنهاها را دنبال میکردیم تا اینکه وارد خیابان بهشت شدیم نزدیک کتاب خانه پارک دونفر از دوستان از نرده ها بالا رفته رفتند آنطرف و دیگران من و برادر کوچک میزبان را دو سالی از من بزرگتر بود را بغل کرده از روی میله ها به بچه های آنطرف نرده دادند و بعد بقیه هم آمده و به ما پیوستند از میان درختان گذشته وارد محوطه شدیم همه جا بالامپهای رنگی تزیین شده بودند و قدم بقدم یا غرفه بود یا سنی برای اجرای برنامه برپاشده بودو کسی برنامه ایی اجرا میکرد.بعنوان مثال گوشه ایی شعبده بازی از کلاه خود کبوتر در میاورد و یا عصای خودرا با تردستی تبدیل به دستمالهای به هم پیوسته مینمود و یا در گوشه دیگری خواننده ایی هنر نمایی میکرد و جایی بازی میکردند وجایزه ایی میبردند . . . من آنچنان محو فضا و برنامه هاشده بودم عین آلیس در سرزمین عجایب ,هرچه میگشتیم و نگاه میکردیم تمامی نداشت به دریاچه که رسیدیم درست یادم نیست اما فکر میکنم گوگوش در روی کشتی یا قایقی وسط آن میخواند منکه بارها به پارکشهر رفته بودم چنین چیزی ندیده بودم نیمه شعبان نبود حتی تولد شاهنشاه هم نبود یا مراسمی دیگری, برای همین از دوستم پسر کوچک میزبان علت این جشن بزرگ را پرسیدم, گفت گاردن پارتی میباشد و هر سال در چند روز از روزهای تابستان برگزار میشود که بعدها نمونه آنرا در پارک شهرداری تهرانپارس هم دیدم .آنشب پسران جوان از اینکه بلیط نخریده و پولش را پس انداز کرده اند و با آن مبلغ میتوانستند تفریح کنند و برای ما کوچکترها خوراکی و اسباب بازی بخرند بسیار شاد بودند اما امروز میتوانم ادعا بکنم از همه آنها خوشحالتر, من بودم که میدانستم با مادر بزرگ هرگز امکان دیدن چنین چیزی را نمیتوانستم داشته باشم.
پینوشت
باغ گلستان تبریز هم در همان زمانها گاردن پارتی مشابهی داشت که یکی از شیرین ترین و فراموشن نشدنی ترین خاطره کودکی را از آنجا دارم که اگر در آرشیو امیریه نباشد حتما خواهم نوشت بیاد شهر رویاها و خاطراتم که به اندازه امیریه دلتنگش هستم بشنویید . . .
اگر ترانه بالا خیلی قدیمی و کلاسیک میباشد پس این ترانه :بیا برویم از اینجاها Gel gedek buralardan بشنویید . . .