۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

گلهای رنگارنگ

باید اعتراف کنم در آن زمانها که اخبار و تفسیر روز در ساعت دو که نیم ساعت طول میکشید تا تمام میشد بلافاصله برناه گلهای رنگارنگ پخش میشد که هنوز آذر پژوهش بیت اول را تمام نکرده با غرغر رادیو را خاموش میکردم ویا برنامه دو را باز میکردم که بیشتر آهنگ های غربی پخش میکرد و من هم معنای آن ها را نمیدانستم که آن را به گلها ترجیح میدادم که همین عمل ناپسند را با برنامه فرهنگ و هنر نیز انجام میدادم که البته سن و سال هم دخیل بود تا آنکه مرحوم عماد رام فرنگیس را خواند و چند ترانه دیگر و همینطور سیمین غانم به دور از فرهنگ و هنر با آن صدای بالا و ملکوتیش قلک چشات و . .را خواند که شد یکی از خواننده های محبوبم که هنوز بسیار صدایش را دوست دارم . یادمادر بزرگم بخیر که با زبان شیرین ترکی خود میگفت آدمها وقتی نعمت دم دسترسشان است قدرش را نمیدانند اما زمانی که از دست رفت با آه و حسرت در بدر دنبالش روان میگردد که حال روز امروز من است که اینور و آنور میزنم گلهایی را پیدا کنم وقتی هم پیدا میکنم و عظمت آنرابا کارهای امروزی که به کمک تکنبک پیشرفته میتوان صدای غار غار کلاغی را به چهچه بلبل وقناری تبدیل کرد مقایسه میکنم از بی انصافی و کم لطفی آنزمان خود شرمسار میگردم واندوه گین داشته هایی که دیگر نداریم نعمتهای از دست رفته یا از دستمان گرفته شده میشوم و پاهایم را برای شرکت در راه پیماییها حنجره ام را برای ادای شعارها و . . نفرین میکنم .
سيمين غانم - گلهای رنگ 575 گوش کنید

۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

پل نیومن

پل نیومن ستاره بزرگ هالیوود در سن هشتاد وسه سالگی در گذشت علت مرگ او سرطان ریه بود بعد از مدتها دست و پنجه نرم کردن در خانه روستایی خود در westport تسلیم شد.پل نیومن در 26 ژانویه 1926 در بخشی از اوهایو به دنیا آمد اولین تجربه هنرپیشگی او بازی در تیاتر کودکان بود در سال 1943 داوطلبانه خودرا به ارتش معرفی کرد ودوست داشت خلبان شود که بعلت کور رنگی از آزمایشات افتاد و بناچار سه سال بر عرشه بعنوان بی سیم چی خدمت کرد پس از بازگشت در سال 1947 با ژاکلین ویت که هنر پیشه بود آشنا گردید و دو سال بعد ان دو از دواج کردند این زوج جوان امورات خودرا از فروشکاه ورزشی که داشتند میگذراندند تا پل نیومن سال 1949 از کالج کنیون( Kenyon College )فارق التحصیل شد و سهم خودرا فروخت و به نیو یورک رفت.
Yale Drama School برای فراگیری هنرپیشگی ثبت نام کرد ودر طول تحصیل برای امرار معاش خود در تلویزیون وبرادوی مشغول کارشد ودر آنجا بود که با جوان وود وارد آشنا شد که او هم هنرپیشه درجه دویی بود . در سال 1954 بالاخره اولین قرارداد را با برادران وارنر بست و بخاطر ایفای خوب نقشش جایزه بهترین هنرپیشه تازه کار را گرفت و از این جا بود که در هالیوود به رویش باز شد تا او هم از افسانه های هالیوود شود در این دوران بود اوکه از همسرش جدا شده بود با جوان وود وارد از دواج کرد که نتیجه دو ازدواج او داشتن پنج دختر و یک پسر که در سال 1978 درگذشت و او بنام پسرش بنگاه خیریه ایی برای کمک به کودکان سرطانی ویا دیگر بیماریهای خونی براه انداخت . اوج دوران پل نیومن از دهه پنجاه تا دهه هشتاد بود که در فیلمهای بسیاری بازی کرد و بیش از یازده بار کاندید جایزه اسکار شد تا اینکه برای اولین بار اسکار افتخاری برای کارهایش در سال 1986 دریافت کرد و یکسال بعد اینبار بخاطر بازیش در فیلم رنگ پول the color of moneyکه نقش یک بازیگر پیرحرفه ایی بیلیارد بود دریافت کرد فیلمهای موفق او بیشمارند که چند تایی مانند گربه ایی روی شیروانی داغ بیلیارد باز نیش و . . .
پل نیومن بجز اینکه هنرپیشه خوبی بود بحاطز علافه اش اتوموبیل ران خوبی بود که در مسابفات هم شرکت میکرد که بار آخر در سن 79 سالکی پشت اتومبیل مسابقه ایی نشست که رکورد دار مسن ترین قهرمان مسابقات حرفه ای اتومبیل رانی شد.

۱۳۸۷ مهر ۳, چهارشنبه

مدرسه





دیروز که اولین روز مدرسه بود میخواستم از یکی از بهترین معلم دوران مدرسه ام بنویسم بعد فکر کردم نوشته های اخیرم اندوهگین بودند از خاطرات شیرین آندوران بنویسم مثلا مثل روزی که پدر شهرام با زیرشلواری اورا دنبال کرده بود و او هم دبستان را امن دانسته وارد شده بود غافل از اینکه پدرش هم واردخواهد شد و دویدن این دو در حیاط مدرسه و شادی و هلهله ما یا خیس شدن کلاس و لا پوشانی خانم معلم که آب لیوان اوبوده ریخته و هنوز حرفش تمام نشده بود دست بلند احمد خانم اجازه پاهامون میسوزه که همه پی به خیسی زمین برده و از آن پس تا آخر دبستان احمد شاشو اسم هنریش گردیدیا خلیل که پدرش کبابی داشت و او همیشه بوی پی وچربی میداد و و و که شنیدن خاطره ایی از رادیویی و خواندن چندین وبلاگ که همگی به مهر و روز اول مدرسه یا کل آن لعن ونفرین کرده بودند که باز همگی حق هم داشتند از دوست که از دو ناظم که او و هم مدرسه ایی های اورا صبح ها وادار به شعار دادن میکردند یا خانم جوانی که نوشته بود کودکیش به لجن کشیده شده یا دیدن تصاویر دختر بچه های کوچولو در حجاب و . . .دلم خون شد که چگونه بهترین دوران حیات هر کودکی به بدترین مبدل شده بعبارتی چگونه کودکی بچه ها را گرفته اند یا به تاراج برده اند که نتایج مخربش نه در حوصله این نوشتار است ونه من علم آنرا دارم ونه صلاحیتش را که به آن بپردازم برای همین از نیت خود منصرف شدم تمامی دوران مدرسه را از ابتدا تا انتها در ذهنم زیر و رو کردم تا ببینم منهم تنفری و تلخی پیدا میکنم یا تاثیری حس میکنم از یاد آوری خاطره ایی . هرچه بیشتر گشتم کمتر یافتم نه نمره تک نه تجدیدی و ردی وتنبیه فیزیکی و غیره وذالک نراحتم نمیکند بلکه از یاد آوری اینها هم لذت میبرم و اگر آنروز دلخور شده بودم حال میبینم مثل چاشنی غذا لازم بوده و نتیجه مثبتی در من وزندگیم داشته خلاصه تمام خاطره تلخ من دو سه تا بیشتر نبودند که آنها هم بجز یکی مقطعی بودند وگذرا مانند خاطره اولین روز دبستان کلاس اول تازه وارد شده بودیم و خانم معلم بترتیب قد که همه تحته سیاه راببینند در نیمکتها نشانده بود فضای عجیبی بود برخی منتظر پقی بودند بزنند زیر گریه از محدود شاگردان شاد کلاس بودم در همین حین صدای دادو فریاد و گریه در حیاط مدرسه پیچید دقیقه ایی بعد صدای تفه ایی به درکلاس خورد و معلم در را باز کرد فراش مدرسه به اتفاق دونفرکشان کشان پسر بچه گریان را وارد کردند و رفتند خانم معلم مهربان که همچون نام خانوادگیش فرد بود اورا ساکت کرد چند ماهی از این واقعه نگذشته بود همان چند نفری که ناصر را آورده بودند اینبار خود باچشمانی گریان آمده و اورا بردند که بعد فهمیدیم پدرش مرده و شاید همین هم باعث نزدیکی من به او شد تا نتیجتا دوستان صمیمی باشیم و همان سالها در یکی از بن بستهای کوچه سعادت همسایه دیوار بدیوارهم شدیم و اما تنها وتنها خاطزه تلخ ماندگار مربوط به هادی میباشد او در کلاس دوم با ما همکلاسی شد بچه تپلی ولی کوچکی بود با آنکه یکی دوسالی از ما بزرگتر بود هر چند وقتی غیبتهای طولانی داشت که فهمیدیم سخت بیمار است وخوب میشد میامد و بیماری که عود میکرد غیبت با این اوصاف با هر جان کندنی بود طفلک معصوم تا کلاس پنجم با ما همراه بودتا آن روز لعنتی که هادی دو سه روزی نیامده بود و ما فکر میکردیم باز حالش خوب بشود خواهد آمد بعد از زنگ تفریح خانم معلم ما با چشمانی سرخ شده از گریه بیچاره از یکطرف سعی میکرد جلوی گریه خودرا بگیرد و از طرفی طوری بما بفهماند همکلاسی ما دیگر نخواهد آمد تمام کلاس نه تمام مدرسه شوکه شده بود ند باید اینرا هم بگویم معلمین انصافا سنگ تمام گذاشتند با ما یک هفته ایی آتش بس اعلام کردند نه درس جدیدی نه تکلیف زیادی چه آنهایی که معلم ما نبودند ما را دلجویی میدادند حال این مشیعت الهی بود و طبیعی اما هنوز در ذهن من مانده و هر بار عکس اورا میبینم همه چی زنده میشود و . .حال از خود میپرسم چگونه میتوان از بچه هایی که در دوران جنگ بر میدانهای مین پر پر شدند یا آنهایی که همکلاسیهایشان به خاطر روزنامه ایی اعدام شدند و یا بچه هایی که معلمشان بخاطر زبان مادری آنها جانش را از دست داده اند خواست مهر را مدرسه را دوست بدارند و از آن خوب بنویسند.


تصاویر از ایسنا

۱۳۸۷ شهریور ۳۰, شنبه

آرزوها

تصویر کلاس اولیها در همین جا مرا برد به دوران کودکی که چقدر هم خوب بود بعد از یکهقته غم واندوه و ناراحتی یاد خیلی چیزها خیلی آدمها و . . و یاد آرزوهای آندوران خودم گاهی به بلاهت کودکانه خودم و آرزویی که داشتم خند ه ام گرفت برخی که هنوز هم دارمشان و بعضی ها که به آن رسیده ام و برخی نه و شاید چند تاییهم چه خوب که نرسیم در مجموع حال برای من همه آنها از هر قماشی که بودند هنوز هم شیزین و جالبند و حتی موجب میشوند خود را و چهانبینی ام را در آن برهه بهتر بشناسم و چند تایی را از هزاران را انتخاب کردم و فکر میکنم برای آنهایی که با روانشناسی کودک یا تعلیم و تربیت آن سر وکار دارند تجربه ایی باشد.
آرزوی اول: فکر میکنم ده یازده سالم بود که دوست داشتم منهم مثل آن پسره که اسمش یادم نیست یکی دو سالی از من بزرگتر بود و دوستمم نبود و مدرسش هم با من یکی نبود چون او مدرسه اسلامی میرفت منهم روزی روزگاری تکبیر نماز جماعت را بگویم که نمازگزاران کی فنوت بگیرند یا سجده بروند متاسفانه تمام مساجد دور و بر هم رزرو شده بود و بچه حاجی ها این کار را انجام میدادند تا اینکه در ماه رمضان که طبق عادت با مادر بزرگ بعد از اقطار مسجد میرفتیم شب جمعه هم بود خیلی شلوغ که بعضی ها در حیاط نماز میخواندند از پسره خبری نبود و بعد خادم مسجد را دیدم در تب وتاب فهمیدم طفلک خروسک گرفته پیر مردی پیدا شد از نمازش بگذرد کار پسرک را انجام دهد که با خواهش و التماس به خادم گقتم من میتوانم چند نقری هواداری کردند خادم پذیرفت چه حالی داشتم هم خوشال و هم میترسیدم از بد شانسی چند تا از هم مدرسه ایی ها هم آمده بودندو از طرفی بخاطر شلوغی بلند گورا هم راه انداخته بودند و به یاری پروردگار از پس آن بر آمدم وواژه سمع اله والحمده سبحان اله. . . که پسره گاهی تپق میزد را راحت ادا کردم بیشتر از اینکه صدایم درخیابان مهدی موش انعکاس پیدا کرده بود خوشحال باشم از شنیدن صدای مادر بزرگ که به دوستان فارس زبانش به لهجه ترکی میگفت پیسر منه یا به بلقیس خانم همزبونش میگفت منیم بالامدی .
آرزوی دوم: هجرت بود آنهم نه به آمریکا یا اروپا بلکه کربلا آنهم دلیلش این بود فوت پدر را قایم کرده بودند و مادر بزرگ که امام حسینی بود بنده خدا را کربلا فرستاده بود محمد رضا هم که هم سر نوشت بود باباش مکه بدون بازگشت روانه شده بود نمیدانم او هم دوست داشت مکه برود یا نه جالب این بود در گذشت پدر او که چون قامیلیش آدم شریفی بود را من شاهد بودم امروز برایم عحیب است که چطور در دعواها و بر خورد ها من هر گز به روی او نزدم که پدرش مکه نرفته بگذریم آری تمامی عشقم کربلا بود و بخاطر همین هم با میل با مادر بزرگ از این روضه به آن روضه میرفتم و چه فارسی چه ترکی ماجراهای کربلا را با جان و دل گوش میکردم و به جرات میتوانم اطلاعات من از تمامی هم سن و سالهای خودم بیشتر بود که با مرور زمان و درک واقیعت این آرزو نقش بر آب شد و امروز چقدر خوشحالم این حکومت تا کربلا راهی نیست آنزمان نبود اما در ادامه چه محمد رضا و چه خود من درسرنوشتمان هجرت بود اما نه برای یافتن گمشدگان عزیزمان .
آرزوی سوم:هرسال بویژه تابستان با مادر بزرگ میرفتیم تبریز و بعد از مدتی از آنجا هم چند روزی به رضاییه آن سالها حاجی با با یعنی پدر بزرگ زنده بود و در معروفترین محله تبریز راسته کوچه سکونت داشت و من هم در این سفرها در آن جا دوستی پیدا کرده بودم بنام مجیدو همیشه خوشحال که هم آورا خواهم دید و هم بابا بزرگ را که هر آنچه دوست داشتم مهیا میکرد و بزرگترین شادی من از سفر به تبریز خرید یک وسیله بازی بود مخصوص تبریز بود و خراطها آنرا میساختند و میفروختند چوبی بود مخروطی شکل شبیه گلابی میخی در نوک تیز آن که نح را دور آن میپیچیدی و پرتاب میکردی و همزمان نخ را هم میکشیدی که روی زمین مدتی چرخ میزد که یک یا دو قران قیمتش بود و نام محلی آن یه بزبان ترکی مازالاخ بود که برای یاد گیری من از حاجی بابا تا دایی ها و . . همه در تلاش اما داستان به اینجا ختم نمیشد چرا که بچه های کوچه یک نوعی از آن را داشتند سفارشی ساخته میشد و سوراخی داشت که هم خوب میچرخید و هم صدا میداد که به گفته آنها( اشک تکین آنگریر) میشه فارسی گفت مثل اسب شیهه میکشه ترجمه درستش مثل خر عرعر میکند و من که مثل آنها حرفه ایی نبودم و مازالاخم هم ساده و معمولی بود همین دلیلی میشدم برای تمسخر وخنده و تفریح آنان و موجب پناه بردن من به حاجی بابا که برایم مازالاخ صدا دار بخرد که اینهم مایه خنده اهالی خانه و توپ وتشر مادر بزرگ که فقط همین مونده پیرمرد به دنبال اسیاب بازی راهی بازار بشه و این داستان چند سالی تکرار شد و من همچنان در آرزوی داشتن آن که حاجی بابا از نزد ما رفت و اهالی خانه پخش و پلا شدند و خواسته منهم مشمول مرور زمان اما حال خود شهر تبریز که حاجی بابا را ومخصوصا مادر بزرگ را کهتنها آرزویش باز گشت به وطنش یعنی زادگاهش بود و بعد ازهجرت من به آن رسید رادر دل خود جای داده دیدنش تنها آرزوی بزرگ امروزم .

اینهم ترانه آرزوها از خواننده ایی که خیلی دوستش داشتم .

روز جهانی صلح


۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه

ادامه پرواز

تصویر بالا همسر بوب میباشد که روی تخم های به یادگار مانده از او نشسته اما متاسفانه تا به حال چندین بار این اتفاق افتاده که جوجبه ایی در کار نبوده که ما یعنی بنده و عیال امیدواریم انشااله لااقل این بار ثمره ایی در کار باشد تا دلمان از برای یادگاری بوب شاد شود امروز خدا میداند سر کار چگونه گذشت حدود ده سال زندگی بوب با من که از دوران مجردی همراهم بود مانند یک فیلم سینمایی از نظرم گذشتند و دروغ چرا بغضی گلویم را گرفته بود من در زندگی همیشه حیوانی داشته ام از گربه تا ماهی تا پرنده و . . از دست رفتن حیوان را بارها تجربه کرده ام همیشه هم ناراحت هم شده ام اما هرگز رابطه من با آنها به این طولانی نبود اصولا بوب را با همسر قبلی او که پارسال مرحوم شد را وقتی آخرین گربه ام که دچار سانحه شد و قسم خوردم دیگر گربه ایی نگاه نخواهم داشت برادرم که علاقه مرا به حیوانات میدانست اهدا کرد و با گذشت زمان چه عادت و چه علاقه ما عمیق تر و عمیق تر گردید بگونه ایی که یک رابطه عاطفی بین ما برقرار شد و یک زبان مشترک که همدیگر را بهتر میفهمید یم داستان این نیست من انسانم و او حیوان بود و چه بسا شاید برای برخی خنده آور نیز باشد آدمی به سن و سال من برای حیوانی سوگواری میکند اما بالاخره میدانم کسانی هستند داستان مشابهی داشته اند که میدانند چه میگویم وچه احساسی دارم شاید باورش سخت باشد بگویم خانه ما از دیروزسوت و کور شده تو گویی آن موجود کوچک که چند گرم بیشتر وزن نداشت تمامی شور حال خانه بود برای همین هم بود که از سر کار که تعطیل شدم پاهایم توان رفتن به خانه را نداشتند چرا که من وقتی کلید را میچرخواندم بوب هرجای قفس که بود میپرید میامد بالا روی چوب مینشست و من هر چه قدر خسته یا بی حوصله بودم اول میرفتم سراغ او اما امروز . . بگذریم پارسال که همسر بوب در گذشت که خود آنهم غم انگیز بود که زمانی همسزش جان میداد بوب بالاسرش نشسته بود و با التماس بمن نگاه میکرد که کاری بکنم وفتی جفتش مرد ما که ناراحت شده بودیم تصمیم گرفتیم دیگر چفتی نخریم بوب میرفت جلوی آیینه مینشست و نه میخواند و نه حال و حوصله ایی داشت و صبح تا شب گوشه ایی مینشست که ناچار شدیم برایش جفتی بخریم اما گویی تخم قناری ماده را ملخ خورده بود تا بالاخره از طریق اینترنت در شهری دیگری تقریبا دورپیدا کردم تابستان پارسال بود با چه عشق و ذوقی رفته خریدم و آوردم چه روز فراموش نشدنی بود آنروز بوب از خوشحالی نمیدانست چه کار کند وما هم چقدر خوشحال بودیم به شادی او و من لعن و نفرین به خودم چرا زودتر نخریدم اما امروز از تجربه بوب و غمگینی نتهاییش حال باز در اینترنت به دنبال جفتی برای همسرش هستم اما نه با شادمانی پارسال بلکه از روی وظیفه ایی که دارم در پایان از دوستان که ناراحتشان کردم پوزش میخواهم اما جای دارد اذعان کنم وبلاگ سنگ صبور خوبیست .

۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه

پرواز

بوب(Bube) انگار میدانست چدایی خیلی سخت است برای همین سیاهی شب را برای پرواز انتخاب کرد تا شاهد لحظه تلخ جدایی نباشیم ایکاش میدانست جدایی جداییست و پیوسته تلخ. نه سال هم همراهم و هم مونس تنهایی هایم بود واحساس شرم هم نمیکنم بگویم که برای هجرتش از صبح اشک ریخته ومیریزم که بجز این میکردم مایه شرمم بود.

اینک پرنده ی من
دیگر نفس نمی زد
قلب تپنده ی او
با صد هوس نمی زد
اشک ستاره و ماه
با اشک من درآمیخت
چون قطره های شبنم
بر بال او فروریخت

از شعر مرگ پرنده ( نادر نادرپور)



۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه

رمضان , شهریور و من


حلول ماه رمضان که امسال مقارن است باشهریور ماه این چند روزه پاک کلافه ام کرده البته دلیلش را میدانم آنهم رابط هایی است که این دو ماه من وپدرم با همدیگر داریم بنا برشنیده ها پدر که در طول سال هر کاری میکرده و در ماه مبارک عابد و زاهد میشده مثل خیلی ها و رسم آن دوران که در همان ماه رمضانی که مادر باردار من بوده در سحری که از سحر های آنماه پدر بعد از خوردن سحری تا وقت اذان خوابش میبرد و بعد از مدتی هراسان از خواب پریده مادر را صدا کرده میگوید این بچه پسر است ومادر متعجب که این موقع صبحی پدر حرفش را قطع میکند و به او میگوید خواب دیدم در مسجد شاه نوری در هوا مرا به اسم صدا کرد و گفت این بچه اسمش حسین است در خانواده قبل از من دو پسر بدنیا آمده بودند که هر دو دو اسمی مانند خانواده شاه هم پسوندش به رضا ختم میشد که متاسفانه دومی در یکسالگی اولین مسافر ما به دیار ازل شد که حکایتش رافقط شنیده ام و زیبایی بیش از حدش که بنا بر خرافات اعوام چنین بچه هایی نمیمانند.آری بنا بر این حکایت رمضان را دوست دارم و قبل از انفلاب در دوران تشیع صفوی خیلی بیشتر از این دوران علوی و چه بسا همان منش پدر را نیز دنبال میکردم و این ماه را منهم عابد وزاهد میشدم ولی از زمانی که روزه زوری شد عطایش را به لقایش بخشیدم و تنها از آش رشته اش و زولبیا و بامیه اش تا زمانی که بودم همچنان لذت میبردم.
اما شهریور را هر گز دوست نداشته وندارم نه برای نزدیکی باز شدن مدرسه و نه برای دادن امتحانات تجدیدی بلکه تیشه ایی که به ریشمان زد و پدر را در سی و پنجمین بهار حیاتش و من تقریبا در آستانه چهارمین سال زندگیم که تازه به بکاربردن نام پدر که هر فرزندی بکار میبرد داشتم خو میگرفتم با خود برد و بی انصاف حتی اجازه نداد لااقل خود خاطراتی از او به یادگار داشته باشم و نه به دنبال شنیدن خاطراتش از دیگران اما امسال شهریور را کمی دوست دارم با رمضان مقارن است ولی رمضان را نه مثل هر ساله چون امسال با شهریور مقارن است اما اینرا در پنجاه سالگی برای ننه من غریبم ننوشتم چرا که اگر شهریور به یاری ملک الموت پدر را گرفت پروردگار جانشینی از برایش تایین کرد که همه اشخاصی را آدمی در طول حیات نیاز دارد این یگانه شخص همه آنها بود مادر بزرگم که هرچه هستم ودارم از اوست بیست و چهارسال باهم بودیم هر روز زیباتر از دیروز و هر روز حکایتی شیرنتر از قصه های مجید که زین پس عمری بود به مناسبت هایی خواهم نوشت بیاد مادر بزرگ که وقثی فاتحه میداد همه را ردیف میکرد از بی وارث و بد وارث تا . . . و آخر برای اینکه کسی از قلم نیفتاده باشد بزبان خود او ترکی بود ترجمه اش پروردگارا در این ایام مبارک تمام اسیران خاک را بیامرز عزیزان مرا هم در جوارشان.

۱۳۸۷ شهریور ۱۳, چهارشنبه

کشتار خرس های سیاه



امروز این مطلب را در روزنامه خواندم که کلی هم ناراحت شدم که چگونه انسانها برای تجمل و ارضا امیال خود دست به چه جنایاتی که نمیزنند مثلا همین اروپایی ها که خودرا تافته جدابافته میدانند و جهان را تقسیم کرده اند و خیلی ها را بجز خودشان جهان سومی وعقب افتاده مینامند بویژه این انگلیسی ها که پیشتر رفته خود را جنتلمن مینامند آن از بازی شکارشان واینهم داستان خبر تکاندهنده که ترجمه اش را خواهم نوشت تا آنهایی که مانند من خبر نداشتند آگاهی پیدا کنند.
جماعت حمایت از حیوانات انگلستان در صدد هستند دیگر استفاده از پوست خرس سیاه در کلاه گارد سلطنتی جلوگیری کنند و برا همین منظور قراربود سازمان حمایت از حیوانات پت(Peta)با وزیر دفاع انگلیس ملاقات کنند و جانشینی برای این کلاه که٤۵ سانتیمترارتفاع دارد ویکی از جاذبه های توریستی محسوب میشود پیدا کنند چرا که برای تهیه یک کلاه باید یک خرس سیاه کشته شود سالانه بین ۵٠ تا١٠٠ کلاه نو گارد ویژه که تعداد شان٢۵٠٠ نفر میباشد نیاز دارد که حتما باید از پشم خرس سیاه آمریکای شمالی تهیه شود. در حال حاضر تنها ٦٠٠٠٠٠ عدد از این نژاد خرس در قید حیات میباشند.

۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

قصه پر غصه

«کبرا» نام خواهر مرده‌ام بود که شناسنامه‌اش را باطل نکرده بودند و شناسنامه را براي من گذاشتند. مادرم «مريم» صدايم مي‌کرد. پدرم «زهرا» مي‌خواندم. زمان رقصندگي «شهلا» مي‌گفتندم. در سينما «شهرزاد» شدم، و حالا زير شعرهايم مي‌نويسند: ـ شهرزاد. . .شما که مرا ياري داديد تا بدانم کيستم و مرا به ايل خود راهم داديد، به هر نامي که مي‌خواهيد صدايم کنيد دستتان را مي‌بوسم. . .
از مقدمه اولین دیوان اشعار شهرزاد بنام با تشنگي پير مي‌شويم.

دیروز که در جدید آنلاین قصه شهرزاد راخواندم وآنرا به بلاگ ‌نیوز لینک دادم داستان غم انگیزش خیلی متاثرم ساخت بگونه ایی که تمام وقت به این فکر میکردم آیا روزگار نامرد است یا آدمها اگر هر دو کدامشان بیشتر وقتی دریافتم که بچه راه آهن میباشد وقتی خواندم در فیلمها نقش زنان بدکاره را بازی میکرده یادم افتاد دو ایستگاه بالاتر هم زنی بود که به او تهمت بد کاره را میزدند اوهم شعر میگفت وبانوی شعر معاصر فارسی شد و همان بد گو ها مرثیه سرای بعد از مرگش این هم شعر میگوید عمرش طولانی باد اما اگر مرد ببینید چه کسان ناکسی پیدایشان خواهد شد همانهایی که وادارش میکردند پیراهن کوتاهتری بتن کند و تا ران و بر فراوانی به خورد

تماشاچی یا گوشه سینه ایی که پلاکارد سر در سینما گردد و در سر صحنه طوری قرش دهد و. . .تا جیب آقایون پر شود حال به چه قیمتی و انتظار مترسی و غیره بعد از صحنه منظور شهرزاد نیست دخترانی که در قبل از انقلاب به امید ستاره شدن به دام گرگهای سینمایی می افتادند واگر بنحو احسن سرویس میدادند در نقشی به کوتاهی یک فیلم تبلیغی سینه بندی پاره میشد و تجاوزی وبی سیرتی و. . واژه هایی که رایج آنزمان بود ودر ادامه دخترک رو بازگشت به خانواده را دیگر نداشت و تا مدتی میشد پای پارتی ها و بعد هم . .

شهرزاد را کیمیایی به سینما کشاند و این جا بود که خیلی ها را شناخت تا جایی که کتاب نام برده بالا را بهروز وثوقی هزینه چاپش را میپردازد و تصویر روی جلد را هم کارامیر نادری میباشد که آنزمان عکاس بوده راجع به شهرزاد و رابطه اش با کیمیایی و . . .در سایت اثر میتوانید بخوانید.

حال که آخر عاقبت شهرزاد قصه نویس و شاعر و رقصنده هنرمند این باشد وای بر حال آن دختران که اشاره شد بعد از انقلاب همان هایی که از این بندگان خدا نهایت سؤاستفاده را کرده بودند رنگ عوض کردند شدند سازنده و کارگردان و . . . فیلمهای انقلابی و جنگ واینجاست که باید گفت حیف از هنر هفتم که رسولانش اینان باشند.با شهرزاد شروع کردم و از تنگدستی او و بیوفایی یاران و دوران که برای یافتن فرزندانش که از بطن او بوجود آمده اند از کتابخانه ایی به کتابخانه در تردد و دلخوش به کپیه برگ برگ آنها و تنها آرزویش که جگر آدمی را آتش میزند یافتن سرپناهی است غیرازآسمان. جایی که بتواند در آن لختی بیاساید و به راحتی بخوابد و بنویسد. یخچال و تلویزیون داشته باشد. آن قدر پول داشته باشد که کتاب ومجله بخرد و آن قدرفرصت که آن ها را بخواند امیدوارم که هم بازیهایش و چه تماشگر های هنرش بویژه آنهایی که مراوده ایی داشتند و بهره ایی در جامعه عمل پوشاندن به لااقل نیمی از آرزوهایش که نیازمندیهای اولیه یک زندگی میباشد آستین ها را بالا برنند و کمر همت ببندند و نشان بدهند نه تنها نقش لوطیان و مردان در پرده سینما ایفا میکردند بلکه در زندگی روزمره خود نیز چنانند.
پرنده مهاجر

تلنگری بر آب زدم

سازی که زمین آنرا می‌شنود

آسمان آنرا می‌شنود

تلنگری بر گیجگاه عشق

رعدی سخت درمی‌گیرد

پرنده مهاجر تنم بال می‌گشاید و می‌خواند

زندگی اینگونه است

تلنگری بر دهان کاملترین انسان

پایان آرامش

و یا آغاز شورش

(شهرزاد)

تنها برای آشنایی آنهایی که ندیده اند و برای تجید خاطره ایی آنها یی که دیده اند صحنه ایی از رقصش در یکی از فیلمهایش