۱۳۸۷ آبان ۱۰, جمعه

"خفه شو!"


کودکی بودم،تا کمی حرف می‌زدم،

یکی می‌گفت:خفه شو!

در کلاس، سوالی داشتم،تا دست بلند می کردم،

یکی می‌گفت: خفه شو!

سرِ کارم، تا شکوه می کردم،

یکی می گفت: خفه شو!

گاهی که با خودم حرف می زنم ،یا آواز می خوانم،

یکی در درونم می گوید:خفه شو!

در این دنیای پر از هیاهو ،همه فریاد می زنند،

یکصدا به من می گویند: خفه شو!

به تنهایی پناه می برم،در سکوت می نویسم،

تا یکی به من نگوید: خفه شو...

تنها کاغذ و قلم اند،هرچه می گویم!

نمی گویند: خفه شو!


ابوالفضل اردوخانی

۲۷ مهر ۱۳۸۷ ــ ۱۸ اکتبر ۲۰۰۸ بروکسل


از سایت آتی بان

۱۳۸۷ آبان ۸, چهارشنبه

۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه

خاطره

دیروز دوستی در سایتش مطلبی راجع به باور نوشته بود خواستم منهم در قسمت نظرات چیزی بنویسم یکهو یاد شعر سیاوش افتادم و دیدیم چه چیزی از این بهتر قسمتی از شعر که به حال و هوای نوشته این دوست میخورد را نوشتم, اما بعد از آن یاد روزی که سیاوش را موقع خواندن شعر دیده بودم که بهروز کنارم بود و خاطرات آن دوران رهایم نکرد بگونه ایی که سر کار جسما اگر آن جا بودم ولی روحا جای دیگری بودم. در بحبوحه انقلاب بود درست فردای روزی که مسلمانان نامسلمان فاحشه خانه تهران را آتش زده بودند که تعدادی از این زنان که اصلا قبل از این آتش سوزی در زندگی سوخته بودند برای باری دیگر سوزاندن و خاکستر شان کردند آنروزها دانشگاه که قلب طپنده انقلاب بود و مردم هم فوج فوج به آنجا روان بودند و هر گروهی قسمتی را اشغال کرده بود وایدولوژی خویش را که بهترین است به خلق اله میفروخت با دوستم آنجا بودیم که با خبر شدم سیاوش کسرایی اگر درست بخاطر بیاورم در دانشکده فنی شعر خوانی داشت با بهروز شتابان خودرا به آنجا رساندیم و او که پشت بلندگو قرار گرقت با چهره ایی افسرده با اشاره به آتش سوزی یادشده و اظهار تاسف و انزجارش از این واقعه بیان نمود و رو به حضار گفت با شعری که برای سوختگان شهر نو سروده ام آغاز میکنم و من بعد از برنامه چقدر شاد بودم که شاعر منظومه آرش کمانگیررا دیده بودم وصدایش را شنیده بودم و اما بهروز که برادر دوستی بود که خدمت سربازی خودرا با هم در یک محل طی میکردیم وآنروز هم برادرشاو را همراه خود آورده بود و بار دوم یا سوم بود که اورا میدیدم شانزده هفده سال بیشتر نداشت اما فهم ودانشش خیلی بزرگتر از سنش, بار دیگر که دیدم اوایل تغییر حکومت بود که خیلی فعالیت میکرد و بعد دیگر ندیدم که هجرت پیش آمد و در بدو ورود خبر پرپر شدنش را شنیدم و خواندم وچند سالی هم نگذشت درست دو سه روزی به یست ودو بهمن 74 هم خبر درگذشت سیاوش در غربت را شنیدم که درواقع بهروز کشته شد و سیاوش نیز دق مرگ , و من هربارکه آن دو را به یاد میاورم آرزوی میکنم ایکاش ندیده بودمشان روان پاکشان شاد باد.
باور

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی من
با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ دروغ هراسنک
پل می کشد به ساحل اینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کننند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است

سیاوش کسرایی

با صدای شاعر بشنویید

۱۳۸۷ آبان ۵, یکشنبه

دلتنگیها

وقتی با تصاویری مانند این عکسها برخورد میکنم گویی گمشده ام را پیدا میکنم یا بیادش میاورم و میفهمم که دلیل دلتنگیهایم فقدان اینهاست و در میابم که اینجایی که هستم زندگی تنها جریان دارد در صورتی که آنجا روح .
وقتی به کف ترک خورده این خیابان مینگرم انگاری قلب وروح خودرا میبنم در گذر این سالها.

مه در لندن بومي است

غربت در من

در زمستان توريست اول مه را مي بيند

بعد

باغ وحش

و برج لندن

غروب ها وقتي به اطاقم در اِلزکورت بر مي گردم

جاده ي مخدر مه

حافظه ي قدم هايم را مخدوش مي کند

و من تلو تلو خوران ساختمان اداراتي را تنه مي زنم

که با وجود عشق عظيمشان به مستعمرات آفتابي

اسم مرا غلط تلفظ مي کنند ...

لندني ها با مه مي زيند

و با آفتاب

عشق مي ورزند

يک روز که روي سکوي مترو قدم مي زني

با انتظار خط کمربندي در چشمانت

مردم را مي شنوي که به هم مي گويند

چه روز آفتابي قشنگي اينطور نيست

تو به سوي بالا نگاه مي کني و مي بيني

سقف دارد روي سرت فشار مي آورد ...

طاهره صفارزاده

۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

طاهره صفارزاده


کودک این قرن

هرشب در حصار خانه ای تنهاست
پر نیاز از خواب اما وحشتش از بستر و آینده و فرداست
بانک مادرخواهی اش
آویزه ای در گوش این دنیاست
گفته اند افسانه هااز مهربانی های مادر
لیک آن کودک هیچ ندارد باور
شب چو خواب آید درون دیده او
پرسد از خود « باز امشب مادرم کو؟
. . .
طاهره صفارزاده درگذشت این خبری بود که برخی سایتها و وبلاگها امروز درج کرده بودند و برخی هم به دلایلی از آن گذشته بودند
که جای تاسف دارد بالاخره این بانو نیم قرنی برای فرهنگ این مرز و بوم قلم زده و خدمت کرده است راستش کسانی که با بلاگ نیوز در رابطه اند دقت کرده باشند دیده اند در طول این مدت مطالبی را که لینک داده ام چه مربوط به جامعه و اجتماع و چه قومی و فرهنگی و . . بدون ملاحظه بوده و دستچین و غیره و ذالک زیرا معتقد به حق و حقوق واحترام به ایده و مرام وایدولوژی هستم و با چیزی هم مخالف باشم نقد میکنم آری تنها برای کنجکاوی کمی دست نگاهداشتم ببینم چه کسی از خانواده ما بلاگ‌نیوز و.. این خبر را میدهد که عمو اروند زحمت کشیده لینک دادند که خیلی خوشحال شدم که میدیدم هنوز هم هستند انسانهایی که قدر ارزش ارزشها را میدانند .
آشنایی من با روانشاد طاهره صفارزاده برمیگردد به دوران نوجوانی من که با کتاب آشنا شده بودم و فهمیده بودم چه شعرا چه نویسنده ها بین خود حد و مرزی کشیده اند که حرف اول را چپ ها میزدند و هر که را که جز آنها میاندیشند مذهبی یا مومن بودند حتی ضد حکومت و یا در شعرهایشان از واژه های ممنوعه چون شقایق شب آلاله و سیاه و ... کم یا استفاده نمیکردند پس میزدند که این باعث شد که شعرایی چون این با نو و گرمارودی و چند تا دیگر هم دایره خود را شکل دهند و اینان با بعضی دیگر چون نوری زاده تنها کسانی بودند در قضای آنزمان به مظلومیت قلسطینی ها در اشعار خود میپرداختند و تاوانش را هم میپرداختند و این دلیلی میشد ما جوانان و نو جوانان که از سیاست حاکمین نسبت به خلق قلسطین به این شعرا هم سمپاتی پیدا بکنیم واما حال دو گروه را گفتم برای آشنایی از گروه سوم که بین مذهبی ها جایی نداشتند و چپ ها هم با خشونت پسشان میزدند مانند مشیری یا سپهری که این یکی بزرگترین قربانی مرز بندی ها بود.
آری در آن سالها بود که با صفار زاده آشنا شدم یکی دو کتاب شعری از او داشتم انصافا شعرهای زیبایی هم بودند و بعد از تغییر حکومت چیزی نخواندم بجز نوشته هایی که در مورد او اینجا و آنجا خوانده ام که بعد از انقلاب به ترجمه پرداخته و کاری کارستان کرده با ترجمه قران به فارسی و انگلیسی نه به گقته خودی ها بلکه حتی بگفته غیر خودیها و اهل فن که ترجمه اش بقدری روان و زیباست آدمی را وادار به خواندن میکند که یکی از آنها خانم من میباشد که همیشه تعریف میکنه و به دوستان که دنبال ترجمه انگلیسی هستند پیشنهاد وتوصیه که خوشبختانه جلدی سه زبانه آورده و دارد که متاسفانه تا به امروزنگاهی نیانداخته ام که از فردا جبران خواهم کرد در پایان طاهره صفارزاده و تمامی آنهایی که برای ادب و فرهنگ ایران در هر زمینه و با هر گرایشی جملگی روانشان شاد باد.
جدایی
من و تو کنون در پگاه سیری
در پگاه سردی
بذرها را چه کنیم
بذرها تشنه فرداها
طعمه طوفانها
بذرها میوه تابستانها بذرها
بندی انبان نوید
بذرهایی که به دامن کردیم
با دو دست امید
به که بسپاریم هنگام گذر

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

داستان غم انگیزورزش

برخی از روی حساسیت و یا نادرستی و یا دلایل دیگر از نگاهی هم به سایتهای دولتی ویا وابسته پرهیز میکنند که بنظر من اشتباه میباشد آری منهم میدانم که خبرهایی را که درج میکنند عاری از واقعیت و یا تحریف شده است و بویژه آمار وارقامی که ارایه میدهند اما از قدیم گفتند کاچی به از هیچی چرا که حال میتوانی با آن بکوبیشان نقد کنی و زبانشان را ببندی که نگویند اپوزیسیون یا فریب خوردگان و عنواین دیگری که بیشتر شایسته خودشان است جعل نموده ویا از خودساخته اند با استناد به نوشته خودشان و همان آمار ضعیف شده بعبارتی با دست پر به مصافشان رفتن آری بنا بر عادت که به این خبرگذاریهای دولتی سرک میکشم و نگاهم همیشه به قسمت اجتماع وجامعه آنان میباشد تا ببینم مردم بیچاره میهن طاعون زده ام روزگارانشان را چگونه میگذرانند امروز چشمم افتاد به این گزارش در ایسنا 14 تن از ورزشکاران ملی کشور در دام اعتیاد که تیتر خبر مرا که در محلی رشد کرده ام که میتوانم بجرات بگویم که به اندازه مساجد محله باشگاه ورزشی داشبیم از باشگاه پولاد با زورخانه اش تاباشگاه تهران فردوسی سعدیان ایزد فردوسی و. . که یکی از ثمره هایش جهان پهلوان تختی بود از محسن فره وشی تا برادران عبدالباقر در کشتی از ناصر حجازی تا بهتاش فریبا و محسن یوسفی که این یکی هم دبیرستانی بودیم در فوتبال و ورزشهای دیگرسالی نبود چندین بار در محل ورود قهرمان و یا نایب قهرمان جهانی را جشن نگیرند منقلبم کرد و کنجکاو که بخوانم ببینم چه برسر جوانان ما آمده و یاآورده اند که شروع به خواندن و بعد از هر سطری غمگین تر از سطر پیشین و جاهایی هم دچار وحشت که مشتی از خدا بیخبر از خامی جوانان برای رسیدن به اهداف پلید خود چه مادی و چه معنوی مانند شوروی سابق و شرکاسواستفاده میکنند مگر میشود از 9 ورزشکار اعزامی به خارج 8 نفردوپینگی باشند و گروه همراه خبر نداشته باشند از قول گوینده عین عبارت :
اين پژوهشگر با اذعان به اين كه عمر قهرماني بسياري از ورزشكاران بر اثر داروهاي مخدر و مسكن كه برايشان استفاده مي شود، زود تمام مي‌شود، به نمونه ورزشكاران قهرمان ضربه‌خورده در اين زمينه به نام‌هاي «م. ك» و «م. ذ» اشاره كرد و گفت: «م. ذ» كسي بود كه هفت سال در تيم ملي، ورزش قهرماني مي‌كرد و در نهايت از تزريق هروئين فوت كرد.
وباز از همین منبع:
وي در ادامه به انجام يك پژوهش در زمينه ارزيابي جمعي از ورزشكاران در سطح قهرماني كه مبتلاء به دوپينگ بودند، به مدت 30 سال نيز اشاره كرد و يادآورشد: از اين تعداد 14 مورد سرطان بدخيم كبد، 14 مورد عوارض بسيار شديد، يك مورد سرطان پروستات، 21 مورد پرخوني حفره‌هاي كبد و در همه نمونه‌ها تاسي سر، افسردگي، ‌اختلالات شخصيتي و اضطراب شديد گزارش شد.
در پایان پژوهشگر که نمیدانم خودیست که برای خوش رقصی و یا بنده خدا غیر خودیست برای مصون از گزند از ما بهتران به دلجویی میپردازد و داستان را با خوشی بپایان میبرد که امیدوارم واقعا راست باشد
معتاداني كه ورزشكار شدند ...
حاجي رسولي با تاكيد مجدد به اين كه دوپينگ و تمرينات غلط مي‌تواند قهرمانان را به مصرف كنندگان مواد مخدر تبديل كند، به عكس موضوع نيز اشاره كرد و با بيان اين كه ورزش مي‌تواند بسياري از معتادان را به سمت سلامتي كامل سوق دهد ، به «ع ـ الف» كه 12 سال مصرف كننده هروئين بوده و هم اكنون عضو تيم ملي است و همچنين «م ـ ض» كه هم اكنون يكي ديگر از قهرمانان ايران است، اشاره كرد.
آدمی دلش میسوزد جوانان این سرمایه های کشور با اینهمه شوق و علاقه با کمترین امکانات امروزه بجز فوتبال در خیلی از رشته های ورزشی روی سکوهای قهرمانی قرار میگیرند و برای میهن خود افتخار کسب میکنندبعلت نبود افراد کاردان و دلسوز این گونه هم خودشان و هم آمال وآرزوهایشان پرپر میشوند و باز وقتی میبنم چگونه کشورهای دیگر از گوشه کنار دنیا ورزشکاران را جذب میکنند امکانات ورزشی و رفاهی آنان را مهیا میکنند مانند مثلا همین دوبی و اسلافش که دونده های کنیایی را شهروندی داده اند تا در رویدادهای ورزشی آنها هم بتوانند شرکت کنند دلم بیشتر میسوزد آری دلم میسوزد که آنهایی که از برکت بودن این جوانان به نان و مقامی که لایقش نیستند رسیده اند با نقشی که دارند یعنی لولوی سرخرمن که تنها مواظب باشند حریف مسابقه کجاییست آیا میتواند مسابقه دهد یانه و . . حال به چه قیمتی و کنترل کردن ساعات فراغت و . . که اینها جوانان بینوا را سرخوده میکنند و چه بسا به دام اعتیاد میافتند و یا باز در مقابل وعده های بیخودی و یا سواستفاده از باورهای دینی این جوانان از طرف مامورین که بنام مربی با بشارت ثواب آوردن مدال و مقام برای شادی ارواحنا ویا رهبر وغیره و ذالک سوقشان میدهند بسوی دوپینگ و . . .
گزارش ایسنا را اینجا بخوانید

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

آنتن ها . .

سفر به تبریز و اصولا آذربایجان بجز شادی دیدار قامیل و اقوام و . . یکی هم تماشای تلویزیون باکو بود که متاسفانه در تبریز براحتی برخی شهرهای دیگر نبود اولا آنتن بلندی میخواست و دیگر تنها با تلویزیون سیاه سفید میشد برنامه را دید که دایی من که میزبان اصلی بود و آنجا فرود میامدیم آنتن مزبور را نداشتند و تلویزیون فدیمی را هم طبقه پایین قرار داده بودند وفتی آنجا بودم پسر دایی را وادار میکردم پایین رفته هم بتوانم سیگارم را بکشم و هم باکو را نگاه کنیم همانگونه که گفتم آنها مجهز نبودند و آنتن را نداشتند برای همین صدا و تصویر همیشه خوب نبود اما برای من فرقی نمیکرد و نه مانع لذت بردنم نمیشد ونه آرزوی اینکه کاش پایم به آنور ارس میرسید .هنوز پرده آهنین بود و متاسفانه آنهایی که خانه دایی یوسف رفته بودند هم هرگز حتی کوچکترین اشاره ایی نکردند که به ما جوانان این پیام را برسانند در شرق خبری نیست و این همان آواز دهل شنیدن از دور است حال که دیوار فرو ریخته و پرده افتاده اوایل بسیار و حال گهگاهی همان ساکنان ساکت و مدیحه سرای دایی و سیستمش لب به افشاگری گشوده اند و غیره و ذالک . .
قبل از ادامه نوشته ام انصافا باید یاد آور شوم برخورد حکومت سابق را با آنتنهای ویژه بالای بامها با آنکه به روسیه حساسیت داشتند تا آنجا که بیاد دارم هرگز نشنیدم مانع شادی مردم گردند و به جمع آوری این آنتنها بپردازند در صورتی وقتی اینها آمدند اوایل که ماهواره نبود به همین آنتنها خیلی شهر ها گیر دادند . آخرین باری که تلویزیون باکو را تماشا کردم در خوی بود که اولین بازیهای المپیک بعد از تغییر رژیم بود که ایران شرکت نکرده بود که دل سیر هم بازیها را تماشا کردم و هم برنامه های موزیک آنرا که بیاد میاورم اوج شهرت خواننده معروفشان زینب بود که همان جایگاهی گوگوش برای ما داشت او برای باکویی ها داشت و من هنوز هم دوستش میدارم و با شنیدن ترانه اش داغلاری دومان . . . هم بغضی گلویم را و هم اشکی چشمانم میگیرد گوش کنید

۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

بوشو بو شو ما ترا نخام

اهالی روستاي تنيان - گيلان همه با شعار بوشو بوشو ترا نخام تو سیاهی تره نخام ، تو بلایی ترا نخام ، سیاه سوخته ترا نخام ، بلا سوخته ترا نخام . . . به استقبال رييس جمهور شتافتند.

برای سپاس از اهالی این روستا و . . . ترانه های گیلکی رعنا و آها بگو

۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه

اعدام نبود برو

چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...

از شعر کسی که مثل هیچ کس نیست (فروغ فرخزاد)

هنوز بعد از سالها صدای شاگرد راننده در گوشم میپیچد اعدام نبود برو تا آنزمان بجز فروغ میدان اعدام را که دیگر نامش محمدیه بود نه بزبان ونه به قلم نام نبرد و برای همه تا زمانی که بودم میدان اعدام بود که متاسفانه در تقاطع دو خیابانی که نام بزرگان را یدک میکشیدند خیام و مولوی واقع شده بود و از عجایب که آنروزها اعدام از سمت مولوی نهایتش میرسید به شاه(میدانشاه ) و امروز اعدام از سمت خیام میرسد به امام .
از دوران کودکی از این میدان بدم میامد حالت ترسی داشتم از بزرگان شنیده بودم که مجرمان را قدیم اینجا دارمیزدند واسامی برخی راهم یاد آورمیشدند تا انجا که بیاد دارم اصغر قاتل یکی از آنها بوده و از این رو هنوز مردم میدان اعدامش مینامند شاید تاثیر همین حرفها بود که بنظرم شدیدا دلگیر میامد با آنکه حوضی داشت و فواره ایی و دور تا دورش درخت. از بد حادثه بطور مرتب سر راه من و مادر بزرگم قرار میگرفت خانه خالم که میرفتیم از آن عبور میکردیم سومین ایستگاه میدان محمدیه بود شاگرد راننده نزدیک ایستگاه فریاد میزد اعدام و اگر مسافری قصد پیاده شدن نداشت که کم پیش میامد با همان لحن دوباره به راننده خبر میداد اعدام نبود برو ومن چقدر خوشحال میشدم که اعدامی نیست و ما آنجا توقف نخواهیم کرد. بدترین موقع زمانی بود که با مادر بزرگ شاه عبدالعزیم میرفتیم که برای تعویض اتوبوس باید میدان اعدام پیاده میشدیم چون مبدا بود قدری هم منتظر باید میماندیم که شادی سفر به شهر ری زیارت امامزاده ها و نان و کباب ظهر و آبنبات قیچی و... از همه مهم تر رفتن سر خاک پدر باعث میشد فضای آن میدان غم انگیز را تحمل کنم و حکایت آخر از آنجا که مار از پونه بدش میاید . . . دوران سربازی نزدیک دو سال روزی حداقل دوبار از آن عبور میکردم که هیچ نیمسالی نیز چند روزی و چند شبی یرای امنیتش گشت هم داده ام با آنکه بزرگ شده بودم و داستان این میدان مربوط به دوران حیات من نبود اما تاثیر منفی خودرا هنوز داشت . بعد از انقلاب متاسفانه میادین بسیاری واقعا میدان اعدام شدند که نه تنها در تهران بلکه در تمامی شهر ها که گاهی فکر میکنم و میسنجم منکه افسانه میدان محمدیه و تجسم و یا فکر آنچه آنجا اتفاق افتاده سالها رنجم میداد پس وای بر بچه هایی که از ساکنین میادین اعدام و یا خدایی ناکرده شاهدین آن و . . . بودند و یا هستند.
در پایان به امید روزیکه در هیچ کجا نه میدان اعدامی باشد و نه قانون اعدام.

تصویر میدان Measam Ahmadzadeh

۱۳۸۷ مهر ۲۰, شنبه

دو خبر

دیشب قبل از اینکه کامپیوتر را خاموش کنم نگاهی به اخرین خبرها انداختم با کمال تاسف در اخبار روز چشمم به تیتر این خبر افتاد اردشیر محصص یکی از نام آوران عرصه کاریکاتور و هنرهای تجسمی، شامگاه پنجشنبه ۱۸ مهرماه ۱۳۸۷ در سن ۷۰ سالگی، در شهر نیویورک درگذشت که یعنی ما باز بزرگی دیگر را از دست دادیم البته ما اورا دوبار از دست دادیم اولین بار زمانی که هجرت کرد و حال که برای همیشه رفت یادم میاید کارهای اورا در مطبوعات گذشته دیده بودم که ازامضا او که اردشیر بود براحتی میشد شناخت و در اواخر دهه پنجاه کتابی که جلد قرمز رنگی داشت و تصویر امضا به رنگ مشکی روی جلدش را تزیین کرده بود را خریده بودم در باره وی وکارهایش بود. برای آشنایی با او و آثارش اینجا کلیک کنید

امروز صبح که خیلی زود که کانال خبر را باز کردم زیر نویسی که در حال گذر بود نظرم را جلب کرد باورش خیلی مشکل بود یورگ هایدر( Jörg Haider) سیاستمدار راست گرای افراطی اتریشی در حادثه رانندگی کشته شد انگار همین دیروز بود دو هفته پیش او با حزب تازه بنیاد خود بنام ائتلاف برای آینده اتریش توانست یازده در صد رای بیاورد و همین امر باعث دلخوری و ترس حکومتهای اروپا شده بود که باز راست گرایی رشد کند او که قبلا با حزب سابق خود بنام آزادی با بیست در صد رایی را که بدست آورده بود در دولت شریک شده بود. جامعه اروپا بخاطر افکار و سخنرانیهای او که ستایش از قوانین کار هیتلربود و دشمنی و کینه وی با مهاجران و افراد خارجی در سال2000 تحریم هایی را علیه کشوراتریش اعمال کرد که بالاخره او مجبور به رفتن شد که متاسفانه در انتخابات اخیر که دو حزب راست افراطی سی در صد رای آوردند نشان داد مردم این کشور هنوز از تاریخ درس نیامو خته اند .
اما چرا این دو را اینجا یکجا آوردم با اعتقاد به اینکه پشت مرده نباید حرف زد وحتی طلب آمرزش و شادی برای هر دوی آنها میکنم برای من تاثیر و مرگ این دو بود همینطور که در باره این دو مطالب و مقالاتی را که میخواندم ,در مورد اردشیر عزیز ما از سالهای دور بزرگانی همچو ن گلسرخی شاملو و حاج سید جوادی و . . چه برای شخصیت والایش و هنرش قلم زده اند و امروز بجز بزرگان حاضر و هم دوره هایش جوانانی به سوگش نشسته اند و از او مینویسند که نه اورا دیده اند و نه لمسش نموده اند ولی در مورد نفر دیگر این مطلب از نوشته ها و سخن رانیها در میابی جامعه اروپا گویی نفس راحتی کشید و اگر غم و حرمانی هست تنها و تنها ار سوی همپالکیهای او و افکار او و بس و از صبح اخبار ایران را دنبال میکردم سایتهای از ما بهتران را ببینم او که با سران ما در برخی موارد هم فکر بود برایش پرچمها را نیمه برافراشته میکنند و یا خیابانی را بنامش . و در پایان آیا این دنیا فانی با تمامی زرق و برقهایش ارزش آنرا دارد برای این چند روز گذرا و نا ماندنی آدمی انسان بودن خود را تاراج دهد ؟

نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است
خیام



۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

نوستالژی - 2

جشن انگور در شهرستان خلخال


یک جرعه می ز ملک کاووس به است
از تخت قباد و ملکت طوس به است
هر ناله که رندی به سحرگاه زند
از طاعت زاهدان سالوس به است

گویند کسان بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

تصاویر دیگر

اینهم عکسی از برداشت انگور در مشکین شهر
تصاویردیگر

حيدربابا ، آغاجلارون اوجالدى
آمما حئييف ، جوانلارون قوْجالدى
توْخليلارون آريخلييب ، آجالدى
کؤلگه دؤندى ، گوْن باتدى ، قاش قَرَلدى
قوردون گؤزى قارانليقدا بَرَلدى


گوزلیم سن سن/ رشید بهبودف

۱۳۸۷ مهر ۱۶, سه‌شنبه

نوستالژی

برای آنهایی که آنجا هستند یک چیز پیش پا افتاده و . . اما برای من دیدنش یک حسرت.

کوچه ها/ شکیلا
جدایی/ افسر شهیدی
عکس golmakani.blogspot.com

۱۳۸۷ مهر ۱۴, یکشنبه

بانوی اول


دیشب در حالی که آنجلا مرکل در پاریس با نیکولای سرکوزی برای حل مشکلات اقتصادی و چه بسا گوشمالی بیشتر ایران با هم بحث و گفتگو میکردند کارلا برونی بر روی صفحه تلویزیون آلمان ظاهر شده و یکی از ترانه هایش رابنام L’Amoureuse“یعنی عاشق را خواند. روزنامه های آلمان بشارت حظور اورا با چاپ تصویرش در صفحات اول خود به آگاهی مردم رسانده بودند و این اولین باری بود بانوی اول کشور بعنوان خواننده در شوی تلویزیونی شرکت میکرد کارلا همانگونه که در عکس بالا دیده میشود بسیار ساده آمده بود و بعد از اجرای ترانه مجری برنامه در گپی خودمانی که بیشتر شبیه یک مصاحبه بود به تمامی پرسشها با سادگی و فروتنی جواب داد و با بوسه ایی بر گونه مجری برنامه رفت و همین باعث شد که بفکر فرو روم که ما کجاییم و اینان کجا الحمداله بعداز فرو پاشی دیگر بانوی اول نداشته ونداریم چه خوب هم هست که نداریم همین قدر مردان اول کشور به اندازه کافی آبروی و حیثیت ما را برده اند. اروپاییان در قرن جدید باز طلایه دار دگر گونی فرهنگی و فرو ریختن خیلی تابوها شده اند همین ازدواجهای شاهزاده های کشورها اروپایی که همسرانی را که برگزیدند برخلاف رسم و رسوم حاکم بردربارها بود دخترانی از میان مردم از گویتده تلویزیون تا دختری از دیسکو و ثمره ایی به همراه و یا دیکته کردن معشوق سابق به ملکه و یا زمانی که تمامی نشریات از صفحه اول تا . . پر از تصاویر نیمه برهنه ویا حکایات روابط کارلا بود سرکوزی با او ازدواج کرد و دست در دست از کاخ سفید تا کرملین و. . همراه خویش ساخت و فراتر برویم باز در این دوره است که شهردار برلین با شهامت و صداقت گرایش همجنس گرایی خود را عیان و بیان کرد بیشترین رای را آورد و مجددا انتخاب شد و نکته جالب همراهی مردم در تمامی ابن تابو شکنی ها میباشد و درک این که اینان هم انسانند و حق دارند آنگونه که دوست میدارند زندگی کنند مهم این است کار خود و وظیفه خویش را چگونه انجام میدهند اینجاست که میگویم ما کجاییم و یا مارا کجا برده اند واینان کجایند آنهم در دوره ایی که همه چیز شتابان بسوی تکامل هست هنوز در دیار طاعون زده من میشنوی دختران در پی د . . و د . . از مطبی به مطبی روان و. . .
L’Amoureuse“گوش کنید

۱۳۸۷ مهر ۱۲, جمعه

حکایت آبی من (قسمت اول)



نوشته زیررا قبل از بازی استقلال و پرسپولیس نوشتم برای اولین بار در مهاجرت بازی این دو را بعد از سالها تماشا کردم دروغ چرا هنوز مانند گذشته هیجان داشتم اما متاسفانه آنگونه که انتظارش را داشتم نبود بازی حساب شده ایی بود که قرمز ها برای برد به میدان آمده بودند و تیم محبوب من برای نباختن و در آخر هم مساوی حق هر دو بود و در ادامه چه پنهان که حسرت حظور در آنجا تمام وجودم را در بر گرفته بود.
در کنار بیشتر چیزهایی که داشتیم که بعد از انقلاب به آن ها لطمه جبران ناپذیری خورد و میخورد ونیز ادامه دارد ورزش هم بی نصیب نبود و نیست حال هر رشته ایی که میخواهد باشد بویژه فوتبال. اوایل انقلاب که هنوز آنجا بودم بنا به عادت دیرینه ام چند باری برای تماشای بازی به استادیوم رفتم و هر بار غمگین تر از پیش به خانه بازگشتم نه برای برد یا باخت یا بازی بد تیمی بلکه از اینکه پای کسانی به استادیوم باز شده بود که نه با فوتبال که اصلا با ورزش نا محرم و بیگانه بودند و چون تمام تفریخات و پاتوقهایشان از بین رفته بود به اینجا روی آورده بودند و بساط کاسبی خود را پهن کرده بودندو ورزشگاه را مبدل به قمار خانه ایی نموده بودند و شرط بندی های هنگفت نه تنها روی برد و باخت بلکه شرط بندی های خرکی که مثلا اولین کرنر نصیب که میشودواولین کارت را چه تیمی دریافت میکند الخ. .و چون پای پول قابل توجهی در بین بود باعث شده بود که بجای شعارهاو کرکر یهای مردم پسند وباحال و رایج که باعث شادی و خنده میشد توسط این افراد مبدل به فحاشی و فحش های رکیک از داور تا بازیکن و و و بشه تا در گیری های فیزیکی و چاقو و قمه . . .دست اندر کارها هم عجیب بود کاری نداشتند و بازیها را هم بی وفقه برگزار میکردند شاید لا افل اینرا درک کرده بودند فوتبال خلق را مشغول میکند دست کم برای لحظاتی بدبختی های خود را فراموش کنند و دیگر اینکه پول ساز بود با تمامی ضرر و زیانهایش سودش بیشتر بود تا جایی که امروزه میبینیم باشگاه های محبوب مردمی چگونه یکی بعداز دیگری ملا خورشده و همان شرط بندها و پا اندازهای که ترقی کرده و عنوانی و سمتی و درجه ایی را یدک میکشند وبا یاری دو سه نوچه خودکه برخی از بازی کنان سابقند که نان را به نرخ روز در هر دو دوره ایی میخوردند و میخورند چه باشگاه ها را که فدراسیون ها راگرفته اند.
ضربه بعدی که به قوتبال و باز ورزشهای دیگر خورده و میخورد چون دین به سیاست آلوده شدنش است چه از طرف مردم بیچاره که فکر میکنند طرفداری از تیمی بازیکنی یا مربی دهان کجی به رژیم است و چه دولتی شدن ورزش که هم چون کشورهای کمونیستی مهم بالا رفتن پرچم نواحته شدن سرود و در جدول مدالها از فلان کشوری بالا بودن حال به هر قیمتی و تقلبی مد نظر میباشد نه روح ورزش و روحیه ورزشکاری که معرفت و جوانمردی و انسانیت میباشد و مبارزه صادقانه و یا بقول فرنگیها Fair play
منظور اصلی از این نوشته مروری بود که چگونه شد که آبی بشم و بقول خودمان تاجی و بگفته نسل جدید استقلالی

اولین بار که قدم به استادیوم گذاشتم تقریبا اواسط دهه چهل بود که دوستی نازنین که دوسالی از من بزرگتر بود و هم نام خودم و هم از منصوبین مرا با خود امجدیه بردهرگز آن لحطه را فراموش نمیکنم که آن فضا با آنهمه آدم که من تنها تا آنزمان در عاشورا چنین جمیعتی را دیده بودم اما با این تفاوت که اینجا همه شاد بودند آری این فضا مرا گرفت و همین نگاه اول بود آتش این عشق را در من شعله ور کرد که یک دل نه چند دل عاشقش شدم چرا که تنها چیزی بود که هاله تنهایی هایم را شکست و خوبیش این بود مادر بزرگ بینوا که پول دادن به سینما را برباد دادن آخرت خود میدانست برای امجدیه و فوتبال مانعی نمیدید و تماشای بازی آخر هفته و طرفداری و بحث با دوستان هم سن و سال و انتظار بازی بعد جای خالی رادیو تلویزیون وگرام رادر زندگی من پر میکرد.
اوایل آشنایی حزب بادی بودم اپورتو نیست که همه را دوست داشتم کی بود و کدام تیم بازی میکرد برایم فرقی نداشت مثل همایون بهزادی یا عزیز اصلی و.. وقتی نام بازیکنان قدیمی که سعادت دیدارشان را نداشتم و از زبان مردم میشنیدم مانند آقا شیری حمید شیرزادگان جدیکار یا برمکی و غیره آه از نهادم بلد میشد چرا زودتر نیامده ام تا اینکه روزی جلوی در ورودی حسن آقا را دیدم واقعا یکپارچه آقا حسن حبیبی هم کاپیتان تیم ملی وهم تیم پاس بود رفتار او با مردم در صف و . . که شدم طرفدار پاس تهران و حلوایی میرزاحسن و غیره بازیکنان محبوب من اما با تمام علاقه ام احساس کمبود میکردم زیرا طرفداران پاس که بیشتر یا پاسبان و یا شهربانی چی ها بودند که هم کم بودند و هم ساکت و بی تحرک که بازی را فقط تماشا میکردند چه میشد که گاهی دستی میزدند و جایشان هم زیرساعت ضلع شمالی امجدیه که میدان دید از طول زمین بود که برای آدم کوچولویی چون من سخت بود نه پاس تیم من نبود اگرچه هنوز هم برایش احترام قایلم فهمیده بودم گمشده ایی دارم اگرچه نیم امجدیه در قلم رو پرسپولیسی ها بود صدای تشویقشان دیوار صوتی را میشکست و همایون و عزیز آنجا بازی میکردند اما گمشده من پرسپولیس نبود . پایان قسمت اول