۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

از خانه پاشا خان تا مغا زه موسیو . . .

مکانهایی هستند که وقتی وارد میشوی احساس میکنی که گویا زمان در لحظه های شادش آنجا ایستاده است و یا با مقایسه با بیرون از آنجا انگاری حرکتی کند تر دارد و وقتی هم تصمیم میگیری از آنجا خارج گردی, گویی نیرویی نامریی مانعت میگردد و تو نمیتوانی به آسانی دل بکنی , نمیدانم آیا شما هم با چنین احساسی برخوردی داشته ایید یانه ؟ الان که فکر میکنم میبینم اولین بار تا آنجا که بخاطرم میرسد در خانه پاشا خان* که در دهه محرم برای روضه به آنجا میرفتیم من با این احساس مواجه شده بودم اما کوچکتر از آن بودم که بشنتاسمش . خانه پاشا خان بنایی بود شاید صد سالی را پشت سر خود گذاشته بودو با تمام ساختمانهایی که در محل بود و من دیده بودم فرق داشت . روضه در سالن آنجا برگذار میشد اتاقی بود خیلی بزرگ که برای پوشاندن کف آن چندین تخته فرش را کنار هم انداخته بودند و این اتاق جدای از پنجره هایش شکل هندسی خودش هم با اتاقها معمولی فرق داشت و حتی رنگ آمیزی آن توفیر داشت . تما سقفش را گچبری های ظریفی پوشانده بودند و هر دیوار در فاصله های منظمی طاقچه ها و رف هایی قرار داشتن که بالای هر کدام آنها به اندازه تابلوی بزرگی فرو رفتگی داشت که روی آنها نقاشی هایی وجود داشتند که مانند تابلویی بودند که هر کدام فضاهایی را نشان میدادند که میتوان گفت هر کدام حکایتی برای خود داشتند و همینها چنان مرا جذب خود میکردند که صدای گریه و زجه زنان را موقع ذکر مصیبتی که شاد روان بهبهانی** بیان میکرد را نمیشنیدم انگار در آن سالن نبوده و درون یکی از نقاشیها با آن زمان فاصله ها داشت بودم, که مادر بزرگ با صدایش که میگفت بیا برویم مرا از آن بیرون میکشید و من بر خلاف روضه های دیگر بسختی از آنجا دل میکندم و با اکراه دنبالش راه میفتادم .
بعدها که این احساس را شناختم بارها با چنین فضا هایی روبرو شدم که زیباترینش برایم مغازه موسیوبود که بیشتراز خانه پاشاخان به ادعای من نزدیکتر میباشد . مغازه ایی مرموز برای هر عابررهگذری که از ان خبر نداشت . دکان او تابلویی نداشت که معرفش باشد ,همینطور ویترینی وپنجره ایی بتوان نگاهی به درونش انداخت و اگر صدای موزیکی که چون نجوایی گاهی به بیرون درز میکرد و بوی الکلی که بمشام میرسید , نبودند فکر میکردی درون آن چهار دیواری نه کسی هست و نه حیاتی و هر بار یعنی تا زمانی که دبیرستان ما منحل شد از جلوی آنجا روزی چهار بار میگذشتم به کنجکاوی من افزوده میشد تا پی به راز آنجا ببرم . سالها گذشتند و من هم مانند همسن های خود پایم به اجتماع باز شد و سرگرم استفاده و لذت بردن از تمام نعمتهایی که در آن دوران خوش وجود داشت بودم و در این رهگذر آشناییم با موسیوهای گوناگون باعث شدند کنجکاوی سالیانم را فراموش کرده و از یاد ببرم تا اینکه بعد از ظهری بر حسب تصادف از جلوی دکان سحر آمیزش میگذشتم که جلوی آنجا بی اختیار ایستادم و باز هم بی اختیار وارد آنجا شدم ,سلامی داده بسمت میزی رفته و آنجا نشستم . همینطور سرم را به چپ و راست میچرخاندم و مغا زه را که کمی از اتاق خانه ما بزرگتر بود را نگاه میکردم مرد ترکه ایی میانسالی شاید کمی هم پیر تر بسمت من آمد , موسیو بود وبا تمام موسیوها که تا آنزمان دیده بودم و جملگی تقریبا متحد الشکل بودند و شبیه عکس پوسترهای آبجو, فرق داشت حتی لهجه ارمنی هم چنان نداشت و اگر روزنامه آلیک را نمیدیدم باور نمیکردم ارمنی باشد . از من پرسید چی بیارم ,منکه نگاهم میخکوب تقویم قدیمی روی دیوار که هدیه روزنامه آلیک بود, گفتم یه آبجو و همینطور که داشت دور میشد اضافه کردم ,شمس باشه و او هم بدون اینکه رویش را بطرف من برگرداند گفت ما اینجا فقط شمس داریم .من حال موسیو را با نگاهم تعقیب میکردم که پشت پیشخوان محقر خود میرفت که حد فاصل باریکی با دیوار داشت و روی دیوار دو یا سه طبقه طاقچه بود که دو طبقه آن تک و توک با انواع مشروبهای رایج آنزمان پر شده بودند و بالاترین آن شیشه هایی که بیشتر جنبه تزیینی داشتند و خارجی و شاید خالی نیز بودند قرار داشت مانند شیشه شرابی در لای حصیربود و غیره و در وسط قاب عکسی نه چندان بزرگ که تصویر کوهی باقله ایی برفی و پایینش نوشته ایی بخط ارمنی که بعدها فهمیدم آرارات بوده است . منکه وارد شده بودم دوسه نفری که همسن و سال موسیو بودند آنجا بودند که بعد از من هم چند نفری آمدند که آنها هم شبیه اینها بودند که متوجه شدم جای همیشگی یکی از آنها نشسته ام , خواستم تغییر جا بدم مانع شد و روی صندلی مقابل من قرار گرفت و روزنامه کیهان خودرا باز کرد و مشغول خواندن شد . موسیو چند دقیقه بعد با سینی که بتعداد تازه واردها لیوان درونش بود دوره افتاد بترتیب جلوی آنها قرار داد و تکته عجیب اینکه هیچکدام سفارشی نداده بودند که بعدها فهمیدم موسیو خوراک همه را میداند و نیازی به سفارش دادن نیست . یکی دو نفر دیگر هم آمدند و تقریبا مغازه موسیو پر شده بود و سکوت آنجا هم شکسته شده بود و هر دو یا سه نفری گروهی را تشکیل داده بودند و مشغول بحث و گفتگو بودند . حالا سرشان کمی داغ هم شده بود از خاطراتشان میگفتند میزها بهم نزدیک بودند که همه را میشد شنید از گذشته محله تااز شخصیتهایی که هم پیاله شده بودند, ازبزم هایی که بودند از جنگ دوم تا دوران سربازی در دوران شاه فقید (رضا شاه) و . . . که شیرینی بحثها باعث شدند که از بررسی در و دیوار آنجا دست برداشته و خودرا رها کنم در دنیاهایی که آنها رسمش میکردند . نزدیکهای غروب یکی یکی مغازه موسیو را ترک کردند و جای خودرا به تازه واردها دادند که اینها دنیایی با آنها فرق داشتند . آنروز مقدمه ایی شد هر از چند گاهی که دوست داشتم از زمان حال فرار کنم به مغازه موسیو میرفتم و با آن پیرمردان بازنشسته ایی که از خواب بعداز ظهری بعد از گلهای رنگارنگ***بیدار شده و به مغازه موسیو میامدند همراه میشدم و با آنها به دنیایی که داشتند وارد میشدم و با آنها آن لحظه های شیرین را در هر زمانی و مکانی بود زندگی میکردم .در همین مکرر رفتنها به دکان موسیو متوجه شدم حتی ساعت دود گرفته روی دیوار مغازه با چند دقیقه ایی که عقب مانده با دنیای واقعی فاصله دارد. کم کم ولی با سرعت روزگاران خوش عمرشان بسر رسید و در غروبی مغازه موسیو مانند مغا زه موس یوهای دیگر در آتش سوخت و آن فضای بیریا و پر از صفا دود شد و بدنبالش گویی موسیو هم در میان دود و خاکسترها گم شد .

* خانه پاشا خان در کوچه سعادت در مهدی موش بود که قبل از کاشیها و نقاشیها و . . . را به موزه ها دادند تا اجازه تخریبش را گرفتند. ** بهبهانی معمی بود با زنده یادان ذبیحی و مهاجرانی در رادیو و تلویزیون موعظه میکردند که سرانجامشان را هم که میدانید.*** گلهای رنگارنگ هر روز بعد از اخبار طولانی ساعت 2 از رادیو پخش میشد .
عکس : پل امیر بهادر کار بچه محله خوبم نق نقو میباشد که میتوانید عکسهای اورا در اینجا ببینید .

۳ نظر:

ناشناس گفت...

یاد باد آن روزگاران یاد باد
از مه همیشگیت هم سپاس
نق نقو

بهلول گفت...

از خیابان امیریه وارد پل امیر بهادر که می شدیم دست چپ یک کبابی بود که حتی در اون زمانها روز جمعه آشپزخانه ما تعطیل بود و نان سنگک و کباب به راه بود .

فروغ گفت...

حسین سلام. توصیف خوبی از مکان و زمان دادی.
واژه "مغازه" را تصحیح کن عزیز.
به امید یک روز خوب.