۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

پرسه در امیریه

سر چهارراه پهلوی و سپه قرار گذاشتیم. پیاده خیابان های میامی، مهدیه، منیریه، ارامنه، شاپور، بازارچه قوام السلطنه، مهدی موش، اسفندیاری، بلورسازی، مولوی، مختاری، سلیمانخانی و میدان راه آهن را طی کردیم و در خاطرات غرق شدیم.در بستنی گواهی با یاد دوستان نشستیم و بستنی خوشمزه خوردیم و ناهار را هم در قهوه خانه ی آذری به صرف دیزی گذراندیم. روزعزیز و پرخاطره ای بود و جای شمارا بسیار خالی کردیم
این قسمتی از ایمیل پرویز میباشد که چند عکس را با خود دارد او در این سفرش مانند دفعه قبل که مرا از یاد نبرده بود اینبار بچه های محل را فراموش نکرده چرا که خواسته من عکسهایش را درامیریه مجازی قرار بدهم تا همه در این شادی دیدار قسمت هایی از محل سهیم گردند . خوبه که پرویز اسم جاها را به همان اسمی که من میشناسم و جایشان گذاشته و ترکشان کردم نام برده و همین چند اسم دمی و باز میگردند تا آتش خفته در خاکستر مرا فروزان کنند و همین اسامی پر و بالی میگردند تا با آنها پرواز کنم و به دنبال پرویز و دوستانش کوچه و پسکوچه های امیریه را البته نه در زمانیکه آنها عبور کردند بلکه  در روزگارانی خوش ولی دورپرسه بزنم که گاه خود را در بلور سازی کودکی میبینم که کتابی را از کتابخانه گرفته ورق میزند و یا از پیر مرد هله هوله فروش دو زار تمر هندی میخرم تا با هسته هایش هسته های عباس و خلیل و ممد را ببرم و در ارامنه  موقع بازی فوتبال جر بزنم که کت بسته بود پنالتی نیست وگاهی از منیریه موقع بازگشت از کلاس تجدیدی فضیلت با خواهری که دیگر نیست ترجیحا برخلاف میلمان بجای بستنی نونی  لیوانی از گواهی بخریم که دستانمان لوچ نشوند در راه  مادر بزرگ را میبینم , میبردم سلیمانخانی خانه خاله که شوهرش فیروز آقا مطب دندانسازیش هم در همان آپارتمانشان میباشد و اوبا انبر دندان کشی اش را که بترکی کلوتین مینامد  ما پسرخاله ها را  برای اینکه ساکت باشیم با آن میترساند. آخ سلیمانخانی که همیشه مرا یاد برادرم و تعریفهایش که با آب و تاب از زمانی که پدر بود ومن بیاد ندارم اورا با کیف چمدان شکلش به کودکستان آرمان میبرد میاندازد و مختاری هم منکه یادم نمیاد میگویند در خیام نو بغل مسجد حاجی ربابه دنیا آمدم و خونه عمه که پشت سینما شهره بود چه روزی بود که در آن گمشدم و آمدن عمه و مادر بزرگ داخل سینما و روشن شدن چراغها و سوت و همهمه سربازها که فیلم مجانی نگاه میکردند.با مادر بزرگ از خانه خاله بیرون آمده با عجله خودرا به میدانشاهپور میرسانیم زمان آجیل مشکل گشای مادر بزرگ است وخمیرآنتی فلوژستین درد زانویش هم تمام شده را باید بخریم آجیل را ترجیحا از قنادی 110 در نبش ظفر که رو به قبله است و دارو را از داروخانه مرکزی که کریم آقا نسخه پیچش ترک است برای اینکه تو خانه داشته باشیم چند تا قرص اپتالیدون هم میخرد   و موقع بازگشت باز بستنی اینبار نونی از احمد آقا در ماه نوچیزی نیست که از یاد برود . حال هم در تونل زمان و هم در امیریه سرگردانم و بیشتر زمان ها و مکان ها مادر بزرگ یار دیرینه را با همان درد زانویش هم دنبال خود میکشم از ارامنه میگذریم به خانه آقای شیرازی میرسیم وقتی بیرون میاییم جایزه من دیدار ازموزه مردم شناسیه در ارامنه  و با اینکه چندمین دفعه ست که آنجاییم باز مادر بزرگ به تکرار میگوید زندگی های گذشته و گذشتگان حال و هوا و صفای دیگر داشت و چقدر راحت بودند و من بی صبرانه منتظرم تا فردا برسد  به چهار راه پهلوی برویم تا در کوچه بهبودی میهمان خلیل عموجون عموی مادر باشیم تاتماشای رد شدن کالسکه شاه و بانویش را برای تاجگذاری از دست ندهیم وهمیشه موقع بازگشت از قنادی فرد توکلی جعبه شیرینی که نیمش قرابیه و نیم دیگرش لطیفه است وبرای مادر بزرگ یاد آور سرزمینش و مرحمی برای دوریش از آنجا برنامه تکراری تقریبا همیشگی گذرمان از سر فرهنگ بودکه لذتش را من بیشتر میبردم . کار دنیا بر عکس شده اوایل مادر بزرگ مرا به قلعه وزیر و کوچه اش برای روضه میکشید حالا با باز شدن اتوبان کودک من اورا وقتی چشمم به دبستان اکباتان میفتد به او با افتخاری میگویم که دختر عمویم معلمش هست ومرا با خود یکبار داخل آنجا برده است. گاهی تنها و گاهی با پیرزن میگردم و میگردیم اینبار شاهپور هستیم این مدرسه تازه ساز را هرگز بدون اینکه علتش را بدانم دوستش نداشتم و حالا بعد از اینهمه گشت و گذار با مادر بزرگ روبرویش ایستاده اییم وهردو میدانیم تاکسی خالی که از راه برسه یعنی جدایی ما
توضیح 
منظور از تاکسی خالی روز جدایی ما و هجرت من به بیرون که متاسفانه دیری نپایید پیر زن مهربان هم به سفر بی بازگشت خودش رفت 
      

۲ نظر:

نیکابان گفت...

اومدم که به پاییزان شما برسم با سختی راه!!!!!!!!!!!!یه پست دیر رسیدن خیلی نیست!!...
نه تهرانی ام و نه تا به حال محله امیریه رو دیدم ولی الان دیگه حس آشنایی با امیریه دارم...

forough sabermoghaddam گفت...

سلام حسین عزیز. خیلی وقته که دیگه از گذشته ها نمی نویسم...آلبالو اخته اکبر عمو سر دهنه بازار... لواشک های آقا غلام و بستی کیم هاش ... عطر آب رودخانه و مه شبهای زمستانی گیلان... خیلی وقته ننوشتم...