۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

وبلاگستان . . .

ادامه حکایت شروع شده را ناچارا باید به تاخیر بیاندازم زیرا که امروز در آخرین مطلب وبلاگ نق نقو که مربوط به یک بازی مجازی بود که نگارنده در لابلای نوشته خوبش با ظرافتی خاص با واژه زیبای بچه مهدی موش هم یادی از من و هم از وبلاگ امیریه نموده که همین هم باعث شد برای قدر دانی از دوست و بچه محل نازنینم که شاید بارها در نانوایی سنگکی زیر چارسوق چوبی جر زنی کردیم و نقشه نوبت همدیگر را کشیدیم و غافل از آنکه روزی روزگاری با وجود فاصله های چند هزار کیلومتری بهم نزدیک تر از پیشخوان نانوا ی محله گردیم.


حتما دوستان یادشان میاید در مدرسه مخصوصا در دبستان طفلک بچه هایی که تازه پا میگذاشتند بچه هایی که حتی تنها یک کلاس بالاتر بودند آنها را جوجه مینامیدند و در گروه یا بازیهای خود راهشان نمیدادند و این رفتار در سربازی نیز رایج بود که سربازانی که تنها چند ماهی زودتر لباس خدمت را بتن کرده بود به سربازانی که تازه میرسیدند و یا کمتر از او خدمت کرده بودند را آش خور مینامیدند و به جمع خودشان راهش نمیدادند و همین داستان در بازی فوتبال کوچه نیز حاکم بود بچه کوچکتر اگر لطفی بهشان میشد اجازه داشتند توپی که اوت شده را بیاورند مگر زمانی برای بازی یار کم داشتند و پسر بزرگی که بچه محل بود و با والدین جوجه فسقلی سلام و علیکی داشت و رودربایستی, از بقیه اجازه میگرفت که او را در دروازه قرار دهد که ایکاش اصلا به بازی گرفته نمیشد که بجزاینکه درد شوتهایی که به بدنش میخوردند را باید به روی خودش نمیاورد تازه باید با هر گلی که وارد دروازه میشد, کاسه و کوزه هایی که سرش میشکستند راهم نا دیده میگرفت. نکته مشترک جوجه دبستان و بچه فسقلی بازی فوتبال این بود که هر دوی آنها نه از بزرگان مدسه و نه کوچه دلخور نمیشدند مگر از خودشان که چرا اینقدرکوچکند و بزرگ نیستند و یا اصلا این صف کشیدنها برای چه مگر بزرگان خود زمانی کوچک نبودند ولی نکته ظریف آن مربوط میشد به زمانی که همگی بالاخره بزرگ میشدند و بزرگانی که زمانی آنها را به بازی نمیگرفتند به خاطر شور و نشاط و . . . کوچکتر ها دنبالشان موس موس میکردند.

باری در وبلاگ بزرگان یا پیشکسوتان دلایل افول ستاره وبلاگستان را خواندم که ادب حکم میکند به دلایل دیگران احترام گذاشت و آنرا پذیرفت اگرچه دل جدای از آنرا طلب میکند,در مورد امیریه یا خودم باید بگویم که در این مدت اگر کم کار بودم اما بیکار نبودم و علت آنهم فیلتر شدن امیریه میباشد اگرچه با راه اندازی امیریه 2 . محله ما و محله که مطالبم را بصورت پارالل با امیریه در آنها قرار میدادم تا دوستان داخل برای ورود به امیریه دست به دامان فیلتر شکن نشوند و بزحمت نیفتند که متاسفانه هرکدام از آن وبلاگهای آلترناتیو یکی بعد از دیگری فیلتر شدند و منهم راستش دیگر خجالت میکشیدم که هر از چند گاهی آدرس جدیدی را به دوستان بدهم . خلاصه وقتی تعداد رجوع کننده های داخل را با بیرون میسنجیدم با تحلیل رفتن مراجعین بویژه بیرونی ها توان منهم تحلیل میرفت ولی از آنجایی که نق مقوی نازنین اشاره کرده بیماری مزمن به پا نگاهداشتن وبلاگ باعث شد که بخاطر امیریه که این وبلاگ برای احیای آن و خاطرات خوشش بود و معرفیش به نسلی که تنها از آن نامی شنیده اند لاکپشت وار به حرکتم ادامه بدهم . در پایان باید بگویم که دوستان فکر نکنند که چون نخود آش پریدم وسط ودر میهمانی که دعوت نشدم خود را جا دادم بلکه مهر بچه محل نازنینم که از من و امیریه نام برده بود را به حساب به بازی گرفته شدن همان فسقلی فوتبال قلمداد کردم .

پینوشت: با تشکر از جلال بخاطر عکس خیابان ما مهدی موش.

۷ نظر:

ناشناس گفت...

حسین جان من همیشه این جا رو دوست داشتم! ولی خیلی وقت بود دیگه نیامده بودم. فكر كردم دیگه نمی نویسید! نازخاتون كه ور پرید، همه ی دوستان و لینك های آنها هم رفت :(
پی نوشت. چه خوب شد كه برای هاله پیغام گذاشتید و من دوباره پیداتون كردم :)

nazkhatoun

ناشناس گفت...

حسین عزیز با سلام

نوشته‌های شما در این وبلاگ به مصداق

از دل‌ بّر آید و بّر دل‌ نشیند.برای بسیاری

مانند من که گرد غربت و مهاجرت بر سرمان

نشسته هر روز با ذوق و امید به این وبلاگ

سر می‌زنیم و نوشته‌های شما را می‌‌خوانیم

این امر دریچه است که خاطرا ت دوران کودکی

نوجوانی و جوانی ما را به به ترسیم می‌‌کشد

و چه زیبا و با احساس بدین امر قلم می‌‌زنید

باشد که سالیان سال

سلامت و برقرار باشید

shamy

بیلی و من گفت...

سلام، خوشحالم که همچنان می نویسی، در ضمن شما در لیست بلاگرهای کلاسیک هستید. صفحه ای هم در فیسبوک داریم که امیدوارم آنجا تشریف بیاورید و عضو شوید. این صفحه بسته است و تنها اعضا می توانند آنجا بنویسند. قربانت اسد

دختر همسایه گفت...

حسین عزیز یکی از دلنشینترین وبلاگهای وبلاگستان رو داری ...امیدوارم که تو یکی هرگز از نوشتن خسته نشی

بیلی و من گفت...

حسین جان سلام، این هم لینک وبلاگهای کلاسیک ایرانی در فیسبوک
http://www.facebook.com/groups/icblogs/

مهری گفت...

سلام دوست گرامی
وقتی وبلاگ شما رو می خونم یادی از گذشته های دور می کنم خیلی زیباست
چون من الان نمی تونم اون محل به راحتی
بیام و دوست داشتم اطلاع پیدا کنم از
نوشته های شما ویادی از گذشته های
دورمن تکرار بشه ممنون میشم وقتی شما مقاله اضافه می کنید به من اطلاع بدهید

ناشناس گفت...

سلام حسین آقا
من یک سال هست که به امریکا اومدم بچه محلتون هستم ساکن کوچه وقفی ..
میخواستم بگم دمتون گرم