در اولین سالهای زندگی با مادر بزرگ در اولین سالهای دهه چهل بخاطر کوچکی مجبور به همراهی با اوبودم که برای عزا داری خانه آقای شیرازی و اقا کوچک و اشرف السادات و غیره میرفتیم که در آنها خبری از دسته و سینه زنی و زنجیر نبود. تنها دلخوشی تماشای دسته ها که از مهدی موش و میدان شاهپور و بویژه دسته مقدم که از ته کوچه وقفی راه می افتادند و از کوچه مطیع الدوله عبور میکردند , بود. باری همانطور که گفتم بخاطر کوچکی اجازه پیوستن به آنرا نداشتم و باز تنها و تنها حسرت خوردن که چرا بزرگتر نیستم .
در همان سالهای اولیه چهل در کوچه ما سعادت به همت مردان بزرگ و کسبه و یاری و مساعدت اهالی کلنگ ساخت حسینیه مسلمیه زمین خورد که منهم بزرگتر شده بودم دیگر مشکل دسته و سینه زنی حل شد. یادم میاید در محرمی که هنوز حسینیه کاملا کار ساختش تمام نشده بود گردانندگانش باهمان حال و روزش اولین عزاداری را برپا کردند این گردانندگان یا خادمین امام حسین بیشترشان اهالی محل و برخی همان کسبه ایی بودند که هرروز با آنها در ارتباط بودیم و همین وجود این بزرگواران که با آنها بعنوان مثال موقع خرید در طول آن سالها مرا در کنار مادر بزرگ دیده بودند باعث شده بود که در حسینیه مسلمیه خودمان خود را نه غریبه احساس کنم و نه نبود پدر را زیاد احساس کنم .برای اینکه نام همه آن عزیزان را بخاطر ندارم و برای اینکه نامی از قلم نیفتد برای همه آنهایی که ما را ترک کردند و دیگر نیستند از پروردگار برای یکایکشان شادی روح و برای آنهایی که شکر خدا هستند طول عمر خواهانم .
اگر هرسال با شروع این ماه دلتنگ محرم های خاطره انگیزم میشدم امسال با راه اندازی امیریه در فیس بوک و یافتن بچه محل ها که چند تایی ثمره همان بزرگواران میباشند جدای محرم هایی که اشاره شد. دلتنگ حسینیه کوچه سعادت مسلمیه نیز هستم و بیشتر از هر زمانی در طول این سالهای دوری و جدایی حسرت آنجا بودن را میخورم .