۱۳۹۱ خرداد ۲۶, جمعه

تنهائی

درود بر حسین گرامی ، پی‌ نوشت را برای رهگذرها و فشارکی‌ها میفرستم. سرخوش باشید

" تنهائی ما پی‌ آمد غربتیست که دانسته انتخاب کردیم تا فرزندانمان زندگی‌ بهتری داشته باشند هر چند که موفقیت و شادی ایشان از این درد نخواهد کاست 

تنهائی

مرد است و درد

درد است و مرد

مرد بی درد

مرد نیست

***

تنها آمدن وتنها رفتن

روال زندگیست ، اما

تنها زیستن درد است

***

برای دیگران زیستن شاه نقش زندگیست

به شرط آنکه همه گیر باشد

فرد گیر که شد ، درد چیره می شود

مرد پیر می شود

***

در شهر نباید بود ، که فریاد درد

در همهمه مردم گم می شود ، و

انسان در بین تن ها تنهاست

***

به کوهستان باید رفت ، و

درد را فریاد باید کرد ، که

کوه را به خروش می آورد ، و

پژواک......تنهائی را گریز خواهد داد
***

از سیاهی شب باید گریخت

به شرق باید رفت ، و

شکوه تکرار تولد آفتاب را

در کوهستان به شهادت نشست

با نور درهم آمیخت ، و

رمز تنهائی را از آفتاب آموخت.

***

قرن هاست که آفتاب به تنهائی و با سخاوت

فراگیر بوده است


تا شکیبائی را به ابدیت پیشکش کند
*** 

آری برادر

از آفتاب بیاموزیم و تجربه کنیم

سخاوت در تنهائی را

آفتاب همیشه به تنهائی و در تنهائی تابیده است

حمید رزاقی

۳ نظر:

نق نقو گفت...

حسین جان
شعر قشنگی گفته آقای رزاقی عزیز
اما برای ماها دیگر شرق و غرب و وطن و غیر وطن فرقی نمی کند. تنهایی آدم ها هم مال مهاجرهاست (هرجا که باشند) و هم مال آدم های این روزگار
راستش را بخواهی آدم بعضی وقت ها در زادگاهش بیشتر احساس غربت می کند تا بیرون

forough sabermoghaddam گفت...

حسین عزیز شعر را خواندم و پست قبلی ات را، سوار درشکه شدم و پا درد امانم نداد، سر قبر آقا و دور حوض جلبک زده اش چرخیدم و دویدم و حیاط را گذاشتم روی سرم، در این شب خیس از باران دو روزه، دلم هوای بی غربتی کرد، افسوس از لحظه ای که سوار هواپیما شدیم و آمدیم و کوچ کردیم غربت با ماست، نشان از ما دارد این کهربایی جان بی حاصل، تمام حس شیرین بودن در وطن را از ما می گیرد.
هر وقت به وبلاگت می آیم طعم شیرین وطن را با خود می برم، تو در وطنی حسین بی آن که بخواهی، بدین شکل تو از غربت و غربت زدگی همواره خود را دور نگاه می داری.
در وطن بمان، با همه حس و حال شیرین وطن خواهی ات.

گرد آفرید گفت...

سلام
خلاصه بعد از مدتها موفق شدم ....هووراااااااااا