۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

سفر . . .

با سلام . .



باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

دختر بالغ همسایه

پای کمیابترین نارون روی زمین

فقه می خواند
. . .
( سهراب)

همانگونه که خیلی ها برای تصمیمی یه حاقظ متوسل میشوند و شعری از این پیر فرزانه را به فال نیک میگیرند برای من هم شعر بالا که برق آسا به ذهنم راه یافت همان عمل را انجام داد و موجب شد راهی گردم .مقصدم معلوم بود شهری که نا چند سال پیش ساکنش بودم شهری در دل باغهای انگور شهری همواره خاطرات شیرینش بیشنر از تلخش بود و شاید اصلا هم نداشت شهری که خیلی از چیز هایی راکه آرزو یش را داشتم در آنجا بدست آوردم.اری من راهی شهری بودم که چون معشوق بیوفایی چنان ترکش کردم که سالها نه گذری به آن داشتم ونه یادی از او کرده بودم و نه ازاو سخنی یرزبان رانده بودم . یکشنبه بود شهر گویی خالی از سکنه شده بود و آسمان هم چون دل من گرفته بود که گاهی با غرشش و گاهی با اشکهایش دل خود تهی میکرد و من در ایسنگاه راه آهن که آنهم حال و روز خوشی همچون روزهای دگرش نداشت با چند مساقر در انتظار ترن بودم ترنی که مرا به گمشده ام که خودم بودم برساند وقتی سوار شدم قطار را همچون موجی دیدم و خویش را زورقی رها و بی سکان که عتان خودرا به دست موج سپرده باشد تا به ساحلی براند اما با این تفاوت که من این ساحل را نه که میشناختم بلکه خود نیز آنرا تایین کرده بودم و عجیب اینکه هرچه پبش میرفتیم از ابرها کاسته میشد و آسمان بازتر میشد و من نیز آرام تر .حال عجیبی داشتم بویژه زمانی که برای آخرین یار قطار م را عوض کردم و سوار ترن بین شهری شدم که حال دیگر در چند قدمی مقصدم خود یودم ,و من بارها وبارها آنرا در گذشته طی کرده بودم و همین امر باعث میشد که تمامی خاطرات به ذهنم هجوم بیاورند و من گذشت زمان را ندانم و حتی صدای بلند گو را که خبر از ورود به شهر را تشنیده بودم که توقف قطار و جابجایی مساقران موجب شدند که به خود بیایم و سریع کوله پشتی خودرا برداشته پیاده شدم بجز تغییر مختصری در گوشه ایستگاه دگر گونی چشم گیری یه چشم نمیخورد و تمامی آنچه که بود همانی بود که من میشناختم از ساعت ایستگاه تا تابلوها و . . . از پله های پایین آمده از راهرویی که به سالن ایستگاه عبور کرده خود را به آنجا رساندم دیدم هنوز دو مغازه موجود در این ایستگاه کوچک بر قرارند روزنامه فروشی که در سالهای نبود اینتر نت روزنامه ایرانی خود را از آنجا و دیگری هم دکان سیگار و . . که توتون وکاغذ سیگارم را میخریدم .از ایستگاه بیرون آمدم ووارد میدانک جلوی آن شدم و با کنجکاوی این سوی و آنسویش را نگاه میکردم بجز کلبسای شهر که همانی بود که بود اما مغاذه ها و . . . عوض شده بودند و نامهای تازه ایی یافته بودند و باز هم احساس عجیبی داشتم یک شادی مضاعف تو گویی مانند آدمی که بعد از سالها در زندان بودن حال بعد آزادی خود به زادگاهش و خانه اش باز میگردد و حالاخورشید با زیبایی خود میدرخشید و تمامی شهر را در بر گرفته بود و گرمای دلچسبی که دراین آخرین ماه بهاری میداد . از این حال و هوا که حال باعث آرامشم میشد نمیتوانستم دل بکنم اما باید میرفتم که میزبانم انتظارم را میکشید و در طول راه به این فکر میکردم فردا با چه رویی با دوستان و یاران سالهایم یا با همین شهرو . . . ظاهر خواهم شد و با کدامین دلیل عمل خویش را توجیه خواهم کرد ؟
و این حکایت ادامه دارد . . .

۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

این خانه همچنان . . .



ابن خانه همچنان اسیر درگل و لای وسنگ

صاحبخانه برای یکایک شما یاران دلتنگ

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

مرخصى اجبارى

متاسفانه به اطلاع دوستان بايد برسانم بعلت ناملايمتيهاي تكنيكي كامپيوتر تا مدتي بروز نخواهم بود اما به يكايك شما سر خواهم زد و سعي خواهم كرد هرچه زودتر با دستانى پر وحكاياتي ديگر باز گردم .تا حظوري ديگر براي يكايك شما اهالي اميريه تندرستي و شادي آرزومندم .

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

دیوار


برای شما دوستان تصویر بالا, یک تکه دیوار است و نام کوچه بن بستی مانند امثال آن که در طول زندگی خود بارها و بارها ّبا آن روبروشده اید, اما برای من بعد از چهل سال هنور یاد آور خاطرات شیرینی میباشد . این دیوار, یادگاری مانده از دبستان منحل شده مولوی میباشد. مکانی که شش سال در آن و با آن زندگی کردم و در ست پشت این دیوار کلاس چهارم قرار داشت که ما پروانه ها که به جبر دگر دیسی , آخرین تارهای پیله خود را میشکافتیم تا با دنیای پیرامون خویش آشنا گردیم, دستان مهربانی برگهای توت را که حاوی علم و دانش و آگاهی بودند , با رافت و مهربانی برای تغذیه در اختیار ما میگذاشت و صاحب این دستان خانم جوانی بود بنام بهبهانی که گل سر سبد تمام آموزگاران خوبی که در طول زندگی تحصیلی خود داشتم بود . خانم بهبهانی تنها معلم دوران دبستانم بود که در طول نه ماه نه با خط کش خود و نه باقلمش هیچکدام از ما را توبیخ نکرد و باز تنها معلمی بود که روز نخست از هیچکس شغل پدرش را نپرسید تا حسابی باز کند و مهرش را ناعادلانه تقسیم کند. یادش گرامی باد!
ردیف اول نفر دوم از سمت چپ بنده که با کلیک روی تصویر میتوانید بزرگ کنید.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

عمو کت و شلواری

دوستعلی مبصر کلاس بود. دبیرستان مبصر بخاطر درسش انتخاب نمیشد, بلکه برای هیکلش و دوستعلی هم برای همین دبیر ها انتخابش کرده بودند, بچه پای خط بود هم هیکلش از دبیرها بزرگتر بود و هم ریش و سبیلش بیشتر آز آنها شاید خود دبیرها , از ترسشان اورا انتخاب کرده بودند هرچه بود بچه بدی نبود کاری داشتی با پنج زار غیبت رد نمیکرد و خوبی دیگرش نسیه هم میپذیرفت منکه جز مشتری های دایمش بودم و خوش حساب اگرهم خبر نمیدادم حواسش بود برای همین هم سه روز غیبت کردم و روز چهارم که به مدرسه میرفتم یک تومن برایش کنار گذاشتم , گفتم مشتری خوبش بودم برای همین به من تخفیف هم میداد. خلاصه وارد مدرسه شدم زنگ خورد رفتیم سر کلاس دوستعلی نبود فکر کردم شاید خواب مونده یا اتوبوس نبوده در این افکار اسمم خوانده شد معاون مبصر بود, که اینکار را میکرد که از بغل دستی سراغ دوستعلی را گرفتم بمن گفت از همان روزی که من نیامده ام دوستعلی مریض شده و این پسره پر رو که با هم دوست نبودیم , هر روز غیبت منو به دفتر داده است . زنگ تفریح به دفتر خوانده شدم آقای محسنی ناظم مدرسه علت غیبتم را جویا شد گفتم مریض بودم گواهی پزشکی خواست نداشتم گفت فردا باید با یزرگترت بیایی , گفتم آقا شما که میدانید مادربزرگ فارسی بلد نیست هر چه اصرار کردم آقا بخدا مریض بودیم پس چرا دکتر نرفتی آقا مادر بزرگ با دواهای خونگی خوبم کرد هرچه من میگفتم مرغ یک پا داشت و یک پا. فردا باید یکی را باید بیاری تا غیبتت را موجه کنم آفا حرفم را برید بچه دایی عمو . . که داری .
مادر بزرگ به مدرسه خیلی حساس بود نمیتوانستم بگویم تازه این از محسنی هم بدتر بود که سه روز را کجا بودی و چه . . تمام روز کلافه بودم کاش میگفتم گواهی دکتر یادم رفته مادر برایم از دکتر حفیظی میگرفت یاخودم از دکتر جاوید میگرفتم با بدبختی انروز شب شد مادر بزرگ بخوبی روحیه مرا میشناخت وقتی هم برای بازی بیرون نرفتم شک هم کرد چیه پسرنمره بد گرفتی ؟ بله برای اولین بار سرزنش نکرد دلداری هم داد خب دفعه بعد تلافی میکنی امتحان که نبوده. بالاخره صبح شد باید میرفتم غیبت هم نمیشد کرد میدانستم آقای محسنی ولم نخواهد کرد پاهام نا نداشتند فدم هام سنگین شده بودند در فکر این بودم جی بگم نقشه بود که میکشیدم وارد خیابان ظفر الدوله شدم مدرسه رضوان را پشت سر گذاشتم مدرسه ما سر پل امیر بهادر بود مغاذه مسیو را هم رد شدم سر کوچه بابل صدایی بگوشم رسید از تو کوچه بود کت شلوار میخریم که توام با لهجه ترکی فکری برق آسا به دهنم رسید خودم را سریع به رساندم مردی میانه سال ترکه ایی کلاه شاپو نیمداری بر سرش دو سه تا دندان طلا که دیده میشد سلام دادم بنده خدا فکر کرد از خانه ایی فرستادند باهمان لهجه ترکی چیه یکجوری حالیش کردم بیاد به اسم عموی من یک امضا بده , نه نمیشه از کار و کاسبی عقب میفتم اونهم یک جوری حالیم کردبی مایه فطیره. خب چقدر میشه دوتومان ای بی انصاف از کجا فهمیدی من دوتومان بیشتر ندارم یک تومان نه نمیشه در حین چانه ما زنگ هم خورد حالا مجبورم یک جوری راضیش کنم باشه لاافل پانزده زار که پنجزار هم خودم داشته باشم پذیرفت دنبال من راه افتاد. دور که نیست نه بابا چند قدمه تازه یاد لباس کهنه هاش که روی دوشش بود افتادم فقط همین مانده بچه ها عموی کت شلواری منو ببینند و تا اخر سال بشم سوژه , برگشتم گفتم با این لباسها نمیشه فهر کرد اصلا نمیام نه تورابخدا , چسبیده به مدرسه ظروف کرایه ابو الصدق بود نمیدانم شاگردش بود یا صاحبش آقا میشه چند دقیقه این وسایل عموی من اینجا باشه نه, خب برای چی گقتم نمیخوام بچه ها بدونن دلش سوخت و قبول کرد بنده خدا عمو توبره همراهش و با لباسهارا گوشه ایی گذاشت و وارد مدرسه شدیم توراه اسم و فامیلم گفته بودم یا دبگیره و چند بار هم تکرار کرده بودم همانطور که فکر کرده بودم ,زنگ خورده بودباهم از پله ها بالا رفته وارد دفتر شدیم سلام سلام آقا عموم را آوردم ناظم دوسه تا گلایه کرد کاغذی را جلوی عمو کت شلواری گذاشت بیچاره خواست کارش را بنحو احسن انجام دهد همانطور که امضا میکرد رو به من با آن لهجه پسر چرا درس نمیخوانی آبروی خانواده را میبری میخوای مثل من کت نگذاشتم حرقش بپایان برسد عموجان مریض بودم قول میدم . که دوسه تا سرکوفت هم از ناظم خوردم تا از دفتر بیرون آمدیم پله ها را که پایین میرفتیم به ترکی بمن گفت اوغلان اون بشقیرانی ورگوراک یعنی (پسر پانزده قران رابده) دوتومانی را کف دستش گذاشتم ,پنچزار بده همینکه پنج ریال را میگفتم آقای محسنی با لبخندی از کنار مان گذشت رنگم پرید و قلبم تند تند میزد فکر کردم شاید بو برده و دیده من پول دادم کت شلواری بنده خدا درجیبش دنبال پول خرد میگشت و صدای آقای محسنی که باخنده به عمو میگفت خیلی کار خوبی کرده شما تشویقش هم میکنید.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

جهت حمایت از حیوانات ایران زمین . . .


ظلمی که به این دوستان چهارپای ما میشود را در اینجا ببینید .....

جهت حمایت از حیوانات ایران زمین امضا کنید

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

تغییرات

اولین بار هست که منهم به یک بازی دعوت میشوم که جای دارد از دوست گرامی دختر همسایه سپاس خودم را بیان کنم. راستش تفییرات برای من واژه نامانوسی نیست که متاسفانه از بدو تولد با آن در تنش بودم و همواره چون بازیچه ایی در دستش , تقیراتی که نه خود میخواستم و نه نقشی داشتم برای مزاح و اثبات , یاد خاطره ایی که مادر بزرگ تعریف میکرد تولذم همزمان بود با زلزله یزرگی که پدر با لرزش زمین منه قنداقی را یغل گرفته وارد جوض خانه میشود آنهم در دیماه سرد ,که حوض وسط حیاط قرار داشت, اگر دیوارها فرورریخت زیر آوار نمانم , شاید این نشانه های الهی بود که با این تغییر طبیعی ازنغییرات بعدی در زندگی من خبر بدهد که همانطور هم شد وبخاطر کثرت تفییرات در حیاتم , از دگرگونی بیزار بودم اما از طرفی برای پویایی و رسیدن به مقصد مطلوب مچبور.که اگر منهم بخواهم تغییرات مثبت و زندگی بخش خودرا بیان کنم مانند خیلی ها با هجرتم میسر شد و در خانه بیگانه, و دور از انصاف هست که از مسببش نامی نبرم و چه فرصت مغتنمیست که به دوستان و یاران وبلاگم گوشزد کنم اگر در مطالبم نام مادر بزرگ بمیان میاید و یادی از او,بر من خرده نگیرید, برای اینکه اگر هستم ویا هرآ نچه دارم از اوست .اوکه زمانی در اقیانوسی از نا ملایمتیها دست وپا میزدم نه تنها ناجی من بود که حتی به ساحل آمال و آرزوهایم نیز رساند و من متاسفانه فرصت جبران را بدست نیاوردم مگر گاهی در اینجا با یادی از این فرشته نجات بگویم فراموشش نکرده ام .او که آخرین ماموریتش راهم با بزرگواری به اتمام رساند و وادار کردن من به همین هجرت بود , آنهم زمانی که بیش از هر زمانی برای دکترش نیاز مند مترجم بود.از بدو ورودم تنها هدفم گرفتن مدرکی بود اما نحوه ورودم و مشکلات ناشی از آن و قوانین مانع میشد که با پافشاری و جابچایی شهر سکونت بالاخره به آن رسیدم و این نقطه آغازی بود برای تحولات بعدی و شیرین ترین خاطرات این دوری از دیار که با 42 سال بازگشتم به تخته سیاه ونیمکت و یاد گیری و. .که بعد از سالها بلاتکلیفی و در برزخ بودن. حال احساس میکردم زنده ام و زندگی میکنم و باعث میشد خیلی ترسهایی که درطول زندگی داشتم فرو بریزند تا انجاییکه عمری از ازدواج وتشکیل خانواده و پذیرش مسولیت با نگرشی به گذشته خود بیزار و گریزان بودم . درست در میانه قراگیری و مدرسه نیمه دیگر زندگی را پیدا کردم که ازدواجم بود و این تغییر بزرگ خود مکمل آن یکی شد و تغییرات بعدی هم که از این دو سرچشمه گرفت باعث شدند که از زتدگی راضی باشم و حتی خود را خوشبخت نیز بدانم. مخصوصا روزی که توانستم اینبار برخلاف سالهای تحصیلی بدون تجدید مدرکم را بگیرم چندین دلیل باعث شادمانیم بود اول تنها بیگانه کلاس بودم بعد الگویی میشدم برای برادر زاده ها و بچه های دیگر که بااین سن وسال توانسته بودم موفق بشم و دلیل مهمترش باز مادر بزرگ که زمانی که مدرسه میرفتم و برخی همکلاسیها را خانواده هایشان روانه خارج برای ادامه تحصیل میکردند تمامی آرزویش این بود که اوهم توانش را داشت مرا روانه میکرد .و من حال آنچه را او دوست داشت را دارم مدرکی از خارج وحتی همسرم هم بیشتر با ایده الهای او نزدیکتراست که هم زیان و . . میباشد و اگر هم گلایه ایی باشد ایکاش چندسالی زودتر پدید میامدند و در خانه پدری دیروز .
تمام دوستانی که میشناسم از طرف دوستان دیگر دعوت شده اند بنا براین من نمیتوانم کسی را دعوت کنم ولی عزیزانی که به اینجا قدم رنجه میکنند نظرات ویا تجرباتشان را بیان کنند خوشحال میشوم .

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

در ادامه . . .


باز در اینجا از یکایک یاران همیشگی و رهگذرانی که راهشان از اینجا کج شده از آنهایی که نظرا تشان را نوشتند و آنهایی که در دلهایشان بیان داشته اند نخواسته اند اینجا درج کنند و . . صمیمانه سپاسگذارم . دوست گرامی دختر همسایه , گله کرده بود عینا اینجا نوشته اورا منعکس میکنم (سلام حسین آقا فکر میکنم باران جواب شما رو داده ...اینکه این شیرینی در عین تلخی باز شیرینه ....بعضی دوستان انگار سوال رو نفهمیدند ....مثلا خیانت یه تجربه تلخه زندگیه و اصلا شیرینی نداره ...خود شما جواب رو درستتر دادید.) با سپاس از او و صحه گذاشتن به پیامش باید اذعان بدارم قصور از من بوده که درست مطرح نکردم و فکر کردم دو کلیدی که داده ام کافی باشد تصویر مادر و فرزند و نظر خودم که از تمام دوستان پوزش میطلبم و با حکایاتی که در پی بیان خواهم کرد. خوشحال میشوم اگر پیامی و تظری داشته باشید منعکس کنید. همانگونه که دختر همسایه نوشته بهترین و درسترین جواب از آن دوست عزیز دیگرم باران میباشد که باید اعتراف کنم وفتی مطلبم را روی وبلاگ گذاشتم و او اولین نفر بود که کامنت گذاشت. احساساتم طوری جریحه دار شد که پشیمان شدم از درج مطلبم که موجب ناراحتی دوستی شده ام , اما بعد که عقل برگشت و منطق جای احساس را گرفت ,خوشحال شدم که نوشته ام باعث شد آدم بزرگی یک قهرمان را بشناسم یا بشناسیم و حکایات اشاره شده هم مجددا کلیدیست برای دوستان و هم اینکه باران عزیز بداند نه اولین هست و نه آخرین شخصی که طعم این میوه تلخ و شیرین را میچشد و اینرا بدون اغراق میگویم کسانی چون او مزه های شیرینی را در این رهگذر مزه میکنند که برما بیگانه است شیرینی هایی که خیلی شیرین تر از شیرینی هایست که ما تجربه کرده ایم .
اولین حکایت : در دوران کودکی که تازه پیش مادر بزرگ بودم شاهدش بودم عروسی فرزند دوستش رفتیم چند ماهی گذشته بود درست یادم میاد عروس صاحبخانه ما اکرم السادت غروب بود در حیاط گریه میکرد مادر بزرگ علت را جویا شد و خبر فوت همان عروس را که سر زا رهته را داد که مادر بزرگم چه حالی شد زد روی زانوش و گریه امانش نمیداد که تا آنزمان ندیده بودم. فردا که در مراسم شام غریبان .و . . بودیم بیشتر از مرده اشک سوگواران زمانی جاری شد که نوزاد یکروزه قندافی وارد مجلس کردند و چهره پدر نوزاد که اورا چگو.نه در آغوش گرفته بود و گریه میکرد با آنکه سالهاست گذشته آن صحنه ها قراموشم نشده . این همان داشتن ثمره ایی بدون داشتن معشوق که نوشته بودم .
دومین حکایت :
زوجی را در اینجا آشنا شدم که دو دختر نوجوانی داشتند و ژندگی آرام و بی دغدغه ایی و خوشبخت که مرد خانه تنها آرزویش داشتن پسری که حتما نامش را زنده نگاهدارد که با خبر شدیم که انتظار فرزندی را میکشند راستش دعا هم میکردیم که پسر باشد تا اینکه روز وضع حمل رسیده بود بانو را در شهری که بودند در بیمارستان بستری میکنند و بی صیرانه در انتظار ورود عضو جدید خانواده که همزمان پدر خانواده دچار عارضه ایی میگردد و اوراهم درهمان بیمارستان بستری میکنند که متاسفانه زمانی که در اتاق زایمان بچه در حال پا گذاشتن به این دنیا بود پدر در طیقه بالا در حال جانسپردن و رفتن از این دنیا که نتوانست برای یک لجظه هم آرزویش را ببیند چند سال پیش که نقل مکان نکرده بودم تولد پسر را چشن گرفته مرا هم دعوت کرده بودند با آنکه میدانستم تحملش سخته بخاطر بچه که تولد پر شکوهی داشته باشد با دوستانم رفتیم و هر بار که از جلوی چشمم رد میشد دیدن خواهرانش که پروانه وار دور او میچرخیدند و چشمان از گریه سرخ مادر انگیزه ایی میشد یا بغض گلو را بگیرد و یا تمام سعی و کوششی که میکردیم باز قطره اشگی بر گونه راه خودش را پیش میگرفت.
قبل از سومین حکایت دوستان تلخهای شیرین تنها مادر و فرزند نیست بلکه نوعی انتظار هم میتواند باشد یا خیلی چیزهای دیگر. .
حکایت سوم :
که خود در آن ذینفعم و مادرم این مظلوم ترین زنی که تا به امروز دیده ام آنقدر مظلوم که خدا هم سو استفاده کرد. حال که برای اولین بار از او در اینجا یاد میکنم اردیبهشت ماه است ودرست در آستانه سی سال هجرتش که مفارن با چهلم روز پیوستن دخترش به او خواهد بود.
قبلا نوشتم قبل از فوت پدر والدین متارکه کرده بودند که همزمان با از شیر گرفتن من که هنوز شیره جان مادر را تغذیه میکردم .بعد از رحلت پدر مادر بزرگ نزد خودش برد. مادر بزرگ با مادر که حال زندگی جدیدی داشت یک کوچه فا صله داشت و به خاطر کهولت و زبان فارسی به کمک دخترش نیاز مند بود. من مادرم, را فراموش کرده بودم, مادر بزرگ که بنده خدا اوایل تا زبانش را فرا بگیرم مشکل داشت میخواست والدین را اگر در یاد دارم از یاد ببرم, خلاصه شبر فهم کرد پدرم مسافرت رفته آنهم کربلا ( چقدر خوشحالم قبل از انقلاب بود و تابلوهای کربلا در تهران فاصله و سمتش نصب نشده بودچون برای یافتن پدر یا روی مینهای صدام نفله میشدم یا در بمب گذاری های بعد از او) اما مادر که دم دست بود اوهم شد خاله جان از همان روز اول معرفی خدا میداند خاله را چقدر دوست داشتم الهی بمیرم که بیچاره مادر چه حالی میشد از من خاله خاله میشنید ( این نیز خود تلخترین شیرینی برای او بود) بعد دبستان رفتن من شروع شد که درست دو سه خانه با خانه خاله فاصله داشت این زن بینوا پشت پنجره منتظر بود من رد بشم دستی تکان بدهم او بوسه ایی حواله ام بکند .آخ چه کیفی داشت پیش بچه ها پز بدی که چنین خاله ایی مهربان داری که بخاطر دیدنت صبح بلند میشود و انتظارت را میکشد. از خوش شانسی او و آنزمانها از بد شانسی من دبستان من تنها دبستان دوسره ناحیه بود که روزی 4 دفعه رد میشدم و آن صحنه تکرار میشد افسوس بچه های پر رو که د رخانه هایشان از مادرشان ماجرا را شنیده بودند این حباب را شکستند که خاله خاله نیست و مادر است . من به مرور زمان پی برده بودم اما آن رایطه را دوست داشتم نه به روی خود میاوردم ونه میخواستم باور کنم . باری باز ( انتظار مادر برای عبور من از زیر پنجره تلخترین شیرینی نبود چه میتوانست باشد )
در این یک تلخی مانده که سالهاست یعنی بعد از فوت مادر همواره آزارم میده حسرت و آرزویش که منهم مانند خواهر و برادر ها ما مان صدایش کنم که اقسوس یکبار هم صدایش نکردم از بد جنسی و دلخوری و . . نبود در طول زمان چنان باهم دوست شده بودیم که نمیدانم یا نمیتوانم بیان کنم شاید فکر میکنم میترسیدم گفتن مامان به بهای از دست دادن دوستم تمام بشود همین. در نوشته های بعدی مناسبتی داشته باشدحتما به عمق و عظمت دوستیمان اشاره خواهم کرد و شیرینی تلخ آخر این حکایت اینکه بعد از سالها گمشده ما هم به ما پیوسته بود برادرم که او که قدر عافیت میدانست با هر حرفی یک مامان هم ادا میکرد و شبی هم که رفت برادر از وصلت نافرجامش با همین خواهر که راه اورا رفت از زندگی بعدیش تا آخرین لحظه با او بودند پس دوستش کجا بود که من باشم تقسیم کار شده بود من مواظب یادگارش که برادر 5 ساله ما که تلخترین شیرینی ما بود بودم .
البته اینرا برای ننه من غریبم در پنجاهسالگی ننوشتم تنها میخواستم از تلخیهای شیرین گفته باشم . زندگیست و کاری هم نمیشود کرد.

برای دوستم (مادرم) که دوست داشت.
بشنوید . . .
به سلامتیِ سرنوشت
که نمي‌شه اونو از سر
نوشت
. . .
تمام شعر را اینجا بخوانید

۱۳۸۸ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

خیلی خسته ام خیلی !



روی نوشته کلیک کنید.
نوشته یا ایمیل بالا را دوست عزیزی , امروز برای من ارسال نموده با سپاس فراوان از این نازنین ,آنرا در اینجا قرار دادم تا یاران امیریه نیز بهره مند گردند.

دنباله :
با سپاس از دوستانی که در نوشته قبلی تلخترین شیرینی زندگی نظرات خودرا بیان نمودند, و بقیه دوستان نیز اگر مایل باشند میتوانند نظرات خودرا بنویسند که نوشته بعدی هم برسی نظرات و هم ادامه آن خواهد بود .

نقاشی بالا خسته اثر سوزان راش( susan rauch )

۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

تلخترین شیرینی زندگی

یکی از یاران امیریه صدف در وبلاگش از خوانندگانش پرسیده :اگه بهتون بگن یه کلمه رو از دفتر زندگی با پاک کن پاک کنید شما چیو انتخاب میکنین؟
همین پرسش او انگیزه ایی شد که یاد خاطره ایی بیفتم سال 59 درست همین اردیبهشت ماه بود که مادر ما را ترک کرد و هم زمان بود با دوران خاتمه خدمت من و مملکت انقلاب زده که هنوز کاری دست و پا نکرده بودم .در مراسم مادر, که تمام اقوام جمع بودند پسر عموی او هم حظور داشت و دایی از وی خواست در شرکتش اگر امکان دارد دست مر بند کند هم از بیکاری خلاصی یابم و هم با مشغول شدن از غم مادر کاسته شود که او هم پذیرفت وآدرس داد و قراری گذاشتیم . پسر عمو, حسابرس قسم خورده بود که شرکت حسابرسی و خدمات حسابداری داشت که کارمندانش را به کارخانجات و شرکتها میفرستاد و چون همزمان با دولت موقت بود , چندین کار بزرگ هم به او سپرده شده بود تا ته توی حیف و میلها را در بیاورد .روز موعود رفتم واستخدام شدم بنده خدا لیست مشتری ها و جاهای آنها را نگاه کرد مرا به تخت جمشید نرسیده به سفارت آمریکا نزدیک ویلا فرستاد تا به خانه نزدیک باشد. فردای آنروز رفتم و خودم را به سرپرست تیمی که آنجا مشغول بودند معرفی کردم و کار ثبت اسناد به من محول شد که علاقه من و یاری بچه ها دوماهی نکشید که از حالت نخودی در آمدم و جزیی از تیم که لازم میشد جاهای دیگر هم برای کمک میرفتم بجز ما , که پنج نفر بودیم دوسه تا دانشجوی مدرسه عالی شرکت نفت هم گاهی برای کار آموزی میامدند و بعد از ظهر ها هم یک کارمن بانکی میامد و دفتر روزنامه و کل اصلی را برای دارایی مینوشت که حالا با همه آنها دوست شده بودم . روزی نمیدانم چی شد یا اینکه دوستان خسته بودند خواستم جو را عوض کنم روکردم به آنها گفتم یک سوال دارم , دوست دارم نظر شما ها را بدانم همگی کنجکاوانه یکصدا گفتند بیرس . پرسیدم :
بنظر شما تلخترین شیرینی زندگی چیست ؟
یکی دوتا بشوخی چیزی گفتنند اما دو نفرشان شدیدا بفکر فرو رفتند جوابی میدادند و اما خود قانع نمیشدند القصه این پرسش ما را چند روزی مشغول کرد هر روز کسی جوابی را پیدا کرده بود را به دیگران میگفت و با نقد بقیه روبرو میشد تا اینکه روزی یخه خودم را گرفتند که من خودم چه جوابی دارم راستش منکه برخورد آنها را جدی دیدم خود, به تکاپو افتاده بودم لااقل یا نسبتا جواب قابل فبولی داشته باشم که این بود.
داشتن ثمره ایی بدون داشتن معشوق !
همگی که از من بزرگتر بودند و در زندگی بیشتر تجربه داشتند, جا خوردند هر کاری کردند اشکال نتوانستند بتراشند نتوانستند و بجایش هندوانه هایی بود که زیر بغلم میگذاشتند که چنین احساس لطیفی دارم خب جوانی بود وشور و حا لش .
حال دوستان عزیزم شما چه فکر میکنید و چه جوابی به این پرسش دارید.

توضیح شاید از نظر دستور زبان قارسی تلخترین شیرینی اشکال داشته باشد اینبار را نادیده بگیرید.
نفاشی بالا عشق مادرانه اثر لوسیا دیوفل Daciana Lucia Deufel میباشد .


۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

Love,Peace ,مادربزرگ


در روز گار خوش گذشته که این واژه تکیه کلامی برای من شده که میبینم در ادایش تنها هم نیستم همین آلمانی های هموطن, نیز به آن دوران دهه طلایی هفتاد ( Goldene 70er Jahre )میگویند که به عصر قدرت گل (Flower Power ) نیز مشهور میباشد. طوری که از کاغذدیواری خانه ها تا روی ماشینها تا لباسها و .. مملو از گل بود و به همراه آن دو وازه پیس(Peace )و لاو (Love)هم که لازمه این حرکت بود نباید نقصان میداشت بویژه پیس , گردنبندش هم رایج بود.
در مورد دهه هفتاد گفتنی و خاطرات فراوانی دارم که در مطالب بعدی راجع به آنها خواهم نوشت اما آنچه که امروزمیخواهم اشاره کنم دو خاطره از آن زمانهاست.
روزی درست یادم نیست سر موضو عی با مادر بزرگ جر و یحث میکردیم و نمیدانم چی میخواستم زیر بار نمیرفت و تا جایی که احساس کردم داره از کوره در میره و برای فشار خونش هم خوب نیست, خواستم به قضیه پایان بدهم و مثلا در افکار خویش که کاری کنم بخندد در اوج احساسات و عصیانش دو انگشت پیروزی را چون تیرو کمانی گشوده گفتم خانم پیس , ادای این واژه با آن ژست من اوضاع را که آرام نکرد بلکه آشفته تر از پیش هم کرد .ما یعنی جمع خانواده اورا خانم صدایش میکردیم با آنکه سالیان درازی تهران بود زبان ترکی خودش را حفظ کرده بود و آنرا بمن هم آموخته بود و زبان مشترکمان بود چرا برافروخته شد, پیس به ترکی بعنی بد و حال خانم پیس من برای او خانم بد معنا داده بود که بنده خدا با صدای بغض آلودی آفرین صد آفرین اینهم دستت درد نکنه تو برای زحمات من . دست وپای خودم را گم کرده بودم مثل سگ پشیمان, هر کاری میکردم آرامش کنم و منظورم را بیان کنم فایده ایی نداشت. بعداز ظهر رفته بود داستان را برای مادرم بازگو کرده بود و بیچاره مادر که زحمات من سر پیری گردن مادرش افتاده بود وقتی چنین موضوعاتی پیش میامد سیه بختی و مظلو میتش بیش از پیش جلوه گر میشد.او چنین مواقعی احساساتش را کنترل میکردو سعی میکرد طوری به قضایا پایان دهد, از طرفی مادرش و از سویی من فرزند دلبندش دلگیر نشویم. او انروز با عذر خواهی از طرف من اوضاع را به حالت اولیه باز گردانده بود و من که طبق عادت هر روزه سری به مادر میزدم پیشش که رفتم از طرز جواب سلامش فهمیدم مادر بزرگ پیش او بوده خلاصه بعد از سرزنشهای محتاطانه که دل من نشکند وگوشزد , فداکاری خانم برای هر دوی ما و اینکه الگویی برای این دوخواهر باید باشم و . . نوبت بمن رسید که منهم باسرزنشی خفیف تر که شما که تلویزیون دارید و خانه پر از مجله وروزنامه است و تمام کشور در تب پیس میسوزه چرا؟ هدفم را از این عمل ناشایسته بیان کردم و ومادر که به منظور من پی برد ناراحت از شماتت هایش با لاو مادرانه مرا در آغوشش گرفت و بعد خنده و قهقهه ما از این سو تفاهم که با آمدن مادربزرگ و دیدن پیس مابین ما, مادر برای جلو گبری از سو تفاهم بعدی با عجله ماجرا را شرح داد که اینبار آغوش دوم جایگاهم شد و سو استفاده شتابان من از این صلح که خانم برایم گردن بند پیس میخری و طفره رفتن او که میگفت نه , اگر بخواهی ازآقا ابوالحسن زرگر یک الله میخرم و من هم میگفتم الله پیس نیست و مادر بشوخی , چطوره یک لاو هم من برات بخرم که با چشمکی گفتم نه اونو خودم پیدا خواهم کرد.

مادر بزرگ برای کنترل آب مروارید چشمانش هر دوماهی چشم پزشک میرفت و برای مترجمی یکی باید همراهش میرفت بچه های دیگه که همراهش میشدند احساس خجالت میکرد مزاحمشان شده اما من اگر وقت داشتم و با او میرفتم کیف میکرد. من بجای اینکه نوه اش باشم پسرش بودم چیزی که خودش همیشه میگف. چند هفته ای بعد از همین ماجرای بالا بود وقت دکترش بود وبا او همراه شدم از عادات ویژه ایی که داشت باید تمام هزینه رفت و آمد و تنقلات در راه را خودش پرداخت میکرد حتی منهم اگر با او میرفتم هنوز در تاکسی چابچا نشده و در حال تکرار مسیر به راننده تاکسی سه راه شاه , میدیدی با سماجت اسکناسی را یواشکی کف دستت میگذارد که موقع پیاده شدن کرایه را بدهی یا نزدیک مطب که حق ویزیت را بپردازی آنروز شانسی کارها زود تمام شد و رو به او گفتم یک خواهشی دارم با هم بریم بستنی بخوریم از خدا خواسته که زحمت همراهی مرا جبران کرده باشد آره چرا که نه گفتم یه شرط داره میهمان من باشی از او اصرار جیب با جیب فرقی نداره بالاخره با قسم و آیه پذیرفت و باهم از آشیخ هادی مطب دکتر آنجا واقع شده بود راه افتادیم وارد خیابان فرانسه شدیم و یه حایی بود بین کافه تریا و ته دانسینگ فکر کنم اسمش آراکید روزها میشد قهوه و بستنی و غیره خورد مادر بزرگ را با چادر کرپ ناز مشکیش بردم آنجا میزی انتخاب کرده نشستیم وگارسن که میشناختم با کارت منو سر میز آمد و بشوخی حسین دوست دخترته گفتم آره تا جونت دراد . اطمینان داشتم مادر بزرگ دوست هم نداشته باشد همچون اسمش آنقدر خانم هست صدایش در نیاید و تحمل کند ,تنها نور کم آنجا و موزیک ملایم خارجی چیزهای مطلوبی برای او نیود , با کنجکاوی دور و بر را نگاه میکرد دختران وپسرانی که دو تا دوتا تنگاتنگ نشسته بودند و پرسش او که چرا روبروی هم نیستند و جواب من خانم این لاوه و پاسخ او که نامزدها قدیمها شرم و حیایی داشتند از تصور او که اینها را نامزد تلقی کرده بود خندیدم و چیزی نگبتم .بستنی را خوردیم و مدت طولانی نشستیم و گپ زدیم و در راه که برمی گشتیم از اینکه خوش گذشته میگفت و من احساس سبکی میکردم و یک غرور خاصی
و هنوز که هنوزه هر بار با بیاد آوردنش یک مسرت خاطری در خود احساس میکنم و بیش از پیش دلتنگش که بودنم و تمامی دارایی هایی که داشته و دارم از اوست و ایکاش بود بجای پیس روزی صد ها بار میگفتم دوستت دارم با لاو.
فردای آنروز پیرزن با آب و تاب از بستنی فروشی غجیب و غریبی که برده بودمش یرای همه تعریف میکرد واز لحظه هایی که خوش گذشته بود میگفت , مادر که منظور اورا میفهمید به شیطنت من و تجسم حظور مادرش در چنین مکانی میخندید , در مقابل نوه های دیگر و بخیلها و . . نغمه سر داده بودند که این پسره فردا پس فردا این پیرزن رو دیسکو هم خواهد برد.

برای نجات دلارا دارابی اینجا میتوانید امضا کنید . . .
وبلاگ دلارا

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

جواب

دوستان عزیزم همانطور که مطلع هستید تقریبا دوهفته پیش در اینجا پرسشی مطرح کرده بودم راجع به اینکه چه رابطه ایی بین بی جیز ( Bee Gees) و 12 فروردین وجود دارد؟ و از شما خواسته بودم نظرات خودتان را بنویسید.راستش خود این پرسش هم گریزی بود از اخبار نامطلوبی که چند روز به عید مانده از خانه میرسید. دوست نداشتم از شما یاران مهربانم در نوروز دور باشم و از طرفی هم بالاخره آدمی دارای ظرفیتی محدود میباشد نمیخواستم مطلبی بنویسم چرا که واهمه داشتم فشار بیماری عزیزم که هر روز جدی تر میشد در نوشته هایم ردی و اثری از خود نمایان سازد و این امر موجب تکدر خاطر دوستان و خوانندگان امیریه آنهم در ایام عید گردد و به همین دلیل این پرسش را مطرح کردم و اتفاقا مطلبی هم در ذهن آماده کرده بودم که متاسفانه آنچه نباید میشد شدو همه چیز به هم خورد .

در هر صورت از تمامی کسان یا همان یاران امیریه که در این بازی شرکت کردند و پیامهای زیبایی نگاشتند صمیمانه سپاسگزارم در ادامه وظیفه خود میدانستم و دینی بر گردنم که آنچه مد نظرم بود در مورد این سوال را به اطلاع شما برسانم حال شده بصورت مختصر.

و اما جواب این گروه موفق هیچ ربطی و ارتباطی با2 1 فروردین ندارد حتی ریششان و برادر بودنشان تنها نقطه مشترکی دارند تنها تراژدی آنهاست که هردو 1979 ساخته و پرداخته شد با این فرق تراژدی بی جیز را خیلی ها دوست دارند و لذت میبرند و ترا نه اییست جاودانی اما تراژدی دیگرحدیث کهنه ایست که همگان آگاهند و نیازی به قلم زدن نیست اگر نقطه مشترک دیگری باشد آنهم این است که هردو ثبت تاریخند.

هر روزتان همچون بهاران شیراز فرحناک و نشاط انگیز و یکایکتان همچون سرو هایش سبز باشید.