۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه

سر قبر آقا


در گوگل دنبال مطلبی سرگردان بودم که سر قبر آقا جلوی چشمانم سبز شد بی اختیار توقف کردم انگار سالها دنبالش بودم که حالا پیدایش کرده ام همینطور که به تصاویر این مکان نگاه میکردم همینطورهم از حالا فاصله میگرفتم و با گذشت هر لحظه دور تر و دورتر میشدم تا رسیدم به اولین سالهای دهه چهل که نقطه آغاز سفرم رسیدم و اولین باری که راهم به آنجا کج شد, که شکر پروردگار که دیدارهایم با آن مکان و اطرافش تداوم پیدا کردند تا خاطراتشان صفحه هایی از دفتر خاطراتم را سیاه کنند وبرای شیرینی لحظه لحظه هایشان حسرت بخورم

     آنزمانها ایستگاه روبروی کوچه سعادت بخاطر پادگانی که آنجا بود تشکیلات نام داشت صدای مارش صبحگاهی و شامگاهانش که از آنجا میامد و تردد سربازان در پیاده روها و حظور دو سه دژبان با دستمالی به گردن و واکسیلهای سفیدی بر روی دوش جلوی دروازه حکایت از زنده بودن پادگان را میدادند, در این حین ساعت مشیر السلطنه هم سر هر ساعت با صدای دنگ دنگش بودنش و گذشت زمان  را فریاد میکشید  . کوچه خاله هم مثل کوچه ما در همین خیابان مولوی واقع شده بود با این تفاوت که ما به امیریه و آنها به میدان شاه نزدیک بودند . یادش بخیر شهر کوچکتر از امروز اما پاک و بی آلایش از هر آلودگی بود و بخاطر همان دنجی و خلوتی اتوبوسهای یک طبقه کفاف جابجایی مسافران را میدادند و صداها و آواها همچون ملودی موزونی را میماندند که گویی ارکستر سمفونیکی آنرا مینوازد و این هارمونی را در ساختمانها چپ و راست خیابان از تشکیلات تا میدانشاه جدای از ساختمان بتونی خاکستری بانک کارگشایی میدان محمدیه (اعدام) که وصله ناجوری  تنها افتاده بود ,تقریبا  همه یکسان و یکقدر و یک فرم بودند.یک ایستگاه مانده به میدانشاه سنگی نام داشت و کلانتری 9 هنوز آنجا بود که موقع پیاده شدن از اتوبوس از ترس قراولان جلوی دربش ترسشان دور چادر مادر برگ میچرخیدم که دیدشان خود را مخفی کنم که الحمدااله  کلانتری بعدها به بهارستان کوچ کردو منهم نفس راحتی کشیدم . کوچه خاله یا صالحی جلوتر از کلانتری روبروی داروخانه دکتر صیامی که بالایش سه دکتر بنامهای قویدل و امداد و برجیس که این یکی اسمش آدمی را یاد جرجیس نبی میانداخت , بود. کوچه صالحی از دست قضا شبیه کوچه سعادت ما, در وسطش چهارسویی و بازارچه ایی داشت و آخرش هم به انبار گندم میرسید
در مورد خونه خاله و کثرت پسرخاله ها و بافت و ساخت خانه قدیمیشان و حیواناتی که در زمانهایی نگاه میداشتند و . . .  در نوشته های قبلی اشاره کرده ام که تمامی عواملی بودند که شادی و شغف و رغبت فراوانی برای میهمانی رفتن به آنجا را داشته باشم و نکته عطف شادیهای این میهمانی, خرید از بازار مولوی و اسمال بزاز بود که اجناس و لوازمات حال خواربار و بنشن یا  سبزی وتره جات و پارچه و منسوجات و . . .  خیلی ارزانتر از امیریه و شاهپور بودند که طبیعتا خاله و مادربزرگ از خرید تنقلات و هله و هوله برای من و پسرخاله همسنم, کوتاهی نمیکردند که هر بارخرید ماشین باری یا جرثقیل پلاستیکی که در موقع بازگشت به خانه خاک وغیره رااز این باغچه  به آن باغچه ببریم نیز سوغات این گردش بود. باری دریکی از همین گردشها بود که خاله پیشنهاد کرد به سر قبر آقا که در چند قدمی اسمال بزاز هست برویم و مادر بزرگ هم که مانند کوری در آرزوی چشم بینا باشد  تا اسم این زیارتگاه را شنید بیدرنگ لبیک گفت , همگی راهی سر قبر آقا شدیم کنار جلوی درب ورودی مردی با محاسنی نیمه انبوه نشسته بود و کتاب و ووسایلی جلویش گذاشته بود وبا دو زن چادری حرف میزد که وقتی داخل حیاط شدیم خاله به مادر بزرگ توضیح داد که این آقا فالبین و سرکتاب باز کن معروفی که از همه جا سراغش میایند . حرم در وسط حیاطی قدیمی و تقریبا نیمه مخروبه یا زهوار دررفته قرار گرفته بود و باغچه هایی  با درختان پیرو سالخورده  و همچنین حوضی بزرگ لای و لجن گرفته ایی داشت خیلی از زیرزمینها و یاشبستانها و غیره قفل بودند و پنجره های نیمه تاریکشان باعث  هراس میشدند اما روی هم رفته فضا حالتی خاص داشت که بنا به سن و سال آنزمان من غیر قابل درک و حتی وصف بودند, داخل حرم هم چند تا پیرزن  تقریباهم  سال مادر بزرگ دعایی و نمازی میخواندند . من و پسرخاله در حیاط جولان داده و کیف عالم را میبردیم تا اینکه زیارت و استراحت مادربزرگ و خاله تمام شد و تصمیم گرفتند برگردیم. از سر قبر آقا نهایتا ده تا بیست دقیقه بخاطر درد پای مادر بزرگ که باید آهسته میرفتیم تا خانه خاله فاصله داشت اما آنروز که بیرون اومدیم درست جلوی در در حاشیه خیابان درشکه ایی ایستاده یا پارک کرده بود که خاله برای اینکه هم ما پسرها مزه درشکه سواری رابچشیم و هم مادربزرگ راه نرود بسمت درشکه رفته و آنرا کرایه کرد و همینطور از اوخواست ما را از سمت میدان شوش و خیابان ری و میدانشاه به ایستگاه سنگی ببرد که مدت زیادی را ما سوار باشیم, باری خود حدس بزنید با آن سن و سال ما و اینکه در میان اینهمه ماشین سوار درشکه بودن و در طی راه هنرنمایی های اسب و. . . چه لذتی دارد و همینطور چه خاطره شیرین و فراموش نشدنی را با خود بجای میگذارد.آنچه میتوانم اضافه کنم همین رخداد چنان تاثیرش را گذاشت که شیفته میدان مولوی و سرقبر آقا و . . . شوم و بیش از پیش شوق رفتن خانه خاله را داشته باشم, غافل از اینکه  بدانم چند سال بعد دو سال سربازیم را در خیابانها و کوچه و پسکوچه هایی از امیریه , شاهپور , خانی آباد , خیام , مولوی, ری و میدانشاه و همان کوچه خاله  سپری خواهم کرد , برای همین هم گاهی فکر میکنم سربازی در محله دست تقدیر بود یا اینکه مهر پروردگار که از این جدایی طولانی خبر داشت چنان قلم زد.       

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

طوفان آرام گرفت


اینبار به سوگ هنرمندی مینشینیم که من و هم نسلانم با خدای آسمانهایش خاطرات فراوانی در دفاتر و کوله پشتی هایمان داریم, آنهم از محله واقعیمان و روزگارانی خوشش که خوشبختانه نسل بعدی یا فرزندانمان هم بنحوی و تاحدودی سعادت اینرا ...داشتند تا از هنرش بهره برند و بی نصیب نمانند, پس به پاس همان خاطراتی که اشاره شد بزرگداشت این هنرمند از دست رفته, دور از یار و دیار در محله مجازی امیریه ما کار بی ربطی نیست
روحش شاد و یادش همواره زنده و گرامی باد

از فیس بوک امیریه

۱۳۹۱ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

روی دیوار

روی دیوار

اوراق شعر ما را

بگذار تا بسوزند

لب های باز ما را

بگذار تا بدوزند

بگذار دستها را

بر دستها ببندند

بگذار تا بگوییم

بگذار تا بخندند

بگذار هر چه خواهند

نجوکنان بگویند

بگذار رنگ خون را

با اشکها بشویند

بگذار تا خدایان

دیوار شب بسازند

بگذار اسب ظلمت

بر لاشه ها بتازند

بگذار تا ببارند

خونها ز سینه ی ما

شاید شکفته گردد

گلهای کینه ی ما

نصرت رحمانی


۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

بیاد ناصر خان

دیروز مصادف بود با اولین سالگرد در گذشت زنده یاد ناصر حجازی که درفیس بوک امیریه یادش را گرامی داشتیم حیفم اومد که در وبلاگ امیریه که او یکی از بچه هایش بود از او یادی نکنم ونگم که چقدر جایش خالیست و این عکس زیبا را قرار ندم  آنهم عکسی که گویی یک دنیا حرف که برای گفتن دارد

۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

Staying' alive

هفته پیش دانا سامر امروزرابین گیب چه شده که ایدول های (بت های ) جوانی ما یکی بعد از دیگری میروند

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

سفر سي ساله

حسین جان درود
 آنچه در زیر می‌آید سفرنامه من است تا سفرنامه شما چه باشد


سفر سي ساله

 
سفر سي ساله
 سفريست
از هياهو به سكوت
سفريست
از
لحظات تنهائي را
با او طي كردن
به
لحظات با او بودن را
بي او

   * **
سفر سي ساله
سفريست
هم چون رها شدن
از
چله كمان آ رش
در راستاى زمان
به

‍‍ ژرفناى آسايش

***
سفر سي ساله
سفريست
هم چون دگرديسي
از
پيله برون شد ن
زيستن و دگرگوني
به
در پيله شد ن

***
سفر سي ساله
سفريست
هم چون سفر در كوهسار
پيدايشي چو قطره
جهيدني ز چشمه
تلاشي براي تبخير نشدن
و.... پيوستن به اقيانوس
***

سفر سي ساله
سفريست
با ابتدا و بي انتها
از دانسته ها
به عمق وجود

***
سفر سي ساله
سفريست
با خود و در خود
سفريست
در ژرفناى وجود
و.... پيوستن به ابديت


***
سفر سي ساله
سفريست
از عشق به يار
به عشق به كردگار
در وادى نور

سفر سي ساله .........

حمید رزاقی بهار ۱۳۸۲


با اینکه به حمید پسری از پسران خوب قدیمی امیریه و از نسل روزگاران خوش گذشته دیر رسیدم و در این دنیای مجازی با او آشنا شدم بخود میبالم و همچنین از اینکه او با بزرگواری این افتخار را بمن داده که نظم و نثر روان و زیبایش را  اینجا و در فیسبوک امیریه درمعرض دید خوانندگان و بچه های محل قرار بدهم یا بعبارتی من ناشر آثارش باشم سپاسگذارم. تا به حال جدای  شعر زیبای سفرنامه حکایتها و خاطرات خواندنی با عناوین : کودکی , خانه حاج حسن , شرف الاسلامی ومدرسه رهنما ۱۳۴۱   درفیسبوک امیریه درج شده است
 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

سنتوری

دیروز با همسر در شهر همسایه بعد از ساعتها پرسه زدن در نیمروز بهاری که استثنا بر خلاف روزهای پیشین هوا چهره خوب خودش را نشان میداد وهمین باعث شده بود که پرنده های کوچک نغمه خوان هم بوجد بیایند. ما خسته شتابان از میان مرکز خرید شهر بسوی ایستگاه راه آهن در حرکت بودیم که خودرا زودتر به آنجا برسانیم که در میان راه نزدیک ایستگاه صدای موزیک آشنایی میخکوبم کرد. این صدای گیتار موزیسین خیابانی و یا صدای ساز سرخپوستهای شیلیایی و . . .  که هراز گاهی پیدایشان میشود نبود, صدای سازی از سرزمین من بود صدای ملکوتی سنتور که به این هوای مطبوع توصیف شده جلای خاصی میداد کنجکاو نگاهی به سمت صدا انداختم باور کردنی نبود پسرک آلمانی سنتوری را روی میز کوتاهی که روی آنرا رومیزی قلمکار اصفهان پوشانده بود قرار داده بود و با استادی آنرا مینواخت و رهگذران را با صدای اعجاب انگیز سازش از حرکت باز میداشت. ایستادم تا قطعه ایی که مینواخت تمام شد جلو رفته سلامی داده و با تمجید از کارش به او گفتم رومیزیش از سر زمین من است در جوابم گفت تمام اینها با دست اشاره به سازش و کاسه چوب که برای جمع آوری سکه هایی را که عابران میانداختند را گفت, همگی مال اونجاست. در پاسخ به پرسشم که چگونه  سنتور را آموخته پاسخ داد که در آغاز خودم شروع کردم و بعد از آقایی ایرانی در شهر بوخوم یاد گرفتم برای آنکه مزاحم کارش نشوم اجازه گرفتم عکسی از او بیاندازم و از او پرسیدم اشکالی ندارد در فیس بوک یا وبلاگم بگذارم با خوشحالی که نشان دهنده  رضایتش بود گفت نه, با او خداحافظی کردم  همینطور که فاصله میگرفتم هنوز صدای سنتورش  پشت سرم میامد وروح و جانم رانوازش میداد احساس ورزشکار قهرمانی را داشتم که در کشوری غریب سرود ملیش را مینوازند. در میان راه یادم افتاد هموطنی همچون من با دیدن این نوازنده با افتخار مطلبی در وبسایتی نوشته بود و حتی هموطنی هم فیلمی از اورا در یوتیوب گذاشته بود و حالا این سعادت نصیبم شده بود که از نزدیک شاهد خود و هنرش باشم  

۱۳۹۱ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

( PEYTON PLACE) ازمحله پیتون تا محله ما و تیر غیب

محله پیتون یکی از سریالهای موفق چند دهه پیش بود و بر خلاف سریالهای آنزمان بیشتر وسترن یا پلیسی تقریبا واقعی جلوه میکرد شبیه اتفاقاتی بود در خیلی محلات اتفاق میفتد شکست و پیروزی بدی وخوبی تابوهاو...که مانند تمامی محلات یکسری پای ثابت و گروهی میامد ند و بعد از مدتی میرفتند که نقش افرینان آن اکثرا از بزرگان هالیود شدند میا فارو, رایان اونیل, باربارا پرکینزو. . . بیشترین تماشاچی این سریال خانمها بودند ویکهفته بحث های داغ و پیش بینیها و لعن ونفرین به دکتر راسی و تعریف از خوبی آلیسون و بد جنسی بتی و رادنی و نورمن . . . که هر جا پا میگذاشتی از سبزی فروشی تادر نوبت حمام نمره تا اتاق انتظار دکتر و و و . . .  زیباترین نکته اینکه عدم آشنایی به زبان انگلیسی عوام الناس پیتون پلیس را اسم فرض میکردند و  محله پیتون پلیس میگفتند و موجب خنده ما وروجکهای آن زمان میشدند
آنزمانها باخودم فکر میکردم میدیدم محله خودمان تمامی داستانهایش مردمش مکانش زنده تر مهیج تراز پیتون است هم دکتر داریم حال اگردکتر راسی نیست حفیظی , ابطحی وزاهدی یا . . .  هست, بجای سوپر مارکت ها هم  بقالی حاجی کربلایی و موسوی و غفاری و غیره و بجای کلیسا مسجد مهدیخانی و قندی و فیض و بجای رستوران هم  چلو کبابی رفتاری و شایسته و کبابی سید هست. در مقابل آلیسون وبتی ودارو دسته اش اکرم سادات وگیتی خانم اعظم وفاطی و در ازای رادنی وبرادرش نورمن ,اکبرواصغروخلیل و مهدی و همایون  و. . .  تابوهم بالاخره تعدادی مانند  رابطه فریده وعلی نظری یا آن کاسب محل و خانم و. . .داریم بس نیست که اهالی گاهی مرضیه خانم را به میم و علی را به بانو نون و . . . میبندند و بازار شایعات مشابه و دیگر هم گرم است. کسانی هم مانند هنرپیشه های میهمان سریال  میایند چند صباحی  هستند و میروند از هر فرقه ایی هم پیدا میشه از خواننده مانند کیوان ویساری وسلی  تاهنر پیشه باباعلی معصومه مراد برقی که هرکدام حکایات خودرا دارند وبرخی هم به معروفیت اینها نیستند از عصمت خون جگر تا سید علی گدا تا لوطی که میمونش را میاورد و تو میدونگاهی معرکه میگیرد و در مقابل نشان دادن جای دوست و دشمن از مردم پول جمع میکند  گرفته تا گروه جوانانی که شبهای تابستان دایره و دنبک و فلوت میزنند و میخونند و مردم را شاد و سر گرم میکنند. و  . . . بالاخره اینکه مردم قدر نشناس این مهدی موش پلیس  دم دستشان را ول کرده اند به آن محله خیالی چسبیده اند .برای همین اینجا حکایتی از محله را با نام داستان تیر غیب را انتخاب کرده ام
در آستانه دهه پنجاه پیر مردی در محله سر وکله اش پیدا شد که نه کسی میدانست کیست ونه اینکه از کجا آمده است. تنها دارایی او پشتی بود که باربران برای حمل استفاده میکنند و در خیابان ظفرالدوله لنگر انداخت و آنجا را محل کار خودش کرد و خودش را هم مشد حسین معرفی کرد, بینوا آنقدر لاغر و ضعیف بود که اگر دماغش را میگرفتی جانش در میرفت از این رو کسی دلش نمیامد باری به او بدهد مگر پیرزنان زنبیلهای خریدشان را میدادند که با پرداخت سکه ایی کمکی از او بگیرند و کمکی هم  کرده باشند. باگذشت روزها مهرش بیشتر در دل همسایه ها و کسبه جا باز میکرد هر روز ساعت هفت صبح میامد وغروب هم میرفت و حال دیگر به او عادت کرده بودیم اهالی ناهارش را میدادند کسبه در ازای خدمات کوچک او آب دادن به درختها کمک در خالی کردن بار شب های جمعه حقوقی میدادند برخی حتی نذرش هم میکردند
مشد حسین قیافه دوست داشتنی داشت, ریشی سفید, اندام باریک که شبیه عکسهای کتاب یا مجسمه های موزه آدم شناسی بود و لهجه شیرین روستایی که به دل مینشست.   تنها روزهای جمعه غیبت داشت و همین یکروز هم برای ما زیاد بود مخصوصا من که علاقه زیادی به او داشتم شاید قرابت نامم ویا حالت پدر بزرگی او و شیرینی گویش او دلیلش بود . روزی از مدرسه که بر میگشتم به جای مشد حسین رسیدم, نبود فکر کردم بار برده اما پیاده رو خیس آب بود و یک حس عجیبی پیدا کرده بودم مثل دلشوره کوچه  بر خلاف همیشه خلوت بود. در خونه شنیدم کمیته ضد خرابکاری به دنبال خرابکاران بوده تیر اندازی کرده به او تیر خورده و مشد حسین زخمی شده 
 با آمبولانس او را برده اند. مدتها در کوچه صحبت او بود اما خبری هرگز از او نبود انگار چنین شخصی اصلا وجود نداشته است بازار شایعه هم داغ بود و فحش و ناسزابه دستگاه و ساواک و . . . تا اینکه بعد از چند ماهی مادرم مژده داد مشد حسین آمده و بشوخی گفت ایکاش زودتر تیر میخورد وقتی تعجب مرا دید گفت مشد حسین چه مشد حسینی کلی چاقش کرده اند کت وشلوار نو تنش ببینی نمیشناسی مثل اینکه مقرری هم برایش در نظر گرفته اند که میگفت دیگر کار نمیکند من اورامتاسفانه دیگر ندیدم اما میشنیدم گاهی میاید به کسبه وهمسایه ها سر میزند وهمین خوشحالم میکرد و این پرسش که این همه نفرین میکنند به تیر غیب گرفتار گردی یعنی این, بجای اینکه جان بگیرد جان میبخشدو عاقبت بخیری هم میدهد. با دگرگونی ها باز نگران مشد حسین بودم که زنده است یا گرفتار, بخاطر ارتباط با حکومت سابق بخاطر مقرری که میگرفت یا طلبکاری بابت آن تیری که خورده بود و  یا اینکه دنیا را چه دیدی شاید مشد حسن هم الان لوس انجلس و طرفدار گروهی که حقوق دارش کرده بودند. درهر صورت و در هر وضعی که هست و یا نیست یادش بخیر
 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

پرواز . . .

پرواز اعتماد را با يكديگر تجربه كنيم
 وگر نه ميشكنيم بال هاي دوستي مان را
شاملو


 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳, یکشنبه

از بازارچه نو تا کودکی . . .


در طول این مدت جلال صدها عکس از گوشه و کنار امیریه برای من و یا صفحه فیسبوک امیریه  ارسال کرده که دیدن هرکدام از انها بعد از ربع قرنی دوری همیشه  هم با شادی و هم با اندوه و دلتنگی همراه بودند و برخی تاثیرویژه ایی داشتند و یاد آور خیلی از خاطرات بودند. اما این عکس تنها تصویری بود آتشی بدرونم افکند و طوری که از همان اولین نگاه شیفته اش شدم. آنچه متاثرم کرد دیدن بازارچه نو که یک سبد خاطره ریز و درشت خوش مانند  روزهایی که با مادر بزرگ مهربان از آن عبور میکردیم و یا دایی وسطی که بعد از مهاجرت به تهران اول باستیون خانه گرفت و بعد به اینجا نقل مکان کرد و من تنها عید سپید(در حدود دهه پنجاه روز عید برف بارید و ساعاتی همه جا سفید شد ) دوران زندگی در وطن را در آنجا تجربه کردم و مهربانی او سببی شد که وقتی عیدی ام را گرفتم کنگر خورده و لنگر انداختم و دوروز را از کنارش تکان نخوردم و او بعداز اینکه از اینجا هم بخاطر ازدواج به بازارچه دیگر قوام الدوله اسباب کشید و بعد هم از شاهپور و امیریه کوچ کرد و من هر بار از این دو بازارچه رد میشدم جایش را خالی میکردم و حالا چند سالیست که عشق به محل اورا دوباره به بازارچه برگردانده است و چه بسا امروزاو با شنیدن صدای زنگ خانه جای خالی همشیره زاده دور افتاده اش را خالی میکند. باری همه این خاطراتی که اشاره کردم و بقیه که از حوصله اینجا خارج است با تمام شیرینیشان آنقدر دلیل تاثر و تکدر خاطر م نیستند بلکه انچه باعث دگرگونی حال و احوالم گردید دیدن این سه بچه در عکس  بود و یاد دوستی های دوران کودکی افتادم دوستی هایی به لطیفی هوای بهاری اینروزها و به صافی آبی ترین آسمانها و پاکی زلاترین آب چشمه ها که همانسان هم از درون دلهای کوچک میطراویدند و من بعد گذشت تقریبا نیم قرن دلتنگ آن دورانم و بهانه دوستانم را میگیرم و دنبالشان میگردم . آخ که این عکس چقدر زیباست مخصوصا کوچولوی سمت راستی که حتما همان حال را دارد که ما داشتیم, وقتی بچه بزرگتر ها منت گذاشته اجازه میدادند همراهشان و هم بازیشان شوییم فکر میکردیم چقدر بزرگیم و یا ماوقتی کوچکتر ها را رضایت میدادیم لذت با ما بزرگتر ها بودن را مزه کنند باز فکر میکردیم چقدر بزرگیم و الان با دیدن اینهمه ناملایمتی ها و دورنگیها و . . . اینبار غمگین که چرا اینقدر بزرگ شدیم . روزگاران خوش گذشته , امیریه و شاهپورو بازارچه هایش , دوران کودکی و همه آن چیزهایی که خوب بودند چه آنهایی که ما قدرش را ندانستیم و چه آنهایی که از ما ربودند همگی را یاد باد        
پینوشت :برای دیدن تصاویر و آشنایی با امیریه از زبان بچه هایش میتوانید به فیسبوک امیریه در پایین مراجعه کنید

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱, جمعه

سعدی

وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها

بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل

با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها

...ای مهر تو در دل‌ها وی مِهر تو بر لب‌ها

وی شور تو در سرها وی سِر تو در جان‌ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فرو شوید دست از همه درمان‌ها

گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید

چون عشق حرم باشد سهل است بیابان‌ها

هر تیر که در کیش است گر بر دل ریش آید

ما نیز یکی باشیم از جمله ی قربان‌ها

هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو

باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها

گویند مگو «سعدی» چندین سخن از عشقش

می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها

سعدی

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

تازه واردها . . .

قناری های ما از زمان راه اندازی اینجا هر از چند گاهی سوژه اینجا بوده اند, از این رو دیدم بی انصافیست دو عضو جدید که دیروز خریدم را مستثنی کنم . راستش متاسفانه انگوری مدتیست که سو یک چشمش را از دست داده و یک هفته ایی هم هست که یکی از پا هایش دچار نقرس شده که ایستادن برایش سخت گردیده البته خدا را شکر اشتهایش را دارد و جز این بیماری تقریبا سالم میباشد.
باری از آنجا که مار گزیده از ریسمان سیاه سفید میترسه و تجربه های تلخ گذشته که یکی از جفت ها وقتی میمرد دیگری تنها وغمگین میشد و پیدا کردن جفت تازه مقدور نبود باعث شدند قبل از وقوع اتفاق فکر چاره کنیم که این دو قناری را برای همین منظور تهیه کردیم که خوشبختانه از لحظه ورودشان انگوری هم کلی روحیه پیدا کرده و بهتر شده و بسیار هم شاد گشته از طرفی این دو خواهر و برادر تازه وارد تنها هفت هفته از عمرشان میگذرد و جوان هستند شور و حالی به قفس که نه به خانه بخشیده اند که باز خدا را شکر خیلی سریع هم بدون جنگ و جدل خو گرفتند.