‏نمایش پست‌ها با برچسب از گذشته ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از گذشته ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

گل صباح ( لاله عباسی) . . .

قدیما که از دنیای مجازی و امکاناتش خبری نبود مثل فیس بوک و غیره و ذالک بچه ها ی با ذوق بویژه دخترها دفتری بنام خاطرات و عقاید درست میکردند که بنا بر سلیقه خود از اینجا و آنجا عکسی و قطعه شعری را بریده و به صفحات آن میچسباندند و بعد در اختیار دوستان میگذاشتند که هم ملاحظه کنند و چیزی هم در آن بنویسند. باری کسی که این دفتر را بدست میگرفت کنجکاوانه آنرا ورق میزد تا به صفحات بعد برسد که گاها پیش میامد که به صفحایی بر میخورد که شاخه گل خشک شده ایی را در آغوش خود داشت که بی تفاوت وشتابان صفحه را ورق میزد غافل از آنکه بداند که این شاخه گل خشک و تکیده برای صاحبش که به آن میرسد هنوز هم همان عطر را دارد و یاد آور کسی یا لحظه ایست که با وجودش پیوند خورده است . به رسم سالها یم بویژه این دوران دوری به تابستان از راه رسیده سلامی میدهم و دفتر خاطرات دورانم را برون میکشم و جای تعجب ندارد که مانند همه مردم بخش عمده این دفترچه من که حال تنها گنجینه ایست که دارم نه تنها بیشترین صفحاتش که بیشترین خاطرات شیرین و رنگینش را تابستانها بخود اختصاص داده اند و برای همین هم خیلی برایم سخت است که از میان اینهمه یکی را انتخاب کنم که بوته گلهای زیبا و خوشبویی که مانند همان شاخه گل میان دفترچه من جا خوش کرده اند به فریادم میرسند ,عجبا که بعد از گذشت سالها و رفتن صاحبش هنوز عطر و بویشان را حس میکنم وخودرا در کنار باغچه شان که سالهاست ویران شده پیدا میکنم .اولین سال دهه چهل که دست روزگار برای جبران ناملایمتی هایش مرا به دامان مادر بزرگ انداخت, پیر زن از همان لحظه ورودم هر آنچه را که داشت تا زمانی که بیرون زدم به تساوی با من تقسیم کرد که چه بسا خیلی وقتها سهم بیشتری را نیز بمن داد که از آنها دیدار سالانه وطنش تبریز بود که همراهم میکرد که بیشتر این دیدارها در تابستان اتفاق میفتاد. تمامی مسافرتهایمان ویژگیهای خودرا داشتند که تماما از لحظه خروجمان از خانه تا بازگشتمان مالامال از خاطره بودند. مخصوصا چند سال اولیه که میزبانمان پدر بزرگ بود .خانه پدر بزرگ در راسته کوچه تبریز همان روضه رضوان کتابها بود که با مهر او در هم می آمیخت که گویی پای در بهشت گذاشته ایی که افسوس عمر این دوران هم کوتاه بودند. خانه قدیمی پدر بزرگ جز خودش که نازم را میکشید همه آنچه که شادم میکرد را یکجا داشت, از گربه ایی که در حیاط و دیوارهای و زیرزمینهایش جولان میداد و بچه هایش را دندان گرفته و جابجا میکرد و دایی هایی که یکی با آن سن و سالش برایم باد بادک درست میکرد و با هم هوا میکردیم و دیگری که شبها قصه پسرک تنبل و زیرک را موقع خواب تعریف میکرد و آن یکی که با رقص و ادا و حرکاتش بقول مادر بزرگ مرده را بخنده وامیداشت جدای آدمها ی آنجا حیاط خانه با حوضی که اجازه آبتنی در آن را داشتم و باغچه ایی که به پر و پای پدر بزرگ برای کمک کردن میپیچیدم . . . همگی سوگلی هایم بودند . باغچه پر از گل بود که بیشترین فضا را گلهایی احاطه کرده بودند که اگر چه شبیه هم بودند ولی هر کدام رنگ دیگری داشتند که در ساعاتی از روز باز و بسته میشدند و پدر بزرگ که به آنها گل صباح ( لاله عباسی) میگفت و برای اینکه مرا مشغول کند یادم میداد که دانه های سیاهی که در میان گلهای خشک شده آن است در بیاورم که او دوباره سال بعد بکارد و همین امرو علاقه ام به پدر بزرگ باعث شدند که به این گل دل ببندم .

چند سال بعد که دیگر پدر بزرگ نبود وخانه اش را فروخته بودند تابستان که به تبریز رفته بودیم در خانه عمه بزرگه در باغچه خانه اش چشمم به گل صباح های رنگارنگ شبیه خانه پدر بزرگ افتاد که مرا یاد پیر مرد انداختند از عمه خواستم که مقداری تخم آنها را بمن بدهد .دانه ها را به مادر بزرگ دادم که سال دیگر بکاریم .تمام سال در انتظار بهار بودم که برسد تا گل صباح ها رابکاریم . بالاخره زمان موعود رسید با مادر بزرگ با چه عشق و ذوقی آنها را کاشتیم ولی وقتی سبز شدند و گل دادند اولا تنها یکرنگ ارغوانی را داشتند و دیگر شکل و شمایلشان و طراوتشان با هم با گلهای پدر بزرگ فرق داشتند . وقتی با غم ودلخوری علت را از مادر بزرگ پرسیدم او گفت دلیلش میتواند خاک اینجا باشد . منکه ساده لوحانه به او گفتم خاک خاک است چه فرقی دارد , گفت : بالا فرقی وار هر توپراق وطن توپراقی اولماز ( چرا فرق دارد هر خاکی خاک وطن نمیشود).

گل لاله عباسی با صدای پری زنگنه بشنویید

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

از عاشقانه ها . . .

بعد از ظهر ها بچه ها آماده بودند تا با آمدنش بازیشان را قطع کنند و سلامش دهند. تنها بچه ها نبودند که همه اهل محله شان از ریز و درشت , پیر و جوان انتظارش را میکشیدند تا اورا که با زیبایی جادوییش به روپوش بی ریخت مدرسه اش جلوه و جلا خاصی میداد, بیاید و وقتی هم میامد باز همه منتظر بودند که اینبار با چادر کودری سفید گلدارش از خانه شان بیرون آید که حال او پروانه ایی را میماند که گلها از پی اش روان بودند و عطرشان را در گذر پخش میکردند تا اوست حسین مسگر در حالی که کوره اش را میدمید وادار کنند واژه جوانی از دست رفته اش رابا آهی که از نهادش بر میامد و با آن می آمیخت را لعنت کند , آقا عبد اله روی چهار پایه چوبیش که تکه های عاج را مرتب میکرد با چشمانش اورا تا مغاذه ابراهیم ماست بند چنان دنبال میکرد گویی از او برای مینیاتورهایش بهره میگرفت تا در قابهای خاتمش زندانیش کند . شاگرد لحاف دوز, آه که اگر خدا قسمت میکردی روی ساتین آبی لحاف شب عروسی با آستر دبیت علایش طاووسی را سوزن میزدم که . . . و بچه ها این عاشقان کوچک که دیگر تمایلی به ادامه بازی نداشتند حسرت میخوردند چرا بزرگتر نیستند . . .

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

ساری , ساری . . .

بجز زمان و مکان که باعث میشوند آدمی کسانی را بخاطر بیاورد بعضی چیزهایی هم هستند که گویی با کسانی عجین شده اند که با دیدن و یا شنیدنشان یاد شان بیفتی که در مورد خودم باید بگویم همیشه دیدن پودر لباسشویی که مادر بزرگ برایش فرق نمیکرد که چه نامی و مارکی داشته باشند فاب بود و البته آنهم تنها تاید را که ادایش برایش سخت بود رنگش را ساری ( زرد به زبان آذری ) میگفت قبول داشت و دیگری نوشابه های گازدار بودند که باز تمامی برایش لیمو ناد بودند و تنها کانادا درای که حلال بود وارد خانه ما میشد که طبیعتا به خاطر سختی نامش نام آنهم ساری بود و مورد سوم باطری بود که آنهم نامش پیل بود.وقتی برای خرید باطری قلمی برای چراغ قوه من میرفتیم مغاذه آقای ماهرو خرازی محل اوایل که تنها باطری ری او واک میفروخت مشکلی نداشتیم ,ولی بعدها که گربه نشان به بازار آمد و گویی با محاسبه مادر بزرگ رادیوی ترانزیستوری زودتر آنرا خالی کرده بود جنس خوبی نداشت از آن به بعد ساری سومی هم به لیست ما اضافه شد امروز وقتی فکر میکنم اگر بود که ایکاش بود اگر با لوفت هانزای آلمان بدیدنم میامد به هواپیما که طیاره میگفت و همیشه هم توضیح میداد که نام اولیه اش در زمان جنگ ایری پالان بوده ,باری حتما موقع بازگشت میگفت بالا ساری طیاره نین بلیطینی آل ( بلیط هواپیمای زرد را بخر ) و چهارمین ساری هم حال داشتیم.
پینوشت :
1/
وقتی دنبال تصویری برای این نوشته میگشتم به عکس بالا که مربوط میشود به سال 1955 بر خوردم که حتما سوفیا لورن را در عکس شناختید خلاصه دلم گرفت که شصت سال پیش فروشنده کالا برای اینکه محصولش را به بازار ما وارد کند به پلاکارد فارسی آنهم اندیشیده که در روزگار خوش گذشته در بروشورهای تمام محصولات وارده صفحه ایی هم فارسی بود ولی حالا متاسفانه سالهاست حتی از کالاهای ترک که جملگی چند خطی عربی دارند تا پاکت کاغذی مک دونالد و . . . حتی واژه ایی فارسی موجود نمیباشد .

2/کسانی که علاقه به نوستالژیها و کار عکاسان بزرگ جهان دارند میتوانند 60 سال زندگی سوفیا لورن از آغاز تا به امروز را در اینجا ببینید

3/این ساری را هم اینجا گوش کنید http://youtu.be/2hQtH6RzgmU

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

سوسن , سید و محله ما

یکروز قبل از مطلب قبلی طبق معمول هر روزه ساعت 5 صبح در ایستگاه ایستاده و متظر اتوبوس بودم و همینطور که از نسیم بهاری سحرگاهی و آواز پرنده ها لذت میبردم و گهگاهی رهگذری شتابزده از جلویم رد میشد نمیدانم آنموقع صبحی از کجا و بدون مقدمه ترانه ایی به یادم افتاد و طوری تسخیرم کرد که در طول روز ولم نکرد و کلی هم کلافه ام کرد نکته جالب اینکه منه بی هنر در طول زندگیم هرگز نتوانسته ام جوکی و آهنگی را بیاد بسپارم و حفظش کنم حال تا نیمی از این ترانه را داشتم بی وقفه زمزمه میکردم حال برای رفع کنجکاوی شما دوستان ترانه ایی از کارهای اولیه روانشاد فرخزاد و مربوط به دوران میخک نقره ایی که چند بیتش از این قرار است:
هرکی ندونه من میدونم آفتاب مهتاب چه رنگه/ هرکی ندونه من میدونم چشمای تو قشنگه
چشمانت آبیه هفت آسمونه/ نگهدارش دو ابروی کمونه
تیرمژگون بنه بر کنج ابرو . . .
خلاصه با هر جان کندنی بود خودرا چنگش خلاص کردم ولی تمام وقت مشغول آن بودم و فکر میکردم که از کجا آمد و چرا آمد, راحتم نمیگذاشت تا اینکه داستانش بیادم افتاد که باز به همان دوران خوش گذشته و صد ها بهتر از امروز بر میگشت و باز هم دختر محله ام گل همیشه بهار آسمان شعر میهنم نهیبم زد که
تنها صداست که میماند آری صدا همانهایی که که جذب ذره های زمان شده اند و من در این غربت که دلتنگشان میباشم دلیل پیدایش این ترانه وصدها خاطره دیگرمیگردند و مرا وادار میکنند گاه و بیگاه کوچه را با صدا هایش بیاد بیاورم . وقتی فکر میکنم میبینم کوچه مانند صحنه اپرایی بود که با کنار رفتن پرده شب و روشن شدنش با نور افکن آفتاب , اولین کس که ظاهر میشد که اتفاقا آخرین نفری بود که با ظهورش در غروب نمایش را بپایان میرساند, شیری دوره گرد که بر دو چرخه ایی با دو دبه آلومینیوی سوار بود با صدای بوقش سکوت مانده از شب محل را میشکست وغروب هم باز با همان بوقش مانند سر باز خانه شیپور شامگاه را مینواخت و هنوز او به آخر کوچه نرسیده سر کله علی آقا تفرشی که اوایل طبق به دوش که بعدها که حاج علی شد او نیز با دوچرخه با صدای بلندش سنگک تازه اش را تبلیغ میکرد او هم مثل شیری سر ظهر برای دومین بار در صحنه حاضر میشد بین این دو وورود هنر پیشه های بعدی آنتراک کوتاهی بود . حال دیگران وارد معرکه میشدند از کت شلواری و کاسه بشقابی و چوبکی و نمکی تا سلاخ جیگر فروش که ماند آب حوضی او هم سطلهایی بر دست داشت وپنبه زن و درخت پیوند زن و خیلی های دیگر با هم و جدا از هم یکی یکی با صدایشان پیدایشان میشد و بهانه ایی میشدند تا اهالی را برون بکشند تا فرصتی برای فخر السادات و اقدس خانم که پشت سر حاج خانم صفحه بگذارند و یا گیتی خانم و مهری خانم از سریال دیشب و اشکی که ریخته بودند بگویند و ما بچه ها دخترها عده ایی مشغول لی لی فرنگی و مواظب اینکه همبازیشان چشمانش موقه آ گفتن بسته باشد و ما شود و دسته دیگر حلقه زده با هم دختره گریه میکنه و زاری میکنه میخوندند و پسرها هم چندتایی روی پله حسن آقا با هسته تمبر هندی ها و چند تایی با توپ پلاستیکی مشغول بازی بودند و گوش بزنگ شنیدن صدای هنرپیشگان محبوب خود از بابا شهر فرنگی و پسرک آلاسکا فروش و پیرمرد فرفره و جغ جغه ایی و چرخیهای چغاله بادومی و ذغال اخته ایی و بادکنکی و غیره بودند که گاهی سید هم با صدای دو رگه گوشخراشش در این اپرا پیدایش میشد که فال حافظ و تصنیف های روز را میفروخت و با آن صدا نکره اش بدون آنکه واژه ایی را از قلم بیاندازد میخواند :
ز رود کارون بخدا برای من مانده بجا /شراره خاطره ها زعهد بشکسته ی ما
چو از تو ام یاد آید دلم به فریاد آید . . .

زندگی ادامه داشت و هنرپیشه هایی کم میشدند و کسان دیگری بنا به نیازها و فصول پیدایشان میشد و در این رهگذر ما هم بزرگ و بزرگتر و توقعمان و خواسته هایمان رنگ دیگری بخود میگرفت و دیگر صدای این کسان برایمان جالب که نبود برخی مواقع نق و نوقی و پرخاشی میکردیم. اما دروغ چرا اگر چه بزرگ شده بودیم برای بابا شهر فرنگی که معلوم نبود چه بسرش آمده بود و دیگر نمیامد دلتنگ بودیم او که در دوران نداریها , سینما و تلویزیون بچه ها بود. اما سید هنوز بود و او هم دیگر برای خودش مثل شیری و حاج علی که دیگر بجای نان نفت محله را بعهده داشت ,چهار چرخه ایی با چرخهای کالسکه برای خودش درست کرده بود و حله و هوله هایی مثل قره غروت و تمبرهندی و آلبالو خشکه و ذغال اخته و آدامس و عکسهای رنگی خواننده ها و هنرپیشه ها را میفروخت البته تصنیف و فال حافظ را همچنان داشت و حالا دور دور سوسن و آغاسی و دار دسته اش بود و اینبار با ترآنه آنها به سکوت محله خدشه وارد میکرد.
بستی تو تا بار سفر از خونه ی ما
خاموش و سرده بی تو این کاشونه ما
رفتی سفر ای بی خبر از ماتم دل
جای تو غم شد همدم و همخونه ی ما . . .
من که نوجوانی شده بودم , گاهی با من درد دل میکرد. روزی از فروش نرفتن تصنیفهایش گفت, منهم گفتم آخه سید قربون جدت اینجا که لاله زار نیست ,بچه ها گوگوش و داریوش و فرخزاد را دوست دارند نه این ترانه های کافه ایی و اتوبوسی را, یکی دو هفته ایی گذشت از خونه بیرون میامدم صدای سید را شنیدم که بن بست داریوش را با تم کوچه بازاری میخوند:
میونه این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه ی قدیمی ما کوچه ی بن بسته
دیوار کاهگلی یه باغ خشک
که پر از شعرای یادگاریه

از همانجا صدایش کردم سید و بطرفش دوان رفتم و گفتم تورو جدت فقط بفروش نخونش برای اینکه دشتش کور نشود, دوزار دادم بهش یک ورق ازهمان تصنیف داریوش خواستم . بدون آنکه نگاه کنم تا کرده و در جیبم گذاشتم سید بنده خدا هم به خواهش من گوش کرد دیگر نخواند , موقع خداحافظی دعایم کرد که از موقعی که این تصنیفها را میاورد ظهر نشده همه را میفروشد . کاری داشتم در نظام آباد که باید با اتوبوس میرفتم راه طولانی بود که دو اتوبوس باید عوض میکردم آنجا یاد تصنیف داریوش افتادم در آوردم بخوانم دیدم سید اشتباهی شب بود بیابان بود و ترانه هرکی ندونه را داده تازه فهمیدم این مرد سواد ندارد بلکه با شنیدن ترانه ها حفظشان میکند و گاهی هم برای همین بیت ها را پس و پیش میخواند .آنقدرترانه های تصنیف را در رفت و برگشت خواندم که سالها یادم بود و چند روز پیش گرفتاری من و زمزمه کردنم پیش زمینه اش همین داستان بود .
بعد از انقلاب دیگرهر چقدر گشتم و ازهرکسی که اورا میشناخت سراغش را گرفتم گویی اصلا وجود نداشت خلاصه دیگر هرگز سید را ندیدم وتازمانی که بودم دلتنگ دیدارش بودم و حالا بعد از سالها در غربت دلتنگ شنیدن صدای او و تمام بازیگران محل . . .
گوش میکنیم بیاد سید و تما تصنیف فروشها . . .

۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

نفرین به 12 . . .

حال که تعطیلات مدرسه ایی عید به نیمه رسیده است یاد دوران دبستانی خودم میفتم و عیدهایش , همان عیدهایی که از کوچک و بزرگ همه شاد بودیم و صدای قهقهه خنده هایمان با آواز پرندگان کوچک نغمه خوان شهر آسمان آبی بهاری آن را پر میکرد. همان زمانهایی که از این ساختمان های سر بفلک کشیده بیقواره و بی ریخت وجود نداشتندو همان آسمان آبی شهر چنان صاف و پاک بود که بقول دوست عزیزم عمو درویش از امیریه ما میشد برفهای سر قله کوه های شمیران را دید. آری در همین نیمه تعطیلات که دیگر بازار عید دیدنی و عیدی دادن ها از رواج میفتاد و کسبه و کارمندان به سر کار خود باز میگشتند ما بچه مدرسه ایی ها برایمان فرصتی بود که کفش و لباس عید را درگنجه ها گذاشته و لباسهای معمولی خود را پوشیده و بزنیم بیرون. باری ما پسرها که شیر بودیم و شمشیر دم را غنیمت شمرده هم عیدی هایی را که گرفته بودیم نفله میکردیم و هم به بازی های خود در کوچه پسکوچه ها که در سراسر سال جریان داشت ادامه میدادیم و همین باعث میشد تکالیف خود را که معلم بی انصاف تا آنجا که میتوانست بارمان کرده بود را از یاد ببیرم و یا اینکه پشت گوش بیاندازیم . خوش بحال دختر محله همانهایی که موش بودند و مثل خرگوش بودند و درسخوان و باعقل بودند هم عیدی هایشان دست نخورده میماند و هم مشقهایشان تمام شده بود ,ولی بازی ما ادامه داشت که 12 فروردین میرسید و دیگر وقت تنگ میشد و کوچه هم از ما خالی میشد و هر کدام از ما حتی بچه محل های خالی بند همکلاسی ما که همیشه در اولین انشای سال تازه که تعطیلات عید را چکار کردید به مسافرتهای نا رفته میرفتند ,همه ما خزیده در اتاقی از خانه خود با چهره ایی عبوس با دلهره ایی در دل تند تند به سیاه کردن دفاتر خود میپرداختیم و بدون استثنا هر کدام ازما از همان جایی که بودیم غرولند کنان به معلم نامرد بی انصاف ناسزایی میدادیم و به این روز 12 فروردین که خانه نشین شده بودیم که ادامه اش خراب شدن فردایمان که سیزده مان بود لعنتی نثارش میکردیم. صدای مادر بزرگ بلند میشد و بمن اعتراض میکرد معلم بیچاره چکار کنه چرا به روز زیبای خدا بد وبیراه میگی و نفرین میکنی؟ من به او میگفتم منکه تنها نیستم همه بچه های محل فحشش میدهند که فردایمان را هم خراب کرده است . مادر بزرگ میگفت اگر همگیتان وظیفه خودتان را میدانستید و تکلیفتان را بموقع انجام میدادید به این حال و روز نمی افتادید, بعد پیر زن مهربان استکان چایی جلویم میگذاشت و میگفت اینو بخور و بعدش شیطان را لعنت کن و یاد بگیر که سال دیگه این اشتباه را نکنی . اما من و بچه ها سال دیگر و سال دیگرش یاد که نگرفتیم هیچ ,همان اشتباه را تکرار و تکرار کردیم و به معلم هایمان و 12 فروردینهایمان هم ناسزاها نثار نمودیم .
و حال بعد از چهار دهه از آن زمان میگذرد و من با اینکه دیگر شاگرد دبستانی نیستم باز به معلم ها و 12 فروردینها نفرین میکنم اما افسوس که مادر بزرگ نیست و چایی تازه دمش ,که بخورم و بقول او لعنتی به شیطان بکنم و یاد بگیرم که با دوستانم بار دیگر اشتباه نکنیم .

۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه

خرافات , سرنوشت . .


به خرافات هرگز اعتقادی نداشته و بویژه حال که میهن دلخونم که به دست خرافه پرستها افتاده نفرت هم به بی اعتقادیم نیز افزون گشته خوشبختانه با آنکه در دامان مادر بزرگ پرورش یافته ام اما همان موجود دوست داشتنی خود با بیشتر هم سن وسالان خودش تافته جدا بافته بود و در کنار چندین اخلاق حسنه اش یکی هم ضدیتش با خرافات بود و گاهی هم برخی پدیده ها که عوام به قسمت و سرنوشت و غیره و ذالک میخوانند بالاجبار آنرا خواسته الهی میخواند القصه غرض از این مقدمه در دوروز گذشته در گیر سالروز تولد بودم که عده ایی 20 دیماه را برگزیده بودند و بقیه هم 10 ژانویه را که در مدارک بمیلادی چنین درج شده است و در طول این سه چهار سال گذشته که به این شهر کوچ کرده ایم به خاطر دوری راه یاران که توان آمدنشان نیست هرکدام از طریق یک وسیله ارتباطی پیام شادباشش را به من رسانده اما امسال برادر با پسر بزرگش طاقت نیاورده و به ارتباط تلفنی هم نتوانسته بود ند بسنده کنند که جمعه به دیدارم آمدند برادر جان که تنها یادگار والدین و یادآور دوسال خانواده چهارنفری ما میباشد و هم رنجم در دوسال بعدی در زندگی مشترک با بانویی که جانشین مادرشده بود و رهایی ما ازآ ن جهنم با قربانی شدن پدر در اوج جوانیش وهمینطور جدایی ما از همدیگر به طول یک دهه ونیم که آنهم باز داستانی و حکایتیست عجیب اما نه در حوصله این نوشته.
در همان دوران طفولیت وقتی از خدا به مادر یزرگ که برایم قدرتی مافوق به حساب میامد شکایت میکردم که چرا موش آزمایشگاهیش شده ام و همه چی را روی من آزمایش کرده و میکند و او با ذکر استغفر اللهی با گفتن پروردگار کسانی را که دوست دارد امتحان میکند آرامم میکرد بگذریم آنشب برادر آمد و در مقابل تعارف من که به زحمت افتاده ایی حرف همیشگیش را بیان کرد تو بابامی و .. با آنکه چهار سالی بزرگتر است در تلفنهای روزانه اش هم پیوسته بزبان میاورد که با این توضیح کوتاه میتوان پی برد که چه جایگاهی این موجود دوستداشتنی خود وخانواده اش نزد من میتوانند داشته باشند آری آن دو با حظورشان بهترین هدیه ایی را که میشود به کسی داد را ارزانیم داشتند و جشن کوچک ما خود تبدیل به خاطره ایی گشت که اگر عمری باقی بود روزگاری هم از آن بتوان سخن گفت بعد از رفتن آنها که سر از شیوازChivas Regal که برادر زاده آورده داغ بود مرا پرت کرد به دورترین زمانی که بیاد دارم تا دفتر ایام را از آن روز ورق بزنم و همین افکار هم خواب را دزدیدند تا صبح که نمیدانم چه انگیزه ایی مرا سوق داد تا عکسهای نجات یافته ایی از روزگارن گذشته که در غربت همرام دارم نگاهی بیاندازم که در آنجابا عکسی برخوردم که دلیل این نوشته شد.
زمانی که سرپرستی مرا مادر بزرگ پذیرفت داستانش خود حکایتی دیگر است تصمیم گرفت که برای زندگی شاید هم گریزی بود که او میخواست بزند برویم نجف که نزدیکترین وابسته اش مقیم آن دیار بود و تمامی زمینه ها را هم چیده بود برای همین منظور کت و شلوار زیبایی راکه خریده بود تنم کرده با پسر خاله برای ترجمه به عکاسی رقتیم که یادم میاید توی کوچه ایی در میدانشاه بود که عکسم را ضمیمه گذرنامه اش کنند که بتوانیم خارج شویم که متاسفانه به خاطر اینکه فامیلیهای ما یکی نبود که طبیعی هم بود او مادر مادرم بود و لازمه اش رضایت عمو قانونن لازم بود که واضح بود که تن نخواهد داد برنامه ما بهم خورد . در ادامه زمانی که پدر در قید حیات بود برادر نتوانسته بود با ازدواج پدر و همسر او کنار بیاید و روزها که پدر نبود میزد بیرون شب بنده خدا دنبال یافتنش تا اینکه شخص محترمی که از داستان با خبر میشود از پدر میخواهد که اجازه دهد اورا بعنوان فرزند خوانده با خودش که عازم خارج از کشور است ببرد که پدر با یک ساعت مچی به دیدار وی میرود ضمن سپاسگذاری از لطف وی مخالفت خودرا اعلام میکند که بعد ها سالها موضوع بحث ما بودکه حق هم با پدر بود که بنده خدا خبر از کوتاهی عمرش نداشت که چه بهتر هم که نداشت چه بسا رضایتش باعث میشد که این یگانه را امروز نداشته باشم . القصه همین دو حکایت اختصار شده باعث شد که بفکر فرو بروم حال که چه من و چه برادر در خارج هستیم که در آنزمان که نتوانستیم بیرون برویم حتی فکرش را هم نمیکردیم چنین شود آیا این همان قسمت است که مردم کوچه وبازار میگویند ویا . . .
این ترانه خاطره انگیز از پل آنکا که هم سن خودم میباشد You are my destiny - Paul Anka بشنویید