۱۳۸۷ دی ۲۲, یکشنبه

خرافات , سرنوشت . .


به خرافات هرگز اعتقادی نداشته و بویژه حال که میهن دلخونم که به دست خرافه پرستها افتاده نفرت هم به بی اعتقادیم نیز افزون گشته خوشبختانه با آنکه در دامان مادر بزرگ پرورش یافته ام اما همان موجود دوست داشتنی خود با بیشتر هم سن وسالان خودش تافته جدا بافته بود و در کنار چندین اخلاق حسنه اش یکی هم ضدیتش با خرافات بود و گاهی هم برخی پدیده ها که عوام به قسمت و سرنوشت و غیره و ذالک میخوانند بالاجبار آنرا خواسته الهی میخواند القصه غرض از این مقدمه در دوروز گذشته در گیر سالروز تولد بودم که عده ایی 20 دیماه را برگزیده بودند و بقیه هم 10 ژانویه را که در مدارک بمیلادی چنین درج شده است و در طول این سه چهار سال گذشته که به این شهر کوچ کرده ایم به خاطر دوری راه یاران که توان آمدنشان نیست هرکدام از طریق یک وسیله ارتباطی پیام شادباشش را به من رسانده اما امسال برادر با پسر بزرگش طاقت نیاورده و به ارتباط تلفنی هم نتوانسته بود ند بسنده کنند که جمعه به دیدارم آمدند برادر جان که تنها یادگار والدین و یادآور دوسال خانواده چهارنفری ما میباشد و هم رنجم در دوسال بعدی در زندگی مشترک با بانویی که جانشین مادرشده بود و رهایی ما ازآ ن جهنم با قربانی شدن پدر در اوج جوانیش وهمینطور جدایی ما از همدیگر به طول یک دهه ونیم که آنهم باز داستانی و حکایتیست عجیب اما نه در حوصله این نوشته.
در همان دوران طفولیت وقتی از خدا به مادر یزرگ که برایم قدرتی مافوق به حساب میامد شکایت میکردم که چرا موش آزمایشگاهیش شده ام و همه چی را روی من آزمایش کرده و میکند و او با ذکر استغفر اللهی با گفتن پروردگار کسانی را که دوست دارد امتحان میکند آرامم میکرد بگذریم آنشب برادر آمد و در مقابل تعارف من که به زحمت افتاده ایی حرف همیشگیش را بیان کرد تو بابامی و .. با آنکه چهار سالی بزرگتر است در تلفنهای روزانه اش هم پیوسته بزبان میاورد که با این توضیح کوتاه میتوان پی برد که چه جایگاهی این موجود دوستداشتنی خود وخانواده اش نزد من میتوانند داشته باشند آری آن دو با حظورشان بهترین هدیه ایی را که میشود به کسی داد را ارزانیم داشتند و جشن کوچک ما خود تبدیل به خاطره ایی گشت که اگر عمری باقی بود روزگاری هم از آن بتوان سخن گفت بعد از رفتن آنها که سر از شیوازChivas Regal که برادر زاده آورده داغ بود مرا پرت کرد به دورترین زمانی که بیاد دارم تا دفتر ایام را از آن روز ورق بزنم و همین افکار هم خواب را دزدیدند تا صبح که نمیدانم چه انگیزه ایی مرا سوق داد تا عکسهای نجات یافته ایی از روزگارن گذشته که در غربت همرام دارم نگاهی بیاندازم که در آنجابا عکسی برخوردم که دلیل این نوشته شد.
زمانی که سرپرستی مرا مادر بزرگ پذیرفت داستانش خود حکایتی دیگر است تصمیم گرفت که برای زندگی شاید هم گریزی بود که او میخواست بزند برویم نجف که نزدیکترین وابسته اش مقیم آن دیار بود و تمامی زمینه ها را هم چیده بود برای همین منظور کت و شلوار زیبایی راکه خریده بود تنم کرده با پسر خاله برای ترجمه به عکاسی رقتیم که یادم میاید توی کوچه ایی در میدانشاه بود که عکسم را ضمیمه گذرنامه اش کنند که بتوانیم خارج شویم که متاسفانه به خاطر اینکه فامیلیهای ما یکی نبود که طبیعی هم بود او مادر مادرم بود و لازمه اش رضایت عمو قانونن لازم بود که واضح بود که تن نخواهد داد برنامه ما بهم خورد . در ادامه زمانی که پدر در قید حیات بود برادر نتوانسته بود با ازدواج پدر و همسر او کنار بیاید و روزها که پدر نبود میزد بیرون شب بنده خدا دنبال یافتنش تا اینکه شخص محترمی که از داستان با خبر میشود از پدر میخواهد که اجازه دهد اورا بعنوان فرزند خوانده با خودش که عازم خارج از کشور است ببرد که پدر با یک ساعت مچی به دیدار وی میرود ضمن سپاسگذاری از لطف وی مخالفت خودرا اعلام میکند که بعد ها سالها موضوع بحث ما بودکه حق هم با پدر بود که بنده خدا خبر از کوتاهی عمرش نداشت که چه بهتر هم که نداشت چه بسا رضایتش باعث میشد که این یگانه را امروز نداشته باشم . القصه همین دو حکایت اختصار شده باعث شد که بفکر فرو بروم حال که چه من و چه برادر در خارج هستیم که در آنزمان که نتوانستیم بیرون برویم حتی فکرش را هم نمیکردیم چنین شود آیا این همان قسمت است که مردم کوچه وبازار میگویند ویا . . .
این ترانه خاطره انگیز از پل آنکا که هم سن خودم میباشد You are my destiny - Paul Anka بشنویید

۲ نظر:

NeghNeghoo گفت...

حسین عزیز
تولدت مبارک وپیوسته دلت شاد ولبت خندان باد.

سپیده گفت...

سلام بر دوست خوبم
ممنونم از لطفتون
خدا رفتگان شما را هم بیامرزد
عجب زندگی پر فرازو نشیبی داشتید به قول قدیمی ها خدا عاقبتمان را به خیر کند
تولدتون هم با تاخیر مبارک