۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

اصالت . . .



همانگونه که هیچ شمعی برای پروانه های پلاستیکی اشکی نمیریزد, هیچ زنبوری هم بر روی گل کاغذی نمیشیند !!!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

افسانه . . .




از تجربه سالهایم آموختم که دشمنی مرغ سقا افسانه ایی بیش نیست , دشمنان ماهی کوچولوهای دگر اندیش خود ماهیان هم جنسشان میباشند.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

از عاشقانه ها . . .

بعد از ظهر ها بچه ها آماده بودند تا با آمدنش بازیشان را قطع کنند و سلامش دهند. تنها بچه ها نبودند که همه اهل محله شان از ریز و درشت , پیر و جوان انتظارش را میکشیدند تا اورا که با زیبایی جادوییش به روپوش بی ریخت مدرسه اش جلوه و جلا خاصی میداد, بیاید و وقتی هم میامد باز همه منتظر بودند که اینبار با چادر کودری سفید گلدارش از خانه شان بیرون آید که حال او پروانه ایی را میماند که گلها از پی اش روان بودند و عطرشان را در گذر پخش میکردند تا اوست حسین مسگر در حالی که کوره اش را میدمید وادار کنند واژه جوانی از دست رفته اش رابا آهی که از نهادش بر میامد و با آن می آمیخت را لعنت کند , آقا عبد اله روی چهار پایه چوبیش که تکه های عاج را مرتب میکرد با چشمانش اورا تا مغاذه ابراهیم ماست بند چنان دنبال میکرد گویی از او برای مینیاتورهایش بهره میگرفت تا در قابهای خاتمش زندانیش کند . شاگرد لحاف دوز, آه که اگر خدا قسمت میکردی روی ساتین آبی لحاف شب عروسی با آستر دبیت علایش طاووسی را سوزن میزدم که . . . و بچه ها این عاشقان کوچک که دیگر تمایلی به ادامه بازی نداشتند حسرت میخوردند چرا بزرگتر نیستند . . .

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

نیلوفر های انزلی . . .

حسرت نبرم به خواب ان مرداب
كارام درون دشت شب خفته ست
دريايم و نيست باكم از طوفان
دريا همه عمر خوابش اشفته ست




نمیدانم گرمای بیسابقه حدود 30 درجه این روزهای اینجا یا این شعر شفیعی کدکنی ویا دلتنگیهای سالهایم مرا بردند به مرداب انزلی . . .


روزگاران خوش مرداب و نیلوفرهای آبی یا دریاییش* یاد باد .


*(تا آنجا که من اطلاع دارم بعضی ها به نیلوفر آبی ,نیلوفر دریا هم میگویند که هر دو نام زیبنده این گل زیباست.)


۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

روز جهانی مادر . . .



Happy Mother's Day




روز جهانی مادر به همه مادران عزیز مبارک باد !!!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

ساری , ساری . . .

بجز زمان و مکان که باعث میشوند آدمی کسانی را بخاطر بیاورد بعضی چیزهایی هم هستند که گویی با کسانی عجین شده اند که با دیدن و یا شنیدنشان یاد شان بیفتی که در مورد خودم باید بگویم همیشه دیدن پودر لباسشویی که مادر بزرگ برایش فرق نمیکرد که چه نامی و مارکی داشته باشند فاب بود و البته آنهم تنها تاید را که ادایش برایش سخت بود رنگش را ساری ( زرد به زبان آذری ) میگفت قبول داشت و دیگری نوشابه های گازدار بودند که باز تمامی برایش لیمو ناد بودند و تنها کانادا درای که حلال بود وارد خانه ما میشد که طبیعتا به خاطر سختی نامش نام آنهم ساری بود و مورد سوم باطری بود که آنهم نامش پیل بود.وقتی برای خرید باطری قلمی برای چراغ قوه من میرفتیم مغاذه آقای ماهرو خرازی محل اوایل که تنها باطری ری او واک میفروخت مشکلی نداشتیم ,ولی بعدها که گربه نشان به بازار آمد و گویی با محاسبه مادر بزرگ رادیوی ترانزیستوری زودتر آنرا خالی کرده بود جنس خوبی نداشت از آن به بعد ساری سومی هم به لیست ما اضافه شد امروز وقتی فکر میکنم اگر بود که ایکاش بود اگر با لوفت هانزای آلمان بدیدنم میامد به هواپیما که طیاره میگفت و همیشه هم توضیح میداد که نام اولیه اش در زمان جنگ ایری پالان بوده ,باری حتما موقع بازگشت میگفت بالا ساری طیاره نین بلیطینی آل ( بلیط هواپیمای زرد را بخر ) و چهارمین ساری هم حال داشتیم.
پینوشت :
1/
وقتی دنبال تصویری برای این نوشته میگشتم به عکس بالا که مربوط میشود به سال 1955 بر خوردم که حتما سوفیا لورن را در عکس شناختید خلاصه دلم گرفت که شصت سال پیش فروشنده کالا برای اینکه محصولش را به بازار ما وارد کند به پلاکارد فارسی آنهم اندیشیده که در روزگار خوش گذشته در بروشورهای تمام محصولات وارده صفحه ایی هم فارسی بود ولی حالا متاسفانه سالهاست حتی از کالاهای ترک که جملگی چند خطی عربی دارند تا پاکت کاغذی مک دونالد و . . . حتی واژه ایی فارسی موجود نمیباشد .

2/کسانی که علاقه به نوستالژیها و کار عکاسان بزرگ جهان دارند میتوانند 60 سال زندگی سوفیا لورن از آغاز تا به امروز را در اینجا ببینید

3/این ساری را هم اینجا گوش کنید http://youtu.be/2hQtH6RzgmU

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

برای عقاب آسیا دعا کنید . . .

آتيلا حجازي در گفت‌وگو با ايسنا، درباره آخرين شرايط ناصر حجازي گفت: پدرم شرايط خوبي ندارد. من فقط از مردم مي خواهم كه براي بهبودي حال پدرم دعا كنند، غير از دعا كاري از دست ما بر نمي‌آيد. اين تنها كاري است كه مي‌توانيم در اين شرايط انجام دهيم.

در جریان بازی الاتحاد و پرسپولیس, طرفداران این تیم ناصر حجازی راتشویق کرده و برای بهبودیش دعا کردند .

به قلم بهناز شفیعی (همسر ناصر حجازی)



یادش به خیر، اویل سال دانشجویی در دانشگاه عالی ترجمه زبان تهران- بالاتر از چهار راه امیر اکرم-چنددانشجوی پسر و دختر شاد و بی خیال در " کافه تریا" ی دانشکده جمع می شدیم و گپ می زدیم. یکی از آن روزهای بی تکرار ناصر هم آمد و هم سفره ما شد.از همان روز نگاهمان به یکدیگر گره خورد و...درمیان آن همه آدم ناصر بود که هم بغض و هم قدم کوچه های تنهایی و گریه های بی بهانه من شد .یادش به خیر، چندسالی گذشته تا بالاخره " ناصر" به خواستگاری ام آمد. پدرم نه اورا می شناخت و نه فوتبال را اما به عوض اش " محمد" برادرم هم فوتبال را می شناخت و هم ناصر را خیلی دوست می داشت ولی من نه آن بودم و نه این من گمشده ام را یافته بودم واین از همه مهم تر بود. ازهمان نگاه اول ادامه . . .

۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

منوچهر هم یادش بخیر . . .


منوچهر سخایی، از چهره‌های قدیمی موسیقی پاپ در گذشت
  


 وقتی تیتر بالا را در یکی از وبسایتهای خبری دیدم باورش برایم سخت بود. همین سپتامبر گذشته که چند ماهی بیش نیست که من از او یاد ی کرده و برایش نوشته بودم . منوچهر یادگاری از دوران خوش گذشته بود و بیشتر از هر خواننده ایی مرا یاد امیریه میانداخت بطوری که هر وقت در اینجا  احساس دلتگی میکردم و دلم هوای محله را میکرد بسراغش میرفتم .  اصلا بیشتر ترانه هایش گویی با حال و هوای محله ما ساخته شده بود از کلاغها یش که حکایت کلاغهای غروب امیریه بود  تا سیه موهایی که گیسو افشون میکردند و  تند تندپنجره هایی که در کوچه ها   بخاطرشان باز میشدند منوچهر در آن روزگاران با ترانه هایش اصلا با ما عجین شده بود و گویی زندگی میکرد .  از عروسی هایمان  تا اردوهایی که میرفتیم تا لب دریا با ما بود که امروز تنها  با حسرت باید گفت قدیما یادش بخیر  که دلا هم آشیون بودند . . . اما افسوس که گذشته ها گذشته و دیگه بر نمیگرده
 روحش شاد و جایش همواره سبز

۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

عید پاک . . .

عید پاک (رستاخیز عیسی ) بر مسیحیان جهان بویژه به هموطنان عزیز مسیحی مبارک باد.

در آلمان هر سال در این ایام عید پاک که از جمعه روز به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح آغاز و با رستاخیزش در یکشنبه و جشن این بپاخاستن او در دوشنبه بپایان میرسد, اگر هوا مانند امسال روی خوش نشان دهد تعطیلی چهار روزه ایده الی را میسازد . عید پاک عید خانواده هاست که فرزندان کوچ کرده آنها فرصت را غنیمت شمرده و بدیدنشان میروند و مانند کریسمس در کنار هم جشن میگیرند. عید پاک نیز مانند کریسمس عید بچه هاست که اینبار خرگوش مانند بابا نویل برایشان هدیه میاورد و در گوشه خانه پنهان میکند که در روز عید آنرا پیدا کنند . هر ساله یکی دو ماه مانده به عید خرگوشهای شکلاتی و تخم مرغهای رنگی در قفسه ها و ویترین فروشگاه ها جا میگیرند که بخاطر همین به آن عید خرگوش و یا عید تخم مرغ هم میگویند .((بیاد میاورم که زنده یاد مادر بزرگ همیشه در این ایام از روزگارانی یاد میکرد که در شهرش تبریز در چنین زمانی تخم مرغ ارزان و فراوان میشد که مردم دل سیر تخم مرغ میخوردند ))
البته برای آگاهی بد نیست بدانید که پنج شنبه قبل از جمعه مصلوب شدن عیسی را پنجشنبه سبز میگویند و خیلی ها اسفناج و تخم مرغ میخورند. خلاصه چه کریسمس تولد این پیامبر صلح دوست که هرگز با شمشیر به تبلیغ دینش نپرداخت و چه روز مرگ مظلومانه اش که بر صلیب میخکوب شد همراه باشادی و شعف برای پیروانش میباشد که البته قبل از اینکه حسرت بخوریم که چرا دین ما عاری از اینهاست باید برای هموطنان مسیحی خود افسوس بخوریم که چرا آنها نمیتوانند با آرامش و آزادی مراسم خوشان را برگزار کنند و باید متاثر بشیم وقتی میبینیم قرنهاست این عزیزان بنابر قوانین رایج مملکتی, شهروندان درجه دو و یا کمتر بوده اند و هستند. حال شاید عده ایی جیغ بنفش بکشند و سینه بدرند که در رژیم قبلی حق و حقوق اینان پایمال نمیشد, مدرسه کوشش مریمی داشتند و باشگاه آراراتی و چند تا کلیسا و . . . که البته باید بگویم آری مقایسه حال و آنزمان بمانند مقایسه بهشت و جهنم میباشد اما با وصف این در همان حکومت سابق هم حق و حقوق اینها آنگونه که در جوامع مدنی و مدرن باب میباشد ادا نمیشد من که بیاد ندارم نخست وزیری و وزیری و ارتشبدی و . . . غیر مسلمان داشته بودیم . در ادامه باید بگویم اینبار برای باید برای خودمان متاسف باشیم که بی رحم تر از حکومتها و قوانینشان رفتار و برخورد ما با این هموطنان بوده و هست چه با سکوتمان در مقابل حق کشی ها چه بی اعتنایی مان به مراسم ها و فرهنگشان و از همه بدتر همراه شدن با مردان خدا و مفتی هایمان و پذیرش کورکورانه فتواهای غیر بشریشان آنها را نجسش میخوانیم و ظرفشان را جدا میگذاریم و . . .

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

یک گل بهار نیست . . .




یک گل بهار نیست

صد گل بهار نیست

حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست

وقتی

پرنده‌ها همه خونین‌بال

وقتی ترانه‌ها همه اشک‌آلود

وقتی ستاره‌ها همه خاموشند

وقتی که دست‌ها با قلب خون‌چکان

در چارسوی گیتی

هر جا به استغاثه بلند است

آیا کسی طلوع شقایق را

در دشت شب‌گرفته تواند دید‌؟

وقتی بنفشه‌های بهاری

در چارسوی گیتی

بوی غبار وحشت و باروت می‌دهند

آیا کسی صفای بهاران را

هرگز گلی به کام تواند چید‌؟

وقتی که لوله‌های بلند توپ

در چارسوی گیتی

در استتار شاخه و برگ درخت‌هاست

این قمری غریب

روی کدام شاخه بخواند‌؟

وقتی که دشت‌ها

دریای پرتلاطم خون است

دیگر نسیم زورق زرین صبح را

روی کدام برکه براند‌؟

کنون که آدمی

از بام هفت گنبد گردون گذشته است

گردونه زمین را

از اوج بنگریم

از اوج بنگریم

ذرات دل به دشمنی و کینه داده را

وزجان و دل به جان و دل هم فتاده را

از اوج بنگریم و ببینیم

در این فضای لایتناهی

از ذره کمترانیم

غرق هزار گونه تباهی

از اوج بنگریم و ببینیم

آخر چرا به سینه انسان دیگری

شمشیر می‌زنیم‌؟

ما ذره‌های پوچ

در گیر و دار هیچ

در روی کوره‌راه سیاهی که انتهاش

گودال نیستی است

آخر چگونه تشنه به خون برادرانیم‌؟

از اوج بنگریم

انبوه کشتگان را

خیل گرسنگان را

انباشته به کشتی بی لنگر زمین

سوی کدام ساحل تا کهکشان دور

سوغات می‌بریم‌؟

ایا رهایی بشریت را

در چارسوی گیتی

در کائنات یک دل امیدوار نیست‌؟

آیا درخت خشک محبت را

یک برگ در سبز در همه شاخسار نیست‌؟

دستی برآوریم

باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم

روزی که آدمی

خورشید دوستی را

در قلب خویش یافت

راه رهایی از دل این شام تار هست

و آن‌جا که مهربانی لبخند می‌زند

در یک جوانه نیز شکوفه بهار هست


فریدون مشیری

۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

آخه بهاره . . .

کسی که در مقابل ظلم سکوت میکنه از ظالمان است و کسی که آنرا توجیه میکنه جانی و تبه کار . . . بهار برای من با شادی و دعاهای مادر بزرگ با دیدن اولین جوانه های گلدانهایش که توانسته بودند از سرمای زمستانی دیگر جان سالم بدر ببرند شروع میشد و بعد هم ردش را در دفتر انشای هر ساله من که بهار را تعریف کنید بجا میگذاشت * و میرفت سراغ باغچه کوچک حیات خانه که سبزش کند و بعدش هم ازدر خانه میزد بیرون وارد کوچه میشد تا خودش را به درختان امیریه برسونه . بهار مهربان درطول راهش تک درختان توت وسط کوچه سعادت و جلوی سقا خونه را که خوراک کرم ابریشم هایمان بودو تمامی درختچه تنهایی را که در گوشه کوچه پسکوچه ها افتاده بودند و هنوز در خواب زمستانی بسر میبردند را از یاد نمیبرد بیدارشان میکردو دستی هم به سر و صورت آنها میکشید .
درختان امیریه همگی از اولیش که نبش راه آهن با پلاک 1 ** خود نمایی میکرد تا آخرینش که ته پهلوی و کنار تجریش بود با پلاکی که شماره چندین رقمی . . . . را بر سینه خود داشت ماه ها منتظرش بودند که با آمدنش جملگی چادر سبز خودرا پهن میکردند و ساکنان مهاجر خودرا به آشیانشان برای زندگی دوباره و جشن و پایکوبی و نغمه خانی روی ساقه های نورسته تر و شاداب خود دعوت میکردند . این سبزهای استوار با آن مرغان خوش الحان دست بدست هم داده روز و روزگاری خوش را به ما اهالی محل ارزانی میداشتند و کسبه با معرفت دو طرف خیابان برای قدر دانی سطل آبی از جوی کنارشان اگر چه آلوده درهر سمت خیابان پایشان میریختند و آنها هم با سپاسی بیکران با دل و جان مینوشیدند . آری درختان امیریه این اسطوره های زنده گواهان روزگاران خوش و ناخوش که هرکدام به اندازه هزاران کتاب حکایات گفته و ناگفته در دل و برگ و پیکرشان دارند با بزرگواری تنه خود را در اختیار بچه های محل میگذاشتند تا در نبود فیس بوک و دار و دسته اش اگر چه به قیمت زخمی شدنشان سنگ صبور آنان باشد که یادگاری هایشان را بر آن درج کنند و واژه های دوستانه خودرا بنویسند و از عشق های عیان و نهان و به زبان رانده نشده خود را با قلبی شکافته شده با پیکانی . . . رویش حک کنند و شاید سبز شدن هر ساله شان هم نه برای زنده بودن خودشان که برای زنده نگاه داشتن همان عشق ها و احساسات پاک و بی آلایش بود و رشد و نمو و قد کشیدنشان هم برای باز شدن جا برای بقیه که آنها هم حرف هایشان را ثبت کنند , اینها و ده ها و صدها . . . عامل دیگر انگیزه هایی بودند که آدمی را وادار میکردند از بهاربگه وبرای بهار بنویسه ولی امروز اگر چه بهار هنوز سبزه و درختان امیریه هم بنا به عادت چادرسبزشان را هم پهن میکنند ولی متاسفانه به همان اندازه دلیل وبهانه تلخ وجود دارند از نبرد تبر با پیکرهای سبزافرا و سرو . . . گرفته تا ستیز داس با شقایق و آلاله ها و سوختن جنگلها . . . که مانع میگردند از بهار گفت و برای بهار نوشت.


*آخ که چقدر دلم برای انشا های کلیشه ایی همکلاسی ها که برخی از کتابهای انشا و برخی از نثر والدینشان عاریت میگرفتند تنگ شده است.

** تقریبادر اواخر دهه چهل حکومت سابق درختان را در شهر در خانه و برون سر شماری نمودند و برای قطع کردن بی دلیلشان جریمه تعیین کردند و در همین راستا درختان امیریه و در امتدادش پهلوی هر کدام پلاکی با نمره ایی نصیبشان شد.

۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

بهاری دیگر بی تو . . .


کوچه وقتی که نباشی، رگ خشکیده شهره

ماه، تو گوش خونه گفته، دیگه با پنجره قهره

سقف دلبستگی بی تو، واسه من سایه نداره

دلم از روزی که رفتی، دیگه همسایه نداره

تو پی کدوم ستاره پشت ابرا خونه کردی



دومین بهار رسید و امروز عمر عیدش هم , همچو عمر کوتاه تو بسر رسید, اما باور کن اگرچه این جدایی حالا برای خودش عمری شده اما من هنوز رفتنت را باور ندارم و مانند تمام این سالهای هجرتم از دور با خاطراتت زندگی میکنم مثل دیروز که سوار قطار بودم تمام راه بتو فکر میکردم و آخرین سفر قطاری که در آنجا از بخت یاری با تو داشتم. سفری فراموش نشدنی که آخرین باری که برای دیدنمان آمده بودی و دفتر خاطرات مشترکمان را ورق میزدیم وقتی به آن رسیدیم با هم آه کشیدیم و بازی روزگار را ,جدایی ها را ,لعن کردیم و بعد با مرورش به شادی و احساسمان از آن قطار سواری که شباهتی به قطار سواری بچگیمان دراتوبان کودک امیریه داشت مانند لحظه لحظه های سفرمان خندیدیم و به هم قول دادیم که روزی و روزگاری راهم به وطن کج شد برای زنده کردن خاطره آن سفر مجددا دوتایی ان را طی کنیم و من بعد از بازگشتت سالها به آن دم و سفری که باهم خواهیم داشت لحظه شماری میکردم که خبر رسید طاقت نیاوردی و زدی زیر قولت و تنهایی قطاری را سوار شدی و رفتی که تورا هرگز باز نخواهد گرداند .