
همانگونه که هیچ شمعی برای پروانه های پلاستیکی اشکی نمیریزد, هیچ زنبوری هم بر روی گل کاغذی نمیشیند !!!
کوچه ای هست که قلب من آن را // از محلههای کودکی ام دزديده است
نمیدانم گرمای بیسابقه حدود 30 درجه این روزهای اینجا یا این شعر شفیعی کدکنی ویا دلتنگیهای سالهایم مرا بردند به مرداب انزلی . . .
روزگاران خوش مرداب و نیلوفرهای آبی یا دریاییش* یاد باد .
*(تا آنجا که من اطلاع دارم بعضی ها به نیلوفر آبی ,نیلوفر دریا هم میگویند که هر دو نام زیبنده این گل زیباست.)
بجز زمان و مکان که باعث میشوند آدمی کسانی را بخاطر بیاورد بعضی چیزهایی هم هستند که گویی با کسانی عجین شده اند که با دیدن و یا شنیدنشان یاد شان بیفتی که در مورد خودم باید بگویم همیشه دیدن پودر لباسشویی که مادر بزرگ برایش فرق نمیکرد که چه نامی و مارکی داشته باشند فاب بود و البته آنهم تنها تاید را که ادایش برایش سخت بود رنگش را ساری ( زرد به زبان آذری ) میگفت قبول داشت و دیگری نوشابه های گازدار بودند که باز تمامی برایش لیمو ناد بودند و تنها کانادا درای که حلال بود وارد خانه ما میشد که طبیعتا به خاطر سختی نامش نام آنهم ساری بود و مورد سوم باطری بود که آنهم نامش پیل بود.وقتی برای خرید باطری قلمی برای چراغ قوه من میرفتیم مغاذه آقای ماهرو خرازی محل اوایل که تنها باطری ری او واک میفروخت مشکلی نداشتیم ,ولی بعدها که گربه نشان به بازار آمد و گویی با محاسبه مادر بزرگ رادیوی ترانزیستوری زودتر آنرا خالی کرده بود جنس خوبی نداشت از آن به بعد ساری سومی هم به لیست ما اضافه شد امروز وقتی فکر میکنم اگر بود که ایکاش بود اگر با لوفت هانزای آلمان بدیدنم میامد به هواپیما که طیاره میگفت و همیشه هم توضیح میداد که نام اولیه اش در زمان جنگ ایری پالان بوده ,باری حتما موقع بازگشت میگفت بالا ساری طیاره نین بلیطینی آل ( بلیط هواپیمای زرد را بخر ) و چهارمین ساری هم حال داشتیم.
به قلم بهناز شفیعی (همسر ناصر حجازی)
در آلمان هر سال در این ایام عید پاک که از جمعه روز به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح آغاز و با رستاخیزش در یکشنبه و جشن این بپاخاستن او در دوشنبه بپایان میرسد, اگر هوا مانند امسال روی خوش نشان دهد تعطیلی چهار روزه ایده الی را میسازد . عید پاک عید خانواده هاست که فرزندان کوچ کرده آنها فرصت را غنیمت شمرده و بدیدنشان میروند و مانند کریسمس در کنار هم جشن میگیرند. عید پاک نیز مانند کریسمس عید بچه هاست که اینبار خرگوش مانند بابا نویل برایشان هدیه میاورد و در گوشه خانه پنهان میکند که در روز عید آنرا پیدا کنند . هر ساله یکی دو ماه مانده به عید خرگوشهای شکلاتی و تخم مرغهای رنگی در قفسه ها و ویترین فروشگاه ها جا میگیرند که بخاطر همین به آن عید خرگوش و یا عید تخم مرغ هم میگویند .((بیاد میاورم که زنده یاد مادر بزرگ همیشه در این ایام از روزگارانی یاد میکرد که در شهرش تبریز در چنین زمانی تخم مرغ ارزان و فراوان میشد که مردم دل سیر تخم مرغ میخوردند ))
بهار برای من با شادی و دعاهای مادر بزرگ با دیدن اولین جوانه های گلدانهایش که توانسته بودند از سرمای زمستانی دیگر جان سالم بدر ببرند شروع میشد و بعد هم ردش را در دفتر انشای هر ساله من که بهار را تعریف کنید بجا میگذاشت * و میرفت سراغ باغچه کوچک حیات خانه که سبزش کند و بعدش هم ازدر خانه میزد بیرون وارد کوچه میشد تا خودش را به درختان امیریه برسونه . بهار مهربان درطول راهش تک درختان توت وسط کوچه سعادت و جلوی سقا خونه را که خوراک کرم ابریشم هایمان بودو تمامی درختچه تنهایی را که در گوشه کوچه پسکوچه ها افتاده بودند و هنوز در خواب زمستانی بسر میبردند را از یاد نمیبرد بیدارشان میکردو دستی هم به سر و صورت آنها میکشید .