
۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه
۱۳۸۷ خرداد ۴, شنبه
استخر معینی
معینی را دوست داشتیم چند نفر دوستان قرار میگذاشتیم که بعد ازظهر وبعد از ناهار برویم .
استخر دارای چند دوش بود چند دقیقه ایی طول میکشید تا نوبت برسد دوش ها بیشتر شبیه فواره تا دوش , که از همه جای آن آب بیرون میزد خود استخر که لبه های سیمانی کنده شده کف آب پر از قلوه سنگ وچیز های دیگر مثل اینکه آب چشمه بود سرد تر ازمعمول زیرا گاهی غورباقه ایی هم دیده میشد با تمام کمبودها وکاستیها و لذتی غیر قابل وصفی داشت و خوراکی هایش که دست فروشان کنار آب میفروختند از ساندویچ های دو سه زاری تخم مرغ پر از سبزی عاری از تخم مرغ یا کالباس که از ماندگی کالباس خشک شده بود . . .
تا اب زرشک و شربت ابلیمو مزهایی ویژه که شخص من عاشق قطابی بودم که آنجا فروخته میشد و شاید یکی از دلایل رفتن من که بعد از آن هرگزچنان قطابی نیافتم و هنوز مزه آن زیر دندانم و به دنبالش, اما آن اخرین بار که در راه بازگشت همگی بازی را دنبال میکردیم کوتاه ترین راه بود هیجان بازی هم مانع احساس خستگی شد و طولانی بودن مسیر که وقتی به محل رسیدم که بازی را بردیم که بار دیگر این بار در سرزمین دیگری قهرمان آسیا شدیم . سال بعد استخر معینی را بساز وبفروشها تکه تکه اش کردند و خاطرات ما را در زیر خانه وکوچه ایی که ساختن دفن کردند.
یاد دوستانم ویاد تیم ملی ناصر حجازی، ابراهیم آشتیانی، اکبر کارگرجم، جعفر کاشانی، مصطفی عرب کاپیتان، علی جباری، پرویز قلیچخانی، جواد قراب، صفر ایرانپاک، حسین کلانی ,همایون بهزادی، اصغر شرفی ,غلامحسین مظلومی و مربی آنان محمد رنجبر
جملگی گرامی باد.
۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه
از شاه عبا س تا شاه


اوایل زمستان صال پنجاه وشش دوران سربازی خودرا در لباس پلیس سپری میکردم واز خوش شانسی یا لطف الهی نیمی از امیریه جز حوزه پوششی ما بود از راه آهن تا چهار راه گمرک که روز ی به کلانتری ما بخشنامه ای آمد که از کلانتری دوازده در منیریه ابوسعید نیروی کمکی خواسته بودند که در کنترل مسیر حرکت شاه که به دیدن آرامگاه پدرش میخواست بره کمک کنیم از ساعت یک نیمه شب تا ساعت شش صبح از چهارراه سپه تا جهاراه گمرک با موتور گشت بزنیم ومانع پارک ماشین و بسته و شیی مرموز وقتی گشت شروع شد دیدیم رییس کلانتری دوازده پشت پرده دفتر مخفی شده وچون سگی نگهبان مواظب است ما ماموریت خود را انجام بدهیم پالتو سنگین چون پتوی پشمی بر تن من که بارش باران آغاز شد به سربازها اورکت داده نمیشد با هر قطره باران وزن پالتو اضافه می شد و ما پایین بالا در حرکت وسرما هم بیداد میکرد با هر جان کندنی بود شب را به صبح رساندیم واز خیسی وسنگینی و بی حسی ناشی از سرما وبی خوابی با چه بدبختی خودرا به خانه رساندم خدا میداند وتب ولرز پشت بند آن که فردای آنروز که کلانتری رفتم واز بچه هایی که پست را از ما تحویل گرفته بودند پرسیدم شاه کی آمد و او را دیدید دوستم گفت نه با بیسیم خبر دادند شاهنشاه با هلی کوپتر خواهند رفت چه حالی شدم بد وبیراه در دل به همه که اینهمه اسیر شدیم سرما باران و... سالها تلخی آن شب در دل من وبود که حال میبینم امام جمعه ای را با چه برو بیایی میبرند تا مقامات بالا دلخوری رنگ میبازد و ناراحتی این است در فضای امنیتی آن زمان با انهمه اسکورت شاه جرات نکرد بیاید واز هوا استفاده کرد حال از او آقای میبدی و دیگران شاه عباس میسازند میان مردمی که وحشت داشت روانه اش میسازند اگر هم ذکر خیری هدف هست آن بینوا با تمام کاستی هایش چیزهایی برای گفتن داشت که بگویید از صفی که علیه او شعار میدادید بدون آنکه کاری کرده باشید به بانک ملی میرفتید حقوق ومزایای خودرا میگرفتید بنویسید کارگران حقوق معوقه که نداشتند سود ویژه میگرفتند و از دریای بدون دیوار که از سوپور محله تا معلم و دیگران پلاژ های مجانی داشتندبنویسید از تغذیه رایگان تا مدرسه مجانی نه انتفاعی و غیر انتفایی وهر کوفت و زهرماری بنویسید وبنویسید از احترام جهانیان از مارک هیجده زاری و دلار هفت تومانی که واقعیتهای غیر قابل انکارند واز روشنفکرانی که از کانون پرورش فکری کودکان جیره و مواجبی که با همان پول استکان عرقی ومستی و شعری علیه رژیم روانه بازار. نه شاهی نبودم وشاهی نیستم وحال که دست چپ و راست خودرا شناختم ضد شاهی هم نیستم بقول حمید حرف را باید زد و درد را باید گفت شاید زمانی نوشتن چنین چیزی سخت بود ولی مینویسم و اگر برای تو خواندنش سخت در خلوت خود کمی تامل کن واقعیت ها افسانه نیستند و به افسانه هم نیازی ندارند و در پایان با برتولت برشت به پایان میبرم آنانکه حقیقت را نمیدانند بیشعورند و آنانکه میدانند وآنرا دروغ میپندارند تبه کار
۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه
مهدی موش

بعد از این مقدمه از برکت اینتر نت چندی پیش فهمیدم خیابان مهدی خانی که معروفیت آن به مهدی موش بود تغییر کرده من خصومتی با شهدا ندارم آنهایی که در جنگ شهید شدند احترام میگذارم بلکه با بی ارزش کردن این عزیزان و حتی حق کشی در مورد آنها یکی بهترین جا ودیگری بد ترین جا بنامش نامیده میشود که میتوان مانند خیلی از کشورها بنایی ساخت بنام تمامی آنها و حال در محله انها هم روی سنگی وکاشی کوچکی نام و یادی از آنان.
مهدی موش خیابانی نسبتا باریک وکوتاه که میدان شاهپور را به امیریه وصل میکند قدیمها اوایل دهه چهل که میدان شاهپور فلکه ایی داشت حوضچه ایی گل و گیاه مهدی موش دو طرفه بود که بعدها بخاطر ترافیک هم میدان را خراب کردند وهم مهدی موش یک طرفه که اغازمسجد مهدیخانی که در زمان حکومت قبلی نوسازی شد وانتهای ان هم سینما فلور عکس آنهم سمت چپ وبلاگ را تزیین نموده وحال و روزش هم مشخص وتنها یادگار های مانده قدیمی سقا خانه عزیز محمد یر کوچه سعادت که تابستانها که فوتبال بازی میکردیم آب یخ سقا خونه در کاسه مسی زنجیر شده آن عطش مارا برطرف میکرد وحاجی خدا بیامرز که سقا خانه که جزیی از دکان وخانه او بود زحمات نگاهداری آنجا را بعهده داشت جلوی مغازه مینشست که معتادی نذریهای مردم را یکقران دو زاری هابودند برندارد یا بچه ایی با شمع ها بازی نکند کمی جلوتر سر اسفندیاری و بلورسازی مسجد خیلی قدیمی قندی وجلوتر از آنهم تقریبا چسبیده به سینما باشگاه فردوسی بود پاتوق کشتی گیرهای آنزمان مثل برادران عبدالباقروفره وشی و...خدا بیامرز آقا بلال سرایدار آنجا و وسایل ورزشی آنجا از تشک برزنتی مربع که از وصله های خورده شبیه لحاف چهل تیکه بود و..بگذریم تنها مغازه بین باشگاه وسینما کافه جلفا بود ومعلومه عاقبت آن هم چه شد مهدی موش شخصیتهایی را داشت که در خود جای داده بود خیلی ها میسناسند که در نوشته های بعدی یادی خواهم کرد از بابا علی سریالها معصومه مراد برقی وبویزه خاطرهایی از آقا جواد ما جواد یساری شما وخوبی او.
مهدی موش: این نام از کجا آمده و چرا سه تا حکایتش را من شنیده ام برای اطلاع بیان میکنم وسپاسگذار خواهم شد داسنانهای دیگری میدانند برایم ارسال کنند واگر شخصی مایل بود عکسی و یا مطلبی مربوط به امیریه یا خاطره ایی را میتواند بفرستد با نام وی درج میگردد فقط مربوط بفرستنده باشد وملاحظات اخلاقی رعایت شده باشد.
1 - مهدیخان آشپز ناصرالدین شاه بوده روز در غذا موش پیدا میشود در مقابل پرسش شاه این چیه از ترس میگوید گوشت وآنرا میخورد.
2- گروهی میگویند چون از موش میترسیده .
3-حساب دار ناصر الدین شاه بوده اولین حمام مجانی را برای فقرا ساخته. هرکه بوده وهرچه روانش شاد باد.
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه
آقا تا بان (امیریه - سر پل امیر بهادر)

وقتی عکس را دیدم همراه بود با آهی از نهادم بغضی در گلو کوچک شدم کوچکتر شدم دهه چهل بود من درون مغاذه لوازم التحریر فروشی تابان پیر مرد که نامش برازنده اش از من میپرسید پسر جان چه میخواهی آقا تابان یه مداد شتر نشان یدونه مرکب حافظ
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه
همه كسانی كه از نام پرسپولیس برای باشگاه پیروزی استفاده می كنند متخلف هستند (معاون فرهنگی)

تیمی که همه چیزش ملا خوار شده واختیاراتش دست دولت کدام استقلال مانند نام آزادی بر روی سیگار این ماده مضر وکشنده و...
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سهشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه
سینما داریوش (امیریه - تهران)
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه
سینما ستاره
یا د دوست در روز معلم - بخش اول

ساله تحصیلی 47/48 بود من و همکلاسیهایم آخرین سال دبستانی ما بود حالت میهمان را داشتیم و رفتار اولیا مدرسه از همان روز ثبت نام محسوس بودو ما پسران بزرگی شده بودیم نه اینکه کتاب تاریخ و جغرافی بزرگی که دوبرابر کتب معمولی که در کیف جای نمیگرفت واگر هم جا میگرفت ترجیحا در دست گرفته میشد بویزه بچه هایی که جثه کوچکی داشتند حتی اگر هم نیازی نبود برخی این کتابها را به دنبال میکشیدند که ثابت کنند بزرگ هستند آری روز اول مدرسه بود وصف ها بترتیب پشت سر هم از صف کلاس اولیها گاهی صدای گریه بگوش میرسید بچهای کلاسهای دیگر با حسرت به ما مینگریستند ساکت ترین صف ما بودیم گویی واقعا بزرگ شدن به ما مشتبه شده بود مدرسه ما خیلی کوچک بود و تنها هفت کلاس بیشتر نداشت برای همین تعداد دانش آموزان کم بود و دبستان بیشتر شباهت به یک خانواده داشت تا مدرسه اکثریت ما از کلاس اول با هم بودیم و میدانستیم راه خیلی از ما آخر سال از هم جدا خواهد شد و این دوستان صمیمی را رنج میداد بعد از مراسم راهی کلاسهای خود شدیم وبحث و گفتگو که چه کسی معلم ما خواهد بود هر کسی آرزوی معلمی از سالهای گذ شته را داشت که بجز معلمهای ورزش و نقاشی وسرود معلمین اصلی همگی خانم بودند چند دقیقه ای نگذشته بود که آقا ناظم با آقایی وارد کلاس شد بچه ها آقای بهروش معلم امسال شما هستند ومقداری تعارف و..که بعد ازرفتن او معلم جدید شروع به معرفی خود نمود با لهجه ایی آذری اما فارسی کلاسیک و کتابی که خاصه معلمینی از اقوامی با گویش دیگر میباشد ابراهیم بهروش که امسال به مرکز منتقل شدهام و افتخار اینرا دارم که آموزگار شما باشم و..بچه ها حتما میدانید تنها سال دیگر هم کلاس ششم خواهیم داشت با تغییر و تحولی که در سیستم درسی پیش آمده نام نسل شما را نظام قدیمیها نامیده انداولین باربود
معلمی با ما مثل آدم بزرگها صحبت میکردرفتار قیافه جدی او سکوتی را برکلاس حاکم کرده بود
که بر خلاف ناظم که ته لهجه شمالی وی موجب خنده و..ولی حال تنها چیزی که حس نمیشد لهجه ترکی آقای بهروش که مهرش در دل تمامی بچه ها جای گرفت او همه چیزش فرق میکرد حتی سبیلهای مرتب پر پشت او بعد از حضور غیاب ما که هدف او آشنایی با نام دانش آموزان بود برای آنکه سکوت شکسته شود و جو عوض شود پرسید که کی آذریست که برق آسا دست خود را بالا بردم که همراه بود با چند دست دیگر محمد رضا دوستم حتی مهرداد که همیشه جر میزد پدرش ترک است مادرش تهرانی و بچه هایی که در فکرشان بدنبال یافتن یک رابطه ایی مثلا آقا شوهر عمه ما یا زن دایی و...که بنوعی خودرا نزدیک کنند چه لذتی داشت در تهرانی که از ترس تمسخر و لطیفه و جوک ریشه ترکی خودرا نهان کنی امروز با افتخار بگویی من ترکم.