۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه

از شاه عبا س تا شاه



زمانیکه بچه بودم شبها مادر بزگم برای خواب کردن من از گنجینه اندوخته های خویش از چیستانهای آذری تا قصه ها و حکایاتی را تعریف میکرد و گاهی او چون تلویزیون داستانی را تکراری بیان میکرد یا من از او میخواستم چیستان هارا دوباره بپرسد که اینبار جواب آنها را میدانستم اما برای من زیباترین داستانها شاه عباس بود که هر شب در لباسی مبدل از خانه ایی به خانه ایی میرفت وآرزوهای آ نها فردای آنشب برآورده میکرد و دا ستان که تمام میشد حسرت اینکه ایکاش زنده بود و به ما هم سری میزد و بعد فکر اینکه کدامین آرزو اولویت دارد و...

زمتنی که بزرگ شدم دست چپ و راست خود را شناختم از ساده لوحی کودکانه خویش و حماقت آنهایی که این داستانها را ساخته اند هم خنده ام میگرفت و هم نا را حتم میکرد شاه عباس در هلتیود که نبود گریمش کنند مگر مردم کور بودند لااقل از سبیلهایش نشناسند آـنموقع هم ریش و سبیل مصنوعی نبود تازه شبها در دربار بساط عیش ونوش را دیوانه نبود رها کند به میان مردم برود بخود میگفتم شاید شبی از شبها شاید از مستی فراوان با سر ورویی اشفته زده بیرون و چاپلوسها از آن ایده گرفته داسنان سازی کرده و بخورد خلق اله دادهاند و سینه بسینه گشته و به اینجا رسیده بنا بر زمان و آگاهیهای مردم و...میتوان گذشت.

این سالهای اخیر بارها جسته گریخته شنیدهام از آنهایی که سنی ازشان گذشته که شاه فقید هم کارهای شاه عباسی میکرده و بشکلی که شناخته نشه بین مردم.. موضوع بد گویی نیست آنهم از کسی که دستش از این دنیا کوتاه است و نقشی هم در این افسانه پردازیها ندارد
که چه اورا وچه ما را این چاپلوسان به این روز انداختند از آنجایی که احترام افراد مسن واجب ناشنیده میگرفتم و خود را توجیه که عشق آدمی را کور میکند نه ابله و دیگر اینکه ادمیانی هستند ساده وادای روشنفکری هم ندارند تا اینکه همین ماه پیش بود صدای ایران را گوش میکردم که مجری برنامه آقای علیرضا میبدی با آب وتاب و اصرار که شاه فقید چون رانندگی را دوست میداشتند بدون نگهبانی تنهایی در خیابان دربند که ما از پنجره دفتر محل کار خود شاهد جولان میدادند با آقای میبدی هم بنده دشمنی ندارم چند سال پیش مرتب برنامه ایشان را هم گوش میکردم اما الان میبینم ایشان که اهل ترانه وموزیک بوده در دوره پدیده های جدید ایشان هنوز در گیر صفحه های سی وسه یا چهل وپنج دور قدیم خود اسیره صفحه هایی که خط افتاده و باعث شده که سوزن ایشان گیرکنه و تکرار و تکرار در ارادت ایشان به متوفی هم ایرادی نیست همه آزادند دوست بدارند اما مشکل اینه که کسی آدمها را ساده لوح بپندارد و آنهاییرا که نبودند بفریبد شاهی که از سایه خویش واهمه داشت وچندین سوقصد را پشت سر گذاشته بود دچار چنین حماقتی میشد شاه عباس شود.

اوایل زمستان صال پنجاه وشش دوران سربازی خودرا در لباس پلیس سپری میکردم واز خوش شانسی یا لطف الهی نیمی از امیریه جز حوزه پوششی ما بود از راه آهن تا چهار راه گمرک که روز ی به کلانتری ما بخشنامه ای آمد که از کلانتری دوازده در منیریه ابوسعید نیروی کمکی خواسته بودند که در کنترل مسیر حرکت شاه که به دیدن آرامگاه پدرش میخواست بره کمک کنیم از ساعت یک نیمه شب تا ساعت شش صبح از چهارراه سپه تا جهاراه گمرک با موتور گشت بزنیم ومانع پارک ماشین و بسته و شیی مرموز وقتی گشت شروع شد دیدیم رییس کلانتری دوازده پشت پرده دفتر مخفی شده وچون سگی نگهبان مواظب است ما ماموریت خود را انجام بدهیم پالتو سنگین چون پتوی پشمی بر تن من که بارش باران آغاز شد به سربازها اورکت داده نمیشد با هر قطره باران وزن پالتو اضافه می شد و ما پایین بالا در حرکت وسرما هم بیداد میکرد با هر جان کندنی بود شب را به صبح رساندیم واز خیسی وسنگینی و بی حسی ناشی از سرما وبی خوابی با چه بدبختی خودرا به خانه رساندم خدا میداند وتب ولرز پشت بند آن که فردای آنروز که کلانتری رفتم واز بچه هایی که پست را از ما تحویل گرفته بودند پرسیدم شاه کی آمد و او را دیدید دوستم گفت نه با بیسیم خبر دادند شاهنشاه با هلی کوپتر خواهند رفت چه حالی شدم بد وبیراه در دل به همه که اینهمه اسیر شدیم سرما باران و... سالها تلخی آن شب در دل من وبود که حال میبینم امام جمعه ای را با چه برو بیایی میبرند تا مقامات بالا دلخوری رنگ میبازد و ناراحتی این است در فضای امنیتی آن زمان با انهمه اسکورت شاه جرات نکرد بیاید واز هوا استفاده کرد حال از او آقای میبدی و دیگران شاه عباس میسازند میان مردمی که وحشت داشت روانه اش میسازند اگر هم ذکر خیری هدف هست آن بینوا با تمام کاستی هایش چیزهایی برای گفتن داشت که بگویید از صفی که علیه او شعار میدادید بدون آنکه کاری کرده باشید به بانک ملی میرفتید حقوق ومزایای خودرا میگرفتید بنویسید کارگران حقوق معوقه که نداشتند سود ویژه میگرفتند و از دریای بدون دیوار که از سوپور محله تا معلم و دیگران پلاژ های مجانی داشتندبنویسید از تغذیه رایگان تا مدرسه مجانی نه انتفاعی و غیر انتفایی وهر کوفت و زهرماری بنویسید وبنویسید از احترام جهانیان از مارک هیجده زاری و دلار هفت تومانی که واقعیتهای غیر قابل انکارند واز روشنفکرانی که از کانون پرورش فکری کودکان جیره و مواجبی که با همان پول استکان عرقی ومستی و شعری علیه رژیم روانه بازار. نه شاهی نبودم وشاهی نیستم وحال که دست چپ و راست خودرا شناختم ضد شاهی هم نیستم بقول حمید حرف را باید زد و درد را باید گفت شاید زمانی نوشتن چنین چیزی سخت بود ولی مینویسم و اگر برای تو خواندنش سخت در خلوت خود کمی تامل کن واقعیت ها افسانه نیستند و به افسانه هم نیازی ندارند و در پایان با برتولت برشت به پایان میبرم آنانکه حقیقت را نمیدانند بیشعورند و آنانکه میدانند وآنرا دروغ میپندارند تبه کار

۱ نظر:

NeghNeghoo گفت...

حسین جان
سن من به شاه عباس قد نمیدهد و مثل تو قصه هایش را از زبان مادربزرگم شنیده ام که همیشه قصه هایش با این حمله آغاز می شد که:
"گونلرین بیر گونونده
شاه عاباسین دوربیننده
شاه عاباس جنت مکان
ترازوی ووردی تکان
ایکی گوز بیر گیردکان
سندراخ ییاخ نقیل دیاخ"
اما شاه را میدانم که ازاین کارها می کرد وبه خاطر عشقش به اتومبیل های کورسی سوار بر لامبورگینی وفراری به تنهایی درخیابان های خلوت شمیران می راند که البته نشانی از مردم دوستی او به شمار نمیرود
هویدا را هم به چشم خود دوبار پشت فرمان پیکان معروفش وبا ارکیده وپیپش درترافیک چهارراه های تهران دیده بودم