۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه

ادامه پرواز

تصویر بالا همسر بوب میباشد که روی تخم های به یادگار مانده از او نشسته اما متاسفانه تا به حال چندین بار این اتفاق افتاده که جوجبه ایی در کار نبوده که ما یعنی بنده و عیال امیدواریم انشااله لااقل این بار ثمره ایی در کار باشد تا دلمان از برای یادگاری بوب شاد شود امروز خدا میداند سر کار چگونه گذشت حدود ده سال زندگی بوب با من که از دوران مجردی همراهم بود مانند یک فیلم سینمایی از نظرم گذشتند و دروغ چرا بغضی گلویم را گرفته بود من در زندگی همیشه حیوانی داشته ام از گربه تا ماهی تا پرنده و . . از دست رفتن حیوان را بارها تجربه کرده ام همیشه هم ناراحت هم شده ام اما هرگز رابطه من با آنها به این طولانی نبود اصولا بوب را با همسر قبلی او که پارسال مرحوم شد را وقتی آخرین گربه ام که دچار سانحه شد و قسم خوردم دیگر گربه ایی نگاه نخواهم داشت برادرم که علاقه مرا به حیوانات میدانست اهدا کرد و با گذشت زمان چه عادت و چه علاقه ما عمیق تر و عمیق تر گردید بگونه ایی که یک رابطه عاطفی بین ما برقرار شد و یک زبان مشترک که همدیگر را بهتر میفهمید یم داستان این نیست من انسانم و او حیوان بود و چه بسا شاید برای برخی خنده آور نیز باشد آدمی به سن و سال من برای حیوانی سوگواری میکند اما بالاخره میدانم کسانی هستند داستان مشابهی داشته اند که میدانند چه میگویم وچه احساسی دارم شاید باورش سخت باشد بگویم خانه ما از دیروزسوت و کور شده تو گویی آن موجود کوچک که چند گرم بیشتر وزن نداشت تمامی شور حال خانه بود برای همین هم بود که از سر کار که تعطیل شدم پاهایم توان رفتن به خانه را نداشتند چرا که من وقتی کلید را میچرخواندم بوب هرجای قفس که بود میپرید میامد بالا روی چوب مینشست و من هر چه قدر خسته یا بی حوصله بودم اول میرفتم سراغ او اما امروز . . بگذریم پارسال که همسر بوب در گذشت که خود آنهم غم انگیز بود که زمانی همسزش جان میداد بوب بالاسرش نشسته بود و با التماس بمن نگاه میکرد که کاری بکنم وفتی جفتش مرد ما که ناراحت شده بودیم تصمیم گرفتیم دیگر چفتی نخریم بوب میرفت جلوی آیینه مینشست و نه میخواند و نه حال و حوصله ایی داشت و صبح تا شب گوشه ایی مینشست که ناچار شدیم برایش جفتی بخریم اما گویی تخم قناری ماده را ملخ خورده بود تا بالاخره از طریق اینترنت در شهری دیگری تقریبا دورپیدا کردم تابستان پارسال بود با چه عشق و ذوقی رفته خریدم و آوردم چه روز فراموش نشدنی بود آنروز بوب از خوشحالی نمیدانست چه کار کند وما هم چقدر خوشحال بودیم به شادی او و من لعن و نفرین به خودم چرا زودتر نخریدم اما امروز از تجربه بوب و غمگینی نتهاییش حال باز در اینترنت به دنبال جفتی برای همسرش هستم اما نه با شادمانی پارسال بلکه از روی وظیفه ایی که دارم در پایان از دوستان که ناراحتشان کردم پوزش میخواهم اما جای دارد اذعان کنم وبلاگ سنگ صبور خوبیست .

۶ نظر:

شهلا گفت...

آقای حسین من هم از این هجران حیوانات خانگی چند بار دیدم

ولی پس از بار سوم از آقای همسر خواهش کردم دیگر نه پرنده نه ماهی و نه هیچ حیوان دیگری را در منزل نیاورد
که من طاقت از بین رفتنشون را نداشتم

به همین دلیل جریان حیوان در منزل آوردن ما خاتمه یافت
خدا صبرتون بده

حمید میداف گفت...

حسین عزیز
خوب می فهمم چه می‌گویی، خود، بویژه همسرم، چند بار این ناراحتی و غم را تجربه کرده ایم.
در بلاگ نیوز لینک شد.

محمد افراسیابی گفت...

انسان به هر چیزی انس می‌گیره و این نه داستان تازه‌ایست و نه عجیب و غریب.

ناشناس گفت...

چقدر غمگین شدم . من فقط ماهی سرخ می خرم و بعد از فروردین در رودخانه رهایش می کنمو دلم خوش می شود که خانه بزرگتری پیدا کرد. امیدوارم این دفعه دیگه جفتش نمیره
شهربانو

ناشناس گفت...

ای داد و ای بیداد



اهری

اهور گفت...

جالب بود .فکر می کنم این یک تجربه ای باشد که خیلی ها لمسش کرده باشند.