۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه

از کرسی تا . . .


نیمه دوم آذر که مقارن است بقول دختر امیریه با آغاز فصل سردبرایم یاد آور یکی از شیرین ترین دوران زندگیم در سالهای دور روزگارانی که بدون دغدغه زندگی میکردیم وهمه بنوعی شاد بودیم چه خنده هایمان راستین بود و از قعر وجودمان و چه اشکهایمان که از احساسات پاک و بی آلایش آری برپایی کرسی که هر ساله اتفاق میفتاد وتکرار مکررات بود از ساعات خوش و خاطره انگیزیست که امروزه آرزوی تکرار ثانیه هایی از آن لحظات رادارم که افسوس بر عکس اتفاقات بد بویژه نوع تاریخی آن که تکرار میشوند خاطرات و ایام خوب را هر گز تکراری نبوده و گویی چون پرنده ایی که پرید دیگر پریده و حال چاره ایی نیست که تنها وتنها با یادشان خویش رابرای زمانی دلخوش ساخت و حال با این مقدمه باز از آنجایی که فردا 25 آذر است و ما بچه های قدیم و مادران دوره ما که عمرشان همواره پایدار باشد بیاد میاوریم این روز برای ما ها روز مادر بود و ویترین مغازه ها ی خرازی مملو از این جمله که مادر دوستت دارم و هدایای بسته بندی شده برای این منظور. پس اینجا با آرزوی اینکه روزی روز مادر ما با دگر کشورهای مترقی جهان در عصر گلوبال و دهکده جهانی همزمان باشد ویا لااقل دوباره برگردد به 25 آذر روز مادر ایرانی گردد پس با امید به آنروز 25 آذر را به مادران ایرانی تبریک گفته و باز گشت حقوق از دست رفته شان را از پروردگار خواهانم.
همانگونه که بارها در برخی نوشتهای پیشین اشاره کرده ام رشد من در دامان مادر بزرگ عزیز تر از جانم بود که بقول عوام الناس چرخ بازیگر چنین خواست درست در آغاز راه از دو دریای مهر و محبت والدین بی نصیب گردم و باز همان چرخ سوقم داد به اقیانوس بیکرانی از عشق و علاقه مهر و . . که همان آغوش مادربزرگ بود و چقدر هم خوشحالم که چنین شد چرا که این امر باعث شد در دنیایی که هر نوه ایی آرزو دارد لا اقل به مادر بزرگ نزدیک باشد من اورا تماما برای خود داشتم و از طرفی خیلی چیزهایی که راجع به این موجودات دوست داشتنی گفته میشود که بنظر برخی افسانه میرسد را از نزدیک حس و لمس کنم و بودنش را باور نمایم.
اصولا مادر بزرگهای تنها ,دو دسته اند که برخی با فرزند زندگی میکنند و بقیه مستقل میباشند و خانه و کاشانه ایی جدا طفلکی گروه اول مجبور به زندگی مدرن که اهالی منزل به آن پایبند میباشند هستند و تنها یادگار دوران گذشته آنها تنها چند شیی یا چیزی باشد که در چمدانی یا صندوق چوبی در زیر زمین خانه ها, اما در مقابل گروه دیگر چهار دیواریشان حتی وسایل مدرن هم وارد شده باشد باز در گوشه وکنار ردی واثری از گذشته و نوستالژیها بچشم میخورد و گاهی بعضی از خانه های آنها شبیه موزه های کوچکی ولی زنده میباشند که هر چیزی داستان وتاریخ خود را دارد مانند خانه ما وبرخی از اشیا مادر بزرگ که دهه هایی و یا قرنی را پشت سر گذاشته بودند مثلا چرخ خیاطی دستی سینگر اولین سری بخاری علاالدین انگلیس یا فلاسک یخ عقاب نشان نسل اول ساعتهای شماطه دار بشقاب مرغی و. .یا گردسوزی با قارپوز بقول او یعنی حباب ظروف مسی جهاز وی تا تعدادی بیادگار ازیک صندوق اسکناس نیکولای تزار روسی که باطل شده بود تا ظروف مسی جهازش که هرساله دست گرفته به مسگر برای سفید کردن می بردیم و . . .
آری هرسال در نیمه دوم آذر چند روزی به آغاز چله بزرگه کرسی برپا میشد و لحاف کرسی پشم که تقریبا بزرگی اندازه اتاق را داشت روی آن انداخته میشد این لحاف رویه اش هم که هرسال شسته یا عوض میشد برخلاف لحافهایمان چلوار سفید نبود بلکه پارچه ایی گلدار ریز چرکتاب بود ما آذریها همانطور که از پنبه یا ابر استفاده نمیکنیم برای رویه از دبیت رنگی نیز برخلاف دیگران استفاده نمیکنیم باری بر روی کرسی پارچه سفیدی مانند رومیزی پهن میشدکه مادر بزرگ برای نوشتن مشقهایم روی آن بر میداشت البته نوشتن خط درشت یا ریز با دوات ممنوع بود از خوش شانسی قد و قواره اتاق طوری بود که سه جا با تکیه گاه درست میشد که بالا برای میهمان بود با متکاهای بزرگ وویژه با روی ساتن و ودر وسط آن پارچه سفیدی که گلدوزیهای زیبای آن کار خاله بود که کلاس میرفت که چندین دهه کارهایش خانه مادر بزرگ را تزیین میکرد من و مادر بزرگ جایمان روبروی هم بود آخ چه لذتی داشت تماشای بارش برف که دانه هایش را باد پرواز میداد از توی کرسی از پشت پشت دری که کنار کشیده شده بود. آفتابه مسی کوچک و تمیزی مخصوص کرسی داشتیم که مادر بزرگ در سمت خود به پایه کرسی میبست تا صبحا با آب ولرم آن دست وصورت خودرا بشورم و دیگر چند کیسه پارچه ایی سمت او بود که هر کدام تنقلاتی مانند تخمه و نخود و کشمش و خشکبار دیگر برای حفاظت از رطوبت و در دسترس بودن که شبها با میوه بعنوان شب چره میخوردیم و تنها نقصان دنیای زیبای ما نبود رادیو تلویزیون بود ویا لااقل همبازی برای من که بیچاره وسایل طرب را تنها بخاطر برباد دادن آخرت تهیه نمیکرد و لی دومی را با فدا کاری جبران میکرد حال با گفتن چیستانی یا خاطره ایی و اگر هم حوسله داشت با هم کبرت بازی میکردیم که با تمام جر زدنها و تقلب بازهم همیشه برنده او بود و دست آخر بعد از خاموشی شنیدن قصه ایی اگرچه بارها شنیده و حفظ بودم از ملک جمشید و شمس وزیر و شاه عباس تا حسن کچل و غیره که اگر که بیشتر مواقع که خوابم میبرد فردا دوباره تکرار آن از جایی که خوابم برده بود شبهایمان چنین روز میشد و روزها هم تمام عشقم اینکه به خانه بیایم و کف پاهایم را به تنه گرم منقل کرسی بچسبانم و فراموش نشدنی ترین روز روزهای کرسی داری مربوط به زمانی میشد که مادر بزرگ درظرف سفالینی که برای کرسی خریداری شده بود وفتی من مدرسه میرفتم سوپایه بزبان او که همان سه پایه کوتاهی بود را وسط منقل قرار میدادو در داخل ظرف یاد شده آبگوشت بار میگذاشت و وقتی من از مدرسه میامدم دیدن سفره آماده با نان سنگک تازه که با پا درد ی که همواره داشت در سرما رفته خریده بود و ترشی ساخت خودش که زبانزد فامیل بود وقتی لحاف را بالا میزد تا ظرف را بیرون بیاورد هنوزهم بوی خوش آنرا بیاد میاورم مشامم را نوازش میدادو مراکه آبگوشت غذای دلخواهم نبود بوی مطلوب آن طوری مستم میکرد که با ولع و اشتهای خاصی آنرا میخوردم و باز از فرشته حیاتم میخواستم بیشتر و بیشتر از آن بپزد.
در اوایل جاذبه کرسی ما موجب شده بود پسر خاله ها که ماشااله تعدادشان زیاد بود برای آمدن به منزل بین برادران رقابتی در گیرد و خاله که ملاحظه مادرش را میکرد در یکی از اتاقهای منزلشان بناچار کرسی برای بچه هایش برپا کرد گاهی که آنجا میرفتم با آنکه در خانه خاله از داخل کرسی میتوانستی تلویزیون نگاه کنی یا حتی چهارشنبه ها دراز کشیده ماجراهای جانی دالر را از رادیو بشنوی و در همان حالت دنبال یافتن پاسخ باشی با تمام اینهمه مزایا و لوس کردن خاله مرابرای پسر خاله ها و حتی خود من کرسی خانم نامی که مادر بزرگ را صدا میزدیم چیز دیگری بود تو گویی از کرسی او اینکه ساتع میشد گرما نبود بلکه مهر ومحبت این پیرزن بود که بیرون میامد و جسم و روح آدم را در برمیگرفت و هم گرما میبخشید و هم آرامش, روان پاک و بزرگش همواره شاد باد.

توضیح:تصویر بالا را خیلی وقت پیش پیدا کردم که متاسفانه نام سایت در زیر آن نمیباشد و بهمین خاطر نمیتوانم نام آنرا درج کنم از آنجاییکه عکس فوق برای بیان خاطره ایی استفاده شده امیدوارم صاحب آن اینرا خرده نگیرد واگر تصادفا آنرا دید مرا آگاه سازد تا نام ونشان وی را درج نمایم .

۴ نظر:

sadaf گفت...

سلام حسین آقا از لطف شما سپاسگذارم. من هیچ خاطره ای متاسفانه از کرسی ندارم فقط اسمش رو شنیدم ولی کاش میشد دوباره رایج بشه همونجور که الان خیلی چیزای سنتی داره رایج میشه یا مدلش رو بصورت یه کم مدرن تو مغازه ها آوردن کاش اینم رایج میشد. یاد اونوقتا بخیر که همه با هم در صلح و صفا بودن نمیدونم این چیزایی که شما نوشتین رو الان فقط تو کتابا میشه پیدا کرد یاد اونوقتا که وقتی همه باهم بودن از ته دل میخندیدن. یادش بخیر مثل الا ن نیست که وقتی آدما پیش هم نشستن یا بحثشون میشه یا یکی دیگه اصلا نیستش چون قهره یا یکی دیگه داره قیافه گرفته

محمد افراسیابی گفت...

حسین گرامی گویا مطلب مرا تا به آخر نخوانده‌ای! سطر ماقبل آخر این چنین است:
هوا تاریک است. به هوای سیاسی تاریک وطنم فکر می‌کنم و کسوف خورشید آزادی‌اش.
من دلم تنگ است!

سپیده گفت...

چقر زیبا و روان خاطرات خودتون رو نوشتید و من هم لذت بردم ویاد کرسی خونه خودمان افتادم که با اینکه زندگی مدرن داشتیم اما کرسی هم می گذاشتیم و واقعا کیف می کردیم از گرمای آن....خدا مادربزرگتون رو هم رحمت کنه که اینقدر مهربون بوده
راستی من عکسی نمی بینم!!

شهربانو گفت...

یاد گذشته ها و مادربزرگ به خیر. خدا مادربزرگتان را رحمت کند. تخمه و قاوورقا و مکه پاتداغی هم تنقلات پای کرسی بود.
راستی چند وقتی بود که اهری به سرمان زده بود و حالا هم شما سنگک تازه را یادمان انداختید. تبریز یک غذاخوری به اسم تاواکبابی داغ سنگک بود نمی دانم به خاطر دارید یا نه ؟