۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

عیدی


در طول این سالهامراد سالهای بعد از دگرگونی منهای اولین نوروز که سرمست و مدهوش بثمر رسیدن شبه انقلاب خود بودیم و مملکت را به اصطلاح تهی از شاهنشاه عاری از مهر میدیدیم (افسوس و صد افسوس که بی مهری را هنوز نشناخته بودیم) و نمیدانستیم چه بر سر خود آورده ایم و زین پس روزگارانمان چه خواهد شد آری بعد ازآن نوروز کذایی که اگر بالاتر از نوروز جمشید جمش نمیدانستیم برابرش میخواندیم هر ساله و هرساله با فرارسیدن این عید باستانی میگوییم و میشنویم عید هم اگر بود عید های آنزمان و بی وقفه بدنبالش از شادی دل مردم و از تفاوت بوی سبزی پلو باماهی آندوران و رایحه خوش اسکناس های تازه اش و و الخ . . .
نوروز امسال هم بمانند تمام سالهای دور از دیار اما با این تفاوت که امسال بیش از هرسالی احساس غربت میکردم و بیشتر از هر زمانی دلتنگ دیار بودم که دلایلش را هم میدانم چرا. بعد از تحویل سال نو را با تلاش مذبوحانه ارتباط با میهن و یاران ساکنش آغاز شد که هرآنچه را در تلفن ایران موجود میباشد از نبود چنین شماره ایی (که دوروز پیش تماسی داشتم) تا پرداخت نشدن صورتحاب و غیره تا پیغامهایی بزبان خارجی . . که بالاخره هر بار که موفقیتی حاصل میگشت خودرا چون سردار فاتحی میدیدم تو گویی قلعه الموت را از دست حسن صباح آزاد کرده است در همین موفقیتها وتبادل تبریک با عزیزی که هر دو با استفاده از همان واژه کلیشه ایی عید های گذشته خوب بودند و آنروزگاران به از این روزها که آمرزشی هم به شاه فقید و پدرش چاشنی کردیم از روی کنجکاوی در این وانفسا بازار حاکم بر میهن از وی راجع به عیدی بچه ها پرسیدم که چه و یا چفدر داده میشود ازمبلغی که شنیدم جا خوردم نه از اینکه جگر گوشه ها چرا چنین پولهایی دریافت میکنند بلکه دلم به حال ریال میسوخت که اینقدر ذلیل شده و ارزش آنروزهایش را که در بانکهای جهانی در لیست ارزها جایگاهی داشت را از دست داده و دوم آدم بزرگها که موظف به عیدی دادن هستند مادر یزرگها و پدر یزرگهای بازنشسته یا کارمندهای چند شغله که بزور چرخه زندگی را میچرخانند و . . . حال نمیخواهم اولین نوشته ام در سال جدید غمها و اندوهای مردمم را که من از راه دور فقط شنونده اش هستم و این عزیزان هر روز یا شاهدند و یا با پوست واستخوان خود حس میکنند ترسیم کنم و از کارگران اخراجی و یا آنهایی که ماه ها دستمزد خودرا نگرفته اند معلمین قرار دادی و . . بنویسم که عید را چگونه برگزار کردند و یاد آور رنچهایشان گردم . در این چند روزه که در گیر این افکار بودم و مقایسه ها یاد عیدیهایی که خود در طول سالهای حیاتم گرقته ام افتادم که این یکی بیانش خالی لز لطف نیست یکی از بستگان هر سال بجای پول بمن بلیط بخت آزمایی میداد که دو تومان قیمتش بود که محبوب ترین عیدی من بود که آنشخص با این عملش وظیفه اش را ادا میکرد و گاهی هم که به او خرده گرفته میشد میگفت من میدم بستگی به شانسش دارد دنیا را چه دیدی شاید زد و صد هزار تومان را برد (آنموقع ها نمیدانستم که به بگویم اگر قرار بود بلیطم ببرد که در زندگی برده بود) در دل خود از ایراد گیرها دلخور بودم میترسیدم سرزنش ها باعث گردد سال دیگر بی نصیب گردم که او بیدی نبود با این باد ها بلرزد و از بخت بدش سالهای بعد بلیط های دو قلو آمد بنام مرغ وماهی که دوبار قرعه کشی میشد تا روز قرعه کشی که چهارشنبه بود هیجان خاصی داشتم و روزی چند بار بلیطم را نگاه میکردم طوری که شماره آنرا تا ساعت قرعه کشی تفریبا حفظ بودم ما که بخاطر آخرت مادر بزرگ رادیو نداشتیم فردا شماره ها ی برنده را در دکه ها میشد دید اما تطبیق شماره ها موقع قرعه کشی با صدای مستجاب الدعوه لذت دیگری داشت که بلیطم را برمیداشتم و راهی خانه همان شخص میشدم که بلیط را داده بود و این هیحان را بر من ارزانی داشته بود . او بلیط هایش را و من بلیطم را آماده نگاه میداشتیم که متاسفانه نازل ترین جایزه را هم نمیبردم و او دل داری میداد انشااله سال دیگر میبرم و من در طول راه بلیط سوخته را که برای یادگاری در دست داشتم با لب و لوچه آویزان که راهی خانه بودم و در طول راه فکر میکردم که مقصر مادربزرگ است که دعا میکرد این حرام را نبرم نبرده ام . اما حالا برایم بعد از سالها این پرسش مطرح است که اگر واقعا صد هزار تومان را میبردم روانشاد آن عزیزی که این بلیط را بمن میداد چه حالی میشد؟
بیاد آنروزها و بیاد مادر بزرگ که زبان مادری را آموخت.
گل قاییداق او گونلره (بیا برگردیم به آنروزها)
روزگارانی که عطر گلهایش را نفهمیدیم
بیا برگردیم به آنروزها که قدرش را ندانستیم
در هر چمنی گلی بود
هزاران آرزو بود
دلها پر از عشق و مهر بود
بیا برگردیم به آنروزها

۹ نظر:

فروغ گفت...

راست می گی ،عیدی هم عیدی اون روزها، همش خاطره انگیزه، یک دنیا شادی هدیه می داد.دلتنگ نباش

شهلا گفت...

در پاسخ به پیام پر مهتون:

آقای حسین این دوباره هم میهن تون”شهلا الههءمهر” در گوگل مقام چهارم را گرفته بود، پس به این سادگی ها از دستش نمیدهد ;)

مسیح علی نژاد گفت...

خانه ات پر از بو و رنگ بهار است دل آدم باز می شود اینجا. ممنونم از مهربانی ات. گاهی که می خوانمت پختگی کلامت را دوست دارم.

ناشناس گفت...

** حسین جان منم دوست دوره‌ی دبستانم رو تو فیس بوك پیدا كردم. امیدوارم بتونم چند تا دوست دیگه رو هم پیدا كنم كه سالهاست دنبالشون می‌گردم. جدا دنیا خیلی كوچیكه‌ها!

راستی عكسی هم كه انتخاب كردید خیلی ناز و ویباست. سال نو مبارك و عید و بهار هم:)

nazkhatoun

فرهاد گفت...

حسین عزیز
سال نو مبارکت باد
شرمنده ام که بدلیل خرابی کامپیوتر زهوار دررفته قبلی نتوانستم بموقع عرض ادب کنم
ممنون بابت همه خوبی هایت

دختر همسایه گفت...

حسین عزیز اومدم سال نو رو تبریک بگم سالی شاد همراه با موفقیت های بیشتر پر از سلامتی

فرهاد گفت...

حسین جان امیریه دوست، بالام جان تو که آلمانی را بهتر از هیتلر حرف میزنی ، نکنه همین دور و برها باشی !

شهربانو گفت...

یاد آن نوروزها به خیر

sadaf گفت...

عیدتون مبارک . یاد و خاطره هاست که میماند