۱۳۸۷ مهر ۱۲, جمعه

حکایت آبی من (قسمت اول)



نوشته زیررا قبل از بازی استقلال و پرسپولیس نوشتم برای اولین بار در مهاجرت بازی این دو را بعد از سالها تماشا کردم دروغ چرا هنوز مانند گذشته هیجان داشتم اما متاسفانه آنگونه که انتظارش را داشتم نبود بازی حساب شده ایی بود که قرمز ها برای برد به میدان آمده بودند و تیم محبوب من برای نباختن و در آخر هم مساوی حق هر دو بود و در ادامه چه پنهان که حسرت حظور در آنجا تمام وجودم را در بر گرفته بود.
در کنار بیشتر چیزهایی که داشتیم که بعد از انقلاب به آن ها لطمه جبران ناپذیری خورد و میخورد ونیز ادامه دارد ورزش هم بی نصیب نبود و نیست حال هر رشته ایی که میخواهد باشد بویژه فوتبال. اوایل انقلاب که هنوز آنجا بودم بنا به عادت دیرینه ام چند باری برای تماشای بازی به استادیوم رفتم و هر بار غمگین تر از پیش به خانه بازگشتم نه برای برد یا باخت یا بازی بد تیمی بلکه از اینکه پای کسانی به استادیوم باز شده بود که نه با فوتبال که اصلا با ورزش نا محرم و بیگانه بودند و چون تمام تفریخات و پاتوقهایشان از بین رفته بود به اینجا روی آورده بودند و بساط کاسبی خود را پهن کرده بودندو ورزشگاه را مبدل به قمار خانه ایی نموده بودند و شرط بندی های هنگفت نه تنها روی برد و باخت بلکه شرط بندی های خرکی که مثلا اولین کرنر نصیب که میشودواولین کارت را چه تیمی دریافت میکند الخ. .و چون پای پول قابل توجهی در بین بود باعث شده بود که بجای شعارهاو کرکر یهای مردم پسند وباحال و رایج که باعث شادی و خنده میشد توسط این افراد مبدل به فحاشی و فحش های رکیک از داور تا بازیکن و و و بشه تا در گیری های فیزیکی و چاقو و قمه . . .دست اندر کارها هم عجیب بود کاری نداشتند و بازیها را هم بی وفقه برگزار میکردند شاید لا افل اینرا درک کرده بودند فوتبال خلق را مشغول میکند دست کم برای لحظاتی بدبختی های خود را فراموش کنند و دیگر اینکه پول ساز بود با تمامی ضرر و زیانهایش سودش بیشتر بود تا جایی که امروزه میبینیم باشگاه های محبوب مردمی چگونه یکی بعداز دیگری ملا خورشده و همان شرط بندها و پا اندازهای که ترقی کرده و عنوانی و سمتی و درجه ایی را یدک میکشند وبا یاری دو سه نوچه خودکه برخی از بازی کنان سابقند که نان را به نرخ روز در هر دو دوره ایی میخوردند و میخورند چه باشگاه ها را که فدراسیون ها راگرفته اند.
ضربه بعدی که به قوتبال و باز ورزشهای دیگر خورده و میخورد چون دین به سیاست آلوده شدنش است چه از طرف مردم بیچاره که فکر میکنند طرفداری از تیمی بازیکنی یا مربی دهان کجی به رژیم است و چه دولتی شدن ورزش که هم چون کشورهای کمونیستی مهم بالا رفتن پرچم نواحته شدن سرود و در جدول مدالها از فلان کشوری بالا بودن حال به هر قیمتی و تقلبی مد نظر میباشد نه روح ورزش و روحیه ورزشکاری که معرفت و جوانمردی و انسانیت میباشد و مبارزه صادقانه و یا بقول فرنگیها Fair play
منظور اصلی از این نوشته مروری بود که چگونه شد که آبی بشم و بقول خودمان تاجی و بگفته نسل جدید استقلالی

اولین بار که قدم به استادیوم گذاشتم تقریبا اواسط دهه چهل بود که دوستی نازنین که دوسالی از من بزرگتر بود و هم نام خودم و هم از منصوبین مرا با خود امجدیه بردهرگز آن لحطه را فراموش نمیکنم که آن فضا با آنهمه آدم که من تنها تا آنزمان در عاشورا چنین جمیعتی را دیده بودم اما با این تفاوت که اینجا همه شاد بودند آری این فضا مرا گرفت و همین نگاه اول بود آتش این عشق را در من شعله ور کرد که یک دل نه چند دل عاشقش شدم چرا که تنها چیزی بود که هاله تنهایی هایم را شکست و خوبیش این بود مادر بزرگ بینوا که پول دادن به سینما را برباد دادن آخرت خود میدانست برای امجدیه و فوتبال مانعی نمیدید و تماشای بازی آخر هفته و طرفداری و بحث با دوستان هم سن و سال و انتظار بازی بعد جای خالی رادیو تلویزیون وگرام رادر زندگی من پر میکرد.
اوایل آشنایی حزب بادی بودم اپورتو نیست که همه را دوست داشتم کی بود و کدام تیم بازی میکرد برایم فرقی نداشت مثل همایون بهزادی یا عزیز اصلی و.. وقتی نام بازیکنان قدیمی که سعادت دیدارشان را نداشتم و از زبان مردم میشنیدم مانند آقا شیری حمید شیرزادگان جدیکار یا برمکی و غیره آه از نهادم بلد میشد چرا زودتر نیامده ام تا اینکه روزی جلوی در ورودی حسن آقا را دیدم واقعا یکپارچه آقا حسن حبیبی هم کاپیتان تیم ملی وهم تیم پاس بود رفتار او با مردم در صف و . . که شدم طرفدار پاس تهران و حلوایی میرزاحسن و غیره بازیکنان محبوب من اما با تمام علاقه ام احساس کمبود میکردم زیرا طرفداران پاس که بیشتر یا پاسبان و یا شهربانی چی ها بودند که هم کم بودند و هم ساکت و بی تحرک که بازی را فقط تماشا میکردند چه میشد که گاهی دستی میزدند و جایشان هم زیرساعت ضلع شمالی امجدیه که میدان دید از طول زمین بود که برای آدم کوچولویی چون من سخت بود نه پاس تیم من نبود اگرچه هنوز هم برایش احترام قایلم فهمیده بودم گمشده ایی دارم اگرچه نیم امجدیه در قلم رو پرسپولیسی ها بود صدای تشویقشان دیوار صوتی را میشکست و همایون و عزیز آنجا بازی میکردند اما گمشده من پرسپولیس نبود . پایان قسمت اول

۲ نظر:

فرهاد گفت...

یاد آن روزها بخیر
در بلاگ نیوز لینک دادم

شهلا گفت...

من از اولش هم فوتبال دوست نداشتم
البته فکر کنم پیش خانم ها کم و بیش همنجوره!!!