
دیروز دوستی در سایتش مطلبی راجع به باور نوشته بود خواستم منهم در قسمت نظرات چیزی بنویسم یکهو یاد شعر سیاوش افتادم و دیدیم چه چیزی از این بهتر قسمتی از شعر که به حال و هوای نوشته این دوست میخورد را نوشتم, اما بعد از آن یاد روزی که سیاوش را موقع خواندن شعر دیده بودم که بهروز کنارم بود و خاطرات آن دوران رهایم نکرد بگونه ایی که سر کار جسما اگر آن جا بودم ولی روحا جای دیگری بودم. در بحبوحه انقلاب بود درست فردای روزی که مسلمانان نامسلمان فاحشه خانه تهران را آتش زده بودند که تعدادی از این زنان که اصلا قبل از این آتش سوزی در زندگی سوخته بودند برای باری دیگر سوزاندن و خاکستر شان کردند آنروزها دانشگاه که قلب طپنده انقلاب بود و مردم هم فوج فوج به آنجا روان بودند و هر گروهی قسمتی را اشغال کرده بود وایدولوژی خویش را که بهترین است به خلق اله میفروخت با دوستم آنجا بودیم که با خبر شدم سیاوش کسرایی اگر درست بخاطر بیاورم در دانشکده فنی شعر خوانی داشت با بهروز شتابان خودرا به آنجا رساندیم و او که پشت بلندگو قرار گرقت با چهره ایی افسرده با اشاره به آتش سوزی یادشده و اظهار تاسف و انزجارش از این واقعه بیان نمود و رو به حضار گفت با شعری که برای سوختگان شهر نو سروده ام آغاز میکنم و من بعد از برنامه چقدر شاد بودم که شاعر منظومه آرش کمانگیررا دیده بودم وصدایش را شنیده بودم و اما بهروز که برادر دوستی بود که خدمت سربازی خودرا با هم در یک محل طی میکردیم وآنروز هم برادرشاو را همراه خود آورده بود و بار دوم یا سوم بود که اورا میدیدم شانزده هفده سال بیشتر نداشت اما فهم ودانشش خیلی بزرگتر از سنش, بار دیگر که دیدم اوایل تغییر حکومت بود که خیلی فعالیت میکرد و بعد دیگر ندیدم که هجرت پیش آمد و در بدو ورود خبر پرپر شدنش را شنیدم و خواندم وچند سالی هم نگذشت درست دو سه روزی به یست ودو بهمن 74 هم خبر درگذشت سیاوش در غربت را شنیدم که درواقع بهروز کشته شد و سیاوش نیز دق مرگ , و من هربارکه آن دو را به یاد میاورم آرزوی میکنم ایکاش ندیده بودمشان روان پاکشان شاد باد.
باورباور نمی کند دل من مرگ خویش را نه نه من این یقین را باور نمی کنمتا همدم من است نفسهای زندگی منبا خیال مرگ دمی سر نمی کنم آخر چگونه گل خس و خاشک می شود ؟آخر چگونه این همه رویای نو نهالنگشوده گل هنوزننشسته در بهارمی پژمرد به جان من و خک می شود ؟در من چه وعده هاستدر من چه هجرهاستدر من چه دستها به دعا مانده روز و شباینها چه می شود ؟آخر چگونه این همه عشاق بی شمارآواره از دیاریک روز بی صدادر کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟باور کنم که دخترکان سفید بختبی وصل و نامرادبالای بامها و کنار دریاچه هاچشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گوربی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خک باور کنم که دلروزی نمی تپدنفرین برین دروغ دروغ هراسنکپل می کشد به ساحل اینده شعر منتا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند پیغام من به بوسه لبها و دستهاپرواز می کندباشد که عاشقان به چنین پیک آشتی یک ره نظر کنننددر کاوش پیاپی لبها و دستهاستکاین نقش آدمیبر لوحه زمان جاوید می شوداین ذره ذره گرمی خاموش وار ما یک روز بی گمان سر می زند جایی و خورشید می شودتا دوست داری ام تا دوست دارمت تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهرتا هست در زمانه یکی جان دوستدارکی مرگ می تواندنام مرا بروبد از یاد روزگار ؟بسیار گل که از کف من برده است باداما من غمینگلهای یاد کس را پرپر نمی کنممن مرگ هیچ عزیزی راباور نمی کنممی ریزد عاقبتیک روز برگ منیک روز چشم من هم در خواب می شودزین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیستاما درون باغ همواره عطر باور من در هوا پر استسیاوش کسرایی
با صدای شاعر بشنویید
۱ نظر:
حسین گرامی
لطف کردی
قبل از گفتگو با رییس دانا سوالها را مرور میکردیم که مبادا به تند روی بیفتم ،کاش صحبتهای قبل از برنامه نیز ضبط می شد که بسیاری از موارد را از دید خود بیان کرد و بسیار آموختم
متاسفانه بدلیل شروع کلاسهای زبان ، فرصت کمی برای وبگردی و خواندن مطالب دوستان باقی مانده آنهم با این وضعیت بلاگرول که از هر ده وبلاگ که سر میزنم ، یکی به روز شده اما هر شب ، یا بهتر بگویم ، هر نیمه شب وبلاگهای دوستانی چون تو را از دست نمیدهم
ارسال یک نظر