۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه

17 دی


هفدهم دی مصادف با روز آزادی زنان و سالروز در گذشت شادروان غلامرضا تختی میباشد. حال میتوانیم هم به سوگ چهلمین سال از دست رفتن جهان پهلوان و هم سومین دهه از بین رفتن آزادی زنان بنشینیم که هردو را بنحوی از ما گرفتند.
از روز زنان شروع میکنم در روزگاران خوش گذشته که هنوز در پی شناختن دست چپ و راست خود بودم هر وقت در تقویم چشمم به این عبارت میخورد بنظرم عجیب میرسید مگر زنان در جایی زندانی بوده اند که شخصی مثل ملک . . . قصه های مادر بزرگم آنها را آزاد نموده است بخاطر همین هم به خود مادر بزرگ مراجعه میکردم واز او جویا میشدم که اگر بلد است داستان آزادی زنان راهم برایم تعریف کند و این بنده خدا تنها چیزی که بفکرش میرسید کشف حجاب بود وبس و من در خلوت خود برای مادر بزرگم که چادر سرش میکرد غصه میخوردم که هنوز بنده خدا زندانیست و کسی آزادش نکرده اما از آنجا که هر روز بزرگتر و بزرگتر میشدم و آقای تعلیمات دینی بالاخره باعث شد که بفهمم دستی که غذا میخورم دست راست است و دیگری که . . . چپ است و نباید خدایی ناکرده اشتباهی استفاده کنم که اگر عرش هم نلرزد باز گناه است اینبار دلم برای همکلاسی های چپ دستم سوخت. درهمین دوران بود که خانم تعلیمات اجتماعی یا همان خانم علوم به دستان ما که با کدامش چه کاری را انجام میدهیم کاری نداشت و از بهشت و جهنم هم مارا نمیترساند خودش هم از هیچ چیز نمیترسید براحتی از انقلاب میگفت آن هم از نوع سفیدش که بیچاره تقصیری هم نداشت آنزمانها نه رنگیش به به بازار آمده بود و نه نخی و پلاستیکی و مخملیش مد بود که بخواهد راجع به آنها هم درسی بدهد همین سفیدش چندین هفته طول کشید از بقیه درسها درازتر بود و حفظ کردنش هم سختراما دل آدمو میبرد همه چیز مال همه بود و بین همه تقسیم میشد و . . مثل حرفهایی که خیلی بزرگ تر شدیم از خیلی ها باز هم فقط شنیدیم و هنوز هم میشنویم بگذریم در همان دوران درس شیرین انقلاب یکی از دست آورد های آنرا آزادی زنان خواند و شروع کرد تعریف کردن منکه بزور خودم را نگاه داشته بودم مثل فنر از جا یم جهیده و انگشت شهادتینم را بقول آقای تعلیمات دینی بلند کرده خانم اجازه قصه پر غصه مادر بزرگم را که زندانیست را گفتعریف کردم که مرا با مهربانی نشاند و چادر مادر بزرگم را دلیل آزاد بودن اودانست مثل روسری سر کردن خانم حساب و خانم نقاشی و یا بی حجابی خودش و خانم انشا و. . که این همان آزادی زنان است که هرکسی هرچه خواست سرش بکند یا نکند در ادامه از برابری زنان ومردان گفت که یکی از بچه ها گل از گلش شکفت و منتظر بود زود تر زنگ بخورد خودش را به خانه برساند و به خواهرش که چند سالی بزرگتر بود و گهگاهی گوشش را میکشید حرفهای خانم را که زن ومرد برابرند را تحویل دهد در کلاس همهمه بود و سیل پرسشها سمت خانم معلم سرازیر شد همکلاسیها که هرکدام برای آینده خود شغلهایی در نظر گرفته بودند از وی میپرسیدند خانم دخترا میتونن خلبان بشن میتونن مهندس بشن وکیل چی خانم افسر هم میتونن خانم خانم قاضی هم میتونن بشن وزیر قصاب اگر بخوان چرا که نه و و وراستش باورش برایم سخت بود از طرفی خانم معلم فاطی نبود که هم دروغ بگه هم بقول بچه ها خالی ببنده تا اینکه رفتم کلاس هفتم ای داد بیداد وزیر آموزش و پرورش بجای اینکه ریش داشته باشه گیس داره (شاد روان فرخ رو پارسا)بعد از خانم وزیر تمام شغلهایی که بچه ها پرسیده بودند یکی بعد از دیگری ظاهر میشد خانم وکبل خانم مهندس حتی خانم قاضی (شیرین عبادی)و زیباترین و جالبترینش هم زن جناب سروان ف بود که با شوهرش هم درجه بود اما چون سابقه اش بیشتر بود همیشه چند ماهی زودتر درجه میگرقت وتا هم درجه بشن آقای همسر که مدتی هم از بد شانسی در یک کلانتری بودند پیش همه باید سلام نظامی میداد وبله قربان هم بجاش قابل اجتناب نبود و هر روز که میگذشت بیشتر احساس شرمندگی میکردم که در حرفهای خانم علوم شک کرده بودم زمان گذشت ورق برگشت باقیش را هم که همه میدانند دوست ندارم با یاد آوری آن این روز زیبا را خراب کنم اما یک پرسش یا کنجکاوی همواره فکرم را مشغول کرده راستی خانم علوم فکر میکنید الان چکار میکنه من خودم راستش فکر میکنم چون ترسی نداشت حتما پاک سازی شده و حالا با دخترانش که کم هم نیستند برای کمپین امضا جمع میکنه .

امسال همانطور که در بالا اشاره کردم چهلمین سال هجرت جهان پهلوان میباشد در مورد او و عظمتش که بزرگان قلم هرکدام بزیبایی و در خور او قلمفرسایی در طول این سالها کرده اند و شعرا سروده هایی سروده اند که به خاطر ناتوانی قلمم در مقابل این عزیزان آنرا غلاف میکنم . دیروز خانم منیره روانی پور مطلبی نوشته بودند که خیلی متاثر شدم که کامنتی از خاطراتم از پدر همسرشان در نوشته ایشان نوشتم که با اجازه ایشان آن را اینجا برای دوستان درج میکنم :
محله ما تا خانی آباد و بازارچه اسلامی فاصله چندانی نداشت یعنی تا خانه پدری جهان پهلوان و از طرفی باشگاه محل ما پولاد که او عضوش بود ودر آنجا تمرین میکرد این دو باعث میشد که اورا بچه محل خود بدانیم و اگرچه به همه تعلق داشت اما خودمان را نزدیکتر از همه به وی احساس کنیم البته من از نسل بعدی بودم که سعادت دیدار مبارزاتش را نداشتم اما افتخار اینرا داشتم که اگر درست بیاد بیاورم چند باری که او با ماشین فولکس خود از میدان شاهپور به باشگاه پولاد میرفت از همهمه کسبه متوجه حظورش گردم واگرچه دیر واز دور اورا ببینم و سالها به خود از این دیدار ببالم و خویش را در زمره کسانی که خاطره ایی از او دارند بشمارم و خاطراتی دیگری را هم بعد از هجرت زودهنگامش بدست آوردم به آن پیوند بزنم از جمله روز سیاه درگذشتش من که طفلی ده ساله بودم برای آخرین وداع با او از ساعت چهار که کیهان و اطلاعات پخش میشد برای بدست آوردن لا اقل یکی از آنها تا پاسی از شب در تکاپو بودم و دست آخرهم با شکست و با بغضی در گلو با دستانی خالی به خانه بازگشتم از برکت قهرمان روزنامه ها تماما بفروش نه که غارت شده بود در صورتی که همیشه نیمی میماند و نصیب سبزی فروش میشد و بطوری که روز های بعد هم نشانی از خوانده شده اش هم نبود که مردم به یادگار حقظش کرده بودند اما در عوض هفته نامه توفیق که بخاطر بچه محل ما برای اولین وآخرین بار سیاه چاپ شده بود را چون گنجی سالها داشتم این همان توفیقی بود که بخاطر گفت و شنود جهان پهلوان با مردم توقیف شد. که دلیلش تصویر او در حال پرواز بر آسمان ایران که رو به مردمی که پایین میگریستند پند میداد برای من گریه نکنید به حال و روزخودتان گریه کنید بر جلد مجله بود که بعد از چهار دهه هنوز این گفته اش شامل حال ماست و میدانم باز فردا در پرواز سالروز هجرت زود هنگامش باز تکرار خواهد.یادش یاد باد وروانش پیوسته شاد .

۲ نظر:

Abdol-Qader Balouch گفت...

حسین گرامی. با درود و مهر. از محبت و انرژی مثبتی که به شکل کامنت در دوران بیماری‏ام برایم فرستادی ممنونم. ارادت و امتنانم را بپذیر

فرهاد گفت...

تازه 17 دی سالروز سفر بابای من به آسمان هم هست !
حسین جان در بلاگ نیوز لینک دادم