۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

ادامه غریبه . . .

درادامه قبل از اینکه به ادامه مطلبم بپردازم لازم میدانم توضیحی بدهم که باز بر میگردد به بزرگی و عظمت روح و مهر و صفای مردم آری میخواهم راجع به کوچه ایی بگویم که در این نوشته و خیلی ازمطالب گذشته بارها آمده و من آنرا کوچه مان خطاب کرده ام که در واقع بنوعی این کوچه هم کوچه من بود و هم نبود ,اگر ملاک این باشد که آدمی در آن به دنیا بیاید و یا اینکه ماوایی داشته باشد و شب را صبح کند ودلایل دیگری, با اینکه هیچ کدام به من نمیخورد باز هم این کوچه من بود و هست و خواهد بود .کوچه مزبور یا منظور, کوچه مادرم بودکه خانه من و مادربزرگ در نزدیکی آن قرار داشت که روزها با او به آنجا میرفتیم که مادر مرا ببیند و بعد هم زمان مدرسه رسید که از خوش شانسی در کوچه مادر و در مجاورت خانه اش بود و شش سال هر روز بارها گذر میکردم از آنجا که این دوران همراه با رشد من بود و اصرار اینکه با بچه های همسن و سال و همشاگردیها بازی کنم که از نظر مادر و مادر بزرگ ترجیحا کوچه مادر به خیلی دلایل مناسب بود مثلا مادر بزرگ دلنگران نمیشد و از طرفی هم عدو سبب خیر که بهانه ایی بود مادر فرزندش را بیشتر ببیند و . . .
باری محل بازی من و دوستان و کل کل کردنها وقهر و آشتیهایمان میدانگاهی در دل کوچه مادر بود که باز از بختیاری ما پنجره های خانه مادر به آنجا باز میشد و اوهر فرصتی را که بدست میاورد خودرا به پنجره میرساند و از پشت نرده ها, مثل زندگیش پسر کوچکش راکه نزدیکش بود از فاصله دنبال میکرد و من همیشه بیشتر از بازی چشمم به آن نقطه بود و نگاه های گرم مادر و گوش بزنگ شنیدن قربون صدقه هایش که مثل عطری کوچه را پر میکرد , آخ که یاد آن لحظه ها بخیر. . .
مردم محل که جسته گریخته حکایت مارا مید انستند و بارها این صحنه بالا را شاهد بودند با بزرگواری با آغوشی باز مرا که غریبه ایی بیش نبودم پذیرفته و جز بچه های کوچه شان منظور کردند و بیست و چهار سال حتی بعد از فوت مادرتازمانی که من ترکشان کنم به عهدشان وفادارماندند از مهر و صفایشان که نکاستند بلکه به آن نیز همواره افزودند.امروز وقتی بیاد میاورم که چقدر در آن دوران کودکی از اینکه دو کوچه داشتم, کوچه مادر و کوچه خودمان که با مادر بزرگ و تعلق داشتنم به آنها خودرا غنی احساس میکردم و خوشبخت میدانستم ولی حالا که سالهاست دو میهن دارم که گویی هیچکدام را هم ندارم و به هیچکدام هم متعلق نیستم خودراتنهاتر و تهی تر از هر زمانی میبینم ادامه دارد . . .
پینوشت:
چند روز پیش با ترانه ایی برخوردم که خواننده جوانی که اولین بار اسمش را میدیدم خوانده بود که انصافا خوب هم خوانده است وقتی دقت کردم دیدم که از آهنگهای قدیمیست مال همان سالهای خوش گذشته که بازخوانی شده و زیبایی شعر ترانه هم بی علت نیست که از شادروان ترقی میباشد. در قسمت اول این مطلب فرنگیس رابیاد پسرهای خوب محله قرار دادم و حال این ترانه را با هر دو اجرایش که چهل سالی بینشان میباشد را برای دختران خوب کوچه و شاهزاده هایشان بشنویید اجرای قدیم را هم اینجا گوش کنید . . .

۶ نظر:

ناشناس گفت...

حسین عزیز
من هم در همان کوچه متولد شدم و تا کلاس چهارم ابتدایی به مدرسه دولتی مولوی میرفتم .قلم رسا و زیبایت به نحو احسن به تحریر کشید خاطرات محو نشدنی بهترین ایام عمر ما را .
برقرار باشید
shamy

فروغ گفت...

به به به چه موزیکی. انگار زمان نگذشته. همه چیز زنده و پا برجاست و لحظه های رفته هم نفس می کشند.
به یادآوری گذشته تنها خوبی اش به این است که به جزئیات رفته بیشتر دقت می کنیم و لذتش را هم می بریم. باقی اش دیگر فایده ندارد.
گوستاو فلوبر می گوید:
آینده ما را شکنجه می دهد و گذشته متوقف مان می کند و به همین دلیل است که حال از لابلای انگشتان مان سر می خورد.
ممنونم.

فرهاد گفت...

حسین عزیز
خاطرات گذشته را به امروز ما پیوند می دهد و چه خوب می توانی آنها را ترسیم کنی.
در مورد امیرفرشاد ابراهیمی ، چند روز پیش شنیدم که با صحبتی که با برخی مطلعین انجام داده بود ، فعلا منصرف شده . امیر فرشاد خیلی احساسی عمل می کند و البته توقعش از خودش بیش از آنی ست که هست . من در مورد نوشته هایش صحبتی نمی کنم که خود از منتقدین جدی او هستم بویژه آنکه مطالب دیگران را بنام خود درج می کند اما نباید اینها عاملی باشد تا بخواهیم فردی که منتقد حکومت ست خود را بدامان آنها بیندازد

نسیم گفت...

وطن دوم !
چه احساس مشترک جالبی

سبزباشید

آشنا گفت...

استاد با لینک ترانه ما را هم به گذشته ای دور که در زمان دبستان و راهنمایی و دبیرستان تابستانها که قالی به پا میکردم برای هزینه تحصیلات .. همیشه یک ضبط در مغازه بود که آهنگ های قدیمی گوش میدادیم و یکی از آنها عهدیه بود:
دیدم تو خواب وقت سحر

شهزاده ای زرین کمند

نشسته بر اسب سفید

می اومد از کوه و کمر

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پر آبم

روزی که بختم وا بشه پیدا بشه اون که اومد تو خوابم

شهزاده ی رویای من شاید تویی

اون کس که شب در خواب من آید تویی تو

از خواب شیرین ناگه پریدم

او را ندیدم دیگر کنارم به خدا

جانم رسیده از غصه بر لب

هر روز و هر شب در انتظارم به خدا

دیدم تو خواب وقت سحر

شهزاده ای زرین کمند

نشسته رو اسب سفید

می اومد از کوه و کمر

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش
... ممنون استاد که اندکی با این آهنگ به گذشته ای نه چندان دور اما زیبا بردی

آشنا گفت...

استاد جا نشد مابقی رو اینجا نوشتم این آهنگ که قدیمش رو عهدیه خونده وشعر:بیژن ترقی -آهنگساز:مهندس همایون خرم
و شاعرش همین سال گذشته 5 اردیبهشت 1388 از این زمین دور شد آخرین حرفهایش درد آوراست ولی یادم هست که بیژن بعد از سکته 1378 میگفت :""با این‌که مردم هنوز ترانه‌های مرا زمزمه می‌کنند، از یادها رفته‌ام. از وقتی مریض شدم، کسی احوالی از من نمی‌پرسد""
استاد خواستم جدولی از ترانه های این مرد بزرگ را که هر کدام خاطره ای را در ما زنده میکند برایتان بگذارم تا فرصتی برای رویو آنان پیش آید ...روحش شاد...
می زده شب -پرویز یاحفی- مرضیه(بیداد زمان-پرویز یاحفی-مرضیه) -نسیم فروردین-پرویز یاحفی-مرضیه (رفته بودم-پرویز یاحفی-مرضیه)-امیددل من کجایی-پرویز یاحفی-مرضیه..(حکایت دل-پرویز یاحفی-الـهه)مانده نمانده-پرویز یاحفی-الـهه..(نگین انگشتری-پرویز یاحفی- الـهه)آردصباخرمن گل-پرویز یاحفی-الـهه...(بادلم مهربان شو-پرویز یاحفی-حمیـرا)
و بسیاری دیگر که محدوده جا نمیگذارد بیشتر بنویسم از او در پایان لینکی میگذارم که تصاویر از او هست:
http://www.rasekhian.blogfa.com