۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

کوچه سعادت


تمام امروزم در کوچه سعادت گذشت واقعا نام کوچه ما همین بود در گذشته  کوچه ها و پسکوچه ها نامهای شاد و پرمعنایی داشتند دلبخواه, دلگشا
صفا. . یا برخی را هم مردم باز از روی شوق وذوق میگذاشتند مانند کوچه آشتی کنان بخاطر باریکی بیش از حد آن یا صد تومنی ها بخاطر
تمول یکی از اهالی کوچه و یا اگر اسم خاصی هم میدادند نام کسی بود که سرش به تنش میارزید مثل فرمانقرما بخاطر مشروب کردن شهر یا مشیر السلطنه که کوچه سعادت ما همجوارش میباشد و این بنده خدا مسجدی ساخته بود وساعتی در آن قرار داده بود سالها وقت را به اهالی نشان میداد
اما کوچه سعادت ما که هر کدام ما ساکنینش از بچه وبزرگ در آن سهیم بودیم یعنی سعادتمند از شمال به مهدی موش(مهدیخانی)که سقاخونه بود
که چند خانه جلوتر یک پیچ به راست و باز دوسه خانه که میگذشت پیچی به چپ و دیگر مستقیم ادامه پیدا میکرد و میرسید به خیابان مولوی همان نزدیک ساعت مشیر السلطنه و تشکیلات پادگان کوچکی مربوط به ژاندارمری که شنیدم از بد حادثه حالا شده اداره آگاهی تهران افسوس.
تمام کودکیم در این کوچه بود از همین جا هم مدرسه رفتم کوچه سعادت تا نیمه اش خانه بود و چند کوچه بن بست یا کوچهایی که دوباره به خودش باز میگشت در نیمه آن که تمام شکوه وزیبایی کوچه به آن بود چهارسو چوبی که تقاطع دو کوچه بود بشکل دایره ایی با طاق گنبدی شکل که در رژیم پیش سعی میکردند حفظش کنند که امیدوارم آن شکلی مانده باشد اینجا چند مغازه ایی بود یک نانوایی سنگک که سالهاست یادگاریش را بدوش میکشم و چقدر هم دوستش میدارم روزی با یکقرانی که سنگها را دور میکردم سنگی داغ از پیراهنم داخل افتاد وسوختگی کوچکی که مانده در ضلع دیگر لبنیاتی بود پیرمرد اخمو صاحبش و در کنارش سبزی فروشی آفا سید با آنکه یکدست داشت با تردستی مانند تمام سبزی فروشها بکارش وارد اما عشق تمام ما بچه هادر ضلع بعدی بود نزدیک دبستان دخترانه باختر دکان آقا اعتماد که پر از حله و هو بود فوتینا,آبنبات کشی ,قره قروت , لواشک,توپ پلاستیکی. . که بعدها دبستان بسته شد و بازار ش کساد شد و پیری هم رسید حوصله خودش را از دست داد گاهی پسرش بود و گاهی خودش و ما هم بزرگ شدیم وجیبهایمان خالی از هسته تمر هندی و کاغذ آدامس خروس که از آقا اعتماد برای بازی میخردیم روحش پیوسته شاد باد.
زمان دهه چهل است و روزهای کوچه چنین میگذشت روز با صدای خروس که هنوز در برخی خونه ها بود و با دنگ دنگ ساعت مشیرا...و اذان مسجد مهدیخان شروع میشد اولین صدا از آن نان فروش دوره گرد بود با لهجه ترکی بربری تازه که در کوچه میپیچید و بچه ها با پیژامه های خود جلوی در برای خرید بعد از آنکه بچه ها به مدرسه و مردان به کارخود راهی میشدند صدای علی آقا بگوش میرسید نفتیه نفتیه که آب حوضی هم به او میپیوست هنوز اینها نرفته کت شلواری میامد و بعد صدای موتور گازی کاسه بشقابی که این از همه وضعش بهتر بود کلی مشتری داشت اگر کسی از سرویس چینی اش میشکست او پیدا میکرد وسرویس عروس که زنها قسطی میخریدند برای جهاز دخترانشان داشته باشند مد روز هم گلسرخی مسعود یا کایزر که با همین روش خیلی ها صاحب خانه و کاشانه ایی میگردیدند یک پیرمردی بود سیب فروش که بر پشت خر خود میاورد وما مشتری دایمی او مادر بزرگم هر وفت خرید میکرد یک سیب به خر پیر مرد میداد طوری خره عادت کرده بود گاهی تا نوبت به ما برسه خره با دندانش چادر مادر بزرگ را میگرفت و او بمن میگفت ببین سیب میخوادو این مایه شادی من بود خلاصه بجز این ها یکسری فروشنده های گاه بیگاه هم بودند مثل سلاخی که در سطل حلبی دل و جگر گوسفند میفروخت یا نزدیک پاییز لحاف دوز و گوجه فرنگی ربی ولیموی آبگیری و آخرین کاسب هر روز هم شیر فروش بود با دوچرخه میامد و صدای بوق او پرونده کاری روزکوچه را میبست و هر کسی را نگاه میکردی رضایتش را از چرخه آنروز میدیدی واگر تابستان بود شادی روزانه اهالی با هنر نمایی گروهی جوان که از جای دیگری گاهی می آمدند با ضرب و فلوت و . . آهنگ میزدند و میخواندند واهالی هم ناز نفسشان پول خوردی میدادند و تقاضای آهنگ درخواستی میکردند همه شاد بودند همه آنچه داشتند از دیگری دریغ نمیکردند از تلفن که کم بود عمومی بود در خدمت همسایه هابود تا تلوزیون که خانه را به سینمای کوچک تبدیل میکرد تا دادن حیاط برای برگزاری عروسی نه تنها در شادی در غمها هم با هم بودند عزا ها به همت و یاری همسایه ها بگونه ایی اجرا میشد صاحب عزا تنها به سوگواری میپرداخت و بقیه آبرومندانه توسط همسایه ها سروته اش هم میامدافسوس و صد افسوس قدر دوران ندانستیم و به این روز افتادیم و انداختندباری متاسفانه امروز هم کوچه و هم مردم با نامش سعادت غریبند ..

تذکر: شاید آنهایی که کوچه سعادت را میشناسند خرده بگیرند از حسینیه مسلمیه ننوشتم باید بگویم این مکان برای خود حکایاتی دارد در رمضان یا محرم حتما خواهم نوشت.

پی نوشت:دوست خوب و بچه محل عزیزم نق نقو در پیام خود برای این نوشته چند نکته را یاد آور شده که بنده از قلم انداخته ام البته چون نوشته طولانی میشد از خیلی چیزها که باید نام میبردم صرف نظر کردم تا جایی حسینیه را هم به نوشته دیگر سپردم .
1 در چهارسو چوبی در کوچه ایی که به خیابان بلور سازی میخورد خانفاه دراویش بود که تولد حضرت علی و عید غدیر جشن میگرفتند و بجز میهمان های دعوتی که برخی از سران رژیم پیشین نیز بودند ودراویش کسی را راه نمیدادند .
2 یدی پسری بود که اختلال حواس داشت و بقول بچه محل نخ های تار و پود کتش را میکشید و جوانی بی آزار بود.
3 گاهگاهی زنی بود به اسم عصمت خونجگر که ته لهجه اصفهانی داشت و بیچاره اونهم مثل یدی مقداری کم داشت زن زیبایی بود چشمان سبز موهای قهوه ایی روشن و بسیار پاک و نجیب که کوچه بکوچه میرفت دست میزد گاهی یک قری میداد وهمیشه هم ترانه سر پل خواجو یارو وایستا ده . . . را میخواند و بعدها هم کسی نفهمید چه شد و کجا رفت من خیلی دوستش داشتم با آنکه دیوانه محسوب میشد اگر در چهره اش عمیق نگاه میکردی یک خانمی خاصی دیده میشد عده ایی میگفتند شوهرش سرش هوو آورده گروهی هم میگفتند بخاطر مردن بچه اش به این روز افتاده یادش گرامی باد.
4 سید علی دیوونه اولا تشابه اسمی تقصیر من نیست این بابا اسمش چنین بود آری نمیدانم این دیگه از کجا پیداش شد دیوانه متقلبی بود یک پاچه شلوارش را پاره میکرد به سرش مقداری گل میمالید اینهم آهنگ خودش را داشت میخوام بادمجون سرخ کنم روغن ندارم که سرخ کنم . . . بلند بلند میخواند و کوچه بکوچه میرفت واز خلق اله پول میگرفت تا جایی که روزی مادرم گفت سید علی ساواکیه ثسم میخورد با خواهرانم در بلوار میرفته اند سید علی را دیده اند با لباس مرتب خودرا به کوری زده و عینک سیاه بچشم که مثل اینکه شماره ماشینها را میگفته از مردم پولی میگرفته که مادرم آشنایی میدهد سید علی تویی و این چه تیپی و . . . که او هم با عصبانیت و نوعی تهدید به کسی نگویی وهمین شد دیگر به محل ما نیامد و همین موجب شد مادرم تا آخر عمرش اصرار به ساواکی بودن او داشت کاش زنده بود میدید سید علی ها همشان یک چیزشان میشه.امیدوارم دوستم رضایتش جلب شده باشد .





۶ نظر:

NeghNeghoo گفت...

بچه محل عزیز سلام
درهمان نزدیکی چهارسو چوبی یک خانقاه هم بود که درویش ها شب عید غدیر وشب تولد امام علی برای پلو خوری جمع می شدند.
عصمت خون جیگر و یدی (جوان دیوانه بی آزاری که یک بند نخ های تاروپود کتش را می کشید)را هم فراموش کرده ای.
خانه ما سال ها درخیابان بلورسازی و ته همان کوچه پشت مسچد بود.

كيومرث گفت...

لذت دارد وقتی اينگونه از كوچه های كودكی مان صحبت ميشود٫
بعضی ازين كوچه ها صدها سال قدمت دارد وبعضی هاشان نو هستند٫ درخودشان چندين وچند نسل را پرورانده و تحويل جامعه
ديكتاتور زده مان داده اند ٫ نه موزه ای ٫ نه مؤسسه ای ونه حتی گروه های خودجوش مردمی ازين ثروت فرهنگی پاسداری ميكند٫
برای گرفتن يك كپی ازعكسی به كتابخانه شهرمان مراجعه كردم و
گفتم اين عكس قديمی يكي از ميدان های شهر را من مايلم درسايت خودداشته باشم ٫ اجازه اين كاررابه من ندادند مگراينكه صاحب عكس كه ٤٨ سال پيش عكس راگرفته بود موافقت كند٫ چون اين عكس ٥٠ سال حق تاليف داشت
واين يعنی احترام به خاطرات وداشت ونداشت مردمی كه زمانی حتي دراين كوچه هاميزيسته اند
ميان ماه من با ماه گردون
تفاوت اززمين تاآسمان است

sadaf گفت...

خیلی زیبا نوشتی ما به این کوچه ها میکفتیم کوچه قهر و اشتی از این ادمای بی ازار تو همه ی محله ها بودند ولی حسین اقا کاش اونا هم مثل اینجا ها باهاشون رفتار میشد کاش براشون ارزش قائل بودند بعنوان یه انسان ای کاش میشد طرز فکر مردم را نسبت به این افراد بی آزار عوض کرد و جزئی از مردم عادی بشن کار کنن خانواده تشکیل بدن ووووو

اهور گفت...

سلام. گرگ بودن زشته . اما بره بودن هم چندان دلپذیر نیست چون بره بدون چوپان نابود میشه...

علی گفت...

صدف خانم خدمتتون عرض کنم که کوچه قهر و آشتی خیلی تنگ تر از این بود. دلیل این هم که بهش میگفتن کوچه قهر و آشتی این بود که این کوچه از بس تنگ بود جای عبور دو نفر با هم از توش نبود. برای همین وتی دو نفر که با هم قهر بودند بر حسب اتفاق در یک زمان از توی این کوچه میگذشتند یکی از اونها باید کنار میکشید تا اون یکی رد بشه. برای همین سر صحبت این دو تا با سلام و تعارف و یک شما بفرمایید اول و یا خواهش میکنم شما بفرمایید باز میشد و این دو نفر که با هم قهر بودند دوباره با هم صحبت میکردند و آشتی میکردند .... حسین جان خیلی قشنگ بود. عکس هم که خاطره انگیز و محشر. این جوی وسط کوچه خیلی زیباست. چه منظره ای. دستت درد نکنه.

fatemeh گفت...

سلام، یک بار دیگر دولت برای کشورهای عرب پول میفرسته در حالیکه خود ما یه لقمه نون حلال را با هزار بدبختی گیرمون میاد. آقایان فکر میکنند با کمک به کشورهای دیگر اینها با ما همگام میشوند یادشون رفته به بسنیا کمک کردند به آفریقا کمک کردند و هر دو اینها بر علیه ما در سازمان ملل رای دادند.ما باید احمق باشیم که فکر کنیم با کمک به این کشورها اینها همه شیعه میشند. به ما چه ربطیداره لیبی چه خاکی تو سر خودش میریزه. ملت ایران را باید دریابم نه یک سری عرب ملخ خور.